آثار شهيد - متن کتاب "آغازي بر يک پايان " (بخش پنجم)
سدره المنتهي مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است ، عقل بي اختيار . اما قلمرو آل کسا ، ساحت امانتداري و اختيار است و جبرائيل را آنجا بار نمي دهند که هيچ ، بال مي سوزانند . آنجا ساحت اني اعلم ما لا تعلمون است ، آنجا ساحت علم لدني است ، راز داري خزاين غيب آسمان ها و زمين ؛ آنجا سبحات فناي في الله است و بقاي بالله ،و مرد اين ميدان کسي است که با اختيار ، از اختيار خويش در گذرد و طفل اراده اش را در آستان ارادت قربان کند … و چون اينچنين کرد ، در مي يابد که غير او را در عالم اختيار و اراده اي نيست و هر چه هست اوست .
اما چه دشوار مي نمايد طي اين عرصات ! آنان که به مقصد رسيده اند مي گويند ميان ما و شما تنها همين «خون » فاصله است ؛ تا سدره المنتهي را با پاي عقل آمده اي ، اما از اين پس جاذبه جنون تو را خواهد برد … طي اين مرحله ديگر با پاي اراده ميسور نيست ؛ بال مي خواهد ، و بال را به عباس مي دهند که دستانش را در راه خدا قربان کرد .
اين حسين است که عرصات غايي خلات تکويني انسان را تا آنجا پيموده است که ديگر جز جان ميان او و مقصود فاصله نيست . آنان که با چشم ظاهر مي نگرند او را ديده اند که بر بالين علي اکبر علي الدنيا بعدک العفا گفته است و بر بالين قاسم عز و الله علي عمک ان تدعوه فلا يجيبک او يجيبک ثم لاينفعک و اکنون بر بالين ابي الفضل عباس مي گويد : الان انکسر ظهري و قلت حيلتي ، اما حجاب هاي نور را نمي بينند که چه سان از هم دريده و رشته هاي پيوند روح را به ماسوي الله چه سان از هم گسسته ! نه ماسوي الله ، که اينجا کلام نيز فرشته سان فرو مي ماند .
مردانگي و وفاي انسان نيز به تمامي ظهور يافت و آن قامت مردانه عباس بن علي با دستان بريده بر شريعه فرات ، آيتي است که روح از اين منزلگاه نيز گذشته است و عجيب آن است که آن باطن چگونه در اين ظاهر جلوه مي کند . بعدها ام البنين (ع) در رثاي عباس سرود :
يا من راي العباس کر علي جماهير النقد و وراه من ابناء حيدر کل ليث ذي لبد
…
دستان عباس بن علي قطع شده بود که آن ملعون توانست گرز بر سر او بکوبد . اما تا دستان ظاهر بريده نشود ، بال هاي بهشتي نخواهد رست . اگر آسمان دنيا بهشت است ، آسمان بهشت کجاست که عباس بن علي پرنده آن آسمان باشد ؟
فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمده اند و متهوت از تجليات علم لدني انسان . به سجده در افتاده اند تا آسمان ها و زمين ، کران تا کران به تسخير انسان کامل در آيد و رشته اختيار دهر به او سپرده شود ؛ اما انسان تا کامل نشود ، در نخواهد يافت که دهر ، بر همين شيوه که مي چرخد ، احسن است . چشم عقل خطابين است که ميپرسد : اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفک الدماء … اما چشم دل خطاپوش است . نه آنکه خطايي باشد و او نبيند .. نه ! مي بيند که خطايي نيست و هر چه هست وجهي است که بي حجاب ، حق را مي نمايد . هيچ پرسيده اي که عالم شهادت بر چه شهادت مي دهد که نامي اينچنين بر او نهاده اند ؟
منشور تجديد عهد هنر
مقدمه :
همة اولياي خدا در عصر خويش و در ميان معاصران خويش غريب بودهاند و واي بر ما اگر اين ولي خدا نيز در ميان ما غريب باشد . و مگر نيست ؟ آيا ما به راستي دريافتهايم که او کيست و چه ميگويد ؟ آيا ما به راستي سر به فرمان او سپردهايم و ديگر خودي در ميانه باقي نمانده است ؟ ما را با فلک زدگان راهي طريق هوي و هوس کاري نيست . آنان اين کشتي طوفان زدة اقيانوس بلا را جزيرة غفلتي انگاشتهاند ، امن و امان ،جاودانه و بيتاريخ . مگر اين سفينة خاکي در دل اين آسمان لايتناهي که محضر خداست به ناکجا آبادي بي خدا رسيده است ؟ مگر باد شرطة مرگ برخاسته است و ديگر کسي نميميرد ؟
روي سخن ما با آنان است که هنوز محفل انس را رها نکردهاند ، آنان که هنوز دغدغة مرگ و معاد دارند و در انتظار موعودند . واي بر ما اگر اين ولي خدا نيز در ميان ما غريب باشد … و مگر نيست ؟
مگر نه اينکه ما در انتظار بوديم ، در انتظار طالوتي که در اين عصر حاکميت سفلگان علم ستيز بردارد با جالوت ، در انتظار پير فرزانهاي که در اين عصر جاهليت ثاني ، از باطن اين ظلمات راهي به چشمة حيات بيايد ؟ او آمده است ، آن که مردانگي طالوت را با فرزانگي خضر جمع دارد . اما آيا ما را آن اطاعت و شجاعت هست که در کار او صبر ورزيم و در برابر امرش عصيان نکنيم ، هرچند با عقل ما سازگار نباشد ؟ آيا آنچه ميان ما و او ميگذرد مصداق اين سخن خضر با موسي نيست که فرمود : … ما نيز در مقام حرف همچون موسي خواهيم گفت : … و اما در مقام عمل چه خواهيم کرد ؟
چه کردهايم ؟
امام را با هنرمندان سخني بود که شنبه نهم مهرماه شصت و هفت در روزنامهها به چاپ رسيد و مگر نه اينکه ما آن پيام را به فراموشخانههاي سهل انگاري و غفلت خويش انداختيم و ديگر از آن جز اشاراتي پراکنده ، اين سوي و آن سوي ، در ميان نيامد ؟
اصل سخن ايشان در آن پيام ، ميثاقي بود که ميان هنر و مبارزه بسته بودند و چه بسا در ميان غير مؤمنين کساني انديشيدند که اين سخن از سر ناآشنايي با ماهيت هنر برآمده است . اگر نه ، هنر که آزاد است و در خدمت سياست درنميآيد !
و ما نيز که سر باختگان آستان ولايت هستيم و از شأن گران اين عبد صالح خدا در تاريخ باخبريم ، نه آن کرديم که شايستة کلام حضرت ايشان است . تسليم روزمرگيها و دلمردگيها ، نشستيم و دم بر نياورديم و گذشت . و هر چند اکنون آمدهايم تا عذر تقصير بخواهيم ، اما از حق ناگذشته ،بايد بگوييم که اين ولي خدا نيز در ميان معاصران خويش غريب است … و اگرچه ميکوشد که به مصداق … کلام خويش را تا مرتبةعقل ما پايين بياورد ، اما با اين همه ، سخنش غريبانه و مظلومانه در بازار تيتر درشت روزنامهها و مجلهها ميماند و به عمل درنميآيد . چه بسا کساني هم باشند که جلوهفروشيهاي نفس خويش را به حساب پيام امام بگذارند و به خيال خام ، مردم را بفريبند .
به هر تقدير ، بايد که سر باختگان آستان ولايت از اين همه بياعتنايي و غفلت و ناسپاسي عذر تقصير بخواهند ، تا خداوند دريغ نکند آن نعمتي را که بعد از قرنها به آدميزادگان روي کرة زمين عنايت فرموده است .
وجود مقدس حضرت امام مصداق .. است در اين مبارکه که … مبادا که غفلت کنيم و از عهدة شکر بر نياييم … که بر ما نيز همان خواهد رفت که بر بني اسرائيل رفت .
خداوند اين عبد صالح خويش را به اين عصر بخشيده است تا يک بار ديگر آدم در وجود او با حق تجديد ميثاق کند و تاريخ فردا عرصة اين تجديد ميثاق باشد . کلام امام منشور اين تجديد عهد است ، مسطورهاي که تقدير آيندة اين عصر در آن منطوي است . هنر و هنرمندان را نيز شايستهآن است که قدر نعمت باز شناسند و طريق توبة خويش را از اين مسطورة مبارک بيابند .
در منظر پيام حضرت امام به مناسبت تجليل از هنرمندان متعهد ، آنچه که بيش از همه در چشم مينشيند ، ميثاقي است مبارک که حضرت ايشان ميان هنر و مبارزه برقرار ساختهاند ، تا آنجا که فرمودهاند :
تنها به هنري بايد پرداخت که راه ستيز با جهانخواران … را بياموزد .
ولکن آيا اين ميثاق به نفي آزادي هنرمند نميانجامد و او را ناگزير از قبول سفارش نميکند ؟ آيا ايشان معتقدند که هنر ذاتاً و ماهيتاً عين تعهد سياسي و تبليغي است ؟ و يا نه ، تنها در اين مقطع خاص از سير تاريخي انقلاب اسلامي است که حضرت ايشان اين وظيفه را به مثابه يک تکليف براي هنرمندان متعهد قائل شدهاند ؟ و اگر هنر ذاتاً مبارزه جو نيست ، آيا اين تکليف ، هنر را به امري منافي ذات خويش ملتزم نميسازد ؟
و البته پيش از جواب گفتن به پرسشها ، بايد عرض کنيم که طرح پرسش ، نه در مقام شک و عصيان ، که در مقام تشريح فرمايش لازمالاتباع ايشان است و اگر نه ، ما را چه ميرسد که بال در بال روحالقدس بيفکنيم ؟ امام را که ميدانيم ، مظهر کمال غايي انساني است و بر آن معرج که او رسيده ، قلب به سرچشمة حکمت الهي اتصال دارد . پس کلام او عين حکمت است و نقص ، هر چه هست ، از ماست ؛ درماندگان زمينگيري که سخن را جز از طريق چون و چراهاي عقلاني درنمييابند . و اصلاً گيريم که ذاتاً ميان هنر و تعهد نيز پيوندي نبود – که هست – باز هم حکم ، حکم ايشان بود و ما هنر را در مقدم کلام حضرت ايشان قرباني ميکرديم و کار را به اهلش واميگذاشتيم … اما هنر عين تعهد و مبارزه است و اين مقاله بيشتر در جهت تبيين اين مدعا تحرير شده است .
تعبيرات حضرت امام و تصريحات مکرر ايشان بر تعهد هنر در برابر مبارزه با دشمنان اسلام ، بسا بيش تر از آن داراي صراحت است که بتواند مورد تأويل قرار گيرد . هنر در منظر امام ذاتاً و ماهيتاً امانتدار مبارزه با دشمنان دين است … و ديگر چه جاي ترديد ، آنجا که ايشان فرمودهاند :
هنري زيبا و پاک است که کوبندة سرمايه داري مدرن و کمونيسم خون آشام و نابود کنندةاسلام رفاه و تجمل ، اسلام التقاط ، اسلام سازش و فرومايگي ، اسلام مرفهين بيدرد ، و در يک کلمه اسلام آمريکائي باشد .
