« خاطرات سرلشکر خلبان ، شهيد مصطفي اردستاني » - «بخش چهارم»
پادگان چومان عراق را قبلاً بمباران کرده بوديم و در آن عمليات ، من حضور داشتم . مدتي پس از بمباران باخبر شديم عراق نيروهاي فراواني در اين پادگان گرد آورده و به ظاهر قصد تحرکاتي را در منطقه دارد . از طرف برنامه ريزان جنگي ، تصميم گرفته شد تا قبل از اينکه اقدامي کنند ، آنها را در محل استقرارشان يعني پادگان چومان گوشمالي دهيم و همانجا را گورستان آنها کنيم ..چون قبلاً به آنجا حمله برده بودم و موقعيت محل را به خوبي ميدانستم ، براي اين مأموريت نيز برگزيده شدم . هم پروازي خود را که ستوان رحيمي بود ، به اتاق توجيه فرا خواندم و با هم به بررسي نقشة پروازي پرداختيم تا در حين عمليات مشکلي بروز نکند .
تاکتيک بمباران به گونهاي بود که ميبايست بمبهايمان را دو تا دو تا بزنيم تا تخريب بيشتري وارد کرده و تعداد زيادي از نيروهاي دشمن را از پا در آوريم . همه چيز مهياي اين پرواز بود . هنوز خورشيد طلوع نکرده بود که صداي غرش هواپيماهايمان سکوت صبح پاييزي 25/8/59 را در هم شکست و چند لحظه بعد چون پرندگاني تيزچنگ که تمامي هم خود را معطوف شکار طعمه ميسازند ، دستة هدايت هواپيما را در دست گرفته و مرکب آهنين بال خود را به سوي هدف پيش برديم .
از مرز عبور کرديم و پس از چند دقيقه پرواز در عمق خاک عراق ، روي هدف رسيديم . طبق برنامه ، دو بمب را روي پادگان ريختم و به سرعت گذشتم . شمارة 2 موقعيت مناسب را براي زدن بمبها پيدا نکرد و تصميم گرفت در مرحلة دوم هر چهار بمب را يکجا بزند .
در حال عبور از روي پادگان ، خود را براي گردشي ملايم آماده ميکردم تا وضعيت مناسب را براي مرحلة بعدي بگيرم ، ديدم که سايت موشکي دشمن تعدادي موشک سام 7 به طرف ما شليک کرده و به سرعت به طرف ما ميآيند . چون سرعت هواپيماها زياد بود ، خطري ما را تهديد نکرد و براي بار دوم پادگان را مورد اصابت قرار داديم . در حين بمباران تعداد هفت موشک به سمت ما شليک شد و دود سفيد قاچ مانند آنها را به وضوح مشاهده ميکرديم . ولي با مانورهايي مناسب از چنگ آنها گريختيم و هيچ يک به ما اصابت نکرد . اما شمارة 2 در هنگام گريز و به خاطر رهايي از تيررس موشکهاي سام 7 دشمن ، به سمت خاک عراق گريخت و اين مرا نگران کرد . زيرا احساس کردم که از چاله به چاه خواهد افتاد و شايد او را بزنند . در اين حين طعمه خوبي براي موشکهاي دشمن شده بود و بي امان به سمت او شليک ميکردند که البته خدا کمک کرد و به خير گذشت ، جهت مناسب را يافت و رو به خاک وطن سمت گرفت .
قبل از برگشت به پايگاه ، آن ضد هوايي را که به طور بيامان به طرف ما گلوله ميريخت و يک آن ساکت نميماند ، با مسلسل نشانه رفتم و تا فشنگ آخر به رگبار بستم .
اواخر آيان 59 ، ( 30/8/59 ) براي زدن تأسيسات برق سد دوکان به همراه ستوان رئيسي در برنامة پروازي قرار گرفتم . اين سد از جمله نقاطي بود که از حافظت شديدي برخوردار بود . تا آن روز ، چندين پرواز براي انهدام تاسيسات برق آن انجام شده بود ، ولي با اخبار و اطلاعاتي که به دست ما ميرسيد ، با خبر شديم که هنوز فعال است . در يکي از اين پروازها ، سرهنگ دانشپور که از خلبانان با تجربة نيروي هوايي بود هواپيمايش مورد اصابت ضد هوايي دشمن قرار گرفته ، اما به خير گذشته بود .
طرح ريزي قبل از پرواز را يک بار ديگر در اتاق توجيه با همکار خلبانم مرور کرديم . طبق توافقي که به عمل آمد قرار شد ، شمارةانبار قطعات را مورد هدف قرار دهد و من تأسيسات برق را . به سوي هدف به پرواز درآمديم ، پس از چند دقيقه پرواز ، شمارة 2 اعلام کرد که صداي مشکوکي از موتور هواپيمايش به گوش ميرسد . از اين رو منتظر پاسخ من بود که ادامه مأموريت يا برگشت را به ايشان اعلام کنم . به او گفتم : « حال که تا اينجا آمدهايم ، بقية راه را هم با توکل به خدا ميرويم . انشاء الله که چيز مهمي نيست . » وي نيز چيزي نگفت و هر دو بال در بال هم به طرف سد ادامة مسير داديم .
آتش ضد هوايي شديد بود و گلولهها مرتب از پس هم ميآمدند و مانند شهابهايي آسماني ، از اطراف هواپيماهايمان ميگذشتند . سمت حمله را طوري انتخاب کرده بوديم که از طرف جنوب به تأسيسات نزديک شويم و بمبهايمان را بريزيم . همين کار را کرديم و طبق برنامه بمبها را به سمت نقطههاي مورد نظر فرو ريختيم ؛ ولي انبارها از اصابت در امان ماندند و بمبها با فاصلة کمي ، در سمت چپ تأسيسات برق فرود آمدند .
مدتي بود که پايگاه کرکوک مورد حملة جنگندههاي ما قرار نگرفته بود . عراق خيال ميکرد که ضد هوايي مستحکمي را براي حفاظت از اين پايگاه مهم گمارده و از اين رو تيز پروازان ما جرأت حمله به آنجا را ندارند . البته قبلاً هم اين پايگاه را مورد هجوم قرار داده بوديم و به خوبي ميدانستيم که رفتن به اين منطقه خالي از خطر نيست . علي رغم تمام اين خطرها ، در مورخة 4/9/59 برنامه پروازي براي بمباران اين پايگاه تنظيم شد .
يک دستة چهار فروندي به رهبري سرهنگ جواد پور مأمور اجراي اين عمليات شد که من نيز شمارة 4 اين دسته بودم . در اين عمليات قرار شد از نقطهاي که وارد خاک عراق ميشويم ، چند دقيقه جلوتر از ما چهار فروند ديگر به يک منطقة انحرافي حمله کنند تا حواس دشمن پرت شود ، و ما با غافلگيري بيشتري بتوانيم به کرکوک حمله کنيم . دستة سومي نيز از هواپيماهاي « اف 4 » پيش بيني شده بود که همزمان به يکي ديگر از پايگاههاي دشمن حمله کند .
به محض رسيدن به مرز ، هواپيماي شمارةدچار نقص فني شد و از ادامة مأموريت بازماند و ناگزير به پايگاه برگشت . سه فروندي ادامة مسير داديم . طبق برنامه ، بمباران منابع سوخت پايگاه از وظايف من بود و دو فروند ديگر ميبايست آشيانة هواپيماها و قسمتهاي ديگر پايگاه را بمباران ميکردند .
