خاطرات - به روايت همرزمان

کد خبر: ۱۲۰۴۲۶
تاریخ انتشار: ۱۸ آبان ۱۳۸۷ - ۱۷:۲۰ - 08November 2008
طرح کانال دور شهر
در يكى دو ماه اول جنگ، در بازگشت از سفر شوش در خدمت حضرت آيت الله خامنه‏اى و همراه شهيد علم الهدى بوديم. نرسيده به پليس راه اهواز، از جاده اصلى چند صدمتر به طرف بيابان رفتيم. آنجا سيد حسين طرح كانال دور شهر را براى حضرت آيت الله خامنه‏اى، توضيح داد و ايشان اين اقدام را بسيار جالب و ضرورى خواندند. اين طرح با پيشنهاد سيد حسين طراحى و اجرا شده بود. مفاد طرح اين بود كه در اطراف اهواز از سمت غرب، كانالى حفر كنند و در آن آب جارى نمايند، تا اگر تانك‏هاى عراقى پيشروى كردند، نتوانند وارد شهر شوند.
مطالعه نهج‌البلاغه همراه با گريه

 اتاق كوچكى از ساختمان نهضت سوادآموزى اهواز در اختيار سيد حسين بود، ايشان و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتم. يكى از شب‏ها، من و حسين در اين اتاق مشغول مطالعه بوديم.

نيمه‏هاى شب بود كه نهج البلاغه مى‏خواند. من نگاه كردم به ايشان، ديدم چهره‏اش برافروخته شده و دارد اشك مى‏ريزد. من با زير چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه كردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سيد حسين نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بيرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز كردم، ديدم همان خطبه‏اى است كه حضرت على (ع) در فراق ياران باوفايش ناله مى‏كند و مى‏فرمايد :

أين َ عمار؟ أين َ ذوالشهادتين؟ كجاست عمار؟ كجاست...

 

آزاده قهرمان، برادر جولا

جاده مرگ

روزهايى كه سيد حسين فرمانده سپاه هويزه بود، جاده هويزه سوسنگرد كاملاً در تيررس عراق بود و رهر وقت كه مى‏خواستم از اين جاده عبور كنم، شهادت را پيش چشم مى‏ديديم. هر ماشينى كه عبور مى‏كرد، چندين خمپاره اطراف ماشين منفجر مى‏شد، لذا با سرعت هر چه بيشتر، از اين منطقه عبور مى‏كرديم.

روزى سيد حسين پشت وانت نشسته بود و ناگهان با شدت به شيشه اتومبيل زدو به راننده گفت بايست وقتى ماشين ايستاد، گفت: عقب بيا.

بعد از مسافتى كه آمديم، گفت همين جا بايست.

سيد حسين از ماشين پياده شد و رفت به سراغ زن روستايى كه با چند بچه و مقدارى اثاثيه منزل در كنار جاده ايستاده بود پرسيد كجا مى‏رويد؟ گفت: مى‏خواهيم به شهر برويم. حسين به ما گفت، كمك كنيد اثاثيه‏اش را سوار ماشين كنيم. آن زن و بچه را سوار كرديم و به شهر رسانديم. ما به حسين اعتراض كرديم كه در اين جاده خطرناك نزديك بود ما را به كشتن بدهى و... حسين گفت: ما براى نجات همين‏ها مى‏جنگيم !

 

حسين كباب خريد، اما نان و سبزى خورد !

در ايامى كه سيد حسين، فرمانده سپاه هويزه بود، روزى با وانت سپاه با يكديگر به اهواز آمديم. حسين نزديك كبابى ترمز كرد و رفت سفارش چندين سيخ كباب داد. من تعجب كردم، كه چطور ايشان خرج اضافى مى‏كند؟ كبابها را گرفت و حركت كرديم. به يكى از مناطق مستضعف نشين رفتيم و سيد حسين درب چهار يا پنج خانه را زد و هر كدام درب را نيمه باز مى‏كردند، ايشان كباب و نان را به آنها مى‏داد و بدون اينكه كسى را ببينيم درب را مى‏بست. بالاخره فقط دو تا از كبابها باقى ماند. ظهر به منزل ايشان رفتيم و مادرش با شادى به استقبال سيد حسين آمد .

سيد حسين سفره را باز كرد و به من گفت، بايد كبابها را بخورى. هرقدر اصرار كردم ايشان از كبابها نخوردو غذاى آن روزش تنها مقدارى نان و سبزى بود.

حسين و ورزش

در مدتى كه سيد حسين، فرمانده سپاه هويزه بود، ورزش صبحگاهى جزو برنامه‏هاى لازم الاجرا بود.

آزاده قهرمان برادر جولا مى‏گويد، هر روز صبح، شهيد علم الهدى بچه‏ها را به دو ستون مى‏كردو خود در وسط قرار مى‏گرفت و مى‏گفت: حركت كنيد. آنقدر از شهر بيرون مى‏رفتيم كه ديگر سپاه كه در مدرسه واقع بود قابل رؤيت نبود. حسين آنقدر بچه را مى‏دواند كه نزديك بود از شدت خستگى بيافتند. با اين حال دستور مى‏داد سريع بدويد.

بچه‏ها مى‏ماندند و مى‏گفتند، آقا سيد بس است ديگر داريم مى‏افتيم. ايشان مى‏گفت: تا حالا مقاومت بود و از حالا به بعد، استقامت !

بعد از اين كه همه دويدند، دوباره وارد سپاه مى‏شديم و حالا نوبت نرمش بود. نيم ساعت نرمش مى‏كرديم. بچه‏ها فكر مى‏كردند، بعد از نرمش، ديگر راحت مى‏شوند. اما بعد از نرمش دوباره مى‏گفت، حركت كنيد و دوباره مى‏رفتيم تا بيرون شهر و بعد از مقدارى دويدن بر مى‏گشتيم. در تمام اين مدت همه بچه‏ها مى‏بريدند، اما شهيد علم الهدى، سر حال بود و ديگران را هدايت مى‏كرد.

البته هدفش از اين همه سخت‏گيرى اين بود كه بچه‏ها بتوانند در عمليات بر عليه عراق، آمادگى جسمى داشته باشندو از استقامت خود بهره ببرند.

ورزش صبحگاهي و نهج‌البلاغه

در ورزش صبحگاهى از سپاه بيرون مى‏رفتيم تا مى‏رسيديم به قبرستان بيرون شهر. آنجا كه مى‏رسيديم، سيد حسين مى‏گفت: آرام راه برويد و در وسط دو ستون خطبه‏هاى نهج البلاغه را براى ما مى‏خواند، او عبارات عربى رااز حفظ مى‏خواند، بعد ترجمه و تفسير مى‏كرد. يك روز خطبه‏اى مى‏خواند كه حضرت على (ع) با يارانش از كنار قبرستانى عبور مى‏كردند، امام به ياران خود فرمود، بايستيد و فرمود: مى‏دانيد كه مرده‏ها با شما صحبت مى‏كنند؟ ياران گفتند: نه، امام فرمود: اينها دارند با شما صحبت مى‏كنند، به شما مى‏گويند:ما فرصت را از دست داديم، ولى شما فرصت داريد فاصله ما تاشما يك متر بيشتر نيست، اما ما فرصت را از دست داده‏ايم، اكنون نه راه برگشت داريم و نه راهى براى انجام عمل خير، ولى شما فرصت داريد. اين فرصت را غنيمت بشماريد و از آن استفاده كنيد و... حسين چنان سخن مى‏گفت كه گويا حضرت على (ع) دارد اين مطالب را بيان مى‏فرمايد و چنان تأثير معنوى بر بچه‏ها مى‏گذاشت كه قابل بيان نيست

عمليات ايذائى «شبيخون»

در مدتى كه سيد حسين فرمانده سپاه هويزه بود، غالب شبها، بچه‏ها همراه ايشان به عمليات ايذائى عليه عراق دست مى‏زدند. براى اين عملياتها هر كدام از بچه‏ها يك مين ضد تانك و يك اسلحه و چند خشاب و مقدارى آذوقه با خود حمل مى‏كردند، تقريباً هر نفر 25 تا 30 كيلو بايد حمل مى‏كرد. مقدارى از مسافت را با وانت مى‏رفتيم و بعد بايد با پاى پياده تا پشت خطوط دشمن حركت مى‏كرديم. بعضى شب‏ها 40 الى 50 كيلومتر راه مى‏رفتيم و چند مين كار مى‏گذاشتيم و بر مى‏گشتيم. در تمام مدت كه شبيخون انجام مى‏داديم، هيچكس حتى مجروح هم نشد

 

برادر زحمتكش فرمانده سپاه هويزه

من به همراه چند نفر از دانشجويان پيروز خط امام (مستقر در لانه جاسوسى آمريكا) به منظور حضور در جبهه دفاع مقدس، به اهواز رفتيم. برادران مسئول به من گفتند، فرماندهى سپاه هويزه را براى شما در نظر گرفته‏ايم. آن روز، من حكم فرماندهى سپاه هويزه را گرفتم و به هويزه رفتم. شب، حسين از ديده بانى برگشته بود كه من خودم را معرفى نمودم و حكم را به ايشان نشان دادم تا اين زمان فرماندهى سپاه هويزه بر عهده سيد حسين بود. ايشان با چهره بازگفت، حالا عمليات داريم و وقت اين حرف‏ها نيست. شما فرمانده سپاه باش و من فرمانده عمليات. اما به شرط اينكه فرماندهى عمليات آينده، بر عهده من باشد، چون من با بچه‏ها هماهنگ كرده‏ام و...

برادر زحمتكش در ادامه مى‏گويد: در مدت سه روز كه من در هويزه بودم، در قبل از عمليات 14 دى سيد حسين، همچون صميمى‏ترين دوستش همه اطلاعات و مسائل مربوط به عشاير و جبهه و... را به من منتقل كرد.

 

آزاده قهرمان، برادر ساكى

فروتني

روزى وارد سپاه هويزه شدم كه ثبت نام نمايم. كفش هايم را درآورده و داخل سالن شدم. بعد از چند لحظه كه برگشتم باران آمده بود و زمين گل بود. به يكى از برادران كه از آن سمت به اين طرف مى‏آمد، گفتم، لطفاً كفشهايم را بده. اما ايشان توجه نكرد. بلافاصله ديدم كه يكى از پاسداران رفت و كفشهاى مرا آورد. من خيلى ساده تشكر كردم.

بعد از چند دقيقه اذان گفتند و ديدم همان برادرى كه كفش‏هاى مرا آورد، امام جماعت است. از بچه‏ها سئوال كردم، ايشان كيست؟ گفتند او حسين علم الهدى فرمانده سپاه است.

من بسيار شرمنده شدم كه ايشان كفش مرا آورده بود و بسيار شيفته اخلاق ايشان شدم، تا اين كه در عمليات هويزه، اسير شدم.

آنقدر تاريك بود كه چاله‏ها ديده نمى‏شد و بايستى با چراغ خاموش حركت مى‏كرديم، يك وقت ماشين در يك گودال افتاد و بچه‏ها به هوا پرت شدند. سيد حسين آرپى جى در دست داشت. آرپى.جى به سرش اصابت كرد و خون آمد. اما خودش متوجه نشد. وقتى چند قطره خون روى دستش ريخت، گفت: چه كسى زخمى شده است؟ ساعت 2 الى 3 بامداد به مقر رسيديم و شام خورديم. فكر مى‏كنم شام آن شب، نان و خرما بود. شب بعد شناسايى به خوبى انجام گرفت و منطقه مورد نظرمان را مين گذارى كرديم.

 

مين‌گذاري

يك شب سى نفر بوديم و سى مين ضد تانك داشتيم، به هر نفر يك مين دادند تا آنها را در پشت جبهه عراقى‏ها كار بگذاريم. نصف راه را در تاريكى كامل رفتيم، وقتى كه پياده شديم، سيد حسين گفت، نماز مغرب و عشا را بخوانيم و حركت كنيم. تا حدود ساعت يك نيمه شب در بيابان راه مى‏رفتيم، اما ظاهراً راه را گم كرده بوديم. در همان تاريكى كه نمى‏دانستيم به كجا برويم. حسن بوعذار گفت: اينجا بمانيد تا ماشين را بياورم، حسن بوعذار آنقدر به مسير مسلّط بود كه او را حسن قطب نما مى‏ناميدند. ماشين را آورد و سوار شديم

خدمت به مردم

براى انجام كار مهمى عازم سوسنگرد شديم. سيد حسين رانندگى مى‏كرد. در مسير جاده هويزه سوسنگرد يك خانواده منتظر ماشين بودند، ايشان ترمز كردو از ماشين پياده شد و سئوال كرد. كجا تشريف مى‏بريد؟ با لهجه عربى گفتند: روستاى نعمه. ايشان با دست خودش وسائل آنها را بار كرد و آنها سوار شدند.

آن روستا در مسير ما نبود و بايد از مسير خودمان منحرف مى‏شديم. به ايشان گفتم: آقاى سيد معطّل مي شويم. ايشان گفت: اشكال ندارد. رساندن اينها كم اهميت نيست. شايد از كارمان مهمتر باشد. ما براى آسايش اينها مى‏جنگيم، بايد به مردم خدمت كنيم.

برگشتيم به جاده هويزه - سوسنگرد چند كيلومترى نرفته بوديم كه چند نفر كنار جاده ايستاده بودند. باز ايشان توقف كرد و از آنان سؤال كرد: كجا تشريف مى‏بريد؟ گفتند فلان جا، ايشان با لبخند و احوالپرسى و روى گشاده گفت: سوار شويد. باز هم من اعتراض كردم و ايشان هم همان جواب را داد. در طول مسير، از مسافرى عبور نمى‏كرد مگر اينكه مى‏ايستاد و آنها را به مقصد مى‏رساند.

 

برادر شريفى

شب عمليات

شب عمليات هويزه (14 دى 59) شور و حال عجيبى در سپاه ديده مى‏شد. بعضى از بچه‏ها قلم و كاغذى تهيه كرده و وصيت نامه مى‏نوشتند، بعضى نماز مى‏خواندند و بعضى قرآن، و بعضى با يكديگر شوخى مى‏كردند، صحنه هايى همچون شب عاشورا چنانكه در تاريخ و روايات وصف شده ديده مى‏شد. سيد حسين دستور داد همه موجودى انبار، يعنى دوگونى لباس نو را بين بچه‏ها تقسيم كنيم.

زمين ورزش

در ايامى كه سيد حسين فرمانده سپاه هويزه بود، هر روز صبح از مقر سپاه تا زمين ورزشى كه در فاصله چند صدمترى بود، مى‏دويديم و در آنجا به نرمش مى‏پرداختيم. وقتى كه به اين زمين چمن مى‏رسيديم با اينكه هوا سخت سرد بود و نم صبحگاهى روى چمنها نشسته بود سيد حسين كفش و جورابش را در مى‏آورد و با پاى برهنه، ما را رهبرى مى‏كرد.

يك وقت از ايشان سوال كردم، كه چرا چنين مى‏كنى؟

گفت: در تاريخ خوانده‏ام كه پيامبر (ص) زمين را كه محل تمرين مجاهدان بوده است، بوسيدند من به احترام زمين كه پيامبر (ص) آنرا بوسيدند، كفش و جورابم را در مى‏آورم.

 

برادر صمدى

آبان ماه 59 (دومين ماه جنگ تحميلى)، اينجانب به همراه شهيد علم الهدى و برادر آهنگران براى تهيه گزارش از موشك باران دزفول به اين شهر رفتيم. در ساختمان تبليغات سپاه بوديم كه حضرت آيت الله خامنه‏اى به آنجا تشريف آوردند.

ايشان فرمودند من عازم اهواز هستم اما ماشين ندارم. حسين گفت: ما وسيله داريم و در خدمت شما مى‏رويم، در بين راه حسين سئوالهاى متعددى از حالات عرفانى و مناجاتهاى امام خمينى (ره)، از حضرت آيت الله خامنه‏اى مى‏پرسيد و ايشان پاسخ مى‏دادند.

 

برادر نيسى

لوح نگهباني

 من اسامى بچه‏هاى سپاه را براى نگهبانى دادن، تنظيم مى‏كردم. يك روز سيد حسين وارد سپاه شد و لوح نگهبانى را كه به ديوار نصب كرده بودم، ملاحظه كرد. اسم ايشان در لوح نبود. بلافاصله آمد سراغم و گفت چرا براى من نگهبانى نگذاشته‏اى؟

من با قاطعيت گفتم، براى شما نگهبانى نمى‏گذارم. شما اينقدر كار دارى، نگهبانى هم مى‏خواهى بدهى؟ اما سيد حسين بسيار اصرار كرد و با تبسم خاص خود مى‏گفت، بنده هيچ فرقى با بقيه ندارم. همانطورى كه ديگران نگهبانى دارند، براى من هم ساعت نگهبانى بزنيد. به هر ترتيب ما را مجبور كرد كه براى ايشان ساعت نگهبانى بزنيم.

 
 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین