آثار شهيد - متن کتاب "رستاخيز جان" (بخش اول)
نام کتاب : رستاخيز جان
نويسنده : سيد مرتضي آويني
تيراژ : 3300 نسخه
نوبت چاپ : دوم1381
ويراستار : حبيب الله حبيبي
طراح جلد : رضا عابديني
ليتو گرافي : مقدم
چاپ متن : شمشاد
چاپ جلد : گرمچي
قيمت : 11000 ريال
تعدادصفحه : 179
موضوع : ادبيا ت وفلسفه
ادبيات آزاد يا متعهد ؟
جهان ما جهاني است که در آن هم التزام و هم عدم التزام – تعهد و عدم تعهد – هر دو ، مورد تحسين واقع ميشوند ؛ چه در هنر و چه در سياست . التزام به چه چيز ؟ و عدم التزام به چه چيز ؟ کشورهاي غير متعهد از کدام تعهد ميگريزند و ادبيات متعهد نسبت به چه چيز تعهد دارد ؟ و آزادي در عبارت اقتصاد آزاد به چه معناست ؟
… کلمههاي آزادي و برابري را ، هم بر سر در زندانها مينويسند و هم بر سر در معابد بازرگاني .
اين جمله از من نيست ، از کاموست و او در ادامة همين جمله مينويسد :
ما امروز شاهد عواقب همان امري هستيم که کامو ميگفت ؛ به فحشا کشاندن کلمات . هيچ کلمهاي ديگر در شأن حقيقي خويش واقع نيست و در فرهنگ رسانهاي ، هر کلمهاي بر انواع و اقسام معاني متضاد دلالت دارد . آنان که خريداران چيزي جز ادبيات مرسوم نيستند ، با کينه و غيظ ، جملاتي از اين قبيل را که خوانديد به دور ميافکنند و از هر آنچه خلاف آمد وضع موجود باشد ميگريزند . اما به راستي فيالمثل ميان بازار آزاد با آزادي و عدالت چه نسبتي است که اين کلمه را در هر دو جا به کار ميبرند ؟ کامو پاسخ ميدهد :
آنچه امروز بيش از هر چيز مورد بهتان قرار گرفته ، ارزش آزادي است …
و بعد با اشاره به سخنان بعضي ديگر ميافزايد :
اگر حماقتهائي تا اين حد رسمي ممکن است بر زبان بيايد از آن روست که در مدت صد سال ، جامعةبازرگاني از آزادي کاربردي انحصاري و يک جانبه داشته است . يعني آزادي را به منزلة حق تلقي کرده ، نه تکليف ، و از آن باک نداشته است که تا حدي توانسته ، آزادي اصولي را در خدمت بيداد عملي بگمارد . پس چه جاي شگفتي است اگر چنين جامعهاي از هنر نخواهد که ابزار آزادي باشد ، بلکه بخواهد که مشق خطي باشد بي اهميت و وسيلة سادةسرگرمي ؟ در مدت دهها سال عده زيادي از مردم ، که به خصوص غم پول داشتهاند ، هواخواه اين رمان نويسان دنيا دار يعني بيارزشترين هنرها بودهاند ؛ هنري که اسکار وايلد ، با در نظر داشتن خودش پيش از رفتن به زندان ، در بارهاش ميگفت که بدترين عيبها سطحي بودن است .
اعتراض کامو متوجه تمدني است که در آن اخلاق بورژوازي حاکم شده و خداي پول است که پرستيده ميشود – عين اين تعبير خداي پول را خود او دارد – و اين سخن البته عين همان حرفي نيست که ما ميخواهيم بگوييم . کامو اگر چه يک سوسياليست تمام عيار نيست ، اما اين اعتراض را از نظرگاه يک سوسياليست عنوان کرده است و به همين علت ، نگارندة اين مقاله هماره اکراه داشته است از آنکه در اثبات مدعيات خويش ، به بزرگان مغرب زمين متوسل شود .
کامو ميگويد که جامعة بازرگاني ، آزادي را به مثابه حقي از آن خويش تلقي ميکند نه تکليفي در برابر ديگران ، و اين سخن است که نگارنده را جذب کرده است : اختيار و آزادي انسان فراتر از آنکه حق او باشد ، تکليف اوست . ما ميگوييم در برابر خدا ؛ ماکسيم گورکي در هدف ادبيات ميگويد تکليف در برابر مردم … و کامو ميگويد :
شاعر ملامتي يا شاعر ملعون که زادة جامعهاي تجارت پيشه است … سرانجام از نظر انديشه کارش بدين تحجر ميرسد که ميپندارد فقط در صورتي هنرمند ، هنرمندي بزرگ است که به مخالفت با جامعة خود ، جامعه هر چه باشد ، برخيزد . اين فکر در اساس خود درست است که هنرمند واقعي نميتواند با جهاني که خدايش پول است همگام شود ، اما نتيجهاي که از آن ميگيرند يعني اين که هنرمند بايد مخالف هر چيزي بطور کلي ، باشد درست نيست . بدينگونه بسياري از هنرمندان ما آرزو دارند که ملامتي شوند ، اگر چنين نباشند وجدانشان ناراحت است ، و ميخواهند که هم برايشان کف بزنند ، هم سوت بکشند .
آيا آزادي هنرمند در مخالف خواني هميشگي است ؟ آيا آزادي او در نفي همة ايدئولوژيها و اخلاق است ؟ کامو ميگويد :
… هنرمند اين عصر از بس همه چيز را طرد ميکند ، حتي سنت هنري خود را ، ميپندارد که ميتواند قواعد خاص خود را بيافريند و سرانجام گمان ميکند که خداست . با اين تصور ميپندارد که شخصاً ميتواند واقعيت خود را نيز بيافريند . با اين همه آنچه دور از جامعه ميآفريند آثاري است صوري و انتزاعي . به عنوان تجربه ، ايجاد کنندة هيجاني هست ، اما از باروري ، که خاص هنر واقعي است و رسالت هنرمند گردآوري و تحصيل آن است ، عاري است .
آزادي هنرمند در درک تکليف اوست نه در نفي و طرد التزام به همه چيز و البته اين التزام بايد از درون ذات بيرون بجوشد نه آنکه از بيرون سايه بر وجود هنرمند بيندازد . در اينجا عدم تعهد همانقدر بيمعناست که اجبار ، يعني همانطور که هنرمند را نميتوان مجبور کرد ، خود او نيز نميتواند از تعهد دروني خويش بگريزد . و هر تعهدي خواه ناخواه ملازم با تکليفي است متناسب آن ، و به اين اعتبار ، هيچ اثر هنري نميتوان يافت که صبغة سياسي نداشته باشد . جورج اورل در اين باره ميگويد :
… هيچ کتابي از تعصب سياسي رها نيست . اين عقيده که هنر بايد از سياست برکنار بماند ، خودش يک گرايش سياسي است .
هنرمند موجد يک هيجان ميرا و يک تفنن زودگذر نيست و اين سخن نيز درست نيست که هنرمند را فقط صاحب رسالت اجتماعي بدانيم . و نگارنده اگرچه از به کار بردن کلمة رسالت در اين موقع و مقام اکراه دارد ، اما ناگزير بايد بگويد که اگر براي هنرمند قائل به يک رسالت اجتماعي هستيم و او را نسبت به آن ملتزم ميدانيم ، اين التزام بايد عين وجود شخصي و فردي او باشد ، واگرنه ، اثري ارزشمند و جاودان خلق نخواهد شد .
کلمةرسالت نيز از آن کلماتي است که از موقع و مقام خويش خارج شده و هر جايي شده است . کلمة رسالت شأنيتي دارد که اطلاق آن جز در مقام انبياي مرسل جايز نيست و البته چه بسا که اين سخن نگارنده نيز در روزگار تعميم نبوت مضحک باشد – که باکي نيست .
رسالت هنر و ادبيات چيست ؟ هنر و ادبيات بايد ملتزم باشند و يا آزاد ؟ …
و اصلاً در روزگاري که آزادي قلم از سنخ آزادي جنسي و اقتصاد آزاد است . اين پرسشها به چه کار ميآيند ؟
آزادي ميان ما و آزاد انگاران مشترک لفظي است و چه بسا که اين دو آزادي در ظاهر نيز مشابهتهاييبا يکديگر داشته باشند . آن آزادي که ميگويند ، رهايي از هر تقييد و تعهدي است و اين آزادي که ما ميگوييم نيز آزادي از هر تعلقي است . تفاوت در آنجاست که ما حقيقت انسان را در خليفهاللهي او ميجوييم و بنابر اين ، انسان کامل و عبدالله را مشترک معنوي ميدانيم ، اما آنان بندگي خدا را نيز از خود بيگانگي ميدانند . در اين صورت ، اگر براي بشر قائل به حقيقتي فردي و يا جمعي نباشند که با رهايي از تقييدات و تعهدات به آن رجوع کند ، در واقع انسان را به خلأ احاله دادهاند و به هيچ ؛ و چه تفاوتي ميکند که اين يک هيچ فلسفي باشد و يا يک هيچ حقيقي ؟ اين هيچ شايد محال فلسفي نباشد اما محال حقيقي است و انسان امروز اين محال را تجربه کرده است . آنچه او از خود – به مثابه انسان – ميشناسد ، محال حقيقي است و آن سان که او – به مثابه انسان – ميخواهد زيست کند ، باز هم محال حقيقي است . چگونه ميتوان انسان بود و چون حيوان زيست ؟ چگونه ميتوان خليفهالله بود و خود را از جرگة حيوانات محسوب داشت ؟ انسان امروز بر يک فريب عظيم ميزيد و بزرگترين نشانة اين حقيقت آن است که خود از اين قريب غافل است ؛ ميانگارد که آزاد است ، اما از همة ادوار حيات خويش دربندتر است ؛ ميانگارد که فکر روشني دارد ، اما از همة ادوار حيات خويش در ظلمت بيشتري گرفتار است .
آزادي در نفي همةتعلقات است جز تعلق به حقيقت ، که عين ذات انسان است . وجود انسان تکليف اوست در قبال حقيقت ، نه حق او براي ولنگاري و رهايي از همة تعهدات ، و مقدمتاً بايد گفت که هنر و ادبيات نيز در برابر همين معنا ملتزم است .
انسان مختار است ، اما آزادياش مقدم بر حقيقت و عدالت نيست ، و اگر چنين باشد ، پس آزادي حق انسان نيست ، تکليف اوست . آنان که آزادي را به مفهوم عدم تقيد ميگيرند و اين آزادي را حق خويش ميدانند ، چه بدانند و چه ندانند از آن جهت ديگران را نيز ملتزم به همين اعتقاد ميخواهند که انگار خود را عين حقيقت و عدالت فرض کردهاند . اگر انسان فطرتاً نسبت به حقيقت و عدالت متعهد نبود و قضاوتهايش بر اين دو مقولة ما تقدم اتکا نداشت ، هرگز اصراري نداشت که ديگران را نيز به راه خويش دعوت کند . براي انسان محال است که به شيطان ايمان بياورد ؛ او فريب شيطان را ميخورد و در اين معنا سري عظيم نهفته است که اهل فريب در نمييابند .
