کتاب درباره شهيد - سه روايت از يک مرد
فردا صبح شايد مرا بگذارند پاي ديواري، چند جوان پرشور انقلابي جلويم صف بكشند. يكي فرمان بدهد و آنها سلاحهايشان را مسلح بكنند و من صداي رفت و برگشت خشك گلنگدنها را بشنوم و نفس در سينهام حبس بشود و زانوهايم بلرزند، اما دلم ميخواهد چشمهايم را نبندند. اين چشمهايي كه هيچ وقت به روي حقيقت باز نشدند، اكنون بايد ببينند آنچه را كه خود خواستهاند. و اين آنها نخواهند بود كه به سوي من شليك خواهند كرد. اين بازتاب اعمال خودم خواهد بود كه از لولههاي تفنگ آنها، به سويم بر ميگردند. كشندهي من، من خواهم بود، نه كس ديگري. اما كاش ميتوانستم در اين لحظات آرامش داشته باشم.
كاش ميتوانستم با آغوش باز به استقبال آن چيزي بروم كه خود خواستهام.
نبايد زياد طول بكشد. گلولههاي داغ و چرخان از دهانهي تفنگها بيرون ميزنند و در يك هزارم چشم بر هم زدني، گوشت و استخوان را ميشكافند و بعد همه چيز تمام ميشود. تمام؟ اگر پاياني در كار نباشد چه؟ اگر اين تازه آغاز حسابرسي باشد چه؟ آيا بايد از چيز عظيمتري بترسم؟ آن وقت چه جوابي دارم كه بدهم؟ من اگر خائن باشم، تنها از آن جهت هستم كه به كارم ايمان نداشتم. اگر داشتم، امشب پيش از مرگ بارها نميمردم. اما چه دارم ميگويم؟ مگر ميشد به چنين كاري ايمان داشت؟ و من اصلاً در طول عمرم، مگر به چيزي ايمان داشتهام؟ من كسي نبودهام جز يك فرمانبر. فكر ميكردم ميگويند حرف بكش، زبانها را باز كن و همين كار را بايد بكنم. به هر قيمتي كه شده. فكر ميكردم مرگ چيزي است مال ديگران. يا چيزي است متعلق به آيندهاي دور، اگر كه مال من باشد. اعتراف ميكنم كه غافلگير شدم. و همان قدر كه موقع سقوط رژيم. قبلاً از اين سروصداها مگر كم ديده و شنيده بوديم؟ تا روز 26دي هنوز فكر ميكردم اين هم چيزي است مثل آن يكي. فكر ميكردم ميگذرد. تمام ميشود، سركوب ميكنند. مگر واقعهي 15 خرداد 42 كم حركتي بود؟ به نظر ميآمد سيلي آمده و همه چيز را ويران خواهد كرد. اما سركوب شد. هر چند كه عدهاي دست برنداشتند. پدر و مادر همين حسين از همانها بودند. مادرش بعد از تبعيد آيتالله خميني كار را به جايي رساند كه براي شاهنشاه تلگراف بفرستند و در آن بگويد اگر مسلماني چرا مرجع تقليد ما را تبعيد كردي و اگر مسلمان نيستي بگو تا ما تكليف خودمان را بدانيم.
وقتي در سال 51 آيتالله علمالهدي فوت كرد، فكر كرديم ديگر همه چيز تمام شده است و ميتوانيم نفس راحتي بكشيم. آن روز چنان جمعيتي براي تشييع جنازه جمع شده بودند كه به وحشت افتاديم. در خيابان نادري، جاي سوزن انداختن نبود. انگار همهي شهر اهواز جمع شده بودند آنجا. ما خيلي تلاش كرده بوديم تا جلوي كسبه را بگيريم و نگذاريم مغازههايشان را تعطيل كنند، اما فايدهاي نداشت. كسي گوش به حرف ما نميداد و اصرار و تهديد بيشتر، جز آبروريزي، سود ديگري برايمان نداشت. چيزي نمانده بود كه همه جا چو بيفتد كه سازمان امنيت تلاش كرد جلوي تشييع جنازهي با شكوه آيتالله را بگيرد و نتوانست. براي همين هم زياد پا پي نشديم و گذاشتيم سيل جمعيت، جنازه را تا انتهاي خيابان ببرد. آن روز مأموران ما با لباس شخصي اين جاو آنجا ايستاده بودند و سعي ميكردند نگذارند شعار ديگري مطرح شود. جمعيت آن قدر زياد بود كه اگر مسألهاي پيش ميآمد، نميتوانستيم كنترل كنيم. شانس آورديم كه همه چيز به خير گذشت. آن روز ردههاي بالاي سازمان فس راحتي كشيدند. همه فكر ميكرديم با مرگ آيتالله، خوزستان آرام خواهد شد. كسي چه ميدانست كه فرزند نوجوان، پا جا پاي پدر خواهد گذاشت و آتشي روشن خواهد كرد كه دامن خيليها را بگيرد. اگر ميدانستم چنين عاقبتي پيدا ميكنم، همان وقتها زير شكنجه ميكشتمش. چه كارم ميتوانستند بكنند؟ مگر كم پيش آمده بود از اين حوادث؟ شايد آن وقت سرنوشت من هم چيز ديگري ميشد. شايد به جرم از دست دادن سوژه. تبعيدم ميكردند به جاي دور افتادهاي. شايد هم به كار ديگري ميگماشتندم. آن وقت ديگر اسم «معبّر» سر زبانها نميافتاد و تعداد افرادي كه زير دست او شكنجه شده بودند، آن قدر زياد نميشدند كه حسابش از دستش در برود. خيليهايشان را نميشناختم. نميدانستم چه سالي و براي چه، دستگير شدهاند. يكي يكي جلو ميآمدند و براي رييس دادگاه شرح ميدادند كه من چه بلايي سرشان آوردهام. يكي دست بيحسش را با دست ديگرش بالا آورده بود. ميگفت من دستش را شكستهام و آن قدر به همان حال رهايش كردهام تا اين كه دستش از كار بيفتد. به نظر ميآمد يك دستش كوتاهتر از ديگري شده باشد. كوتاه و لاغر. انگار كه آن دست از آن كودكي بود، نه جواني كه نزديك به 25 سال دارد.
بعد كس ديگري وارد دادگاه شد. با عجله آمده بود. انگار كاري را نيمه تمام گذاشته بود و آمده بود. از جثهي كوتاهش او را شناختم. خودش بود. حسين علمالهدي. اين يكي را هيچ وقت نميتوانستم فراموش كنم. چندبار با هم برخورد كرده بوديم و در لحظات تنهايي، وقتي كه به آخر و عاقبت خود فكر ميكردم و طول و عرض سلول را طي ميكردم، بهش انديشيده بودم.
او سرسختترين زندانياي بود كه به عمرم ديده بودم. هرگز آدمي چنين استوار نديدهام. ما چندبار دستگيرش كرديم اما او زير شكنجهها طاقت آورد و حسرت حتي يك كلمه را بر دل ما گذاشت. حسين اولين كسي بود كه مرا شكست. پيش از آن، هر كسي را كه به حرف نميآمد، با نام من تهديدش ميكردند:«بهتر است حرف بزني و خودت را بيشتر به زحمت نيندازي و الا سروكارت با معبر ميافتد.»
شنيدن نام من پشت هر كس را به لرزه در ميآورد. ميدانستند كه عادت ندارم كاري را ناتمام رها كنم. نه عصباني ميشدم، نه عجلهاي به خرج ميدادم.
زنداني را چند ساعتي توي اتاق بازجويي به حال خودش رها ميكردم تا فكر كند براي بعضي از آنها، همين لحظات كافي بود تا خردشان كند. در اتاق نيمه تاريكي، روي صندلي آهني مينشستند و منتظر ميشدند تا معبر به سراغشان بيايد و كار را يكسره كند، اما معبّر ظاهراَ سرش شلوغ بود و حالا حالاها نميتوانست به سراغ طعمهاش برود! در اين ساعات، براي زنداني، نوار فريادهاي دلخراش پخش ميشد: كسي از عمق جان داد ميزد و نعره ميكشيد صداي فحش و ضربات شلاق و مشت و لگد به گوش ميرسيد. صدايي ميگفت بيهوش شد و چند لحظهاي سكوت ميشد و بعد زنداني را به هوش ميآوردند و باز همان جيغهاي از ته دل بود كه آخر سر به التماس ختم ميشد. بس كنيد! تو را به خدا بس كنيد! اعتراف ميكنم. همهچيز را ميگويم. ديگر نزنيد. طعمهي بيچاره فكر ميكرد اين سرنوشتي است كه انتظار او را هم ميكشد و دلش ميخواست هر چه زودتر تكليفش روشن بشود. طاقت صبر كردن را نداشت. به اعصابش فشار زيادي وارد ميشد. نميتوانست سرجايش بند بشود. بلند ميشد. طول اتاق را ميرفت و ميآمد. با شنيدن هر جيغي سرجا خشكش ميزد، گوش تيز ميكرد، سرش را در ميان دستهاش ميگرفت، به در اتاق نزديك ميشد. سعي ميكرد بيرون را ببيند و نميتوانست. چشم ميدوخت به سقف و گوش كنارهاي اتاق. انگار دنبال روزنهاي ميگشت كه بتواند از آن بگذرد و خودش را خلاص كند. گاهي هم به سراغ ميزي ميرفت كه آن طرف اتاق بود. دنبال چيزي ميگشت. شايد وسيلهاي براي خلاص كردن خود به نوعي ديگر، كه نمييافت. حتي برق اتاق نيز قطع بود. در همان لحظه ورود به بند هم، كمربند و وسايل تيز طعمه گرفته ميشد كه نتواند يك وقت، خودش را نفله كند.
معمولاً آن قدر صبر ميكردم كه تمركز طعمه به كلي از بين برود. بعضيهاشان خيلي زود از دست ميرفتند. به در بسته مشت ميكوبيدند و نگهبان را صدا ميزدند. نگهبان معمولاً جوابشان را نميداد يا اگر زياد سروصدا ميكردند تا پشت در ميرفت و فحشي حوالهشان ميكرد.
