خاطرات - به روايت همرزمان
طرح کانال دور شهر
در يكى دو ماه اول جنگ، در بازگشت از سفر شوش در خدمت حضرت آيت الله خامنهاى و همراه شهيد علم الهدى بوديم. نرسيده به پليس راه اهواز، از جاده اصلى چند صدمتر به طرف بيابان رفتيم. آنجا سيد حسين طرح كانال دور شهر را براى حضرت آيت الله خامنهاى، توضيح داد و ايشان اين اقدام را بسيار جالب و ضرورى خواندند. اين طرح با پيشنهاد سيد حسين طراحى و اجرا شده بود. مفاد طرح اين بود كه در اطراف اهواز از سمت غرب، كانالى حفر كنند و در آن آب جارى نمايند، تا اگر تانكهاى عراقى پيشروى كردند، نتوانند وارد شهر شوند.
مطالعه نهجالبلاغه همراه با گريه
اتاق كوچكى از ساختمان نهضت سوادآموزى اهواز در اختيار سيد حسين بود، ايشان و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتم. يكى از شبها، من و حسين در اين اتاق مشغول مطالعه بوديم.
نيمههاى شب بود كه نهج البلاغه مىخواند. من نگاه كردم به ايشان، ديدم چهرهاش برافروخته شده و دارد اشك مىريزد. من با زير چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه كردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سيد حسين نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بيرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز كردم، ديدم همان خطبهاى است كه حضرت على (ع) در فراق ياران باوفايش ناله مىكند و مىفرمايد :
أين َ عمار؟ أين َ ذوالشهادتين؟ كجاست عمار؟ كجاست...
آزاده قهرمان، برادر جولا
جاده مرگ
روزهايى كه سيد حسين فرمانده سپاه هويزه بود، جاده هويزه سوسنگرد كاملاً در تيررس عراق بود و رهر وقت كه مىخواستم از اين جاده عبور كنم، شهادت را پيش چشم مىديديم. هر ماشينى كه عبور مىكرد، چندين خمپاره اطراف ماشين منفجر مىشد، لذا با سرعت هر چه بيشتر، از اين منطقه عبور مىكرديم.
روزى سيد حسين پشت وانت نشسته بود و ناگهان با شدت به شيشه اتومبيل زدو به راننده گفت بايست وقتى ماشين ايستاد، گفت: عقب بيا.
بعد از مسافتى كه آمديم، گفت همين جا بايست.
سيد حسين از ماشين پياده شد و رفت به سراغ زن روستايى كه با چند بچه و مقدارى اثاثيه منزل در كنار جاده ايستاده بود پرسيد كجا مىرويد؟ گفت: مىخواهيم به شهر برويم. حسين به ما گفت، كمك كنيد اثاثيهاش را سوار ماشين كنيم. آن زن و بچه را سوار كرديم و به شهر رسانديم. ما به حسين اعتراض كرديم كه در اين جاده خطرناك نزديك بود ما را به كشتن بدهى و... حسين گفت: ما براى نجات همينها مىجنگيم !
حسين كباب خريد، اما نان و سبزى خورد !
در ايامى كه سيد حسين، فرمانده سپاه هويزه بود، روزى با وانت سپاه با يكديگر به اهواز آمديم. حسين نزديك كبابى ترمز كرد و رفت سفارش چندين سيخ كباب داد. من تعجب كردم، كه چطور ايشان خرج اضافى مىكند؟ كبابها را گرفت و حركت كرديم. به يكى از مناطق مستضعف نشين رفتيم و سيد حسين درب چهار يا پنج خانه را زد و هر كدام درب را نيمه باز مىكردند، ايشان كباب و نان را به آنها مىداد و بدون اينكه كسى را ببينيم درب را مىبست. بالاخره فقط دو تا از كبابها باقى ماند. ظهر به منزل ايشان رفتيم و مادرش با شادى به استقبال سيد حسين آمد .
سيد حسين سفره را باز كرد و به من گفت، بايد كبابها را بخورى. هرقدر اصرار كردم ايشان از كبابها نخوردو غذاى آن روزش تنها مقدارى نان و سبزى بود.
حسين و ورزش
در مدتى كه سيد حسين، فرمانده سپاه هويزه بود، ورزش صبحگاهى جزو برنامههاى لازم الاجرا بود.
آزاده قهرمان برادر جولا مىگويد، هر روز صبح، شهيد علم الهدى بچهها را به دو ستون مىكردو خود در وسط قرار مىگرفت و مىگفت: حركت كنيد. آنقدر از شهر بيرون مىرفتيم كه ديگر سپاه كه در مدرسه واقع بود قابل رؤيت نبود. حسين آنقدر بچه را مىدواند كه نزديك بود از شدت خستگى بيافتند. با اين حال دستور مىداد سريع بدويد.
بچهها مىماندند و مىگفتند، آقا سيد بس است ديگر داريم مىافتيم. ايشان مىگفت: تا حالا مقاومت بود و از حالا به بعد، استقامت !
بعد از اين كه همه دويدند، دوباره وارد سپاه مىشديم و حالا نوبت نرمش بود. نيم ساعت نرمش مىكرديم. بچهها فكر مىكردند، بعد از نرمش، ديگر راحت مىشوند. اما بعد از نرمش دوباره مىگفت، حركت كنيد و دوباره مىرفتيم تا بيرون شهر و بعد از مقدارى دويدن بر مىگشتيم. در تمام اين مدت همه بچهها مىبريدند، اما شهيد علم الهدى، سر حال بود و ديگران را هدايت مىكرد.
البته هدفش از اين همه سختگيرى اين بود كه بچهها بتوانند در عمليات بر عليه عراق، آمادگى جسمى داشته باشندو از استقامت خود بهره ببرند.
ورزش صبحگاهي و نهجالبلاغه
در ورزش صبحگاهى از سپاه بيرون مىرفتيم تا مىرسيديم به قبرستان بيرون شهر. آنجا كه مىرسيديم، سيد حسين مىگفت: آرام راه برويد و در وسط دو ستون خطبههاى نهج البلاغه را براى ما مىخواند، او عبارات عربى رااز حفظ مىخواند، بعد ترجمه و تفسير مىكرد. يك روز خطبهاى مىخواند كه حضرت على (ع) با يارانش از كنار قبرستانى عبور مىكردند، امام به ياران خود فرمود، بايستيد و فرمود: مىدانيد كه مردهها با شما صحبت مىكنند؟ ياران گفتند: نه، امام فرمود: اينها دارند با شما صحبت مىكنند، به شما مىگويند:ما فرصت را از دست داديم، ولى شما فرصت داريد فاصله ما تاشما يك متر بيشتر نيست، اما ما فرصت را از دست دادهايم، اكنون نه راه برگشت داريم و نه راهى براى انجام عمل خير، ولى شما فرصت داريد. اين فرصت را غنيمت بشماريد و از آن استفاده كنيد و... حسين چنان سخن مىگفت كه گويا حضرت على (ع) دارد اين مطالب را بيان مىفرمايد و چنان تأثير معنوى بر بچهها مىگذاشت كه قابل بيان نيست
عمليات ايذائى «شبيخون»
در مدتى كه سيد حسين فرمانده سپاه هويزه بود، غالب شبها، بچهها همراه ايشان به عمليات ايذائى عليه عراق دست مىزدند. براى اين عملياتها هر كدام از بچهها يك مين ضد تانك و يك اسلحه و چند خشاب و مقدارى آذوقه با خود حمل مىكردند، تقريباً هر نفر 25 تا 30 كيلو بايد حمل مىكرد. مقدارى از مسافت را با وانت مىرفتيم و بعد بايد با پاى پياده تا پشت خطوط دشمن حركت مىكرديم. بعضى شبها 40 الى 50 كيلومتر راه مىرفتيم و چند مين كار مىگذاشتيم و بر مىگشتيم. در تمام مدت كه شبيخون انجام مىداديم، هيچكس حتى مجروح هم نشد
برادر زحمتكش فرمانده سپاه هويزه
من به همراه چند نفر از دانشجويان پيروز خط امام (مستقر در لانه جاسوسى آمريكا) به منظور حضور در جبهه دفاع مقدس، به اهواز رفتيم. برادران مسئول به من گفتند، فرماندهى سپاه هويزه را براى شما در نظر گرفتهايم. آن روز، من حكم فرماندهى سپاه هويزه را گرفتم و به هويزه رفتم. شب، حسين از ديده بانى برگشته بود كه من خودم را معرفى نمودم و حكم را به ايشان نشان دادم تا اين زمان فرماندهى سپاه هويزه بر عهده سيد حسين بود. ايشان با چهره بازگفت، حالا عمليات داريم و وقت اين حرفها نيست. شما فرمانده سپاه باش و من فرمانده عمليات. اما به شرط اينكه فرماندهى عمليات آينده، بر عهده من باشد، چون من با بچهها هماهنگ كردهام و...
برادر زحمتكش در ادامه مىگويد: در مدت سه روز كه من در هويزه بودم، در قبل از عمليات 14 دى سيد حسين، همچون صميمىترين دوستش همه اطلاعات و مسائل مربوط به عشاير و جبهه و... را به من منتقل كرد.
آزاده قهرمان، برادر ساكى
فروتني
روزى وارد سپاه هويزه شدم كه ثبت نام نمايم. كفش هايم را درآورده و داخل سالن شدم. بعد از چند لحظه كه برگشتم باران آمده بود و زمين گل بود. به يكى از برادران كه از آن سمت به اين طرف مىآمد، گفتم، لطفاً كفشهايم را بده. اما ايشان توجه نكرد. بلافاصله ديدم كه يكى از پاسداران رفت و كفشهاى مرا آورد. من خيلى ساده تشكر كردم.
بعد از چند دقيقه اذان گفتند و ديدم همان برادرى كه كفشهاى مرا آورد، امام جماعت است. از بچهها سئوال كردم، ايشان كيست؟ گفتند او حسين علم الهدى فرمانده سپاه است.
من بسيار شرمنده شدم كه ايشان كفش مرا آورده بود و بسيار شيفته اخلاق ايشان شدم، تا اين كه در عمليات هويزه، اسير شدم.
آنقدر تاريك بود كه چالهها ديده نمىشد و بايستى با چراغ خاموش حركت مىكرديم، يك وقت ماشين در يك گودال افتاد و بچهها به هوا پرت شدند. سيد حسين آرپى جى در دست داشت. آرپى.جى به سرش اصابت كرد و خون آمد. اما خودش متوجه نشد. وقتى چند قطره خون روى دستش ريخت، گفت: چه كسى زخمى شده است؟ ساعت 2 الى 3 بامداد به مقر رسيديم و شام خورديم. فكر مىكنم شام آن شب، نان و خرما بود. شب بعد شناسايى به خوبى انجام گرفت و منطقه مورد نظرمان را مين گذارى كرديم.
مينگذاري
يك شب سى نفر بوديم و سى مين ضد تانك داشتيم، به هر نفر يك مين دادند تا آنها را در پشت جبهه عراقىها كار بگذاريم. نصف راه را در تاريكى كامل رفتيم، وقتى كه پياده شديم، سيد حسين گفت، نماز مغرب و عشا را بخوانيم و حركت كنيم. تا حدود ساعت يك نيمه شب در بيابان راه مىرفتيم، اما ظاهراً راه را گم كرده بوديم. در همان تاريكى كه نمىدانستيم به كجا برويم. حسن بوعذار گفت: اينجا بمانيد تا ماشين را بياورم، حسن بوعذار آنقدر به مسير مسلّط بود كه او را حسن قطب نما مىناميدند. ماشين را آورد و سوار شديم
خدمت به مردم
براى انجام كار مهمى عازم سوسنگرد شديم. سيد حسين رانندگى مىكرد. در مسير جاده هويزه سوسنگرد يك خانواده منتظر ماشين بودند، ايشان ترمز كردو از ماشين پياده شد و سئوال كرد. كجا تشريف مىبريد؟ با لهجه عربى گفتند: روستاى نعمه. ايشان با دست خودش وسائل آنها را بار كرد و آنها سوار شدند.
آن روستا در مسير ما نبود و بايد از مسير خودمان منحرف مىشديم. به ايشان گفتم: آقاى سيد معطّل مي شويم. ايشان گفت: اشكال ندارد. رساندن اينها كم اهميت نيست. شايد از كارمان مهمتر باشد. ما براى آسايش اينها مىجنگيم، بايد به مردم خدمت كنيم.
برگشتيم به جاده هويزه - سوسنگرد چند كيلومترى نرفته بوديم كه چند نفر كنار جاده ايستاده بودند. باز ايشان توقف كرد و از آنان سؤال كرد: كجا تشريف مىبريد؟ گفتند فلان جا، ايشان با لبخند و احوالپرسى و روى گشاده گفت: سوار شويد. باز هم من اعتراض كردم و ايشان هم همان جواب را داد. در طول مسير، از مسافرى عبور نمىكرد مگر اينكه مىايستاد و آنها را به مقصد مىرساند.
برادر شريفى
شب عمليات
شب عمليات هويزه (14 دى 59) شور و حال عجيبى در سپاه ديده مىشد. بعضى از بچهها قلم و كاغذى تهيه كرده و وصيت نامه مىنوشتند، بعضى نماز مىخواندند و بعضى قرآن، و بعضى با يكديگر شوخى مىكردند، صحنه هايى همچون شب عاشورا چنانكه در تاريخ و روايات وصف شده ديده مىشد. سيد حسين دستور داد همه موجودى انبار، يعنى دوگونى لباس نو را بين بچهها تقسيم كنيم.
زمين ورزش
در ايامى كه سيد حسين فرمانده سپاه هويزه بود، هر روز صبح از مقر سپاه تا زمين ورزشى كه در فاصله چند صدمترى بود، مىدويديم و در آنجا به نرمش مىپرداختيم. وقتى كه به اين زمين چمن مىرسيديم با اينكه هوا سخت سرد بود و نم صبحگاهى روى چمنها نشسته بود سيد حسين كفش و جورابش را در مىآورد و با پاى برهنه، ما را رهبرى مىكرد.
يك وقت از ايشان سوال كردم، كه چرا چنين مىكنى؟
گفت: در تاريخ خواندهام كه پيامبر (ص) زمين را كه محل تمرين مجاهدان بوده است، بوسيدند من به احترام زمين كه پيامبر (ص) آنرا بوسيدند، كفش و جورابم را در مىآورم.
برادر صمدى
آبان ماه 59 (دومين ماه جنگ تحميلى)، اينجانب به همراه شهيد علم الهدى و برادر آهنگران براى تهيه گزارش از موشك باران دزفول به اين شهر رفتيم. در ساختمان تبليغات سپاه بوديم كه حضرت آيت الله خامنهاى به آنجا تشريف آوردند.
ايشان فرمودند من عازم اهواز هستم اما ماشين ندارم. حسين گفت: ما وسيله داريم و در خدمت شما مىرويم، در بين راه حسين سئوالهاى متعددى از حالات عرفانى و مناجاتهاى امام خمينى (ره)، از حضرت آيت الله خامنهاى مىپرسيد و ايشان پاسخ مىدادند.
برادر نيسى
لوح نگهباني
من اسامى بچههاى سپاه را براى نگهبانى دادن، تنظيم مىكردم. يك روز سيد حسين وارد سپاه شد و لوح نگهبانى را كه به ديوار نصب كرده بودم، ملاحظه كرد. اسم ايشان در لوح نبود. بلافاصله آمد سراغم و گفت چرا براى من نگهبانى نگذاشتهاى؟
من با قاطعيت گفتم، براى شما نگهبانى نمىگذارم. شما اينقدر كار دارى، نگهبانى هم مىخواهى بدهى؟ اما سيد حسين بسيار اصرار كرد و با تبسم خاص خود مىگفت، بنده هيچ فرقى با بقيه ندارم. همانطورى كه ديگران نگهبانى دارند، براى من هم ساعت نگهبانى بزنيد. به هر ترتيب ما را مجبور كرد كه براى ايشان ساعت نگهبانى بزنيم.
در يكى دو ماه اول جنگ، در بازگشت از سفر شوش در خدمت حضرت آيت الله خامنهاى و همراه شهيد علم الهدى بوديم. نرسيده به پليس راه اهواز، از جاده اصلى چند صدمتر به طرف بيابان رفتيم. آنجا سيد حسين طرح كانال دور شهر را براى حضرت آيت الله خامنهاى، توضيح داد و ايشان اين اقدام را بسيار جالب و ضرورى خواندند. اين طرح با پيشنهاد سيد حسين طراحى و اجرا شده بود. مفاد طرح اين بود كه در اطراف اهواز از سمت غرب، كانالى حفر كنند و در آن آب جارى نمايند، تا اگر تانكهاى عراقى پيشروى كردند، نتوانند وارد شهر شوند.
مطالعه نهجالبلاغه همراه با گريه
اتاق كوچكى از ساختمان نهضت سوادآموزى اهواز در اختيار سيد حسين بود، ايشان و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتم. يكى از شبها، من و حسين در اين اتاق مشغول مطالعه بوديم.
نيمههاى شب بود كه نهج البلاغه مىخواند. من نگاه كردم به ايشان، ديدم چهرهاش برافروخته شده و دارد اشك مىريزد. من با زير چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه كردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سيد حسين نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بيرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز كردم، ديدم همان خطبهاى است كه حضرت على (ع) در فراق ياران باوفايش ناله مىكند و مىفرمايد :
أين َ عمار؟ أين َ ذوالشهادتين؟ كجاست عمار؟ كجاست...
آزاده قهرمان، برادر جولا
جاده مرگ
روزهايى كه سيد حسين فرمانده سپاه هويزه بود، جاده هويزه سوسنگرد كاملاً در تيررس عراق بود و رهر وقت كه مىخواستم از اين جاده عبور كنم، شهادت را پيش چشم مىديديم. هر ماشينى كه عبور مىكرد، چندين خمپاره اطراف ماشين منفجر مىشد، لذا با سرعت هر چه بيشتر، از اين منطقه عبور مىكرديم.
روزى سيد حسين پشت وانت نشسته بود و ناگهان با شدت به شيشه اتومبيل زدو به راننده گفت بايست وقتى ماشين ايستاد، گفت: عقب بيا.
بعد از مسافتى كه آمديم، گفت همين جا بايست.
سيد حسين از ماشين پياده شد و رفت به سراغ زن روستايى كه با چند بچه و مقدارى اثاثيه منزل در كنار جاده ايستاده بود پرسيد كجا مىرويد؟ گفت: مىخواهيم به شهر برويم. حسين به ما گفت، كمك كنيد اثاثيهاش را سوار ماشين كنيم. آن زن و بچه را سوار كرديم و به شهر رسانديم. ما به حسين اعتراض كرديم كه در اين جاده خطرناك نزديك بود ما را به كشتن بدهى و... حسين گفت: ما براى نجات همينها مىجنگيم !
حسين كباب خريد، اما نان و سبزى خورد !
در ايامى كه سيد حسين، فرمانده سپاه هويزه بود، روزى با وانت سپاه با يكديگر به اهواز آمديم. حسين نزديك كبابى ترمز كرد و رفت سفارش چندين سيخ كباب داد. من تعجب كردم، كه چطور ايشان خرج اضافى مىكند؟ كبابها را گرفت و حركت كرديم. به يكى از مناطق مستضعف نشين رفتيم و سيد حسين درب چهار يا پنج خانه را زد و هر كدام درب را نيمه باز مىكردند، ايشان كباب و نان را به آنها مىداد و بدون اينكه كسى را ببينيم درب را مىبست. بالاخره فقط دو تا از كبابها باقى ماند. ظهر به منزل ايشان رفتيم و مادرش با شادى به استقبال سيد حسين آمد .
سيد حسين سفره را باز كرد و به من گفت، بايد كبابها را بخورى. هرقدر اصرار كردم ايشان از كبابها نخوردو غذاى آن روزش تنها مقدارى نان و سبزى بود.
حسين و ورزش
در مدتى كه سيد حسين، فرمانده سپاه هويزه بود، ورزش صبحگاهى جزو برنامههاى لازم الاجرا بود.
آزاده قهرمان برادر جولا مىگويد، هر روز صبح، شهيد علم الهدى بچهها را به دو ستون مىكردو خود در وسط قرار مىگرفت و مىگفت: حركت كنيد. آنقدر از شهر بيرون مىرفتيم كه ديگر سپاه كه در مدرسه واقع بود قابل رؤيت نبود. حسين آنقدر بچه را مىدواند كه نزديك بود از شدت خستگى بيافتند. با اين حال دستور مىداد سريع بدويد.
بچهها مىماندند و مىگفتند، آقا سيد بس است ديگر داريم مىافتيم. ايشان مىگفت: تا حالا مقاومت بود و از حالا به بعد، استقامت !
بعد از اين كه همه دويدند، دوباره وارد سپاه مىشديم و حالا نوبت نرمش بود. نيم ساعت نرمش مىكرديم. بچهها فكر مىكردند، بعد از نرمش، ديگر راحت مىشوند. اما بعد از نرمش دوباره مىگفت، حركت كنيد و دوباره مىرفتيم تا بيرون شهر و بعد از مقدارى دويدن بر مىگشتيم. در تمام اين مدت همه بچهها مىبريدند، اما شهيد علم الهدى، سر حال بود و ديگران را هدايت مىكرد.
البته هدفش از اين همه سختگيرى اين بود كه بچهها بتوانند در عمليات بر عليه عراق، آمادگى جسمى داشته باشندو از استقامت خود بهره ببرند.
ورزش صبحگاهي و نهجالبلاغه
در ورزش صبحگاهى از سپاه بيرون مىرفتيم تا مىرسيديم به قبرستان بيرون شهر. آنجا كه مىرسيديم، سيد حسين مىگفت: آرام راه برويد و در وسط دو ستون خطبههاى نهج البلاغه را براى ما مىخواند، او عبارات عربى رااز حفظ مىخواند، بعد ترجمه و تفسير مىكرد. يك روز خطبهاى مىخواند كه حضرت على (ع) با يارانش از كنار قبرستانى عبور مىكردند، امام به ياران خود فرمود، بايستيد و فرمود: مىدانيد كه مردهها با شما صحبت مىكنند؟ ياران گفتند: نه، امام فرمود: اينها دارند با شما صحبت مىكنند، به شما مىگويند:ما فرصت را از دست داديم، ولى شما فرصت داريد فاصله ما تاشما يك متر بيشتر نيست، اما ما فرصت را از دست دادهايم، اكنون نه راه برگشت داريم و نه راهى براى انجام عمل خير، ولى شما فرصت داريد. اين فرصت را غنيمت بشماريد و از آن استفاده كنيد و... حسين چنان سخن مىگفت كه گويا حضرت على (ع) دارد اين مطالب را بيان مىفرمايد و چنان تأثير معنوى بر بچهها مىگذاشت كه قابل بيان نيست
عمليات ايذائى «شبيخون»
در مدتى كه سيد حسين فرمانده سپاه هويزه بود، غالب شبها، بچهها همراه ايشان به عمليات ايذائى عليه عراق دست مىزدند. براى اين عملياتها هر كدام از بچهها يك مين ضد تانك و يك اسلحه و چند خشاب و مقدارى آذوقه با خود حمل مىكردند، تقريباً هر نفر 25 تا 30 كيلو بايد حمل مىكرد. مقدارى از مسافت را با وانت مىرفتيم و بعد بايد با پاى پياده تا پشت خطوط دشمن حركت مىكرديم. بعضى شبها 40 الى 50 كيلومتر راه مىرفتيم و چند مين كار مىگذاشتيم و بر مىگشتيم. در تمام مدت كه شبيخون انجام مىداديم، هيچكس حتى مجروح هم نشد
برادر زحمتكش فرمانده سپاه هويزه
من به همراه چند نفر از دانشجويان پيروز خط امام (مستقر در لانه جاسوسى آمريكا) به منظور حضور در جبهه دفاع مقدس، به اهواز رفتيم. برادران مسئول به من گفتند، فرماندهى سپاه هويزه را براى شما در نظر گرفتهايم. آن روز، من حكم فرماندهى سپاه هويزه را گرفتم و به هويزه رفتم. شب، حسين از ديده بانى برگشته بود كه من خودم را معرفى نمودم و حكم را به ايشان نشان دادم تا اين زمان فرماندهى سپاه هويزه بر عهده سيد حسين بود. ايشان با چهره بازگفت، حالا عمليات داريم و وقت اين حرفها نيست. شما فرمانده سپاه باش و من فرمانده عمليات. اما به شرط اينكه فرماندهى عمليات آينده، بر عهده من باشد، چون من با بچهها هماهنگ كردهام و...
برادر زحمتكش در ادامه مىگويد: در مدت سه روز كه من در هويزه بودم، در قبل از عمليات 14 دى سيد حسين، همچون صميمىترين دوستش همه اطلاعات و مسائل مربوط به عشاير و جبهه و... را به من منتقل كرد.
آزاده قهرمان، برادر ساكى
فروتني
روزى وارد سپاه هويزه شدم كه ثبت نام نمايم. كفش هايم را درآورده و داخل سالن شدم. بعد از چند لحظه كه برگشتم باران آمده بود و زمين گل بود. به يكى از برادران كه از آن سمت به اين طرف مىآمد، گفتم، لطفاً كفشهايم را بده. اما ايشان توجه نكرد. بلافاصله ديدم كه يكى از پاسداران رفت و كفشهاى مرا آورد. من خيلى ساده تشكر كردم.
بعد از چند دقيقه اذان گفتند و ديدم همان برادرى كه كفشهاى مرا آورد، امام جماعت است. از بچهها سئوال كردم، ايشان كيست؟ گفتند او حسين علم الهدى فرمانده سپاه است.
من بسيار شرمنده شدم كه ايشان كفش مرا آورده بود و بسيار شيفته اخلاق ايشان شدم، تا اين كه در عمليات هويزه، اسير شدم.
آنقدر تاريك بود كه چالهها ديده نمىشد و بايستى با چراغ خاموش حركت مىكرديم، يك وقت ماشين در يك گودال افتاد و بچهها به هوا پرت شدند. سيد حسين آرپى جى در دست داشت. آرپى.جى به سرش اصابت كرد و خون آمد. اما خودش متوجه نشد. وقتى چند قطره خون روى دستش ريخت، گفت: چه كسى زخمى شده است؟ ساعت 2 الى 3 بامداد به مقر رسيديم و شام خورديم. فكر مىكنم شام آن شب، نان و خرما بود. شب بعد شناسايى به خوبى انجام گرفت و منطقه مورد نظرمان را مين گذارى كرديم.
مينگذاري
يك شب سى نفر بوديم و سى مين ضد تانك داشتيم، به هر نفر يك مين دادند تا آنها را در پشت جبهه عراقىها كار بگذاريم. نصف راه را در تاريكى كامل رفتيم، وقتى كه پياده شديم، سيد حسين گفت، نماز مغرب و عشا را بخوانيم و حركت كنيم. تا حدود ساعت يك نيمه شب در بيابان راه مىرفتيم، اما ظاهراً راه را گم كرده بوديم. در همان تاريكى كه نمىدانستيم به كجا برويم. حسن بوعذار گفت: اينجا بمانيد تا ماشين را بياورم، حسن بوعذار آنقدر به مسير مسلّط بود كه او را حسن قطب نما مىناميدند. ماشين را آورد و سوار شديم
خدمت به مردم
براى انجام كار مهمى عازم سوسنگرد شديم. سيد حسين رانندگى مىكرد. در مسير جاده هويزه سوسنگرد يك خانواده منتظر ماشين بودند، ايشان ترمز كردو از ماشين پياده شد و سئوال كرد. كجا تشريف مىبريد؟ با لهجه عربى گفتند: روستاى نعمه. ايشان با دست خودش وسائل آنها را بار كرد و آنها سوار شدند.
آن روستا در مسير ما نبود و بايد از مسير خودمان منحرف مىشديم. به ايشان گفتم: آقاى سيد معطّل مي شويم. ايشان گفت: اشكال ندارد. رساندن اينها كم اهميت نيست. شايد از كارمان مهمتر باشد. ما براى آسايش اينها مىجنگيم، بايد به مردم خدمت كنيم.
برگشتيم به جاده هويزه - سوسنگرد چند كيلومترى نرفته بوديم كه چند نفر كنار جاده ايستاده بودند. باز ايشان توقف كرد و از آنان سؤال كرد: كجا تشريف مىبريد؟ گفتند فلان جا، ايشان با لبخند و احوالپرسى و روى گشاده گفت: سوار شويد. باز هم من اعتراض كردم و ايشان هم همان جواب را داد. در طول مسير، از مسافرى عبور نمىكرد مگر اينكه مىايستاد و آنها را به مقصد مىرساند.
برادر شريفى
شب عمليات
شب عمليات هويزه (14 دى 59) شور و حال عجيبى در سپاه ديده مىشد. بعضى از بچهها قلم و كاغذى تهيه كرده و وصيت نامه مىنوشتند، بعضى نماز مىخواندند و بعضى قرآن، و بعضى با يكديگر شوخى مىكردند، صحنه هايى همچون شب عاشورا چنانكه در تاريخ و روايات وصف شده ديده مىشد. سيد حسين دستور داد همه موجودى انبار، يعنى دوگونى لباس نو را بين بچهها تقسيم كنيم.
زمين ورزش
در ايامى كه سيد حسين فرمانده سپاه هويزه بود، هر روز صبح از مقر سپاه تا زمين ورزشى كه در فاصله چند صدمترى بود، مىدويديم و در آنجا به نرمش مىپرداختيم. وقتى كه به اين زمين چمن مىرسيديم با اينكه هوا سخت سرد بود و نم صبحگاهى روى چمنها نشسته بود سيد حسين كفش و جورابش را در مىآورد و با پاى برهنه، ما را رهبرى مىكرد.
يك وقت از ايشان سوال كردم، كه چرا چنين مىكنى؟
گفت: در تاريخ خواندهام كه پيامبر (ص) زمين را كه محل تمرين مجاهدان بوده است، بوسيدند من به احترام زمين كه پيامبر (ص) آنرا بوسيدند، كفش و جورابم را در مىآورم.
برادر صمدى
آبان ماه 59 (دومين ماه جنگ تحميلى)، اينجانب به همراه شهيد علم الهدى و برادر آهنگران براى تهيه گزارش از موشك باران دزفول به اين شهر رفتيم. در ساختمان تبليغات سپاه بوديم كه حضرت آيت الله خامنهاى به آنجا تشريف آوردند.
ايشان فرمودند من عازم اهواز هستم اما ماشين ندارم. حسين گفت: ما وسيله داريم و در خدمت شما مىرويم، در بين راه حسين سئوالهاى متعددى از حالات عرفانى و مناجاتهاى امام خمينى (ره)، از حضرت آيت الله خامنهاى مىپرسيد و ايشان پاسخ مىدادند.
برادر نيسى
لوح نگهباني
من اسامى بچههاى سپاه را براى نگهبانى دادن، تنظيم مىكردم. يك روز سيد حسين وارد سپاه شد و لوح نگهبانى را كه به ديوار نصب كرده بودم، ملاحظه كرد. اسم ايشان در لوح نبود. بلافاصله آمد سراغم و گفت چرا براى من نگهبانى نگذاشتهاى؟
من با قاطعيت گفتم، براى شما نگهبانى نمىگذارم. شما اينقدر كار دارى، نگهبانى هم مىخواهى بدهى؟ اما سيد حسين بسيار اصرار كرد و با تبسم خاص خود مىگفت، بنده هيچ فرقى با بقيه ندارم. همانطورى كه ديگران نگهبانى دارند، براى من هم ساعت نگهبانى بزنيد. به هر ترتيب ما را مجبور كرد كه براى ايشان ساعت نگهبانى بزنيم.
لینک کپی شد
نظر شما