آزادي حق انسان نيست ، بلکه تکليف اوست در برابر حقيقت و عدالت ؛ و البته در اين گفتار نيز مسامحهاي بسيار وجود دارد ، چرا که آزادي در حقيقت خويش مقابلهاي با حقيقت و عدالت و يا تعهد ندارد و اگر حقيقت آزادي ظهور مييافت همة دعواها از ميان برميخاست . اين دعواها از سر جهل نسبت به حقيقت آزادي است که حريت است . حريت شمس آسمان عدم تعلق است و آن آزادي که در جهان امروز ميگويند متناظر معکوس اين عدم تعلق است . در اين مقام ، ثنويت و تقابل ميان خالق و مخلوق و جبر و اختيار از ميان برميخيزد و … محقق ميشود که مقام انسان کامل است و مقام مظهريت کامل انسان نسبت به حقيقت و عدالت . به اين معنا ، دين که راه حقيقت و عدالت است مقدم بر آزادي است .پس آنان که آزادي را مقدم بر دين ميدانند دو اشتباه بزرگ کردهاند : يکي آنکه از آزادي مفهومي در مقابل حقيقت و عدالت اعتبار کردهاند و ديگر آنکه آزادي را عين ذات انسان گرفتهاند ، اما دين را نه .
در قرآن آية حيرت انگيزي وجود دارد که منشأ اين اختلاف را بيان ميکند : … انسان ميخواهد که پيش رويش را پاره کند تا هيچ چيز او را نسبت به آنچه به انجام آن متمايل است محدود و مقيد نکند . چيست آنچه که مانع اين آزادي بلاشرط است و انسان دلش ميخواهد که آن را بر درد و از سر راه خويش بردارد ؟
من در مقام تفسير قرآن نيستم و بنابراين ، از آنکه به شيوة مفسران ورود در بحث پيدا کنم پرهيز دارم ، اما انسان براي تسليم در برابر اين معناي آزادي – که اکنون معمول است – طبع و طبيعت و فطرت و حتي جامعةخويش را سد راه خواهد يافت . جامعه و عادات و سنن اجتماعي اجازه نميدهند که انسان به طور غير مشروط به همة مقتضيات ولنگاري خود دست يابد . نه فقط جامعه ، که طبع انسان نيز ، در طول مدت ، از اين رها بودن دلزده ميشود و دير يا زود اين صورت از آزادي را پس ميزند ، چنان که يکي از علل رويکرد غربيان به معنويت در اين سالها همين است که بسياري از مردم به آخر خط رسيدهاند و نه طبع ، که طبيعت وجود انسان نيز تحمل اين صورت از آزادي را ندارد و به اشباع ميرسد و بعد از اشباع تمام ، به غثيان . فطرت هم که متعلم است به تعليم ازلي اسما ، و تجربة روسيه در قرن اخير نشان داد – و تجربةغرب در سالهاي آينده نشان خواهد داد – که مردم را جز براي مدتي کوتاه بر غير طريق فطرتشان نميتوان واداشت ؛ و همة اين محدوديتها به ماهيت انسان و يا حقيقت انسان رجوع دارد که نقيض آن تعريفي است که عقل متعارف غربي و غرب زده از انسان دارد .
تعريف بشر امروز از انسان با حقيقت آنچه که هست تعارضي کامل دارد و بنابراين ، زيستنش آن سان که خود ميپسندد محال است – محال منطقي . او اگر چه ميخواهد که موانع ولنگاري خويش را از سر راه بردارد ، اما موفق نميشود ، چرا که اين موانع از وجود حقيقي خود او منشأ گرفتهاند . با آن آزادي که بشر امروز طلب ميکند ، انسان صيد دام اهواي خويش ميشود و انتظار ميبرد که همةعالم نيز با او در جهت رسيدن به اين مطلوب همراهي کند – که نميکند ، چرا که زيستن آن سان که او ميخواهد ، بر اين سياره و در اين عالم که از قضا عالم امکان نام گرفته ، محال است . گريز از اين محال – که همان ابسورد است – و غلبة بر آن ، جز با ايمان مذهبي ميسر نيست که نيست . انسانهاي بيدار سراسر سياره اين طرفه اکسير را يافتهاند و با آن بر خمودگي و انفعال که از تبعات لازم محال انگاري است غلبه کردهاند و هر جا که چنين شده ، طلسم شيطان اکبر نيز شکسته و يا دير و زود خواهد شکست .
تعلق به اسباب نيز که از لوازم زندگي جديد بشر است – و به يک معنا تمدن امروز تمدن ابزار و اسباب است – با اين طرفه اکسير علاج خواهد شد و انسان از تعلق به اسباب نيز خواهد رست . با آن آزادي که غربيها ميگويند ، انسان بردة اهواي خويش ميشود و با اين آزادي – که حريت است – از تعلق به ابزار نيز که اعم صورتهاي بردگي در روزگار ماست ، ميتوان آزاد شد .
و اما در باب ادبيات اگرچه سخن بسيار است ، اما هر چه هست ، بايد پذيرفت که ادبيات مصطلح هم شأني از شئوني است که انسان در آن متحقق ميشود و بنابراين ، همة تحولاتي که براي بشر روي خواهد نمود خواه ناخواه در ادبيات ظهور خواهد يافت ، چنان که با پيدايش عالم جديد که از لحاظ فلسفي با اومانيسم ، از لحاظ اقتصادي با روح سرمايهداري و مناسبات همراه با آن و از لحاظ سياسي با ماکياوليسم تعين يافته است .بشر تازهاي به ظهور رسيد که افق خاک منظر نظرش را پر کرده بود و از عالم فقط به آن چيزي اعتنا داشت که ميتوانست راه تصرف تکنولوژيک او را در طبيعت هموار کند . با انقلاب اسلامي عصر اين بشر به تماميت رسيده و انساني ديگر پاي به عالم ظهور نهاده است که طرحي نو در خواهد انداخت و عالمي ديگر بنا خواهد کرد و از مقتضيات اين عالم جديد که طليعة آن ظاهر شده ، يکي هم آن است که ادبيات و هنر ديگري پاي به عرصة تحقق خواهد نهاد .
رمان و انقلاب اسلامي
ميلان کوندرا معتقد است که رمان ماهيتاً در جست و جوي کشف معماي من است . نهآنکه در صدد کشف اين معما برآيد ، نه ؛ رمان با اين پرسش که من چيست و چه وضعي در جهان دارد آغاز ميشود . او به خوبي بر اين معنا واقف است که اين پرسش صورتي مابعدالطبيعي يا فلسفي و حتي روان شناختي ندارد . مسلماً رمان نويسي با فلسفه نسبتي دارد ، اما اساساً رمان اين پرسش را از آن منظر که فلسفه و يا روان شناسي طرح ميکنند در ميان نميگذارد ؛ و براي رسيدن به جواب نيز راه ديگري را طي ميکند .
آدمي همچون من که از خاک شرق برآمده ، ريشهاش در همين خاک محکم شده ، در زير همين آسمان شاخ و برگ گسترانيده . از باران وحي و شهود قلبي سيراب شده است ميداند که معماي من گشودني نيست . معماي من يعني همة معماي هستي … و اين معما – يا بهتر بگويم راز – گشودني نيست که نيست ؛ نه با رمان که با هيچ چيز . راز اگر در دام انکشاف ميافتد که ديگر راز نبود . ميلان کوندرا نيز انتظار نميبرد که رمان اين راز را بگشايد . اين قدر هست که رمان ميتواند از عهدة بيان اين وضع برآيد ، وضع انسان در جهان ، يعني آنچه که ميلان کوندرا به تبعيت از هيدگر آن را در جهان بودن ميخواند . انسان اگر به اين پرسش دچار شود که پيش از آنکه چشم در اين جهان بگشايد کجا بوده است ، چيزي به ياد نخواهد آورد ، اما در عين حال برايش باور کردني نيست که پيش از پا گذاشتن در اين عالم ، در جايي ديگر نبوده باشد . مواجه با همين پرسش کافي است که پردة توهمات را بدرد و از وراي عاداتي که صورت راز آميز عالم را انکار ميکنند چهرهاي ديگر از واقعيت را به انسان نشان دهد : ما در جهان افکنده شدهايم . احساس اين حضور – حضور در جهان – با حيرتي همراه است که اولين منزل هجرت است از فطرت اول به فطرت ثاني ، از جهان تنگ و کوچک روزمرگيها به جهاني ديگر که ميلان کوندرا آن را بيش از همه در آثار کافکا يافته و ستوده است :
قصر در کجاي عالم است و محاکمه در کدام دادگاه واقع ميشود ؟ گرگوار سامسا در کدام شهر ، کدام کوچه و در کدامين خانه چشم از خواب گشوده و خود را روي تختخوابش چون حشرهاي بزرگ يافته است ؟ ميلان کوندرا ميگويد – و بحق ميگويد – که در قرن حاضر ناگهان جهان در پيرامون انسان بسته شده و زندگي به يک دام مبدل شده است . کافکا ميپرسد : در جهاني که عوامل تعيين کنندة بيروني آنچنان نيرومند هستند که اختيار و آزادي انسان ديگر معنايي ندارد ، چه راهي براي او باقي مانده است ؟ اين پرسش را کافکا فقط به عالم نظامهاي توتاليتر باز نميگرداند ، بلکه همة وسعت زندگي بشري را در اين روزگار در نظر دارد . قصر ، محاکمه و مسخ وضع بشر امروز را در جهاني که مغلوب يک نظم جهنمي و ناخواسته است بيان ميدارند و اين کار نه از فلسفه بر ميآيد و نه از هيچ هنر ديگري جز رمان . ميلان کوندرا ميگويد که رمان آن چيزي را بيان ميکند که جز با رمان قابل بيان نيست ؛ و البته اين سخن در بارةديگر هنرها نيز صادق است . کوندرا مينويسد :
در ضمن نوشتن بارهستي است که من ، با الهام گرفتن از شخصيتهاي رمانم که همگي به گونهاي از جهان کناره ميگيرند ، در بارة سرانجام گفتة معروف دکارت ، که انسان را ارباب و مالک طبيعت ميشمارد ، انديشيدهام . اين ارباب و مالک ، پس از آنکه موفق به انجام دادن معجزاتي در علوم و فنون شد ، ناگهان پي برد که مالک هيچ جيز نيست : نه ارباب طبيعت است ( زيرا طبيعت کمکم از صحنة کرةزمين کنار ميرود ) ، نه ارباب تاريخ است ( زيرا تاريخ از اختيار او خارج شده است ) و نه ارباب خويشتن است ( نيروهاي غير عقلي روحش او را هدايت ميکنند ) . اما اگر انسان ديگر ارباب نباشد ، پس چه کسي ارباب است ؟
او ميگويد :
رمان ، هستي را ميکاود نه واقعيت را .