«چه مرگته؟»
«بيا تكليف مرا روشن كنيد. پس براي چه مرا آوردهايد اين جا؟»
«عجله نكن! نوبتت ميرسد.»
گاهي همين انتظار، كلي كار مرا سبك ميكرد. طوري كه وقتي به سراغشان ميرفتم، كاري نداشتم جز اين كه بنشينم و سيگارم را دود كنم و گوش بسپارم به گفتههاشان. بعضيهاشان براي خوشايند ما، حتي بيشتر از آن چيزي كه ازشان خواسته شده بود، ميگفتند. حاضر بودند همهي آدمهايي را كه ميشناختند به مخمصه بيندازند تا جان خودشان را در ببرند. خيلي از آنها، بعدها از مأموران وفادار و سر به راه ما ميشدند. اما هيچكس مثل اين جوانك مرا ناكام نگذاشت. جوانك؟! آن موقع حتي جوانك هم نميشد ناميدش. نوجوان ريزهاي بيش نبود. كسي كه آدم وقتي ميديدش، باورش نميشد كه كارهاي باشد. فكر ميكردم الان اگر دو تا چك بزنم در گوشش، مي زند زير گريه و مادرش را صدا ميكند. وقتي به رييس گفتم:«نام عامل آتش زدن سيرك مصريها مشخص شده»، فكر ميكرد با يك كماندوي گردن كلفت مواجه خواهيم شد. گفت:«چند تا از نيروهاي زبدهات را بردار و مواظبباش كه زنده دستگيرش كني.»
و عصر آن روز وقتي حسين را ديد، حسابي جا خورد. گفت:«به راستي اين است كسي كه دو سال است دنبالش هستيم؟ اشتباه نگرفتهايد؟»
آن روز پانزدهم محرم سال 51 بود. ماجراي عاشوراي آن سال بود كه حسين را گير انداخته بود. ايام محرم هميشه براي ما روزهاي سختي و پركاري بود. از چند روز مانده به شروع محرم، مرخصيها را لغو ميكردند. نامههاي سري و فوق سيري يكي پس از ديگري از راه مي رسيد. هيچكس دلش نميخواست پانزده خرداد 42 تكرا بشود. عاشوراي آن سال بود كه كار دستمان داده بود. توي نامهها به مراكز خطرناكي اشاره ميشد كه ممكن بود كار دستمان بدهند و لازم بود كه چهار چشمي آنجا را بپاييم. مساجد محلههاي «لشكرآباد»،«حجازي» و «حصيرآباد» از آن جمله بودند. مسجد علمالهدي هم هميشه در صدر ليست بود. غير از اينها، انجمن اسلامي «دانشوران» هم كه در مدرسه «بروجردي» تشكيل شده بود و بعدها برايمان باعث دردسر شد. در اين انجمن، معمولاً افراد مسألهداري سخنراني ميكردند. آنها از قم ميآمدند و فعاليتشان محدود به ايام محرم نميشد. جمعهها با قطار ميآمدند و كارشان را انجام ميدادند و ميرفتند. ما از لحظهاي ورود به اهواز، آنها را ميپاييديم، اما اجازه دستگيريشان را نداشتيم. با فرا رسيدن محرم، مجبور بوديم پا منبري هم بشويم! هر مسجدي به چند نفر سپرده ميشد كه وظيفه داشتند در پايان شب، گزارش اتفاقهايي را كه آنجا افتاده، به مركز بدهند. بعضي جاها هم خبرچين داشتيم و كارمان سبك ميشد. چند روزي به همين صورت سپري ميشد تا اين كه دستهها تو خيابانها راه ميافتادند. آن وقت مجبور بوديم همپاي آنها تو خيابانها راه بيفتيم. گاهي براي رد گم كردن، پيراهن سياه هم ميپوشيديم.
يكي از بچهها پارافراتر ميگذاشت و قاطي دسته هم ميشد. مردك آخرش، از خاصيت افتاد. گزارشهايي كه ميداد، همه عين هم و خنثي بودند. معلوم بود كه آنها را سر هم بندي كرده. انگار يادش رفته بود كه مأمور است نه عزادار.
آن روز مأمورهاي ما از صبح زود از خانه بيرون زده بودند. خود من چندبار مسيرهاي اصلي را كه به ميدان ختم ميشد، چك كرده بودم. به نظر نميآمد كه اتفاق خاصي بيفتد. همه چيز آرام بود. مردم با لباس عزاداري به سوي حسينيهها و مساجد ميرفتند. هنوز دستهها راه نيفتاده بودند. خيابان نادري و پهلوي را با ماشين طي كردم. از سرگرد پرسيدم: چه خبر؟ «گفت : هنوز كه هيچ خبري نيست.»
صبحانه نخورده بودم. يعقوب را فرستادم كه با ماشين برود و چيزي براي خوردن گير بياورد. رفت و برگشت و گفت همهي ساندويچيها بسته است. گفت فقط ميتواند حليم و شلهزرد نذري برايم بياورد. گفتم نميخواهم و شكم گشنه، سيگار ديگري روشن كردم. گفت اگر بخواهم، ميتواند برود و از اداره چيزي بياورد. گفتم لازم نيست.
سوار شدم. رفتيم دم كارون. كنار آب خلوت بود. كسي نيامده بود سراغ قايقها يا براي قدمزدن. يك جور به خصوصي دلم گرفته بود. دوست داشتم بروم سواري يكي از آن قايقهاي تفريحي هتل بشوم و پرگاز برانم رو به پل نو. ماشين چنداني از خيابان نميگذشت. همهجا ساكت بود. شهر يكسره در ماتم فرورفته بود. آن قدر ساكت بود كه صداي قورباغهها را از طرف جزيره ميشنيدم. بعد بيسيم به صدا درآمد. اسماعيل بود.
گفت:«شما كجاييد قربان؟»
گفتم :«چه كار داري؟»
گفت:«يك دسته از محله حصيرآباد راه افتاده دارد ميآيد بالا.»
ساعتم را نگاه كردم. هنوز نه نشده بود. زود راه افتاده بودند. گفتم: «مأمورهاي شهرباني سرجايشان مستقر هستند؟»
گفت :«بله قربان!»
گفتم:«خيله خب. من طرف كارون هستم. بيخودي هي تماس نگير. به بچهها بگو خودشان را جلوي چشمها نكشند.»
پا شديم و راه افتاديم. خيابانها كم كم داشتند شلوغ ميشدند. دستههاي عزاداري با علموكتل، به سوي ميدان مجسمه ميفتند. صداي سنجها و نوحهخوانها، با صداي زنجيرزنها و سينهزنها در هم آميخته بود. سرچهارراه شلوغ بود. راه بسته شده بود. مجبور شديم مدتي صبر كنيم تا بتوانيم عبور كنيم. بعد دوباره بيسيم به صدا درآمد.
باز هم اسماعيلي بود. گفتم:«چي شده؟»
گفت:«يكي از دستهها وضع غيرعادي دارد.»
گفتم:«چه طور مگه؟ چه كار ميكنند؟»
گفت:«مثل دستههاي ديگر عزاداري نميكنند»
گفتم:«پس چطوري دارند عزاداري ميكنند؟»
گفت:«دارند قرآن ميخوانند. آيههايي كه درباره جهاد و اين جور چيزهاست.»
گفتم:«تو از كجا ميداني؟ مگه عربي بلدي»
گفت:«آيهها را ترجمه ميكنند. يكيشان آيهها را به عربي ميخواند و ديگري ترجمه ميكند. شبيه هم هستند. به نظر ميآيد برادر باشند. بعد از هر صد متر- دويست متر ميايستند. يكيشان ميرود روي صندلي و آيهاي را ميخواند. بعد جايش را ميدهد به آن يكي تا آيه را ترجمه كند»
گفتم:«كجا هستند؟»
گفت:«از خيابان پهلوي پيچيدهاند طرف سيمتري. حدود دويست نفر ميشوند. همةشان لباس سياه پوشيدهاند و منظم حركت ميكنند.»
گفتم:«حالا، مشكل چي هست؟»
گفت:«عرض كردم قربان دارند يهجوي مخصوصي عزاداري ميكنند. عزاداريشان توجه همه را جلب كرده. خيلي از دستهها ايستادهاند و آنها را تماشا ميكنند. كنار پياده روها و روي بامها هم پر از مردم است. ميترسم دردسر درست كنند. با آيههايي كه ميخوانند، دارند مردم را تحريك ميكنند.»
حالا ماشينمان رسيده بود جلوي يكي از دستههاي بزرگ.صداي بلندگوشان آنقدر زياد بود كه صداي اسماعيل را نميشنيدم. داد زدم:«صبر كن! كمي صبر كن! اينجا، صدا به صدا نميرسد.»
بعد به سر يعقوب داد زدم:«ابله، چرا ما را آوردي چپاندي اين جا؟»
گفت:«چه كار كنم قربان؟ الان همهجا همين وضع را دارد.»
چارهاي نبود. كنار خيابان توقف كرديم تا دسته بگذرد. بعد دكمهي بيسيم را فشار دادم.
«صدايم را ميشنوي اسماعيلي؟»
«بله قربان!»
«اين دستهاي كه ميگويي، كدام دسته است؟»
گفت:«درست نميدانم قربان. گويا دستهي مسجد علمالهدي باشد»
دادزدم:«پس از صبح چه غلطي داري ميكني؟»
گفت:«تقصير من نيست قربان. اسم دستهشان را روي پرچمهاشان ننوشتهاند.»
گفتم:«سر دستهشان كيست؟ قبلاً مگه سردستهها را شناسايي نكرده بوديم؟»
گفت:«اينها را نميشناسم قربان. دستهي نوجوانها هستند.»
با تعجب گفتم:«دسته نوجوانها»
و داد زدم:«به خاطر چند تا نوجوان وقت مرا گرفتهاي؟ بگذار دل شان را خوش كنند كه دارند عزاداري ميكنند.»
گفت:«نبايد اينها را دست كم گرفت قربان. گمانم خيالاتي دارند.»
