آثار شهيد - متن کتاب " توسعه و مباني تمدن غرب" - بخش اول

کد خبر: ۱۲۰۶۴۶
تاریخ انتشار: ۰۱ آذر ۱۳۸۷ - ۲۰:۱۱ - 21November 2008

ويراستار: کورش علياني
طراح جلد: رضا عابديني
ليتوگرافي: مقدم، چاپ متن: شمشاد
فهرست‌نويسي بر اساس اطلاعات فيپا. کتابنامه به صورت زير‌نويس.
رشد اقتصادي ـ جنبه‌هاي اجتماعي ـ مقاله و خطابه‌ها. 2- رشد اجتماعي ـ مقاله‌ها و خطابه‌ها
3- تمدن غرب. الف. عنوان
3 ت 8 آ / 75 HD 9001/338
کتابخانة ملي ايران 8616-76 م


فصول مختلف اين کتاب طي سال‌هاي 1364 تا 1366 به صورت سلسله مقالاتي با عنوان کلي «تحقيقي مکتبي در باب توسعه و مباني تمدن غرب» در ماهنامة «جهاد» به چاپ رسيد. از اشارات شهيد آويني در مقالات مختلف اين مجموعه چنين برمي‌آيد که ايشان طرح مبسوطي در ذهن داشته، اما اين طرح در ماهنامة «جهاد» به طول کامل محقق نشده است. «ماهيت علوم جديد»، «معناي اصطلاحي غرب و غرب‌زدگي»،‌«مباني تاريخي تمدن جديد غربي» و … از جمله مباحثي بوده‌اند که شهيد در نظر داشته مقالات جداگانه‌اي را به آنها اختصاص دهد و طبعاً جاي آن مباحث در اين مجموعه خالي است، هر چند شهيد در آثار و مقالات بعدي خويش دربارة اين موضوعات نيز به کفايت سخن گفته است.
در اين کتاب، ويراستار محترم توضيحاتي در پاي صفحات کتاب افزوده که با علامت « ـ و.» مشخص شده‌اند. نقل اقوال ديگران در اغلب موارد با مآخذ تطبيق يافته و رسم‌الخط و نقطه‌گذاري و املاي کلمات به همان صورت نخستين حفظ شده است. نمايه‌هايي هم براي استفادة علاقه‌مندان در پايان کتاب آمده است.
نشر ساقي
 


مقدمه
چرا ما بايد «توسعه» پيدا کنيم؟ به اين پرسش از سر تسامح پاسخ هاي بسياري گفته شده است، از جمله:
ـ براي زدودن فقر و رفع محروميت
ـ براي رفاه بيشتر و استفاده از نعمت‌هاي خدايي
ـ براي آنکه اصلاً خداوند بشر را به همين دليل خلق کرده است: «آباد کردن کرة زمين»
ـ براي پيشرفت تکنيکي در جهت مقابله با تمدن غرب
ـ براي همپايي با قافلة تمدن پيشرفته مغرب زمين
ـ براي دستيابي به خودکفايي در مقابله با امپرياليسم و دشمنان ديگر انقلاب اسلامي
ـ براي تکامل علمي و صنعتي در جهت توليد سلاح‌هاي پيشرفتة نظامي و دستيابي به استقلال سياسي
و جواب هاي ديگر.
اما به راستي اين جواب‌ها ـ و پاسخ‌هاي ديگري که ممکن است داده شوند ـ چه نسبتي با اسلام دارند؟ آيا ما اين جواب ها را مستقيماً از مباني اسلامي در قرآن و روايات و … استخراج کرده‌ايم، يا به مجموعه‌اي از تحليل‌هاي جمع‌آوري شده از مسموعات روزانه و تخيلات من درآوردي شبانه يا مقالات علمي و صنعتي ترجمه شده از «سايِنْتيفيک آَمِريکن» ، «نيوزويک»، «نَشْنال جِئوگْرافي» و غيره، يا به گزارش سمينارهاي دانشگاهي و غير دانشگاهي غربي و شرقي و … اکتفا کرده‌ايم و اصلاً به سراغ معارف اسلامي نرفته‌ايم تا بدانيم که آيا قرآن و روايات اين تخيلات و تصورات ما را تأييد مي‌کنند يا خير؟
و بعضي‌ها هم اصلاً در «اصل ضرروت بازگشت ما به مباني اسلام در همة زمينه‌ها» شک مي‌کنند و مي‌گويند:
« چه احتياجي هست که نظر قرآن و روايات را بدانيم؟ اينها جزو مسلمات علمي در مراکز دانشگاهي دنياست؛ چگونه مي‌توان در آن شک کرد؟ مگر نه اين است که سراسر دنيا بر همين مباني عمل مي‌کنند؟»
«اين مسائل براي فقه اسلام بسيار تازه است. ما بايد صبر کنيم ببينيم آقايانِ فقها در اين موارد چه نظر مي‌دهند؛ تا آن روز هم نمي‌توانيم دست روي دست بگذاريم.»
بعضي‌ها هم که با يک پيشداري قبلي در ميدان آمده‌اند جواب مي‌دهند: «آقاجان! شما داريد به اسلام خيانت مي‌کنيد. مردم دنيا به ما مي‌خندند. معلوم است که اسلام با پيشرفت وتمدن و علم مخالف نيست، اگر فرنگي‌ها کافر هستند چه ارتباطي با پيشرفت هاي علمي آنها دارد؟ اصلاً اين نقشة آمريکاست؛ آنها مي‌خواهند ما را در اين بحث‌ها بيندازند تا ما از پيشرفت و تکامل غافل شويم و از قافلة تمدن عقب بمانيم و …»
و جواب هاي ديگر.