و بنابراين :
دنياي کافکايي به هيچ واقعيت شناخته شدهاي ، شبيه نيست ، دنياي کافکايي امکان نهايي و واقعيت نيافتة دنياي بشري است . اين امکان در پس جهان واقعي ما نمايان است و آيندة ما را پيشاپيش اعلام ميکند . کافکا چگونه کافکا شده است ؟ مسلماً او نخست با جهان پيرامون خويش يکي شده و بعد ، از آن فراتر رفته است . ديگر آنکه براي کافکا نوشتن چيزي هم شأن نفس کشيدن است و به عبارت بهتر ، چيزي هم شأن زيستن … آقاي کاف در قصر و محاکمه چه کسي جز خود اوست ؟ گرگوار سامسا چه کسي است جز خود او که از صورت فرد منتشر ، از صورت انسانهايي که جهان امروز همة آنها را به يکديگر شبيه کرده است . فراتر رفته و باز هم خويشتن را و وضع خويشتن را در برابر جهان مينگرد ؟ مگر نه آنکه دنياي کافکايي صورت تمثيلي و ساده شدة همين جهاني است که با تمرکز تدريجي قدرت و ايجاد يک نظم جهنمي صنعتي و ديوان سالارانه ما را احاطه کرده است ؟ همان طور که ميلان کوندرا گفته است ، نه تنها دولتهاي توتاليتر روابط نزديک ميان رمانهاي کافکا و زندگي واقعي را آشکار کردهاند ، بلکه :
جامعةبه اصطلاح دموکراتيک نيز فراشد پروسة زدايندة شخصيت و پديد آورندة ديوانسالاري را به خود ميبيند .
اما :
رمان نويس نه مورخ است نه پيامبر ، او کاوشگر هستي است . اين کاوشگر هستي ، جهان را با عقل فلسفي نمينگرد ، بلکه وضع خويش را در برابر عالم حيات روايت ميکند و بر همين روايت يا بازگويي است که نام رمان يا نوول نهادهاند .
در داستانهاي امروز ، خلاف قصص پيشينيان ، اعاظم و قهرمانان نيستند که آفاق انساني را در وجود و حيات ، عمل و گفتار خويش تعين ميبخشند ، بلکه من ها يا افراد منتشر در روي سيارة خاک هستند که چگونگي حضور خويش در جهان را باز ميگويند . وضع دن کيشوت در برابر جهاني که او را در احاطه داشت وضع قصص پيشينيان در برابر رمان جديد است . دن کيشوت زماني به جست و جوي ماجراهاي قهرمانانة شواليههاي قرون وسطا از خانه بيرون ميآيد که عصر قهرمانان سپري شده است . زيبايي اسرار آميز رمان سروانتس در همين جاست . پهلوانان باستاني ايران اکنون حتي در کلام نقالان نيز زنده نماندهاند ؛ آنها در آخرين نفسهاي احتضار خويش ، اين سوي و آن سوي ، در اين شهرستان و آن روستاي دورافتاده ، معرکه ميگيرند و زنجير ميدرانند و مجمعة فلزي پاره ميکنند و زير چرخهاي کاميون ميخوابند و کلاه ميگردانند تا از گرسنگي نميرند . در اعصار جديد ، وضع بشر در برابر جهان ، يعني چگونه بودناش ، تغيير کرده است و اين وضع جديد ، داستانها و داستانسراياني مناسب خويش ميطلبد . دن کيشوت در ميان احساس ترحم خانوادة خويش ميميرد و با او نسل قهرمانان به انقراض ميرسد .
اکنون در سراسر جهان ، همة ارواح منتظر دريافتهاند که عصر تازهاي آغاز شده است . با اين عصر تازه انسان تازهاي متولد خواهد شد – که شده است – و او روايت تازهاي از چگونه بودن خويش باز خواهد گفت . اگر قرار باشد که رمان تحول يابد – و چارهاي هم جز اين نيست – تنها از اين طريق است ، از طريق تحول من .
ميلان کوندرا معتقد است که رمان دستاورد اروپاست ؛ و راست ميگويد . او آمريکا را نيز دنبالة اروپا ميداند ، اما فراتر از اين ، حتي اگر ميلان کوندرا بر اين معنا تصريح نکرده باشد ، در همه جاي دنيا رمان نويسان موفق در بازگويي و روايت من ، ناگزير از رجوع به مصدر و منشأ ادبيات داستاني معاصر ، يعني اروپا ، بودهاند . تمدن اروپايي انسانهاي سراسر کرة زمين را به يکديگر شباهت بخشيده است و رمان نيز در ايجاد اين وحدت تاريخي که فرهنگها و تمدنهاي عظيم همة اقوام غير اروپايي را نابود کرده ، شرکت داشته است . ميلان کوندرا مينويسد که :
برقراري وحدت تاريخ کرة زمين ، اين رؤياي بشريت … با فراشد تقليل سرگيجه آوري همراه بوده است … خصلت جامعةمعاصر ، به گونهاي وحشت آور ، اين طالع نحس را استوار ميکند : زندگي انسان به نقش اجتماعي او تقليل مييابد .
او راست ميگويد . انسان جديد تا حد عضوي مکرر از يک دستگاه عظيم که به صورتي وحشت آور و کاملاً غير انساني ، دقيق و منظم و بيوقفه کار ميکند کاهش يافته است . فرديت انسان و آزادي و اختيار او در يک حيات اجتماعي موريانه وار مستحيل شده است و منها را ديگر نميتوان از يکديگر تمييز داد . ميلان کوندرا مينويسد :
.. اما ، بدبختانه ، رمان را نيز موريانههاي تقليل ميجوند ، موريانههايي که نه تنها از مفهوم جهان ، بلکه از مفهوم آثار نويسندگان نيز ميکاهند . رمان ( مانند سراسر فرهنگ ) بيش از پيش ، در درست رسانههاي همگاني افتاده است … کافي است که هفتهنامههاي سياسي اروپايي و آمريکايي ، خواه چپ و خواه راست ، از تايمز گرفته تا اشپيگل ، را ورق بزنيم تا دريابيم که همة آنها ديد يکساني در بارة زندگي دارند … اين روحيه مشترک رسانههاي همگاني … روحية زمانة ماست . اين روحيه ، به نظر من ، مغاير با روح رمان است .
و بعد ميلان کوندرا به اين نتيجه ميرسد که :
رمان زوال پذير است ، به همان زوال پذيري غرب عصر جديد . رسانههاي همگاني ، از روزنامهها گرفته تا راديو و تلويزيون ، در همه جاي دنيا و حتي ايران ، فرهنگ را مبدل به ضد فرهنگ ميکنند . رسانههاي همگاني ماهيتاً چنيناند ؛ آنها کلمات را به اشيا تبديل ميکنند تا آنها را به حيطة معادلات و محاسبات مربوط به توليد و مصرف و عرضه و تقاضا بکشانند . در رسانههاي همگاني فرهنگ نوعي کالاست که مطلوب ذائقة مصرف کنندگان توليد ميشود . کافي است فيالمثل به ازالة معنوي کلمة ايثار در رسانههاي همگاني در طول اين چند سال بعد از اتمام جنگ نظر کنيم . ايثار در حقيقت امري خلاف آمد عادت است که پرتوي از خورشيد ذات انسان را تجلي ميدهد . در سالهاي جنگ ، اين کلمه ميتوانست به راستي بر مدلول حقيقي خويش دلالت کند ، اما از آن هنگام که اين کلمه در کف رسانهها افتاد و آنها تلاش کردند تا آن را در مکانيسم توليد فرهنگي خويش معنا کنند ، ايثار رفته رفته از معنا تهي شد و اکنون از آن جز پوستهاي ظاهراً سالم اما تهي از مغز باقي نمانده است . رسانههاي همگاني ميکوشند که فرهنگ را فرموله کنند و فرموله کردن فرهنگ مفهومي جز تبديل فرهنگ به ضد فرهنگ ندارد . عادت نه تنها عمل را از معنا تهي ميکند بلکه در برابر تعالي و تحول معنوي نيز ميايستد . عادت انسان را به ايستايي ميکشاند حال آنکه تعالي در تحول و پويايي است .
از …
کلمه وقتي دچار شيئيت ميشود ، به انجماد مي رسد و ساکن و راکد بر جاي ميماند . هنگامي که اين بيماري شيئيت همه گير ميشود ، بيش از همه ، کلماتي که بر معاني مجرد دلالت دارند آسيب ميبينند ، نه کلماتي همچون ميز و تخته و اسب و اصطبل . چنين است که زبان گرفتار بحران ميشود و چه کسي است که بتواند بحران زبان را در اين روزگار انکار کند ؟ رسانههاي همگاني به صورتي مکانيکي اقوام و انسانهاي کرة زمين را به يکديگر شبيه ميسازند و تفاوتهاي فرهنگي را از ميان برميدارند . اين همان پروسة کاهشي است که ميلان کوندرا از آن سخن ميگويد . بنيان ادبيات بر زبان استوار ميشود و بنابراين ، وقتي زبان گرفتار بحران شود ، ادبيات نيز مبتلا خواهد شد .
روح زمين عصر تازهاي را انتظار ميبرده است و اين انتظار در ادبيات داستاني و نمايشي اواخر اين قرن موج ميزند . ادبيات اين قرن روايتگر بحراني عظيم در حيات بشري است و انقلاب اسلامي طليعة فردايي ديگر است ؛ چشمة آب حياتي است در دل اين وادي ظلمات . اما در جواب به اين پرسش که اين تحول تاريخي چگونه در ادبيات تجلي خواهد کرد چه بايد گفت ؟
انسان با تحولي که به تبع انقلاب معنوي اسلام در جهان ايجاد شده است وضع تازهاي در برابر هستي خواهد يافت . من ، يعني کيفيت حضور انسان در عالم وجود است که ديگرگون خواهد شد و اگر اين ديگرگوني در ادبيات بازگويي شود ، بايد منتظر بود که ادبيات داستاني تسليم تحولي عظيم حتي در فرم و قالب بشود . نبايد رمان معاصر را همچون ظرفي بينگاريم که در بارة مظروف خويش بي طرف است و به همان سهولت که آب در پياله جاي خويش را به شربت واميگذارد ، زمان نيز محتواي تفکر معنوي را بپذيرد . سخت به اشتباه رفتهايم اگر چنين بينديشيم . رمان نويس چيزي را جز تجربيات حياتي خويش که چگونگي حضور او را در عالم تعين ميبخشند نمينويسد ؛ نميتواند بنويسد . کاراکترها همه از بطن نويسنده پاي به عالم داستان ميگذارند و به اين لحاظ چارهاي نيست مگر آنان را مراتب و وجوه مختلف و متعدد من بدانيم . تا اين من متحول نشود ، رمان نويسي متحول نخواهد شد و محتواي ديگري را نخواهد پذيرفت .
انقلاب امري خلاف آمد عادت است ، يعني عادت نه قادر به آفرينش انقلاب است و نه قادر به حفاظت از انقلابي که روي مينمايد … و نه آنکه ميتواند انگيزههاي انقلاب را بخشکاند . اگر عادت ميتوانست چنين کند عادات و ملکات ملازم با پنجاه سال حکومت پهلوي طلب انقلاب را در دلها و سينهها يکسره نابود ميکرد ، اما چنين نشد و چنين نيز نخواهد شد . هر چند خود انقلاب اسلامي بعد از هدم عادات گذشته عادات و ملکات تازهاي را به همراه بياورد ، اما با تزريق اين عادات در قالب ظاهري رمان و داستانسرايي با تقليد از فرم رمان ، ادبياتي داستاني متناسب و هم شأن انقلاب به وجود نخواهد آمد .
بايد از ميان انسانهايي که تحول معنوي انقلاب اسلامي را به جان آزمودهاند و جوهر رمان را نيز شناختهاند کساني مبعوث شوند که اين وظيفه را بر عهده گيرند و نبايد انتظار داشت که نتايج مطلوب به آساني و بيزحمت و ممارست بسيار فرا چنگ آيد . رسولان انقلاب بايد به جوهر رمان دست پيدا کنند نه فرم و قالب آن ؛ و البته از آنجا که اين روزگار ، روزگار اصالت روشها و ابزار است ، بدون ترديد تا جوهر رمان مسخر ما نشود فرم و قالب آن نيز به چنگ ما نخواهد آمد . و اين سخن در باب ديگر هنرها نيز صادق است .
آزادي قلم
قلم ابزار نوشتن است و در اين روزگار تنها آزادي نيست که به ابزار نسبت داده ميشود ، مغز را نيز بدل از تفکر ميگيرند و فيالمثل به جاي فرار متفکران ميگويند فراز مغزها – که البته در اينجا هيچ يک از اين دو تعبير درست نيست . مغز ابزاري نيست که بياراده در استخدام هر آن که او را به اختيار بگيرد درآيد و متخصصان که در اين تعبير همچون مغزهايي بياراده انگاشته شدهاند ، اگر به غرب ميگريزند از آن است که در آنجا حوايج خويش را برآورده ميبينند … و غرب از قرنها پيش تاکنون ، عالمي است که در آن نفس اماره به سلطنت برجان و تن آدميان بر نشسته است .
آزادي را بايد به صاحبان قلم نسبت داد يا به قلم ؟ انسان است که صاحب اراده است و قلم را هم اوست که به خدمت ميگيرد … و اما اين اشتباه که قلم را بدل از صاحب قلم ميانگارند از سر صدقه نيست و در پس آن ، صفتي از اوصاف عالم جديد وجود دارد : اصالت ابزار . با صرف نظر از اينکه اين آزادي چيست و حدود آن کدام است ، در تعبير آزادي قلم ، قلم است که مريد و مختار انگاشته شده و هم اوست که بايد آزاد باشد .
بدون ترديد ، ابزار اگر مجرد از بشر و طلب و ارادة او مورد ملاحظه واقع شود نميتواند صاحب اراده و اختيار باشد ، اما تکنولوژي که تعين زميني ارادة جمعي بشر است براي ابداع بهشت در زمين – با تصرف مطلق گرايانه در طبيعت و توسعة اتوماتيسم – فارغ از ارادة او ، به نوعي حيات انتزاعي دست يافته که توقف پذير نيست و لامحاله همة توان بشري را در خدمت ابقا و توسعة خويش به کار ميگيرد … و از اين طريق است که بشر مسيطر ابزار شده است .
در آغاز قرن بيستم بشر علم و تکنولوژي را تقديس ميکرد و بهشت گمشدة خويش را در آن ميجست و امروز اگرچه ديگر اين گوسالة سامري را پرستش نميکند و حتي اشتياق خود را براي سفري ديگر به کرة ماه از دست داده است ، اما از آنجا که وابستگي حيات تمدن به اين نظام سيستماتيک گستردهاي که موجوديت و رشد و توسعهاي منتزع از ارادة بشر يافته تا آنجاست که حتي لحظهاي انقطاع به نابودي تمدن بشري منتهي ميشود ، امکان سرپيچي از سيطرة تکنولوژي وجود ندارد . بشر ، همچون سوارکاري که براي حفظ جان خود را بر پشت مرکوب رميدة لجام گسيختهاش نگاه داشته ، ناگزير است که وضع موجود را حفظ کند .
اين انفعال در شرق و غرب صورتهاي متفاوتي يافته است . در غرب امروز بسيارند کساني که چشم بر اين انفعال گشودهاند و راهي براي گريز از موجبيت تکنولوژي ميجويند ، اما در شرق هنوز مرعوبيت و شيفتگي تکنولوژي برجان عموم مردم غلبه دارد … و اما با صرف نظر از اين صورتهاي متفاوت نميتوان انتظار داشت که اين انفعال ، در زبان ظهور پيدا نکند . وقايع زندگي انسان در تناظر با عالم تکنولوژي تفسيري يکسره ابزارگرايانه يافتهاند و زبان رسانهاي ، و به تبع آن زبان محاوره ، پر از تعابيري شده است که استحالة وجود بشر را در صورت ابزار اتوماتيک محاکات ميکنند .
در علم جديد ، بدن چون کارخانهاي انگاشته ميشود با دستگاههاي دقيق و منظم که بي وقفه کار ميکنند و در اين قياس ، مرگ – اين سرالاسرار عالم وجود – وقفهاي است که در کار اين ماشين پيچيده ميافتد . حيرت انسان علم زده و مسيطر تکنولوژي نيز در برابر وجود ، اعجاب در برابر پيچيدگي است نه حيرت در برابر راز .
در گفت و گوي رانندگان حرفهاي همة تعبيرات متعلق به حيات انتزاعي اتومبيل به نشانههايي دال بر احوال و اوقات وجودي انسان مبدل شدهاند ؛ اعضا و صفات و حتي بيماريهاي انسان ، در اين قياس ، با اعضا و صفات و نقايصي فني که در جريان کار اتومبيل پديد ميآيد تناظر يافتهاند ! تعبيراتي چون موتورش به روغن سوزي افتاده که به معناي پير شدن و يا بيمار شدن فردي است که سخن از او در ميان است ، مغزش گريپاژ کرده به مفهوم اينکه ديگر نميتواند بينديشد ، يا او نيرويي صفر کيلومتر است يعني او تازه وارد کار شده و استعدادهايش هنوز بکر و دست نخورده است ، حکايتگر همين تصور علمي است که به عرف پيوسته و به زبان محاوره راه پيدا کرده است .
ادبيات به مفهوم جديد لفظ در نسبت با همين زبان متغير وجود يافته است ، حال آنکه فرهنگ و ادب در عالم قديم و در نزد ما که مولد و مأواي تمدن جديد نبودهايم ، در تمسک به …. خود را از تغير احوال و تطاول روزگار حفظ ميکرده است . ادبيات جديد مجلاي عالم تفصيل است که عالم تضاد و تزاحم و آفاق سخيف وجود بشري است و حال آنکه ادبيات در عالم سنت هرگز او افق اجمال هبوط نميکند تا مردمان اسير عالم تفصيل با رجوع به آن ، آفاق متعالي وجود خويش را گم نکنند . به همين علت ، هرگز چنين نبوده است که همه به خود اجازةنوشتن بدهند و يا هرگز کسي در اين خيال نميافتاده است که تجربيات فردي خويش را حکايت کند و از همين روي ، جز از خاصان اهل سلوک و برگزيدگان اهل ذکر که خود را مأمور به نوشتن مييافتهاند اثري مکتوب برجاي نمانده است . شاعران و اديبان اعلام آفاق متعالي وجود انسان بودهاند ، نه حکايتگر سرگرداني بشري ؛ و هلاکت حقيقي نيز در نفي نسبتي است که ميان انسان و آسمان معنوي وجود دارد ؛ آن که اين نسبت را انکار ميکند و همچون پرندهاي است که بالهاي خويش را زائد ميانگارد .
و اما اگر در اين معنا نظر کنيم که اين عالم معبر انسان از مبادي ازلي به سوي غايات ابدي است ، آنگاه در خواهيم يافت که ادبيات جديد نيز نميتواند يکسره عرصة تحقق زمان فاني باشد و به ناچار نسبتي با حقايق سرمدي خواهد يافت و اينچنين ، مجلاي ذکر خواهد شد . ذکر ، به معناي عام ، بارقهاي است که از عالم اجمال در عالم تفصيل ميدرخشد و عالم شهادت را به نور غيب روشن ميدارد ؛ يعني به آن معنا ميبخشد . و تو بدان که اگر اين بارقهها نبود انسان گم کرده راه در ظلمات تزاحم و تضاد و آفاق سخيف وجود بشري براي هميشه گم ميشد .
نويسندگان رمان جديد نيز ناگزير هستند که عالم تفصيل يعني عالم حيات بشري را رو به سوي غايات و افقهايي خاص معنا کنند و اين غايات هر چه باشند – چه مصاديق دعوات شيطاني باشند ، چه مصاديق تقرب به شجرة منهيه و عصيان و هبوط و چه مصاديق تلقي کلمات و توبه – عالم را در همان طرح ازلي خلقت تفصيل ميبخشند . عالم در محاصرة حقيقت است و تلاش شيطان جز به تعالي نفوس بشري از طريق مبارزة دروني و بيروني با باطل منتهي نخواهد شد . معناي زهوق بودن باطل جز اين نيست که حيثيت وجودي ندارد . از اين سخن ، نفي ضرورت مبارزه نتيجه نميشود و بالعکس ، ادراک قلبي حکمت آفرينش بر اين طرح ازلي ، نورالانواري است که اگرچه تضاد را از ميان برميدارد و انسان را در مقام حقاليقين به جايي ميرساند که ديگر کفر و کافري در جهان نميبيند و خطايي در قلم صنع نمييابد و ديده را به بد ديدن نميآلايد ، اما در عين حال ، جهان را عرصة ستيزهاي عظيم ميبيند که ريشه در ملأ اعلي دارد و خود نيز به حکم اين ضرورت ، شمشير برميدارد و در معرکه ميافتد . انسان کامل مظهر اسم عدل است و اين تخاصم و تضاد و تزاحم که از آن سخن رفت تحت ولايت اسم عدل از ميان برميخيزد ، که اگرچه اين عالم هرگز از ظهور ذاتي و صفاتي آن خالي نيست – که گفتهاند … اما تحقق فعلي آن جز در آخرالزمان اتفاق نميافتد و اگر گفتهاند که در مدينة موعود ، گرگ و ميش در کنار يکديگر به صلح و سلم ميزيند ، اشاره است به همين معنا که با ظهور فعلي اسم عدل – به طور مطلق و نه مقيد – تخاصم و تضاد و تزاحم از ميان برميخيزد .