از صدايش نگراني خوانده ميشد. گفتم:«خيله خب! مواظب اوضاع باش! الان خودم ميآيم آنجا تا ببينم چه خبر است. كجا هستند؟»
گفت:«دارند ميروند سمت ادارهي آگاهي»
به يعقوب گفتم:«شنيدي كه! برو طرف آگاهي.»
يعقوب پيچيد طرف خيابان سيمتري. نميتوانستيم به سرعت برانيم. بعد هم راه به كل بسته شد. مجبور بوديم صبر كنيم، اما عبور دستهها تمامي نداشت.
بيسيم را زير پيراهنم قايم كردم و از ماشين پياده شدم. به نظر نميآمد مشكلي پيش آمده باشد، اما بهتر بود كه بروم و خودم اوضاع را بسنجم. اگر اتفاقي ميافتاد، نميتوانستم جواب«زند وكيلي» را بدهم. همين جوريش طوري با آدم برخورد ميكرد كه انگار ارث پدرش را از ما طلب كار بود.
«من آدم مفتخور نميخواهم. جاي آدمهاي بيعرضه اينجا نيست. هر كس نميتواند كار كند، بگذارد و برود و اگر ميماند، بداند كه از سهلانگارياش نميگذرم.»
يعقوب گفت:«من چه كار كنم قربان؟ همراه شما بيايم يا بمانم تو ماشين؟»
گفتم:«بيا!»
در ماشين را قفل ك رد. راه افتاديم و خودمان را رسانديم به اداره آگاهي. چند پاسبان مقبل اداره ايستاده بودند. به يكيشان گفتم:«سرگرد كجاست سركار؟»
گفت:«تلفن كارشان داشت. رفتند تو.»
گفتم:«بگو سريع بيايد اينجا.»
رفت و سرگرد را صدا زد. گفتم:«اينجا چه خبر است جناب سرگرد؟ اين دستهي نوجوانها چيست كه حرفش را ميزنند؟»
گفت:«چه بگويم قربان! چند دقيقه پيش از اينجا گذشتند و رفتند طرف بيست و چارمتري. يه عده نوجوان بودند كه مدتي اينجا هم توقف كردند. شايد از طرف كسي تحريك شده باشند. سردستهشان يك نوجوان كوتاه قد بود. به اين جا كه رسيدند، رفت روي صندلي و پشت بلندگو داد زد:«اي مردم اگر دين نداريد، لااقل آزاده باشيد.» طوري مرا نگاه ميكرد كه انگار مخاطبش من بودم.»
گفتم:«و تو هم هيچكاري نكردي؟»
گفت:«چه كار ميتوانستم بكنم؟ به من دستوري ندادهاند. تنها كاري كه كردم اين بود كه چند تا از مأمورهايم را فرستادم دنبالشان.»
گفتم:«فقط همين؟»
سرش را انداخت پايين و چيزي نگفت. فكر كردم اسماعيلي بيخود نگران نشده است. بايد از كار اين دستهي عجيب سر در ميآوردم، به نظر ميآمد كاسهاي زير نيم كاسه باشد. به سرگرد گفتم مأمورهايش را آماده نگهدارد تا در صورت لزوم، وارد عمل بشوند. خودم هم به بچههاي اطراف آمادهباش دادم و راه افتادم طرف ميدان. نزديكيهاي ميدان بود كه رسيدم به اسماعيلي. دستهي نوجوانها پيشروي او بود. گفتم:«چه خبر اسماعيلي؟»
گفتم:«هيچي قربان! ديگه چيزي نمانده كه برسند به ميدان و مجسمهي اعليحضرت را دور بزنند. به زودي همه چيز تمام ميشود و شرشان را كم ميكنند»
گفتم:«نفهميدي مسؤولشان كيست؟»
گفت:«نه خير قربان! حتي از يكيشان پرسيدم: گفت ما مسؤول نداريم.»
يعقوب گفت:«نيروهاي شهرباني دارند ميرسند.»
برگشتم و ديدم چند پاسبان باتوم به دست نزديك ميشوند. چندتايي از آنها دو طرف دسته حركت ميكردند. به جز اينها، سه تا از مأمورهاي خودمان هم آنجا بودند كه با من و اسماعيلي و يعقوب ميشديم شش نفر. يعقوب را فرستادم كه به سر دستهي پاسبانها بگويد آماده باشند تا در صورت لزوم، چند نفر را دستگير كنيم. از خود سرگرد هنوز خبري نبود. حالا ديگر دسته به نزديكي ميدان رسيده بود. منتظر بودم مجسمه را دور بزنند تا شروع كنيم. اما به يك باره از تعجب سرجا خشكم زد. دستهي نوجوانها، قبل از اينكه به ميدان برسد، پيچيد تو خيابان فرعي. همهچيز روشن بود. آنها ميخواستند به مجسمهي اعليحضرت بياحترامي كنند. آن هم جلوي چشم آن همه جماعت و در حالي كه حضور مأموران شهرباني باعث شده بود توجه مردم، بيشتر از پيش به دسته جلب بشود. تا آن روز كسي چنين اهانتي نديده بود. همهي دستهها ميآمدند طرف ميدان و مجسمهي اعليحضرت را دور ميزدند. اما اين نوجوانها، آن هم جلوي چشم ما... وكيلي اگر ميشنيد، دمار از روزگارم درميآورد. داد زدم:«سريع دستگيرشان كنيد! هر چقدرشان را كه ميتوانيد.»
اما آنها با عجله در حال پراكنده شدن بودند. خودشان را به ميان جمعيت ميزدند و به سرعت گم و گور ميشدند. ما فقط توانستيم چند نفرشان را دستگير كنيم. يكيشان نوجواني بود كه نتوانسته بود دل از صندلي بكند. با همان صندلي لابهلاي جمعيت ميدويد كه گرفتيمش. اسمش فيضالله بود شكار خوبي به حساب ميآمد. دو نفر ديگر نادر و عماد نام داشتند كه خيلي به دردمان خوردند، مخصوصاً نادر. نفر چهار محسن نام داشت. همچون فيضالله رك حرف ميزد، اما اطلاعات زيادي نداشت. اسماعيلي و يعقوب، ناراحت بودند كه نتوانستهايم عدهي بيشتري را دستگير كنيم، اما من اميدوار بودم كه بتوانيم از طريق همين چند نفر، بقيهي آنهايي را هم كه لازم بود بازداشت شوند، بگيريم.
قبل از اين كه دستگيرشدگان را سوار ماشين بكنيم. آنها را به خط كردم و از اسماعيلي پرسيدم:«آنهايي كه قرآن ميخوانند، بين اينها هستند؟»
اسماعيل گفت:«نه خير قربان!»
يعقوب گفت:«حيف شد. از چنگمان در رفتند.»
گفتم:«پيداشان ميكنم، هرجوري كه شده.»
زندانيها را برديم به بازداشتگاه سازمان و بلافاصله از هم جداشان كرديم اگر ميدانستم نادر و عماد زبان باز خواهند كرد، وقتم را با فيضالله هدر نميدادم. علتِ اين كه با او شروع كردم اين بود كه بيشتر از بقيه سن داشت و فكر كرده بودم حتماً اطلاعات بيشتري هم دارد، اما او تا آخرش طفره رفت و جواب درست و حسابي نداد. وقتي پرسيدم چه كساني اين بساط را راه انداختند؟ ميگفت كه فرد خاصي اين كار را نكرده است. ميگفت به يك باره تصميم گرفتيم كه برگرديم. ميگفتم بساط قبليتان چه؟ آن قرآن خواندن و مردم را تحريك كردن را چه ميگويي؟ مگر روز عاشوار به جاي نوحه، قرآن ميخوانند؟ ميگفت چه فرقي ميكند؟ قرار نيست كه همه يك جور عزاداري بكنند. ما هم اين جوري عزاداري ميكرديم. فكر نميكرديم جرم باشد. براي اين كه زبانش را باز كنم، با مشت و لگد افتادم به جانش و بعد وقتي ديدم فايدهاي ندارد، گفتم ببندندش به تخت و كابل خواستم. فكر ميكردم شلاق كه بخورد، زبانش باز ميشود. ولي آن هم بيفايده بود. كم كم داشتم ازش نااميد ميشدم. (انگار اطلاعات زيادي نداشت.) در اين موقع يعقوب وارد اتاق شد. گفت:«بازجويي اوليهي سه نفر ديگه تمام شده.»
گفتم:«چيز به دردبخوري گفتند؟»
گفت:«بله قربان! همه چيز را اعتراف كردند.»
و چشمك زد. معلوم بود كه هنوز نتوانستهاند از آنها حرف به دردبخوري بيرون بكشند. رو كردم به فيضالله و گفتم:«ديدي؟ دوستانت همه چيز را لو دادند. تو بيخودي پروندهي خودت را سياه كردي. اينجا، آدمِ لال هم زبان باز ميكند، تو كه جاي خود داري. به نظر من هنوز هم دير نشده. با اين كه ما همه چيز را ميدانيم، اما تو هم ماجرا را بگو و جان خودت راخلاس كن. تو هنوز يك بچهاي. زود است كه وارد اين بازيها بشوي. نبايد بگذاري ازت سوء استفاده كنند.»
گفت:«من چيزي ندارم كه به شما بگويم. ما فقط عزاداري كرديم. همين. حالا هرجور كه خودتان دوست داريد، عمل كنيد.»
گفتم:«من فقط ميخواستم كمكت كنم.»
يعقوب اشاره كرد كه بيايم بيرون. رفتيم تو راهرو. گفت:«اجازه ميدهيد پذيرايي از آنها را شروع كنيم؟»
گفتم:«نه. ميترسم بد وارد بشويد. صبر كنيد تا خودم بيايم. نبايد كار را خراب كرد. اين يكي به نظر نميآيد اطلاعات به دردخوري داشته باشد. حالا من اميدم فقط به آنهاست.»
گفت:«جناب وكيلي خيلي فشار ميآورند قربان. از دفترشان زنگ زده بودند و ميپرسيدند چه شد؟ گفتم هنوز تحت بازجويي هستند. ميترسم مورد غضب واقع بشويم.»