اما از همة اين حرف‌ها گذشته، آيا ما نبايد بر مبناي نظريات اسلام و احکام آن در همة زمينه‌ها عمل کنيم؟ اگر نه، پس آن وجه تمايز ذاتي که انقلاب اسلامي را از ساير انقلاب‌هاي غير الهي جدا مي‌کند در کجاست؟ آيا همين که مسئلين سطوح بالا مسلمان و بعضاً از علماي روحاني هستند کفايت مي‌کند و ديگر مهم نيست که اين مسئولين بر مبناي اسلام عمل کنند يا نه؟ مسلّماً اينچنين نيست. پس چيست؟ آيا مظاهر اين تمدن کنوني بشر که به نام تمدن غربي معروف است کاملاً منطبق بر اسلام است؟ اگر اينچنين باشد البته ديگر جايي براي ترديد نمي‌ماند؛ اما شما را به خدا، براي رسيدن به همين نظريه هم نبايد در متون و معارف اسلامي و مخصوصاً در قرآن تحقيق کرد؟
البته مقصود اين نيست که در قرآن بگرديم و درست يا غلط، آياتي در تأييد علم و هنر و صنعت و تشويق انسان به عمران و آبادي و استفاده از مواهب مادي و تسخير طبيعت پيدا کينم و اينها را دالّ بر اعتقادات خودمان بگيريم. نه! اين کار از بي‌اعتنايي به نظريات اسلام بسيار بدتر و ظالمانه‌تر است. لفظ «علم» در جهان امروز قرن‌هاست که به معناي اصطلاحي خاصي استعمال مي‌شود که مترادف با معناي علم در قرآن و روايات نيست. چگونه مي‌توان في‌المثل لفظ «علم» را در قرآن به معناي «علوم تجربي» گرفت و ادعا کرد که اسلام علوم امروز را کاملاً تأييد کرده است؟ يا مثلاً عده‌اي براي توجيه «گردش‌هاي علمي و هنري» خويش در خارج از کشور به قرآن استناد مي‌کنند و آية قُلْ سيروُا فِي الأَرْضِ را شاهد مي‌آوردند! … نه! مقصد اين است که حقيقتاً نظر اسلام را پيدا کنيم؛ چه در تأييد اين تمدن جديد بشر باشد و چه در ردّ آن.
 

 

در معناي توسعه
«توسعه» در فرهنگ امروزي ما شايد از نظر لفظ تازه باشد اما از نظر معنا تازه نيست. اين معنا اگر نخستين سوغات غرب براي ما نباشد، از اولين ره آوردهاي غرب‌گرايي و غرب‌زدگي در کشور ماست.
لفظ «ترقي» از اولين کلماتي است که فرنگ رفته‌هاي ما از نخستين روزهاي آشنايي با غرب راي توصيف آن ديار به کار برده‌اند. «ممالک راقيه» ـ که به معناي کشورهاي مترقي و پيشرفته است ـ با آنکه سال‌هاست از زبان و فرهنگ عام ما حذف شده، اما هنوز هم در اذهان ما چندان غريب و نامأنوس نيست.
براي دريافت معناي توسعه بايد مفهوم اين کلمه (ترقي) را دريافت، چرا که اصولاً همين بشر انديشة ترقي اجتناب ناپذير بشر است که مبناي توسعة تمدن کنوني بشر در ابعاد مادّي و حيواني وجود او قرار گرفته است.
پيش از آنکه به مفهوم کلمة ترقي در تفکر غربي بپردازيم، از آنجا که بسياري از برادران ساده‌دل مسلمان ما لفظ توسعه يا ترقي را با معناي رشد و تعالي در قرآن مرادف مي‌گيرند و بر مبناي همين برداشت ساده‌لوحانه دربارة انديشة ترقي و توسعه در اسلام نظر مي‌دهند، بايد به تحقيق در معناي «رشد» و «تکامل و تعالي» در قرآن بپردازيم.
لفظ «رشد» و ترکيبات مختلف آن مجموعاً نوزده بار در قرآن مجيد آمده است و آية مبارکه‌اي که بيشتر از ديگران مورد استناد قرار گرفته آيه 256 از سورة «بقره» است که «رشد» را صراحتاً در مقابل «غَيّ» قرار داده است: لااِکراهَ فِي الدّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ. راه رشد (سبيل الرّشاد) راهي است که انسان را به سوي علت غايي وجود خويش و آن هدف خاصي که از آفرينش بشر مقصود پروردگار متعال بوده است هدايت مي‌کند و آن را «راه اصلاح» ترجمه کرده‌اند. با اين ترتيب، اين کلمه هرگز به معناي توسعه يا ترقي نيست، هر چند از وجهي که بيان خواهد شد به تعالي و تکال تاريخي بشر نيز اشاره دارد؛ اما عجالتاً از اين لفظ و مشتقات آن در قرآن مجيد معنايي که دلالت بر ترقي و توسعه ـ به مفهوم فرنگي آن ـ داشته باشد مراد نشده است.
خود لفظ توسعه نيز مصدر ثلاثي از ريشة «و س ع» و به معناي ايجاد وُسع و فراخي است و با صرف نظر از اينکه اين کلمه در قرآن وجود داشته باشد يا نه، خود اين لفظ ترجمه‌اي است از يک کلمه فرنگي ( Development) و جست و جوي آن در قرآن هيچ مناسبتي ندارد. بايد به سراغ معني آن رفت و تحقيق کرد که آيا قرآن مجيد اين معنا را تأييد مي‌فرمايد يا نه، و آيا در اين جهت ما را راهنمايي فرموده است يا خير.
پيش از ادامة مطلب بايد اين تذکر عنوان شود که قرآن مجيد نازلة مقام علمي پروردگار و عصارة عالم وجود است و اينچنين؛ بدون ترديد مطلبي نيست که در آن قابل جست وجو و تحقيق نباشد؛ منتها برداشت از قرآن نياز به مقدمات و شرايطي دارد که بدون اين شرايط و مقدمات هرگز نمي‌توان در آن درياي بي‌کرانه قدم گذاشت.