… و اکنون اگرچه سير استحالة بشر ا
نويسنده : سيد مرتضي آويني
تيراژ : 3300 نسخه
نوبت چاپ : دوم1381
ويراستار : حبيب الله حبيبي
طراح جلد : رضا عابديني
ليتو گرافي : مقدم
چاپ متن : شمشاد
چاپ جلد : گرمچي
قيمت : 11000 ريال
تعدادصفحه : 179
موضوع : ادبيا ت وفلسفه
ادبيات آزاد يا متعهد ؟
جهان ما جهاني است که در آن هم التزام و هم عدم التزام – تعهد و عدم تعهد – هر دو ، مورد تحسين واقع ميشوند ؛ چه در هنر و چه در سياست . التزام به چه چيز ؟ و عدم التزام به چه چيز ؟ کشورهاي غير متعهد از کدام تعهد ميگريزند و ادبيات متعهد نسبت به چه چيز تعهد دارد ؟ و آزادي در عبارت اقتصاد آزاد به چه معناست ؟
… کلمههاي آزادي و برابري را ، هم بر سر در زندانها مينويسند و هم بر سر در معابد بازرگاني .
اين جمله از من نيست ، از کاموست و او در ادامة همين جمله مينويسد :
ما امروز شاهد عواقب همان امري هستيم که کامو ميگفت ؛ به فحشا کشاندن کلمات . هيچ کلمهاي ديگر در شأن حقيقي خويش واقع نيست و در فرهنگ رسانهاي ، هر کلمهاي بر انواع و اقسام معاني متضاد دلالت دارد . آنان که خريداران چيزي جز ادبيات مرسوم نيستند ، با کينه و غيظ ، جملاتي از اين قبيل را که خوانديد به دور ميافکنند و از هر آنچه خلاف آمد وضع موجود باشد ميگريزند . اما به راستي فيالمثل ميان بازار آزاد با آزادي و عدالت چه نسبتي است که اين کلمه را در هر دو جا به کار ميبرند ؟ کامو پاسخ ميدهد :
آنچه امروز بيش از هر چيز مورد بهتان قرار گرفته ، ارزش آزادي است …
و بعد با اشاره به سخنان بعضي ديگر ميافزايد :
اگر حماقتهائي تا اين حد رسمي ممکن است بر زبان بيايد از آن روست که در مدت صد سال ، جامعةبازرگاني از آزادي کاربردي انحصاري و يک جانبه داشته است . يعني آزادي را به منزلة حق تلقي کرده ، نه تکليف ، و از آن باک نداشته است که تا حدي توانسته ، آزادي اصولي را در خدمت بيداد عملي بگمارد . پس چه جاي شگفتي است اگر چنين جامعهاي از هنر نخواهد که ابزار آزادي باشد ، بلکه بخواهد که مشق خطي باشد بي اهميت و وسيلة سادةسرگرمي ؟ در مدت دهها سال عده زيادي از مردم ، که به خصوص غم پول داشتهاند ، هواخواه اين رمان نويسان دنيا دار يعني بيارزشترين هنرها بودهاند ؛ هنري که اسکار وايلد ، با در نظر داشتن خودش پيش از رفتن به زندان ، در بارهاش ميگفت که بدترين عيبها سطحي بودن است .
اعتراض کامو متوجه تمدني است که در آن اخلاق بورژوازي حاکم شده و خداي پول است که پرستيده ميشود – عين اين تعبير خداي پول را خود او دارد – و اين سخن البته عين همان حرفي نيست که ما ميخواهيم بگوييم . کامو اگر چه يک سوسياليست تمام عيار نيست ، اما اين اعتراض را از نظرگاه يک سوسياليست عنوان کرده است و به همين علت ، نگارندة اين مقاله هماره اکراه داشته است از آنکه در اثبات مدعيات خويش ، به بزرگان مغرب زمين متوسل شود .
کامو ميگويد که جامعة بازرگاني ، آزادي را به مثابه حقي از آن خويش تلقي ميکند نه تکليفي در برابر ديگران ، و اين سخن است که نگارنده را جذب کرده است : اختيار و آزادي انسان فراتر از آنکه حق او باشد ، تکليف اوست . ما ميگوييم در برابر خدا ؛ ماکسيم گورکي در هدف ادبيات ميگويد تکليف در برابر مردم … و کامو ميگويد :
شاعر ملامتي يا شاعر ملعون که زادة جامعهاي تجارت پيشه است … سرانجام از نظر انديشه کارش بدين تحجر ميرسد که ميپندارد فقط در صورتي هنرمند ، هنرمندي بزرگ است که به مخالفت با جامعة خود ، جامعه هر چه باشد ، برخيزد . اين فکر در اساس خود درست است که هنرمند واقعي نميتواند با جهاني که خدايش پول است همگام شود ، اما نتيجهاي که از آن ميگيرند يعني اين که هنرمند بايد مخالف هر چيزي بطور کلي ، باشد درست نيست . بدينگونه بسياري از هنرمندان ما آرزو دارند که ملامتي شوند ، اگر چنين نباشند وجدانشان ناراحت است ، و ميخواهند که هم برايشان کف بزنند ، هم سوت بکشند .
آيا آزادي هنرمند در مخالف خواني هميشگي است ؟ آيا آزادي او در نفي همة ايدئولوژيها و اخلاق است ؟ کامو ميگويد :
… هنرمند اين عصر از بس همه چيز را طرد ميکند ، حتي سنت هنري خود را ، ميپندارد که ميتواند قواعد خاص خود را بيافريند و سرانجام گمان ميکند که خداست . با اين تصور ميپندارد که شخصاً ميتواند واقعيت خود را نيز بيافريند . با اين همه آنچه دور از جامعه ميآفريند آثاري است صوري و انتزاعي . به عنوان تجربه ، ايجاد کنندة هيجاني هست ، اما از باروري ، که خاص هنر واقعي است و رسالت هنرمند گردآوري و تحصيل آن است ، عاري است .
آزادي هنرمند در درک تکليف اوست نه در نفي و طرد التزام به همه چيز و البته اين التزام بايد از درون ذات بيرون بجوشد نه آنکه از بيرون سايه بر وجود هنرمند بيندازد . در اينجا عدم تعهد همانقدر بيمعناست که اجبار ، يعني همانطور که هنرمند را نميتوان مجبور کرد ، خود او نيز نميتواند از تعهد دروني خويش بگريزد . و هر تعهدي خواه ناخواه ملازم با تکليفي است متناسب آن ، و به اين اعتبار ، هيچ اثر هنري نميتوان يافت که صبغة سياسي نداشته باشد . جورج اورل در اين باره ميگويد :
… هيچ کتابي از تعصب سياسي رها نيست . اين عقيده که هنر بايد از سياست برکنار بماند ، خودش يک گرايش سياسي است .
هنرمند موجد يک هيجان ميرا و يک تفنن زودگذر نيست و اين سخن نيز درست نيست که هنرمند را فقط صاحب رسالت اجتماعي بدانيم . و نگارنده اگرچه از به کار بردن کلمة رسالت در اين موقع و مقام اکراه دارد ، اما ناگزير بايد بگويد که اگر براي هنرمند قائل به يک رسالت اجتماعي هستيم و او را نسبت به آن ملتزم ميدانيم ، اين التزام بايد عين وجود شخصي و فردي او باشد ، واگرنه ، اثري ارزشمند و جاودان خلق نخواهد شد .
کلمةرسالت نيز از آن کلماتي است که از موقع و مقام خويش خارج شده و هر جايي شده است . کلمة رسالت شأنيتي دارد که اطلاق آن جز در مقام انبياي مرسل جايز نيست و البته چه بسا که اين سخن نگارنده نيز در روزگار تعميم نبوت مضحک باشد – که باکي نيست .
رسالت هنر و ادبيات چيست ؟ هنر و ادبيات بايد ملتزم باشند و يا آزاد ؟ …
و اصلاً در روزگاري که آزادي قلم از سنخ آزادي جنسي و اقتصاد آزاد است . اين پرسشها به چه کار ميآيند ؟
آزادي ميان ما و آزاد انگاران مشترک لفظي است و چه بسا که اين دو آزادي در ظاهر نيز مشابهتهاييبا يکديگر داشته باشند . آن آزادي که ميگويند ، رهايي از هر تقييد و تعهدي است و اين آزادي که ما ميگوييم نيز آزادي از هر تعلقي است . تفاوت در آنجاست که ما حقيقت انسان را در خليفهاللهي او ميجوييم و بنابر اين ، انسان کامل و عبدالله را مشترک معنوي ميدانيم ، اما آنان بندگي خدا را نيز از خود بيگانگي ميدانند . در اين صورت ، اگر براي بشر قائل به حقيقتي فردي و يا جمعي نباشند که با رهايي از تقييدات و تعهدات به آن رجوع کند ، در واقع انسان را به خلأ احاله دادهاند و به هيچ ؛ و چه تفاوتي ميکند که اين يک هيچ فلسفي باشد و يا يک هيچ حقيقي ؟ اين هيچ شايد محال فلسفي نباشد اما محال حقيقي است و انسان امروز اين محال را تجربه کرده است . آنچه او از خود – به مثابه انسان – ميشناسد ، محال حقيقي است و آن سان که او – به مثابه انسان – ميخواهد زيست کند ، باز هم محال حقيقي است . چگونه ميتوان انسان بود و چون حيوان زيست ؟ چگونه ميتوان خليفهالله بود و خود را از جرگة حيوانات محسوب داشت ؟ انسان امروز بر يک فريب عظيم ميزيد و بزرگترين نشانة اين حقيقت آن است که خود از اين قريب غافل است ؛ ميانگارد که آزاد است ، اما از همة ادوار حيات خويش دربندتر است ؛ ميانگارد که فکر روشني دارد ، اما از همة ادوار حيات خويش در ظلمت بيشتري گرفتار است .
آزادي در نفي همةتعلقات است جز تعلق به حقيقت ، که عين ذات انسان است . وجود انسان تکليف اوست در قبال حقيقت ، نه حق او براي ولنگاري و رهايي از همة تعهدات ، و مقدمتاً بايد گفت که هنر و ادبيات نيز در برابر همين معنا ملتزم است .
انسان مختار است ، اما آزادياش مقدم بر حقيقت و عدالت نيست ، و اگر چنين باشد ، پس آزادي حق انسان نيست ، تکليف اوست . آنان که آزادي را به مفهوم عدم تقيد ميگيرند و اين آزادي را حق خويش ميدانند ، چه بدانند و چه ندانند از آن جهت ديگران را نيز ملتزم به همين اعتقاد ميخواهند که انگار خود را عين حقيقت و عدالت فرض کردهاند . اگر انسان فطرتاً نسبت به حقيقت و عدالت متعهد نبود و قضاوتهايش بر اين دو مقولة ما تقدم اتکا نداشت ، هرگز اصراري نداشت که ديگران را نيز به راه خويش دعوت کند . براي انسان محال است که به شيطان ايمان بياورد ؛ او فريب شيطان را ميخورد و در اين معنا سري عظيم نهفته است که اهل فريب در نمييابند .
آزادي حق انسان نيست ، بلکه تکليف اوست در برابر حقيقت و عدالت ؛ و البته در اين گفتار نيز مسامحهاي بسيار وجود دارد ، چرا که آزادي در حقيقت خويش مقابلهاي با حقيقت و عدالت و يا تعهد ندارد و اگر حقيقت آزادي ظهور مييافت همة دعواها از ميان برميخاست . اين دعواها از سر جهل نسبت به حقيقت آزادي است که حريت است . حريت شمس آسمان عدم تعلق است و آن آزادي که در جهان امروز ميگويند متناظر معکوس اين عدم تعلق است . در اين مقام ، ثنويت و تقابل ميان خالق و مخلوق و جبر و اختيار از ميان برميخيزد و … محقق ميشود که مقام انسان کامل است و مقام مظهريت کامل انسان نسبت به حقيقت و عدالت . به اين معنا ، دين که راه حقيقت و عدالت است مقدم بر آزادي است .پس آنان که آزادي را مقدم بر دين ميدانند دو اشتباه بزرگ کردهاند : يکي آنکه از آزادي مفهومي در مقابل حقيقت و عدالت اعتبار کردهاند و ديگر آنکه آزادي را عين ذات انسان گرفتهاند ، اما دين را نه .
در قرآن آية حيرت انگيزي وجود دارد که منشأ اين اختلاف را بيان ميکند : … انسان ميخواهد که پيش رويش را پاره کند تا هيچ چيز او را نسبت به آنچه به انجام آن متمايل است محدود و مقيد نکند . چيست آنچه که مانع اين آزادي بلاشرط است و انسان دلش ميخواهد که آن را بر درد و از سر راه خويش بردارد ؟
من در مقام تفسير قرآن نيستم و بنابراين ، از آنکه به شيوة مفسران ورود در بحث پيدا کنم پرهيز دارم ، اما انسان براي تسليم در برابر اين معناي آزادي – که اکنون معمول است – طبع و طبيعت و فطرت و حتي جامعةخويش را سد راه خواهد يافت . جامعه و عادات و سنن اجتماعي اجازه نميدهند که انسان به طور غير مشروط به همة مقتضيات ولنگاري خود دست يابد . نه فقط جامعه ، که طبع انسان نيز ، در طول مدت ، از اين رها بودن دلزده ميشود و دير يا زود اين صورت از آزادي را پس ميزند ، چنان که يکي از علل رويکرد غربيان به معنويت در اين سالها همين است که بسياري از مردم به آخر خط رسيدهاند و نه طبع ، که طبيعت وجود انسان نيز تحمل اين صورت از آزادي را ندارد و به اشباع ميرسد و بعد از اشباع تمام ، به غثيان . فطرت هم که متعلم است به تعليم ازلي اسما ، و تجربة روسيه در قرن اخير نشان داد – و تجربةغرب در سالهاي آينده نشان خواهد داد – که مردم را جز براي مدتي کوتاه بر غير طريق فطرتشان نميتوان واداشت ؛ و همة اين محدوديتها به ماهيت انسان و يا حقيقت انسان رجوع دارد که نقيض آن تعريفي است که عقل متعارف غربي و غرب زده از انسان دارد .
تعريف بشر امروز از انسان با حقيقت آنچه که هست تعارضي کامل دارد و بنابراين ، زيستنش آن سان که خود ميپسندد محال است – محال منطقي . او اگر چه ميخواهد که موانع ولنگاري خويش را از سر راه بردارد ، اما موفق نميشود ، چرا که اين موانع از وجود حقيقي خود او منشأ گرفتهاند . با آن آزادي که بشر امروز طلب ميکند ، انسان صيد دام اهواي خويش ميشود و انتظار ميبرد که همةعالم نيز با او در جهت رسيدن به اين مطلوب همراهي کند – که نميکند ، چرا که زيستن آن سان که او ميخواهد ، بر اين سياره و در اين عالم که از قضا عالم امکان نام گرفته ، محال است . گريز از اين محال – که همان ابسورد است – و غلبة بر آن ، جز با ايمان مذهبي ميسر نيست که نيست . انسانهاي بيدار سراسر سياره اين طرفه اکسير را يافتهاند و با آن بر خمودگي و انفعال که از تبعات لازم محال انگاري است غلبه کردهاند و هر جا که چنين شده ، طلسم شيطان اکبر نيز شکسته و يا دير و زود خواهد شکست .
تعلق به اسباب نيز که از لوازم زندگي جديد بشر است – و به يک معنا تمدن امروز تمدن ابزار و اسباب است – با اين طرفه اکسير علاج خواهد شد و انسان از تعلق به اسباب نيز خواهد رست . با آن آزادي که غربيها ميگويند ، انسان بردة اهواي خويش ميشود و با اين آزادي – که حريت است – از تعلق به ابزار نيز که اعم صورتهاي بردگي در روزگار ماست ، ميتوان آزاد شد .
و اما در باب ادبيات اگرچه سخن بسيار است ، اما هر چه هست ، بايد پذيرفت که ادبيات مصطلح هم شأني از شئوني است که انسان در آن متحقق ميشود و بنابراين ، همة تحولاتي که براي بشر روي خواهد نمود خواه ناخواه در ادبيات ظهور خواهد يافت ، چنان که با پيدايش عالم جديد که از لحاظ فلسفي با اومانيسم ، از لحاظ اقتصادي با روح سرمايهداري و مناسبات همراه با آن و از لحاظ سياسي با ماکياوليسم تعين يافته است .بشر تازهاي به ظهور رسيد که افق خاک منظر نظرش را پر کرده بود و از عالم فقط به آن چيزي اعتنا داشت که ميتوانست راه تصرف تکنولوژيک او را در طبيعت هموار کند . با انقلاب اسلامي عصر اين بشر به تماميت رسيده و انساني ديگر پاي به عالم ظهور نهاده است که طرحي نو در خواهد انداخت و عالمي ديگر بنا خواهد کرد و از مقتضيات اين عالم جديد که طليعة آن ظاهر شده ، يکي هم آن است که ادبيات و هنر ديگري پاي به عرصة تحقق خواهد نهاد .
رمان و انقلاب اسلامي
ميلان کوندرا معتقد است که رمان ماهيتاً در جست و جوي کشف معماي من است . نهآنکه در صدد کشف اين معما برآيد ، نه ؛ رمان با اين پرسش که من چيست و چه وضعي در جهان دارد آغاز ميشود . او به خوبي بر اين معنا واقف است که اين پرسش صورتي مابعدالطبيعي يا فلسفي و حتي روان شناختي ندارد . مسلماً رمان نويسي با فلسفه نسبتي دارد ، اما اساساً رمان اين پرسش را از آن منظر که فلسفه و يا روان شناسي طرح ميکنند در ميان نميگذارد ؛ و براي رسيدن به جواب نيز راه ديگري را طي ميکند .
آدمي همچون من که از خاک شرق برآمده ، ريشهاش در همين خاک محکم شده ، در زير همين آسمان شاخ و برگ گسترانيده . از باران وحي و شهود قلبي سيراب شده است ميداند که معماي من گشودني نيست . معماي من يعني همة معماي هستي … و اين معما – يا بهتر بگويم راز – گشودني نيست که نيست ؛ نه با رمان که با هيچ چيز . راز اگر در دام انکشاف ميافتد که ديگر راز نبود . ميلان کوندرا نيز انتظار نميبرد که رمان اين راز را بگشايد . اين قدر هست که رمان ميتواند از عهدة بيان اين وضع برآيد ، وضع انسان در جهان ، يعني آنچه که ميلان کوندرا به تبعيت از هيدگر آن را در جهان بودن ميخواند . انسان اگر به اين پرسش دچار شود که پيش از آنکه چشم در اين جهان بگشايد کجا بوده است ، چيزي به ياد نخواهد آورد ، اما در عين حال برايش باور کردني نيست که پيش از پا گذاشتن در اين عالم ، در جايي ديگر نبوده باشد . مواجه با همين پرسش کافي است که پردة توهمات را بدرد و از وراي عاداتي که صورت راز آميز عالم را انکار ميکنند چهرهاي ديگر از واقعيت را به انسان نشان دهد : ما در جهان افکنده شدهايم . احساس اين حضور – حضور در جهان – با حيرتي همراه است که اولين منزل هجرت است از فطرت اول به فطرت ثاني ، از جهان تنگ و کوچک روزمرگيها به جهاني ديگر که ميلان کوندرا آن را بيش از همه در آثار کافکا يافته و ستوده است :
قصر در کجاي عالم است و محاکمه در کدام دادگاه واقع ميشود ؟ گرگوار سامسا در کدام شهر ، کدام کوچه و در کدامين خانه چشم از خواب گشوده و خود را روي تختخوابش چون حشرهاي بزرگ يافته است ؟ ميلان کوندرا ميگويد – و بحق ميگويد – که در قرن حاضر ناگهان جهان در پيرامون انسان بسته شده و زندگي به يک دام مبدل شده است . کافکا ميپرسد : در جهاني که عوامل تعيين کنندة بيروني آنچنان نيرومند هستند که اختيار و آزادي انسان ديگر معنايي ندارد ، چه راهي براي او باقي مانده است ؟ اين پرسش را کافکا فقط به عالم نظامهاي توتاليتر باز نميگرداند ، بلکه همة وسعت زندگي بشري را در اين روزگار در نظر دارد . قصر ، محاکمه و مسخ وضع بشر امروز را در جهاني که مغلوب يک نظم جهنمي و ناخواسته است بيان ميدارند و اين کار نه از فلسفه بر ميآيد و نه از هيچ هنر ديگري جز رمان . ميلان کوندرا ميگويد که رمان آن چيزي را بيان ميکند که جز با رمان قابل بيان نيست ؛ و البته اين سخن در بارةديگر هنرها نيز صادق است . کوندرا مينويسد :
در ضمن نوشتن بارهستي است که من ، با الهام گرفتن از شخصيتهاي رمانم که همگي به گونهاي از جهان کناره ميگيرند ، در بارة سرانجام گفتة معروف دکارت ، که انسان را ارباب و مالک طبيعت ميشمارد ، انديشيدهام . اين ارباب و مالک ، پس از آنکه موفق به انجام دادن معجزاتي در علوم و فنون شد ، ناگهان پي برد که مالک هيچ جيز نيست : نه ارباب طبيعت است ( زيرا طبيعت کمکم از صحنة کرةزمين کنار ميرود ) ، نه ارباب تاريخ است ( زيرا تاريخ از اختيار او خارج شده است ) و نه ارباب خويشتن است ( نيروهاي غير عقلي روحش او را هدايت ميکنند ) . اما اگر انسان ديگر ارباب نباشد ، پس چه کسي ارباب است ؟
او ميگويد :
رمان ، هستي را ميکاود نه واقعيت را .