گفتم:«جواب زند وكيلي را من بايد بدهم. تو چه كار داري به اين كارها؟»
گفت:«پس هيچ كارشان نداشته باشيم؟»
گفتم:«فقط تحت فشار روحي قرارشان بدهيد. برايشان نوار بگذاريد يا هر چيزي كه به فكرتان ميرسد. فقط عجله نكنيد.»
آن روز در حالي غروب شد كه از بيرون صداي دستههاي عزاداري به گوش ميرسيد كه برام شام غريبان بيرون آمده بودند و از داخل صداي نوجوانهايي كه شكنجه ميشدند و زير ضربات كابل، فرياد ميزدند. يادم هست كه يك غروب سرد هم بود. باد هم ميوزيد. از بس تقلا كرده بودم، خسته و خيس عرق شده بودم. وقتي آمدم تو حياط تا سيگاري دود كنم، بادي كه به پيشانيام خورد، باعث شد بلرزم و يادم آمد كه چند روز است نرفتهام خانه. انگار من آدم نبودم و خانه و زندگي نداشتم. تا كاري پيش ميآمد، بايد مينشستم به پايش و تمامش ميكردم. همان موقع هم كسي به فكر من نبود. از من فقط كار ميخواستند و كار آن روز بيآنكه نتيجهاي براي ما داشته باشد، به سر آمد. روز بعد به سراغ نادر رفتم. حسابي خودش را باخته بود. از همان كساني بودكه انتظار كلافهشان ميكند. در خود مچاله شده بود. بيست و چار ساعت بازداشت در انفرادي، پژمردهاش كرده بود.
حتم داشتم كه اين اولين شب عمرش بوده كه در بيرون گذرانده. گفتم :«براي چه تو را گرفتهاند؟»
گفت:«شما خودتان گرفتيد، آن وقت از من ميپرسيد؟»
زل زدم تو چشمهاش. آيا در موردش اشتباه كرده بود؟ گفتم:«پس من ميگويم. تو به جرم تظاهرات و اهانت به شاهنشاه دستگير شدهاي و من چنان پدري ازت درخواهم آورد كه حتي فكرش را هم نميتواني بكني.»
گفت:«من از اين چيزهايي كه شما ميگوييد خبر ندارم.»
گفتم:«پس از چي خبرداري؟»
گفت:«از هيچي!»
لگدي خواباندم به پهلويش. پرت شد به عقب و نفسش بند آمد.
«خيلي زود معلوم ميشود كه از چه چيزهايي خبرداري. تو آنجا چه كار ميكرد؟»
«آمده بودم براي تماشا.»
«يعني ميخواهي بگويي جزء عزادارها نبودي؟ همه تو را آنجا ديدهاند.»
نادر نميدانست چه بگويد. گفتم:«مواظب حرف زدنت باش! اگر دروغ بگويي، خلاصي نخواهي داشت.»
معلوم بود كه با خودش درگير است. آخر سر مجبور شد به حرف بيايد.
«من فقط تو عزاداري شكرت كردم.»
گفتم:«دستت را بده من.»
دست راستش را آورد جلو. انگشتهاش را تو چنگم گرفتم و با حركت ناگهاني، رو به عقب خم كردم. بدنش كش آمد و صداي فريادش بلند شد. گفتم: «اين براي اين بود كه دروغ گفتي. حالا بگو كه سر دستهتان كي بود.»
گفت:«نميدانم. من آنها را نميشناختم.»
رفتم طرف در و يعقوب را صدا كردم. نادر را بستيم به تخت. به يعقوب گفتم شلاقش بزند. ميدانستم كه به حرف درآمدن نادر زياد طول نخواهد كشيد. هنوز پنجمين ضربه را نخورده بود كه داد زد:«نزنيد! تو را به خدا نزنيد. همه چيز را ميگويم. همه چيز را.»
بازش كرديم. گفتم:«ما بد تو را نميخواهيم. چرا بيخودي خودت را اذيت ميكني؟ اگر پسرخوبي باشي، حتي ميتواني روي كمك ما حساب كني. به نظر ميآيد تقصيري نداشته باشي. حتماً گولت زدهاند. حالا بگو چه كسي شما را فرستاده بود خيابان.»
گفت:«نميدانم. به خدا نميدانم.»
گفتم: «يعقوب...!»
گفت:«باور كنيد راست ميگويم.»
به چشمهاش نگاه كردم. دروغ نميگفت. گفتم:«پس بگو سردستهتان كي بود؟ آن كه روي صندلي ميرفت... ما اسم او را ميخواهيم.»
سرش را انداخت پايين. گفت:«علمالهدي بود. حسين علمالهدي!»
نگاهي به يعقوب انداختم. چشمهاي يعقوب برق زد.
گفتم:«او را از كجا ميشناسي؟»
گفت:«تو مسجدشان با او آشنا شدم.»
گفتم:«ديگه!»
گفت:«ديگه چيزي نميدانم»
گفتم:«نشد. قرار شد همكاري كني. يادت رفت؟»
بعد به يعقوب گفتم كه او را از سقف آويزان كند. نادر شروع كرد به التماس. اما محلش نگذاشتيم. بايد كمي بهش فشار ميآورديم. وقتي خون به سرش فشار آورد، گفت هرچه را كه ميداند، خواهد گفت. اين بار راست ميگفت، چون به جز عوامل تظاهرات روز عاشورا، پرده از رازي برداشت كه تا آن موقع، سر پوشيده مانده بود.
«من حسين را چند سال است كه ميشناسم او مكبّر مسجد علمالهدي ست او بود كه سيرك مصريها را آتش زد. من و يكي دو تا از بچهها هم همراهش بوديم.»
من و يعقوب با تعجب همديگر را نگاه كرديم.
«براي چه سيرك را آتش زديد؟»
«به خاطر نمايشهاي آنها. به خاطر زناني كه با لباس نامناسب روي صحنه ميآمدند و ميرقصيدند. نقشهي كار را حسين كشيد. چندبار رفت و آمد و محل را شناسايي كرد. آخرش هم گفت بايد سرظهر اين كار را بكنيد تا كسي تو سيرك نباشد. ما اولش نميدانستيم آنجا چه خبر است. سرمان به كارهاي خودمان گرم بود. اهل سيرك رفتن نبوديم. اما وقتي ديديم جوانها دسته دسته به تماشا ميروند، تازه موضوع را فهميديم.»
نادر همين طور حرف ميزد و شايد خودش هم نميدانست چه اطلاعات ارزشمندي را دارد در اختيار ما ميگذارد. بعد از به آتش كشيدهشدن سيرك، ما همه نيروهامان را بسيج كرده بوديم. از كسبهي اطراف سيرك تحقيق كرده بوديم. افراد مظنون را شكنجه داده بوديم. حتي در شهرهاي اطراف دنبال عاملين گشته بوديم، اما بيفايده بود. هيچكس چيزي نديده بود و هيچ سرنخي وجود نداشت. مصريها همان روز بساطشان را جمع كرده بودند و رفته بودند و ما مانده بوديم و توبيخي كتبي در پروندهمان و حالا آن راز از پرده بيرون ميافتاد، آن هم در حالي كه اصلاً انتظارش را نداشتم. همان روز خودم را رساندم به اتاق رييس. گفتم:«قربان! بايد علمالهدي نامي را دستگير كنيم. حسين علمالهدي.»
گفت:«به خاطر تظاهرات روز عاشورا.»
گفتم:«بله!»
گفت:«اين با آيتالله علمالهدي نسبتي ندارد؟»
گفتم:«چرا فرزند اوست.»
گفت:«بد شد. دوباره نام علمالهدي سر زبانها ميافتد. بگذار فكر كنم. شايد بهتر باشد از او صرفنظر كنيم.»
گفتم:«نميتوانيم قربان. او فقط سردستهي تظاهرات كنندهها نبوده، يكي از عوامل اصلي آتشزدن سيرك مصريها بوده. قضيه دوسال پيش. يادتان كه هست؟»
ناباورانه از پشت ميزش بلند شد. گفت:«چه طور ميتوانم فراموش كنم؟ آن اتفاق آبروي ما را پيش مركز از بين برد.»
لبخندي زدم و گفتم:«حالا اجازه ميدهيد دستگيرش كنيم؟»
گفت:«بله، وقتي آورديدش، دلم ميخواهد او را ببينم.»
گفتم:«او در چنگ ماست. به محض اين كه بازجويي همهشان كامل شد، خدمتتان گزارش ميدهم.»
آمدم بيرون. انگار بار بزرگي از روي دوشم برداشته شده بود. آيا ميشد توبيخ دو سال پيش را جبران كنم؟ تا آن موقع حسين را نديده بودم. ميدانستم كه آيتالله علمالهدي، فرزندان زيادي دارد. فرزند بزرگش مصطفي نام داشت و گاهي يكي از مأموران ما پاي منبرش مينشست و گزارش ميآورد. سخنران خوبي بود و ما دورادور زير نظرش داشتيم. اما اين يكي... حسين... نميدانستم چه سن و سالي دارد. فقط معلوم بود كه موجود خيلي خطرناكي است. شايد در جايي دورهي چريكي ديده بود. كسي كه توانسته بود سيرك را آتش بزند و هيچ ردي از خودش برجاي نگذارد، نميتوانست آدم كار كشتهاي نباشد. اما وقتي يادم آمد همهي افراد دسته نوجوان بودند، تعجبم بيشتر شد. آيا يك نوجوان، سيرك را آتش زده بود؟ باورش سخت بود. تحقيق كرديم و فهميديم حسين در مدرسهي «سعادت جعفري» درس ميخواند. بهتر است او را سر كلاس دستگير كنيم. اين جوري ميتوانستيم از همراهان احتمالياش در مدرسه هم زهرچشم بگيريم.
شايد بعضي از آنها، از همانهايي بودند كه حسين به بهانهي فوتبال بهشان نزديك شده بود و كشيده بودشان به مسجد. بعدها فهميديم وقتي صداي اذان از منارهي مسجد شنيده ميشده، حسين بازي را تعطيل ميكرده و بچهها را ميكشيده طرف مسجد.
آن روز چند مرد مسلح را برداشتم و راه اتفاديم طرف مدرسه. به نظر نميآمد سوژه مسلح باشد، اما لازم بود كه اقدامات امنيتي را به طور كامل انجام بدهيم. صبر كرديم تا زنگ تفريح تمام شود و بعد وارد حياط مدرسه شديم. گوشه و كنار حياط و اطراف ساختمان را بررسي كردم. جاي دررويي وجود نداشت. دو تا از مأمورها را گذاشتم تو حياط و با مأمور ديگر وارد دفتر مدرسه شدم. مدير وقتي ما را ديد، رنگ از رويش پريد. سرجايش نيم&zwn
كاش ميتوانستم با آغوش باز به استقبال آن چيزي بروم كه خود خواستهام.
نبايد زياد طول بكشد. گلولههاي داغ و چرخان از دهانهي تفنگها بيرون ميزنند و در يك هزارم چشم بر هم زدني، گوشت و استخوان را ميشكافند و بعد همه چيز تمام ميشود. تمام؟ اگر پاياني در كار نباشد چه؟ اگر اين تازه آغاز حسابرسي باشد چه؟ آيا بايد از چيز عظيمتري بترسم؟ آن وقت چه جوابي دارم كه بدهم؟ من اگر خائن باشم، تنها از آن جهت هستم كه به كارم ايمان نداشتم. اگر داشتم، امشب پيش از مرگ بارها نميمردم. اما چه دارم ميگويم؟ مگر ميشد به چنين كاري ايمان داشت؟ و من اصلاً در طول عمرم، مگر به چيزي ايمان داشتهام؟ من كسي نبودهام جز يك فرمانبر. فكر ميكردم ميگويند حرف بكش، زبانها را باز كن و همين كار را بايد بكنم. به هر قيمتي كه شده. فكر ميكردم مرگ چيزي است مال ديگران. يا چيزي است متعلق به آيندهاي دور، اگر كه مال من باشد. اعتراف ميكنم كه غافلگير شدم. و همان قدر كه موقع سقوط رژيم. قبلاً از اين سروصداها مگر كم ديده و شنيده بوديم؟ تا روز 26دي هنوز فكر ميكردم اين هم چيزي است مثل آن يكي. فكر ميكردم ميگذرد. تمام ميشود، سركوب ميكنند. مگر واقعهي 15 خرداد 42 كم حركتي بود؟ به نظر ميآمد سيلي آمده و همه چيز را ويران خواهد كرد. اما سركوب شد. هر چند كه عدهاي دست برنداشتند. پدر و مادر همين حسين از همانها بودند. مادرش بعد از تبعيد آيتالله خميني كار را به جايي رساند كه براي شاهنشاه تلگراف بفرستند و در آن بگويد اگر مسلماني چرا مرجع تقليد ما را تبعيد كردي و اگر مسلمان نيستي بگو تا ما تكليف خودمان را بدانيم.
وقتي در سال 51 آيتالله علمالهدي فوت كرد، فكر كرديم ديگر همه چيز تمام شده است و ميتوانيم نفس راحتي بكشيم. آن روز چنان جمعيتي براي تشييع جنازه جمع شده بودند كه به وحشت افتاديم. در خيابان نادري، جاي سوزن انداختن نبود. انگار همهي شهر اهواز جمع شده بودند آنجا. ما خيلي تلاش كرده بوديم تا جلوي كسبه را بگيريم و نگذاريم مغازههايشان را تعطيل كنند، اما فايدهاي نداشت. كسي گوش به حرف ما نميداد و اصرار و تهديد بيشتر، جز آبروريزي، سود ديگري برايمان نداشت. چيزي نمانده بود كه همه جا چو بيفتد كه سازمان امنيت تلاش كرد جلوي تشييع جنازهي با شكوه آيتالله را بگيرد و نتوانست. براي همين هم زياد پا پي نشديم و گذاشتيم سيل جمعيت، جنازه را تا انتهاي خيابان ببرد. آن روز مأموران ما با لباس شخصي اين جاو آنجا ايستاده بودند و سعي ميكردند نگذارند شعار ديگري مطرح شود. جمعيت آن قدر زياد بود كه اگر مسألهاي پيش ميآمد، نميتوانستيم كنترل كنيم. شانس آورديم كه همه چيز به خير گذشت. آن روز ردههاي بالاي سازمان فس راحتي كشيدند. همه فكر ميكرديم با مرگ آيتالله، خوزستان آرام خواهد شد. كسي چه ميدانست كه فرزند نوجوان، پا جا پاي پدر خواهد گذاشت و آتشي روشن خواهد كرد كه دامن خيليها را بگيرد. اگر ميدانستم چنين عاقبتي پيدا ميكنم، همان وقتها زير شكنجه ميكشتمش. چه كارم ميتوانستند بكنند؟ مگر كم پيش آمده بود از اين حوادث؟ شايد آن وقت سرنوشت من هم چيز ديگري ميشد. شايد به جرم از دست دادن سوژه. تبعيدم ميكردند به جاي دور افتادهاي. شايد هم به كار ديگري ميگماشتندم. آن وقت ديگر اسم «معبّر» سر زبانها نميافتاد و تعداد افرادي كه زير دست او شكنجه شده بودند، آن قدر زياد نميشدند كه حسابش از دستش در برود. خيليهايشان را نميشناختم. نميدانستم چه سالي و براي چه، دستگير شدهاند. يكي يكي جلو ميآمدند و براي رييس دادگاه شرح ميدادند كه من چه بلايي سرشان آوردهام. يكي دست بيحسش را با دست ديگرش بالا آورده بود. ميگفت من دستش را شكستهام و آن قدر به همان حال رهايش كردهام تا اين كه دستش از كار بيفتد. به نظر ميآمد يك دستش كوتاهتر از ديگري شده باشد. كوتاه و لاغر. انگار كه آن دست از آن كودكي بود، نه جواني كه نزديك به 25 سال دارد.
بعد كس ديگري وارد دادگاه شد. با عجله آمده بود. انگار كاري را نيمه تمام گذاشته بود و آمده بود. از جثهي كوتاهش او را شناختم. خودش بود. حسين علمالهدي. اين يكي را هيچ وقت نميتوانستم فراموش كنم. چندبار با هم برخورد كرده بوديم و در لحظات تنهايي، وقتي كه به آخر و عاقبت خود فكر ميكردم و طول و عرض سلول را طي ميكردم، بهش انديشيده بودم.
او سرسختترين زندانياي بود كه به عمرم ديده بودم. هرگز آدمي چنين استوار نديدهام. ما چندبار دستگيرش كرديم اما او زير شكنجهها طاقت آورد و حسرت حتي يك كلمه را بر دل ما گذاشت. حسين اولين كسي بود كه مرا شكست. پيش از آن، هر كسي را كه به حرف نميآمد، با نام من تهديدش ميكردند:«بهتر است حرف بزني و خودت را بيشتر به زحمت نيندازي و الا سروكارت با معبر ميافتد.»
شنيدن نام من پشت هر كس را به لرزه در ميآورد. ميدانستند كه عادت ندارم كاري را ناتمام رها كنم. نه عصباني ميشدم، نه عجلهاي به خرج ميدادم.
زنداني را چند ساعتي توي اتاق بازجويي به حال خودش رها ميكردم تا فكر كند براي بعضي از آنها، همين لحظات كافي بود تا خردشان كند. در اتاق نيمه تاريكي، روي صندلي آهني مينشستند و منتظر ميشدند تا معبر به سراغشان بيايد و كار را يكسره كند، اما معبّر ظاهراَ سرش شلوغ بود و حالا حالاها نميتوانست به سراغ طعمهاش برود! در اين ساعات، براي زنداني، نوار فريادهاي دلخراش پخش ميشد: كسي از عمق جان داد ميزد و نعره ميكشيد صداي فحش و ضربات شلاق و مشت و لگد به گوش ميرسيد. صدايي ميگفت بيهوش شد و چند لحظهاي سكوت ميشد و بعد زنداني را به هوش ميآوردند و باز همان جيغهاي از ته دل بود كه آخر سر به التماس ختم ميشد. بس كنيد! تو را به خدا بس كنيد! اعتراف ميكنم. همهچيز را ميگويم. ديگر نزنيد. طعمهي بيچاره فكر ميكرد اين سرنوشتي است كه انتظار او را هم ميكشد و دلش ميخواست هر چه زودتر تكليفش روشن بشود. طاقت صبر كردن را نداشت. به اعصابش فشار زيادي وارد ميشد. نميتوانست سرجايش بند بشود. بلند ميشد. طول اتاق را ميرفت و ميآمد. با شنيدن هر جيغي سرجا خشكش ميزد، گوش تيز ميكرد، سرش را در ميان دستهاش ميگرفت، به در اتاق نزديك ميشد. سعي ميكرد بيرون را ببيند و نميتوانست. چشم ميدوخت به سقف و گوش كنارهاي اتاق. انگار دنبال روزنهاي ميگشت كه بتواند از آن بگذرد و خودش را خلاص كند. گاهي هم به سراغ ميزي ميرفت كه آن طرف اتاق بود. دنبال چيزي ميگشت. شايد وسيلهاي براي خلاص كردن خود به نوعي ديگر، كه نمييافت. حتي برق اتاق نيز قطع بود. در همان لحظه ورود به بند هم، كمربند و وسايل تيز طعمه گرفته ميشد كه نتواند يك وقت، خودش را نفله كند.
معمولاً آن قدر صبر ميكردم كه تمركز طعمه به كلي از بين برود. بعضيهاشان خيلي زود از دست ميرفتند. به در بسته مشت ميكوبيدند و نگهبان را صدا ميزدند. نگهبان معمولاً جوابشان را نميداد يا اگر زياد سروصدا ميكردند تا پشت در ميرفت و فحشي حوالهشان ميكرد.
«چه مرگته؟»
«بيا تكليف مرا روشن كنيد. پس براي چه مرا آوردهايد اين جا؟»
«عجله نكن! نوبتت ميرسد.»