منظور از «توسعه» در جهان امروز، صرفاً توسعة اقتصادي با معيارها و موازيني خاصي است و اگر گاهي سخن از «توسعة‌فرهنگي» هم به ميان بيايد مقصود آن فرهنگي است که در خدمت «توسعة اقتصادي» قرار دارد. چنانکه وقتي سخن از آموزش نيز گفته مي‌شود هرگز آن آموزش عام که ما از اين کلمه ادراک مي‌کنيم مورد نظر نيست بلکه منظور آموزش متد و ابزار توسعه (در همان وجه خاص) است نه چيز ديگر.
دربارة اينکه ميزان اين توسعة اقتصادي چيست و چگونه است که جهان بر اساس اين ميزان خاص به جوامع «توسعه يافته» و «توسعه نيافته» تقسيم مي‌شود، در فصل‌هاي بعدي اين کتاب به بحث خواهيم پرداخت. اما عجالتاً به تحقيق در مفهوم اجمالي توسعه ـ که ايجاد فراخي و رفاه بيشتر در زندگي مادي انسان و پيشبرد او در جهت تمتع هر چه بيشتر از مواهب طبيعي باشد ـ مي‌پردازيم.
در غرب همواره براي تفهيم ضرورت توسعه،‌دو تصوير براي انسان مي سازند و او را وا مي‌دارند که اين دو تصوير را با يکديگر قياس کند:
تصوير اول جامعه‌اي انساني را نمايش مي‌دهد که در محيط‌هاي روستايي کثيف، بدون بهداشت و لوازم اولية زندگي، در جنگ با عوامل ناسازگار طبيعي مثل سيل و قحطي و فرسايش خاک و اسير امراضي مثل مالاريا، سل، تراخم و سياه‌زخم، همراه با فقر غذايي و بي سوادي و جهالت و بلاهت، در خوف دائم از عواملي که علل آنها را نمي شناسند و بر سبيل خرافه پرستي ريشة آنها را در مبادي غيبي جست‌وجو مي‌کند، به سر مي ‌برد.
تصوير دوم جامعة انساني ديگري را نشان مي‌دهد که در شهري صنعتي يا نيمه صنعتي، برخوردار از بهداشت و ارتباط فردي و جمعي ـ که از غلبة او بر طبيعت و تسخير آن حکايت دارد ـ در وضعيتي مطلوب که بر طبق بيان آمارهاي رسمي مرگ و مير در آن به حدّاقل رسيده و ديگر نشاني از مالاريا، ‌سل، تراخم، سياه زخم و فقر ويتامين و پروتئين بر جاي نمانده،‌هوشيار و آگاه بهره‌مند از همة امکانات آموزشي، بدون ترس و خوف، مطمئن و متکي به نفس در جهاني که همة قوانين آن را و علل حوادث آن را مي‌شناسد، زندگي مي‌کند.
خوب؛ حالا اين دو تصوير را با هم مقايسه کنيد! (هر کس بهتر مقايسه کرد جايزه دارد و جايزة آن هم يک تور يک ماهه به سواحل مديترانه است!) معلوم است و جاي هيچ ترديدي هم در آن نيست که دومي بهتر است. اگر ـ العياذ بالله ـ خداوند هم صراحتاً با اسم و رسم و نشان در قرآن گفته بود که اولي بهتر است کسي قبول نمي‌کرد چرا که دومي به مذاق هَلوع و حريص انسان خوش‌تر مي‌نشيند. اما به راستي، صرف نظر از آنچه که بر سبيل مطايبه (با روش تبليغي خود غربي‌ها) گفته شد، کدام يک از اين دو تصوير زيباتر است؟ باز هم دومي؟
در همين جا بايد تذکراً عرض شود که اين مقايسه اصلاً از ريشه غلط است و ما در فصل‌هاي بعدي اين کتاب مفصّلاً بدان خواهيم پرداخت. در اين قياس وجوه مقايسه کاملاً مغرضانه انتخاب شده. در تصوير اول جامعه‌اي تجسم يافته که هر چند روستايي و طبيعي است اما از آرمان‌هاي حياتي اسلام و احکام آن به طور کامل دور افتاده است، حال آنکه تصوير دوم تصوري کاملاً خيالي و غير واقعي است از جامعه‌اي صنعتي و ايده آل که پارامترهاي عدم اعتدال رواني، فساد جنسي و اخلاقي، نابودي عواطف و احساسات بشري، آلودگي‌هاي مرگبار راديواکتيويت و جنگ دائمي و کفر و شرک و لامذهبي، از مجموعة عوامل آن پاک شده است.
آيا مي‌توان معناي توسعه را با مفهوم تکامل و تعالي در اسلام انطباق بخشيد؟ خير،‌مفهوم تکامل و تعالي در قرآن اصالتاً به ابعاد روحاني و معنوي وجود بشر است که بازگشت دارد و اين تکامل روحاني نه اينچنين است که ضرورتاً با توسعة‌مادي بشر ملازمه داشته باشد، بلکه بر عکس ثروت و استقلال در قناعت است، و صحت در اعتدال و پرهيز از تمتّع (به معناي قرآني آن،) و تعالي در از خود گذشتگي و ايثار، و سلامت نفس در غلبه بر اميال نفساني و شهوات نفس امّاره بالسّوء است. مقصود اين نيست که در اسلام روح و جسم و معنا و ماده در تعارض و تضادّ ذاتي با يکديگر قرار گرفته‌اند. خير، روح و جسم و معنا و ماده در اصل و ريشه متحدند و هيچ تضادي بين آن دو وجود ندارد، اما در مراحل اول از آنجا که هر يک از قواي چهارگانة شهوت و غضب و وهم و عقل منفرداً و مجرد از ساير قوا سعي مي‌کنند که حاکميت کلّ وجود بشر و شخصيت او را در کف خويش بگيرند، بايد براي ايجاد اعتدال در ميان اين قوا از افراط و تفريط در اجراي تمايلات و خواهش‌هاي آنان پرهيز کرد، چرا که زمينة‌تکامل انساني در اعتدال اين قواست که فراهم مي‌شود. از اين رو اسلام از يک سو انسان را في‌المثل به روزه گرفتن و امساک و قناعت وا مي‌دارد و از سوي ديگر مؤکداً او را از زهد و درون‌گرايي مفرط پرهيز مي‌دهد و اين هر دو با توجه به علت غايي وجود انسان و آن هدفي است که به سوي آن در حرکت است.