روي هدف رسيدم ، به سرعت از روي منابع سوخت گذشتم و بمبهايم را فرو ريختم . مرحله دوم از وظايف ما تيرباران بوسيلة مسلسل بود . طبق برنامه بنا بود که من و شمارة 3 پس از بمباران ، مسلسلها را باز کنيم و پس از گردش مجدد به محل ، رگبار بزنيم و شمارةيک نيز مواظب اوضاع باشد . در حالي که مسلسل را باز کرده و گردش ميکردم ، يک مرتبه متوجه شدم که هواپيماي شمارةيک داخل دايرة نشانه روي است ؛ به سرعت دستم را از روي ماشة مسلسل برداشتم و دور زدم . چون در مسير بازگشت قرار گرفتم ، در راديو ، شمارةرا صدا کردم ، موقعيتش را اعلام کرد .
با هم به دنبال شمارةيک که ليدر دسته بود ، ميگشتيم . هر چه در راديو او را صدا زديم ، جوابي نشنيديم . اضطراب و تشويش سراسر وجودم را فرا گرفت . فکر کردم که گلولههاي من زماني که در دستگاه نشانه رويام قرار گرفته بود – به او اصابت کرده و سقوط کرده است . خيس عرق شده بودم و مرتب در راديو او را صدا مي کردم . 40 مايل از هدف دور شده بوديم که صدايش در راديو طنين انداخت . برق شادي در چشمانم جهيد و از اينکه او سالم بود ، خدا را شکر کردم و از شوق چنان به وجد آمده بودم که گويي داشتم به بهشت ميرفتم .
وارد خاک خودمان شديم . هر سه فروند سرمست از عمليات غرور آفريني که انجام داده بوديم ، به سمت پايگاه پرواز ميکرديم که بر فراز کوههاي سهند رسيديم . از ارتفاع 25000 پايي در فاصلة 150 مايلي با کرکوک ،کوهي از آتش و دود که بر اثر بمباران چند دقيقةقبل ما به هوا برخاسته بود ، به وضوح نمايان بود . از راديوي هواپيما يکديگر را به ديدن اين منظرة جالب که شاهکار دست خودمان بود ، دعوت ميکرديم و از اينکه توانسته بوديم ضربة مهلکي به دشمن وارد کنيم ، شادمان بوديم .
چون اين مأموريت کمي دشوار بود ، اکثر پرسنل پايگاه و خلبانان تصور نميکردند که ما بتوانيم سالم برگرديم . از اين رو جمع کثيري از آنها کنار باند پروازي با دلواپسي ، برگشت ما را به انتظار ميکشيدند . به محض ديدن ما که هر سه فروند سالم برگشته بوديم ، غريو شادي آنها به هوا برخاست و پس از فرود ، ما را در آغوش کشيدند .
پس از حمله به پايگاه کرکوک و در مسير بازگشت ، نزديکيهاي حلبچه چشممان به يک آنتن ماکروويو دشمن افتاد و در گزارش پروازمان آن را قيد کرديم . ناگفته نماند در مأموريتهايي که اعزام ميشديم ، يکي از کارهايي که بايد انجام ميداديم ، شناسايي نقاطي بود که ارزش حمله کردن داشتند . پس از گزارش کردن ، چنانچه تصميم گرفته ميشد به آنجا حمله شود ، روز بعد يا در فرصتهاي مناسب اين کار صورت ميگرفت .
آن روز ( 5/9/59 ) قرار شد که همان آنتن ماکروويو که ديروز گزارش آن را داده بوديم ، مورد اصابت قرار گيرد . در اين روز دو هدف ديگر نيز در برنامه قرار گرفته بود ، يکي تأسيسات برق سد دوکان بود و ديگري سليمانيه .
من و يکي از دوستان در قالب يک دستةدو فروندي مأمور زدن آنتن ماکروويو شديم ، يک دستةچهار فروندي براي زدن تأسيسات برق سد دوکان رفتند و يک دستة دو فروندي نيز براي زدن سليمانيه پرواز کردند .
وقتي روي هدف رسيديم ، در دو مرحلة پي در پي آنتن را مورد حمله قرار داديم ولي خسارات کلي به آن وارد نشد . هر کدام نيز سه بار با مسلسل هدف را به رگبار بستيم و مسير بازگشت را در پيش گرفتيم .
دستهاي که به رهبري سروان شريفي براي زدن سليمانيه رفته بود ، با دو ميگ عراقي روبه رو ميشود . در يک درگيري هوايي ، زنجاني که شمارة 2 اين دسته بود ، هدف ميگ دشمن قرار ميگيرد و همانجا سقوط ميکند ؛ اما شريفي يکي از ميگها را ميزند و از آن عکس ميگيرد .
وقتي به پايگاه برگشتيم ، چهرةغمگين بچههاي پروازي حکايت از اين حادثة تلخ داشت . آنها از اينکه يکي از هواپيماهاي ما مورد اصابت قرار گرفته و زنجاني شهيد شده بود ، نگران بودند . چند لحظه بعد خبر رسيد که ابوالحسني نيز از دستة چهار فروندي که براي انهدام سد دوکان رفته بود ، برنگشته است . نگراني بچهها دو چندان شد و آن روز همه ماتم گرفته بودند .
بعداز اين دو سانحه ، پروازها تقليل يافت و فرصتي پيدا شد تا بچهها کمي استراحت کنند . من نيز براي ديدار با خانواده پنج روز مرخصي گرفتم و به شهر ورامين رفتم .
بامداد هجدهمين روز از آذرماه 59 ، پس از چند روز وقفه در پروازهاي برون مرزي ، که استراحت کوتاهي براي بچهها در پي داشت ، براي حمله به « دبيس » و « کرکوک » خود را آماده کرديم . دو دستة چهار فروندي براي حمله به اين دو منطقه در نظر گرفته شد که دستةاول به قصد بمباران « دبيس » ميرفت و دستة دوم که من نيز جزو آن بودم ، به « کرکوک » حمله ميبرد .
سرهنگ دانشپور ، ليدر دستة ما بود . اين مأموريت از جمله مأموريتهاي مشکل محسوب ميشد و با تجربهاي که از ديوار دفاعي کرکوک داشتيم . هر لحظه امکان سانحه ميرفت . از اين رو بچههاي فني و پروازي قبل از پرواز ما دست به دعا و نيايش برداشته بودند و مرتب بازگشت بيخطر ما را از خداوند طلب ميکردند .
صحبتهاي قبل از پرواز انجام شد و در هنگام توجيه ، تصميم گرفته شد که دو نفر اول – که ما بوديم – تأسيسات برق کرکوک را که در سمت راست پالايشگاه قرار داشت ، بزنند .
پرواز در نهايت دقت انجام شد و بال در بال هم به سوي هدف پرواز کرديم . انتخاب مسير طوري بود که دسته جمعي روي پالايشگاه ظاهر شديم . سه فروند از دستة پروازي ، پالايشگاه را هدف قرار داديم و سرهنگ دانشپور دور زد و براي زدن تأسيسات برق رفت .
علي رغم تيراندازي شديد ضد هوايي دشمن ، با خواست خدا هيچ يک از ما کوچکترين آسيبي نديد . در اين پرواز ، بزرگترين صدمه به عراق وارد شد و بدون اغراق يکي از بهترين پروازهاي من تا آن زمان بود . بر اثر اين بمباران ، پست فشار قوي شمارة يک عراق و پالايشگاه صدور نفت اين کشور به آتش کشيده شد و صدور نفت از اين منطقه قطع شد .
به پايگاه برگشتيم و پس از فرود ، بچههاي گردان دور ما حلقه زدند و از اينکه سالم بازگشته بوديم ، خوشحالي ميکردند . ضربة وارد شده به عراق به قدري سنگين بود که همان شب راديوي اين کشور چارهاي نداشت جز اينکه خبر آن را پخش کند . اما به خيال خودشان ، تعداد هواپيماها در اين حمله زياد بوده که توانستهاند چنين ضربة سنگيني وارد کنند ، لذا اعلام کردند :
« تعدادي از هواپيماهاي ايراني به کرکوک حمله کردند ، که تعداد پنج فرزند از آنها توسط ضد هوايي ما سرنگون شد !! »
چه دروغ شاخداري ! ما که خود در اين عمليات شرکت داشتيم و تعدادمان بيش از چهار فروند نبود ، در دل به اين دروغ راديوي عراق خنديديم .