گاهي همين انتظار، كلي كار مرا سبك ميكرد. طوري كه وقتي به سراغشان ميرفتم، كاري نداشتم جز اين كه بنشينم و سيگارم را دود كنم و گوش بسپارم به گفتههاشان. بعضيهاشان براي خوشايند ما، حتي بيشتر از آن چيزي كه ازشان خواسته شده بود، ميگفتند. حاضر بودند همهي آدمهايي را كه ميشناختند به مخمصه بيندازند تا جان خودشان را در ببرند. خيلي از آنها، بعدها از مأموران وفادار و سر به راه ما ميشدند. اما هيچكس مثل اين جوانك مرا ناكام نگذاشت. جوانك؟! آن موقع حتي جوانك هم نميشد ناميدش. نوجوان ريزهاي بيش نبود. كسي كه آدم وقتي ميديدش، باورش نميشد كه كارهاي باشد. فكر ميكردم الان اگر دو تا چك بزنم در گوشش، مي زند زير گريه و مادرش را صدا ميكند. وقتي به رييس گفتم:«نام عامل آتش زدن سيرك مصريها مشخص شده»، فكر ميكرد با يك كماندوي گردن كلفت مواجه خواهيم شد. گفت:«چند تا از نيروهاي زبدهات را بردار و مواظبباش كه زنده دستگيرش كني.»
و عصر آن روز وقتي حسين را ديد، حسابي جا خورد. گفت:«به راستي اين است كسي كه دو سال است دنبالش هستيم؟ اشتباه نگرفتهايد؟»
آن روز پانزدهم محرم سال 51 بود. ماجراي عاشوراي آن سال بود كه حسين را گير انداخته بود. ايام محرم هميشه براي ما روزهاي سختي و پركاري بود. از چند روز مانده به شروع محرم، مرخصيها را لغو ميكردند. نامههاي سري و فوق سيري يكي پس از ديگري از راه مي رسيد. هيچكس دلش نميخواست پانزده خرداد 42 تكرا بشود. عاشوراي آن سال بود كه كار دستمان داده بود. توي نامهها به مراكز خطرناكي اشاره ميشد كه ممكن بود كار دستمان بدهند و لازم بود كه چهار چشمي آنجا را بپاييم. مساجد محلههاي «لشكرآباد»،«حجازي» و «حصيرآباد» از آن جمله بودند. مسجد علمالهدي هم هميشه در صدر ليست بود. غير از اينها، انجمن اسلامي «دانشوران» هم كه در مدرسه «بروجردي» تشكيل شده بود و بعدها برايمان باعث دردسر شد. در اين انجمن، معمولاً افراد مسألهداري سخنراني ميكردند. آنها از قم ميآمدند و فعاليتشان محدود به ايام محرم نميشد. جمعهها با قطار ميآمدند و كارشان را انجام ميدادند و ميرفتند. ما از لحظهاي ورود به اهواز، آنها را ميپاييديم، اما اجازه دستگيريشان را نداشتيم. با فرا رسيدن محرم، مجبور بوديم پا منبري هم بشويم! هر مسجدي به چند نفر سپرده ميشد كه وظيفه داشتند در پايان شب، گزارش اتفاقهايي را كه آنجا افتاده، به مركز بدهند. بعضي جاها هم خبرچين داشتيم و كارمان سبك ميشد. چند روزي به همين صورت سپري ميشد تا اين كه دستهها تو خيابانها راه ميافتادند. آن وقت مجبور بوديم همپاي آنها تو خيابانها راه بيفتيم. گاهي براي رد گم كردن، پيراهن سياه هم ميپوشيديم.
يكي از بچهها پارافراتر ميگذاشت و قاطي دسته هم ميشد. مردك آخرش، از خاصيت افتاد. گزارشهايي كه ميداد، همه عين هم و خنثي بودند. معلوم بود كه آنها را سر هم بندي كرده. انگار يادش رفته بود كه مأمور است نه عزادار.
آن روز مأمورهاي ما از صبح زود از خانه بيرون زده بودند. خود من چندبار مسيرهاي اصلي را كه به ميدان ختم ميشد، چك كرده بودم. به نظر نميآمد كه اتفاق خاصي بيفتد. همه چيز آرام بود. مردم با لباس عزاداري به سوي حسينيهها و مساجد ميرفتند. هنوز دستهها راه نيفتاده بودند. خيابان نادري و پهلوي را با ماشين طي كردم. از سرگرد پرسيدم: چه خبر؟ «گفت : هنوز كه هيچ خبري نيست.»
صبحانه نخورده بودم. يعقوب را فرستادم كه با ماشين برود و چيزي براي خوردن گير بياورد. رفت و برگشت و گفت همهي ساندويچيها بسته است. گفت فقط ميتواند حليم و شلهزرد نذري برايم بياورد. گفتم نميخواهم و شكم گشنه، سيگار ديگري روشن كردم. گفت اگر بخواهم، ميتواند برود و از اداره چيزي بياورد. گفتم لازم نيست.
سوار شدم. رفتيم دم كارون. كنار آب خلوت بود. كسي نيامده بود سراغ قايقها يا براي قدمزدن. يك جور به خصوصي دلم گرفته بود. دوست داشتم بروم سواري يكي از آن قايقهاي تفريحي هتل بشوم و پرگاز برانم رو به پل نو. ماشين چنداني از خيابان نميگذشت. همهجا ساكت بود. شهر يكسره در ماتم فرورفته بود. آن قدر ساكت بود كه صداي قورباغهها را از طرف جزيره ميشنيدم. بعد بيسيم به صدا درآمد. اسماعيل بود.
گفت:«شما كجاييد قربان؟»
گفتم :«چه كار داري؟»
گفت:«يك دسته از محله حصيرآباد راه افتاده دارد ميآيد بالا.»
ساعتم را نگاه كردم. هنوز نه نشده بود. زود راه افتاده بودند. گفتم: «مأمورهاي شهرباني سرجايشان مستقر هستند؟»
گفت :«بله قربان!»
گفتم:«خيله خب. من طرف كارون هستم. بيخودي هي تماس نگير. به بچهها بگو خودشان را جلوي چشمها نكشند.»
پا شديم و راه افتاديم. خيابانها كم كم داشتند شلوغ ميشدند. دستههاي عزاداري با علموكتل، به سوي ميدان مجسمه ميفتند. صداي سنجها و نوحهخوانها، با صداي زنجيرزنها و سينهزنها در هم آميخته بود. سرچهارراه شلوغ بود. راه بسته شده بود. مجبور شديم مدتي صبر كنيم تا بتوانيم عبور كنيم. بعد دوباره بيسيم به صدا درآمد.
باز هم اسماعيلي بود. گفتم:«چي شده؟»
گفت:«يكي از دستهها وضع غيرعادي دارد.»
گفتم:«چه طور مگه؟ چه كار ميكنند؟»
گفت:«مثل دستههاي ديگر عزاداري نميكنند»
گفتم:«پس چطوري دارند عزاداري ميكنند؟»
گفت:«دارند قرآن ميخوانند. آيههايي كه درباره جهاد و اين جور چيزهاست.»
گفتم:«تو از كجا ميداني؟ مگه عربي بلدي»
گفت:«آيهها را ترجمه ميكنند. يكيشان آيهها را به عربي ميخواند و ديگري ترجمه ميكند. شبيه هم هستند. به نظر ميآيد برادر باشند. بعد از هر صد متر- دويست متر ميايستند. يكيشان ميرود روي صندلي و آيهاي را ميخواند. بعد جايش را ميدهد به آن يكي تا آيه را ترجمه كند»
گفتم:«كجا هستند؟»
گفت:«از خيابان پهلوي پيچيدهاند طرف سيمتري. حدود دويست نفر ميشوند. همةشان لباس سياه پوشيدهاند و منظم حركت ميكنند.»
گفتم:«حالا، مشكل چي هست؟»
گفت:«عرض كردم قربان دارند يهجوي مخصوصي عزاداري ميكنند. عزاداريشان توجه همه را جلب كرده. خيلي از دستهها ايستادهاند و آنها را تماشا ميكنند. كنار پياده روها و روي بامها هم پر از مردم است. ميترسم دردسر درست كنند. با آيههايي كه ميخوانند، دارند مردم را تحريك ميكنند.»
حالا ماشينمان رسيده بود جلوي يكي از دستههاي بزرگ.صداي بلندگوشان آنقدر زياد بود كه صداي اسماعيل را نميشنيدم. داد زدم:«صبر كن! كمي صبر كن! اينجا، صدا به صدا نميرسد.»
بعد به سر يعقوب داد زدم:«ابله، چرا ما را آوردي چپاندي اين جا؟»
گفت:«چه كار كنم قربان؟ الان همهجا همين وضع را دارد.»
چارهاي نبود. كنار خيابان توقف كرديم تا دسته بگذرد. بعد دكمهي بيسيم را فشار دادم.
«صدايم را ميشنوي اسماعيلي؟»
«بله قربان!»
«اين دستهاي كه ميگويي، كدام دسته است؟»
گفت:«درست نميدانم قربان. گويا دستهي مسجد علمالهدي باشد»
دادزدم:«پس از صبح چه غلطي داري ميكني؟»
گفت:«تقصير من نيست قربان. اسم دستهشان را روي پرچمهاشان ننوشتهاند.»
گفتم:«سر دستهشان كيست؟ قبلاً مگه سردستهها را شناسايي نكرده بوديم؟»
گفت:«اينها را نميشناسم قربان. دستهي نوجوانها هستند.»
با تعجب گفتم:«دسته نوجوانها»
و داد زدم:«به خاطر چند تا نوجوان وقت مرا گرفتهاي؟ بگذار دل شان را خوش كنند كه دارند عزاداري ميكنند.»
گفت:«نبايد اينها را دست كم گرفت قربان. گمانم خيالاتي دارند.»
از صدايش نگراني خوانده ميشد. گفتم:«خيله خب! مواظب اوضاع باش! الان خودم ميآيم آنجا تا ببينم چه خبر است. كجا هستند؟»
گفت:«دارند ميروند سمت ادارهي آگاهي»
به يعقوب گفتم:«شنيدي كه! برو طرف آگاهي.»
يعقوب پيچيد طرف خيابان سيمتري. نميتوانستيم به سرعت برانيم. بعد هم راه به كل بسته شد. مجبور بوديم صبر كنيم، اما عبور دستهها تمامي نداشت.
بيسيم را زير پيراهنم قايم كردم و از ماشين پياده شدم. به نظر نميآمد مشكلي پيش آمده باشد، اما بهتر بود كه بروم و خودم اوضاع را بسنجم. اگر اتفاقي ميافتاد، نميتوانستم جواب«زند وكيلي» را بدهم. همين جوريش طوري با آدم برخورد ميكرد كه انگار ارث پدرش را از ما طلب كار بود.
«من آدم مفتخور نميخواهم. جاي آدمهاي بيعرضه اينجا نيست. هر كس نميتواند كار كند، بگذارد و برود و اگر ميماند، بداند كه از سهلانگارياش نميگذرم.»
يعقوب گفت:«من چه كار كنم قربان؟ همراه شما بيايم يا بمانم تو ماشين؟»
گفتم:«بيا!»
در ماشين را قفل ك رد. راه افتاديم و خودمان را رسانديم به اداره آگاهي. چند پاسبان مقبل اداره ايستاده بودند. به يكيشان گفتم:«سرگرد كجاست سركار؟»
گفت:«تلفن كارشان داشت. رفتند تو.»
گفتم:«بگو سريع بيايد اينجا.»
رفت و سرگرد را صدا زد. گفتم:«اينجا چه خبر است جناب سرگرد؟ اين دستهي نوجوانها چيست كه حرفش را ميزنند؟»
گفت:«چه بگويم قربان! چند دقيقه پيش از اينجا گذشتند و رفتند طرف بيست و چارمتري. يه عده نوجوان بودند كه مدتي اينجا هم توقف كردند. شايد از طرف كسي تحريك شده باشند. سردستهشان يك نوجوان كوتاه قد بود. به اين جا كه رسيدند، رفت روي صندلي و پشت بلندگو داد زد:«اي مردم اگر دين نداريد، لااقل آزاده باشيد.» طوري مرا نگاه ميكرد كه انگار مخاطبش من بودم.»
گفتم:«و تو هم هيچكاري نكردي؟»
گفت:«چه كار ميتوانستم بكنم؟ به من دستوري ندادهاند. تنها كاري كه كردم اين بود كه چند تا از مأمورهايم را فرستادم دنبالشان.»
گفتم:«فقط همين؟»
سرش را انداخت پايين و چيزي نگفت. فكر كردم اسماعيلي بيخود نگران نشده است. بايد از كار اين دستهي عجيب سر در ميآوردم، به نظر ميآمد كاسهاي زير نيم كاسه باشد. به سرگرد گفتم مأمورهايش را آماده نگهدارد تا در صورت لزوم، وارد عمل بشوند. خودم هم به بچههاي اطراف آمادهباش دادم و راه افتادم طرف ميدان. نزديكيهاي ميدان بود كه رسيدم به اسماعيلي. دستهي نوجوانها پيشروي او بود. گفتم:«چه خبر اسماعيلي؟»
گفتم:«هيچي قربان! ديگه چيزي نمانده كه برسند به ميدان و مجسمهي اعليحضرت را دور بزنند. به زودي همه چيز تمام ميشود و شرشان را كم ميكنند»
گفتم:«نفهميدي مسؤولشان كيست؟»
گفت:«نه خير قربان! حتي از يكيشان پرسيدم: گفت ما مسؤول نداريم.»
يعقوب گفت:«نيروهاي شهرباني دارند ميرسند.»
برگشتم و ديدم چند پاسبان باتوم به دست نزديك ميشوند. چندتايي از آنها دو طرف دسته حركت ميكردند. به جز اينها، سه تا از مأمورهاي خودمان هم آنجا بودند كه با من و اسماعيلي و يعقوب ميشديم شش نفر. يعقوب را فرستادم كه به سر دستهي پاسبانها بگويد آماده باشند تا در صورت لزوم، چند نفر را دستگير كنيم. از خود سرگرد هنوز خبري نبود. حالا ديگر دسته به نزديكي ميدان رسيده بود. منتظر بودم مجسمه را دور بزنند تا شروع كنيم. اما به يك باره از تعجب سرجا خشكم زد. دستهي نوجوانها، قبل از اينكه به ميدان برسد، پيچيد تو خيابان فرعي. همهچيز روشن بود. آنها ميخواستند به مجسمهي اعليحضرت بياحترامي كنند. آن هم جلوي چشم آن همه جماعت و در حالي كه حضور مأموران شهرباني باعث شده بود توجه مردم، بيشتر از پيش به دسته جلب بشود. تا آن روز كسي چنين اهانتي نديده بود. همهي دستهها ميآمدند طرف ميدان و مجسمهي اعليحضرت را دور ميزدند. اما اين نوجوانها، آن هم جلوي چشم ما... وكيلي اگر ميشنيد، دمار از روزگارم درميآورد. داد زدم:«سريع دستگيرشان كنيد! هر چقدرشان را كه ميتوانيد.»
اما آنها با عجله در حال پراكنده شدن بودند. خودشان را به ميان جمعيت ميزدند و به سرعت گم و گور ميشدند. ما فقط توانستيم چند نفرشان را دستگير كنيم. يكيشان نوجواني بود كه نتوانسته بود دل از صندلي بكند. با همان صندلي لابهلاي جمعيت ميدويد كه گرفتيمش. اسمش فيضالله بود شكار خوبي به حساب ميآمد. دو نفر ديگر نادر و عماد نام داشتند كه خيلي به دردمان خوردند، مخصوصاً نادر. نفر چهار محسن نام داشت. همچون فيضالله رك حرف ميزد، اما اطلاعات زيادي نداشت. اسماعيلي و يعقوب، ناراحت بودند كه نتوانستهايم عدهي بيشتري را دستگير كنيم، اما من اميدوار بودم كه بتوانيم از طريق همين چند نفر، بقيهي آنهايي را هم كه لازم بود بازداشت شوند، بگيريم.
قبل از اين كه دستگيرشدگان را سوار ماشين بكنيم. آنها را به خط كردم و از اسماعيلي پرسيدم:«آنهايي كه قرآن ميخوانند، بين اينها هستند؟»
اسماعيل گفت:«نه خير قربان!»
يعقوب گفت:«حيف شد. از چنگمان در رفتند.»
گفتم:«پيداشان ميكنم، هرجوري كه شده.»
زندانيها را برديم به بازداشتگاه سازمان و بلافاصله از هم جداشان كرديم اگر ميدانستم نادر و عماد زبان باز خواهند كرد، وقتم را با فيضالله هدر نميدادم. علتِ اين كه با او شروع كردم اين بود كه بيشتر از بقيه سن داشت و فكر كرده بودم حتماً اطلاعات بيشتري هم دارد، اما او تا آخرش طفره رفت و جواب درست و حسابي نداد. وقتي پرسيدم چه كساني اين بساط را راه انداختند؟ ميگفت كه فرد خاصي اين كار را نكرده است. ميگفت به يك باره تصميم گرفتيم كه برگرديم. ميگفتم بساط قبليتان چه؟ آن قرآن خواندن و مردم را تحريك كردن را چه ميگويي؟ مگر روز عاشوار به جاي نوحه، قرآن ميخوانند؟ ميگفت چه فرقي ميكند؟ قرار نيست كه همه يك جور عزاداري بكنند. ما هم اين جوري عزاداري ميكرديم. فكر نميكرديم جرم باشد. براي اين كه زبانش را باز كنم، با مشت و لگد افتادم به جانش و بعد وقتي ديدم فايدهاي ندارد، گفتم ببندندش به تخت و كابل خواستم. فكر ميكردم شلاق كه بخورد، زبانش باز ميشود. ولي آن هم بيفايده بود. كم كم داشتم ازش نااميد ميشدم. (انگار اطلاعات زيادي نداشت.) در اين موقع يعقوب وارد اتاق شد. گفت:«بازجويي اوليهي سه نفر ديگه تمام شده.»
گفتم:«چيز به دردبخوري گفتند؟»
گفت:«بله قربان! همه چيز را اعتراف كردند.»
و چشمك زد. معلوم بود كه هنوز نتوانستهاند از آنها حرف به دردبخوري بيرون بكشند. رو كردم به فيضالله و گفتم:«ديدي؟ دوستانت همه چيز را لو دادند. تو بيخودي پروندهي خودت را سياه كردي. اينجا، آدمِ لال هم زبان باز ميكند، تو كه جاي خود داري. به نظر من هنوز هم دير نشده. با اين كه ما همه چيز را ميدانيم، اما تو هم ماجرا را بگو و جان خودت راخلاس كن. تو هنوز يك بچهاي. زود است كه وارد اين بازيها بشوي. نبايد بگذاري ازت سوء استفاده كنند.»
گفت:«من چيزي ندارم كه به شما بگويم. ما فقط عزاداري كرديم. همين. حالا هرجور كه خودتان دوست داريد، عمل كنيد.»
گفتم:«من فقط ميخواستم كمكت كنم.»
يعقوب اشاره كرد كه بيايم بيرون. رفتيم تو راهرو. گفت:«اجازه ميدهيد پذيرايي از آنها را شروع كنيم؟»
گفتم:«نه. ميترسم بد وارد بشويد. صبر كنيد تا خودم بيايم. نبايد كار را خراب كرد. اين يكي به نظر نميآيد اطلاعات به دردخوري داشته باشد. حالا من اميدم فقط به آنهاست.»
گفت:«جناب وكيلي خيلي فشار ميآورند قربان. از دفترشان زنگ زده بودند و ميپرسيدند چه شد؟ گفتم هنوز تحت بازجويي هستند. ميترسم مورد غضب واقع بشويم.»
گفتم:«جواب زند وكيلي را من بايد بدهم. تو چه كار داري به اين كارها؟»
گفت:«پس هيچ كارشان نداشته باشيم؟»
گفتم:«فقط تحت فشار روحي قرارشان بدهيد. برايشان نوار بگذاريد يا هر چيزي كه به فكرتان ميرسد. فقط عجله نكنيد.»