و بنابراين :
دنياي کافکايي به هيچ واقعيت شناخته شدهاي ، شبيه نيست ، دنياي کافکايي امکان نهايي و واقعيت نيافتة دنياي بشري است . اين امکان در پس جهان واقعي ما نمايان است و آيندة ما را پيشاپيش اعلام ميکند . کافکا چگونه کافکا شده است ؟ مسلماً او نخست با جهان پيرامون خويش يکي شده و بعد ، از آن فراتر رفته است . ديگر آنکه براي کافکا نوشتن چيزي هم شأن نفس کشيدن است و به عبارت بهتر ، چيزي هم شأن زيستن … آقاي کاف در قصر و محاکمه چه کسي جز خود اوست ؟ گرگوار سامسا چه کسي است جز خود او که از صورت فرد منتشر ، از صورت انسانهايي که جهان امروز همة آنها را به يکديگر شبيه کرده است . فراتر رفته و باز هم خويشتن را و وضع خويشتن را در برابر جهان مينگرد ؟ مگر نه آنکه دنياي کافکايي صورت تمثيلي و ساده شدة همين جهاني است که با تمرکز تدريجي قدرت و ايجاد يک نظم جهنمي صنعتي و ديوان سالارانه ما را احاطه کرده است ؟ همان طور که ميلان کوندرا گفته است ، نه تنها دولتهاي توتاليتر روابط نزديک ميان رمانهاي کافکا و زندگي واقعي را آشکار کردهاند ، بلکه :
جامعةبه اصطلاح دموکراتيک نيز فراشد پروسة زدايندة شخصيت و پديد آورندة ديوانسالاري را به خود ميبيند .
اما :
رمان نويس نه مورخ است نه پيامبر ، او کاوشگر هستي است . اين کاوشگر هستي ، جهان را با عقل فلسفي نمينگرد ، بلکه وضع خويش را در برابر عالم حيات روايت ميکند و بر همين روايت يا بازگويي است که نام رمان يا نوول نهادهاند .
در داستانهاي امروز ، خلاف قصص پيشينيان ، اعاظم و قهرمانان نيستند که آفاق انساني را در وجود و حيات ، عمل و گفتار خويش تعين ميبخشند ، بلکه من ها يا افراد منتشر در روي سيارة خاک هستند که چگونگي حضور خويش در جهان را باز ميگويند . وضع دن کيشوت در برابر جهاني که او را در احاطه داشت وضع قصص پيشينيان در برابر رمان جديد است . دن کيشوت زماني به جست و جوي ماجراهاي قهرمانانة شواليههاي قرون وسطا از خانه بيرون ميآيد که عصر قهرمانان سپري شده است . زيبايي اسرار آميز رمان سروانتس در همين جاست . پهلوانان باستاني ايران اکنون حتي در کلام نقالان نيز زنده نماندهاند ؛ آنها در آخرين نفسهاي احتضار خويش ، اين سوي و آن سوي ، در اين شهرستان و آن روستاي دورافتاده ، معرکه ميگيرند و زنجير ميدرانند و مجمعة فلزي پاره ميکنند و زير چرخهاي کاميون ميخوابند و کلاه ميگردانند تا از گرسنگي نميرند . در اعصار جديد ، وضع بشر در برابر جهان ، يعني چگونه بودناش ، تغيير کرده است و اين وضع جديد ، داستانها و داستانسراياني مناسب خويش ميطلبد . دن کيشوت در ميان احساس ترحم خانوادة خويش ميميرد و با او نسل قهرمانان به انقراض ميرسد .
اکنون در سراسر جهان ، همة ارواح منتظر دريافتهاند که عصر تازهاي آغاز شده است . با اين عصر تازه انسان تازهاي متولد خواهد شد – که شده است – و او روايت تازهاي از چگونه بودن خويش باز خواهد گفت . اگر قرار باشد که رمان تحول يابد – و چارهاي هم جز اين نيست – تنها از اين طريق است ، از طريق تحول من .
ميلان کوندرا معتقد است که رمان دستاورد اروپاست ؛ و راست ميگويد . او آمريکا را نيز دنبالة اروپا ميداند ، اما فراتر از اين ، حتي اگر ميلان کوندرا بر اين معنا تصريح نکرده باشد ، در همه جاي دنيا رمان نويسان موفق در بازگويي و روايت من ، ناگزير از رجوع به مصدر و منشأ ادبيات داستاني معاصر ، يعني اروپا ، بودهاند . تمدن اروپايي انسانهاي سراسر کرة زمين را به يکديگر شباهت بخشيده است و رمان نيز در ايجاد اين وحدت تاريخي که فرهنگها و تمدنهاي عظيم همة اقوام غير اروپايي را نابود کرده ، شرکت داشته است . ميلان کوندرا مينويسد که :
برقراري وحدت تاريخ کرة زمين ، اين رؤياي بشريت … با فراشد تقليل سرگيجه آوري همراه بوده است … خصلت جامعةمعاصر ، به گونهاي وحشت آور ، اين طالع نحس را استوار ميکند : زندگي انسان به نقش اجتماعي او تقليل مييابد .
او راست ميگويد . انسان جديد تا حد عضوي مکرر از يک دستگاه عظيم که به صورتي وحشت آور و کاملاً غير انساني ، دقيق و منظم و بيوقفه کار ميکند کاهش يافته است . فرديت انسان و آزادي و اختيار او در يک حيات اجتماعي موريانه وار مستحيل شده است و منها را ديگر نميتوان از يکديگر تمييز داد . ميلان کوندرا مينويسد :
.. اما ، بدبختانه ، رمان را نيز موريانههاي تقليل ميجوند ، موريانههايي که نه تنها از مفهوم جهان ، بلکه از مفهوم آثار نويسندگان نيز ميکاهند . رمان ( مانند سراسر فرهنگ ) بيش از پيش ، در درست رسانههاي همگاني افتاده است … کافي است که هفتهنامههاي سياسي اروپايي و آمريکايي ، خواه چپ و خواه راست ، از تايمز گرفته تا اشپيگل ، را ورق بزنيم تا دريابيم که همة آنها ديد يکساني در بارة زندگي دارند … اين روحيه مشترک رسانههاي همگاني … روحية زمانة ماست . اين روحيه ، به نظر من ، مغاير با روح رمان است .
و بعد ميلان کوندرا به اين نتيجه ميرسد که :
رمان زوال پذير است ، به همان زوال پذيري غرب عصر جديد . رسانههاي همگاني ، از روزنامهها گرفته تا راديو و تلويزيون ، در همه جاي دنيا و حتي ايران ، فرهنگ را مبدل به ضد فرهنگ ميکنند . رسانههاي همگاني ماهيتاً چنيناند ؛ آنها کلمات را به اشيا تبديل ميکنند تا آنها را به حيطة معادلات و محاسبات مربوط به توليد و مصرف و عرضه و تقاضا بکشانند . در رسانههاي همگاني فرهنگ نوعي کالاست که مطلوب ذائقة مصرف کنندگان توليد ميشود . کافي است فيالمثل به ازالة معنوي کلمة ايثار در رسانههاي همگاني در طول اين چند سال بعد از اتمام جنگ نظر کنيم . ايثار در حقيقت امري خلاف آمد عادت است که پرتوي از خورشيد ذات انسان را تجلي ميدهد . در سالهاي جنگ ، اين کلمه ميتوانست به راستي بر مدلول حقيقي خويش دلالت کند ، اما از آن هنگام که اين کلمه در کف رسانهها افتاد و آنها تلاش کردند تا آن را در مکانيسم توليد فرهنگي خويش معنا کنند ، ايثار رفته رفته از معنا تهي شد و اکنون از آن جز پوستهاي ظاهراً سالم اما تهي از مغز باقي نمانده است . رسانههاي همگاني ميکوشند که فرهنگ را فرموله کنند و فرموله کردن فرهنگ مفهومي جز تبديل فرهنگ به ضد فرهنگ ندارد . عادت نه تنها عمل را از معنا تهي ميکند بلکه در برابر تعالي و تحول معنوي نيز ميايستد . عادت انسان را به ايستايي ميکشاند حال آنکه تعالي در تحول و پويايي است .
از …
کلمه وقتي دچار شيئيت ميشود ، به انجماد مي رسد و ساکن و راکد بر جاي ميماند . هنگامي که اين بيماري شيئيت همه گير ميشود ، بيش از همه ، کلماتي که بر معاني مجرد دلالت دارند آسيب ميبينند ، نه کلماتي همچون ميز و تخته و اسب و اصطبل . چنين است که زبان گرفتار بحران ميشود و چه کسي است که بتواند بحران زبان را در اين روزگار انکار کند ؟ رسانههاي همگاني به صورتي مکانيکي اقوام و انسانهاي کرة زمين را به يکديگر شبيه ميسازند و تفاوتهاي فرهنگي را از ميان برميدارند . اين همان پروسة کاهشي است که ميلان کوندرا از آن سخن ميگويد . بنيان ادبيات بر زبان استوار ميشود و بنابراين ، وقتي زبان گرفتار بحران شود ، ادبيات نيز مبتلا خواهد شد .
روح زمين عصر تازهاي را انتظار ميبرده است و اين انتظار در ادبيات داستاني و نمايشي اواخر اين قرن موج ميزند . ادبيات اين قرن روايتگر بحراني عظيم در حيات بشري است و انقلاب اسلامي طليعة فردايي ديگر است ؛ چشمة آب حياتي است در دل اين وادي ظلمات . اما در جواب به اين پرسش که اين تحول تاريخي چگونه در ادبيات تجلي خواهد کرد چه بايد گفت ؟
انسان با تحولي که به تبع انقلاب معنوي اسلام در جهان ايجاد شده است وضع تازهاي در برابر هستي خواهد يافت . من ، يعني کيفيت حضور انسان در عالم وجود است که ديگرگون خواهد شد و اگر اين ديگرگوني در ادبيات بازگويي شود ، بايد منتظر بود که ادبيات داستاني تسليم تحولي عظيم حتي در فرم و قالب بشود . نبايد رمان معاصر را همچون ظرفي بينگاريم که در بارة مظروف خويش بي طرف است و به همان سهولت که آب در پياله جاي خويش را به شربت واميگذارد ، زمان نيز محتواي تفکر معنوي را بپذيرد . سخت به اشتباه رفتهايم اگر چنين بينديشيم . رمان نويس چيزي را جز تجربيات حياتي خويش که چگونگي حضور او را در عالم تعين ميبخشند نمينويسد ؛ نميتواند بنويسد . کاراکترها همه از بطن نويسنده پاي به عالم داستان ميگذارند و به اين لحاظ چارهاي نيست مگر آنان را مراتب و وجوه مختلف و متعدد من بدانيم . تا اين من متحول نشود ، رمان نويسي متحول نخواهد شد و محتواي ديگري را نخواهد پذيرفت .
انقلاب امري خلاف آمد عادت است ، يعني عادت نه قادر به آفرينش انقلاب است و نه قادر به حفاظت از انقلابي که روي مينمايد … و نه آنکه ميتواند انگيزههاي انقلاب را بخشکاند . اگر عادت ميتوانست چنين کند عادات و ملکات ملازم با پنجاه سال حکومت پهلوي طلب انقلاب را در دلها و سينهها يکسره نابود ميکرد ، اما چنين نشد و چنين نيز نخواهد شد . هر چند خود انقلاب اسلامي بعد از هدم عادات گذشته عادات و ملکات تازهاي را به همراه بياورد ، اما با تزريق اين عادات در قالب ظاهري رمان و داستانسرايي با تقليد از فرم رمان ، ادبياتي داستاني متناسب و هم شأن انقلاب به وجود نخواهد آمد .
بايد از ميان انسانهايي که تحول معنوي انقلاب اسلامي را به جان آزمودهاند و جوهر رمان را نيز شناختهاند کساني مبعوث شوند که اين وظيفه را بر عهده گيرند و نبايد انتظار داشت که نتايج مطلوب به آساني و بيزحمت و ممارست بسيار فرا چنگ آيد . رسولان انقلاب بايد به جوهر رمان دست پيدا کنند نه فرم و قالب آن ؛ و البته از آنجا که اين روزگار ، روزگار اصالت روشها و ابزار است ، بدون ترديد تا جوهر رمان مسخر ما نشود فرم و قالب آن نيز به چنگ ما نخواهد آمد . و اين سخن در باب ديگر هنرها نيز صادق است .
آزادي قلم
قلم ابزار نوشتن است و در اين روزگار تنها آزادي نيست که به ابزار نسبت داده ميشود ، مغز را نيز بدل از تفکر ميگيرند و فيالمثل به جاي فرار متفکران ميگويند فراز مغزها – که البته در اينجا هيچ يک از اين دو تعبير درست نيست . مغز ابزاري نيست که بياراده در استخدام هر آن که او را به اختيار بگيرد درآيد و متخصصان که در اين تعبير همچون مغزهايي بياراده انگاشته شدهاند ، اگر به غرب ميگريزند از آن است که در آنجا حوايج خويش را برآورده ميبينند … و غرب از قرنها پيش تاکنون ، عالمي است که در آن نفس اماره به سلطنت برجان و تن آدميان بر نشسته است .
آزادي را بايد به صاحبان قلم نسبت داد يا به قلم ؟ انسان است که صاحب اراده است و قلم را هم اوست که به خدمت ميگيرد … و اما اين اشتباه که قلم را بدل از صاحب قلم ميانگارند از سر صدقه نيست و در پس آن ، صفتي از اوصاف عالم جديد وجود دارد : اصالت ابزار . با صرف نظر از اينکه اين آزادي چيست و حدود آن کدام است ، در تعبير آزادي قلم ، قلم است که مريد و مختار انگاشته شده و هم اوست که بايد آزاد باشد .
بدون ترديد ، ابزار اگر مجرد از بشر و طلب و ارادة او مورد ملاحظه واقع شود نميتواند صاحب اراده و اختيار باشد ، اما تکنولوژي که تعين زميني ارادة جمعي بشر است براي ابداع بهشت در زمين – با تصرف مطلق گرايانه در طبيعت و توسعة اتوماتيسم – فارغ از ارادة او ، به نوعي حيات انتزاعي دست يافته که توقف پذير نيست و لامحاله همة توان بشري را در خدمت ابقا و توسعة خويش به کار ميگيرد … و از اين طريق است که بشر مسيطر ابزار شده است .
در آغاز قرن بيستم بشر علم و تکنولوژي را تقديس ميکرد و بهشت گمشدة خويش را در آن ميجست و امروز اگرچه ديگر اين گوسالة سامري را پرستش نميکند و حتي اشتياق خود را براي سفري ديگر به کرة ماه از دست داده است ، اما از آنجا که وابستگي حيات تمدن به اين نظام سيستماتيک گستردهاي که موجوديت و رشد و توسعهاي منتزع از ارادة بشر يافته تا آنجاست که حتي لحظهاي انقطاع به نابودي تمدن بشري منتهي ميشود ، امکان سرپيچي از سيطرة تکنولوژي وجود ندارد . بشر ، همچون سوارکاري که براي حفظ جان خود را بر پشت مرکوب رميدة لجام گسيختهاش نگاه داشته ، ناگزير است که وضع موجود را حفظ کند .
اين انفعال در شرق و غرب صورتهاي متفاوتي يافته است . در غرب امروز بسيارند کساني که چشم بر اين انفعال گشودهاند و راهي براي گريز از موجبيت تکنولوژي ميجويند ، اما در شرق هنوز مرعوبيت و شيفتگي تکنولوژي برجان عموم مردم غلبه دارد … و اما با صرف نظر از اين صورتهاي متفاوت نميتوان انتظار داشت که اين انفعال ، در زبان ظهور پيدا نکند . وقايع زندگي انسان در تناظر با عالم تکنولوژي تفسيري يکسره ابزارگرايانه يافتهاند و زبان رسانهاي ، و به تبع آن زبان محاوره ، پر از تعابيري شده است که استحالة وجود بشر را در صورت ابزار اتوماتيک محاکات ميکنند .
در علم جديد ، بدن چون کارخانهاي انگاشته ميشود با دستگاههاي دقيق و منظم که بي وقفه کار ميکنند و در اين قياس ، مرگ – اين سرالاسرار عالم وجود – وقفهاي است که در کار اين ماشين پيچيده ميافتد . حيرت انسان علم زده و مسيطر تکنولوژي نيز در برابر وجود ، اعجاب در برابر پيچيدگي است نه حيرت در برابر راز .
در گفت و گوي رانندگان حرفهاي همة تعبيرات متعلق به حيات انتزاعي اتومبيل به نشانههايي دال بر احوال و اوقات وجودي انسان مبدل شدهاند ؛ اعضا و صفات و حتي بيماريهاي انسان ، در اين قياس ، با اعضا و صفات و نقايصي فني که در جريان کار اتومبيل پديد ميآيد تناظر يافتهاند ! تعبيراتي چون موتورش به روغن سوزي افتاده که به معناي پير شدن و يا بيمار شدن فردي است که سخن از او در ميان است ، مغزش گريپاژ کرده به مفهوم اينکه ديگر نميتواند بينديشد ، يا او نيرويي صفر کيلومتر است يعني او تازه وارد کار شده و استعدادهايش هنوز بکر و دست نخورده است ، حکايتگر همين تصور علمي است که به عرف پيوسته و به زبان محاوره راه پيدا کرده است .
ادبيات به مفهوم جديد لفظ در نسبت با همين زبان متغير وجود يافته است ، حال آنکه فرهنگ و ادب در عالم قديم و در نزد ما که مولد و مأواي تمدن جديد نبودهايم ، در تمسک به …. خود را از تغير احوال و تطاول روزگار حفظ ميکرده است . ادبيات جديد مجلاي عالم تفصيل است که عالم تضاد و تزاحم و آفاق سخيف وجود بشري است و حال آنکه ادبيات در عالم سنت هرگز او افق اجمال هبوط نميکند تا مردمان اسير عالم تفصيل با رجوع به آن ، آفاق متعالي وجود خويش را گم نکنند . به همين علت ، هرگز چنين نبوده است که همه به خود اجازةنوشتن بدهند و يا هرگز کسي در اين خيال نميافتاده است که تجربيات فردي خويش را حکايت کند و از همين روي ، جز از خاصان اهل سلوک و برگزيدگان اهل ذکر که خود را مأمور به نوشتن مييافتهاند اثري مکتوب برجاي نمانده است . شاعران و اديبان اعلام آفاق متعالي وجود انسان بودهاند ، نه حکايتگر سرگرداني بشري ؛ و هلاکت حقيقي نيز در نفي نسبتي است که ميان انسان و آسمان معنوي وجود دارد ؛ آن که اين نسبت را انکار ميکند و همچون پرندهاي است که بالهاي خويش را زائد ميانگارد .
و اما اگر در اين معنا نظر کنيم که اين عالم معبر انسان از مبادي ازلي به سوي غايات ابدي است ، آنگاه در خواهيم يافت که ادبيات جديد نيز نميتواند يکسره عرصة تحقق زمان فاني باشد و به ناچار نسبتي با حقايق سرمدي خواهد يافت و اينچنين ، مجلاي ذکر خواهد شد . ذکر ، به معناي عام ، بارقهاي است که از عالم اجمال در عالم تفصيل ميدرخشد و عالم شهادت را به نور غيب روشن ميدارد ؛ يعني به آن معنا ميبخشد . و تو بدان که اگر اين بارقهها نبود انسان گم کرده راه در ظلمات تزاحم و تضاد و آفاق سخيف وجود بشري براي هميشه گم ميشد .
نويسندگان رمان جديد نيز ناگزير هستند که عالم تفصيل يعني عالم حيات بشري را رو به سوي غايات و افقهايي خاص معنا کنند و اين غايات هر چه باشند – چه مصاديق دعوات شيطاني باشند ، چه مصاديق تقرب به شجرة منهيه و عصيان و هبوط و چه مصاديق تلقي کلمات و توبه – عالم را در همان طرح ازلي خلقت تفصيل ميبخشند . عالم در محاصرة حقيقت است و تلاش شيطان جز به تعالي نفوس بشري از طريق مبارزة دروني و بيروني با باطل منتهي نخواهد شد . معناي زهوق بودن باطل جز اين نيست که حيثيت وجودي ندارد . از اين سخن ، نفي ضرورت مبارزه نتيجه نميشود و بالعکس ، ادراک قلبي حکمت آفرينش بر اين طرح ازلي ، نورالانواري است که اگرچه تضاد را از ميان برميدارد و انسان را در مقام حقاليقين به جايي ميرساند که ديگر کفر و کافري در جهان نميبيند و خطايي در قلم صنع نمييابد و ديده را به بد ديدن نميآلايد ، اما در عين حال ، جهان را عرصة ستيزهاي عظيم ميبيند که ريشه در ملأ اعلي دارد و خود نيز به حکم اين ضرورت ، شمشير برميدارد و در معرکه ميافتد . انسان کامل مظهر اسم عدل است و اين تخاصم و تضاد و تزاحم که از آن سخن رفت تحت ولايت اسم عدل از ميان برميخيزد ، که اگرچه اين عالم هرگز از ظهور ذاتي و صفاتي آن خالي نيست – که گفتهاند … اما تحقق فعلي آن جز در آخرالزمان اتفاق نميافتد و اگر گفتهاند که در مدينة موعود ، گرگ و ميش در کنار يکديگر به صلح و سلم ميزيند ، اشاره است به همين معنا که با ظهور فعلي اسم عدل – به طور مطلق و نه مقيد – تخاصم و تضاد و تزاحم از ميان برميخيزد .
… و اکنون اگرچه سير استحالة بشر ا
لینک کپی شد
نظر شما