هر چه به اواخر فصل پاييز نزديک ميشديم ، منطقة غرب کشور که پايگاه تبريز نيز در اين منطقه واقع شده بود ، سردتر ميشد . شرايط بد جوي در برخي روزها ، باعث ميشد تا ما نتوانيم پرندهاي آهنين بالمان را از آشيانه بيرون آورده و به پرواز در آوريم .
پس از عمليات کرکوک که از پر ثمرترين عملياتهاي چند روز گذشته بود ، هوا به مدت يک هفته خراب شد ، ولي روز 28/9/59 پس از اينکه از خواب برخاستم تا براي اداي فريضة نماز خود را آماده کنم ، نگاهي به بيرون انداختم ؛ هوا تغيير يافته بود و حکايت از يک روز خوب و آفتابي داشت . چون روز جمعه بود ، با خود گفتم امروز به گردان نميروم و در نماز جمعه شرکت ميکنم .
نماز را خواندم و مشغول تلاوت قرآن شدم که زنگ تلفن به صدا درآمد . سروان شريفي پشت خط بود . گفت : « زود بيا بالا ! امروز پرواز داري . »
به سرعت لباس پوشيدم و در کمتر زماني خود را به پست فرماندهي رساندم . همة بچهها منتظر من بودند تا اينکه توجيهات قبل از پرواز را انجام دهيم . ليدر دسته در حال صحبت براي بچهها بود . من که کمي دير رسيده بودم ، به طور دقيق از مأموريت مطلع نبودم . لذا پرسيدم : « مأموريت چيست ؟ و من شمارةچند هستم ؟ » او گفت : « شمارةو مأموريت دبيس است »
در اين پرواز ، شمارة يک سروان شريفي ، شمارة 2 سروان عباسيان ، شماره 3 من و شماره 4 سروان بقايي بود . دسته جمعي به سوي هواپيماها رفتيم . پس از روشن کردن هواپيماها شمارة 4 گفت که هواپيمايش اشکال دارد . دستگاه ناوبري او از کار افتاده بود . بدون اين دستگاه که در تشخيص مسير پروازي نقش مهمي دارد ، پرواز با مخاطراتي همراه ميشود . شمارة 4 سعي ميکرد که دستگاه ناوبري را روشن کند ، ولي موفق نشد و دوباره اعلام کرد که خراب است . سرانجام ليدر دسته او را از اين پرواز حذف کرد و ما سه فروند هواپيما را به ابتداي باند برديم و به پرواز درآمديم .
نميدانم چرا در اين پرواز ، براي شمارة 4 نگران بودم ، با اينکه پروازهاي زيادي را با او انجام داده بودم و از خلبانان خوب نيروي هوايي محسوب ميشد که ميتوانست نقش خوبي نيز در اين حمله داشته باشد ، ولي از اينکه به علت نقص فني از پرواز باز ماند ، خوشحال بودم .
از مرز عبور کرده ، وارد خاک عراق شديم . همه جا را ابر پوشانده بود و فاصله ابرها تا زمين خيلي کم شده بود . آن قدر که زير آنها امکان پرواز نبود . ناچار شديم که بالاي ابرها به پرواز خودمان ادامه دهيم . شايد عاقلانهتر اين بود که اين پرواز لغو ميشد . به علت اينکه ديد کافي نبود ، حدود 10 مايل بيشتر از هدف مورد نظر جلو رفتيم . سريع برگشتيم و يکي پس از ديگري هدف را مورد اصابت قرار داديم .
چون وضعيت بد جوي باعث شده بود که ديد کافي نداشته باشيم ، ناچار بوديم براي پيدا کردن هم و اطمينان از سالم بودن يکديگر از راديوي هواپيما مدد بجوييم . ليدر دسته که رهبري اين گروه پروازي را به عهده داشت ، بيش از همه نگران بود و به همين دليل مرتب در راديو ما را صدا ميکرد تا از سلامت ما مطمئن شود .
در مسير بازگشت قرا رگرفتيم و هر چهار پنج مايل که به طرف خاک خودمان ميآمديم ، ليدر دسته از طريق راديو ، موقعيت ما را سؤال ميکرد . حدود 35 مايل مانده به مرز ، دو فروند ميگ 23 عراقي را ديدم که از سمت چپ به سرعت از مقابل ما گذشتند . آنها قصد داشتند گردش کنند و خود را در وضعيتي قرار بدهند که از پشت سر به ما حمله کنند .
بلافاصله با راديو ليدر دسته را در جريان قرار دادم ، ابتدا باور نکرد . چون بنزين کم داشتيم ، امکان درگير شدن با آنها به هيچ وجه ممکن نبود ، لذا پيشنهاد کردم که ارتفاع را کم کنيم و به سرعت از منطقه دور شويم .
حدود 5 مايل پرواز کرديم که يکمرتبه صداي سروان شريفي با هيجان و هراس در راديوي ما پيچيد که ميگفت :
بچهها ميگ ! بچهها ميگ !
صداي او تا چند لحظة ديگر نيز در راديو به گوش رسيد ، ولي پس از گفتن چهار پنج بار « ميگ ، ميگ » قطع شد . حدس زدم که او را با موشک زده باشند ، سه بار پي در پي او را صدا زدم ، ولي جوابي نشنيدم . عباسيان نيز او را صدا ميزد ؛ اما هيچ صدايي از او به گوش نميرسيد .
چند مايلي جلوتر آمديم . رفتهرفته از غلظت ابرها کاسته ميشد . درة عميقي را جلو خود ديدم ، براي اينکه از دست ميگهاي عراقي در امان باشم ، خود را به عمق دره کشاندم و به مسيرم ادامه دادم . شمارة 2 را گم کرده بودم . از لابهلاي درهها تا نزديک مهاباد در ارتفاع پست پرواز کردم . شمارة 2 در نزديکي مرز اوج گيري کرده و ارتفاع خود را به 25 هزار پا رسانده بود و با 200 پوند بنزين – که براي هواپيما اينمقدار خيلي ناچيز است – به سلامت هواپيما را روي باند نشانده بود . پس از آن ، من نيز در حالي که بنزينم به 400 پوند تقليل يافته بود ، هواپيما را نشاندم .
شريفي از اين پرواز برنگشت و از سرنوشت او هيچ اطلاعي در دست نبود ، پس از نوشتن گزارش پرواز ، قرار شد براي پيدا کردن او در منطقهاي که صدايش قطع شده بود ، اقدام شود . اما علي رغم اين کار ، هيچ اثري از او به دست نيامد . از اينکه يکي از دوستان خلبان را در اين پرواز از دست داده بودم ، ناراحت بودم . تازه به منزل رسيده بودم که همسر سروان شريفي سراسيمه زنگ در خانة ما را به صدا درآورد . ميخواست از سرنوشت شوهرش خبري به او بدهم . مانده بودم به او چه بگويم . براي اينکه ايشان را از نگراني درآورم ، دروغي مصلحت آميز جور کردم . او نيز کمي آرامش پيدا کرد و راهي منزل شد .
روز بعد ( 29/9/59 ) به من و ستوان بيگ محمدي مأموريت داده شد تا روي نقطهاي که صداي شريف قطع شده بود ، به گشت زني بپردازيم ، شايد از ايشان اثري بيابيم . علي رغم اينکه 90 در صد حدس ميزدم شريفي شهيد شده باشد ، ول چون دستور فرمانده پايگاه بود ، بايد اجرا ميکرديم .
