کتاب درباره شهيد - متن کتاب حماسه هويزه

کد خبر: ۱۲۰۴۲۲
تاریخ انتشار: ۱۸ آبان ۱۳۸۷ - ۱۷:۱۴ - 08November 2008
 دو روز پيش از اين عاشوراى خونين، من خود در دل بيابانهاى جنوبى و شرقى هويزه اين عزيزان را ديدم كه شجاعانه و عاشقانه به قلب عرصه جنگ و به سوى خط تماس پيش مى‏رفتند. تجهيزات ابتدايى و كمبودهاى تداركاتى و حتى دلسوزيها و توصيه‏ها، در همت بلند و عزم راسخ آنان فتورى پديد نمى‏آورد و دل مؤمن و مشاق و خون گرم و جوشانشان همه سختيها را بر آنان هموار مى‏كرد.

 معجزه انقلاب و كورههاى جنگ تحميلى از جوانان خداجوى انسانهاى بزرگى پديد آورده است كه توكل عارفان و متانت پيران را با اميد جوانان و صفاى كودكان در خود جمع كرده‏اند سراسر دوران جنگ سرشار از ماجراهاى رؤياگونه اين راهبان شب و شيران روز است، و گروه شهيدان هويزه از برجسته‏ترين آنان اند.

 بى شك اگر لحظات پرمعنا و پرماجراى هر يك از اين شهادتها ثبت مى‏شد و - چنانكه در اين يادداشتها آمده - به چشم مى‏آمد، غنى‏ترين ميراث معنوى براى تاريخ به جا مى‏ماند افسوس كه بدين مهم، به قدرى كه بايد، همت گماشته نمى‏شود.

 لذا اين نوشته‏ها كه در نوع خود بسيار كم نظير است - بايد قدر دانست وكوشش فراهم آورنده آن را ارج نهاد.
Image
 از خداوند متعال توفيق همه اين جوانان عزيز و پيروزى اسلام و مسلمين و حاكميت و رواج ارزشهاى والاى قرآنى را مسئلت مى‏كنم.

سيد على خامنه‏اى                  

رئيس جمهورى اسلامى ايران          

1365                             

 

 

فصل اول- بخش اول

براى پنجمين روز متوالى عبور تانكهاى ارتش از جاده «هويزه - سوسنگرد» ادامه داشت.

از اين جابجايى بوى حمله مى‏آيد. به همين دليل شايد هيچ نوايى لطيف‏تر و روح بخش‏تر از صداى خشن چرخهاى تانك نبود و هيچ منظره‏اى نمى‏توانست به قدر گرد و غبارى كه اين تردد در هوا مى‏پراكند، زيبا و دل‏انگيز باشد.

 آنچه در تمام مسير توجه را به خود جلب مى‏كرد، حضور جابجاى نيروهاى خودى بود، از توپ و تانك گرفته تا نفرات پياده نظام.

 آثار تركشهاى گلوله برروى تابلوى سبز «سوسنگرد» در مدخل شهر، نشان از نظامى بودن شهر داشت. از چهار ماه قبل كه جنگ شروع شد، تا كنون دوبار اين شهر به دست ارتش عراق افتاده بود و سپس نيروهاى خودى آن را آزاد كرده بودند.

 اگر چه هر دقيقه گلوله خمپاره و توپى در شهر مى‏نشست، اما شور و غلغله شهر صدا را در خود گم مى‏كرد. چشم به عمو محمد فاضل افتاد محمد با تعدادى ديگر از دانشجويانى كه سفارت آمريكا را تصرف كرده بودند - كه بعداً معلوم شد كه مركز جاسوسى آمريكاست - دسته جمعى به جبهه آمده بودند و مثل ساير داوطلبان جنگ، گوشه‏اى از كار جنگ را گرفته بودند.

 او مسئول گروه تخريب سپاه سوسنگرد بود. اندامى لاغر، جثه‏اى نحيف، حجب و حيا و كم حرفى بيش از حد مجموعه صفاتى بود كه در او جمع شدهبود. بيشتر نيروهاى سپاه در اطراف رودخانه نيسان كه در قسمت غربى سوسنگرد واقع است و اكنون مرز بين نيروهاى ما و عراق به حساب مى‏آمد، متمركز بودند.

 آنان هم مثل ما از خيلى چيزها مثل زمان حمله، نيروهاى شركت كننده محورهاى هجوم و... بى خبر بودند.

 آنجا هم چيزى دستگيرمان نشد و به طرف مقر خودمان راه افتاديم.

 نزديك غروى تصميم گرفتيم سرى به اسماعيل بزنم. شايد با صحبت و اختلاط كمى از فكر و خيال خلاصش كنم. از وقتى خبر حمله را شنيده بود، دمغ و گوشه گير شده بود. هنوز چند قدمى تا سنگرش فاصله داشتم كه صداى آشناى قرآنش پاهايم را سُست كرد. صوت قرآن اسماعيل معروف بود. نمى‏شد از آن گذشت. به سنگر نزديكتر شدم و جلوى در، آن طورى كه بتوانم راحت صدايش را بشنوم نشستم. نفهميدم آيه‏هاى كدام سوره بود، اما هر چه بود حزن‏انگيز بود. بى اختيار گريه گرفت. شنيدم يكى مرا صدا مى‏زند.

 صدا، صداى اسماعيل بود. ازداخل سنگر مى‏آمد. از اينكه چطور حضور مرا فهميده بود، به شگفت آمد.