منتهاي حرکت تکاملي انسان وجهان و تاريخ در قرآن، الله است و اين معنا در بسياري از آيات قرآن مجيد با تعبيراتي گوناگون همچون اِلي رَبِّک الْمُنْتَهي، اِلَي اللهِ الْمَصير، اِنَّ اِلَي رَبِّک الرُّجْعي، اِلَيْهِ رَاجِعُونَ و …بيان شده است. اصل و ريشة اين حرکت در جوهره و معناي عالم است که جريان دارد و ماده و ظاهر و عالم نيز در تبعيت از اين حرکت معنوي تغيير پيدا مي‌کند. بنابراين، تکامل و تعالي در معارف اسلام به يک حرکت همه جانبه که در آن بعد فرهنگي و معنوي داراي اصالت است برمي‌گردد و حال آنکه در غرب تکامل به تطور انسان از صورت‌هاي پست‌ترِ حيواني به صورت‌هاي تکامل يافته اطلاق مي شود.
سخن از اين نيست که آيا اسلام اين تطور را مي‌پذيرد و انسان را موجودي از نسل ميمون‌ها مي‌داند يا نه، بلکه سؤال اين بود که آيا معناي «توسعه» با «تکامل و تعالي» در فرهنگ و معارف اسلامي انطباق دارد يا خير. خير، برکت به سوي تکامل و تعالي در اسلام لزوماً با توسعة مادي و اقتصادي همراه نيست و بلکه بالعکس، تعالي معنوي با قناعت و زهد و مصرف کمتر و … ملازمه دارد. و البته اين سخن نه بدين معناست که توسعة اقتصادي مخالف با تکامل باشد، نه! اما ضرورتاً اين نيست که بشر براي تکامل ـ به معناي وسيع آن در اسلام ـ ناچار از توسعة اقتصادي باشد. براي توجيه توسعه به سراغ اين نظريه نيز نمي‌توان رفت. اگر حکومت اسلامي مي‌خواهد براي رشد و تکامل انساني برنامه‌ريزي کند، اصالتاً بايد به ابعاد معنوي و روحاني وجود بشر توجه پيدا کند و در مرحلة اول موانعي را که راه تعالي روحاني بشر به سوي خدا را سد کرده‌اند از سر راه خود بردارد و از جملة اين موانع فقر مادي است. بنابراين، اولاً توجه به از بين بردن فقر مادي امري تَبَعي است نه اصلي و ثانياً هدف از آن دستيابي به عدالت اجتماعي است نه توسعه.
براي روشن‌تر شدن اين مطلب شايد نياز به توضيح بيشتري باشد. چه تفاوتي مي‌کند که از بين بردن فقر مادي امري «اصلي» باشد يا «تبعي»؟ تفاوت در اينجاست که امور اصلي خودشان لزوماً و اصالتاً به عنوان محور و مبناي عمل مورد توجه قرار مي‌گيرند، حال آنکه امور تبعي فرعي و کفايي هستند. بدين ترتيب وظيفة اصلي حکومت اسلامي اصلاً تزکيه و تعليم اجتماع است، اما چون فقر و فقدان عدالت اجتماعي مانعي عظيم در برابر اين هدف اصلي است بالتبع به از بين بردن فقر و ساير موانع مي‌پردازد و به طور موازي در جهت تکامل و تعالي معنوي جامعه برنامه‌ريزي مي‌کند. بنابراين، آموزش و فرهنگ در خدمت رفع محروميت‌ها و از بين بردن فقر قرار نمي‌گيرد، بلکه مبارزه با فقر در خدمت اعتلاي معنوي و فرهنگي است.
شايد هنوز هم روشن نشده باشد که اين دو نحوة نگرش به فقر و فرهنگ چقدر با يکديگر متفاوت است. در يک برنامه‌ريزي وسيع و دراز مدت، اگر مبارزه با فقر مادي به عنوان مور و اصل اتخاذ شود، آنگاه آموزش و فرهنگ نيز به عنوان امور تبعي در خدمت آن قرار خواهند گرفت؛ اما اگر اعتلاي فرهنگي (يعني تزکيه و تعليم) محور و اصل قرار بگيرد، آنگاه مبارزه با فقر به عنوان امري تبعي و مانعي بر سر راه تکامل و تعالي معنوي لحاظ خواهد شد.
از طرف ديگر، هدف حکومت اسلامي در مبارزه با فقر دستيابي به عدالت اجتماعي است نه توسعه. آيا مفهوم «دستيابي به عدالت اجتماعي» با معناي «توسعه» يکي است؟ آيا «توسعه» به مفهوم «زدودن فقر» نيست؟
نخست به سراغ معناي «توسعه» در جهان امروز مي‌رويم و آنگاه اين معنا را در نظام ارزشي اسلام مورد ارزيابي قرار مي‌دهيم و اينچنين، مشخص خواهد شد که اين مفاهيم سه‌گانه ـ فقر، عدالت اجتماعي، و توسعه ـ چه نسبتي با يکديگر دارند.
 

 

توسعه يافتگي، اوتوپياي قرن حاضر
امروزه در زبان رايج سياست، ملل جهان را به دو دسته تقسيم مي‌کنند: توسعه يافته و توسعه نيافته. به راستي توسعه چيست که مي‌تواند معيار تقسيم بندي قرار بگيرد؟ علت طرح اين سؤال چيست؟
انسان موجودي آرمان طلب و مطلق گراست و همواره زندگي خود را به گونه‌اي تنظيم مي کند که به آرمان‌هاي مشخصي ختم شود. قضاوت و ارزيابي او در امور نيز به معيار و ميزان و نظام ارزشي خاصي برمي‌گردد که از آرمان خويش کسب کرده است. آرمان دورنمايي است که انسان در فراسوي حيات خويش تصور و تجسم مي‌کند و آنگاه راه زندگي خويش را به گونه‌اي انتخاب مي‌کند که به آن آرمان متصور برسد.
اما در اينکه اين آرمان‌ها چگونه انتخاب مي‌شوند نيز سخن بسيار است. اجمالاً، شناخت انسان از جهان و خويشتن در مجموع منتهاي به بينشي کلي مي‌شود که آرمان‌ها از آن نتيجه مي‌شوند. اين بينش کلي (که شامل شناخت انسان از جهان و خويشتن است) پشتوانة‌همة‌اعمال و رفتار و سخنان انسان قرار مي‌گيرد.
ارزش گذاري انسان بر روي پديده هاي اطراف خويش نيز از همين بينش کلي و آرمان‌هاي زاييده از آن نتيجه مي‌شود. چرا ملل جهان را به مسلمان و غير مسلمان يا مستقل و غير مستقل، استعمار زده و استعمارگر، آزاد و غير آزاد و … تقسيم نکنيم؟ اگر ما کشورهاي جهان را به مسلمان و غير مسلمان تقسيم کنيم، اين تقسيم بندي‌حکايت از نظام ارزشي خاصي دارد که از مکتب، يعني نظام اعتقادي خاصي برآمده است.
با تقسيم بندي جهان به کشورهاي مسلمان و غير مسلمان، همه درمي‌يابند که اين تقسيم بندي از جايي که به اعتلاي اسلام و مجد و عظمت مسلمانان اعتقاد داشته برآمده است. اين سنّت پسنديده که در آغاز هر کار تحقيق و پژوهشي نخست به تعريف شاخص‌ها مي‌پردازند، از همين جا برآمده که اين تعريف‌هاي اوليه، راهبر انسان به سوي نظام ارزشي و ميزاني است که با آن به پديده هاي اطراف خويش نظر مي‌کند و دربارة آنان به داوري و قضاوت مي نشيند. بنابراين، قبل از اينکه ما هر تقسيم بندي يا طريقي را بپذيريم بايد به پشتوانة آن نظر کنيم و ببينيم که آيا با نظام اعتقادي (مکتب) ما انطباق دارد يا خير.
حال ديگرباره به سؤال اولية خويش باز گرديم: چرا ملل جهان را به توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم مي‌کنند؟ آن آرمان اعقتادي که در پشت اين تقسيم بندي نهفته است چيست و چرا معيارهاي ديگري براي تقسيم بندي انتخاب نکرده‌اند؟ اين تقسيم بندي نشان مي‌دهد که در فرا راه انديشه و خواسته‌هاي انسان امروز آرمان توسعه يافتگي قرار گرفته است که به مثابه سرزمين افسانه‌اي و پرراز و رمز و پرجاذبه‌اي انسان‌ها را به جانب خويش مي‌کشد و معيار اين توسعه يافتگي ـ آنچنان که خواهيم ديد ـ درآمد سرانه و مصرف است. با معيار توسعه، انسان‌ها دو دسته بيشتر نيستند: فقيرو ثروتمند؛ و ميزان فقر و غنا نيز «مصرف» است. البته فقر‌آنچنان که خواهد آمد ـ در اسلا مذموم است و مسلّماً جامعة آرماني مسلمانان، جامعة فقيري نيست. اما اين نه بدان معناست که ما ضرورتاً ناچار باشيم آرمان توسعه يافتگي را بپذيريم، چرا که با پذيرفتن اين آرمان، جست و جوي ثروت و تکاثر براي ما اصالت خواهد يافت و ابعد روحاني و معنوي وجود آدمي تحت‌‌الشعاع اين آرمان به فساد و تباهي خواهد گراييد.
ادراک کامل اين مطلب از يک طرف به شناخت حقيقت وجود آدمي و دريافت سنّت‌هاي تاريخي و از طرف ديگر به معناي حقيقي فقر برمي‌گردد. بدين ترتيب بحث ما پيش از آنکه وارد در فصول ديگري بشود بايد به دو سؤال در حدّ امکان جواب دهد:
ـ نقش آرمان ها (ايده‌آل‌ها) در ساختن انسان، جامعه، و تاريخ چيست؟
ـ معناي حقيقي «فقر» در اسلام چيست؟
چرا انتخاب توسعة اقتصادي به عنوان آرمان (ايده‌آل)،‌اصالت و روح بشر را تحت‌الشعاع مي‌گيرد و وجود معنوي او را به فساد و تباهي مي‌کشاند؟
آرمان‌ها (ايده‌آل‌ها) همواره علت غايي حرکت‌هاي فردي و اجتماعي بشر هستند. هدف، آن غايت مشخصي است که انسان فرا راه خويش تصور مي‌کند و مسير خود را به گونه‌اي پيش مي‌گيرد که بدان دست يابد. اهداف انسان با توجه به خواسته‌ها و نيازهايش انتخاب مي‌شوند و گذشته از آنکه اين خواسته‌ها ممکن است حقيقي يا کاذب باشند، هدف اصلي يا آرمان او نقطه‌اي است که انسان جواب تمامي خواسته‌هايش را در آن جست و جو مي‌کند. اين فطرت انسان است که بر اين اصل قرار دارد و او خواه ناخواه از آن تبعيت مي‌کند.
با توجه به همين فطرت است که قرآن مي‌فرمايد: لَقَدْ کانَ لَکمْ في رَسُول اللهِ اُسْوَهٌ حَسَنَهٌ، چرا که انتخاب اسوه و تبعيت از آن ضرورت خلقت بشر است و در اين ميان اگر از اسوه‌هاي حسنه اعراض کند، نه اينچنين است که بتواند خود در وضعيتي خنثي محفوظ بدارد و به سوي نمونه‌هاي سوء گرايش نيابد؛ خير! اگر بشر از اسوه هاي حسنه اعراض کند به ناچار به سوي ائمة کفر خواهد گراييد.
علت وضع کلمة «امام» نيز همين است؛ «امام» به معناي پيشوا، آرمان وجودي بشر، و آن غايتي است که همة صفات تکاملي انسان در وجود او تبلور يافته است. تبليغات شيطاني غرب و شرق نيز از همين خصوصيات فطري بشر که در نهاد خلقت او موجود است، سوء استفاده مي‌کند و با آفريدن قهرماناني کاذب براي اصناف مختلف، جامعه را به هر جانبي که مي‌خواهد سوق مي‌دهد.
مصرف (آنچنان که در فصل‌هاي آينده خواهيم ديد) يکي از ارکان نظام اقتصادي غرب است، چرا که اصولاً عرضه و توليد بيشتر هنگامي ضرورت پيدا مي‌کمند که تقاضا و مصرف بيشتر در جامعه موجود باشد و تقاضا و مصرف بيشتر نيز مستقيماً بر تبليغات مبتني است. نيازهاي حقيقي بشر محدود است و وقتي از حدّ طبيعي اشباع (سير شدن) گذشت، ديگر در وجود او ميل و گرايشي براي مصرف باقي نمي‌ماند. بنابراين، تنها راه‌هايي که براي تشويق و ترغيب جامعه به مصرف بيشتر باقي مي‌ماند اين است که از يک سو کالاهاي مصرفي جلا و تزيين و تنوع بيشتري پيدا کنند و از سوي ديگر با ايجاد گرايش‌هايي انحرافي مثل مدگرايي و تجدد طلبي و … در او تقاضاي بيشتري براي مصرف ايجاد کنيم. البته راه سومي نيز وجود دارد: توسعة بازار و جست و جوي بازارهاي جديد؛ يعني همان انگيزه‌اي که به استعمار نو منتهي شده است. (و در مباحث مربوط به مصرف ان‌شاء الله مفصّلاً بدان خواهيم پرداخت.)
قهرمان سازي يکي از ارکان محتوايي تبليغات غرب و راهي است که دولت‌هاي استکباري و سلاطين امپراتوري‌هاي اقتصادي دنيا براي تعديل و تنظيم مؤلفه‌هاي اجتماعي در جهت تمايلات و اهواي شيطاني خويش يافته‌اند. تاريخ تبليغات سينمايي و تلويزيوني غرب با فرار از واقع‌گرايي در قالب شخصيت‌هاي مضحکي مثل لورل و هاردي آغاز مي‌شود و … با عبور از مرحلة بازسازي اسطوره‌هاي افسانه‌اي يونان باستان پاي به مرحله قهرمان‌سازي در جهت بنيان‌گذاري نظام ارزشي سرمايه‌داري و تعديل و کنترل واکنش‌هاي رواني و اجتماعي مخالف با آن مي‌گذارد و در اين مرحله، بررسي قهرمان‌هاي مخلوق تبليغات مي‌تواند مسير اجتماعي غرب را در مسير قبول ارزش‌هاي نوين سرمايه‌داري به ما نشان دهد. خلق شخصيت‌هاي کازانوايي و ژيگولو که مظهر کامجويي و لذت‌طلبي و دم غنيمتي (اپيکوريسم) هستند تصادفي نيست. لفظ «کرنلي» ـ که به نوعي آرايش مو اطلاق مي‌شود ـ از اسم «کرنل وايلد» هنرپيشة قديمي آمريکائي گرفته شده است.
تأثير اين قهرمان‌هاي مخلقو تبليغات بر ذهن و نزدگي اجتماعاتي نظري ما بسيار عجيب و حيرت‌انگيز است. با اينکه ما اکنون سالهاست که از منظومة اقمار تبليغاتي غرب خارج شده‌ايم، اما حضور بت‌هاي تبليغاتي غرب در ميان جوانان بالاشهرنشينِ کشور ما از گستردگي و نفوذ شيطاني فرهنگ غرب حکايت دارد. تقارن اشاعة فيلم‌هاي جنايي و خلق شخصيت‌هايي مثل جيمزباند(007) را با جنگ ويتنام تصادفي نينگاريد. حکومت آمريکا براي آماده ساختن افکار و ارواح مردم سراسر دنيا و مخصوصاً جامعة آمريکا براي جنايات و خونريزي‌هايي که در ويتنام انجام مي‌شد، ناچار بود که از قهرمان سازي‌هاي تبليغاتي استفاده کند. اکنون نيز «رمبو» بتِ جديد آمريکا که يک سرباز بازگشته از جنگ ويتنام است، همين وظيفه را بر عهده دارد.
شايد مثال‌هاي خودماني ملموس‌تر باشد. در همين جامعة‌طاغوت‌زدة خودمان، شاه فضاي عمومي جامعه را از طريق تلويزيون و سينما و با خلق شخصيت‌هايي مثل «قيصر» و «ستار» و «گوگوش» و «فردين» و غيره کنترل مي‌کرد. چرا اينچنين است؟ چرا در اجتماع انقلابي ما با اينکه فضاي تبليغاتي جامعه مستقيماً تحت نفوذ و سيطرة استکبار جهاني قرار ندارد،‌يک باره تب داغ پانک و بعد هم اپيدمي رمبو اکثر جوانان بالاشهري را بيمار مي‌کند و حتي دايرة نفوذ اين بيماري‌ها بعضاً ـ و البته بسيار محدود ـ تا پايين شهر هم گسترده مي‌شود؟
نگاهي به جانب مثبت قضيه نيز بيندازيم. در آغاز جنگ تحميلي و بعد از سقوط خرمشهر، آنگاه که حضرت امام از سر صدق فرمودند:
رهبر ما آن طفل دوازده ساله‌اي است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است، با نارنجک خود را زير تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد.