… و در اين عبارت ، اگرچه از يک سوي هنر را به وصف زيبايي و پاکي ستودهاند ، اما از سوي ديگر ، برخلاف مشهورات و مقبولات رايج در مجامع هنري ، زيبايي و پاکي را اموري دانستهاند که اصلاً به اعتبار تعهد و امانتداري وجود پيدا ميکنند . معناي اين سخن اين است که اگر هنري مبارزه جو نباشد ، لاجرم زيبا و پاک هم نيست . مگر ميان مبارزه و زيبايي و صفا چه نسبتي موجود است که امام اينچنين فرمودهاند ؟
تکليف هنرمندان نيز بالصراحه در انتهاي پيام معين شده است :
هنرمندان ما تنها زماني ميتوانند کوله بار مسئوليت و امانتشان را زمين بگذارند که مطمئن باشند مردمشان بدون اتکاء به غير تنها و تنها در چارچوب مکتبشان به حيات جاويدان رسيدهاند .
جلودار اين طريق نيز که به سوي استقلال و تحقق حقيقت کلمة لاالهالاالله ميرود ، شهدايي هستند که سرخي خونشان بر افق طلوع نشسته است و مدعيان هنر بيدرد را رسوا نموده است . پس هنر در منظر ايشان عين دردمندي است و همين دردمندي است که روح زيبايي و صفا را در هنر ميدمد .
…
آية مبارکة امانت انسان را امانتدار حق ميداند و اگر مدعيان اعتقاد دارند که بايد هنرمندان را از آن لحاظ که با هنر سروکار دارند از اين امانتداري مستثنا دانست ، بايد بر اين دعوي برهاني اقامه کنند . لفظ انسان در آية مبارکه کلي است و استثنا نميپذيرد و مگر نه اينکه هنرمند نيز پيش از آنکه هنرمند باشد انسان است ؟ و نه تنها هنرمندان ، که علما و فلاسفه را نيز نميتوان از اين امانتداري مستثنا کرد . وظيفة انسان رسيدن به مراتب کمال انساني است و اين وظيفهاي است که فراتر از آن که اين انسان هنرمند باشد يا سياستمدار ، عالم باشد يا فيلسوف ، مهندس باشد يا طبيب …
جهاد بابي از ابواب بهشت است ، و تقوا نيز . اما آيا هنر نيز مستقل از دين ، بابي است که انسان را به بهشت ميرساند ؟ علم چطور ؟ … تعالي انسان به سوي حق يک راه وصول و عروج بيشتر ندارد و آن هم دين است که معناي حقيقي خويش را در ولايت ميجويد . روح بشر براي وصول به مراتب متعالي کرامت انساني بايد که در عمل ، از پستيها و کثافات و تعلقات تنزه پيدا کند و اين حکمي است کلي که هنرمندان ، فلاسفه ، مهندسان و اطبا و سياستمداران را نيز شامل ميشود . مگر نه اينکه هنرمند وراي هنر خويش لاجرم انسان است ؟ و مگر نه اينکه وجود انسان عين تعهد و امانتداري است ؟
نظر و عمل انسان در اصل و منشأ يکي هستند و فعل انسان و کلام او عين اعتقادات اوست ، مگر آنکه او را مجبور ارادهاي ديگر و يا مقهور موجباتي فرض کنيم که مقتضاي حيات اوست . نميخواهيم ميان صدور بالاراده و صدور بلااراده تفاوتي نگذاريم و يا اثر عادات و ملکات را از آن حيث که حجاب ميان نيت و عمل واقع ميشوند انکار کنيم ؛ ولکن در تفکر مرسوم معمول است که عمل انسان را محکوم موجباتي ميدانند که از جانب تاريخ ، جغرافيا ، طبيعت و يا جامعه بر او حمل ميشود . فيالمثل ، در جست و جوي منشأ و معناي اشعار حافظ ( قدس سره ) روي به تاريخ ميآورند و جغرافيا و احوال مردم زمان او … و معالاسف ، تاريخ را نيز با همان معلومات سخيفي تفسير ميکنند که در اين عصر مرسوم و رايج است ، حال آنکه حافظ ( قدس سره ) مقيم مقام ولايت است و اينان از موجبيتها در گذشتهاند و نه تنها محکوم موجبات تاريخي و جغرافيايي و طبيعي و اجتماعي عصر خويش نيستند ، بلکه اصلاً تاريخ معناي حقيقي و صيرورت خويش را در وجود آنان پيدا ميکنند . غايت کمالي انسان در آن است که از موجبيتها و تعلقات درگذرد و مصداق معناي خليفهالله واقع شود . خليفهالله محکوم تاريخ نيست که هيچ ، خود باذنالله منشأ تحولات عظيم تاريخي است . به راستي اگر آيندگان در جست و جوي منشأ نظريات حضرت امام خميني به افکار رايج اين روزگار مراجعه کنند چه خواهند يافت ؟ وقتي ايشان خود منشأ و مصدر عظيمترين تحولاتي هستند که در تاريخ اين روزگار رخ ميدهد ، ديگر چگونه ميتوان اعتقادات ايشان را تابع و محکوم فرهنگ امروز و معتقدات مرسوم دانست ؟
انسان در آنکه به دنيا بيايد و يا نيايد مخير نيست و چون پاي به دنيا ميگذارد ، حيات او ملازم با جاذبهها ، دافعهها و نيازهايي است که خواسته يا ناخواسته بر وجود او تحميل شدهاند . چه کند با طبيعت حيوانيش و آن غرايز لجام گسيختهاي که او را به سوي لذت جويي ، جلوه فروشي و تسلط بر ديگران ميکشاند ؟ چه کند با موجبات و مقتضيات آن جامعه و خانوادهاي که ناخواسته پاي در آن نهاده است ؟ چه کند با مقتضيات زمان ؟ چه کند با تاريخ و آن صيرورت محتومش ، روز و شب و ماه و سالش ، و همة آن اقتضائات ناخواستهاي که همراه آن است ؟ … وجود انسان از آن حيث که لاجرم طبيعي ، اجتماعي ، تاريخي و يا جغرافيايي است ، ملازم است با تعلقاتي متناسب با نيازهاي حياتياش .
انسان فيحد ذاته نيز ضعيف و حريص و عجول و هلوع و ولوع و کفور و کنود و ظلوم و جهول است ، اما همچنان که اين نقايص ذاتي نميتواند محملي براي گريز از تعهد و امانتداري باشد ، موجبات حياتي بشر نيز نميتواند بهانة اين فرار قرار بگيرد ، چرا که انسان در اصل خلقت خويش مختار است و اين اختيار فراتر از همة موجبيتهايي است که ملازم با حيات ناخواستة اوست . آن چه کنمها نيز فينفسه بر همين اختيار دلالت دارند .
ميپرسند : کدام اختيار ، آنجا که هر چه هست کشش گناه استو کوشش نفس اماره و آن همه اميال و اشواق ملازم با بدن حيواني ؛ کدام اختيار ، آنجا که اصلاً غفلت ملازم لاينفک حيات دنيايي است ؟ کدام اختيار آنجا که گناه ، سهلالوصول و شيرين است و حق ، صعب و تلخ ؟
جواب را بايد در فطرت بجوييم و آن پيمان ازلي که … که اگر از آن سوي ، مختصات طبيعي ، اجتماعي ، تاريخي و جغرافيايي ، اقتضائات و موجباتي ناخواسته دارد ، لکن از اين سوي ، نفس در عمق فطرت خويش بدان ميثاق ازلي متعهد است و فجور و تقوا را به الهام فطري از يکديگر باز ميشناسد و جاذبهاي نيرومند او را از درون به سوي حق ميکشاند ، به سوي عبادت و تحميد و تقديس .
آري ، اين هست که انسان در اصل خلقت خويش بر حق شهادت ميدهد و آن که ميخواهد خلاف تعهد باطني خويش عمل کند ، بايد که اين شهادت فطري را انکار کند و سرزنشهاي نفس لوامه را ناشنيده انگارد .
پس انسان مختار است و موجبيتها را نبايد با جبر و اجبار اشتباه کرد و اگر اين اختيار وجود نداشت ، تعهد و مسئوليت و امانتداري و ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ معنايي نداشت . آن عهد ازلي ميثاق فطرت است و اين امانت را نيز انسان با همان ميثاق برگرده گرفته است . هنرمندان نيز از آن لحاظ که انسان هستند ، عهده دار اين بار امانتند و نميتوانند آن را بر زمين بگذارند ، چه بخواهند و چه نخواهند . انسان مختار است ، اما در قبول يا رد اين اختيار مختار نيست ؛ مجبور است که مختار باشد و با اين اختيار ، امانتداري و تعهد نيز همراه است و بر اين اساس ، هيچ داعيهاي از هيچ کس بر انکار تعهد پذيرفته نيست .
براي آنان که ميان مبارزه و جنگ و جهاد و حقيقت اسلام نيز نسبتي حقيقي نميبينند بايد عرض کنم که همين ميثاق فطري است که با زهم انسان را در برابر جهاد اکبر و اصغر متعهد ميدارد . انسان در مبارزه ميان حق و باطل به کمال ميرسد ، چه در درون خويش که جهاد اکبر باشد و چه بيرون از خود که جهاد اصغر … و هنرمندان نيز ازآن لحاظ که انسانند بايد در کشاکش اين مبارزه به کمال هنري خويش دست يابند . جنگ ممکن است که باشد يا نباشد ، اما مبارزه تمامي ندارد . تحقق اسلام در جهان و برقراري عدالت در گرو مبارزة حق و باطل است . جهاد حافظ بقاي ساير اصول و فروع دين است و آنان که اين معني را نميپذيرند ، يا بايد بشر را در اين فلاکتي که بدان گرفتار آمده است رها کنند و بگذارند تا ظلم و جور و شرک و فساد بنيان حيات معنوي او را از ريشه براندازد و يا وضع کنوني بشر را مودي به عدل و صلح و صفا بدانند و منتظر باشند تا استمرار همين وضع به استقرار عدالت و صلح حقيقي بر سطح کرة زمين منتهي شود .
لکن وضع کنوني بشر باتلاقي است که هر چه بيشتر تلاش کند بيشتر از پيش در آن فرو خواهد رفت . مبارزه از لوازم و ضرورتهايي است که بيآن ، شريعت هرگز به غايات خويش دست نمييابد و به فرمودة قرآن ، اگر نبود اينکه بعضي در برابر بعضي ديگر به دفاع برميخيزند ، بدون ترديد صومعه و مصلا و معبد و مسجدي در پشت کرة خاک باقي نميماند و ياد خدا يکسره فراموش ميشد و فساد زمين را فرا ميگرفت .
تاريخ جهان در حقيقت تاريخ فعليت يافتن و ظهور ماهيت حقيقي انسان است و جهاد اصغر ، يا مبارزة بيروني ، جلوة همان مبارزهاي است که او در درون خويش با شيطان دارد . و همچنان که اگر درون خود را به شيطان واگذارد ظلمات کفر و شرک بر سراسر وجودش غلبه خواهد يافت ، در واقعيت خارج نيز اگر مبارزهاي نباشد سراسر کرة زمين به حاکميت شياطين انس و جن در خواهد آمد . و مگر اينچنين نشده است ؟
بر اين اساس ، بايد پذيرفت که آن عهد ازلي … متضمن اين پيمان نيز باشد ، پيماني که آدميزاد را در برابر نصرت دين خدا و مبارزه با دشمنان دين متعهد سازد . انسان امروز مايل است که خود را از اين تعهد آزاد بينگارد تا بي دغدغة مرگ و معاد ، بهشتي زميني در اين دار فنا براي خويش بنا کند ، اما به صرف اين تمايل ، حقيقت وجود انسان تحول نمييابد و سنتهاي مقضي الهي نيز تغيير و تبديل نخواهند پذيرفت .
مطلب از جوانبي ديگر نيز قابل بررسي است . آن که ميگويد : من به هيچ چيز تعهد ندارم ، آيا او لاجرم نسبت بدين سخن خويش نيز متعهد نيست ؟ آن که ميگويد : هنر از تعهد مبراست ، آيا با اين سخن لااقل هنر را نسبت بدين تبرا متعهد نميداند ؟
هنر از حيث محتوا نوعي معرفت است و از اين قرار ، عين حکمت و عرفان . پس چگونه ميتوان مظاهر مختلف حيات انسان را ، علم و حکمت و هنر و فلسفه و دين را ، آنچنان که امروز معمول است از يکديگر جدا کرد ؟
هنرمندان هرگز در جست و جوي حکمت نيستند . آنها تنها سعي دارند که در تکنيک کار خويش مهارت بيشتري پيدا کنند . ولکن آنچه در تکنيک و قالب کاري هنري آنها به مثابه محتوا اظهار ميشود چيست اگر حکمت نيست ؟ ميگويند : ما احساسات خويش را بيان ميکنيم . اما مگر ميان احساسات انسان و اعتقادات او هيچ نسبتي نيست ؟
اين توهم ناشي از يک اشتباه حکمي يا فلسفي است که در اين عصر رخ داده است . معمول است که انسان را به دو ساحت مجزا و مستقل از يکديگر تقسيم ميکنند : عقل و احساس . آنگاه علم را متعلق به ساحت عقل ميپندارند و هنر را متعلق به ساحت احساس ، و نسبت و رابطة ميان عقل و احساس را نيز مغفول باقي ميگذارند . ساحت نظر و ساحت عمل را نيز از يکديگر مجزا کردهاند و ميان آن دو شکافي آنچنان عظيم انداختهاند که هرگز پر نميشود ، حال آنکه نظر و عمل انسان در اصل و منشأ مشترکند و اگر نه ، هيچ عملي را نميتوان منتسب به کسي دانست . آيا ميتوان اين امر بديهي را انکار کرد که هر کسي مسئول اعمال خويش است ؟
از منطق نميتوان انتظار داشت که امور را از يکديگر انتزاع نکند و اعتبارات مختلفي براي واقعيت قائل نشود . خطاي کار از آنجا آغاز ميشود که براي اين اعتبارات و انتزاعات ، مستقل از يکديگر ، قائل به اصالت و حقيقت شويم … اين خطاست که به اتميسم منطقي منتهي ميشود و علم و حکمت و فلسفه و سياست و دين ، يعني مظاهر مختلف حقيقت واحد ، به مثابه حقايقي مستقل از يکديگر اعتبار ميشوند و اشتراک و اتفاقشان در اصل و منشأ مورد غفلت قرار ميگيرد . خطايي نيست اگر عقل ظاهر به انتزاع ماهيت از وجود بسنده کند ، اگرچه در نفسالامر ، وجود و ماهيت عين يکديگرند ؛ ولکن خطا آنجاست که براي اين اعتبار ذهني محض ، به اشتباه ، اصالتي در وجود قائل شويم و فراموش کنيم که اصلاً وجود و ماهيت دو اعتبار ذهني مربوط به منطق و فلسفه هستند و در نفسالامر چيزي به اسم ماهيت مستقل از وجود ، موجود نيست .
اشتباهي که بسيار غريب مينمايد اما معالاسف رخ داده است اين است که بشر براي اعتبارات ذهني خويش ، در واقعيت خارج حقايقي مستقل از يکديگر قائل شده است ، با غفلت کامل از اين امر که اين اعتبارات صرفاً ذهني و منطقي هستند و عالم ، با همة تحولات و تغيير و تبدلات خويش ، داراي حقيقتي ثابت و واحد و لايتغير است و همين حقيقت است که در دين ظهوري تمام و کمال دارد و در علم و فلسفه و حکمت و هنر نيز به انحاي مختلف ظهور يافته است . پس دين جامع همة مراتب و مظاهر ديگر حقيقت است و رابطة آن با علوم و معارف و هنر نه عرضي ، که طولي است .
علامة شهيد استاد مطهري هنر را نوعي حکمت ذوقي دانسته است و اين سخن در بارةهنر ، لااقل از حيث محتوا ، عين حقيقت است . پس بار ديگر بپرسيم که آنچه توسط تکنيک و در قالب کار هنري به مثابه مضمون و محتوا بيان ميشود ، چيست اگر حکمت و معرفت نيست ؟ به راستي در قالب اين شعر چيست که اظهار شده است ؟
..
آيا صرفاً بيان احساسات است که شاعر را واداشته تا کسب و اختيار را در برابر ميراث ازلي فطرت قرار دهد و جذبة عشق حق را امري فطري بداند ؟ آيا اين شعر متضمن بيان معرفت شاعر نسبت به عالم آفرينش نيست ؟
شکي نيست که معرفت شهودي هنرمند نسبت به عالم با احساساتي لطيف و عارفانه نيز همراه است که در اثر هنري تجلي پيدا ميکند . ميان احساسات و عقل و اعتقادات انسان نيز در اصل و منشأ اشتراک و اتحادي است که معالاسف در فرهنگ رايج جهاني مغفول واقع شده است . بر مبناي اين خطاي عام ، هنرمند اگرچه سعي دارد خوب احساس کند ، اماميان احساس خويش و حکمت و معرفت رابطهاي نميبيند و اينچنين ، آنچه که بيش از هر چيز در سير تاريخي هنر مدرن مشهود است تلاشي است در جهت استغناي فرم و قالب از مضمون و محتوا ، که البته اين تلاش جز در بعضي از آثار متأخر که به فرماليسم محض انجاميده است ، هرگز در هيچ يک از هنرها به تمامي محقق نشده ، چرا که از اصل بر يک خطاي حکمي يا فلسفي مبتني است و آن اينکه هرگز امکان انتزاع قالب و محتواي هنر از يکديگر ، جز در عالم خيال و اعتبار ، ممکن نيست .
انتزاع عقل و احساس از يکديگر نيز در نفسالامر جايي ندارد و آنچه در هنر تجلي مي يابد حقيقت است ، گذشته از آنکه اصلاً خطاست اگر وجود انسان را منتهي به همين دو ساحت بدانيم .
حقيقت هنر نوعي معرفت است که در عين حضور و شهود براي هنرمند مکشوف ميگردد و اين کشف تجلي واحدي است که از يک سوي در محتوا و از سوي ديگر در قالب هنر ظاهر ميشود : … ماية اصلي هنر همين کشف ذوقي است که توسط خيال محقق ميشود ؛ اما در جست و جوي گريز از تعهد به اين دستاويز نيز نميتوان توسل جست ، چرا که خيال نيز حقيقتاً آزاد نيست .
اگر خيال را ماهيتي مستقل از اعتقادات هنرمند بود شايد ميتوانستيم هنر را بينياز از دين و حکمت و تعهد تنها در خود هنر معني کنيم ، اما مگر خيال مرتبهاي از مراتب نفس هنرمند نيست ؟ آيا خيال وجودي منفصل از روح و عقل هنرمند دارد که آزادانه به هر کجا که بخواهد بال گشايد ؟ خير ، خيال هنرمند نيز متصل به روح و نفس و عقل اوست و لاجرم پاي بستة اعتقاداتش . اگر اين قيد موجود نبود ، چه بسا که هر شيطاني ميتوانست خود را به مراتب علياي آسمان برساند و اسرار حق را کشف کند و لکن خيال مقيد به نفس هنرمند است که اگر در بند تعلقات دنيايي باشد ، خيالش نيز جز همين درک اسفل به جاي ديگري نخواهد رفت .
خيال آزاد نيست و در خاک اعتقادات و تعهدات و تعلقات آدمي پرورش مييابد ، خواه با اراده و خواه بلااراده . نفس انسان در هر مرتبهاي که هست آيينهاي است که صورتهاي همان مرتبه و مراتب پايينتر از خويش را در خود ميپذيرد و لاغير ، و خيال نيز عالمي از عوالم نفس است .
تخيل آزاد توهمي بيش نيست و صور خيالي پاي بستة روح هنرمند هستند و مقيد به وسعت و محدوديت آن .
البته خيال را نيز حقيقتي فراتر از افراد هست که از آن حقيقت هر کس را به مقتضاي وجودش نصيبي سزاوار بخشيدهاند . اگر روح هنرمند به وسعت عالم کبير باشد ، فضاي پرواز خيالش از فرش تا عرش است و هفت آسمان را به کرشمهاي در مينوردد ، اما اگر روح بندگي شيطان کند ، او را از آسمان به شهاب ثاقب ميرانند و جز به درکات اسفل دوزخ راهش نميدهند .
پس به راستي تخيل آزادي يعني چه ؟ و اين آزادي ، آزادي از چيست ؟
اين آزادي تخيل نيز گريزگاهي است که انسان امروز براي فرار از تعهداتي که ملازم با ذات و حقيقت وجود انسان است يافته ، و اگر نه ، به راستي کدام اثر هنري است که مبين يک عقيدة خاص نباشد ؟
هنر براي هنر عنوان توصيفي تلاشي است که سعي دارد هنر را بينياز از دين و حکمت و تعهد ، در خود هنر معنا کند ، اما مگر اين کار ممکن است ؟ آيا هنرمندان به خود اجازه نميدهند که در همة مسائل عالم وجود اظهار نظر کنند ؟ آيا اعتقادات هنرمندان نسبت به آفرينش جهان ، انسان ، اخلاق ، اجتماع و يا سياست در آثارشان ظهور نمييابد ؟
شايد در بعضي از انواع موسيقي و يا معدودي از سبکهاي نقاشي مدرن که توانستهاند به آبستراکسيون خالص و يا فرماليسم محض دست پيدا کنند ، معناي هنر براي هنر تا حدي محقق شده باشد . اما از اين استثنائات گذشته ، در کدام يک از هنرها امکان وفادار ماندن به اين اشعار – هنر براي هنر – موجود است ؟ آن هم در عصري که هنر به تمامي در خدمت پروپاگاند تجارتي و يا سياسي است .
هنرمندان با رغبت فراوان حاضرند در خدمت تبليغ صابون و پودر لباسشويي و … آفيشفيلمهاي سينمايي کار کنند ، اما چون سخن از صدور انقلاب و يا پشتيباني از رزم آوران ميدان مبارزه با استکبار جهاني به ميان ميآيد روي ترش ميکنند که : نه آقا ، قبول سفارش ، هنر را ميخشکاند ! اين کدام هنر است که براي پروپاگاند تجارتي فوران ميکند ، اما براي عشق به خدا ، نه ؟ آيا هنرمند با اين انتخاب ، نوع تعهد خويش را مشخص نکرده است ؟ حال آنکه آزادي حقيقي تنها در عشق به خداست و هنر آنگاه حقيقتاً آزاد ميشود که غايتش وصول به حق باشد ؛ هنر براي وصول به حق .