 برخاستم، پرده پتويى سنگر را كنار زدم. سرم را خم كردم و وارد شدم. سنگر اسماعيل بر خلاف هميشه تميز و مرتب بود. كوله پشتى و وسايلش را مثل كسى كه مهياى سفر باشد بسته بود و آماده كرده بود. در كنار كوله پشتى اش پرچم سبزى با شعار «لا اله الا الله» خودنمايى مى‏كرد. تفنگ براق و تميزش به طرف ديگر كوله پشتى تكيه كرده بود و چند خشاب و نارنجك هم در كنار آن گذاشته بود. سرش را بلند كرد و گفت:

 - من مى‏خوام تو حمله شركت كنم. هيچ وقت به اندازه حالا مشتاق نبودم. راستش نمى‏تونم موندنمو تحمل كنم. من بايد تو حمله شركت كنم.

 نشستم و به ديواره سنگر تكيه زدم. گفتم :

 - تا خدا چى بخواد!

 اسماعيل انگار كه حرفهاى مرا نشنيده باشد، نگاهش را به پرچم دوخت و گفت: اين پرچمو نگاه كن. بگو من چى كم دارم كه نتونم اين پرچمو همراه بچه‏ها تا بالاى خاك ريزهاى دشمن نگه دارم؟ هان؟ چى كم دارم كه نتوانم اى پرچمو رو خاكريزهاى فتح شده بكارم ؟

 دنبال جوابى مى‏گشتم كه براى او اگر نه اميدوارى، لااقل تسكين باشد ولى او خودش ادامه داد:

 - بعد از اينكه سوسنگرد رو از چنگ اونها آزاد كرديم تا حالا هيچ حركتى از طرف ما نشده. صبح منتظر ظهريم، ظهر منتظر شب و شب به اميد اينكه صبح روز بعد بتوانم كارى بكنيم. هر روز تكرار روز گذشته، دريغ از دو قدم پيشروى.

 گفتم: من هم بهاندازه تو آرزو دارم. دعا كن خدا قسمتمون كنه.

 وقتى چشمم به ساعت افتاد يادم آمد كه وقت پاس است و بايد بروم پست شب را تحويل بگيرم. بلند شدمو گفتم: براى من هم دعا كن.

 تا رودخانه نيسان راه زيادى نبود. هر چند تاريكى، عبور را از لابه لاى سنگرها مشكل مى‏كرد ولى به هر حال خيلى طول نكشيد كه خودم را در كنار رودخانه يافتم.

 تمام لحظاتى كه در كنار رودخانه قدم مى‏زدم و كشيك مى‏دادم، حرفهاى اسماعيل در ذهنم تداعى مى‏شد، حرفهايش، روحيه‏اش و ايمانش، آتش اشتياق مرا براى حمله دو چندان كرده بود.

 سوسنگرد از روز قبل شلوغتر شده بود. وقتى وارد مقر سپاه شدم اين واقعيت برايم مسلّم‏تر شد. انگار در شريانهاى شهر، خون تازه جريان پيدا كرده بود.

 در مقر سپاه بچه‏ها دسته دسته دور هم جمع شده بودند و خودشان را مجهز مى‏كردند. به هر زحمتى بود فرمانده سپاه را پيدا كردم و خلاصه خبرها را از او گرفتم.

 بعد از روشن شدن تكليل يك لحظه هم درنگ نكردم، سوار ماشين شدم و با سرعت خودم را به مقر رساند.

 براى اينكه فرصت فكر كردن داشته باشم كه چطور مسأله را با بچه‏ها در ميان بگذارم مستقيم وارد سنگر خودم شدم، ولى بچه‏ها اين مجال را به من نداند. به محض ديدن من به سنگر هجوم آوردند و شروع كردند:

 - چرا گرفته‏اى ؟

 - خبر چى بود؟

 - حمله كجاست ؟

 - ما كه هستيم؟ نه ؟

  

 تصميم گرفتم بى مقدمه و صريح  همه چيز را بگويم و خودم را خلاص كنم.

 - حمله هست. عقب هم نيفتاده، اما از گروه ما فقط پنج نفر مى‏تونن شركت كنن، فقط پنج نفر، همين.

 - حالا اين پنج نفر رو چطور انتخاب مى‏كنن ؟

 اسماعيل بود. عجيب بود كه اصلاً به اين مسأله فكر نكرده بودم. مشكلترين قسمت كار، هيمن جا بود يكى از بچه‏ها گفت:

 - خودت تعيين كن، همه قبول مى‏كنيم.

 بدم نمى‏آيد اين پنج نفر را خودم تعيين كنم. كم و بيش ميزان اشتياق بچه‏ها را براى حمله مى‏دانستم، اما با رضايت پنج نفر، بقيه را از خودم ناراحت مى‏كردم. گفتم :

 - فكر ديگه‏اى بكنيم.

 - يكى گفت :

 - قرعه بكشيم .

 - بقيه تأييد كردند. گفتم :

 - به يك شرط قرعه مى‏كشيم ؟

 - همه حواسشان جمع شد. پرسيدند :

 - به چه شرطى؟

 - به شرطى كه همه رأى قرعه را قبول داشته باشند.

 به اسماعيلنگاه كردم و بقيه. همه موافق بودند. كاغذ آوردند، تكه تكه كردند و اسم همه را نوشتند.

 كاغذهاى تاشده را درون كلاه يكى از بچه‏ها ريختند و كلاه را به من دادند. كاغذها را كه به هم مى‏زدم گفتم :

 - اگه كسى تقلب كرده باشه ،اسمشو دوبار نوشته باشه مى‏ره تو بهشت تقلّى‏ها. به جز اسماعيل همه به اين شوخى خنديند، به روشنى پيدا بود كه اسماعيل بيش از بقيه ملتهب و نگران نتيجه قرعه كشى است. به اسماعيل گفتم :

 - پنج تا از كاغذها را درآر، يكى، يكى.

 اسماعيل نگران اما با تأنى اولين كاغذ را برداشت و باز كرد امير!

 امير از جا پريد و فرياد زد:

 - الله اكبر، الله اكبر...

 انگار انتظار داشت بقيه همه از شنيدن اسم او خوشحال شوند و تكبير بگويند. وقتى ديد همه آرام سر جاى خودشان نشسته‏اند و همراهيش نمى‏كنند، الله اكبر دومى را فرو خورد و سرجايش نشست.

 قاسم با شنيدن اسمش به سجده افتاد. على با بالا بردن دستهايش خدا را شكر گفت و رضا از خوشحالى گريه كرد.

 اسماعيل روحيه‏اش را كاملاً از دست داد. همه ديدند كه براى درآوردن آخرين اسم چطور دستهايش مى‏لرزد.

 - غلام !

 غلام را طورى گفت كه انگار غم انگيزترين خبرهاى دنيا را اعلام مى‏كند.

 اسماعيل كاغذ را به من داد و رفت. كجا؟

 نفهميدم.

 

 

فصل اول- بخش دوم

وارد هويزه كه شديم رفتيم به طرف مقر سپاه، قرار بود تمام گروهها در اين محل جمع شوند. بيشترشان آمده بودند و انگار ما ديرتر از بقيه رسيديم.

 در ميان چهره‏ها به دنبال كسى مى‏گشتم كه ديدارش حداقل به اندازه خود حمله برايم جاذبيّت داشت. به همين دليل وقتى وارد مقّر شدم بلافاصله شروع كردم به جستجو. يكى يكى چهره‏ها را از نظر گذراندم و قدوقامتها را برانداز كردم تا نگاهم برروى چهره‏اش متوقف شد. صورت نورانى اش را چفيه‏اى كه به دور گردن انداخته بود نورانى‏تر كرده بود.

 دلم نيامد پيش بروم. گفتم مدتى بمانم و قيافه دوست داشتنى اش را از دور تماشا كنم، ولى او اين فرصت را به من نداد. در سلام پيشدستى كردو بعد همديگر را در آغوش گرفتيم و بوسيديم. گفت :

 - خسته نباشين. مثل اينكه همسفريم ان شاءالله.

 گفتم: اگه خدا بخواهد، كى شروع مى‏شه ؟

 - قراره شب با ارتش هماهنگ بشيم و صبح زود حمله رو شروع كنيم.

 پرسيدم: شما چند نفريد ؟

 گفت: بايد پنجاه تا باشيم ولى...

 - ولى چى؟ نيرو كم دارى ؟

 - كم ندارم. هر پنجاه نفر الحمدلله بچه‏هاى خوبى ان ولى دوست داشتيم يكى دو تا ديگه از اون بچه‏هاى زبده همراه مى‏شدن.

 ياد اسماعيل افتادم. همانى بود كه او مى‏خواست گفتم :

 - ما يك نفر رو داريم كه خيلى هم عشق داشت تو حمله شركت كنه.

 - خب چرا نياورديش؟

 - ما فقط پنج نفر سهميه داشتيم، مجبور شديم قرعه كشى كنيم.

 تا ده دقيقه ديگه مى‏آرمش. منتظر پاسخش نشدم. سريع دويدم طرف ماشين و از هويزه در آمدم.

 در راه همه‏اش به حسين فكر مى‏كردم، به ايمانش، به اراده و استوارى اش و به صلابت و معنويتش، صلابت و معنويتى كه توانسته بود اين همه نيروى بومى را شيفته خود كند، آنها را سازمان بدهد و در حملات رشادت و قهرمانى بيافريند.

 اسماعيل بالاى تپه‏اى نشسته بود و به دوردستها خيره بود. معلوم نبود به كجا نگاه مى‏كند. پيش رفتم و دست به شانه‏اش زدم و سلام كردم. تعجب كرد. انتظار ديدن مرا نداشت گفت:

 - عليك سلام، چرا برگشتى؟ چيزى جا گذاشتى ؟

 گفتم :

 - آره تورو.

 با ناباورى گفت :

 - من كه قرار نبود با شما بيام.

 گفتم :

 - ولى حالا قراره.

 باورش شد ولى در عين حال پرسيد:

 - آخه چه جورى ؟

 گفتم :

 - دعا شو به جون حسين عليم الهدى بكن.

 جزء سهميه او هستى.

 - حين علم الهدى؟ اون آنقدر توى اين منطقه به مردم خدمت كرده كه احتياج به دعاى امثال من نداره. اگر منطقه پنجاه تا آدم مثل حسين داشت، هيچ وقت دست عراقيها نمى‏افتاد. بريم تا پشيمون نشده برسيم.

 مشتاق و بى تاب رفت و با كوله پشتى و تفنگ و پرچم برگشت انگار جان گرفته بود. وقتى باد به زير پرچم مى‏زد و لا به لاى آن مى‏پيچيد و آن را سربلند مى‏كرد، مى‏شد فهميد كه اسماعيل چقدر قبراق و سرحال شده است.