آرمان «محمد حسين فهميده» براي بسياري از نوجوانان حزب‌اللهي ما آنچنان درخششي يافت که هنوز هم بعد از گذشت پنج سال از آغاز جنگ تحميلي، و آن همه ناملايمات و سختي‌ها، از بين نرفته است. اين يک گرايش فطري انسان است که در فرا راه حرکت خويش در مسير زندگي، اسوه‌هايي ـ يا به تعبير غربي‌ها، قهرمان‌هايي ـ آرماني انتخاب مي‌کند و از آن پس همواره مي‌کوشد تا خود را با آن نمونه‌هاي آرماني به طور کامل تطبيق دهد. اما نه اينچنين است که اين جاذبة‌فطري هميشه در جهات سوء عمل کند؛ تقليد که يک نياز ذاتي بشري است از يک طرف در جامعة شيعيان به وحدت و يکپارچگي جامعه در اطاعت از احکام شرع و عقل مي‌انجامد؛ اما از طرف ديگر، همين خصوصيت فطري تقليد (البته به معناي غير فقهي آن) کار را بدانجا مي‌کشاند که اين گفته مصادق پيدا کند: «خلق را تقليدشان بر باد داد.»
نقش اجتماعي و تاريخي آرمان‌ها (ايده‌آل‌ها) بسيار عظيم تر است، چرا که اصولاً اجتماع و تاريخ بر افراد بنا مي‌شود. اجتماع و تاريخ هر چند دو ماهيت کلي هستند که به مثابه دو ارگانيسم زنده با آغاز و پايان و سير حياتي مشخص اعتبار مي‌شوند، اما واقعيت آنها مبتني بر وجود افراد است. جامعه و تاريخ نيز همچون افراد انسان مسير حرکت خويش را در مطابقت با آرمان‌ها (ايده‌آل‌) معيني پيدا مي‌کنند. اگر تمدن يونان ـ که تمدن فعلي غرب بسط و گسترش آن است ـ با آرمان مدينة فاضله افلاطون آغاز مي‌شود به همين علت است که سير تاريخ و اجتماع نيز همچون افراد بشر محتاج به تصور غايات يا آرمانهايي در فرا راه حرکت خويش است تا آنجا که در ميان عوام مردم نيز که با فلسفة يونان و مسائل آن آشنائي ندارند مدينة فاضلة به صورت يک تعبير رايج وجود دارد و هر کس در ذهن خويش از آن صورتي ساخته است. براي ما شيعيان معناي مدينة فاضله با حکومت جهاني عدل حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) انطباق دارد و اين آرمان با مدينة فاضلة افلاطوني زمين تا آسمان متفاوت است.
اوتوپياي افلاطوني،‌غايت حاکميت انسان ـ به تعبير غربي آن ـ بر کرة زمين است، حال آنکه حکومت جهاني عدل براي مسلمانان، آرماني است که در حاکميت احکام خدا بر اجتماع بشر معنا پيدا مي‌کند. همين دو آرمان يا ايده‌آلِ تاريخي است که يکي به تمدن غرب و سيطرة شيطاني آن در جهت تمتع هر چه بيشتر از نعمات و لذايذ دنيايي مي‌انجامد و ديگري به انقلاب اسلامي ايران و برپايي حکومت جهاني اسلام.
همان‌گونه که فرد بشر، بدون اسوه و امام و هدف و آرمان دچار گمگشتگي و سرگرداني مي‌شود، جامعه و تاريخ نيز بدون آرمان غايي و مدينة فاضله نمي‌تواند حيات خويش را استمرار بخشد. لاجرم، همان‌گونه که اسوه و امام ميزان قضاوت و داوريِ افراد انساني قرار مي‌گيرد، جامعه و تاريخ نيز ميزان خويش را از مدينة آرماني خود کسب مي‌کنند. از زمان تأليف مدينة‌فاضلة افلاطون قرن‌ها مي‌گذرد و درطول اين قرن‌ها، و مخصوصاً در قرون اخير، اوتوپياهاي ديگري نيز توسط نويسندگان و فلاسفة غربي تصوير شده، اما همه آنها مبتني بر مدينة آرماني افلاطون است، همة‌اين اوتوپياها بلا استثنا در جست‌وجوي لامکان و لازماني هستند که در آنجا خدا وجود ندارد، مرگي اتفاق نمي‌افتد، ‌و انسان مي تواند جاودانه بدون اينکه از مرگ و معاد و آخرت ترس داشته باشد. به کامجويي و تمتّع بپردازد. اين آرمان واحد در قرن‌هاي مختلف صورت‌هاي مختلفي يافته و ايده‌آلِ توسعه يافتگي آخرين صورتي است که به خود گرفته است.
خوب! حالا هنگام تکفير اين حقير فرا رسيده است. به پرسش صدر حث بازگرديم: چرا در زبان رايج سياست، جهان را به ملل توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم مي‌کنند؟ مگر توسعه يافتگي با مشخصاتي که عرض خواهد شد مي‌تواند ميزان و معياري باشد که جوامع بشري را نسبت بدان معنا کنيم؟ جامعة توسعه يافته ـ به معناي غربي آن ـ چطور جامعه‌اي است؟
اجمالاً مي‌توان گفت جامعة توسعه يافته جامعه‌اي است که در آن همه چيز حول محور مادي و تمتع هر چه بيشتر از لذايذي که در کرة‌زمين موجود است معنا شده و البته براي اينکه در اين چمنزار بزرگ همه بتوانند به راحتي بچرند يک قانون عمومي و دموکراتيک لازم است تا انسان‌ها را در عين برخورداري از حداکثر آزادي (ولنگاري) از تجاوز به حقوق يکديگر باز دارد. اين توسعه که نتيجة حاکميت سرمايه يا سرمايه‌داري و اصالت بخشيدن به اقتصاد نسبت به ساير وجوه حيات بشري است محصول مادي‌گرايي و تبيين مادي جهان و طبيعت است.
آيا هيچ يکي از اين آقاياني که منادي توسعة اقتصادي در جهان امروز هستند حتي براي يک بار از خود پرسيده‌اند:
ـ براي اينکه جامعه‌اي در کمال سلامت روحي و آسايش معنوي به سر برد آيا بايد قاعده و ضابطه مشخصي را در مصرف و تمتع از لذايذ در پيش بگيرد يا نه؟
ـ آيا انسان بايد الگوي مصرف خويش را با توجه به نيازهاي حقيقي خويش انتخاب کند؟ يا خير، بايد به حرص و آز و ولع خود براي تمتّع هر چه بيشتر ميدان رشد بدهد؟
ـ آيا روح داراي اصالت است يا جسم؟
ـ آيا توسعه بايد به نيازهاي روحي انسان پاسخ بدهد؟ يا نه، فقط بايد احتياجات جسمي او را ـ آن هم بر اساس نيازهاي کاذب ـ برآورده سازد؟
ـ آيا هدف توسعه اين است که جامعة انساني را به تعادل همزمان روحي و سلامت جسمي برساند؟ يا نه، فقط بايد زمينة رشد مادي را براي او فراهم کند؟
توسعة اقتصادي آرمان پرجاذبة عصري است که بشر خدا را فراموش کرده و از جاودانگي روح خويش غفلت کرده است. در تقسيم بندي ملل جهان به توسعه يافته و توسعه نيافته معيار و ميزان چيست؟ توسعة اقتصادي. به اعتقاد حقير آن بينش خاصي که جهان را با ماده معنا مي‌کند مي‌تواند بُعد اقتصادي حيات بشر را مبناي شناخت و تعريف او قرار دهد. در نظام اعتقادي ما آن توسعه‌اي معتبر است که بر تعالي روحي بشر تکيه دارد و تعالي روحي بشر نيز به پرهيز از افزون طلبي و تکاثر، و منع اسراف و تبذير، و پيروي از يک الگوي متعادل مصرف منتهي مي‌شود، نه به رشد اقتصادي محض. بنابراين، ما ابتدائاً جهان را به توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم نمي‌کنيم و اين مبنا را هم براي تقسيم بندي قبول نداريم. اما اگر سؤال را بدين ترتيب طرح کنيم که «آيا نمي‌توان راهي براي توسعة اقتصادي پيدا کرد که مخالفتي با اسلام نداشته باشد؟» جواب اين است که چرا، مي‌توان. اما آيا طرح اين سؤال موکول بدان نيست که ما نخست ضرورت توسعة اقتصادي را اثبات کرده باشيم؟
هنوز تا رسيدن به اين سؤال مباحث و منازل مقدماتي بسياري لازم است که رفته رفته ـ به اميد خدا ـ طرح خواهد شد.
 

 

بهشت زميني
چرا توسعه يافتگي اوتوپياي انسان امروز قرار گرفته است؟ البته بهتر بود که مي‌گفتيم توسعه يافتگي يکي از وجوه اوتوپياي آرماني بشر غربي است، چرا که اين آرمان در وجوه ديگري نيز تجلي دارد؛ في‌المثل تمايل عمومي بشر امروز جانب دموکراسي نيز از همين آرمان اوتوپيايي واحد برمي‌آيد، با اين تفاوت که دموکراسي بيان کنندة صورت سياسي آن است. توسعه يافتگي و دموکراسي دو وجه از يک ايده‌آل واحد است، و اما اينکه چرا بشر علت غايي حرکت خويش را در اين صورت ايده‌آل مي‌بيند سؤالي است که قرآن مجيد و روايات ما به روشني به آن پاسخ گفته‌اند؛ ولي پيش از تحقيق در اين پاسخ، لازم است که يک بار ديگر ضرورت آن مورد تأکيد قرار گيرد.
اگر نبود که انسان ميزان و معيار خويش را از آرمان و علت غايي حرکت خويش اخذ مي‌کند، پرداختن به اين مباحث هيچ ضرورت نداشت. در فطرت عالم اين اصل نهفته است که وقتي انسان هدفي را برمي‌گزيند، از آن پس رد يا قبول هر چه به او ارائه مي‌شود به مطابقت يا عدم تطابق با آن صورت ذهني که از هدفش در درون خويش ساخته است بازگشت دارد؛ اگر مطابق بود مي‌پذيرد و گرنه رد مي ‌کند.
ارمغاني که انسان از بهشت با خود به عالم دنيا آورده است جاذبه‌اي فطري است که او را از درون به سوي بهشت و آنچه بهشتي است مي‌کشاند. اما مع‌الاسف انسان دچار نسيان است و مادام که ايمان نياورده و استمرار در عمل صالح نداشته باشد، بهشت واقعي را تشخيص نمي‌دهد. انسان فطرتاً در جست‌وجوي بهشت است،‌همان بهشتي که از آنجا هبوط کرده است، و جاذبه‌هاي دروني او به سوي عالمي متعادل،‌زيبا، و جاودانه از همين جا ناشي مي شود. علامه طباطبايي (ره) در تفسير آيات مربوط به آفرينش انسان و هبوط او، در سوره «طه» آن بهشت را بهشت اعتدال مي‌خوانند و مي‌فرمايند:
… اين داستان … حال بني نوع آدم را بر حسب طبع زميني زندگي ماديش تمثيل مي‌کند و مجسم مي‌س

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین