حاجي خودش پياده شد و از من خواست كه او را برسانم . وقتي از بيمارستان برگشتم ، پرسيد : «آيا اون بنده خدا رو به بيمارستان رسوندي ؟» وقتي كه مطمئن شد ، نفس راحتي كشيد .(كتاب چون كوه با شكوه)