 تمام راه پرچم را از ماشين بيرون نگاه داشت و نگاهش به حركتهاى آن خيره ماند. وقتى وارد هويزه شديم، همه چشمها به سوى اسماعيل و پرچم برگشت. انگار اين پرچم نياز بود كه همه احساسش مى‏كردند. اما به زبان نمى‏آوردند. صداى تكبير از جمعيت برخاست. حسين پيش آمد،گفتم :

 - بيا اين هم اسماعيل ؛ همون كه مى‏خواستى

 اسماعيل خودش را به آغوش حسين انداخت و گفت :

 - ان شاءالله بتونم سرباز خوبى براتون باشم.

 حسين پيشانى اش را بوسيد،بازوها را سخت فشرد و گفت :

-       خدا پشت و پناهت. ان شاءالله مثل پرچمت هميشه سربلند باشى. اشك اسماعيل سرازير شد.

 

 

فصل دوم

از ميان گروه تخريب چهره محمد فاضل توجهم را جلب كرد، به نظر مى‏رسد شب را نخوابيده باشد.

 بچه‏ها براى نماز صبح پراكنده شدند. معلوم نيست اين لحظه‏هاى نزدكى حمله چه دارد كه بچه‏ها همگى نماز فرادى را به جماعت ترجيه مى‏دهند.

 جنب و جوش‏ها بيشتر شد. هر كس به دنبال آماده كردن اسلحه و تجهيزات خود بود. من هم تا تفنگم را امتحان نكردم ، خيالم آسوده نشد.

 اين صداى حسين بود:

 - آماده باشين! اول بى سرو صدا حركت مى‏كنيم، وقتى هم كه دشمن متوجه پيشروى ما شد، توپخانه از پشت حمايتمون مى‏كنه. حواستون جمع باشه. تا زمانى كه به اولينسنگر اونها نرسيديم پيشروى متوقف نمى‏شه. كسى معطل مجروحين نشه، چند نفر مشخص شدن كه افراد مجروح رو منتقل كنن، بقيه با توكل به خدا به پيشروى ادامه مى‏دن. سست نشيد. هر جا مونديد از امام زمان كمك بگيريد و جلو بريد. حالا روى خاكريز درازكش بشيد تا علامت بدم.

 هيچ صدايى حتى از جبهه مقابل بر نمى‏خاست. اين سكوت چند دقيقه بيشتر دوام نياورد با يك الله اكبر آرام اما محكم و استوار، بچه‏ها از خاكريز كنده شدندو دست مقابل را زيرپا گرفتند.

 دشت در يك لحظه تبديل به ميدان مسابقه شد. همه عليرغم داشتن اسلحه و خشاب و كوله پشتى‏هاى سنگين سعى مى‏كردند كه از ديگيرى عقب نمانند.

 دشمن از يك سمت، انتظار حمله نداشت. بچه‏ها كه از جنوب شهر هويزه حركت كرده بودندد تا آن جايى كه امكان داشت جلو كشيدند و فاصله خودشان رااز پشت سر با دشمن كمتر كبدند. وقتى عراقيها متوجه بچه‏ها شدند كه كار از كار گذشته بود. كم كم آتش دشمن به سمت بچه‏ها كشيده شد .در حالى كه بچه‏ها اعتنايى به آتش آنان نداشتند، حسين مدام آنان را تشويق به دويدن مى‏كرد.

 - اگر يه خيز ديگه بردارين بالاى سرشونيم.

 حسين خودش رابه بى سيم چى رساند و خبر داد كه ما زير آتش هستيم و گفت كه توپخانه را به كار بيندازند.

 هنوز چند لحظه از مخابره خبر نگذشته بود كه توپخانه شروع كرد و چه جانانه! آتش توپخانه چهره منطقه را يكباره دگرگون كرد. آتش را مثل مواقع عادى تك تك و با فاصله نمى‏ريخت، طورى مى‏ريخت كه به دشمن مجال كمترين تحرك را نمى‏داد، اين را از فروكش كردن صداى مسلسلها و تيربارهاى دشمن مى‏شد فهميد.

 تحريك و سرعت، خوب بود. گاهى ايستاده، گاهى خميده و گاهى سينه خيز، اما توقف در كار نبود. حتى وقتى سه نفر از بچه‏ها گلوله خوردند و به يزمين افتادند ، هيچ كس جز همانها كه مأمور انتقال مجروحين بودند توقف نكردند. هيچ كس حتى برنگشت تا مجروح را نگاه كند و بشناسند .

 دشمن كاملاً غافلگير شده بود.

 حسين پيشاپيش فرياد مى‏زد:

 ادامه بدين، از رگبارشون نترسين، هر چه زودتر به سنگرها برسيم كمتر زخمى مى‏ديم، چيزى نموده ، ياعلى.

 هر قدر كه به سنگرهاى عراقى نزدكيتر مى‏شدمى تيراندازى كمتر و كمتر مى‏شد تا زمانى كه صداى تيرانازى قطع شد. دقيقتر كه شدم سنگرهاى عراقى را در سى - چهل مترى ديدم؛ اما يك پرچم لا اله الا الله كه بالاى آنها برافراشته شده بود توجهم را جلب كرد. قدمهايم را تندتر كردم.

 پرچم ، پرچم اسماعيل بود و خودش هم در كنار آن با چهره‏اى فاتح و خندان ايستاده بود و تلاش مى‏كرد پايه پرچم را در خاك استوار كند.

 بچه‏هاى ديگر هم عراقيها را تسليم كرده ودست بر سر، از سنگرها در آورند و رديف مى‏كردند. تمام اين حوادث چنان سريع اتفاق افتاد كه باوركردنى نبود.

 - همه اسراى عراقى را در يك جا جمع كنين و به گروه قاسم بسپرين و به پيشروى ادامه بدين، تا توپخانه شونو نگرفتيم توقف نمى‏كنيم. تانكهامون هم رسيدن. در كنار تانكها پيش مى‏ريم. يك لحظه هم معطل نشين.

 حسين بود كه اين دستور را مى‏داد و كنار خاكريز حركت مى‏كرد .

 معطل نشديم. همراه تانكها را ه افتادمى. ديگر مانعى سر راه نداشتيم. عراقيها بى هيچ مقاومتى تسليم مى‏شدند و راه باز مى‏كردند.

 انواع و اقسام سلاح بود كه به غنيمت بچه‏ها در مى‏آمد، از مسلسل و تيربار گرفته تا كاميون و نفربر و تانك. ولى نه فرصت جمع كردن غنائم بود و نه نيرويى كه بتواند آنها را منتقل كند. نيازى به منهدم كردن هم نبود.

 تا توپخانه حدود پنج كيلومترى راه بود كه نصف آن هم طى نشده بود.

 بچه‏ها خسته بودند ولى همچنان پرقدرت پيش مى‏رفتند.

 محمد فاضل راهش را به سمت راست بيابان، جايى كه تانكى در حال سوختن بود كج كرد و شروع كرد به دويدن. غير منتظره بود، فرياد زدم :

 - محمد كجا مى‏رى ؟

 - با دست اشاره كرد و گفت :

 - بيا !

 به سمت او دويدم. وقتى رسيدم گفتم :

 - حالا چه وقت اين كارهاست، بعد هم مى‏شد اين كارو كرد.

 گفت :

 - گناه داره، مى‏خواسته از تانك دربياد نتونسته، داره مى‏سوزه.

 - گفتم:

 - بعد پشيمون شدى ؟

 - رسيده بوديم به تانك، گفت:

 - نه اتفاقاً خيلى هم راضى ام. زدنش وظيفه بود، حالا خاك كردنش هم وظيفه است. آتش را خاموش كرديم و عراقى را دفن كرديم و بعد هم به سرعت خودمان را به بچه‏ها رسانديم.

 وقتى به بچه‏ها رسيديم به محمد گفتم :

 - حالا كه گذشته ، ولى كار درستى نكرديم. فكر كن اگر هر كسى مى‏خواست سر خود بره يه جا آتيش خاموش كنه كى مى‏مونه براى پيشروى ؟

 گفت :

 - حالا ديگه گذشته، بيا اين هم توپخانه عراقيها!

 عجيب بود! توپخانه بدون هيچ مقاومتى تسليم شد. از دو طرف حتى يك تير هم شليك نشد. عراقيها اغلب با لباس زير و همه با دستهاى بالا تسليم شدند و توپخانه را تحويل نيروهاى ما دادند. وضعيت همان قدر كه به نظر هم مطلوب و رضايت بخش بود، به نظر من نگران كننده بود.

 حسين گفته بود:

 - امشب را استراحت مى‏كنيم و فردا به طرف ايستگاه حميد راه مى‏افتيم. فردا بايد پادگان را از چنگالشان درآوريم دلم شور مى‏زد.

 

  


فصل سوم

شب را در روستايى كه خالى از سكنه بود، گذرانديم. بچه‏ها نماز صبح را كه خواندند مهيا شدند براى رفتن به خط مقدم.

 يك وانت بيشتر نبود. مجبور بود چندين بار اين راه را بود و برگردد. حسين بچه‏ها ا جمع كرده بود و داشت آخرين دستورات قبل از حمله را مى‏داد :

 - امروز هم مثل ديروز برنامه پيشروى دارمى. مقصد ايستگاه حميده. ايستگاه حميد يكى از پادگانهاى مهم ما توى خوزستانه. اهميتى كه اين پادگان براى ما داره شايد خيلى جاهاى ديگه منطقه نداشته باشه. شما بايد مثل ديروز خط شكن باشيد. سعى كنين هماهنگ عمل كنين.

 امروز دشمن قوى تره، هم آمادگى اش بيشتره هم استحكاماتش تو اين منطقه محكمتره. ارتش هم قراره از پشت سر هماهنگ با شما عمل كنه.

 يكى از بچه‏ها گفت :

 - اين طور كه خبر رسيده نيروى دشمن در منطقه جُفير خيلى بيشتره. در يكى صورت امكان خطر بيشتر از اون طرفه...

 حسين نگذاشت حرفش تمام شود، گفت :

 - من هم تصورم همينه، ولى مى‏دونيد كه عمليات از جاى ديگه فرماندهيمى شه و اونها حتماً اشرافشون به منطقه از ما بيشتره.

 پشت وانت نشستيم و حركت كرديم. كنارم روز على  نشسته بود.

