"اعجوبه قرن" «بخش چهارم»
سربلند از آزموني ديگر
« سرتيپ خلبان محمد تقي جديدي »
رمضان سال 1365 بود . در آن زمان معاونت عمليات پايگاه دوم شکاري ( تبريز ) را عهده دار بودم . روزي در دفتر کارم نشسته بودم و براي انجام دادن پروازهاي محوله برنامهريزي ميکردم . در اين هنگام تيمساراردستاني وارد اتاق شدند . من که از آمدن ايشان به پايگاه بيخبر بودم ، سريع از جا برخاستم و او را در آغوش کشيدم . مدتي بود که وي را نديده بودم و با زيارتش قوت قلبي پيدا کردم . دو سه روزي بود که مأموريتي جهت بمباران سد و کارخانة برق استان دوکان عراق از سوي ستاد نيرو به ما ابلاغ شده بود و براي اجراي مأموريت ، کمتر از 24 ساعت فرصت داشتيم . شهيد اردستاني با اينکه مسئوليت مهمي را در عمليات نيرو عهده دار بود ، خود را به پايگاه تبريز رسانده بود تا در اين عمليات ويژه شرکت کند . نحوة انجام و اهميت کار را برايمان تشريح کرد .
نوع بمباران در اين مأموريت مختص هواپيماي « اف – 4 » بود ، زيرا ميبايستي از روش « لاف بمبينگ » استفاده ميکرديم ، حال آنکه ما با هواپيماي « اف – 5 » پرواز ميکرديم و استفاده از چنين روشي در کتب راهنماي اين هواپيما ذکر نشده بود . در واقع روش غير مجازي بود که شهيد اردستاني به جهت پايين بودن در صد خطر ، تمايل داشتند که به کار گرفته شود . او بارها و بارها با به کارگيري اين روش ابداعي ، ضربات مهلکي را بر دشمن متجاوز وارد آورده بود و حال ، تصميم بر آن داشت تا تجربيات خود را به سايرين بياموزد .
خيلي دوست داشتم در اين مأموريت ، ايشان را همراهي کنم . لذا از او خواهش کردم تا در کنارش پرواز کنم . گويي منتظر چنين پيشنهادي از سوي من بود لذا بدون هيچ وقفهاي پذيرفت . پرواز با ميبايست قبل از طلوع آفتاب انجام ميداديم . ماه مبارک رمضان بود ، از شهيد اردستاني دعوت کردم تا براي صرف سحري به منزل ما بيايد . درخواست مرا پذيرفت و نقشهاي را جهت بررسيهاي لازم به همراه آورد . پس از صرف سحري ، نقشة پرواز را پهن کرديم و دقايقي به بررسي دقيق مسيرهاي رفت و برگشت و محل هدفهاي مورد نظر پرداختيم .
هنوز آفتاب از پشت کوههاي سر به فلک کشيده سر بيرون نياورده بود که غرش کنان و در قالب يک دستة دو فروندي سکوت صبحگاهي شهر تبريز را درهم شکستيم و در دل آسمان آبي رنگ جاي گرفتيم . در اين عمليات ، من به عنوان شماره دو پرواز مي کردم و مسئوليت هدايت دسته را شهيد اردستاني عهدهدار بود . براي مصون ماندن از ديد رادارهاي عراق در ارتفاع بسيار پايين پرواز ميکرديم و سکوت راديويي را از ابتداي پرواز سرلوحة کارمان قرار داده بوديم . حال با عبور از مرز دشمن ، خود را به نزديکي هدف رسانده بوديم و تأسيسات از پيش تعيين شده را نشانه رفتيم . در آن روز گرچه بمبهاي رها شده صد در صد به هدف اصابت نکرد ، ولي با فراگيري روش بمباران از نوع « لاف بمبينگ » که مورد نظر شهيد اردستاني بود در عملياتهاي بعدي موفقيتهاي بسياري حاصل شد . و بدين شکل افتخارات بس بزرگي به کارنامة زرين هشت سال دفاع مقدس ملت شريف ايران افزوده شد .
پروازها را از سر بگيريد
« سرهنگ خلبان علي عالي زاده »
چند روزي از عمليات ظفرمندانة والفجر هشت ميگذشت . در اين عمليات ، رزمندگان دلير اسلام با عبور از اروند رود ، شهر فاو و بخش وسيع ديگري از خاک عراق را به تصرف درآورده بودند . نيروي هوايي نيز ، چون گذشته نقش بسزايي در پشتيباني هوايي و پدافند از آسمان منطقه بر عهده داشت . جنگنده بمبافکنها به طور برقآسا و پي در پي خود را به خطوط مقدم ميرساندند و استحکامات دشمن را با بمبهاي آتشين هدف قرار ميدادند .
تيمسار شهيد اردستاني از جمله رادمرداني بود که گاه در طول روز 7 بار پرواز انجام ميداد . او براي لحظهاي آرام نميگرفت و ضمن برنامهريزي پروازها ، سعي مينمود تا با پروازها پيدرپي روحية جنگاوري را در سايرين تقويت کند ، به آتش پاتکهاي دشمن پاسخ مناسب داده و از حجم سنگين آتش به روي بچهها بکاهد .
در اين عمليات غرورآفرين ، هواپيماهاي « سي – 130 » و جامبو نقش بسزايي در تخلية مجروحين ايفا ميکردند . ساعت 2 بعدازظهر يکي از روزها ، در حالي که شدت گرماي هوا به اوج خود رسيده بود . لاستيک چرخ يکي از هواپيماهاي « سي – 130 » در حال فرود و در وسط باند ترکيد و از حرکت بازايستاد . درهمين حال سه فروند ديگر از اين نوع هواپيما ، مملو از مجروح و آمادة پرواز و دو سه فروند ديگر هم قصد فرود در باند پايگاه را داشتند . با مسدود شدن باند پرواز ، حمل مجروحين مختل شده بود . مانده بوديم چه کنيم .
براي کسب تکليف به پست فرماندهي رفتم . وارد اتاق شدم .شهيد اردستاني و بابايي از آغاز عمليات پلک روي هم نگذارده بودند و از فرط خستگي در حال استراحت بودند. با صداي باز شدن در ، شهيد اردستاني چشم گشود و از جا برخاست .
جناب عالي زاده کاري داشتيد ؟
ببخشيد مزاحم شدم . لاستيک يکي از هواپيماها در وسط باند ترکيده و طول باند پرواز خيلي کم شده ، چه دستور ميفرماييد ؟! در ضمن ، وضعيت هم قرمز اعلام شده !
او با خونسردي و اعتماد به نفس بالايي که همواره در وجودش موج ميزد ، نگاهي به آسمان کرد و گفت : « پروازها را از سر بگيريد . انشاء الله مشکلي نخواهيم داشت . » من که تا دقايقي قبل ، اضطراب و دلهره سراسر وجودم را فرا گرفته بود ، بار ديگر آرامشم را باز يافتم . به سرعت خود را به رمپ پرواز رساندم و ضمن تماس با برج مراقبت ، از آنان خواستم که پرواز را از سر بگيرند .
يک روح در دو کالبد
« سرتيپ خلبان علي محمد نادري »
شهيدان اردستاني و بابايي ، از ابتداي آشنايي ارادت خاصي به يکديگر داشتند و همواره يار و مددکار هم بودند . آنان از حيث ايمان ، شهامت ، شجاعت و ايثار ، شباهتهاي بسياري با يکديگر داشتند و گويي يک روح بودند در دو کالبد .
زماني که در پايگاه اميديه خدمت ميکردم ، برخي شبها به اتفاق شهيدان اردستاني و بابايي در مهمانسراي پايگاه استراحت ميکرديم . روزي صبح زود ، براي رفتن به عمليات ، از ساختمان خارج ميشدم که شهيد اردستاني را مشغول شست و شوي پوتيني گلي ديدم ، کمي جلوتر رفتم و گفتم :
حاجي مصطفي ! کجا رفتي که اين قدر پوتينهات گلي شده ؟!
ابتدا سکوت کرد و هيچ نگفت . اندکي بعد صداي هقهق گريهاش به گوشم رسيد ، پرسيدم :
ببخشيد ! مشکلي پيش آمده ؟!
گفت :
نه ؛! اين پوتينهاي عباس است ! از منطقه عملياتي تازه برگشته و ميبيني گل و لاي منطقه پوتينهايش را به چه روزي انداخته ! هر چه به او اصرار ميکنم که براي بازديد منطقه ، از هليکوپترهاي پايگاه استفاده کند ، نميپذيرد . او ميگويد : « اينها براي کارهاي ضروري است . » حال که ديدم نزديکيهاي صبح از منطقه بازگشته و ساعتي نيست که از فرط خستگي به خواب رفته ، بر خود وظيفه دانستم که خدمتي هر چند اندک ، انجام داده باشم .
بايد جلودار باشم
« سرهنگ خلبان سيد مجتبي فاطمي »
در طول جنگ تحميلي ، در پايگاه چهارم شکاري ( دزفول ) خدمت ميکردم . هر موقع تيمسار اردستاني به پايگاه ميآمد ، ميدانستيم که عملياتي در پيش است . لذا زودتر از شبهاي قبل ميخوابيديم تا صبح فردا آمادگي بيشتري براي انجام مأموريت داشته باشيم . گاهي به مزاح به او ميگفتم :
حاج مصطفي شما هر زمان به اينجا ميآييد جنگ به پا ميکنيد .
تبسمي ميکرد و ميگفت :
براي دفاع از دين و حريم کشورمان بايد تنور جنگ را گرم نگه داريم .
من بارها افتخار همرزمي و يا بهتر بگويم شاگردي ايشان را داشتم و حدود 10 مأموريت جنگي با ايشان انجام دادهام . طبق دستورالعمل ، قبل از انجام دادن هر مأموريتي ، براي بررسي جوانب کار ، جلسة توجيهي تشکيل ميشد . اين جلسات گاهي تا يک ساعت و نيم به طول ميانجاميد ، اما ايشان در نيم ساعت ، خيلي کامل و خلاصه و در عين حال دقيق خلبانان را توجيه ميکرد . تمامي مسائل همچون مومي در دستش بود . او با توجه به مأموريتهاي بسياري که انجام داده بود ، مسيرهاي پروازي را به خوبي ميشناخت و براي رسيدن به هدف ، نيازي به ترسيم نقشه نداشت . ما براي محفوظ ماندن از آتش پدافند عراق و قرار نگرفتن در ديد رادار دشمن ، بايست در ارتفاع خيلي پايين پرواز ميکرديم و بالطبع بايد نقطه نشانههاي روي زمين رابه خوبي ميشناختيم . شناخت نقطه نشانهها مانند جاده، رودخانه ، کوه ، جنگل ، کوير و … بسيار ضروري بود . شهيد اردستاني با شناختي که از منطقه داشت خيلي راحت و آرام پرواز ميکرد .
در پروازهايي که به صورت گروهي ميرفتيم ، همواره ليدر بود . با تبحر ، ايمان و جسارتي که از او سراغ داشتيم ، هر گاه همراهش به مأموريت ميرفتيم ، کاملاً آسوده خاطر بوديم . پس از انجام عمليات و انهدام هدف ، با صداي رسايش تکبير ميگفت و به هنگام بازگشت از مأموريت « هلمت » را برميداشت و روي زانو ميگذاشت و آنگاه با خود زمزمه ميکرد و به سينه زني ميپرداخت .
اصولاً در پروازهاي جنگي کمتر از خلباناني که درجهشان بالاست استفاده ميشود ؛ زيرا با توجه به اطلاعات حفاظتي بالايي که دارند ، اگر هواپيمايشان مورد اصابت قرار بگيرد و به اسارت دشمن درآيند ، قطعاً دشمن براي گرفتن اطلاعات ، آنان را زير شکنجههاي سخت و سنگين قرار خواهد داد و ممکن است با استفاده از اين حربه موفق به کسب اطلاعات شوند .
ديگر اينکه اين قبيل افراد با توجه به تجربههاي بسيار که در طول خدمت کسب نمودهاند بايستي مسئوليتهاي مديريتي را پذيرا شوند . ولي ايشان در عين اينکه سمت معاون عمليات نيرو را عهده دار بودند ، خود همپاي سايرين پرواز ميکردند و آنگاه که از او خواسته ميشد که پرواز نکند ، ميگفت : « بايد جلودارباشم !»
يک روز مصطفي
« سرهنگ خلبان عطاء الله محبي »
در سالهاي اولية جنگ تحميلي عراق عليه ايران ، 24 ساعت با شهيد سرلشکر خلبان حاج مصطفي اردستاني به پايگاه اميديه مأمور شدم . نيروي خارقالعادهاي که در وجود اين دلاور خستگي ناپذير بود ، حتي مرا که همانند او يک خلبان هستم به شگفتي وا داشته بود !
ساعت 5/4 صبح پس از اداي فريضة نماز پا در رکاب مرکب آهنين بال خويش ميگذاشت و تا غروب آفتاب بيش از هفت بار چون عقابي تيز چنگ بر فراز نيروها و مراکز حساس نظامي و اقتصادي دشمن ظاهر ميشد و خشم امت اسلامي را در قالب بمبهاي آتشين و گلولههاي مسلسل ، بر آنها فرو ميريخت . طوري که در طول روز تنها به اداي فريضة بين روز ( نماز ظهر و عصر ) و برخي هماهنگيهاي ضروري اکتفا ميکرد .
مکرر اتفاق ميافتاد حتي براي ناهار زماني را تخصيص نميداد و با خود چند تکه نان خشک به داخل کابين هواپيما ميبرد و همانجا سد جوع ميکرد .
ساعت 6 بعدازظهر در گرگ و ميش هوا که هواپيماها قادر به پرواز نبودند ، سوار خودرو ميشد و خود را به قرارگاههاي مستقر در منطقه ميرساند تا براي پروازهاي فردا – جهت پشتيباني از نيروهاي خودي ( ارتش و سپاه ) – هماهنگي لازم را به عمل آورد . حدود ساعت 12 شب از منطقه برميگشت و مختصر غذايي ميخورد و استراحت کوتاهي ميکرد .
ساعت 3 صبح ، صوت دلنشين قرآنش سکوت صبگاهي را در هم ميشکست و با خالق هستي به راز و نياز مينشست . نماز شب را به نماز صبح متصل ميکرد و پس از آن روانة « آلرت » ميشد . هيچگاه نشد که ما ، قبل از او در محل تجمع حاضر شويم . وقتي به آلرت ميرسيديم او را در حال ورزش کردن ميديديم و دوباره روزي ديگر با همان اوصاف آغاز ميشد و …
براستي مصداق عيني « شير روز و زاهد شب » بود که کمتر کسي از همقطاران به پايش ميرسيد !
روزي با شهيد اردستاني نشسته بوديم و از هر دري صحبت ميکرديم . از ويژگيهاي آن مرد خدا اين بود که بحثهاي دوستانه را همواره به مسائل مذهبي ميکشاند و با معلومات زيادي که در اين زمينه داشت ، ساير دوستان را بهرهمند ميساخت . آن روز راجع به امام حسين (ع) و قيام عاشورا برايمان صحبت کرد :
« ببينيد دوستان ، دين اسلام را اگر به بدن انسان تشبيه کنيم ، طبق بررسيهايي که من کردهام ، حضرت امام حسين (ع) به منزلة « کليه » براي اين بدن است . همانگونه که کليه در بدن تصفيه گر است و بدن را از سموم محافظت ميکند ، امام حسين (ع) نيز با آن قيام تاريخي و نهضت خونيني که انجام داد دين اسلام را بيمه و به ما هديه کرد و … »
در اين هنگام مأموريتي پيش آمد و ادامة صحبت را به بعد موکول کرد . مدتي گذشت . در پايگاه دزفول يک روز سر ميز غذا نشسته بوديم ، گفتم :
حاج مصطفي ! ميشه ادامة صحبت آن روز را بفرماييد ؟
گفت :
ميخواهي بداني ؟
گفتم :
بله ، خيلي برايم جالب بود !
گفت :
سورة مزمل را ميخواني ، چهل روز به آن عمل ميکني و بعد از آن بيا تا بقيهاش را بگويم .
و اما هيچگاه اين فرصت پيش نيامد و چون مقتدايش امام حسين (ع) با بدن پاره پاره به ديار معبود شتافت !
محافظ نميخواهم ؛ نگهدارم خداست
« سروان حسين فرجپور »
تابستان سال 1366 واحدي از قرارگاه پشتيباني رزمي شهيد کشواد در لشکر 28 کردستان مستقر شده بود . من مسئوليت اين واحد را عهدهدار بودم . روزي در قرارگاه نشسته بودم . زنگ تلفن به صدا درآمد . گوشي را برداشتم . آن سوي خط يکي از مسئولان پايگاه تبريز بود . پس از سلام و احوالپرسي گفت : « ساعتي قبل حاج مصطفي به طرف شما حرکت کرده ، به محض رسيدن ايشان ، به ما زنگ بزنيد تا ما نيز موقعيتش را داشته باشيم . »
از آنجا که ميدانستم ايشان هميشه با لباس بسيجي به منطقهميآيند و نيز اطلاع يافته بودم که با وانتي از تبريز حرکت کرده است ، با دژباني لشکر تماس گرفتم و ضمن دادن مشخصات خودرو و سرنشين ( حاج مصطفي ) از آنان خواستم که ايشان را جلو در معطل نکنند .
با ديدن ايشان رنگ از رخسارمان بازشد و قوت قلب گرفتيم . وي ساعتي را در کنارمان نشستند و رهنمودهاي لازم را دادند . زماني که ميخواستند براي بازديد از خط مقدم به منطقه عازم شوند ، آفتاب خود را در پشت کوهها پنهان کرده بود . دو نفر مسلح براي حفاظت از ايشان گمارده بودم . او نگاهي به من کرد و گفت :
« حاج فرج پور ! نگهدار ما خداست . من محافظ نميخواهم ! »
خندهاي کردم و گفتم :
نگهدار واقعي همه خداست ؛ ولي ما موظفيم براي حفاظت از جان شما اقدام کنيم .
ببينيد ! اگر محافظ نداشته باشم ، کسي متوجه من نميشود ، ولي اگر محافظ همراهم باشد ، بيشتر جلب توجه ميکند .
با اصرار زياد ما پذيرفتند که افراد مسلح همراهي شان کنند . شب جمعه بود . در حالي که سوار بر ماشين ميشدند ، گفتند : « امشب ، شب نالههاي دل علي (ع) است . شب دعاي کميل است . اگر کتابچة دعا داريد برايم بياوريد . » کتاب دعايي را به او داديم . از ما خداحافظي کرد و رهسپار منطقه شد .
همراهانش نقل ميکردند : « حاج مصطفي در طول مسير ، دعاي کميل را آنچنان از سوز دل ميخواند که ما را عجيب تحت تأثير قرار داده بود . او در آن شب ملکوتي آنچنان از سر اخلاص با خداي خود راز و نياز ميکرد که گويي تنها جسمش در ميان ما بود و روحش به سوي عرش خدا پر کشيده بود . »
فراق ياران
« حاج محمد شيباني »
فروردين سال 67 بود . چند روزي از آغاز عمليات والفجر 10 ميگذشت . شبي به همراه حاج مصطفي ، به مقصد قرارگاه مستقر در منطقه عملياتي حرکت کرديم . فرماندهان جنگ جهت انجام هماهنگيهاي لازم تشکيل جلسه داده بودند و حاج مصطفي نيز به عنوان معاونت عمليات نيرو ميبايستي در آن جلسه شرکت مينمود . راديوي ماشين را روشن کردم . نوجوان آبادهاي با آن صداي زيبا و معصومانهاش سرودي را در وصف ، و زبان حال فرزندان شهدا خطاب به پدران شهيدشان اجرا ميکرد . « ديشب خواب بابا را ديدم دوباره … » صداي دلنشينش ما را متأثر کرد و در غم فراق دوستان شهيدمان کلي گريستيم و بار ديگر با آنان تجديد ميثاق بستيم . حاج مصطفي تا دقايقي پس از پخش آن سرود ، همچنان با خود زمزمه ميکرد و اشک از ديدگانش سرازير بود . احساس کردم راه زيادي را طي کردهايم و به احتمال زياد مسير را اشتباه رفته باشيم . با دقت نگاهي به تابلوهاي روي خاکريزها انداختم . به زبان عربي واژههايي بر آنان نقش بسته بود . نگاهي به حاج مصطفي انداختم و گفتم :
حاجي تو دل عراقيها آمدهايم . بايد زود دور بزنيم و گرنه .
نگران نباشيد . هيچ مشکلي پيش نميآد .
حاجي تو را به خدا اجازه بدهيد برگرديم . شما لباس خلبانيبر تن داري اگه شما را بگيرند بيچاهر ميشويم . مگه نميبيني تابلوهاي عراقي را .
ميترسي ؟
نه ، نميترسم . فقط نگران شما هستم . اگه ما را اسير کنند من خودم را به عنوان راننده معرفي ميکنم ولي شما را شناسايي خواهند کرد و حال آنکه وجود شما در اين مقطع از زمان خيلي حائز اهميت است .
خلاصه با کلي خواهش و تمنا ايشان را متقاعد کردم و به قرارگاه پشتيباني مستقر در منطقه برگشتيم . مسئول قرارگاه ( حاج حسين فرجپور ) گفت :
شما کجا بوديد ؟
در عمق خاک عراق ، در ميان بعثيها .
کجا بوديد ؟!
ما مسير را اشتباه کرده و به درون عراقيها رفته بوديم .
وقتي مسير رفت و برگشت را براي ايشان تشريح کردم ، با شناختي که وي از منطقه داشت ، گفت : « شما چند کيلومتري را در ميان نيروهاي بعثي طي کردهايد و تنها خواست خداوند بوده که به اسارت در نيامدهايد . »
شادمانتر از هميشه
« سرتيپ خلبان محمد تقي جديدي »
تيمسار شهيد مصطفي اردستاني همواره براي رفتن به مأموريتهاي جنگي داوطلب بود . او سختترين و حساسترين مأموريتها را خود عهده دار ميشد و در همه حال گوي سبقت رااز ديگران ميربود . در طول هشت سال دفاع مقدس با دشمنان دين خدا جانانه جنگيد و حتي براي لحظهاي درنگ را جايز ندانست . در برابر سختيهاي زندگي ، چون کوه مقاوم بود و مشکلات هيچ گاه نتوانست او رااز حرکت در راه آرمان و عقيدهاش باز بدارد .
اواخر سال 1364 بود . رزمندگان سلحشور اسلام خود را براي عملياتي مهم در منطقه اروند رود آماده مي کردند . با شروع عمليات والفجر هشت که منجر به تصرف در آمدن بندر فاو و بخش وسيعي از خاک دشمن شد ، همه روزه به همراه شهيد اردستاني و جمع ديگري از خلبانان ، چندين بار بر فراز منطقه عملياتي پرواز ميکرديم و استحکامات پياده – مکانيزة دشمن را به آتش ميکشيديم . شهيد اردستاني به هنگام بازگشت از منطقه ، در حالي که گلولههاي ضد هوايي و موشکهاي پدافندي دشمن بيامان به طرف هواپيما شليک ميشد ، اقدام به انجام مانورهاي بسيار زيبايي مينمود و سعي بر آن داشت تا روحية جنگاوري بچهها را مضاعف کند .
چند روزي از شروع اين عمليات پيروزمندانه ميگذشت . در حاشية پروازهاي موفقي که با تلاش شبانه روزي پرسنل فداکار فني و پروازي صورت پذيرفته بود ، پرسنل پدافندي مستقر در منطقه نيز دهها فروند از هواپيماهاي شکاري و بمبافکن دشمن بعثي را سرنگون کرده بودند . با پشتيباني هوايي خوبي که از نيروهاي عمل کننده صورت گرفت بود ، آنان با آسودگي خاطر به مستحکم نمودن مواضع خود پرداخته بودند .
در آن روزها نيروي هوايي و سپاه پاسداران با استفاده از خلاقيت نيروهاي کارآمد و نوآوري ، اقدام به ساخت نوعي بمب سه هزار پوندي کرده بودند . بمب بسيار سنگيني که تا آن زمان روي هواپيما بسته نشده بود ، زمان آن رسيده بود که آزمايش شود . نوبت پروازي من بود . شهيد اردستاني اصرار داشت تا خود ، اين مأموريت را انجام دهد . رو به او کردم و گفتم :
- اگر اين بمب قابل حمل است که من ميبرم ؛ زيرا نوبت پرواز من است و اگر امکان حمل آن نميرود چرا شما پرواز کني ؟!
تيمسار شهيد عباس بابايي که در آن زمان مسئول معاونت عمليات نيرو بودند و بر ساخت و نصب اين بمب نظارت مستقيم داشتند ، نظاره گر اين کشمکش ما بودند . جلو آمدند و ماجرا را جويا شدند . گفتم :
-تميسار :! نوبت پرواز من است ، ولي حاج مصطفي ، خود ميخواهد پرواز کند و اجازةپرواز به من نميدهد .
شهيد بابايي تبسمي کرد و گفت :
شما با هم بحث نکنيد ! من قصد دارم از نزديک چگونگي اصابت و ميزان تخريب اين بمب را بررسي کنم . به منطقه ميروم و از آنجا به شما خواهم گفت که کداميک پرواز کنيد .
ما که هر دو خود را از مريدان شهيد بابايي ميدانستيم ،پذيرفتيم و هيچ نگفتيم . دو ساعتي بود که ايشان عازم منطقه شده بودند و ما همچنان براي پرواز لحظه شماري ميکرديم . با صداي زنگ تلفن انتظارمان به سر آمد . ايشان از من خواستند تا پرواز را انجام دهم . مزاحي با حاج مصطفي کردم و او را بوسيدم . دقايقي بعد به سوي منطقه عملياتي بال گشودم .
مسير پروازي را به سمت شهر فاو ادامه دادم و با نزديک شدن به درياچة نمک بمب را روي هدف رها کردم و به سوي پايگاه تغيير جهت دادم . ساعتي از بازگشتم به پايگاه سپري شده بود که شهيد بابايي از منطقه رسيد . سلامي کردم ، پاسخم گفت و آنگاه مرا در آغوش کشيد و بوسيد . او در حالي که خيلي شاد و مسرور به نظر ميرسيد ، گفت :
من نزديک به 30 کيلومتر با محل اصابت بمب فاصله داشتم ، ولي قدرت تخريب آن به قدري بالا بود که زمين زير پايم لرزيد !
حاج مصطفي که تا آن زمان در کنارمان ايستاده بود و سراپا گوش بود ، با شنيدن اين خبر در حالي که سرور و شادماني سراسر وجودش را فرا گرفته بود ، دستانش را به سوي آسمان بلند کرد و شکر خداي را بجا آورد و آنگاه يکديگر را درآغوش گرفتيم و بوسيديم .
حيفم آمد که در جمع شما حضور نيابم
« سروان حسين فرج پور »
چند روزي از عمليات ظفرمندانة والفجر 10 ميگذشت . واحدي از قرارگاه پشتيباني رزمي شهيد کشواد جهت پشتيباني از پدافند هوايي منطقه ، در بيارة عراق مستقر شده بود . روزي تيمسار اردستاني به اتفاق چند نفر از مسئولان نيروي هوايي ، با يک فروند هلي کوپتر براي بازديد از منطقة عملياتي به حلبچه آمده بودند . در آن روزها سايت موشکي زمين به هوا در ارتفاعات مشرف به شهر حلبچه مستقر شده بود و فعالانه از آسمان منطقه حراست ميکرد . در اين عمليات غرورآفرين گرچه پدافند هوايي موفق به سرنگون کردن شماري از هواپيماهاي دشمن شده بود ، ولي با امکانات و تجهيزاتي که اربابان صدام در اختيارش گذارده بودند ، هواپيماهاي عراقي به صورت گروهي در آسمان منطقه ظاهر ميشدند و مهماتشان را بدون هدف گيري و از ارتفاع بالا رها ميکردند و ميگريختند . از طرفي ديگر توپخانة عراق منطقه را زير آتش سنگين خود قرار داده بود .
از قرارگاه تا سايت موشکي حدود يک کيلومتر فاصله بود . هليکوپتر حامل شهيد اردستاني و همراهان در پشت سايت و کنار درهاي عميق فرود آمده بود . من که مسئوليت قرارگاه را به عهده داشتم و براي انجام کاري از قرارگاه بيرون رفته بودم ، به هنگام بازگشت ، و از فاصلهاي نسبتاً دور متوجه شدم که گروهي در آنجا تجمع کردهاند . ابتدا نگران شدم و تصور ميکردم که واحد ما مورد تهاجم هواپيماها يا آتش توپخانه قرار گرفته باشد . براي لحظهاي نفس در سينهام حبس شد . در انديشه بودم که چه حادثهاي رخ داده ؛ با رسيدن به قرارگاه و ديدن سيماي عارفانة حاج مصطفي در جمع بچهها قلبم آرام گرفت . خود را به او رساندم . در آغوشش گرفتم و بر پيشاني بلندش بوسه زدم . دقايقي را در کنار ايشان بوديم و از رهنمودهاي سازندهاش بهره برديم . آن گاه که براي صرف ليواني چاي به داخل سنگر دعوتشان کرديم . گفتند : « حاج فرج پور ! وقت تنگ است . براي بررسي منطقهآمده بوديم . حيفم آمد که در جمع شما حضور نيابم . »
نکتهاي که در اين ملاقات براي من و ساير دوستانم خيلي جالب توجه بود و ما را تا ميزان زيادي تحت تأثير قرار داد ، اينکه در آن شرايط سخت و بحراني منطقه ، که آتش خشم دشمن از زمين و آسمان ما را تهديد ميکرد ، فرصتي را براي ملاقات با ما که از درجات پايين بوديم ، اختصاص داده بودند و اين باعث ميشد تا بچهها روحية بيشتري براي جنگيدن بگيرند .
فصل دوم
با تو ميگويم
اعجوبة قرن
« اعظم اردستاني ، فرزند شهيد »
پدرم انسان بزرگي بود و من که دختر ايشان هستم هميشه به وجود چنين پدري افتخار ميکردم . ميدانستم که او هم به همة ما علاقهمند است ، ولي هيچ وقت حاضر نبود که علاقهاش مانع از انجام دادن وظيفه و مسئوليت خطير او در برهة حساس انقلاب و جنگ بشود .
پدر ، در هر فرصتي مسائل اخلاقي را با زبان و بياني شيوا و گاه با رمز و کنايه و به صورت غير مستقيم بيان ميکرد . يکي از روزها که از خانةمادربزرگ برميگشتيم ، همه بجز من و پدر که رانندگي ميکرد – در خواب بودند . به چهرة پدر نگاه ميکردم ، که بدون مقدمه نيم نگاهي به من کرد و گفت :
راستي اعظم جان ، انسان چگونه موجودي است ؟!
خب معلومه ، گل سر سبد خلقت و اشرف مخلوقات است . موجودي که فرشتگان و مقربين درگاه الهي به امر او در برابرش سجده کردند و ابليس که از آن روي برگرداند مطرود درگاه الهي شد .
درسته دخترم ، ولي ميدوني اين انسان اعجوبةقرن است ؟!
يعني چه ؟ ! کدام قرن ؟ همين قرن که در آن هستيم ؟!
نه گلم ، انسان اعجوبة همين قرن و قرنهاي آينده است که مياد . هميشه و هميشه .
ولي نگفتيد اعجوبة قرن است ، يعني چي ؟
يعني همان انسان که اشرف مخلوقات است و نفخة الهي در او دميده شده و نيکوترين قوام خلقت خميره وجودي اوست ، چنان سقوط ميکند که به اسفل سافلين ميرسد و ميدوني علتش چيه ؟
فکر ميکنم تا حدودي بدونم ، نظر شما چيه ؟
دخترم ، آنچه انسان را به اين منجلاب ميکشاند غرور و تکبر است که ريشة آن غفلت از خدا و توجه به غير اوست .
بابا! چرا انسان از خدا غافل ميشه ؟
چون به داشتههاي خودش مغرور ميشه و فکر ميکنه ! آنچه که داره از خودشه و هميشه براي او باقي ميماند .
ولي خيليها که در اين گرداب غفلت گرفتار شدهاند به ظاهر چيزي ندارند ، نه مقامي ، نه پولي و يا …
درسته ، ولي بايد بدوني آنچه انسان را غافل ميکند داشتن نيست يا بهتر بگم هر کس داشتة خودش را چيزي ميبيند . اگر چه در نظر ديگران هيچ است ولي اين آدم وابستة به همان است که در نظر ديگران بي مقدار و ناچيز است .
پس دلبستگي و علاقه موجب غفلت ميشه ؟
دقيقاً
صحبتهاي پدر ، در من تأثير خاصي گذاشته بود ، به فکر فرو رفته بودم و حرفهاي ايشان را در ذهنم مرور ميکردم که رشتة افکارم را بريد و گفت :
اعظم جان !
بله بابا!
ميدوني ، دوست دارم فرصتي پيش بياد تا داستان زندگيام را برايت تعريف کنم و تو آن را به صورت کتاب دربياري .
به به ! خب … اسمش را چي بگذارم ؟
اعجوبة قرن ، اعجوبةقرن !
خنديدم و به شوخي گفتم :
پدر ! چقدر از خود راضي تشريف داري !
درسته ، خيلي هم درسته ، به قول معروف زدي تو خال ، من هم که لحظاتي قبل برايت صحبت کردم که چگونه انسان اعجوبة قرن است . ما هم که از نوع اسفل آن هستيم اميدوارم خداوند با کرمش به ما نظر کرده و ما را عاقبت به خير کند .
به فکر فرو رفتم و تازه متوجه شدم که چرا پدرم با آن حالت خاص در جوابم گفت : « نام کتاب را اعجوبة قرن بگذار!»
کلاس سوم ، رياضي پنجم
« مجتبي اردستاني ، برادر شهيد »
برادرم ، شهيد حاج مصطفي ، دو سال از من کوچکتر بود ، کلاس پنجم ابتدايي در ورامين درس ميخواندم . برادرم نيز در همان مدرسه ، کلاس سوم ابتدايي بود . روزي معلم رياضي براي حل کردن مسئلهاي مرا به پاي تخته سياه فرا خواند . تشويش و اضطراب سراسر وجودم را فرا گرفت . صورت مسئله را روي تابلو نوشتم ، ولي در حل آن عاجز مانده بودم ، در حالي که گچ را در دستم ميچرخاندم و گاه گاهي هم او را به تخته سياه نزديک ميکردم که به ظاهر نشان دهم سعي در حل مسئله دارم ، فرياد معلم مرا به خود آورد و گفت :
برو کلاس سوم ، برادرت را بيار!
بدون معطلي از در کلاس خارج شدم و به طرف کلاس سوم که مصطفي در آن بود ، به راه افتادم . با خود فکر ميکردم که « خدايا ! معلم با بردارم چکار دارد ؟ » به خود گفتم حتماً ميخواهد مطلبي را به او بگويد تا به پدر و مادرم برساند و از ضعف من در درس رياضي آنها را مطلع کند .
وقتي به پشت در کلاس رسيدم ، در زدم و از معلم اجازه خواستم تا مصطفي را همراه من به کلاس ما بفرستد . با اشارة معلم ، مصطفي که از همان کودکي چابک و باهوش بود ، جستي زد و از کلاس خارج شد . مصطفي نيز تعجب کرده بود که به چه علت او را به کلاس ما احضار کردهاند . من نيز چون بياطلاع بودم در مقابل سؤال وي که پرسيد : « داداش چي شده ؟ چرابايد به کلاس شما بيايم ؟ » جز سکوت جوابي برايش نداشتم .
وقتي وارد کلاس شديم ، معلم از مصطفي خواست پاي تختة سياه بايستد و مسئلهاي را که روي تخته نوشته شده حل کند . مصطفي که تازه متوجه شده بود ، علت حضورش در کلاس ما چيست ، متفکرانه نگاهي به صورت مسئله انداخت و با کمي تأمل و درنگ ، به يکباره گويي کشف تازهاي کرده باشد ، شروع به حل مسئله کرد .
چشمان بهت زدة هم شاگرديها با تعجب به تختةسياه دوخته شده بود و از اينکه مصطفي توانسته بود مسئله رياضي کلاس پنجم را حل کند ، ناخودآگاه صدايشان بلند شد . من که در کنار تخته سياه ايستاده بودم حالتي عجيبتر داشتم ، زيرا از يک طرف خوشحال بودم که برادرم با اينکه دو سال از من کچکتر است ، توانسته مسئله رياضي کلاس پنجم را به راحتي حل کند ، از طرف ديگر ناراحت ، چرا که چند ثانيه بعد مصطفي از حل مسئله فارغ ميشد و نبوغش چماقي ميشد در دست معلم که بر سر من ميکوبيد و…
سرانجام همينطور شد . مصطفي مسئله را حل کرد . معلم از او تشکر کرد و او نيز در حالي که از غرور کودکانه داشت بال در ميآورد دستانش را تکاند و از کلاس خارج شد و من ماندم و سرزنش معلم که مرتب مي گفت :
- درس خواندن را از برادرت ياد بگير ! با اينکه کلاس سوم است ولي مسئله رياضي کلاس پنجم را حل ميکند !
آتش افروز مهربان
« سرهنگ محمد علي تاجيک »
شهيد اردستاني را از دوران نوجواني ميشناختم . با خاطرهاي که از آن دوران از اين شهيد بزرگوار در ذهنم نقش بسته است ، همواره روح بلند و رأفت قلبش را ستودهام .
زماني که محصل بودم و درمقطع دبيرستان تحصيل ميکردم ، مجبور بودم از روستا به شهر پيشوا بروم . روستاي ما تا پيشوا 3 کيلومتر فاصله داشت . هر روز صبح زود بايد در سرما و گرما اين راه را طي ميکردم تا به مدرسه ميرسيدم .
روزهاي سرد زمستان ، پيمودن اين مسير برايم عذاب آور بود و از سرما به خود ميلرزيدم .
وقتي به سه راهي پيشوا – ورامين ميرسيدم ، ميديدم آتش بزرگي که حرارت آن تا شعاع چند متري ميرسيد ، مهيا و آماده است ، بدون اينکه کسي آنجا باشد . من که سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود ، با حرص و ولع تمام از گرماي آتش بهره ميبردم و خود را حسابي گرم ميکردم . تا مدتي نميدانستم که چه کسي همه روزه اين آتش را تهيه ميبيند ، و اصلاً براي چه اين کار را ميکند .
بعدها فهميدم که شهيد اردستاني ، عليرغم اينکه روستايشان تا مدرسه بيش از چند دقيقه پياده روي فاصله نداشت ، براي گرم شدن من آن آتش را مهيا ميکرده و بلافاصله با ديدن من محل را ترک ميکرده است .
روح انقلابياش او را به باقر آباد کشاند
« مجتبي اردستاني ، برادر شهيد »
15 خرداد 1342 ، آن روز تاريخي را در نهضت خميني کبير (ره ) به خوبي به ياد دارم . در منطقة ورامين تعدادي از روحانيان محل با سخنرانيهاي خود مردم را به مقابله با رژيم ستم شاهي فرا خوانده بودند . پس از آن مردم انقلابي و مسلمان منطقه چون سيلي خروشان به حرکت در آمدند و به سمت باقرآباد پيش ميرفتند .
آن روز ، روح انقلابي نوجواني پانزده ساله ، جثة نهيف و لاغرش را در فوج جمعيت زده بود و هم صدا با آنها فرياد آزادگي سر ميداد ، مصطفي نوجواني که تازه به سن بلوغ رسيده بود ، نه تنها بلوغ جسمي ، بلکه به بلوغ فکري نيز رسيده بود و گواهش حضور فعال وي در جمع تظاهر کنندگان آن روز باقر آباد بود .
عشق به امام و ولايت از همان روز در کالبدش زبانه کشيد و هيچ گاه خاموش نشد . وي همواره خود را « فدايي امام » ميناميد و بر سر اين پيمان ماند تا اينکه جان را در راه آرمان و نهضتش فدا کرد و جز اين انتظار نميرفت .
تو قهرمان هستي نه من
« سرهنگ خلبان والي اويسي »
قبل از پيروزي انقلاب اسلامي ، در سالهاي 54 و 55 ، شهيد اردستاني که درجة ستواندومي داشت و از خلبانان تازه فارغ التحصيل شده به حساب ميآمد ، براي انجام يک سري مسابقات تيراندازي با هواپيما انتخاب و به کشور پاکستان اعزام شد .
در بين خلبانان پاکستاني ، سرگرد خلباني بود که در جنگ بين هندوستان و پاکستان ، چند هواپيماي هندي را سرنگون کرده بود و قهرمان آن برهه از نيروي هوايي اين کشور به حساب ميآمد . همين امر باعث شده بود که بين خلبانان مشهور شود . لذا با غرور خاصي راه ميرفت و آستينهايش را بالا ميزد و هنگام عبور از کنار ديگران به عالم و آدم فخر ميفروخت .
روز مسابقه فرا ميرسد و هواپيماهايي که قرار بود در مسابقه شرکت کنند به آسمان برميخيزند . شهيد اردستاني علي رغم جواني ، از مهارت خوبي در فن خلباني برخوردار بوده ، تصميم ميگيرد که در آسمان با اين سرگرد پاکستاني به يک نبرد هوايي آزمايشي بپردازد . با انجام مانورهاي ماهرانهاي از سرگرد پاکستاني « شات » ميگيرد . يعني طوري وضعيت هواپيمايش را قرار ميدهد که پشت سر خلبان پاکستاني قرار ميگيرد . در فن خلباني و نبرد هوايي اين عمل ، يعني زدن هواپيماي حريف .
پروازها تمام ميشود و هواپيماها يکي پس ازديگري به زمين مينشينند . در کمال ناباوري ، سرگرد پاکستاني ، آستينهايش را پايين مياندازد و به طرف شهيد اردستاني ميآيد . به زبان انگليسي به او ميگويد :
- تو قهرمان هستي نه من !
رشادتي که تنبيه به دنبال داشت
« سرهنگ خلبان علي علي زاده »
قبل از پيروزي انقلاب ، ( زمان طاغوت ) در زنجان يک مانوري برگزار شد که تعدادي از ژنرالهاي آمريکايي هم حضور داشتند . بخشي از مانور، مربوط به عمليات آزمايشي جنگندههاي نيروي هوايي بود .
در بخش هوايي ، برنامه ريزي مانور به اين صورت بود که هواپيماها از پايگاه تبريز برميخاستند و در زنجان هدفهاي فرضي را بمباران ميکردند . جناب ناصحي پور و شهيد اردستاني از جمله خلباناني بودند که در اين مانور شرکت داشتند ، من و شهيد دلحامد نيز به صورت … بوديم ، يعني ماموريت داشتيم تا به درخواست نيروهاي پياده ، با خلبانان شرکت کننده تماس برقرار کنيم و گراي مورد نظر را بدهيم ، ضمن اينکه بررسي کنيم آيا درست هدفگيري ميکنند يا نه .
چون خلبانان نيروي هوايي در آن زمان ، آموزش ديدة آمريکا بودند ، ژنرالهاي آمريکايي با دقت
« سرتيپ خلبان محمد تقي جديدي »
رمضان سال 1365 بود . در آن زمان معاونت عمليات پايگاه دوم شکاري ( تبريز ) را عهده دار بودم . روزي در دفتر کارم نشسته بودم و براي انجام دادن پروازهاي محوله برنامهريزي ميکردم . در اين هنگام تيمساراردستاني وارد اتاق شدند . من که از آمدن ايشان به پايگاه بيخبر بودم ، سريع از جا برخاستم و او را در آغوش کشيدم . مدتي بود که وي را نديده بودم و با زيارتش قوت قلبي پيدا کردم . دو سه روزي بود که مأموريتي جهت بمباران سد و کارخانة برق استان دوکان عراق از سوي ستاد نيرو به ما ابلاغ شده بود و براي اجراي مأموريت ، کمتر از 24 ساعت فرصت داشتيم . شهيد اردستاني با اينکه مسئوليت مهمي را در عمليات نيرو عهده دار بود ، خود را به پايگاه تبريز رسانده بود تا در اين عمليات ويژه شرکت کند . نحوة انجام و اهميت کار را برايمان تشريح کرد .
نوع بمباران در اين مأموريت مختص هواپيماي « اف – 4 » بود ، زيرا ميبايستي از روش « لاف بمبينگ » استفاده ميکرديم ، حال آنکه ما با هواپيماي « اف – 5 » پرواز ميکرديم و استفاده از چنين روشي در کتب راهنماي اين هواپيما ذکر نشده بود . در واقع روش غير مجازي بود که شهيد اردستاني به جهت پايين بودن در صد خطر ، تمايل داشتند که به کار گرفته شود . او بارها و بارها با به کارگيري اين روش ابداعي ، ضربات مهلکي را بر دشمن متجاوز وارد آورده بود و حال ، تصميم بر آن داشت تا تجربيات خود را به سايرين بياموزد .
خيلي دوست داشتم در اين مأموريت ، ايشان را همراهي کنم . لذا از او خواهش کردم تا در کنارش پرواز کنم . گويي منتظر چنين پيشنهادي از سوي من بود لذا بدون هيچ وقفهاي پذيرفت . پرواز با ميبايست قبل از طلوع آفتاب انجام ميداديم . ماه مبارک رمضان بود ، از شهيد اردستاني دعوت کردم تا براي صرف سحري به منزل ما بيايد . درخواست مرا پذيرفت و نقشهاي را جهت بررسيهاي لازم به همراه آورد . پس از صرف سحري ، نقشة پرواز را پهن کرديم و دقايقي به بررسي دقيق مسيرهاي رفت و برگشت و محل هدفهاي مورد نظر پرداختيم .
هنوز آفتاب از پشت کوههاي سر به فلک کشيده سر بيرون نياورده بود که غرش کنان و در قالب يک دستة دو فروندي سکوت صبحگاهي شهر تبريز را درهم شکستيم و در دل آسمان آبي رنگ جاي گرفتيم . در اين عمليات ، من به عنوان شماره دو پرواز مي کردم و مسئوليت هدايت دسته را شهيد اردستاني عهدهدار بود . براي مصون ماندن از ديد رادارهاي عراق در ارتفاع بسيار پايين پرواز ميکرديم و سکوت راديويي را از ابتداي پرواز سرلوحة کارمان قرار داده بوديم . حال با عبور از مرز دشمن ، خود را به نزديکي هدف رسانده بوديم و تأسيسات از پيش تعيين شده را نشانه رفتيم . در آن روز گرچه بمبهاي رها شده صد در صد به هدف اصابت نکرد ، ولي با فراگيري روش بمباران از نوع « لاف بمبينگ » که مورد نظر شهيد اردستاني بود در عملياتهاي بعدي موفقيتهاي بسياري حاصل شد . و بدين شکل افتخارات بس بزرگي به کارنامة زرين هشت سال دفاع مقدس ملت شريف ايران افزوده شد .
پروازها را از سر بگيريد
« سرهنگ خلبان علي عالي زاده »
چند روزي از عمليات ظفرمندانة والفجر هشت ميگذشت . در اين عمليات ، رزمندگان دلير اسلام با عبور از اروند رود ، شهر فاو و بخش وسيع ديگري از خاک عراق را به تصرف درآورده بودند . نيروي هوايي نيز ، چون گذشته نقش بسزايي در پشتيباني هوايي و پدافند از آسمان منطقه بر عهده داشت . جنگنده بمبافکنها به طور برقآسا و پي در پي خود را به خطوط مقدم ميرساندند و استحکامات دشمن را با بمبهاي آتشين هدف قرار ميدادند .
تيمسار شهيد اردستاني از جمله رادمرداني بود که گاه در طول روز 7 بار پرواز انجام ميداد . او براي لحظهاي آرام نميگرفت و ضمن برنامهريزي پروازها ، سعي مينمود تا با پروازها پيدرپي روحية جنگاوري را در سايرين تقويت کند ، به آتش پاتکهاي دشمن پاسخ مناسب داده و از حجم سنگين آتش به روي بچهها بکاهد .
در اين عمليات غرورآفرين ، هواپيماهاي « سي – 130 » و جامبو نقش بسزايي در تخلية مجروحين ايفا ميکردند . ساعت 2 بعدازظهر يکي از روزها ، در حالي که شدت گرماي هوا به اوج خود رسيده بود . لاستيک چرخ يکي از هواپيماهاي « سي – 130 » در حال فرود و در وسط باند ترکيد و از حرکت بازايستاد . درهمين حال سه فروند ديگر از اين نوع هواپيما ، مملو از مجروح و آمادة پرواز و دو سه فروند ديگر هم قصد فرود در باند پايگاه را داشتند . با مسدود شدن باند پرواز ، حمل مجروحين مختل شده بود . مانده بوديم چه کنيم .
براي کسب تکليف به پست فرماندهي رفتم . وارد اتاق شدم .شهيد اردستاني و بابايي از آغاز عمليات پلک روي هم نگذارده بودند و از فرط خستگي در حال استراحت بودند. با صداي باز شدن در ، شهيد اردستاني چشم گشود و از جا برخاست .
جناب عالي زاده کاري داشتيد ؟
ببخشيد مزاحم شدم . لاستيک يکي از هواپيماها در وسط باند ترکيده و طول باند پرواز خيلي کم شده ، چه دستور ميفرماييد ؟! در ضمن ، وضعيت هم قرمز اعلام شده !
او با خونسردي و اعتماد به نفس بالايي که همواره در وجودش موج ميزد ، نگاهي به آسمان کرد و گفت : « پروازها را از سر بگيريد . انشاء الله مشکلي نخواهيم داشت . » من که تا دقايقي قبل ، اضطراب و دلهره سراسر وجودم را فرا گرفته بود ، بار ديگر آرامشم را باز يافتم . به سرعت خود را به رمپ پرواز رساندم و ضمن تماس با برج مراقبت ، از آنان خواستم که پرواز را از سر بگيرند .
يک روح در دو کالبد
« سرتيپ خلبان علي محمد نادري »
شهيدان اردستاني و بابايي ، از ابتداي آشنايي ارادت خاصي به يکديگر داشتند و همواره يار و مددکار هم بودند . آنان از حيث ايمان ، شهامت ، شجاعت و ايثار ، شباهتهاي بسياري با يکديگر داشتند و گويي يک روح بودند در دو کالبد .
زماني که در پايگاه اميديه خدمت ميکردم ، برخي شبها به اتفاق شهيدان اردستاني و بابايي در مهمانسراي پايگاه استراحت ميکرديم . روزي صبح زود ، براي رفتن به عمليات ، از ساختمان خارج ميشدم که شهيد اردستاني را مشغول شست و شوي پوتيني گلي ديدم ، کمي جلوتر رفتم و گفتم :
حاجي مصطفي ! کجا رفتي که اين قدر پوتينهات گلي شده ؟!
ابتدا سکوت کرد و هيچ نگفت . اندکي بعد صداي هقهق گريهاش به گوشم رسيد ، پرسيدم :
ببخشيد ! مشکلي پيش آمده ؟!
گفت :
نه ؛! اين پوتينهاي عباس است ! از منطقه عملياتي تازه برگشته و ميبيني گل و لاي منطقه پوتينهايش را به چه روزي انداخته ! هر چه به او اصرار ميکنم که براي بازديد منطقه ، از هليکوپترهاي پايگاه استفاده کند ، نميپذيرد . او ميگويد : « اينها براي کارهاي ضروري است . » حال که ديدم نزديکيهاي صبح از منطقه بازگشته و ساعتي نيست که از فرط خستگي به خواب رفته ، بر خود وظيفه دانستم که خدمتي هر چند اندک ، انجام داده باشم .
بايد جلودار باشم
« سرهنگ خلبان سيد مجتبي فاطمي »
در طول جنگ تحميلي ، در پايگاه چهارم شکاري ( دزفول ) خدمت ميکردم . هر موقع تيمسار اردستاني به پايگاه ميآمد ، ميدانستيم که عملياتي در پيش است . لذا زودتر از شبهاي قبل ميخوابيديم تا صبح فردا آمادگي بيشتري براي انجام مأموريت داشته باشيم . گاهي به مزاح به او ميگفتم :
حاج مصطفي شما هر زمان به اينجا ميآييد جنگ به پا ميکنيد .
تبسمي ميکرد و ميگفت :
براي دفاع از دين و حريم کشورمان بايد تنور جنگ را گرم نگه داريم .
من بارها افتخار همرزمي و يا بهتر بگويم شاگردي ايشان را داشتم و حدود 10 مأموريت جنگي با ايشان انجام دادهام . طبق دستورالعمل ، قبل از انجام دادن هر مأموريتي ، براي بررسي جوانب کار ، جلسة توجيهي تشکيل ميشد . اين جلسات گاهي تا يک ساعت و نيم به طول ميانجاميد ، اما ايشان در نيم ساعت ، خيلي کامل و خلاصه و در عين حال دقيق خلبانان را توجيه ميکرد . تمامي مسائل همچون مومي در دستش بود . او با توجه به مأموريتهاي بسياري که انجام داده بود ، مسيرهاي پروازي را به خوبي ميشناخت و براي رسيدن به هدف ، نيازي به ترسيم نقشه نداشت . ما براي محفوظ ماندن از آتش پدافند عراق و قرار نگرفتن در ديد رادار دشمن ، بايست در ارتفاع خيلي پايين پرواز ميکرديم و بالطبع بايد نقطه نشانههاي روي زمين رابه خوبي ميشناختيم . شناخت نقطه نشانهها مانند جاده، رودخانه ، کوه ، جنگل ، کوير و … بسيار ضروري بود . شهيد اردستاني با شناختي که از منطقه داشت خيلي راحت و آرام پرواز ميکرد .
در پروازهايي که به صورت گروهي ميرفتيم ، همواره ليدر بود . با تبحر ، ايمان و جسارتي که از او سراغ داشتيم ، هر گاه همراهش به مأموريت ميرفتيم ، کاملاً آسوده خاطر بوديم . پس از انجام عمليات و انهدام هدف ، با صداي رسايش تکبير ميگفت و به هنگام بازگشت از مأموريت « هلمت » را برميداشت و روي زانو ميگذاشت و آنگاه با خود زمزمه ميکرد و به سينه زني ميپرداخت .
اصولاً در پروازهاي جنگي کمتر از خلباناني که درجهشان بالاست استفاده ميشود ؛ زيرا با توجه به اطلاعات حفاظتي بالايي که دارند ، اگر هواپيمايشان مورد اصابت قرار بگيرد و به اسارت دشمن درآيند ، قطعاً دشمن براي گرفتن اطلاعات ، آنان را زير شکنجههاي سخت و سنگين قرار خواهد داد و ممکن است با استفاده از اين حربه موفق به کسب اطلاعات شوند .
ديگر اينکه اين قبيل افراد با توجه به تجربههاي بسيار که در طول خدمت کسب نمودهاند بايستي مسئوليتهاي مديريتي را پذيرا شوند . ولي ايشان در عين اينکه سمت معاون عمليات نيرو را عهده دار بودند ، خود همپاي سايرين پرواز ميکردند و آنگاه که از او خواسته ميشد که پرواز نکند ، ميگفت : « بايد جلودارباشم !»
يک روز مصطفي
« سرهنگ خلبان عطاء الله محبي »
در سالهاي اولية جنگ تحميلي عراق عليه ايران ، 24 ساعت با شهيد سرلشکر خلبان حاج مصطفي اردستاني به پايگاه اميديه مأمور شدم . نيروي خارقالعادهاي که در وجود اين دلاور خستگي ناپذير بود ، حتي مرا که همانند او يک خلبان هستم به شگفتي وا داشته بود !
ساعت 5/4 صبح پس از اداي فريضة نماز پا در رکاب مرکب آهنين بال خويش ميگذاشت و تا غروب آفتاب بيش از هفت بار چون عقابي تيز چنگ بر فراز نيروها و مراکز حساس نظامي و اقتصادي دشمن ظاهر ميشد و خشم امت اسلامي را در قالب بمبهاي آتشين و گلولههاي مسلسل ، بر آنها فرو ميريخت . طوري که در طول روز تنها به اداي فريضة بين روز ( نماز ظهر و عصر ) و برخي هماهنگيهاي ضروري اکتفا ميکرد .
مکرر اتفاق ميافتاد حتي براي ناهار زماني را تخصيص نميداد و با خود چند تکه نان خشک به داخل کابين هواپيما ميبرد و همانجا سد جوع ميکرد .
ساعت 6 بعدازظهر در گرگ و ميش هوا که هواپيماها قادر به پرواز نبودند ، سوار خودرو ميشد و خود را به قرارگاههاي مستقر در منطقه ميرساند تا براي پروازهاي فردا – جهت پشتيباني از نيروهاي خودي ( ارتش و سپاه ) – هماهنگي لازم را به عمل آورد . حدود ساعت 12 شب از منطقه برميگشت و مختصر غذايي ميخورد و استراحت کوتاهي ميکرد .
ساعت 3 صبح ، صوت دلنشين قرآنش سکوت صبگاهي را در هم ميشکست و با خالق هستي به راز و نياز مينشست . نماز شب را به نماز صبح متصل ميکرد و پس از آن روانة « آلرت » ميشد . هيچگاه نشد که ما ، قبل از او در محل تجمع حاضر شويم . وقتي به آلرت ميرسيديم او را در حال ورزش کردن ميديديم و دوباره روزي ديگر با همان اوصاف آغاز ميشد و …
براستي مصداق عيني « شير روز و زاهد شب » بود که کمتر کسي از همقطاران به پايش ميرسيد !
روزي با شهيد اردستاني نشسته بوديم و از هر دري صحبت ميکرديم . از ويژگيهاي آن مرد خدا اين بود که بحثهاي دوستانه را همواره به مسائل مذهبي ميکشاند و با معلومات زيادي که در اين زمينه داشت ، ساير دوستان را بهرهمند ميساخت . آن روز راجع به امام حسين (ع) و قيام عاشورا برايمان صحبت کرد :
« ببينيد دوستان ، دين اسلام را اگر به بدن انسان تشبيه کنيم ، طبق بررسيهايي که من کردهام ، حضرت امام حسين (ع) به منزلة « کليه » براي اين بدن است . همانگونه که کليه در بدن تصفيه گر است و بدن را از سموم محافظت ميکند ، امام حسين (ع) نيز با آن قيام تاريخي و نهضت خونيني که انجام داد دين اسلام را بيمه و به ما هديه کرد و … »
در اين هنگام مأموريتي پيش آمد و ادامة صحبت را به بعد موکول کرد . مدتي گذشت . در پايگاه دزفول يک روز سر ميز غذا نشسته بوديم ، گفتم :
حاج مصطفي ! ميشه ادامة صحبت آن روز را بفرماييد ؟
گفت :
ميخواهي بداني ؟
گفتم :
بله ، خيلي برايم جالب بود !
گفت :
سورة مزمل را ميخواني ، چهل روز به آن عمل ميکني و بعد از آن بيا تا بقيهاش را بگويم .
و اما هيچگاه اين فرصت پيش نيامد و چون مقتدايش امام حسين (ع) با بدن پاره پاره به ديار معبود شتافت !
محافظ نميخواهم ؛ نگهدارم خداست
« سروان حسين فرجپور »
تابستان سال 1366 واحدي از قرارگاه پشتيباني رزمي شهيد کشواد در لشکر 28 کردستان مستقر شده بود . من مسئوليت اين واحد را عهدهدار بودم . روزي در قرارگاه نشسته بودم . زنگ تلفن به صدا درآمد . گوشي را برداشتم . آن سوي خط يکي از مسئولان پايگاه تبريز بود . پس از سلام و احوالپرسي گفت : « ساعتي قبل حاج مصطفي به طرف شما حرکت کرده ، به محض رسيدن ايشان ، به ما زنگ بزنيد تا ما نيز موقعيتش را داشته باشيم . »
از آنجا که ميدانستم ايشان هميشه با لباس بسيجي به منطقهميآيند و نيز اطلاع يافته بودم که با وانتي از تبريز حرکت کرده است ، با دژباني لشکر تماس گرفتم و ضمن دادن مشخصات خودرو و سرنشين ( حاج مصطفي ) از آنان خواستم که ايشان را جلو در معطل نکنند .
با ديدن ايشان رنگ از رخسارمان بازشد و قوت قلب گرفتيم . وي ساعتي را در کنارمان نشستند و رهنمودهاي لازم را دادند . زماني که ميخواستند براي بازديد از خط مقدم به منطقه عازم شوند ، آفتاب خود را در پشت کوهها پنهان کرده بود . دو نفر مسلح براي حفاظت از ايشان گمارده بودم . او نگاهي به من کرد و گفت :
« حاج فرج پور ! نگهدار ما خداست . من محافظ نميخواهم ! »
خندهاي کردم و گفتم :
نگهدار واقعي همه خداست ؛ ولي ما موظفيم براي حفاظت از جان شما اقدام کنيم .
ببينيد ! اگر محافظ نداشته باشم ، کسي متوجه من نميشود ، ولي اگر محافظ همراهم باشد ، بيشتر جلب توجه ميکند .
با اصرار زياد ما پذيرفتند که افراد مسلح همراهي شان کنند . شب جمعه بود . در حالي که سوار بر ماشين ميشدند ، گفتند : « امشب ، شب نالههاي دل علي (ع) است . شب دعاي کميل است . اگر کتابچة دعا داريد برايم بياوريد . » کتاب دعايي را به او داديم . از ما خداحافظي کرد و رهسپار منطقه شد .
همراهانش نقل ميکردند : « حاج مصطفي در طول مسير ، دعاي کميل را آنچنان از سوز دل ميخواند که ما را عجيب تحت تأثير قرار داده بود . او در آن شب ملکوتي آنچنان از سر اخلاص با خداي خود راز و نياز ميکرد که گويي تنها جسمش در ميان ما بود و روحش به سوي عرش خدا پر کشيده بود . »
فراق ياران
« حاج محمد شيباني »
فروردين سال 67 بود . چند روزي از آغاز عمليات والفجر 10 ميگذشت . شبي به همراه حاج مصطفي ، به مقصد قرارگاه مستقر در منطقه عملياتي حرکت کرديم . فرماندهان جنگ جهت انجام هماهنگيهاي لازم تشکيل جلسه داده بودند و حاج مصطفي نيز به عنوان معاونت عمليات نيرو ميبايستي در آن جلسه شرکت مينمود . راديوي ماشين را روشن کردم . نوجوان آبادهاي با آن صداي زيبا و معصومانهاش سرودي را در وصف ، و زبان حال فرزندان شهدا خطاب به پدران شهيدشان اجرا ميکرد . « ديشب خواب بابا را ديدم دوباره … » صداي دلنشينش ما را متأثر کرد و در غم فراق دوستان شهيدمان کلي گريستيم و بار ديگر با آنان تجديد ميثاق بستيم . حاج مصطفي تا دقايقي پس از پخش آن سرود ، همچنان با خود زمزمه ميکرد و اشک از ديدگانش سرازير بود . احساس کردم راه زيادي را طي کردهايم و به احتمال زياد مسير را اشتباه رفته باشيم . با دقت نگاهي به تابلوهاي روي خاکريزها انداختم . به زبان عربي واژههايي بر آنان نقش بسته بود . نگاهي به حاج مصطفي انداختم و گفتم :
حاجي تو دل عراقيها آمدهايم . بايد زود دور بزنيم و گرنه .
نگران نباشيد . هيچ مشکلي پيش نميآد .
حاجي تو را به خدا اجازه بدهيد برگرديم . شما لباس خلبانيبر تن داري اگه شما را بگيرند بيچاهر ميشويم . مگه نميبيني تابلوهاي عراقي را .
ميترسي ؟
نه ، نميترسم . فقط نگران شما هستم . اگه ما را اسير کنند من خودم را به عنوان راننده معرفي ميکنم ولي شما را شناسايي خواهند کرد و حال آنکه وجود شما در اين مقطع از زمان خيلي حائز اهميت است .
خلاصه با کلي خواهش و تمنا ايشان را متقاعد کردم و به قرارگاه پشتيباني مستقر در منطقه برگشتيم . مسئول قرارگاه ( حاج حسين فرجپور ) گفت :
شما کجا بوديد ؟
در عمق خاک عراق ، در ميان بعثيها .
کجا بوديد ؟!
ما مسير را اشتباه کرده و به درون عراقيها رفته بوديم .
وقتي مسير رفت و برگشت را براي ايشان تشريح کردم ، با شناختي که وي از منطقه داشت ، گفت : « شما چند کيلومتري را در ميان نيروهاي بعثي طي کردهايد و تنها خواست خداوند بوده که به اسارت در نيامدهايد . »
شادمانتر از هميشه
« سرتيپ خلبان محمد تقي جديدي »
تيمسار شهيد مصطفي اردستاني همواره براي رفتن به مأموريتهاي جنگي داوطلب بود . او سختترين و حساسترين مأموريتها را خود عهده دار ميشد و در همه حال گوي سبقت رااز ديگران ميربود . در طول هشت سال دفاع مقدس با دشمنان دين خدا جانانه جنگيد و حتي براي لحظهاي درنگ را جايز ندانست . در برابر سختيهاي زندگي ، چون کوه مقاوم بود و مشکلات هيچ گاه نتوانست او رااز حرکت در راه آرمان و عقيدهاش باز بدارد .
اواخر سال 1364 بود . رزمندگان سلحشور اسلام خود را براي عملياتي مهم در منطقه اروند رود آماده مي کردند . با شروع عمليات والفجر هشت که منجر به تصرف در آمدن بندر فاو و بخش وسيعي از خاک دشمن شد ، همه روزه به همراه شهيد اردستاني و جمع ديگري از خلبانان ، چندين بار بر فراز منطقه عملياتي پرواز ميکرديم و استحکامات پياده – مکانيزة دشمن را به آتش ميکشيديم . شهيد اردستاني به هنگام بازگشت از منطقه ، در حالي که گلولههاي ضد هوايي و موشکهاي پدافندي دشمن بيامان به طرف هواپيما شليک ميشد ، اقدام به انجام مانورهاي بسيار زيبايي مينمود و سعي بر آن داشت تا روحية جنگاوري بچهها را مضاعف کند .
چند روزي از شروع اين عمليات پيروزمندانه ميگذشت . در حاشية پروازهاي موفقي که با تلاش شبانه روزي پرسنل فداکار فني و پروازي صورت پذيرفته بود ، پرسنل پدافندي مستقر در منطقه نيز دهها فروند از هواپيماهاي شکاري و بمبافکن دشمن بعثي را سرنگون کرده بودند . با پشتيباني هوايي خوبي که از نيروهاي عمل کننده صورت گرفت بود ، آنان با آسودگي خاطر به مستحکم نمودن مواضع خود پرداخته بودند .
در آن روزها نيروي هوايي و سپاه پاسداران با استفاده از خلاقيت نيروهاي کارآمد و نوآوري ، اقدام به ساخت نوعي بمب سه هزار پوندي کرده بودند . بمب بسيار سنگيني که تا آن زمان روي هواپيما بسته نشده بود ، زمان آن رسيده بود که آزمايش شود . نوبت پروازي من بود . شهيد اردستاني اصرار داشت تا خود ، اين مأموريت را انجام دهد . رو به او کردم و گفتم :
- اگر اين بمب قابل حمل است که من ميبرم ؛ زيرا نوبت پرواز من است و اگر امکان حمل آن نميرود چرا شما پرواز کني ؟!
تيمسار شهيد عباس بابايي که در آن زمان مسئول معاونت عمليات نيرو بودند و بر ساخت و نصب اين بمب نظارت مستقيم داشتند ، نظاره گر اين کشمکش ما بودند . جلو آمدند و ماجرا را جويا شدند . گفتم :
-تميسار :! نوبت پرواز من است ، ولي حاج مصطفي ، خود ميخواهد پرواز کند و اجازةپرواز به من نميدهد .
شهيد بابايي تبسمي کرد و گفت :
شما با هم بحث نکنيد ! من قصد دارم از نزديک چگونگي اصابت و ميزان تخريب اين بمب را بررسي کنم . به منطقه ميروم و از آنجا به شما خواهم گفت که کداميک پرواز کنيد .
ما که هر دو خود را از مريدان شهيد بابايي ميدانستيم ،پذيرفتيم و هيچ نگفتيم . دو ساعتي بود که ايشان عازم منطقه شده بودند و ما همچنان براي پرواز لحظه شماري ميکرديم . با صداي زنگ تلفن انتظارمان به سر آمد . ايشان از من خواستند تا پرواز را انجام دهم . مزاحي با حاج مصطفي کردم و او را بوسيدم . دقايقي بعد به سوي منطقه عملياتي بال گشودم .
مسير پروازي را به سمت شهر فاو ادامه دادم و با نزديک شدن به درياچة نمک بمب را روي هدف رها کردم و به سوي پايگاه تغيير جهت دادم . ساعتي از بازگشتم به پايگاه سپري شده بود که شهيد بابايي از منطقه رسيد . سلامي کردم ، پاسخم گفت و آنگاه مرا در آغوش کشيد و بوسيد . او در حالي که خيلي شاد و مسرور به نظر ميرسيد ، گفت :
من نزديک به 30 کيلومتر با محل اصابت بمب فاصله داشتم ، ولي قدرت تخريب آن به قدري بالا بود که زمين زير پايم لرزيد !
حاج مصطفي که تا آن زمان در کنارمان ايستاده بود و سراپا گوش بود ، با شنيدن اين خبر در حالي که سرور و شادماني سراسر وجودش را فرا گرفته بود ، دستانش را به سوي آسمان بلند کرد و شکر خداي را بجا آورد و آنگاه يکديگر را درآغوش گرفتيم و بوسيديم .
حيفم آمد که در جمع شما حضور نيابم
« سروان حسين فرج پور »
چند روزي از عمليات ظفرمندانة والفجر 10 ميگذشت . واحدي از قرارگاه پشتيباني رزمي شهيد کشواد جهت پشتيباني از پدافند هوايي منطقه ، در بيارة عراق مستقر شده بود . روزي تيمسار اردستاني به اتفاق چند نفر از مسئولان نيروي هوايي ، با يک فروند هلي کوپتر براي بازديد از منطقة عملياتي به حلبچه آمده بودند . در آن روزها سايت موشکي زمين به هوا در ارتفاعات مشرف به شهر حلبچه مستقر شده بود و فعالانه از آسمان منطقه حراست ميکرد . در اين عمليات غرورآفرين گرچه پدافند هوايي موفق به سرنگون کردن شماري از هواپيماهاي دشمن شده بود ، ولي با امکانات و تجهيزاتي که اربابان صدام در اختيارش گذارده بودند ، هواپيماهاي عراقي به صورت گروهي در آسمان منطقه ظاهر ميشدند و مهماتشان را بدون هدف گيري و از ارتفاع بالا رها ميکردند و ميگريختند . از طرفي ديگر توپخانة عراق منطقه را زير آتش سنگين خود قرار داده بود .
از قرارگاه تا سايت موشکي حدود يک کيلومتر فاصله بود . هليکوپتر حامل شهيد اردستاني و همراهان در پشت سايت و کنار درهاي عميق فرود آمده بود . من که مسئوليت قرارگاه را به عهده داشتم و براي انجام کاري از قرارگاه بيرون رفته بودم ، به هنگام بازگشت ، و از فاصلهاي نسبتاً دور متوجه شدم که گروهي در آنجا تجمع کردهاند . ابتدا نگران شدم و تصور ميکردم که واحد ما مورد تهاجم هواپيماها يا آتش توپخانه قرار گرفته باشد . براي لحظهاي نفس در سينهام حبس شد . در انديشه بودم که چه حادثهاي رخ داده ؛ با رسيدن به قرارگاه و ديدن سيماي عارفانة حاج مصطفي در جمع بچهها قلبم آرام گرفت . خود را به او رساندم . در آغوشش گرفتم و بر پيشاني بلندش بوسه زدم . دقايقي را در کنار ايشان بوديم و از رهنمودهاي سازندهاش بهره برديم . آن گاه که براي صرف ليواني چاي به داخل سنگر دعوتشان کرديم . گفتند : « حاج فرج پور ! وقت تنگ است . براي بررسي منطقهآمده بوديم . حيفم آمد که در جمع شما حضور نيابم . »
نکتهاي که در اين ملاقات براي من و ساير دوستانم خيلي جالب توجه بود و ما را تا ميزان زيادي تحت تأثير قرار داد ، اينکه در آن شرايط سخت و بحراني منطقه ، که آتش خشم دشمن از زمين و آسمان ما را تهديد ميکرد ، فرصتي را براي ملاقات با ما که از درجات پايين بوديم ، اختصاص داده بودند و اين باعث ميشد تا بچهها روحية بيشتري براي جنگيدن بگيرند .
فصل دوم
با تو ميگويم
اعجوبة قرن
« اعظم اردستاني ، فرزند شهيد »
پدرم انسان بزرگي بود و من که دختر ايشان هستم هميشه به وجود چنين پدري افتخار ميکردم . ميدانستم که او هم به همة ما علاقهمند است ، ولي هيچ وقت حاضر نبود که علاقهاش مانع از انجام دادن وظيفه و مسئوليت خطير او در برهة حساس انقلاب و جنگ بشود .
پدر ، در هر فرصتي مسائل اخلاقي را با زبان و بياني شيوا و گاه با رمز و کنايه و به صورت غير مستقيم بيان ميکرد . يکي از روزها که از خانةمادربزرگ برميگشتيم ، همه بجز من و پدر که رانندگي ميکرد – در خواب بودند . به چهرة پدر نگاه ميکردم ، که بدون مقدمه نيم نگاهي به من کرد و گفت :
راستي اعظم جان ، انسان چگونه موجودي است ؟!
خب معلومه ، گل سر سبد خلقت و اشرف مخلوقات است . موجودي که فرشتگان و مقربين درگاه الهي به امر او در برابرش سجده کردند و ابليس که از آن روي برگرداند مطرود درگاه الهي شد .
درسته دخترم ، ولي ميدوني اين انسان اعجوبةقرن است ؟!
يعني چه ؟ ! کدام قرن ؟ همين قرن که در آن هستيم ؟!
نه گلم ، انسان اعجوبة همين قرن و قرنهاي آينده است که مياد . هميشه و هميشه .
ولي نگفتيد اعجوبة قرن است ، يعني چي ؟
يعني همان انسان که اشرف مخلوقات است و نفخة الهي در او دميده شده و نيکوترين قوام خلقت خميره وجودي اوست ، چنان سقوط ميکند که به اسفل سافلين ميرسد و ميدوني علتش چيه ؟
فکر ميکنم تا حدودي بدونم ، نظر شما چيه ؟
دخترم ، آنچه انسان را به اين منجلاب ميکشاند غرور و تکبر است که ريشة آن غفلت از خدا و توجه به غير اوست .
بابا! چرا انسان از خدا غافل ميشه ؟
چون به داشتههاي خودش مغرور ميشه و فکر ميکنه ! آنچه که داره از خودشه و هميشه براي او باقي ميماند .
ولي خيليها که در اين گرداب غفلت گرفتار شدهاند به ظاهر چيزي ندارند ، نه مقامي ، نه پولي و يا …
درسته ، ولي بايد بدوني آنچه انسان را غافل ميکند داشتن نيست يا بهتر بگم هر کس داشتة خودش را چيزي ميبيند . اگر چه در نظر ديگران هيچ است ولي اين آدم وابستة به همان است که در نظر ديگران بي مقدار و ناچيز است .
پس دلبستگي و علاقه موجب غفلت ميشه ؟
دقيقاً
صحبتهاي پدر ، در من تأثير خاصي گذاشته بود ، به فکر فرو رفته بودم و حرفهاي ايشان را در ذهنم مرور ميکردم که رشتة افکارم را بريد و گفت :
اعظم جان !
بله بابا!
ميدوني ، دوست دارم فرصتي پيش بياد تا داستان زندگيام را برايت تعريف کنم و تو آن را به صورت کتاب دربياري .
به به ! خب … اسمش را چي بگذارم ؟
اعجوبة قرن ، اعجوبةقرن !
خنديدم و به شوخي گفتم :
پدر ! چقدر از خود راضي تشريف داري !
درسته ، خيلي هم درسته ، به قول معروف زدي تو خال ، من هم که لحظاتي قبل برايت صحبت کردم که چگونه انسان اعجوبة قرن است . ما هم که از نوع اسفل آن هستيم اميدوارم خداوند با کرمش به ما نظر کرده و ما را عاقبت به خير کند .
به فکر فرو رفتم و تازه متوجه شدم که چرا پدرم با آن حالت خاص در جوابم گفت : « نام کتاب را اعجوبة قرن بگذار!»
کلاس سوم ، رياضي پنجم
« مجتبي اردستاني ، برادر شهيد »
برادرم ، شهيد حاج مصطفي ، دو سال از من کوچکتر بود ، کلاس پنجم ابتدايي در ورامين درس ميخواندم . برادرم نيز در همان مدرسه ، کلاس سوم ابتدايي بود . روزي معلم رياضي براي حل کردن مسئلهاي مرا به پاي تخته سياه فرا خواند . تشويش و اضطراب سراسر وجودم را فرا گرفت . صورت مسئله را روي تابلو نوشتم ، ولي در حل آن عاجز مانده بودم ، در حالي که گچ را در دستم ميچرخاندم و گاه گاهي هم او را به تخته سياه نزديک ميکردم که به ظاهر نشان دهم سعي در حل مسئله دارم ، فرياد معلم مرا به خود آورد و گفت :
برو کلاس سوم ، برادرت را بيار!
بدون معطلي از در کلاس خارج شدم و به طرف کلاس سوم که مصطفي در آن بود ، به راه افتادم . با خود فکر ميکردم که « خدايا ! معلم با بردارم چکار دارد ؟ » به خود گفتم حتماً ميخواهد مطلبي را به او بگويد تا به پدر و مادرم برساند و از ضعف من در درس رياضي آنها را مطلع کند .
وقتي به پشت در کلاس رسيدم ، در زدم و از معلم اجازه خواستم تا مصطفي را همراه من به کلاس ما بفرستد . با اشارة معلم ، مصطفي که از همان کودکي چابک و باهوش بود ، جستي زد و از کلاس خارج شد . مصطفي نيز تعجب کرده بود که به چه علت او را به کلاس ما احضار کردهاند . من نيز چون بياطلاع بودم در مقابل سؤال وي که پرسيد : « داداش چي شده ؟ چرابايد به کلاس شما بيايم ؟ » جز سکوت جوابي برايش نداشتم .
وقتي وارد کلاس شديم ، معلم از مصطفي خواست پاي تختة سياه بايستد و مسئلهاي را که روي تخته نوشته شده حل کند . مصطفي که تازه متوجه شده بود ، علت حضورش در کلاس ما چيست ، متفکرانه نگاهي به صورت مسئله انداخت و با کمي تأمل و درنگ ، به يکباره گويي کشف تازهاي کرده باشد ، شروع به حل مسئله کرد .
چشمان بهت زدة هم شاگرديها با تعجب به تختةسياه دوخته شده بود و از اينکه مصطفي توانسته بود مسئله رياضي کلاس پنجم را حل کند ، ناخودآگاه صدايشان بلند شد . من که در کنار تخته سياه ايستاده بودم حالتي عجيبتر داشتم ، زيرا از يک طرف خوشحال بودم که برادرم با اينکه دو سال از من کچکتر است ، توانسته مسئله رياضي کلاس پنجم را به راحتي حل کند ، از طرف ديگر ناراحت ، چرا که چند ثانيه بعد مصطفي از حل مسئله فارغ ميشد و نبوغش چماقي ميشد در دست معلم که بر سر من ميکوبيد و…
سرانجام همينطور شد . مصطفي مسئله را حل کرد . معلم از او تشکر کرد و او نيز در حالي که از غرور کودکانه داشت بال در ميآورد دستانش را تکاند و از کلاس خارج شد و من ماندم و سرزنش معلم که مرتب مي گفت :
- درس خواندن را از برادرت ياد بگير ! با اينکه کلاس سوم است ولي مسئله رياضي کلاس پنجم را حل ميکند !
آتش افروز مهربان
« سرهنگ محمد علي تاجيک »
شهيد اردستاني را از دوران نوجواني ميشناختم . با خاطرهاي که از آن دوران از اين شهيد بزرگوار در ذهنم نقش بسته است ، همواره روح بلند و رأفت قلبش را ستودهام .
زماني که محصل بودم و درمقطع دبيرستان تحصيل ميکردم ، مجبور بودم از روستا به شهر پيشوا بروم . روستاي ما تا پيشوا 3 کيلومتر فاصله داشت . هر روز صبح زود بايد در سرما و گرما اين راه را طي ميکردم تا به مدرسه ميرسيدم .
روزهاي سرد زمستان ، پيمودن اين مسير برايم عذاب آور بود و از سرما به خود ميلرزيدم .
وقتي به سه راهي پيشوا – ورامين ميرسيدم ، ميديدم آتش بزرگي که حرارت آن تا شعاع چند متري ميرسيد ، مهيا و آماده است ، بدون اينکه کسي آنجا باشد . من که سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود ، با حرص و ولع تمام از گرماي آتش بهره ميبردم و خود را حسابي گرم ميکردم . تا مدتي نميدانستم که چه کسي همه روزه اين آتش را تهيه ميبيند ، و اصلاً براي چه اين کار را ميکند .
بعدها فهميدم که شهيد اردستاني ، عليرغم اينکه روستايشان تا مدرسه بيش از چند دقيقه پياده روي فاصله نداشت ، براي گرم شدن من آن آتش را مهيا ميکرده و بلافاصله با ديدن من محل را ترک ميکرده است .
روح انقلابياش او را به باقر آباد کشاند
« مجتبي اردستاني ، برادر شهيد »
15 خرداد 1342 ، آن روز تاريخي را در نهضت خميني کبير (ره ) به خوبي به ياد دارم . در منطقة ورامين تعدادي از روحانيان محل با سخنرانيهاي خود مردم را به مقابله با رژيم ستم شاهي فرا خوانده بودند . پس از آن مردم انقلابي و مسلمان منطقه چون سيلي خروشان به حرکت در آمدند و به سمت باقرآباد پيش ميرفتند .
آن روز ، روح انقلابي نوجواني پانزده ساله ، جثة نهيف و لاغرش را در فوج جمعيت زده بود و هم صدا با آنها فرياد آزادگي سر ميداد ، مصطفي نوجواني که تازه به سن بلوغ رسيده بود ، نه تنها بلوغ جسمي ، بلکه به بلوغ فکري نيز رسيده بود و گواهش حضور فعال وي در جمع تظاهر کنندگان آن روز باقر آباد بود .
عشق به امام و ولايت از همان روز در کالبدش زبانه کشيد و هيچ گاه خاموش نشد . وي همواره خود را « فدايي امام » ميناميد و بر سر اين پيمان ماند تا اينکه جان را در راه آرمان و نهضتش فدا کرد و جز اين انتظار نميرفت .
تو قهرمان هستي نه من
« سرهنگ خلبان والي اويسي »
قبل از پيروزي انقلاب اسلامي ، در سالهاي 54 و 55 ، شهيد اردستاني که درجة ستواندومي داشت و از خلبانان تازه فارغ التحصيل شده به حساب ميآمد ، براي انجام يک سري مسابقات تيراندازي با هواپيما انتخاب و به کشور پاکستان اعزام شد .
در بين خلبانان پاکستاني ، سرگرد خلباني بود که در جنگ بين هندوستان و پاکستان ، چند هواپيماي هندي را سرنگون کرده بود و قهرمان آن برهه از نيروي هوايي اين کشور به حساب ميآمد . همين امر باعث شده بود که بين خلبانان مشهور شود . لذا با غرور خاصي راه ميرفت و آستينهايش را بالا ميزد و هنگام عبور از کنار ديگران به عالم و آدم فخر ميفروخت .
روز مسابقه فرا ميرسد و هواپيماهايي که قرار بود در مسابقه شرکت کنند به آسمان برميخيزند . شهيد اردستاني علي رغم جواني ، از مهارت خوبي در فن خلباني برخوردار بوده ، تصميم ميگيرد که در آسمان با اين سرگرد پاکستاني به يک نبرد هوايي آزمايشي بپردازد . با انجام مانورهاي ماهرانهاي از سرگرد پاکستاني « شات » ميگيرد . يعني طوري وضعيت هواپيمايش را قرار ميدهد که پشت سر خلبان پاکستاني قرار ميگيرد . در فن خلباني و نبرد هوايي اين عمل ، يعني زدن هواپيماي حريف .
پروازها تمام ميشود و هواپيماها يکي پس ازديگري به زمين مينشينند . در کمال ناباوري ، سرگرد پاکستاني ، آستينهايش را پايين مياندازد و به طرف شهيد اردستاني ميآيد . به زبان انگليسي به او ميگويد :
- تو قهرمان هستي نه من !
رشادتي که تنبيه به دنبال داشت
« سرهنگ خلبان علي علي زاده »
قبل از پيروزي انقلاب ، ( زمان طاغوت ) در زنجان يک مانوري برگزار شد که تعدادي از ژنرالهاي آمريکايي هم حضور داشتند . بخشي از مانور، مربوط به عمليات آزمايشي جنگندههاي نيروي هوايي بود .
در بخش هوايي ، برنامه ريزي مانور به اين صورت بود که هواپيماها از پايگاه تبريز برميخاستند و در زنجان هدفهاي فرضي را بمباران ميکردند . جناب ناصحي پور و شهيد اردستاني از جمله خلباناني بودند که در اين مانور شرکت داشتند ، من و شهيد دلحامد نيز به صورت … بوديم ، يعني ماموريت داشتيم تا به درخواست نيروهاي پياده ، با خلبانان شرکت کننده تماس برقرار کنيم و گراي مورد نظر را بدهيم ، ضمن اينکه بررسي کنيم آيا درست هدفگيري ميکنند يا نه .
چون خلبانان نيروي هوايي در آن زمان ، آموزش ديدة آمريکا بودند ، ژنرالهاي آمريکايي با دقت
لینک کپی شد
نظر شما