آن روز در حالي غروب شد كه از بيرون صداي دستههاي عزاداري به گوش ميرسيد كه برام شام غريبان بيرون آمده بودند و از داخل صداي نوجوانهايي كه شكنجه ميشدند و زير ضربات كابل، فرياد ميزدند. يادم هست كه يك غروب سرد هم بود. باد هم ميوزيد. از بس تقلا كرده بودم، خسته و خيس عرق شده بودم. وقتي آمدم تو حياط تا سيگاري دود كنم، بادي كه به پيشانيام خورد، باعث شد بلرزم و يادم آمد كه چند روز است نرفتهام خانه. انگار من آدم نبودم و خانه و زندگي نداشتم. تا كاري پيش ميآمد، بايد مينشستم به پايش و تمامش ميكردم. همان موقع هم كسي به فكر من نبود. از من فقط كار ميخواستند و كار آن روز بيآنكه نتيجهاي براي ما داشته باشد، به سر آمد. روز بعد به سراغ نادر رفتم. حسابي خودش را باخته بود. از همان كساني بودكه انتظار كلافهشان ميكند. در خود مچاله شده بود. بيست و چار ساعت بازداشت در انفرادي، پژمردهاش كرده بود.
حتم داشتم كه اين اولين شب عمرش بوده كه در بيرون گذرانده. گفتم :«براي چه تو را گرفتهاند؟»
گفت:«شما خودتان گرفتيد، آن وقت از من ميپرسيد؟»
زل زدم تو چشمهاش. آيا در موردش اشتباه كرده بود؟ گفتم:«پس من ميگويم. تو به جرم تظاهرات و اهانت به شاهنشاه دستگير شدهاي و من چنان پدري ازت درخواهم آورد كه حتي فكرش را هم نميتواني بكني.»
گفت:«من از اين چيزهايي كه شما ميگوييد خبر ندارم.»
گفتم:«پس از چي خبرداري؟»
گفت:«از هيچي!»
لگدي خواباندم به پهلويش. پرت شد به عقب و نفسش بند آمد.
«خيلي زود معلوم ميشود كه از چه چيزهايي خبرداري. تو آنجا چه كار ميكرد؟»
«آمده بودم براي تماشا.»
«يعني ميخواهي بگويي جزء عزادارها نبودي؟ همه تو را آنجا ديدهاند.»
نادر نميدانست چه بگويد. گفتم:«مواظب حرف زدنت باش! اگر دروغ بگويي، خلاصي نخواهي داشت.»
معلوم بود كه با خودش درگير است. آخر سر مجبور شد به حرف بيايد.
«من فقط تو عزاداري شكرت كردم.»
گفتم:«دستت را بده من.»
دست راستش را آورد جلو. انگشتهاش را تو چنگم گرفتم و با حركت ناگهاني، رو به عقب خم كردم. بدنش كش آمد و صداي فريادش بلند شد. گفتم: «اين براي اين بود كه دروغ گفتي. حالا بگو كه سر دستهتان كي بود.»
گفت:«نميدانم. من آنها را نميشناختم.»
رفتم طرف در و يعقوب را صدا كردم. نادر را بستيم به تخت. به يعقوب گفتم شلاقش بزند. ميدانستم كه به حرف درآمدن نادر زياد طول نخواهد كشيد. هنوز پنجمين ضربه را نخورده بود كه داد زد:«نزنيد! تو را به خدا نزنيد. همه چيز را ميگويم. همه چيز را.»
بازش كرديم. گفتم:«ما بد تو را نميخواهيم. چرا بيخودي خودت را اذيت ميكني؟ اگر پسرخوبي باشي، حتي ميتواني روي كمك ما حساب كني. به نظر ميآيد تقصيري نداشته باشي. حتماً گولت زدهاند. حالا بگو چه كسي شما را فرستاده بود خيابان.»
گفت:«نميدانم. به خدا نميدانم.»
گفتم: «يعقوب...!»
گفت:«باور كنيد راست ميگويم.»
به چشمهاش نگاه كردم. دروغ نميگفت. گفتم:«پس بگو سردستهتان كي بود؟ آن كه روي صندلي ميرفت... ما اسم او را ميخواهيم.»
سرش را انداخت پايين. گفت:«علمالهدي بود. حسين علمالهدي!»
نگاهي به يعقوب انداختم. چشمهاي يعقوب برق زد.
گفتم:«او را از كجا ميشناسي؟»
گفت:«تو مسجدشان با او آشنا شدم.»
گفتم:«ديگه!»
گفت:«ديگه چيزي نميدانم»
گفتم:«نشد. قرار شد همكاري كني. يادت رفت؟»
بعد به يعقوب گفتم كه او را از سقف آويزان كند. نادر شروع كرد به التماس. اما محلش نگذاشتيم. بايد كمي بهش فشار ميآورديم. وقتي خون به سرش فشار آورد، گفت هرچه را كه ميداند، خواهد گفت. اين بار راست ميگفت، چون به جز عوامل تظاهرات روز عاشورا، پرده از رازي برداشت كه تا آن موقع، سر پوشيده مانده بود.
«من حسين را چند سال است كه ميشناسم او مكبّر مسجد علمالهدي ست او بود كه سيرك مصريها را آتش زد. من و يكي دو تا از بچهها هم همراهش بوديم.»
من و يعقوب با تعجب همديگر را نگاه كرديم.
«براي چه سيرك را آتش زديد؟»
«به خاطر نمايشهاي آنها. به خاطر زناني كه با لباس نامناسب روي صحنه ميآمدند و ميرقصيدند. نقشهي كار را حسين كشيد. چندبار رفت و آمد و محل را شناسايي كرد. آخرش هم گفت بايد سرظهر اين كار را بكنيد تا كسي تو سيرك نباشد. ما اولش نميدانستيم آنجا چه خبر است. سرمان به كارهاي خودمان گرم بود. اهل سيرك رفتن نبوديم. اما وقتي ديديم جوانها دسته دسته به تماشا ميروند، تازه موضوع را فهميديم.»
نادر همين طور حرف ميزد و شايد خودش هم نميدانست چه اطلاعات ارزشمندي را دارد در اختيار ما ميگذارد. بعد از به آتش كشيدهشدن سيرك، ما همه نيروهامان را بسيج كرده بوديم. از كسبهي اطراف سيرك تحقيق كرده بوديم. افراد مظنون را شكنجه داده بوديم. حتي در شهرهاي اطراف دنبال عاملين گشته بوديم، اما بيفايده بود. هيچكس چيزي نديده بود و هيچ سرنخي وجود نداشت. مصريها همان روز بساطشان را جمع كرده بودند و رفته بودند و ما مانده بوديم و توبيخي كتبي در پروندهمان و حالا آن راز از پرده بيرون ميافتاد، آن هم در حالي كه اصلاً انتظارش را نداشتم. همان روز خودم را رساندم به اتاق رييس. گفتم:«قربان! بايد علمالهدي نامي را دستگير كنيم. حسين علمالهدي.»
گفت:«به خاطر تظاهرات روز عاشورا.»
گفتم:«بله!»
گفت:«اين با آيتالله علمالهدي نسبتي ندارد؟»
گفتم:«چرا فرزند اوست.»
گفت:«بد شد. دوباره نام علمالهدي سر زبانها ميافتد. بگذار فكر كنم. شايد بهتر باشد از او صرفنظر كنيم.»
گفتم:«نميتوانيم قربان. او فقط سردستهي تظاهرات كنندهها نبوده، يكي از عوامل اصلي آتشزدن سيرك مصريها بوده. قضيه دوسال پيش. يادتان كه هست؟»
ناباورانه از پشت ميزش بلند شد. گفت:«چه طور ميتوانم فراموش كنم؟ آن اتفاق آبروي ما را پيش مركز از بين برد.»
لبخندي زدم و گفتم:«حالا اجازه ميدهيد دستگيرش كنيم؟»
گفت:«بله، وقتي آورديدش، دلم ميخواهد او را ببينم.»
گفتم:«او در چنگ ماست. به محض اين كه بازجويي همهشان كامل شد، خدمتتان گزارش ميدهم.»
آمدم بيرون. انگار بار بزرگي از روي دوشم برداشته شده بود. آيا ميشد توبيخ دو سال پيش را جبران كنم؟ تا آن موقع حسين را نديده بودم. ميدانستم كه آيتالله علمالهدي، فرزندان زيادي دارد. فرزند بزرگش مصطفي نام داشت و گاهي يكي از مأموران ما پاي منبرش مينشست و گزارش ميآورد. سخنران خوبي بود و ما دورادور زير نظرش داشتيم. اما اين يكي... حسين... نميدانستم چه سن و سالي دارد. فقط معلوم بود كه موجود خيلي خطرناكي است. شايد در جايي دورهي چريكي ديده بود. كسي كه توانسته بود سيرك را آتش بزند و هيچ ردي از خودش برجاي نگذارد، نميتوانست آدم كار كشتهاي نباشد. اما وقتي يادم آمد همهي افراد دسته نوجوان بودند، تعجبم بيشتر شد. آيا يك نوجوان، سيرك را آتش زده بود؟ باورش سخت بود. تحقيق كرديم و فهميديم حسين در مدرسهي «سعادت جعفري» درس ميخواند. بهتر است او را سر كلاس دستگير كنيم. اين جوري ميتوانستيم از همراهان احتمالياش در مدرسه هم زهرچشم بگيريم.
شايد بعضي از آنها، از همانهايي بودند كه حسين به بهانهي فوتبال بهشان نزديك شده بود و كشيده بودشان به مسجد. بعدها فهميديم وقتي صداي اذان از منارهي مسجد شنيده ميشده، حسين بازي را تعطيل ميكرده و بچهها را ميكشيده طرف مسجد.
آن روز چند مرد مسلح را برداشتم و راه اتفاديم طرف مدرسه. به نظر نميآمد سوژه مسلح باشد، اما لازم بود كه اقدامات امنيتي را به طور كامل انجام بدهيم. صبر كرديم تا زنگ تفريح تمام شود و بعد وارد حياط مدرسه شديم. گوشه و كنار حياط و اطراف ساختمان را بررسي كردم. جاي دررويي وجود نداشت. دو تا از مأمورها را گذاشتم تو حياط و با مأمور ديگر وارد دفتر مدرسه شدم. مدير وقتي ما را ديد، رنگ از رويش پريد. سرجايش نيم&zwn
لینک کپی شد
نظر شما