 روز على مثل هميشه متفكر و مغموم بود و به دست پهناور خيره شده بود، به پشتش زدم و گفتم :

 - روز على، چرا تو فكرى ؟

 - راستش يك كمى دلم شور مى‏زنه، آخر چرا اينها مقاومت نكردند. اين همه تانك و تجهيزات رو گذاشتن و در رفتن، مى‏ترسم كاسه‏اى زير نيم كاسه باشد. روزعلى پسر تيزهوشى بود. اغلب تنها و انفرادى كار مى‏كرد. ولى حواسش نسبت به همه اتفاقات اطرافش جمع بود. ماه گذشته يك بار در سوسنگرد اسير شد ولى با زركى و زرنگى خاص فرار كردو داغش را به دل عراقيها گذاشت. بعد از آن توجه و محبت بچه‏ها نسبت به او بيشتر شد .

 - نگه دار، نگه دار همين جا خوبه، جلوتر عراقيان.

 حسين بود كه با دستش به شيشه راننده مى‏رد و از او مى‏خواست كه بايستد.

 اينجا آخرين خاكريزى بود كه تا شب گذشته بچه‏ها پيش رفته بودند. ماشين از جاده به سمت چپ پيچيد و پشت يك خاكريز بنلد توقف كرد.

 نيروها پايين پريدن و حسين گفت :

 - ما بايد اون طرف حاده مستقر بشيم. از اين به بعد ارتباط با بى سيمه. شما بايد با تانكهايى كه پشت سرتونه هماهنگ بشين. قبل از اينكه دستور حمله داده بشه، همين جا توى سنگرتون مى‏مونين.

 تانكهاى عراقى از بالاى خاكريز به خوبى مشخص بودند. بخصوص كه يك جا نمى‏ايستادند و مدام در حركت بودند. توپخانه از دو طرف شليك مى‏كرد. چند تانك ارتشى خودشان را جلو كشيدند و در كنار بچه‏ها قرار گرفتند. نشانه روى تانكها خوب بود و هر چند دقيقه يك بار موضعى به آتش كشيده مى‏شد. معلوم بود ديده بان شجاع از خطر استقبال كرده كه اين طور جلو رفته است.

 انفجار چند تانك و دو كاميون مهمات، حسابى دل بچه‏ها را گرم كرد. تنها خطرى كه ما را تهديد مى‏كرد كاتيوشيايى بود كه دويست مترى پشت سرما را هدف مى‏گرفت.

 كم كم آتش دشمن سنگين‏تر شد. يك مرتبه صداى مهيبى زمين را لرزاند، بدون اينكه معطل كنم دراز كش شدم و فرياد زدم :

 - بخوابين بچه‏ها، بخوابين ، كاتيوشاست.

 اطرافمان پر شد از گردو خاك، تركشها تا مدتى از روى سرم با سرعت  رد مى‏شدند و در زمين فرو مى‏رفتند. صدايشان مثل زنبور بود. با گردو خاكى كه بلند شده بود ، هيچ جا پيدا نبود. هنوز درازكش بوديم كه يكى فرياد زد:

 - چند نفر زخمى شدن، آمبولانس هم نداريم.

 از جا بلند شدم و دويدم به طرف وانت كه تازه از راه رسيده بود و آخرين گروه بچه‏ها را پياده كرده بود، راننده نبود. پشت وانت مقدارى نان و چند جعبه فشنگ و چند گلوله آر.پى جى. بود.

 كل تداركات گروه خط شكن !

 فرياد زدم :

 - راننده كجاست؟ چند نفر كمك كنند اين وسايل رو خالى كنيم.

 هنوز بعضى از بچه‏ها جرأت نكرده بودند از جايشان بلند شوند. با اين حال دو سه نفر به طرف وانت دويدند و سريع آن را تخليه كرديم. راننده پشت فرمان قرار گرفت. من هم سوار شدم.

 بچه‏ها، زخمى‏ها را آماده كرده بودند. به محض اينكه ماشين مى‏رسيد، آنها را سوار مى‏كردند و حركت مى‏كرديم. به پشت وانت رفتيم تا در تكانهاى شديد ماشين مواظب زخمى‏ها باشم. همين طور كه در كنار خاكريز پيش مى‏رفتيم، چشمم به يكى افتاد كه هنوز روى زمين دراز كشيده بود .وانت ايستاد، خودم را به او رساندم. يك بسيجى جوان بود كه همان دم تمام كرده بود. جسد را پشت وانت كشانديم. حدود سه كيلومتر  عقب رفتيم تا به آمبولانس رسيديم. زخمى‏ها را تحويل يك آمبولانس داديم و برگشتيم. اسماعيل را ديدم، گفت :

 - آتيش داره هر لحظه سنگين‏تر مى‏شه، از حمله هم خبرى نيست، نمى‏خواى يه تماس با فرماندهى بگيرى ؟

 به هر زحمتى بود بى سيم چى را پيدا كرديم داخلى يكى از سنگرها بود ؛ گفتم :

 - تماست با فرماندهى برقراره ؟

 - آره ولى خيلى هم تعريف نداره !

 -چرا ؟

 - جواب درستى نمى‏دن!

 

 

فصل چهارم- بخش اول

نمى‏دانم چرا تانكهايى كه در كنار خاكريزها مستقر بودند به عقب برگشتند و ديگر پيدايشان نشد. انفجارهاى پياپى توپ و خمپاره اجازه نمى‏داد كه بالاى خاكريز دوام بياوريم. مجبور شدم به يكى از سنگرها پناه ببرم. روز على داخل سنگر بود. عصبانى و مضطرب گفت :

- وقتى معطل مى‏كنن همين مى‏شه ديگه. همون صبح زود بايد پيشروى مى‏كرديم.