به پرواز درآمديم و به سمت نقطة مورد نظر رفتيم . نزديک به پانزده دقيقه در منطقة رانية عراق گشت زديم ، ولي هيچ اثري از شريف و هواپيمايش نيافتيم . اين مدت گشت زني ، آن هم در يک محدودة مشخص ، هر چند مخاطره آميز بود ، ولي نميتوانستيم نسبت به سرنوشت دوست و همکارمان بيتفاوت باشيم .
مأيوس و نگران برگشتيم . در حين بازگشت به پايگاه ، دو هدف نسبتاً مهم را شناسايي و پس از فرود ، گزارش کرديم . قرا شد که در پروازهاي بعدي به آن دو نقطه حمله کنيم .
هدفهاي شناسايي شده در پرواز قبلي ، نيروهاي گسترش يافته دشمن بودند که در منطقة رانية عراق مستقر شده بودند . چهارمين روز از زمستان سال 59 ، من به همراه سروان بقايي قرار گذاشتيم در صبح خيلي زود که نيروهاي دشمن در خواب هستند ، به آنها حمله کنيم . دو فروند هواپيماي « اف 5 » را به اندازة چهار فروند مهمات زده بودند . اين نخستين باري بود که از اول جنگ تا آن روز به هواپيماي ريز جثهاي مثل « اف 5 » اين قدر مهمات سوار کرده باشند .
البته تا حدودي هم آزمايشي بود تا اگر جواب داد ، در مأموريتهاي بعدي از اين شيوه استفاده شود .
نوع بمبهايمان طوري بود که من ميبايست در ارتفاع پايين هدف را ميزدم و شمارة 2 اوج ميگرفت و بمبهايش را رها ميکرد . هواپيماهاي مسلح را که بيش از ظرفيت معمول ، سنگين شده بودند . به ابتداي باند هدايت کرديم و با جلو دادن دستة گاز موتور ، نالة هواپيماها که از سنگيني وزن آنها حکايت ميکرد ، در سکوت صبگاهي پيچيد و در دل آسمان غوطه ور شديم .
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود و هوا هم زياد مناسب نبود . مرز را رد کرديم و وارد خاک عراق شديم . به محض ورود به آسمان دشمن ، صدايي نامأنوس در راديوي هواپيما پيچيد :
برگرديد ! برگرديد ! ميگها آمدند . زود باشيد به سمت چپ گردش کنيد !
خدايا اين چه صدايي است ؟! چه کسي است که اين هشدار را ميدهد ؟! صدا ناآشنا و مشکوک مينمود . لحظهاي تأمل کردم ، شک مرا برداشته بود ، نکند رادار خودمان باشد . مردد مانده بوديم که ادامه بدهيم يا برگرديم ؛ اما نيرويي دروني ، گويا ما را به جلو فرا ميخواند . بي توجه به آن صداي دلهرهآميز مسير پيشروي به هدف را پي گرفتيم .
بخشي از مسير ، هوا بسيار ابري بود ، بناچار از داخل ابرها عبور کرديم . براي چند لحظه شمارة دو مرا گم کرد ، ولي من او را ميديدم و مطمئن بودم که مسير را درست طي ميکند . هنوز اضطراب ناشي از شنيدن آن صدا به کلي از وجودمان زايل نشده بود . با نگراني به سوي هدف رفتيم و آن را يافتيم . هواپيماها را در وضعيت مطلوب براي بمباران قرار داديم .
وقتي بمبهايم را به سمت هدف رها کردم ، هواپيما در حالت بدي قرار گرفت و نزديک بود به زمين اصابت کند . آن قدر به زمين نزديک شده بودم که همه چيز را تمام شده پنداشتم . براي لحظهاي چشمانم را بستم و با دنيا و هر آنچه در آن هست وداع کردم . اما از جايي که خدا خواست زنده بمانم ، هواپيما 7 جي مثبت و يک جي منفي کشيد و از حالت شيرجه خارج شد .
پس از خروج از اين حالت سخت که نجات من از آن وضع به يک امداد غيبي شبيه بود و الطاف خداوندي را در آن دخيل ميدانستم ، شمارة 2 را صدا کردم . ايشان نيز بمبهايش را روي دشمن رها کرده بود و آمادگياش را براي برگشت به پايگاه اعلام کرد . آن روز ، پرواز پرثمري را انجام داديم و به سلامت به پايگاه بازگشتيم .
پس از فرود ، موضوع هشدار راديويي مبني بر وجود ميگهاي عراقي را با مسئولان در ميان گذاشتيم . ولي آنها اظهار بياطلاعي کردند . تازه فهميديم ، صدايي که ما را به بازگشت فرا ميخواند ، عوامل دشمن بوده و از اين که به آن توجهي نکرده بوديم ، خوشحال شديم .
شب شده ، براي اينکه با خبر شويم که آيا عراق از بمباران آن روز خبري پخش ميکند يا نه ، راديو را روشن کرديم . اتفاقاً اعلام کرد ، ولي تعداد تلفات را 18 نفر کشته برشمرد . در صورتي که بعداً مطلع شديم از آن تيپ گسترش يافته 204 نفر کشته و مجروح شده بودند .
به هر حال ، آن روز نيز گذشت و خدا را شکر گزارم که هنوز زنده هستم و توفيق خدمت به اسلام و کشور عزيزم را دارم
چرخش خدايي
در عمليات والفجر 8 ، از طرف شهيد بابايي مسئول دستة پروازي بودم . روز سوم يا چهارم آزاد سازي فاو بود . عراقيها جلو نيروهاي پيادة ما مقاومت ميکردند و آمادة حمله شده بودند . در همان ايام ، نزد برادر رحيم صفوي – فرمانده وقت نيروي زميني سپاه – رفتم . ايشان گفتند :
شما چکار ميتوانيد بکنيد ؟
هر چه شما بخواهيد ، انجام ميدهيم .
آن روز ، پس از مشخص شدن هدف ، با گروهم پرواز کردم . من آخرين هواپيماي دسته بودم که از زمين بلند شدم .
وضع آشفتهاي بود . از هر طرف ، گلوله ميباريد . هر کدام از هواپيماها که ميرفتند ، صدمه ديده ، برميگشتند .
من صدمه ديدن يکي از هواپيماهاي خودي را ديدم . آن هواپيما را « سروان اسدزاده » هدايت ميکرد . ناگهان آتش گرفت و در حالي که از مسير منحرف شده بود ، با سر به زمين خورد و اسدزاده درجا به شهادت رسيد . با اين خبرها ، شيطان وسوسة برگشتن را در دلم راه ميداد ، ولي ايمان به خدا تقويتم ميکرد . به هر حال ، با سرعت خيلي زياد از اروند رد شدم .
ناگهان در عمق 10 کيلومتري خاک عراق ، موشکي به هواپيمايم چنگ کشيد . باک مرکزي هواپيما کنده شد و به سر بال هواپيما چسبيد .
فکر نميکنم تا الآن چنين حادثهاي اتفاق افتاده باشد . با ديدن اين حالت ، شروع کردم به خواندن آية …. و از اهل بيت (ع) کمک خواستم . بمبهاي خود را رها کردم .
در اين فکر بودم که بيرون بپرم يا نه . هواپيما از کنترل خارج شده بود . در همين افکار دست و پا ميزدم که ناگهان حس کردم هواپيما در کنترل من است . پرندهام چرخشي 180 درجه کرد و متوجه شدم با سرعت کم و در ارتفاع پايين ، به سمت پايگاه در حرکت هستم . برايم عجيب بود ! خودم هم نفهميدم چطور هواپيما سريع چرخيد و برگشت . به هر حال ، با يک موتور ، سالم و آرام روي باند نشستم .
وقتي پياده شدم ، زير هواپيما را نگاه کردم . ديدم سوراخي حدود نيم متر – زير هواپيما – ايجاد شده و موتور سمت چپ هم به طور کلي منهدم شده است . اين سالم برگشتن را من ، جز با امداد غيبي تفسير نکردم . آن حادثه ، تأثير زيادي بر روحم گذاشت .
تاکتيک بمباران به گونهاي بود که ميبايست بمبهايمان را دو تا دو تا بزنيم تا تخريب بيشتري وارد کرده و تعداد زيادي از نيروهاي دشمن را از پا در آوريم . همه چيز مهياي اين پرواز بود . هنوز خورشيد طلوع نکرده بود که صداي غرش هواپيماهايمان سکوت صبح پاييزي 25/8/59 را در هم شکست و چند لحظه بعد چون پرندگاني تيزچنگ که تمامي هم خود را معطوف شکار طعمه ميسازند ، دستة هدايت هواپيما را در دست گرفته و مرکب آهنين بال خود را به سوي هدف پيش برديم .
از مرز عبور کرديم و پس از چند دقيقه پرواز در عمق خاک عراق ، روي هدف رسيديم . طبق برنامه ، دو بمب را روي پادگان ريختم و به سرعت گذشتم . شمارة 2 موقعيت مناسب را براي زدن بمبها پيدا نکرد و تصميم گرفت در مرحلة دوم هر چهار بمب را يکجا بزند .
در حال عبور از روي پادگان ، خود را براي گردشي ملايم آماده ميکردم تا وضعيت مناسب را براي مرحلة بعدي بگيرم ، ديدم که سايت موشکي دشمن تعدادي موشک سام 7 به طرف ما شليک کرده و به سرعت به طرف ما ميآيند . چون سرعت هواپيماها زياد بود ، خطري ما را تهديد نکرد و براي بار دوم پادگان را مورد اصابت قرار داديم . در حين بمباران تعداد هفت موشک به سمت ما شليک شد و دود سفيد قاچ مانند آنها را به وضوح مشاهده ميکرديم . ولي با مانورهايي مناسب از چنگ آنها گريختيم و هيچ يک به ما اصابت نکرد . اما شمارة 2 در هنگام گريز و به خاطر رهايي از تيررس موشکهاي سام 7 دشمن ، به سمت خاک عراق گريخت و اين مرا نگران کرد . زيرا احساس کردم که از چاله به چاه خواهد افتاد و شايد او را بزنند . در اين حين طعمه خوبي براي موشکهاي دشمن شده بود و بي امان به سمت او شليک ميکردند که البته خدا کمک کرد و به خير گذشت ، جهت مناسب را يافت و رو به خاک وطن سمت گرفت .
قبل از برگشت به پايگاه ، آن ضد هوايي را که به طور بيامان به طرف ما گلوله ميريخت و يک آن ساکت نميماند ، با مسلسل نشانه رفتم و تا فشنگ آخر به رگبار بستم .
اواخر آيان 59 ، ( 30/8/59 ) براي زدن تأسيسات برق سد دوکان به همراه ستوان رئيسي در برنامة پروازي قرار گرفتم . اين سد از جمله نقاطي بود که از حافظت شديدي برخوردار بود . تا آن روز ، چندين پرواز براي انهدام تاسيسات برق آن انجام شده بود ، ولي با اخبار و اطلاعاتي که به دست ما ميرسيد ، با خبر شديم که هنوز فعال است . در يکي از اين پروازها ، سرهنگ دانشپور که از خلبانان با تجربة نيروي هوايي بود هواپيمايش مورد اصابت ضد هوايي دشمن قرار گرفته ، اما به خير گذشته بود .
طرح ريزي قبل از پرواز را يک بار ديگر در اتاق توجيه با همکار خلبانم مرور کرديم . طبق توافقي که به عمل آمد قرار شد ، شمارةانبار قطعات را مورد هدف قرار دهد و من تأسيسات برق را . به سوي هدف به پرواز درآمديم ، پس از چند دقيقه پرواز ، شمارة 2 اعلام کرد که صداي مشکوکي از موتور هواپيمايش به گوش ميرسد . از اين رو منتظر پاسخ من بود که ادامه مأموريت يا برگشت را به ايشان اعلام کنم . به او گفتم : « حال که تا اينجا آمدهايم ، بقية راه را هم با توکل به خدا ميرويم . انشاء الله که چيز مهمي نيست . » وي نيز چيزي نگفت و هر دو بال در بال هم به طرف سد ادامة مسير داديم .
آتش ضد هوايي شديد بود و گلولهها مرتب از پس هم ميآمدند و مانند شهابهايي آسماني ، از اطراف هواپيماهايمان ميگذشتند . سمت حمله را طوري انتخاب کرده بوديم که از طرف جنوب به تأسيسات نزديک شويم و بمبهايمان را بريزيم . همين کار را کرديم و طبق برنامه بمبها را به سمت نقطههاي مورد نظر فرو ريختيم ؛ ولي انبارها از اصابت در امان ماندند و بمبها با فاصلة کمي ، در سمت چپ تأسيسات برق فرود آمدند .
مدتي بود که پايگاه کرکوک مورد حملة جنگندههاي ما قرار نگرفته بود . عراق خيال ميکرد که ضد هوايي مستحکمي را براي حفاظت از اين پايگاه مهم گمارده و از اين رو تيز پروازان ما جرأت حمله به آنجا را ندارند . البته قبلاً هم اين پايگاه را مورد هجوم قرار داده بوديم و به خوبي ميدانستيم که رفتن به اين منطقه خالي از خطر نيست . علي رغم تمام اين خطرها ، در مورخة 4/9/59 برنامه پروازي براي بمباران اين پايگاه تنظيم شد .
يک دستة چهار فروندي به رهبري سرهنگ جواد پور مأمور اجراي اين عمليات شد که من نيز شمارة 4 اين دسته بودم . در اين عمليات قرار شد از نقطهاي که وارد خاک عراق ميشويم ، چند دقيقه جلوتر از ما چهار فروند ديگر به يک منطقة انحرافي حمله کنند تا حواس دشمن پرت شود ، و ما با غافلگيري بيشتري بتوانيم به کرکوک حمله کنيم . دستة سومي نيز از هواپيماهاي « اف 4 » پيش بيني شده بود که همزمان به يکي ديگر از پايگاههاي دشمن حمله کند .
به محض رسيدن به مرز ، هواپيماي شمارةدچار نقص فني شد و از ادامة مأموريت بازماند و ناگزير به پايگاه برگشت . سه فروندي ادامة مسير داديم . طبق برنامه ، بمباران منابع سوخت پايگاه از وظايف من بود و دو فروند ديگر ميبايست آشيانة هواپيماها و قسمتهاي ديگر پايگاه را بمباران ميکردند .
روي هدف رسيدم ، به سرعت از روي منابع سوخت گذشتم و بمبهايم را فرو ريختم . مرحله دوم از وظايف ما تيرباران بوسيلة مسلسل بود . طبق برنامه بنا بود که من و شمارة 3 پس از بمباران ، مسلسلها را باز کنيم و پس از گردش مجدد به محل ، رگبار بزنيم و شمارةيک نيز مواظب اوضاع باشد . در حالي که مسلسل را باز کرده و گردش ميکردم ، يک مرتبه متوجه شدم که هواپيماي شمارةيک داخل دايرة نشانه روي است ؛ به سرعت دستم را از روي ماشة مسلسل برداشتم و دور زدم . چون در مسير بازگشت قرار گرفتم ، در راديو ، شمارةرا صدا کردم ، موقعيتش را اعلام کرد .
با هم به دنبال شمارةيک که ليدر دسته بود ، ميگشتيم . هر چه در راديو او را صدا زديم ، جوابي نشنيديم . اضطراب و تشويش سراسر وجودم را فرا گرفت . فکر کردم که گلولههاي من زماني که در دستگاه نشانه رويام قرار گرفته بود – به او اصابت کرده و سقوط کرده است . خيس عرق شده بودم و مرتب در راديو او را صدا مي کردم . 40 مايل از هدف دور شده بوديم که صدايش در راديو طنين انداخت . برق شادي در چشمانم جهيد و از اينکه او سالم بود ، خدا را شکر کردم و از شوق چنان به وجد آمده بودم که گويي داشتم به بهشت ميرفتم .
وارد خاک خودمان شديم . هر سه فروند سرمست از عمليات غرور آفريني که انجام داده بوديم ، به سمت پايگاه پرواز ميکرديم که بر فراز کوههاي سهند رسيديم . از ارتفاع 25000 پايي در فاصلة 150 مايلي با کرکوک ،کوهي از آتش و دود که بر اثر بمباران چند دقيقةقبل ما به هوا برخاسته بود ، به وضوح نمايان بود . از راديوي هواپيما يکديگر را به ديدن اين منظرة جالب که شاهکار دست خودمان بود ، دعوت ميکرديم و از اينکه توانسته بوديم ضربة مهلکي به دشمن وارد کنيم ، شادمان بوديم .
چون اين مأموريت کمي دشوار بود ، اکثر پرسنل پايگاه و خلبانان تصور نميکردند که ما بتوانيم سالم برگرديم . از اين رو جمع کثيري از آنها کنار باند پروازي با دلواپسي ، برگشت ما را به انتظار ميکشيدند . به محض ديدن ما که هر سه فروند سالم برگشته بوديم ، غريو شادي آنها به هوا برخاست و پس از فرود ، ما را در آغوش کشيدند .
پس از حمله به پايگاه کرکوک و در مسير بازگشت ، نزديکيهاي حلبچه چشممان به يک آنتن ماکروويو دشمن افتاد و در گزارش پروازمان آن را قيد کرديم . ناگفته نماند در مأموريتهايي که اعزام ميشديم ، يکي از کارهايي که بايد انجام ميداديم ، شناسايي نقاطي بود که ارزش حمله کردن داشتند . پس از گزارش کردن ، چنانچه تصميم گرفته ميشد به آنجا حمله شود ، روز بعد يا در فرصتهاي مناسب اين کار صورت ميگرفت .
آن روز ( 5/9/59 ) قرار شد که همان آنتن ماکروويو که ديروز گزارش آن را داده بوديم ، مورد اصابت قرار گيرد . در اين روز دو هدف ديگر نيز در برنامه قرار گرفته بود ، يکي تأسيسات برق سد دوکان بود و ديگري سليمانيه .
من و يکي از دوستان در قالب يک دستةدو فروندي مأمور زدن آنتن ماکروويو شديم ، يک دستةچهار فروندي براي زدن تأسيسات برق سد دوکان رفتند و يک دستة دو فروندي نيز براي زدن سليمانيه پرواز کردند .
وقتي روي هدف رسيديم ، در دو مرحلة پي در پي آنتن را مورد حمله قرار داديم ولي خسارات کلي به آن وارد نشد . هر کدام نيز سه بار با مسلسل هدف را به رگبار بستيم و مسير بازگشت را در پيش گرفتيم .
دستهاي که به رهبري سروان شريفي براي زدن سليمانيه رفته بود ، با دو ميگ عراقي روبه رو ميشود . در يک درگيري هوايي ، زنجاني که شمارة 2 اين دسته بود ، هدف ميگ دشمن قرار ميگيرد و همانجا سقوط ميکند ؛ اما شريفي يکي از ميگها را ميزند و از آن عکس ميگيرد .
وقتي به پايگاه برگشتيم ، چهرةغمگين بچههاي پروازي حکايت از اين حادثة تلخ داشت . آنها از اينکه يکي از هواپيماهاي ما مورد اصابت قرار گرفته و زنجاني شهيد شده بود ، نگران بودند . چند لحظه بعد خبر رسيد که ابوالحسني نيز از دستة چهار فروندي که براي انهدام سد دوکان رفته بود ، برنگشته است . نگراني بچهها دو چندان شد و آن روز همه ماتم گرفته بودند .
بعداز اين دو سانحه ، پروازها تقليل يافت و فرصتي پيدا شد تا بچهها کمي استراحت کنند . من نيز براي ديدار با خانواده پنج روز مرخصي گرفتم و به شهر ورامين رفتم .
بامداد هجدهمين روز از آذرماه 59 ، پس از چند روز وقفه در پروازهاي برون مرزي ، که استراحت کوتاهي براي بچهها در پي داشت ، براي حمله به « دبيس » و « کرکوک » خود را آماده کرديم . دو دستة چهار فروندي براي حمله به اين دو منطقه در نظر گرفته شد که دستةاول به قصد بمباران « دبيس » ميرفت و دستة دوم که من نيز جزو آن بودم ، به « کرکوک » حمله ميبرد .
سرهنگ دانشپور ، ليدر دستة ما بود . اين مأموريت از جمله مأموريتهاي مشکل محسوب ميشد و با تجربهاي که از ديوار دفاعي کرکوک داشتيم . هر لحظه امکان سانحه ميرفت . از اين رو بچههاي فني و پروازي قبل از پرواز ما دست به دعا و نيايش برداشته بودند و مرتب بازگشت بيخطر ما را از خداوند طلب ميکردند .
صحبتهاي قبل از پرواز انجام شد و در هنگام توجيه ، تصميم گرفته شد که دو نفر اول – که ما بوديم – تأسيسات برق کرکوک را که در سمت راست پالايشگاه قرار داشت ، بزنند .
پرواز در نهايت دقت انجام شد و بال در بال هم به سوي هدف پرواز کرديم . انتخاب مسير طوري بود که دسته جمعي روي پالايشگاه ظاهر شديم . سه فروند از دستة پروازي ، پالايشگاه را هدف قرار داديم و سرهنگ دانشپور دور زد و براي زدن تأسيسات برق رفت .
علي رغم تيراندازي شديد ضد هوايي دشمن ، با خواست خدا هيچ يک از ما کوچکترين آسيبي نديد . در اين پرواز ، بزرگترين صدمه به عراق وارد شد و بدون اغراق يکي از بهترين پروازهاي من تا آن زمان بود . بر اثر اين بمباران ، پست فشار قوي شمارة يک عراق و پالايشگاه صدور نفت اين کشور به آتش کشيده شد و صدور نفت از اين منطقه قطع شد .
به پايگاه برگشتيم و پس از فرود ، بچههاي گردان دور ما حلقه زدند و از اينکه سالم بازگشته بوديم ، خوشحالي ميکردند . ضربة وارد شده به عراق به قدري سنگين بود که همان شب راديوي اين کشور چارهاي نداشت جز اينکه خبر آن را پخش کند . اما به خيال خودشان ، تعداد هواپيماها در اين حمله زياد بوده که توانستهاند چنين ضربة سنگيني وارد کنند ، لذا اعلام کردند :
« تعدادي از هواپيماهاي ايراني به کرکوک حمله کردند ، که تعداد پنج فرزند از آنها توسط ضد هوايي ما سرنگون شد !! »
چه دروغ شاخداري ! ما که خود در اين عمليات شرکت داشتيم و تعدادمان بيش از چهار فروند نبود ، در دل به اين دروغ راديوي عراق خنديديم .
هر چه به اواخر فصل پاييز نزديک ميشديم ، منطقة غرب کشور که پايگاه تبريز نيز در اين منطقه واقع شده بود ، سردتر ميشد . شرايط بد جوي در برخي روزها ، باعث ميشد تا ما نتوانيم پرندهاي آهنين بالمان را از آشيانه بيرون آورده و به پرواز در آوريم .
پس از عمليات کرکوک که از پر ثمرترين عملياتهاي چند روز گذشته بود ، هوا به مدت يک هفته خراب شد ، ولي روز 28/9/59 پس از اينکه از خواب برخاستم تا براي اداي فريضة نماز خود را آماده کنم ، نگاهي به بيرون انداختم ؛ هوا تغيير يافته بود و حکايت از يک روز خوب و آفتابي داشت . چون روز جمعه بود ، با خود گفتم امروز به گردان نميروم و در نماز جمعه شرکت ميکنم .
نماز را خواندم و مشغول تلاوت قرآن شدم که زنگ تلفن به صدا درآمد . سروان شريفي پشت خط بود . گفت : « زود بيا بالا ! امروز پرواز داري . »
به سرعت لباس پوشيدم و در کمتر زماني خود را به پست فرماندهي رساندم . همة بچهها منتظر من بودند تا اينکه توجيهات قبل از پرواز را انجام دهيم . ليدر دسته در حال صحبت براي بچهها بود . من که کمي دير رسيده بودم ، به طور دقيق از مأموريت مطلع نبودم . لذا پرسيدم : « مأموريت چيست ؟ و من شمارةچند هستم ؟ » او گفت : « شمارةو مأموريت دبيس است »
در اين پرواز ، شمارة يک سروان شريفي ، شمارة 2 سروان عباسيان ، شماره 3 من و شماره 4 سروان بقايي بود . دسته جمعي به سوي هواپيماها رفتيم . پس از روشن کردن هواپيماها شمارة 4 گفت که هواپيمايش اشکال دارد . دستگاه ناوبري او از کار افتاده بود . بدون اين دستگاه که در تشخيص مسير پروازي نقش مهمي دارد ، پرواز با مخاطراتي همراه ميشود . شمارة 4 سعي ميکرد که دستگاه ناوبري را روشن کند ، ولي موفق نشد و دوباره اعلام کرد که خراب است . سرانجام ليدر دسته او را از اين پرواز حذف کرد و ما سه فروند هواپيما را به ابتداي باند برديم و به پرواز درآمديم .
نميدانم چرا در اين پرواز ، براي شمارة 4 نگران بودم ، با اينکه پروازهاي زيادي را با او انجام داده بودم و از خلبانان خوب نيروي هوايي محسوب ميشد که ميتوانست نقش خوبي نيز در اين حمله داشته باشد ، ولي از اينکه به علت نقص فني از پرواز باز ماند ، خوشحال بودم .
از مرز عبور کرده ، وارد خاک عراق شديم . همه جا را ابر پوشانده بود و فاصله ابرها تا زمين خيلي کم شده بود . آن قدر که زير آنها امکان پرواز نبود . ناچار شديم که بالاي ابرها به پرواز خودمان ادامه دهيم . شايد عاقلانهتر اين بود که اين پرواز لغو ميشد . به علت اينکه ديد کافي نبود ، حدود 10 مايل بيشتر از هدف مورد نظر جلو رفتيم . سريع برگشتيم و يکي پس از ديگري هدف را مورد اصابت قرار داديم .
چون وضعيت بد جوي باعث شده بود که ديد کافي نداشته باشيم ، ناچار بوديم براي پيدا کردن هم و اطمينان از سالم بودن يکديگر از راديوي هواپيما مدد بجوييم . ليدر دسته که رهبري اين گروه پروازي را به عهده داشت ، بيش از همه نگران بود و به همين دليل مرتب در راديو ما را صدا ميکرد تا از سلامت ما مطمئن شود .
در مسير بازگشت قرا رگرفتيم و هر چهار پنج مايل که به طرف خاک خودمان ميآمديم ، ليدر دسته از طريق راديو ، موقعيت ما را سؤال ميکرد . حدود 35 مايل مانده به مرز ، دو فروند ميگ 23 عراقي را ديدم که از سمت چپ به سرعت از مقابل ما گذشتند . آنها قصد داشتند گردش کنند و خود را در وضعيتي قرار بدهند که از پشت سر به ما حمله کنند .
بلافاصله با راديو ليدر دسته را در جريان قرار دادم ، ابتدا باور نکرد . چون بنزين کم داشتيم ، امکان درگير شدن با آنها به هيچ وجه ممکن نبود ، لذا پيشنهاد کردم که ارتفاع را کم کنيم و به سرعت از منطقه دور شويم .
حدود 5 مايل پرواز کرديم که يکمرتبه صداي سروان شريفي با هيجان و هراس در راديوي ما پيچيد که ميگفت :
بچهها ميگ ! بچهها ميگ !
صداي او تا چند لحظة ديگر نيز در راديو به گوش رسيد ، ولي پس از گفتن چهار پنج بار « ميگ ، ميگ » قطع شد . حدس زدم که او را با موشک زده باشند ، سه بار پي در پي او را صدا زدم ، ولي جوابي نشنيدم . عباسيان نيز او را صدا ميزد ؛ اما هيچ صدايي از او به گوش نميرسيد .
چند مايلي جلوتر آمديم . رفتهرفته از غلظت ابرها کاسته ميشد . درة عميقي را جلو خود ديدم ، براي اينکه از دست ميگهاي عراقي در امان باشم ، خود را به عمق دره کشاندم و به مسيرم ادامه دادم . شمارة 2 را گم کرده بودم . از لابهلاي درهها تا نزديک مهاباد در ارتفاع پست پرواز کردم . شمارة 2 در نزديکي مرز اوج گيري کرده و ارتفاع خود را به 25 هزار پا رسانده بود و با 200 پوند بنزين – که براي هواپيما اينمقدار خيلي ناچيز است – به سلامت هواپيما را روي باند نشانده بود . پس از آن ، من نيز در حالي که بنزينم به 400 پوند تقليل يافته بود ، هواپيما را نشاندم .
شريفي از اين پرواز برنگشت و از سرنوشت او هيچ اطلاعي در دست نبود ، پس از نوشتن گزارش پرواز ، قرار شد براي پيدا کردن او در منطقهاي که صدايش قطع شده بود ، اقدام شود . اما علي رغم اين کار ، هيچ اثري از او به دست نيامد . از اينکه يکي از دوستان خلبان را در اين پرواز از دست داده بودم ، ناراحت بودم . تازه به منزل رسيده بودم که همسر سروان شريفي سراسيمه زنگ در خانة ما را به صدا درآورد . ميخواست از سرنوشت شوهرش خبري به او بدهم . مانده بودم به او چه بگويم . براي اينکه ايشان را از نگراني درآورم ، دروغي مصلحت آميز جور کردم . او نيز کمي آرامش پيدا کرد و راهي منزل شد .
روز بعد ( 29/9/59 ) به من و ستوان بيگ محمدي مأموريت داده شد تا روي نقطهاي که صداي شريف قطع شده بود ، به گشت زني بپردازيم ، شايد از ايشان اثري بيابيم . علي رغم اينکه 90 در صد حدس ميزدم شريفي شهيد شده باشد ، ول چون دستور فرمانده پايگاه بود ، بايد اجرا ميکرديم .
به پرواز درآمديم و به سمت نقطة مورد نظر رفتيم . نزديک به پانزده دقيقه در منطقة رانية عراق گشت زديم ، ولي هيچ اثري از شريف و هواپيمايش نيافتيم . اين مدت گشت زني ، آن هم در يک محدودة مشخص ، هر چند مخاطره آميز بود ، ولي نميتوانستيم نسبت به سرنوشت دوست و همکارمان بيتفاوت باشيم .
مأيوس و نگران برگشتيم . در حين بازگشت به پايگاه ، دو هدف نسبتاً مهم را شناسايي و پس از فرود ، گزارش کرديم . قرا شد که در پروازهاي بعدي به آن دو نقطه حمله کنيم .
هدفهاي شناسايي شده در پرواز قبلي ، نيروهاي گسترش يافته دشمن بودند که در منطقة رانية عراق مستقر شده بودند . چهارمين روز از زمستان سال 59 ، من به همراه سروان بقايي قرار گذاشتيم در صبح خيلي زود که نيروهاي دشمن در خواب هستند ، به آنها حمله کنيم . دو فروند هواپيماي « اف 5 » را به اندازة چهار فروند مهمات زده بودند . اين نخستين باري بود که از اول جنگ تا آن روز به هواپيماي ريز جثهاي مثل « اف 5 » اين قدر مهمات سوار کرده باشند .
البته تا حدودي هم آزمايشي بود تا اگر جواب داد ، در مأموريتهاي بعدي از اين شيوه استفاده شود .
نوع بمبهايمان طوري بود که من ميبايست در ارتفاع پايين هدف را ميزدم و شمارة 2 اوج ميگرفت و بمبهايش را رها ميکرد . هواپيماهاي مسلح را که بيش از ظرفيت معمول ، سنگين شده بودند . به ابتداي باند هدايت کرديم و با جلو دادن دستة گاز موتور ، نالة هواپيماها که از سنگيني وزن آنها حکايت ميکرد ، در سکوت صبگاهي پيچيد و در دل آسمان غوطه ور شديم .
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود و هوا هم زياد مناسب نبود . مرز را رد کرديم و وارد خاک عراق شديم . به محض ورود به آسمان دشمن ، صدايي نامأنوس در راديوي هواپيما پيچيد :
برگرديد ! برگرديد ! ميگها آمدند . زود باشيد به سمت چپ گردش کنيد !
خدايا اين چه صدايي است ؟! چه کسي است که اين هشدار را ميدهد ؟! صدا ناآشنا و مشکوک مينمود . لحظهاي تأمل کردم ، شک مرا برداشته بود ، نکند رادار خودمان باشد . مردد مانده بوديم که ادامه بدهيم يا برگرديم ؛ اما نيرويي دروني ، گويا ما را به جلو فرا ميخواند . بي توجه به آن صداي دلهرهآميز مسير پيشروي به هدف را پي گرفتيم .
بخشي از مسير ، هوا بسيار ابري بود ، بناچار از داخل ابرها عبور کرديم . براي چند لحظه شمارة دو مرا گم کرد ، ولي من او را ميديدم و مطمئن بودم که مسير را درست طي ميکند . هنوز اضطراب ناشي از شنيدن آن صدا به کلي از وجودمان زايل نشده بود . با نگراني به سوي هدف رفتيم و آن را يافتيم . هواپيماها را در وضعيت مطلوب براي بمباران قرار داديم .
وقتي بمبهايم را به سمت هدف رها کردم ، هواپيما در حالت بدي قرار گرفت و نزديک بود به زمين اصابت کند . آن قدر به زمين نزديک شده بودم که همه چيز را تمام شده پنداشتم . براي لحظهاي چشمانم را بستم و با دنيا و هر آنچه در آن هست وداع کردم . اما از جايي که خدا خواست زنده بمانم ، هواپيما 7 جي مثبت و يک جي منفي کشيد و از حالت شيرجه خارج شد .
پس از خروج از اين حالت سخت که نجات من از آن وضع به يک امداد غيبي شبيه بود و الطاف خداوندي را در آن دخيل ميدانستم ، شمارة 2 را صدا کردم . ايشان نيز بمبهايش را روي دشمن رها کرده بود و آمادگياش را براي برگشت به پايگاه اعلام کرد . آن روز ، پرواز پرثمري را انجام داديم و به سلامت به پايگاه بازگشتيم .
پس از فرود ، موضوع هشدار راديويي مبني بر وجود ميگهاي عراقي را با مسئولان در ميان گذاشتيم . ولي آنها اظهار بياطلاعي کردند . تازه فهميديم ، صدايي که ما را به بازگشت فرا ميخواند ، عوامل دشمن بوده و از اين که به آن توجهي نکرده بوديم ، خوشحال شديم .
شب شده ، براي اينکه با خبر شويم که آيا عراق از بمباران آن روز خبري پخش ميکند يا نه ، راديو را روشن کرديم . اتفاقاً اعلام کرد ، ولي تعداد تلفات را 18 نفر کشته برشمرد . در صورتي که بعداً مطلع شديم از آن تيپ گسترش يافته 204 نفر کشته و مجروح شده بودند .
به هر حال ، آن روز نيز گذشت و خدا را شکر گزارم که هنوز زنده هستم و توفيق خدمت به اسلام و کشور عزيزم را دارم
چرخش خدايي
در عمليات والفجر 8 ، از طرف شهيد بابايي مسئول دستة پروازي بودم . روز سوم يا چهارم آزاد سازي فاو بود . عراقيها جلو نيروهاي پيادة ما مقاومت ميکردند و آمادة حمله شده بودند . در همان ايام ، نزد برادر رحيم صفوي – فرمانده وقت نيروي زميني سپاه – رفتم . ايشان گفتند :
شما چکار ميتوانيد بکنيد ؟
هر چه شما بخواهيد ، انجام ميدهيم .
آن روز ، پس از مشخص شدن هدف ، با گروهم پرواز کردم . من آخرين هواپيماي دسته بودم که از زمين بلند شدم .
وضع آشفتهاي بود . از هر طرف ، گلوله ميباريد . هر کدام از هواپيماها که ميرفتند ، صدمه ديده ، برميگشتند .
من صدمه ديدن يکي از هواپيماهاي خودي را ديدم . آن هواپيما را « سروان اسدزاده » هدايت ميکرد . ناگهان آتش گرفت و در حالي که از مسير منحرف شده بود ، با سر به زمين خورد و اسدزاده درجا به شهادت رسيد . با اين خبرها ، شيطان وسوسة برگشتن را در دلم راه ميداد ، ولي ايمان به خدا تقويتم ميکرد . به هر حال ، با سرعت خيلي زياد از اروند رد شدم .
ناگهان در عمق 10 کيلومتري خاک عراق ، موشکي به هواپيمايم چنگ کشيد . باک مرکزي هواپيما کنده شد و به سر بال هواپيما چسبيد .
فکر نميکنم تا الآن چنين حادثهاي اتفاق افتاده باشد . با ديدن اين حالت ، شروع کردم به خواندن آية …. و از اهل بيت (ع) کمک خواستم . بمبهاي خود را رها کردم .
در اين فکر بودم که بيرون بپرم يا نه . هواپيما از کنترل خارج شده بود . در همين افکار دست و پا ميزدم که ناگهان حس کردم هواپيما در کنترل من است . پرندهام چرخشي 180 درجه کرد و متوجه شدم با سرعت کم و در ارتفاع پايين ، به سمت پايگاه در حرکت هستم . برايم عجيب بود ! خودم هم نفهميدم چطور هواپيما سريع چرخيد و برگشت . به هر حال ، با يک موتور ، سالم و آرام روي باند نشستم .
وقتي پياده شدم ، زير هواپيما را نگاه کردم . ديدم سوراخي حدود نيم متر – زير هواپيما – ايجاد شده و موتور سمت چپ هم به طور کلي منهدم شده است . اين سالم برگشتن را من ، جز با امداد غيبي تفسير نکردم . آن حادثه ، تأثير زيادي بر روحم گذاشت .
لینک کپی شد
نظر شما