..
هنر اگر براي هنر نباشد ، براي هيچ چيز ديگري هم نبايد باشد جز عشق به خدا ، چرا که هر تعلقي جز اين ، وزر و وبال و غل و زنجيري است بر گردة روح که او را به زمين ميچسباند . اين را نيز بايد اذعان داشت که اگر هم توصيه و سفارش و شعار از بيرون وجود هنرمند بخواهد بر او تحميل شود ، به ناچار ذوق را خواهد کشت . تعهد هنرمند بايد از باطن چشمه سار هنر او بيرون بجوشد ، نه آنکه از بيرون چون لعابي نازک از رنگ بر هنر او بنشيند . غليان درد است که بايد پيمانة وقت هنرمند را پر کند و سرريز شود در هنر او ، نه آنکه هنرمند بيآنکه دردمند باشد بخواهد ذوق خويش را در خدمت سياست قرار دهد . هنري اينچنين ، هنر باسمهاي مارکسيستها و ايدئولوژيستهاست که نام هنر بر آن نچسب و بيمسماست .
هنرمند امروز از تعهد و پيام ميگريزد و يا تعهد خويش را در انکار تعهد و پيام ميجويد ، بيآنکه بداند و در اين معني انديشه کند که آيا گريز از پيام و تعهد و انکار آن ممکن است يا خير . هنر عين پيام و تعهد است و انتزاع اين دو از يکديگر و انکار نسبتي که مابينشان وجود دارد از اصل بيمعناست و محال … و عاقبت اين کار به جنوني مذموم ميانجامد ، چرا که هنر در اصل و ذات خويش عين حکمت و معرفت و تفکر است .
شايد در موسيقي که زباني مجرد و آبستره دارد نتوان اين تعهد را آنچنان که شايسته است تشخيص داد و بيان کرد ، اما در ساير هنرها که روي خطابشان با عقل سر و عقل دل است چطور ؟ در هنرهايي که با کلام سروکار دارند – همچون ادبيات و تئاتر و سينما … - از آنجا که امکان انتزاع کلام از نطق و عقل و معنا وجود ندارد ، عاقبت کار اگرچه به آبستراکسيون خالص و يا فرماليسم محض نميانجامد ، اما در سير به سوي تجدد و انکار تعهد ، آثار هنري ديگر نه تنها جلوههاي زيباي حقيقت نيستند ، بلکه منعکساتي کريه از نفسانيات جنون آميز و مکنونات دروني هنرمندان لاابالي خواهند بود .
اهل حق ميدانند که انکار تعهد در هنر ، چه در موسيقي و چه در هنرهايي که با تصوير و تجسم سروکار دارند و چه در هنرهايي که متوسل به کلام هستند ، در حد حرف باقي ميماند و به منصة عمل کشيده نميشود ، چرا که اصلاً در روي اين کرةخاک امکان پذير نيست که فعل انسان عين تعهدات او نباشد ، خواه اين فعل به حيطة هنر بازگردد و يا غير آن .
انسان در برهوت ميان دعوات نفس اماره و جاذبههاي عميق فطرت الهي سرگردان است و چه با آن عهد بندد و چه با اين ، الا و لابد که وجود او عين تعهدات اوست . آن که به ميثاق ازلي فطرت خويش باز نگردد ، لاجرم با نفس امارة خود عهد خواهد بست و اين هر دو ، تعهد است ؛ آن يک با خدا ، و اين يک با من ، که شيطان است . از اين دو حال نيز خارج نيست .
موسيقي نيز عين تعهد است و اگر چه عليالرسم ميگويند که موسيقي بازتاب مستقيم و مجرد احساس آدمي است ، اما مگر اين احساسات که توسط ساز يا صوت حسن بيرون ميتراوند از کجا فراهم آمدهاند ؟
اما ناگفته نگذاريم که گذشته از آن گرايش عامي که هنر امروز را به سوي آبستراکسيون و فرماليسم محض ميکشاند ، انکار تعهد در هنر از ديگر سوي امري منشأ گرفته از نيهيليسم و آتهايسم ملازم با روشنفکر مآبي و غرب زدگي است ، تا آنجا که تجدد گرايي عين کمال بشر انگاشته ميشود و از آن پس ، هر کس سخن از خدا بگويد ديگر از مسير ارتقايي تاريخ بشر دور ميافتد … در اينجا ديگر هر نوع تعهد مذموم نيست ؛ تنها تعهد نسبت به دين و دينداري مذموم است . در اينجا ديگر انکار تعهد با قصد اثبات تعهداتي خاص انجام ميشود : بي خدايي و ولنگاري . گريز از تعهد نيست مگر تعهد نسبت به بي دردي … و با اين سخن که هنر تنها نسبت به خويش متعهد است ، جز بي دردان چه کسي را ميتوان فريفت ؟
پس هنر اگر مجلاي آن شمسعالم افروز حقيقت باشد ، معرجي است براي تکامل و تعالي روح هنرمند ، و اگر نه ، حجاب اکبر است ، چنان که علم توحيد نيز اگر مستقل از حقيقت دين که وصول به مقام قرب و ولايت است انگاشته شود ، حجاب ظلمتي است سختتر و غليظتر از حجب ديگر . حقيقت هنر عين تعهد است و اصلاً معني ندارد که ما نخست اين دو را مستقل از يکديگر فرض کنيم و بعد بنشينيم و مجادله کنيم که اصلاً هنر تعهد و ميثاق ميپذيرد يا نه .
هنر اگر بار ديگر مجلاي آن حقيقت واحد و ثابت قرار بگيرد ، به اصل خويش رجعت خواهد کرد و امانتدار همان ميثاقي خواهد شد که در ازل انسان با خداوند بسته است . هنري اينچنين ذاتاً مبارزه جوست .
و اما از همان آغاز سخن ، حضرت امام ( .. ) لفظ هنر را از اين تنگ نظري مرسوم که گرفتار آن است خلاص کردهاند و آن را در معنا وسعتي بخشيدهاند که شايستةآن است .
در زبان ما هرگز هنر به معنايي که اين روزها مصطلح است به کار نميرفته است ؛ ارباب هنر ، ارباب کمال بودهاند و از همين روي کشتي شان را آسمان ميشکسته است ، حال آنکه هنر در معناي اصطلاحي آن ، نه به مفهوم کمال و فضيلت ، بلکه به مجموعة مساعي خاصي اطلاق ميگردد که توسط جماعت هنرمندان و منتزع از ساير مظاهر حقيقت در حيات بنيآدم انجام ميشود .
وسعتي که لفظ هنر در کلام قدسي حضرت امام يافته است بسا بيشتر از آن است که از لفظ هنر به معناي اصطلاحي آن دريافت ميشود ، حال آنکه مشتمل بر اين معنا نيز هست :
خون پاک صدها هنرمند فرزانه در جبهههاي عشق و شهادت و شرف و عزت ، سرمايه زوال ناپذير آنگونه هنري است که بايد به تناسب عظمت و زيبائي انقلاب اسلامي هميشه مشام جان زيبا پسند طالبان جمال حق را معطر کند .
مراد حضرت ايشان از هنرمندان فرزانه شهدايند ، يعني که هنر اصلاً و اولاً هنر زندگي است و هنر به معناي اصطلاحي بايد مظهر تجلي آن حقيقتي باشد که حيات انسان در آن کمال مييابد و اين تکرار حکيمانة همان تذکري است که پيش از اين در اين عبارت بيان فرمودهاند که :
شهادت هنر مردان خداست .
هنرمندان فرزانه آن رزم آوران برگزيدهاي هستند که جبهههاي عشق و شهادت و شرف و عزت از خون پاکشان رنگ گرفته است و شجرة هنر ، به مفهوم اصطلاحي آن ، اگر در اين خاک خون آلوده نبالد هنر نيست و نه آنکه هنر نيست بلکه عين بي هنري است ، و همان که گفتيم ، اصل آن است که هنرمند پيش از آنکه هنرمند است انسان باشد و بدان ميثاق ازلي که با حق بسته است وفا کند ؛ يعني مبارزه کند با شرک و کفر و طواغيت . و اگر اينچنين شد ، هنري که اين هنرمند فرزانه واسطة فيضان آن در عالم است . هنري خواهد بود شايستة اسلام ؛ و اگر نه ، نه .
هنر نحوي تجلي حقيقت است از آينة وجود انسان ، و تا پيش از قرون جديد هرگز ، اينچنين که هست ، به مثابه يک فعاليت جنبي و تجملي منتزع از صناعت و ساير مظاهر حيات طبيعي و اجتماعي بشر مورد توجه نبوده است آثار هنري گذشته هرگز با غايت يک تلاش خاص هنري خلق نشدهاند و هر چه هست ، آنها را نميتوان مستقلاً آثاري هنري ناميد . آنها مصنوعاتي هستند که اگر چه به کار زندگي ميآمدهاند و با همين قصد نيز ساخته شدهاند ، اما حسن و بهاء حق با واسطة انسان در آنها جلوه کرده است ، تا آنجا که حتي انسان امروز با همة غفلت و غربت و واماندگي و فلک زدگي خويش ، آن جلوات را باز شناخته و اين اشتباه را نکرده است که هنر را امري مختص به چند قرن اخير به شمار آورد . آثار هنري گذشته ، هر چه هست ،کاسه و کوزه و کتاب و شمشير و گليم و قالي و مسجد و مصلاست ، نه اشيائي که حد وجودي و تشخص ماهوي آنها اين باشد که آثاري هنري هستند و هيچ قصد و نيت و غايت ديگري در ايجاد آنها دخالت نکرده است .
در جهان آفرينش نيز طبعاً هيچ چيزي موجود نيست که فقط زيبا باشد و لاغير ، زيبايي وصف است براي اشياي ديگر ، نه آنکه خود نوعي وجود باشد . گل زيباست ، پروانه زيباست ، باغ و راغ زيباست ، طلوع و غروب زيباست ، اما نه آنکه اشيائي هم وجود داشته باشند که در پرسش از ماهيت آنها ، در جواب پرسش اين چيست ؟ بگويند : زيباست .
پيش از اين ، همة انسانها از اين حق برخوردار بودهاند که هر که هستند ، پيشه ور و يا صنعتگر ، کوزه گر ، کاتب و يا معمار ، … بتوانند در هنر به کمال غايي وجود خويش دست پيدا کنند ، نه آنکه اين حق تنها مختص به جماعت هنرمندان باشد و لاغير .
بيرون از اشتغالات هنري ، اکنون ماشين واسطهاي است که ميان بشر و صنع و خلاقيت او فاصلهاي جبران ناپذير انداخته است و ديگر هرگز در محصولات تکنولوژي امکان ظهور زيبايي و تجلي هنر موجود نيست . و بشر امروز هم خود به خود ديگر اين اشتباه را نميکند که محصولات کارخانههاي اتوماتيک را آثار هنري بنامد . هنر تا آنگاه در مصنوعات بشري امکان ظهور و تجلي داشت که انسان خود ، بي واسطة ماشين ، دست اندر کار صنع و خلاقيت بود .
اکنون هنر تنها به مثابه يک فعاليت جنبي و تجملي منتزع از ساير مظاهر حيات طبيعي و اجتماعي بشر وجود دارد ،اگرچه هنوز هم در غالب فرهنگها لفظ هنر را به معناي آن وجه باقي و ياغايت کمالي به کار ميبرند که حيات انسان در آن تعالي و تکامل مييابد . ميگويند : از هر انگشتش هنري ميريزد و يا دل شکستن هنر نميباشد … با اين معنا ، تنها هنر است که باقي است و جز آن هر چه هست هالک است .
اما چه دشوار مي نمايد طي اين عرصات ! آنان که به مقصد رسيده اند مي گويند ميان ما و شما تنها همين «خون » فاصله است ؛ تا سدره المنتهي را با پاي عقل آمده اي ، اما از اين پس جاذبه جنون تو را خواهد برد … طي اين مرحله ديگر با پاي اراده ميسور نيست ؛ بال مي خواهد ، و بال را به عباس مي دهند که دستانش را در راه خدا قربان کرد .
اين حسين است که عرصات غايي خلات تکويني انسان را تا آنجا پيموده است که ديگر جز جان ميان او و مقصود فاصله نيست . آنان که با چشم ظاهر مي نگرند او را ديده اند که بر بالين علي اکبر علي الدنيا بعدک العفا گفته است و بر بالين قاسم عز و الله علي عمک ان تدعوه فلا يجيبک او يجيبک ثم لاينفعک و اکنون بر بالين ابي الفضل عباس مي گويد : الان انکسر ظهري و قلت حيلتي ، اما حجاب هاي نور را نمي بينند که چه سان از هم دريده و رشته هاي پيوند روح را به ماسوي الله چه سان از هم گسسته ! نه ماسوي الله ، که اينجا کلام نيز فرشته سان فرو مي ماند .
مردانگي و وفاي انسان نيز به تمامي ظهور يافت و آن قامت مردانه عباس بن علي با دستان بريده بر شريعه فرات ، آيتي است که روح از اين منزلگاه نيز گذشته است و عجيب آن است که آن باطن چگونه در اين ظاهر جلوه مي کند . بعدها ام البنين (ع) در رثاي عباس سرود :
يا من راي العباس کر علي جماهير النقد و وراه من ابناء حيدر کل ليث ذي لبد
…
دستان عباس بن علي قطع شده بود که آن ملعون توانست گرز بر سر او بکوبد . اما تا دستان ظاهر بريده نشود ، بال هاي بهشتي نخواهد رست . اگر آسمان دنيا بهشت است ، آسمان بهشت کجاست که عباس بن علي پرنده آن آسمان باشد ؟
فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمده اند و متهوت از تجليات علم لدني انسان . به سجده در افتاده اند تا آسمان ها و زمين ، کران تا کران به تسخير انسان کامل در آيد و رشته اختيار دهر به او سپرده شود ؛ اما انسان تا کامل نشود ، در نخواهد يافت که دهر ، بر همين شيوه که مي چرخد ، احسن است . چشم عقل خطابين است که ميپرسد : اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفک الدماء … اما چشم دل خطاپوش است . نه آنکه خطايي باشد و او نبيند .. نه ! مي بيند که خطايي نيست و هر چه هست وجهي است که بي حجاب ، حق را مي نمايد . هيچ پرسيده اي که عالم شهادت بر چه شهادت مي دهد که نامي اينچنين بر او نهاده اند ؟
منشور تجديد عهد هنر
مقدمه :
همة اولياي خدا در عصر خويش و در ميان معاصران خويش غريب بودهاند و واي بر ما اگر اين ولي خدا نيز در ميان ما غريب باشد . و مگر نيست ؟ آيا ما به راستي دريافتهايم که او کيست و چه ميگويد ؟ آيا ما به راستي سر به فرمان او سپردهايم و ديگر خودي در ميانه باقي نمانده است ؟ ما را با فلک زدگان راهي طريق هوي و هوس کاري نيست . آنان اين کشتي طوفان زدة اقيانوس بلا را جزيرة غفلتي انگاشتهاند ، امن و امان ،جاودانه و بيتاريخ . مگر اين سفينة خاکي در دل اين آسمان لايتناهي که محضر خداست به ناکجا آبادي بي خدا رسيده است ؟ مگر باد شرطة مرگ برخاسته است و ديگر کسي نميميرد ؟
روي سخن ما با آنان است که هنوز محفل انس را رها نکردهاند ، آنان که هنوز دغدغة مرگ و معاد دارند و در انتظار موعودند . واي بر ما اگر اين ولي خدا نيز در ميان ما غريب باشد … و مگر نيست ؟
مگر نه اينکه ما در انتظار بوديم ، در انتظار طالوتي که در اين عصر حاکميت سفلگان علم ستيز بردارد با جالوت ، در انتظار پير فرزانهاي که در اين عصر جاهليت ثاني ، از باطن اين ظلمات راهي به چشمة حيات بيايد ؟ او آمده است ، آن که مردانگي طالوت را با فرزانگي خضر جمع دارد . اما آيا ما را آن اطاعت و شجاعت هست که در کار او صبر ورزيم و در برابر امرش عصيان نکنيم ، هرچند با عقل ما سازگار نباشد ؟ آيا آنچه ميان ما و او ميگذرد مصداق اين سخن خضر با موسي نيست که فرمود : … ما نيز در مقام حرف همچون موسي خواهيم گفت : … و اما در مقام عمل چه خواهيم کرد ؟
چه کردهايم ؟
امام را با هنرمندان سخني بود که شنبه نهم مهرماه شصت و هفت در روزنامهها به چاپ رسيد و مگر نه اينکه ما آن پيام را به فراموشخانههاي سهل انگاري و غفلت خويش انداختيم و ديگر از آن جز اشاراتي پراکنده ، اين سوي و آن سوي ، در ميان نيامد ؟
اصل سخن ايشان در آن پيام ، ميثاقي بود که ميان هنر و مبارزه بسته بودند و چه بسا در ميان غير مؤمنين کساني انديشيدند که اين سخن از سر ناآشنايي با ماهيت هنر برآمده است . اگر نه ، هنر که آزاد است و در خدمت سياست درنميآيد !
و ما نيز که سر باختگان آستان ولايت هستيم و از شأن گران اين عبد صالح خدا در تاريخ باخبريم ، نه آن کرديم که شايستة کلام حضرت ايشان است . تسليم روزمرگيها و دلمردگيها ، نشستيم و دم بر نياورديم و گذشت . و هر چند اکنون آمدهايم تا عذر تقصير بخواهيم ، اما از حق ناگذشته ،بايد بگوييم که اين ولي خدا نيز در ميان معاصران خويش غريب است … و اگرچه ميکوشد که به مصداق … کلام خويش را تا مرتبةعقل ما پايين بياورد ، اما با اين همه ، سخنش غريبانه و مظلومانه در بازار تيتر درشت روزنامهها و مجلهها ميماند و به عمل درنميآيد . چه بسا کساني هم باشند که جلوهفروشيهاي نفس خويش را به حساب پيام امام بگذارند و به خيال خام ، مردم را بفريبند .
به هر تقدير ، بايد که سر باختگان آستان ولايت از اين همه بياعتنايي و غفلت و ناسپاسي عذر تقصير بخواهند ، تا خداوند دريغ نکند آن نعمتي را که بعد از قرنها به آدميزادگان روي کرة زمين عنايت فرموده است .
وجود مقدس حضرت امام مصداق .. است در اين مبارکه که … مبادا که غفلت کنيم و از عهدة شکر بر نياييم … که بر ما نيز همان خواهد رفت که بر بني اسرائيل رفت .
خداوند اين عبد صالح خويش را به اين عصر بخشيده است تا يک بار ديگر آدم در وجود او با حق تجديد ميثاق کند و تاريخ فردا عرصة اين تجديد ميثاق باشد . کلام امام منشور اين تجديد عهد است ، مسطورهاي که تقدير آيندة اين عصر در آن منطوي است . هنر و هنرمندان را نيز شايستهآن است که قدر نعمت باز شناسند و طريق توبة خويش را از اين مسطورة مبارک بيابند .
در منظر پيام حضرت امام به مناسبت تجليل از هنرمندان متعهد ، آنچه که بيش از همه در چشم مينشيند ، ميثاقي است مبارک که حضرت ايشان ميان هنر و مبارزه برقرار ساختهاند ، تا آنجا که فرمودهاند :
تنها به هنري بايد پرداخت که راه ستيز با جهانخواران … را بياموزد .
ولکن آيا اين ميثاق به نفي آزادي هنرمند نميانجامد و او را ناگزير از قبول سفارش نميکند ؟ آيا ايشان معتقدند که هنر ذاتاً و ماهيتاً عين تعهد سياسي و تبليغي است ؟ و يا نه ، تنها در اين مقطع خاص از سير تاريخي انقلاب اسلامي است که حضرت ايشان اين وظيفه را به مثابه يک تکليف براي هنرمندان متعهد قائل شدهاند ؟ و اگر هنر ذاتاً مبارزه جو نيست ، آيا اين تکليف ، هنر را به امري منافي ذات خويش ملتزم نميسازد ؟
و البته پيش از جواب گفتن به پرسشها ، بايد عرض کنيم که طرح پرسش ، نه در مقام شک و عصيان ، که در مقام تشريح فرمايش لازمالاتباع ايشان است و اگر نه ، ما را چه ميرسد که بال در بال روحالقدس بيفکنيم ؟ امام را که ميدانيم ، مظهر کمال غايي انساني است و بر آن معرج که او رسيده ، قلب به سرچشمة حکمت الهي اتصال دارد . پس کلام او عين حکمت است و نقص ، هر چه هست ، از ماست ؛ درماندگان زمينگيري که سخن را جز از طريق چون و چراهاي عقلاني درنمييابند . و اصلاً گيريم که ذاتاً ميان هنر و تعهد نيز پيوندي نبود – که هست – باز هم حکم ، حکم ايشان بود و ما هنر را در مقدم کلام حضرت ايشان قرباني ميکرديم و کار را به اهلش واميگذاشتيم … اما هنر عين تعهد و مبارزه است و اين مقاله بيشتر در جهت تبيين اين مدعا تحرير شده است .
تعبيرات حضرت امام و تصريحات مکرر ايشان بر تعهد هنر در برابر مبارزه با دشمنان اسلام ، بسا بيش تر از آن داراي صراحت است که بتواند مورد تأويل قرار گيرد . هنر در منظر امام ذاتاً و ماهيتاً امانتدار مبارزه با دشمنان دين است … و ديگر چه جاي ترديد ، آنجا که ايشان فرمودهاند :
هنري زيبا و پاک است که کوبندة سرمايه داري مدرن و کمونيسم خون آشام و نابود کنندةاسلام رفاه و تجمل ، اسلام التقاط ، اسلام سازش و فرومايگي ، اسلام مرفهين بيدرد ، و در يک کلمه اسلام آمريکائي باشد .
… و در اين عبارت ، اگرچه از يک سوي هنر را به وصف زيبايي و پاکي ستودهاند ، اما از سوي ديگر ، برخلاف مشهورات و مقبولات رايج در مجامع هنري ، زيبايي و پاکي را اموري دانستهاند که اصلاً به اعتبار تعهد و امانتداري وجود پيدا ميکنند . معناي اين سخن اين است که اگر هنري مبارزه جو نباشد ، لاجرم زيبا و پاک هم نيست . مگر ميان مبارزه و زيبايي و صفا چه نسبتي موجود است که امام اينچنين فرمودهاند ؟
تکليف هنرمندان نيز بالصراحه در انتهاي پيام معين شده است :
هنرمندان ما تنها زماني ميتوانند کوله بار مسئوليت و امانتشان را زمين بگذارند که مطمئن باشند مردمشان بدون اتکاء به غير تنها و تنها در چارچوب مکتبشان به حيات جاويدان رسيدهاند .
جلودار اين طريق نيز که به سوي استقلال و تحقق حقيقت کلمة لاالهالاالله ميرود ، شهدايي هستند که سرخي خونشان بر افق طلوع نشسته است و مدعيان هنر بيدرد را رسوا نموده است . پس هنر در منظر ايشان عين دردمندي است و همين دردمندي است که روح زيبايي و صفا را در هنر ميدمد .
…
آية مبارکة امانت انسان را امانتدار حق ميداند و اگر مدعيان اعتقاد دارند که بايد هنرمندان را از آن لحاظ که با هنر سروکار دارند از اين امانتداري مستثنا دانست ، بايد بر اين دعوي برهاني اقامه کنند . لفظ انسان در آية مبارکه کلي است و استثنا نميپذيرد و مگر نه اينکه هنرمند نيز پيش از آنکه هنرمند باشد انسان است ؟ و نه تنها هنرمندان ، که علما و فلاسفه را نيز نميتوان از اين امانتداري مستثنا کرد . وظيفة انسان رسيدن به مراتب کمال انساني است و اين وظيفهاي است که فراتر از آن که اين انسان هنرمند باشد يا سياستمدار ، عالم باشد يا فيلسوف ، مهندس باشد يا طبيب …
جهاد بابي از ابواب بهشت است ، و تقوا نيز . اما آيا هنر نيز مستقل از دين ، بابي است که انسان را به بهشت ميرساند ؟ علم چطور ؟ … تعالي انسان به سوي حق يک راه وصول و عروج بيشتر ندارد و آن هم دين است که معناي حقيقي خويش را در ولايت ميجويد . روح بشر براي وصول به مراتب متعالي کرامت انساني بايد که در عمل ، از پستيها و کثافات و تعلقات تنزه پيدا کند و اين حکمي است کلي که هنرمندان ، فلاسفه ، مهندسان و اطبا و سياستمداران را نيز شامل ميشود . مگر نه اينکه هنرمند وراي هنر خويش لاجرم انسان است ؟ و مگر نه اينکه وجود انسان عين تعهد و امانتداري است ؟
نظر و عمل انسان در اصل و منشأ يکي هستند و فعل انسان و کلام او عين اعتقادات اوست ، مگر آنکه او را مجبور ارادهاي ديگر و يا مقهور موجباتي فرض کنيم که مقتضاي حيات اوست . نميخواهيم ميان صدور بالاراده و صدور بلااراده تفاوتي نگذاريم و يا اثر عادات و ملکات را از آن حيث که حجاب ميان نيت و عمل واقع ميشوند انکار کنيم ؛ ولکن در تفکر مرسوم معمول است که عمل انسان را محکوم موجباتي ميدانند که از جانب تاريخ ، جغرافيا ، طبيعت و يا جامعه بر او حمل ميشود . فيالمثل ، در جست و جوي منشأ و معناي اشعار حافظ ( قدس سره ) روي به تاريخ ميآورند و جغرافيا و احوال مردم زمان او … و معالاسف ، تاريخ را نيز با همان معلومات سخيفي تفسير ميکنند که در اين عصر مرسوم و رايج است ، حال آنکه حافظ ( قدس سره ) مقيم مقام ولايت است و اينان از موجبيتها در گذشتهاند و نه تنها محکوم موجبات تاريخي و جغرافيايي و طبيعي و اجتماعي عصر خويش نيستند ، بلکه اصلاً تاريخ معناي حقيقي و صيرورت خويش را در وجود آنان پيدا ميکنند . غايت کمالي انسان در آن است که از موجبيتها و تعلقات درگذرد و مصداق معناي خليفهالله واقع شود . خليفهالله محکوم تاريخ نيست که هيچ ، خود باذنالله منشأ تحولات عظيم تاريخي است . به راستي اگر آيندگان در جست و جوي منشأ نظريات حضرت امام خميني به افکار رايج اين روزگار مراجعه کنند چه خواهند يافت ؟ وقتي ايشان خود منشأ و مصدر عظيمترين تحولاتي هستند که در تاريخ اين روزگار رخ ميدهد ، ديگر چگونه ميتوان اعتقادات ايشان را تابع و محکوم فرهنگ امروز و معتقدات مرسوم دانست ؟
انسان در آنکه به دنيا بيايد و يا نيايد مخير نيست و چون پاي به دنيا ميگذارد ، حيات او ملازم با جاذبهها ، دافعهها و نيازهايي است که خواسته يا ناخواسته بر وجود او تحميل شدهاند . چه کند با طبيعت حيوانيش و آن غرايز لجام گسيختهاي که او را به سوي لذت جويي ، جلوه فروشي و تسلط بر ديگران ميکشاند ؟ چه کند با موجبات و مقتضيات آن جامعه و خانوادهاي که ناخواسته پاي در آن نهاده است ؟ چه کند با مقتضيات زمان ؟ چه کند با تاريخ و آن صيرورت محتومش ، روز و شب و ماه و سالش ، و همة آن اقتضائات ناخواستهاي که همراه آن است ؟ … وجود انسان از آن حيث که لاجرم طبيعي ، اجتماعي ، تاريخي و يا جغرافيايي است ، ملازم است با تعلقاتي متناسب با نيازهاي حياتياش .
انسان فيحد ذاته نيز ضعيف و حريص و عجول و هلوع و ولوع و کفور و کنود و ظلوم و جهول است ، اما همچنان که اين نقايص ذاتي نميتواند محملي براي گريز از تعهد و امانتداري باشد ، موجبات حياتي بشر نيز نميتواند بهانة اين فرار قرار بگيرد ، چرا که انسان در اصل خلقت خويش مختار است و اين اختيار فراتر از همة موجبيتهايي است که ملازم با حيات ناخواستة اوست . آن چه کنمها نيز فينفسه بر همين اختيار دلالت دارند .
ميپرسند : کدام اختيار ، آنجا که هر چه هست کشش گناه استو کوشش نفس اماره و آن همه اميال و اشواق ملازم با بدن حيواني ؛ کدام اختيار ، آنجا که اصلاً غفلت ملازم لاينفک حيات دنيايي است ؟ کدام اختيار آنجا که گناه ، سهلالوصول و شيرين است و حق ، صعب و تلخ ؟
جواب را بايد در فطرت بجوييم و آن پيمان ازلي که … که اگر از آن سوي ، مختصات طبيعي ، اجتماعي ، تاريخي و جغرافيايي ، اقتضائات و موجباتي ناخواسته دارد ، لکن از اين سوي ، نفس در عمق فطرت خويش بدان ميثاق ازلي متعهد است و فجور و تقوا را به الهام فطري از يکديگر باز ميشناسد و جاذبهاي نيرومند او را از درون به سوي حق ميکشاند ، به سوي عبادت و تحميد و تقديس .
آري ، اين هست که انسان در اصل خلقت خويش بر حق شهادت ميدهد و آن که ميخواهد خلاف تعهد باطني خويش عمل کند ، بايد که اين شهادت فطري را انکار کند و سرزنشهاي نفس لوامه را ناشنيده انگارد .
پس انسان مختار است و موجبيتها را نبايد با جبر و اجبار اشتباه کرد و اگر اين اختيار وجود نداشت ، تعهد و مسئوليت و امانتداري و ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ معنايي نداشت . آن عهد ازلي ميثاق فطرت است و اين امانت را نيز انسان با همان ميثاق برگرده گرفته است . هنرمندان نيز از آن لحاظ که انسان هستند ، عهده دار اين بار امانتند و نميتوانند آن را بر زمين بگذارند ، چه بخواهند و چه نخواهند . انسان مختار است ، اما در قبول يا رد اين اختيار مختار نيست ؛ مجبور است که مختار باشد و با اين اختيار ، امانتداري و تعهد نيز همراه است و بر اين اساس ، هيچ داعيهاي از هيچ کس بر انکار تعهد پذيرفته نيست .
براي آنان که ميان مبارزه و جنگ و جهاد و حقيقت اسلام نيز نسبتي حقيقي نميبينند بايد عرض کنم که همين ميثاق فطري است که با زهم انسان را در برابر جهاد اکبر و اصغر متعهد ميدارد . انسان در مبارزه ميان حق و باطل به کمال ميرسد ، چه در درون خويش که جهاد اکبر باشد و چه بيرون از خود که جهاد اصغر … و هنرمندان نيز ازآن لحاظ که انسانند بايد در کشاکش اين مبارزه به کمال هنري خويش دست يابند . جنگ ممکن است که باشد يا نباشد ، اما مبارزه تمامي ندارد . تحقق اسلام در جهان و برقراري عدالت در گرو مبارزة حق و باطل است . جهاد حافظ بقاي ساير اصول و فروع دين است و آنان که اين معني را نميپذيرند ، يا بايد بشر را در اين فلاکتي که بدان گرفتار آمده است رها کنند و بگذارند تا ظلم و جور و شرک و فساد بنيان حيات معنوي او را از ريشه براندازد و يا وضع کنوني بشر را مودي به عدل و صلح و صفا بدانند و منتظر باشند تا استمرار همين وضع به استقرار عدالت و صلح حقيقي بر سطح کرة زمين منتهي شود .
لکن وضع کنوني بشر باتلاقي است که هر چه بيشتر تلاش کند بيشتر از پيش در آن فرو خواهد رفت . مبارزه از لوازم و ضرورتهايي است که بيآن ، شريعت هرگز به غايات خويش دست نمييابد و به فرمودة قرآن ، اگر نبود اينکه بعضي در برابر بعضي ديگر به دفاع برميخيزند ، بدون ترديد صومعه و مصلا و معبد و مسجدي در پشت کرة خاک باقي نميماند و ياد خدا يکسره فراموش ميشد و فساد زمين را فرا ميگرفت .
تاريخ جهان در حقيقت تاريخ فعليت يافتن و ظهور ماهيت حقيقي انسان است و جهاد اصغر ، يا مبارزة بيروني ، جلوة همان مبارزهاي است که او در درون خويش با شيطان دارد . و همچنان که اگر درون خود را به شيطان واگذارد ظلمات کفر و شرک بر سراسر وجودش غلبه خواهد يافت ، در واقعيت خارج نيز اگر مبارزهاي نباشد سراسر کرة زمين به حاکميت شياطين انس و جن در خواهد آمد . و مگر اينچنين نشده است ؟
بر اين اساس ، بايد پذيرفت که آن عهد ازلي … متضمن اين پيمان نيز باشد ، پيماني که آدميزاد را در برابر نصرت دين خدا و مبارزه با دشمنان دين متعهد سازد . انسان امروز مايل است که خود را از اين تعهد آزاد بينگارد تا بي دغدغة مرگ و معاد ، بهشتي زميني در اين دار فنا براي خويش بنا کند ، اما به صرف اين تمايل ، حقيقت وجود انسان تحول نمييابد و سنتهاي مقضي الهي نيز تغيير و تبديل نخواهند پذيرفت .
مطلب از جوانبي ديگر نيز قابل بررسي است . آن که ميگويد : من به هيچ چيز تعهد ندارم ، آيا او لاجرم نسبت بدين سخن خويش نيز متعهد نيست ؟ آن که ميگويد : هنر از تعهد مبراست ، آيا با اين سخن لااقل هنر را نسبت بدين تبرا متعهد نميداند ؟
هنر از حيث محتوا نوعي معرفت است و از اين قرار ، عين حکمت و عرفان . پس چگونه ميتوان مظاهر مختلف حيات انسان را ، علم و حکمت و هنر و فلسفه و دين را ، آنچنان که امروز معمول است از يکديگر جدا کرد ؟
هنرمندان هرگز در جست و جوي حکمت نيستند . آنها تنها سعي دارند که در تکنيک کار خويش مهارت بيشتري پيدا کنند . ولکن آنچه در تکنيک و قالب کاري هنري آنها به مثابه محتوا اظهار ميشود چيست اگر حکمت نيست ؟ ميگويند : ما احساسات خويش را بيان ميکنيم . اما مگر ميان احساسات انسان و اعتقادات او هيچ نسبتي نيست ؟
اين توهم ناشي از يک اشتباه حکمي يا فلسفي است که در اين عصر رخ داده است . معمول است که انسان را به دو ساحت مجزا و مستقل از يکديگر تقسيم ميکنند : عقل و احساس . آنگاه علم را متعلق به ساحت عقل ميپندارند و هنر را متعلق به ساحت احساس ، و نسبت و رابطة ميان عقل و احساس را نيز مغفول باقي ميگذارند . ساحت نظر و ساحت عمل را نيز از يکديگر مجزا کردهاند و ميان آن دو شکافي آنچنان عظيم انداختهاند که هرگز پر نميشود ، حال آنکه نظر و عمل انسان در اصل و منشأ مشترکند و اگر نه ، هيچ عملي را نميتوان منتسب به کسي دانست . آيا ميتوان اين امر بديهي را انکار کرد که هر کسي مسئول اعمال خويش است ؟
از منطق نميتوان انتظار داشت که امور را از يکديگر انتزاع نکند و اعتبارات مختلفي براي واقعيت قائل نشود . خطاي کار از آنجا آغاز ميشود که براي اين اعتبارات و انتزاعات ، مستقل از يکديگر ، قائل به اصالت و حقيقت شويم … اين خطاست که به اتميسم منطقي منتهي ميشود و علم و حکمت و فلسفه و سياست و دين ، يعني مظاهر مختلف حقيقت واحد ، به مثابه حقايقي مستقل از يکديگر اعتبار ميشوند و اشتراک و اتفاقشان در اصل و منشأ مورد غفلت قرار ميگيرد . خطايي نيست اگر عقل ظاهر به انتزاع ماهيت از وجود بسنده کند ، اگرچه در نفسالامر ، وجود و ماهيت عين يکديگرند ؛ ولکن خطا آنجاست که براي اين اعتبار ذهني محض ، به اشتباه ، اصالتي در وجود قائل شويم و فراموش کنيم که اصلاً وجود و ماهيت دو اعتبار ذهني مربوط به منطق و فلسفه هستند و در نفسالامر چيزي به اسم ماهيت مستقل از وجود ، موجود نيست .
اشتباهي که بسيار غريب مينمايد اما معالاسف رخ داده است اين است که بشر براي اعتبارات ذهني خويش ، در واقعيت خارج حقايقي مستقل از يکديگر قائل شده است ، با غفلت کامل از اين امر که اين اعتبارات صرفاً ذهني و منطقي هستند و عالم ، با همة تحولات و تغيير و تبدلات خويش ، داراي حقيقتي ثابت و واحد و لايتغير است و همين حقيقت است که در دين ظهوري تمام و کمال دارد و در علم و فلسفه و حکمت و هنر نيز به انحاي مختلف ظهور يافته است . پس دين جامع همة مراتب و مظاهر ديگر حقيقت است و رابطة آن با علوم و معارف و هنر نه عرضي ، که طولي است .
علامة شهيد استاد مطهري هنر را نوعي حکمت ذوقي دانسته است و اين سخن در بارةهنر ، لااقل از حيث محتوا ، عين حقيقت است . پس بار ديگر بپرسيم که آنچه توسط تکنيک و در قالب کار هنري به مثابه مضمون و محتوا بيان ميشود ، چيست اگر حکمت و معرفت نيست ؟ به راستي در قالب اين شعر چيست که اظهار شده است ؟
..
آيا صرفاً بيان احساسات است که شاعر را واداشته تا کسب و اختيار را در برابر ميراث ازلي فطرت قرار دهد و جذبة عشق حق را امري فطري بداند ؟ آيا اين شعر متضمن بيان معرفت شاعر نسبت به عالم آفرينش نيست ؟
شکي نيست که معرفت شهودي هنرمند نسبت به عالم با احساساتي لطيف و عارفانه نيز همراه است که در اثر هنري تجلي پيدا ميکند . ميان احساسات و عقل و اعتقادات انسان نيز در اصل و منشأ اشتراک و اتحادي است که معالاسف در فرهنگ رايج جهاني مغفول واقع شده است . بر مبناي اين خطاي عام ، هنرمند اگرچه سعي دارد خوب احساس کند ، اماميان احساس خويش و حکمت و معرفت رابطهاي نميبيند و اينچنين ، آنچه که بيش از هر چيز در سير تاريخي هنر مدرن مشهود است تلاشي است در جهت استغناي فرم و قالب از مضمون و محتوا ، که البته اين تلاش جز در بعضي از آثار متأخر که به فرماليسم محض انجاميده است ، هرگز در هيچ يک از هنرها به تمامي محقق نشده ، چرا که از اصل بر يک خطاي حکمي يا فلسفي مبتني است و آن اينکه هرگز امکان انتزاع قالب و محتواي هنر از يکديگر ، جز در عالم خيال و اعتبار ، ممکن نيست .
انتزاع عقل و احساس از يکديگر نيز در نفسالامر جايي ندارد و آنچه در هنر تجلي مي يابد حقيقت است ، گذشته از آنکه اصلاً خطاست اگر وجود انسان را منتهي به همين دو ساحت بدانيم .
حقيقت هنر نوعي معرفت است که در عين حضور و شهود براي هنرمند مکشوف ميگردد و اين کشف تجلي واحدي است که از يک سوي در محتوا و از سوي ديگر در قالب هنر ظاهر ميشود : … ماية اصلي هنر همين کشف ذوقي است که توسط خيال محقق ميشود ؛ اما در جست و جوي گريز از تعهد به اين دستاويز نيز نميتوان توسل جست ، چرا که خيال نيز حقيقتاً آزاد نيست .
اگر خيال را ماهيتي مستقل از اعتقادات هنرمند بود شايد ميتوانستيم هنر را بينياز از دين و حکمت و تعهد تنها در خود هنر معني کنيم ، اما مگر خيال مرتبهاي از مراتب نفس هنرمند نيست ؟ آيا خيال وجودي منفصل از روح و عقل هنرمند دارد که آزادانه به هر کجا که بخواهد بال گشايد ؟ خير ، خيال هنرمند نيز متصل به روح و نفس و عقل اوست و لاجرم پاي بستة اعتقاداتش . اگر اين قيد موجود نبود ، چه بسا که هر شيطاني ميتوانست خود را به مراتب علياي آسمان برساند و اسرار حق را کشف کند و لکن خيال مقيد به نفس هنرمند است که اگر در بند تعلقات دنيايي باشد ، خيالش نيز جز همين درک اسفل به جاي ديگري نخواهد رفت .
خيال آزاد نيست و در خاک اعتقادات و تعهدات و تعلقات آدمي پرورش مييابد ، خواه با اراده و خواه بلااراده . نفس انسان در هر مرتبهاي که هست آيينهاي است که صورتهاي همان مرتبه و مراتب پايينتر از خويش را در خود ميپذيرد و لاغير ، و خيال نيز عالمي از عوالم نفس است .
تخيل آزاد توهمي بيش نيست و صور خيالي پاي بستة روح هنرمند هستند و مقيد به وسعت و محدوديت آن .
البته خيال را نيز حقيقتي فراتر از افراد هست که از آن حقيقت هر کس را به مقتضاي وجودش نصيبي سزاوار بخشيدهاند . اگر روح هنرمند به وسعت عالم کبير باشد ، فضاي پرواز خيالش از فرش تا عرش است و هفت آسمان را به کرشمهاي در مينوردد ، اما اگر روح بندگي شيطان کند ، او را از آسمان به شهاب ثاقب ميرانند و جز به درکات اسفل دوزخ راهش نميدهند .
پس به راستي تخيل آزادي يعني چه ؟ و اين آزادي ، آزادي از چيست ؟
اين آزادي تخيل نيز گريزگاهي است که انسان امروز براي فرار از تعهداتي که ملازم با ذات و حقيقت وجود انسان است يافته ، و اگر نه ، به راستي کدام اثر هنري است که مبين يک عقيدة خاص نباشد ؟
هنر براي هنر عنوان توصيفي تلاشي است که سعي دارد هنر را بينياز از دين و حکمت و تعهد ، در خود هنر معنا کند ، اما مگر اين کار ممکن است ؟ آيا هنرمندان به خود اجازه نميدهند که در همة مسائل عالم وجود اظهار نظر کنند ؟ آيا اعتقادات هنرمندان نسبت به آفرينش جهان ، انسان ، اخلاق ، اجتماع و يا سياست در آثارشان ظهور نمييابد ؟
شايد در بعضي از انواع موسيقي و يا معدودي از سبکهاي نقاشي مدرن که توانستهاند به آبستراکسيون خالص و يا فرماليسم محض دست پيدا کنند ، معناي هنر براي هنر تا حدي محقق شده باشد . اما از اين استثنائات گذشته ، در کدام يک از هنرها امکان وفادار ماندن به اين اشعار – هنر براي هنر – موجود است ؟ آن هم در عصري که هنر به تمامي در خدمت پروپاگاند تجارتي و يا سياسي است .
هنرمندان با رغبت فراوان حاضرند در خدمت تبليغ صابون و پودر لباسشويي و … آفيشفيلمهاي سينمايي کار کنند ، اما چون سخن از صدور انقلاب و يا پشتيباني از رزم آوران ميدان مبارزه با استکبار جهاني به ميان ميآيد روي ترش ميکنند که : نه آقا ، قبول سفارش ، هنر را ميخشکاند ! اين کدام هنر است که براي پروپاگاند تجارتي فوران ميکند ، اما براي عشق به خدا ، نه ؟ آيا هنرمند با اين انتخاب ، نوع تعهد خويش را مشخص نکرده است ؟ حال آنکه آزادي حقيقي تنها در عشق به خداست و هنر آنگاه حقيقتاً آزاد ميشود که غايتش وصول به حق باشد ؛ هنر براي وصول به حق .
..
هنر اگر براي هنر نباشد ، براي هيچ چيز ديگري هم نبايد باشد جز عشق به خدا ، چرا که هر تعلقي جز اين ، وزر و وبال و غل و زنجيري است بر گردة روح که او را به زمين ميچسباند . اين را نيز بايد اذعان داشت که اگر هم توصيه و سفارش و شعار از بيرون وجود هنرمند بخواهد بر او تحميل شود ، به ناچار ذوق را خواهد کشت . تعهد هنرمند بايد از باطن چشمه سار هنر او بيرون بجوشد ، نه آنکه از بيرون چون لعابي نازک از رنگ بر هنر او بنشيند . غليان درد است که بايد پيمانة وقت هنرمند را پر کند و سرريز شود در هنر او ، نه آنکه هنرمند بيآنکه دردمند باشد بخواهد ذوق خويش را در خدمت سياست قرار دهد . هنري اينچنين ، هنر باسمهاي مارکسيستها و ايدئولوژيستهاست که نام هنر بر آن نچسب و بيمسماست .
هنرمند امروز از تعهد و پيام ميگريزد و يا تعهد خويش را در انکار تعهد و پيام ميجويد ، بيآنکه بداند و در اين معني انديشه کند که آيا گريز از پيام و تعهد و انکار آن ممکن است يا خير . هنر عين پيام و تعهد است و انتزاع اين دو از يکديگر و انکار نسبتي که مابينشان وجود دارد از اصل بيمعناست و محال … و عاقبت اين کار به جنوني مذموم ميانجامد ، چرا که هنر در اصل و ذات خويش عين حکمت و معرفت و تفکر است .
شايد در موسيقي که زباني مجرد و آبستره دارد نتوان اين تعهد را آنچنان که شايسته است تشخيص داد و بيان کرد ، اما در ساير هنرها که روي خطابشان با عقل سر و عقل دل است چطور ؟ در هنرهايي که با کلام سروکار دارند – همچون ادبيات و تئاتر و سينما … - از آنجا که امکان انتزاع کلام از نطق و عقل و معنا وجود ندارد ، عاقبت کار اگرچه به آبستراکسيون خالص و يا فرماليسم محض نميانجامد ، اما در سير به سوي تجدد و انکار تعهد ، آثار هنري ديگر نه تنها جلوههاي زيباي حقيقت نيستند ، بلکه منعکساتي کريه از نفسانيات جنون آميز و مکنونات دروني هنرمندان لاابالي خواهند بود .
اهل حق ميدانند که انکار تعهد در هنر ، چه در موسيقي و چه در هنرهايي که با تصوير و تجسم سروکار دارند و چه در هنرهايي که متوسل به کلام هستند ، در حد حرف باقي ميماند و به منصة عمل کشيده نميشود ، چرا که اصلاً در روي اين کرةخاک امکان پذير نيست که فعل انسان عين تعهدات او نباشد ، خواه اين فعل به حيطة هنر بازگردد و يا غير آن .
انسان در برهوت ميان دعوات نفس اماره و جاذبههاي عميق فطرت الهي سرگردان است و چه با آن عهد بندد و چه با اين ، الا و لابد که وجود او عين تعهدات اوست . آن که به ميثاق ازلي فطرت خويش باز نگردد ، لاجرم با نفس امارة خود عهد خواهد بست و اين هر دو ، تعهد است ؛ آن يک با خدا ، و اين يک با من ، که شيطان است . از اين دو حال نيز خارج نيست .
موسيقي نيز عين تعهد است و اگر چه عليالرسم ميگويند که موسيقي بازتاب مستقيم و مجرد احساس آدمي است ، اما مگر اين احساسات که توسط ساز يا صوت حسن بيرون ميتراوند از کجا فراهم آمدهاند ؟
اما ناگفته نگذاريم که گذشته از آن گرايش عامي که هنر امروز را به سوي آبستراکسيون و فرماليسم محض ميکشاند ، انکار تعهد در هنر از ديگر سوي امري منشأ گرفته از نيهيليسم و آتهايسم ملازم با روشنفکر مآبي و غرب زدگي است ، تا آنجا که تجدد گرايي عين کمال بشر انگاشته ميشود و از آن پس ، هر کس سخن از خدا بگويد ديگر از مسير ارتقايي تاريخ بشر دور ميافتد … در اينجا ديگر هر نوع تعهد مذموم نيست ؛ تنها تعهد نسبت به دين و دينداري مذموم است . در اينجا ديگر انکار تعهد با قصد اثبات تعهداتي خاص انجام ميشود : بي خدايي و ولنگاري . گريز از تعهد نيست مگر تعهد نسبت به بي دردي … و با اين سخن که هنر تنها نسبت به خويش متعهد است ، جز بي دردان چه کسي را ميتوان فريفت ؟
پس هنر اگر مجلاي آن شمسعالم افروز حقيقت باشد ، معرجي است براي تکامل و تعالي روح هنرمند ، و اگر نه ، حجاب اکبر است ، چنان که علم توحيد نيز اگر مستقل از حقيقت دين که وصول به مقام قرب و ولايت است انگاشته شود ، حجاب ظلمتي است سختتر و غليظتر از حجب ديگر . حقيقت هنر عين تعهد است و اصلاً معني ندارد که ما نخست اين دو را مستقل از يکديگر فرض کنيم و بعد بنشينيم و مجادله کنيم که اصلاً هنر تعهد و ميثاق ميپذيرد يا نه .
هنر اگر بار ديگر مجلاي آن حقيقت واحد و ثابت قرار بگيرد ، به اصل خويش رجعت خواهد کرد و امانتدار همان ميثاقي خواهد شد که در ازل انسان با خداوند بسته است . هنري اينچنين ذاتاً مبارزه جوست .
و اما از همان آغاز سخن ، حضرت امام ( .. ) لفظ هنر را از اين تنگ نظري مرسوم که گرفتار آن است خلاص کردهاند و آن را در معنا وسعتي بخشيدهاند که شايستةآن است .
در زبان ما هرگز هنر به معنايي که اين روزها مصطلح است به کار نميرفته است ؛ ارباب هنر ، ارباب کمال بودهاند و از همين روي کشتي شان را آسمان ميشکسته است ، حال آنکه هنر در معناي اصطلاحي آن ، نه به مفهوم کمال و فضيلت ، بلکه به مجموعة مساعي خاصي اطلاق ميگردد که توسط جماعت هنرمندان و منتزع از ساير مظاهر حقيقت در حيات بنيآدم انجام ميشود .
وسعتي که لفظ هنر در کلام قدسي حضرت امام يافته است بسا بيشتر از آن است که از لفظ هنر به معناي اصطلاحي آن دريافت ميشود ، حال آنکه مشتمل بر اين معنا نيز هست :
خون پاک صدها هنرمند فرزانه در جبهههاي عشق و شهادت و شرف و عزت ، سرمايه زوال ناپذير آنگونه هنري است که بايد به تناسب عظمت و زيبائي انقلاب اسلامي هميشه مشام جان زيبا پسند طالبان جمال حق را معطر کند .
مراد حضرت ايشان از هنرمندان فرزانه شهدايند ، يعني که هنر اصلاً و اولاً هنر زندگي است و هنر به معناي اصطلاحي بايد مظهر تجلي آن حقيقتي باشد که حيات انسان در آن کمال مييابد و اين تکرار حکيمانة همان تذکري است که پيش از اين در اين عبارت بيان فرمودهاند که :
شهادت هنر مردان خداست .
هنرمندان فرزانه آن رزم آوران برگزيدهاي هستند که جبهههاي عشق و شهادت و شرف و عزت از خون پاکشان رنگ گرفته است و شجرة هنر ، به مفهوم اصطلاحي آن ، اگر در اين خاک خون آلوده نبالد هنر نيست و نه آنکه هنر نيست بلکه عين بي هنري است ، و همان که گفتيم ، اصل آن است که هنرمند پيش از آنکه هنرمند است انسان باشد و بدان ميثاق ازلي که با حق بسته است وفا کند ؛ يعني مبارزه کند با شرک و کفر و طواغيت . و اگر اينچنين شد ، هنري که اين هنرمند فرزانه واسطة فيضان آن در عالم است . هنري خواهد بود شايستة اسلام ؛ و اگر نه ، نه .
هنر نحوي تجلي حقيقت است از آينة وجود انسان ، و تا پيش از قرون جديد هرگز ، اينچنين که هست ، به مثابه يک فعاليت جنبي و تجملي منتزع از صناعت و ساير مظاهر حيات طبيعي و اجتماعي بشر مورد توجه نبوده است آثار هنري گذشته هرگز با غايت يک تلاش خاص هنري خلق نشدهاند و هر چه هست ، آنها را نميتوان مستقلاً آثاري هنري ناميد . آنها مصنوعاتي هستند که اگر چه به کار زندگي ميآمدهاند و با همين قصد نيز ساخته شدهاند ، اما حسن و بهاء حق با واسطة انسان در آنها جلوه کرده است ، تا آنجا که حتي انسان امروز با همة غفلت و غربت و واماندگي و فلک زدگي خويش ، آن جلوات را باز شناخته و اين اشتباه را نکرده است که هنر را امري مختص به چند قرن اخير به شمار آورد . آثار هنري گذشته ، هر چه هست ،کاسه و کوزه و کتاب و شمشير و گليم و قالي و مسجد و مصلاست ، نه اشيائي که حد وجودي و تشخص ماهوي آنها اين باشد که آثاري هنري هستند و هيچ قصد و نيت و غايت ديگري در ايجاد آنها دخالت نکرده است .
در جهان آفرينش نيز طبعاً هيچ چيزي موجود نيست که فقط زيبا باشد و لاغير ، زيبايي وصف است براي اشياي ديگر ، نه آنکه خود نوعي وجود باشد . گل زيباست ، پروانه زيباست ، باغ و راغ زيباست ، طلوع و غروب زيباست ، اما نه آنکه اشيائي هم وجود داشته باشند که در پرسش از ماهيت آنها ، در جواب پرسش اين چيست ؟ بگويند : زيباست .
پيش از اين ، همة انسانها از اين حق برخوردار بودهاند که هر که هستند ، پيشه ور و يا صنعتگر ، کوزه گر ، کاتب و يا معمار ، … بتوانند در هنر به کمال غايي وجود خويش دست پيدا کنند ، نه آنکه اين حق تنها مختص به جماعت هنرمندان باشد و لاغير .
بيرون از اشتغالات هنري ، اکنون ماشين واسطهاي است که ميان بشر و صنع و خلاقيت او فاصلهاي جبران ناپذير انداخته است و ديگر هرگز در محصولات تکنولوژي امکان ظهور زيبايي و تجلي هنر موجود نيست . و بشر امروز هم خود به خود ديگر اين اشتباه را نميکند که محصولات کارخانههاي اتوماتيک را آثار هنري بنامد . هنر تا آنگاه در مصنوعات بشري امکان ظهور و تجلي داشت که انسان خود ، بي واسطة ماشين ، دست اندر کار صنع و خلاقيت بود .
اکنون هنر تنها به مثابه يک فعاليت جنبي و تجملي منتزع از ساير مظاهر حيات طبيعي و اجتماعي بشر وجود دارد ،اگرچه هنوز هم در غالب فرهنگها لفظ هنر را به معناي آن وجه باقي و ياغايت کمالي به کار ميبرند که حيات انسان در آن تعالي و تکامل مييابد . ميگويند : از هر انگشتش هنري ميريزد و يا دل شکستن هنر نميباشد … با اين معنا ، تنها هنر است که باقي است و جز آن هر چه هست هالک است .
لینک کپی شد
نظر شما