 اسماعيل پريد توى سنگر و گفت :

 - قراره نيروهاى پياده رو يك خيز جلوتر مستقر كنن.

 - مى‏خواستى بگى آتش دشمن زياد شده.

 - بى سيم چى بهشون گفته، ولى...

 بلند شدمو از سنگر درآمدم. به بچه‏ها گفتم :

 - همه آماده بشين، مهمات به اندازه كافى برداريم. آر.پى.چى زن‏ها خيلى زود خودشونو به لب خاركريز برسونن. تا دستور پيشروى رسيد بلافاصله شروع مى‏كنيم.

 خودم را به كنار بى سيم چى رساندم و لب خاكريز درازكش خوابيدم تا با دوربين نگاهى به حركتهاى دشمن بيندازم. هنوز چند لحظه نگذشته بود كه از بى سيم شنيدم :

 - شروع كنين، به همان سمتى كه از قبل تعيين شده، حركت كنيد.

 به بچه‏ها اشاره كردم كه از خاكريز عبور كنند. بلند شدند. فرياد زدم:

 - بچه‏ها فاصله‏ها رو حفظ كنين، سعى كنين هماهنگ باشين، از هم زياد فاصله نگيرين.

 طولى نكشيد كه همه بچه‏ها از خاكريز عبور كردندو در ميان دشت صافى پخش شدند. همه در انتظار تصرف اولين خاكريز دشمن بودند. پيروزى روز قبل همچنان روحيه بچه‏ها را بالا نگاه داشته بود.

 در هواپيماى عراقى كه بالاى سر بچه‏ها پديدار شدند، همه را در جا ميخكوب كرد. هيچ كس انتظارش را نداشت. از شروع حمله اين اولين بار بود كه نيروى هوايى دشمن وارد عمل مى‏شد. باارتفاع پايين از بالاى سر بچه‏ها رد شدند و به عمق جبهه نفوذ كردند و چند لحظه بعد ناپديد شدند. معلوم بود كه براى شناسايى آمده‏اند و حتماً دوباره بر مى‏گردند.

 بچه‏ها از جايشان بلند شدند و به پيشروى ادامه دادند. هنوز دويست متر اى خاكريز فاصله نگرفته بوديم كه دوباره صداى هواپيما بلند شد .

 همه زمين گير شديم. اين بار هواپيماها كه در ارتفاع پايين‏تر پرواز مى‏كردند، از بالاى سرمان عبور كردند. چندلحظه بعد صداى انفجار مهيبى از پشت سرمان شنيده شد.

 همه فهميدند كه اين آتش و صدا و دود تنها مى‏تواند ناشى از انفجار توپخانه باشد.

 براى ادامه عمليات ،با فرماندهى تماس گرفتم. دستور عقب نشينى داده شد.

 گفتم :

 - بچه‏ها سريع برگردين سر جاى اول، به همه بگين برگردن.

 بچه‏ها زير آتش سنگين دشمن ناگزير به عقب نشينى شدند. به خاكرزها رسيديم همه به سنگرها پناه بردند تا از آتش دشمن در امان باشند. ولى خاكريزها قيافه ساعت قبل را نداشت خلوت خلوت بود. نه از تانك، نفربر و نه از تجهيزاتى كه تا ساعتى قبل پشت خاكريز بودند، خبرى بود! اوضاعمشكوك به نظر مى‏رسيد. بدون اطلاع پشت بچه‏ها را خالى كرده بودند، علاوه بر توپ و تانك صداى رگبار هم از نزديك مى‏آمد. خودم را به بى سيم چى رساندم و گفتم با فرماندهى تماس بگيرد.

 - «حمزه به ابوذر، حمزه به ابوذر، اگه مى‏شنوى جواب بده... » خبرى نبود، از سنگر بيرون آمدم، صداى رگبارى كه از نزديك مى‏آمد نگران كننده بود. موقعيت ما، موقعيت دشمن، علت نبودن تانكها و نفربرها، هيچ چيز معلوم نبود! همين طور كه به اطراف نگاه مى‏كردم صداى اسماعيل را شنيدم.

 - زود بيا تو سنگر، خبرهاى بدى مى‏دن.

 به داخلى سنگر رفتم. تأثير خبرناگوارى كه نمى‏دانستم چه بود در چهره همه مشهود بود.

 بى سيم چى گفت :

 - نيروهاى ما عقب نشستند.

 عرق سرد بر تنم نشست.

 - تا كجا؟

 - تا كرخه كور؛ گفتند كه ما هم برمى گرديم.

 - كجا برگرديم؟ چطورى؟ اگر قرار بر عقب نشينى بود، چرا...

 روز على پريد داخل سنگر و نفس نفس زنان گفت :

 - بچه‏ها! عراقيها دارن ميان. من خودم اونها رو ديدم. دارن پيشروى مى‏كنن. بجنبين وگرنه همه اسير مى‏شيم.

 روز على در حالى كه سرش را پايين انداخته بد، ادامه داد :

 - پس چرا به من نگفتن؟ پس چرا حالا دارن مى‏گن؟ حالا كه تو چنگ اونها افتاديم؟ حالا كه حسين باهاشون درگير شده؟ حالا كه محاصره شديم؟ بگو دير شده ديگه، بگو جلوشون مى‏ايستيم تا نيرو برسد.

 به بى سيم چى اشاره كردم كه:

 - ببين حاضرن نيرو بفرستن كه مقاومت كنيم ؟

 بى سيم چى شروع كرد به ور رفتن با بى سيم:

 «از حمزه به ابوذر... از حمزه به ابوذر... ابوذر...»

 فرماندهى جواب نمى‏داد. حرفهاى مختلفى از بى سيم شنيده مى‏شد كه هيچ كدام تأثيرى به حال ما نداشت :

 - من ديگه مهمات ندارم.

 - نفرات را به عقب بكشيد .

 - مجبورم تانك رو رها كنم.

 - كرخه كور!

  - عقب نشينى !

 -...

 

فصل چهارم- بخش دوم

چاره‏اى جز عقب نشينى نبود. به بچه‏ها گفتم :

- تنها راهى كه داريم عقب نشينيه، اون هم در صورتى كه زود بجنبيم وگرنه همه اسير مى‏شيم.

ما طورى در محاصره بوديم كه بيشترين هنرمان فرار از چنگال عراقيها بود. ولى تقريباً هيچ كس با عقب نشينى موافق نبود.

هر چند از اسماعيل تمرّد و تك روى بعيد بود، ولى از جا بلند شد و گفت :

- من مى‏مونم و مقاومت مى‏كنم.

ولى به محض اينكه پايش را از سنگر بيرون گذاشت، خودش را دوباره به داخل پرت كرد :

- رگبار مسلسل بالاى خاكريز رو نشونه مى‏گيره.

- مجبوريم به طور تدافعى عقب نشينى كنيم. هيچ راه ديگه‏اى هم نداريم.

- من كه مى‏گم بمونيم اگر...

از كوره در رفتم، گفتم :

- تو بى خود مى‏گى. الكى كشته شدن كه هنر نيست. چطورى چهار تا و نصفى آدم مى‏تونن در مقابل دو تا لشكر مثاومت كنن؟ تو مى‏دونى كه اين دو لشكر نيروى ذخيره جُفيره.

روز على گفت :

- ولى آخه اين هم درست نيست كه ما به راحتى تسليم دشمن بشيم. تو مى‏گى چيكار كنيم ؟

گفتم :

- اگر به سمت جنوب شرقى اينجا حركت كنيم، اميد اين هست كه چند نفر سالم بمونن.

- اين طور كه معلومه گروه حسين علم الهداى داره مقاومت مى‏كنه. بيشترين فشار عراق هم از همون سمته.

اسماعيل با ناراحتى گفت :

- كاش ما هم با حسين علم الهدى بوديم و مقاومت مى‏كرديم. با نرمى و ملايمت گفتم :

- به خدا مى‏دونم كه توى دل همه شماها چيه. اگر ما هم در موقعيت اونها بوديم يك متر هم عقب نشينى نمى‏كرديم.

همه بلند شدند و خيلى زود خودشان را آماده كردند. جلوتر از همه سنگر بيرون رفتم و بقيه هم راه افتادند. تانكهاى عراقى به خوبى ديده مى‏شدند و نفرات پياده عراقيها در حال پيشروى بودند. رگبار مسلسلشان اجازه نمى‏داد به راحتى عقب نشينى كنيم. هنوز چند قدمى نرفته بوديم كه يك رگبار به سمت بچه‏ها شليك شد. دو نفر به زمين افتادند. همه دور آن دو نفر را گرفتند.

روز على گفت :

- بگذار مقاومت كنيم. ببين هنوز هيچى نشده دو نفر تلفات داديم.

يك رگبار ديگر كافى بود كه همه را بر زمين بريزد. چشمم به يك كپه خاك در يك مترى افتاد. فوراً يكى از زخمى‏ها را بلند كردم و گفتم :

- اون يكى رو بلند كنين و سريع بياين پشت خاكريز.

بچه‏ها به خودشان آمدند و آن مجروح ديگر را به پشت خاكريز كشيدند. اسماعيل به دو نفر زخمى كه شهيد شده بودند، خيره شد و گفت :

- انا لله و انا اليه راجعون. فكر نمى‏كرديم زمانى بشه كه نتونيم جسد عزيزانمان را از چنگال دشمن نجات بديم.

كم كم خاكريزى كه جان پناه ما بود در تيررس دشمن قرار گرفت. مجبور بوديم حركت كنيم. بلند شدم و گفتم :

- خيلى معطل كرديم. نبايد بيشتر از اين دير بشه.

هنوز حرفم تمام نشده بود كه در سمت چپمان چند عراقى نمايان شدند. نقش زمين شديم و رگبارشان از بالاى سرمان گذشت. به طرفشان شليك كرديم ولى اثر نداشت، عراقيها بر ما مسلط بودند.

يك مرتبه اسماعيل از جايش خيز برداشت و در حالى كه به طرف عراقيها شليك مى‏كرد به آنان حمله ور شد. چند نفر با رگبارش در جا افتادند و بقيه هم مجبور به عقب نشينى شدند.

اصلاً انتظار نداشتند كه ما از خاكريز بيرون بيايم. اسماعيل خوب آنان را غافلگير كرده بود. ولى كم كم نگرانش شديم. چون همان طور كه آنان را تعقيب ميكرد فاصله‏اش از ما زياد شده بود !

فرياد زدم :

- اسماعيل! اسماعيل! بهتر برگردى. خيلى از ما فاصله گرفتى، برگرد.

اسماعيل شنيد ول
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین