رضائي‌ ,صفرعلي‌

کد خبر: ۱۲۰۷۵۶
تاریخ انتشار: ۱۱ آذر ۱۳۸۷ - ۱۱:۴۴ - 01December 2008

سال 1338 ه ش در روستای نوگیدر در شهرستان بیرجند، پا به عرصه گیتی نهاد. تحصیلات ابتدایی را در همان روستا به پایان رساند و سپس برای ادامه تحصیل به بیرجند رفت.
روزهای پایانی تحصیلات دبیرستانی او، با روزهای پر التهاب انقلاب اسلامی همزمان شد. صفرعلی نیز مخالفت خود را با رژیم اعلام می نمود و در راهپیمایی ها و تظاهرات مردمی شرکت می کرد.
با پیروزی انقلاب اسلامی، صفرعلی که در رشته فرهنگ و ادب دیپلم گرفته بود، عازم خدمت سربازی شد. او تمام دوره سربازی خود را در «نقده» گذراند و با اتمام این دوران، به عضویت سپاه انقلاب اسلامی درآمد. چندی بعد ازدواج کرد و یک ماه پس از تولد اولین فرزندش، راهی جبهه شد.
او در مدت حضور طولانی و پربار خود در جبهه، در عملیات های متعددی شرکت کرد. والفجر مقدماتی، والفجر یک، والفجر 9 و کربلای پنج، از مهم ترین عملیات هایی به شمار می روند که او در آن ها شرکت داشت.
در عملیات والفجر 9 بود که از ناحیه دست چپ و پشت به شدت مجروح شد و این جراحات مدتی او را در بیمارستان بستری کرد. اما هنوز به طور کامل بهبود نیافته بود که دوباره روانه جبهه شد.
او به مدت نه ماه مسئولیت بسیج عشایر مرز بیرجند را به عهده داشت و در این دوران خدمات ارزنده ای را به عشایر ارائه کرد. او که همواره سختی ها و مشکلات را صبورانه پشت سر می گذاشت از انجام هیچ خدمتی دریغ نمی کرد. این رفتار او باعث شده بود که عشایر علاقۀ زیادی به او پیدا کنند.
شش ماه حضور در منطقۀ خوسف و یک ماه و نیم خدمت در معدن «قلعه زری» و فعالیت به عنوان مسئول و معاون بسیج این نواحی، از دیگر فعالیتهای اوست.
با این که بیشتر اوقات از خانه و خانواده اش دور بود، سعی می کرد که همسر و فرزندانش را از خود راضی نگه دارد. او همسری دلسوز و پدری مهربان بود. لحظه ای از یاد خانواده اش غافل نمی شد.
حالا دیگر قریب هشت سال از شروع جنگ تحمیلی می گذشت و صفرعلی که با گذر زمان بسیاری از دوستان و همرزمانش را از دست داده بود در آرزوی پیوستن به آن ها لحظه شماری می کرد.
وقتی خبر پذیرش قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل به گوشش رسید بی تاب شد و در اندوه عقب ماندن از قافله یارانش گریست. اما این آخر راه نبود. چندی نگذشت که منافقین وطن فروش با طمع خام نفوذ به میهن، از مرزهای غربی، وارد کشور شدند. عملیات مرصاد آغاز شد و صفرعلی نیز در این عملیات شرکت کرد و مردانه جنگید و در همین عملیات بود که به آرزوی دیرینه اش رسید و به حق پیوست.
صفرعلی رضایی پس از هشت سال خدمت و دفاع، به تاریخ 6/5/1367 در تپه های حسن آباد اسلام آباد غرب به دست منافقین و مزدوران ضدوطن، هدف رگبار مسلسل قرار گرفت و به شهادت رسید. پیکر پاکش را در گلزار شهدای بیرجند به خاک سپردند.
منبع:بحربی ساحل،نوشته ی فهیمه محمدزاده، نشرکنگره ی بزرگداشت سرداران و23000شهید خراسان،مشهد-1381



وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
«ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیا عند ربهم یرزقون»
به آنهایی که در راه خدا کشته می شوند، مرده نگویید. بلکه آنها زنده هستند و در نزد خدای خود روزی می خورند. قرآن کریم
با سلام به امام زمان (عج) و نائب به حقش فرماندۀ کل قوا، رهبر کبیر انقلاب و با درود به پاک و مطهر شهدای راه اسلام به ویژه سالار شهیدان، حضرت سیدالشهداء و سلام فراوان بر امت شهید پرور به ویژه خانواده های معظم شهدا.
پیکار علیه ظالمان پیشۀ ماست
اندر ره دوست مردان اندیشۀ ماست
هرگز ندهیم تن به ذلت هرگز
در خون زلال کربلا ریشۀ ماست
سلام بر حسین (ع) و سلام بر یاران باوفایش و سلام فراوان به رهروان راه اسلام در کربلای ایران.
در شروع وصیت نامه ام لازم می بینم که هدفم را از توفیق شرکت در جبهه های حق علیه باطل عنوان کنم و بعد به مسائل دیگر بپردازم.
هر مسلمان واقعی که کتاب آسمانی اش قرآن و رهبرش پیامبر خاتم حضرت محمد (ص) باشد، باید بر خود وظیفۀ شرعی بداند که دستورات اسلام را تا پایان جان اجرا نماید. یکی از آیات قرآن، آیۀ مهم و سرنوشت ساز جامعۀ مسلمین «وقاتلو هم حتی لاتکون فتنه» است که وظیفۀ مسلمانان را در مقابله با کفار، به خوبی روشن می کند. از طرفی دیگر در زمانی که امام زمان (عج) غایب هستند، برماست که مصداق َآیۀ شریفۀ «یا ایها الذین آمنوا اطیعوالله و اطیعواالرسول واولی الامر منکم» باشیم و توجه بیشتری کنیم و بیانات روح بخش رهبر کبیر انقلاب این نائب بر حق امام زمان را یک حکم و فتوای شرعی دانسته و مطیع دستورات و فرامین این مرجع تقلید عالی قدر باشیم. خدا می داند که هدف همۀ شهدا، شعار عملی «هیهات من الذله» امام حسین (ع) است. یعنی دفاع از حق مظلوم و علیه ظالم جنگیدن و تن به ذلت و خواری ندادن.
امروز ما در حال دفاع از اسلام و نوامیس و حیثیت و شرف خودمان هستیم و تا هر موقع که اسلام و رهبر صلاح بدانند، بر مبارزه ی بی امان خود ادامه خواهیم داد، حتی به قول رهبرمان اگر در ایران یک خانه بماند و در آن خانه، یک نفر باشد. پس در نتیجه ما برای تداوم قیام خونین کربلا، تا پیروزی نهایی حق بر باطل این راه را ادامه خواهیم داد.
ای برادران عزیز! امروز اسلام در مقابل تمامی کفر ایستاده است. یک طرف لشگر حسین است و یک طرف لشگر یزید و هنوز فریاد «هل من ناصر ینصرنی» حسینِ زهرا بلند است و از شما برای یاری دین خدا و حفظ مملکت حسین یاری می خواهد. پس به پا خیزید و با توکل به خدا، با یک حرکت سریع و رعد آساء امان را از دشمن ضد اسلام بگیرید و کربلای معلا را آزاد سازید. بدانید که اگر به یاری دین خدا برخاستید، در مقابل سیدالشهداء و امام زمان (عج) سربلند خواهید بود اما اگر دین خدا را یاری نکردید، معلوم نیست که کفار دین و پیروان ابوسفیان، چه بر سر این مملکت خواهند آورد. آن موقع است که خبری از مسلمانی نخواهد بود.
سخنم با کسانی که در مملکت اسلامی مسئولیت دارند این است که بدانید مسئولیت سنگینی بر عهدۀ شماست. شما باید خدمتگزار اسلام و مردم محروم و ستم کشیده باشید. با عمل و رفتار خود باید نمونه و الگو باشید. سخنان امام بزرگوار را سر لوحۀ کارها قرار دهید و طوری عمل کنید که مردم، اسلام را از شما ببینند. بدانید که این مردم و شهدا بودند که به شما مسئولیت دادند و امروزه خدمت در چنین مملکتی بسیار دشوار است.
سخنی دارم با برادران همرزم و سپاهی خودم. برادرانم! ای تداوم دهندگان قیام خونین سرخ عاشورا! امروز شما باید در همۀ معرف اسلام باشید و همیشه سخن شهید مظلوم، بهشتی، را سرلوحۀ خدمت مقدستان قرار دهید. ما برای تداوم انقلاب به دو چیز احتیاج داریم: خون دادن و خون دل خوردن. آری برادران! این سنگر، سنگر حماسه و ایثار است و شما وارثان خون های مطهر شهدا هستید. پس تقوا و استقامت و بردباری و از خودگذشتگی را سرلوحۀ کارتان قرار دهید و مطمئن باشید که با داشتن چنین ویژگی هایی هیچ گاه شکست نخواهید خورد. پس با توکل به خدا، همه سختی ها را به خاطر اسلام تحمل کنید و با قلبی قوی به مبارزه برای تداوم نهضت حسین (ع) ادامه دهید.
پیامی دارم برای برادران ایثارگر و گمنام پایگاه های بسیج، این شیروان روز و زاهدان شب!
شما عزیزان، باید در تمامی صحنه های انقلاب حضور فعال داشته باشید و پیام های امام امت و دیگر مسئولین مملکتی را لبیک گویید و جبهه ها را گرم نگه دارید. زیرا که گرم نگه داشتن جبهه ها، شهدا را از شما راضی می کند و به امام امت و خانواده های معظم ایثارگران، دلگرمی خواهد بخشید.
خواهش و تقاضای من این است که هرچه با شکوهتر در کاروان های کربلا شرکت نمایید تا هرچه سریعتر با دست توانمند شما و عنایت خاص پروردگار، ریشۀ کفر از بین برود. پیام اخیر امام امت را که فرمودند: «امروز دفاع از اسلام و ایران برای تمامی اقشار از اهم واجبات الهی است.» مدنظر داشته باشید و این پیام روح بخش را به دیگران هم بدهید. چرا که شما پرچمداران عملی این نهضت خون بار بودید.
وصیتی دیگر دارم به امت حزب الله و همیشه در صحنه و آن این است که این انقلاب برای تداوم، احتیاج به همکاری شما دارد. همانطور که تا به حال از جان و مال خود در راه اسلام و انقلاب گذاشته اید، باید تحمل و صبر بیشتری داشته باشید. انسان با ایمان و مومن در بیشتر سختی ها و ناملایمات امتحان می شود.
این را بدانید که این دنیا، دنیای امتحان است و ما امروزه در معرض امتحان هستیم. پس تلاش کنید و هرچه در توان دارید برای حفظ اسلام و انقلاب زحمت بکشید تا بتوانید در پیشگاه امام حسین و سایر شهدا روسفید باشید. وحدت اسلامی خود را حفظ نموده و در تمامی صحنه های انقلاب، حضور فعال داشته باشید. از همه مهم تر این که از یاری فرزند راستین امام حسین (ع) امام امت، دست برندارید.
سخنی با پدر و مادر گرامی ام:
پدر و مادر بزرگوارم! من در این عمر کوتاه خود، خدمتی که شایسته درگاه خدا و مقام پدر و مادر باشد انجام نداده ام. قبول دارم که خیلی برایم زحمت کشیده اید و می دانم که شهادت من برای شما، مایۀ تاثر و ناراحتی است. اما بدانید که در همین مملکت اسلامی، خانواده های محترمی هستند که چند فرزند خود را تقدیم کشور کرده اند و وقتی با آن ها مصاحبه می شود می گویند که هنوز در مقابل حسین بن علی (ع) شرمنده اند و هنوز خود را به اسلام بدهکار می دانند. پس شما باید افتخار کنید که جزو خانواده های محترم شهدا شده اید. خواهش عاجزانۀ من این است که احساس ناراحتی نکنید چون ما امانتی بودیم از طرف خداوند در نزد شما.
از برادرانم می خواهم که به خاطر حفظ دین اسلام، راه حضرت علی اکبر و قاسم (ع) را برگزینند.
از خواهرانم می خواهم که زینب وار، رنج ها و دشواری ها را تحمل کنند.
از پدر، مادر، خواهران و برادرانم حلالیت می طلبم و خواهش می کنم که بدی های گذشته را بر من ببخشند و از خداوند برای من طلب مغفرت کنند.
سخنی با همسرم:
همسر گرامی ام! مرا حلال کن! چون در طول مدت زندگی، سختی های زیادی را تحمل کردی. بعد از شهادتم نیز باید صبور باشی. در این صورت خدا را از خود راضی کرده ای. نکند که خدای نکرده به خاطر از دست دادن امانتی که خدا از شما گرفته است، ناراحت باشید. البته گریه کردن اشکالی ندارد، به شرط این که گریه به خاطر این باشد که خداوند این قربانی را از شما قبول کند. به خاطر این باشد که خدا گناهانش را ببخشد.
فرزندان عزیزم، نجمه و آسیه را به خوبی تربیت کنی تا برای جامعه مفید واقع شوند. با فرزندانم به خوبی رفتار کن تا خدای ناکرده احساس بی پدری نکنند و کمتر از افراد دیگر جامعه نباشند. این را بدان که در موقعیت امروزی بخش مهمی از جهاد زن، تربیت فرزند صالح است.
در پایان از تمام اقوام و خویشان و دوستان گرامی، عاجزانه تقاضا می کنم که از خدای تبارک و تعالی برایم طلب آمرزش کنند واگر از من بدی دیده اند، مرا عفو کنند.
چون مدتی با برادران محروم عشایر مرز بیرجند کار کرده ام، از آن ها هم می خواهم که بندۀ حقیر را ببخشند و هر گونه کم کاری و سهل انگاری که از من دیده اند، به بزرگی خودشان ببخشند و تقاضا دارم که در صحنه های انقلاب بیشتر حضور داشته باشند. به خصوص در موقعیت فعلی در جبهه های جنگ حضور بیشتری داشته باشند. از دست اندرکاران امور عشایر هم می خواهم که مثل قبل برای این قشر محروم فعالیت کنند.
خداوند به همۀ مسلمین توفیق ادامۀ راه شهدا را عنایت فرماید!
برادر حقیرتان، صفرعلی رضایی
27/8/1365



خاطرات
موسي رضائي:
شهيد صفرعلي رضائي پيش از عمليات مرصاد كه در آن به شهادت رسيد , يك شب خواب ديده بود كه كساني آمده اند و اسامي برخي از رزمندگان را در ليستي ثبت مي كنند و از جمله اين كه نام ايشان هم در آن ليست نوشته شده بود. هنگامي كه علت را پرسيده بود گفته بودند: مأموريت داريم كه نام شما را در اين ليست بنويسيم! به هر حال صبح آن روز با همرزمان و دوستان خود، خداحافظي ويژه اي كرده بود و از آنها حلاليت طلبيده و گفته بود: بدين ترتيب من مطمئنم كه به شهادت مي رسم. به هنگام تشرف به عمليات مرصاد، خود را كاملا آراسته بود و سر و دست خود را حنا كرده و بسيار خوشحال بود و در همان عمليات به شهادت رسيد.

احمد احمدي:
آقاي « صفر علي رضايي » هنوز زنده بود . كه يك شب خواب ديدم نهر آبي است به شكل گل لاله . يك صف طولاني از لاله ها هم وارد آن مي شد و روي آب حركت مي كرد . درون اين لاله ها سرهاي شهدا قرار داشت . شهداي زيادي از مقابلم گذشتند . بعضي ها را شناختم و بعضي ها را نه . در ميان آنها چند تن از شهداي بيرجند بودند. مشغول صحبت با يكي از آنها بودم كه ديدم آن قرار داشت . همانجا فهميدم كه « آقاي رضايي » آخرين شهيد خواهد بود . صبح وقتي او را ديدم ، خنديد . گفتم : چيه ؟ گفت : بله جريان گلهاي لاله است . گفتم عجب گلهاي لاله را كه من خواب ديدم . گفت : خوابي را كه تو ديده اي ، من هم ديده ام ! و همان شهيدي كه به تو گفته به من هم گفته است كه ديشب تو هم اين خواب را ديدي . مي خواستم بپرسم آيا از شهادتش خبر دارد ، كه خودش گفت : « بله آن لاله آخري من بودم » در صورتي كه من هنوز خواب را برايش تعريف نكردم بودم . در همين حال كه صحبت مي كرديم ، هواپيماهاي عراقي شروع كردند به بمباران پادگان . با خودم فكر مي كردم كه حتماً آقاي رضايي اينجا شهيد خواهد شد ، كه گفت : من اينجا شهيد نمي شوم . جايي كه قرار است من شهيد شوم . تپه ها و درختهايي دارد . من در ميان آن درختها شهيد خواهم شد . پرسيدم واقعاً اين خوابي را كه من ديده ام شما هم ديده اي ؟ شهيد در حالي كه گريه مي كرد گفت : همه اش را در خواب ديدم . آن شهيدي كه با تو صحبت كرد با من هم صحبت كرد . و من يقين دارم كه طي همين سه ، چهار روز شهيد خواهم شد . و اضافه كرد : فكر نكن كه گرية من به خاطر ترس است ، نه ، از شوق دارم گريه مي كنم . چرا كه خداوند مرا پذيرفته و من يقين دارم كه در آمار شهدا خواهم بود .
مهدی دوستی:
توی چادر نشسته بودم. یک دفعه متوجه شدم که صفرعلی نیست. از چادر بیرون رفتم و گشتی در اطراف زدم. همان طور که خاکریز را بررسی کردم ، صدای گریه یک نفر به گوشم خورد. دنبار صاحب صدا گشتم. خودش بود. گوشه ای نشستم. توی دلم خالی شده بود. آخر هیچ وقت دلشکسته و غمگین ندیده بودمش. فکر کردم اتفاقی افتاده. با نگرانی پرسیدم : « چی شده آقای رضایی ؟ چرا ناراحتی ؟ معلوم بود که می خواهد ناراحتی اش را پنهان کند. برای همین وقتی گفت چیزی نشده ، باور نکردم. آن همه اشک ، آن همه زاری بی دلیل نبود. پیله اش شدم تا جوابم را داد: « می دانی از چه ناراحتم ؟ برای کی ناراحتم؟ برای امام ، دلم برای امام می سوزد. این ضدانقلاب ها ، این منافقین ، دل امام را خون کرده اند. من برای امام ناراحتم ... »

محمد باقر نوري :
شهيد رضايي قبل از اينكه براي دومين دفعه به جبهه اعزام شود پيش مي آمد و مي گفت : فلاني من دفعه قبل كه به جبهه رفتم براي تهيه ظروف و وسايل مورد نياز در جبهه به مشكل برخورد كردم . اگر ممكن است شما پولي براي ما تهيه كنيد . من در عوض سند يا چكي به شما مي دهم . گفتم اشكالي ندارد . پرسيدم : شما چقدر لازم داريد ؟ گفت : 150 هزار تومان . من كارشان را درست كردم . اما وقتي مي خواست چك را بدهد ناگهان به فكر فرو رفت و گفت : آقاي نوري من همان سختي را تحمل مي كنم ولي اين پول را قبول نمي كنم من دارم رو به مرگ مي روم . وقتيكه به جبهه مي رسم حتي خانواده ، والدين و تمام هستي خود را فراموش ميكنم . آن وقت چگونه اين پول را از شما بگيرم و بروم خرج بكنم اگر شهيد شدم جواب شما را چه بدهم ؟ پولهاي ما را داخل صندوق گذاشت و چك خودش را برداشت و پاره كرد .

سيد محمد مبرقعي :
موقع اعزام نيرو از خراسان بعضي از مسئولين گفته بودند كه نيروهاي هر شهرستان بايد از نيروهاي شهرستانهاي ديگر جدا باشند . مثلا بيرجندي ها با هم . تربتي ها با هم . نيروهاي شهرستاني در اعتراض به مسئله تحصن كردند . نيروهاي تحت امر شهيد (رضايي) هم قصد همين كار را داشتند كه (آقاي رضايي ) آمد و در محوطه راه آهن سخنراني كرد و گفت : مگر غير از اين است كه براي پيروي از امر ولايت و فرمان امام و دفاع از قرآن و مملكت عازم جبهه ها هستيم . مگر بيرجندي و تربتي يا مشهدي چه فرقي باهم دارند ؟ مگر نه اينكه ما باهم براي ادامه راه اباعبدا... الحسين (ع) آمده ايم . چون امام حسين (ع) در كربلا بودند پس نبايد يارانشان از مدينه و شهرهاي ديگر حركت ميكردند . اين درست نيست كه بگوييم : چون امام حسين در كربلا و در عراق جنگيد پس ما به عراق نمي رويم ! اينجوري نيست ما هدفمان اين است . هرچه به ما دستور بدهند تابع آن هستيم . و هر جا دستور دهند ميرويم . هركسي اعتراض دارد ، همين الان خودش را به محل اعزام نيرو معرفي كند تا برگردد . اين در شأن ما و تشكيلات ما نيست.

علي حسين زاده :
عمليات والفجر 9 خدمت آقاي رضايي در تيپ يكم ويژه شهدا به فرماندهي سردار شهيد محمود كاوه بوديم . كارهاي مقدماتي و شناسايي صورت گرفته بود . به منطقه عملياتي كه رسيديم در خدمت شهيد جلسه توجيهي صورت گرفت . ما به گردان امام موسي معرفي شديم و قرار شد گردان امام علي ( ع ) به فرماندهي شهيد جابري در مقابل ما حركت كند و قسمت ابتداي خط عراق را شهيد جابري بشكند و عمليات نفوذي در داخل منطقه عراق را گردان ما ( امام موسي (ع) ) عهده دار شود . شهيد كاوه فرمودند قبل از اينكه شهيد جابري بخواهد خط را بشكند شما برويد نيروها را درون منطقه پشت سر نيروهاي دشمن مستقر كنيد كه اگر بعد از شكستن خط وارد عمل شويد تلفات بيشتري خواهيد داشت . ما بنا به توصية ايشان رفتيم در منطقه اي شيار مانند كه محل عبور آب بود ، مستقر شديم . منطقه به گونه اي بود كه نمي توانستيم بنشينيم . چون سرمان زير آب مي رفت و اگر بلند مي شديم از آب بيرون مي آمديم لذا دشمن ما را مي ديد . برادران به صورت نيمه نشست در آبراه پشت سر هم قرار گرفتند . شهيد صفر علي رضايي وسط گردان قرار داشتند و من جلوي گردان بودم ، متوجه شدم كه گلوله اي به وسط نيروها اصابت كرد و تعدادي از عزيزان ما در آنجا شهيد و مجروح شدند . به وسط آمدم ، ببينم چه شده ، ديدم شهيد رضايي هم يكي از مجروحين اين حادثه است . جالب اين بود كه چند نفري كه مجروح شده بودند يك نفر از آنها حتي آخ هم نگفته بود و كسي هم صدايي نشنيده بود به خاطر اينكه عمليات لو نرود و كار با موفقيت صورت بگيرد . اين برادران تحمل كردند . وقتي كه خدمت شهيد رضايي رسيدم و سؤال كردم كه وضعيت چگونه است ايشان گفتند كه : عادي است و هيچ موردي نيست . خود ايشان گفتند كه : مجروح شدم پس از آن نيروها از آبراه خارج شدند . صبح كه برگشتيم تا شهدا و مجروحين را از آنجا تخليه كنيم ديديم كه شهيد رضايي دستش را بسته و به گردنش انداخته است . گفتيم چه شده است ؟ گفتند : من ديشب مجروح شدم . ايشان با همان دست مجروح شب مانده بودند و با يكي از گروهانها از ارتفاعي عمليات را ادامه دادند .

سيد محمد مبرقعي :
وقتي مي خواستيم به جبهه اعزام شويم . "آقاي رضايي" را ديدم كه براي بدرقة ما به فرودگاه آمده بود . مرا در آغوش گرفت . مثل بچه اي كه از مادرش مي خواهد جدا شود زار زار گريه مي كرد . گفت : خوشا به سعادت شما كه اين توفيق را بدست آورديد . دعا كنيد ماهم بياييم .

مدّتي بود كه آقاي رضايي مشغول ساختن منزلشان بود . يك روز براي كمك به منزل شهيد رفتم . از من خواست كه نقشه اي براي زيباسازي وسط حياط تهيّه كنيم . مشغول كار بوديم ، كه خبر شروع عمليّات رسيد . "شهيد رضايي" همانجا كار را تعطيل كرد ، تا خود را براي رفتن به جبهه آماده كند .

محمود آبادي :
در عمليّات مرصاد از داخل سنگر يكي صدا زد : صفرعلي ، صفرعلي ، «شهيد رضايي» با محبّت جواب داد : جان بفرما ! و چون اين فرد با ما هم لباس بود ، آقاي رضايي گفت : نزنيد اين نيروي خودي هست . امّا همينكه به طرف صدا حركت كرد بوسيلة همين منافقين قلبش يا مغزش مورد هدف قرار گرفته و به شهادت رسيد .

محمد ابراهيم خدادوست:
در عمليّات «والفجر 1» معاون گردان و بسياري از نيروهاي تحت امر او شهيد شده بودند . با آنكه شهادت آنها براي شهيد «رضايي» بسيار ناگوار بود . امّا با روحيّه اي بسيار قوي نيروها را هدايت كرد و تا آخرين لحظه تا آخرين نفري كه از اين گردان در خط حضور داشت ، در كنار آنها ماند و حاضر نبود نيروها را آنجا تنها بگذارد و خودش به عقب برگردد .
محمد ابراهيم خدادوست شهيد «رضايي» وقتي براي سركشي از عشاير به يكي از محلّات مي رود ، چادري را مي بيبند كه يك عدّه داخل آن مشغول كشيدن قليان و موّاد مخدّر هستند . آنها او را هم دعوت مي كنند كه بفرماييد ! شما هم مشغول شويد . شهيد «رضايي» مي گويد : نه من يك محل پايين تر يك بستي زده ام ، شما مشغول باشيد . وقتي كارشان تمام و بساطشان جمع شد ، به آنها مي گويد : بگوييد رئيستان بيايد . وقتي رئيس قبيله او را مي بيند ، مي پرسد : «آقاي رضايي» چه خبر از سپاه ؟ شما اينجا چه كار مي كنيد ؟ آنهايي كه داخل چادر بودند تا اسم سپاه را مي شنوند ، پا به فرار مي گذارند . «شهيد رضايي» مي گفت : چون يك موتور داشته ، نتوانسته همة آنها را با خودش بياورد . ولي از ريش آنها تعهّد گرفته كه دوباره دست به اين كار نزنند .
محمد ابراهيم خدادوست در مأموريّتي كه براي آموزش عشاير رفته بوديم ، يك روز پيرزني ما را به خانه اش دعوت كرد . مرغي را كشته و غذايي آماده كرده بود . امّا شهيد «رضايي» گفت : ما اين مرغ را نمي خوريم . شايد اين پيرزن تمام دارائي اش همين مرغ باشد .

محمد ابراهيم خدادوست :
در يكي از مناطق عشايري با شهيد «رضايي» پاي كوه مشغول آموزش بوديم كه فرماندة يكي از پاسگاههاي نزديك آمد و گفت : عشايري كه شما جمع كرده ايد سربازان فراري هستند . ما بايد آنها را براي خدمت سربازي ببريم . عشاير وقتي اين صحنه را ديدند تصور كردند ما با ژاندارمري هماهنگي كرده ايم تا آنها را ببرند . بنابراين از سر كلاس به طرف كوه پا به فرار گذاشتند . شهيد رضايي وقتي ديد اوضاع وخيم شده است به فرمانده پاسگاه گفت : ما از سپاه هستيم و اين نيروها تحت امر ما هستند وقتي آنها را آزاد كرديم شما مي توانيد بگيريدشان و علي رغم برخورد تند و توهين آميزي كه از سوي فرمانده پاسگاه به ايشان شده بود شهيد از خود گذشت نشان داد.

محمد ابراهيم خدادوست:
براي آموزش عشاير به روستاي خميني آباد رفته بوديم . يك پير زني آمد و گوسفندي عقب ماشين انداخت . فكر مي كرد كه ما از ژاندارمري هستيم و آمديم كه سهميّه بگيريم . شهيد رضايي گوسفند را پايين آورد و به پير زن پس داد .
محمد ابراهيم خدادوست داخل كانال نشسته بوديم . تيراندازي با كلاش ثمر بخش نبود . آماده بوديم كه برگرديم . در همين حال يكي از بسيجي ها با يك گلولة آر پي جي آمد پيش «شهيد رضايي» گفت : من مي خواهم اين گلوله را بزنم «شهيد رضايي» به شوخي گفت : وسط تانكها يك نفر هست به عنوان فرمانده كه چفيّه هم دارد . اگر مي خواهي بزني او را بزن . اين بسيجي از نظر سن بسيار كوچك بود . حتّي بلد نبود آر پي جي را گلوله گذاري بكند . در همان يكي دو سه دقيقه بنده و شهيد رضايي به ايشان گفتيم : گلوله را اينطور بگذار و برو بالا . رفت بالاي خاكريز بعد از چند لحظه ديديم كه با اوّلين گلوله اي كه برادر بسيجي شليّك كرد ، همان فرماندة مورد نظر روي آسمان پر پر شد . با كشته شدن فرمانده ، تانكها متوقّف شدند و بعضي ها هم عقب نشيني كردند .

نقره اي :
در عمليّات مرصاد كه آخرين مأموريّتش بود ، روحيّه اش كاملاً فرق مي كرد . موهاي سرش را تراشيده بود . و مي گفت : اگر ما به شهادت برسيم با اين قيافه (با موهاي بلند ) زن و بچّه مان هم ما را نمي شناسند . خود به خود جلوي ستون حركت مي كرد و بعضي مواقع از ما فاصله مي گرفت . گويا منتظر شهادت بود .

در عمليّات مرصاد قرار بود كه خودمان را به گردان «محمّد رسول الله» برسانيم . همانطور كه حركت مي كرديم ، متوجّه صداي ناله اي شديم . با سرعت به طرف صدا دويديم . وقتي رسيديم ، ديديم شهيد «رضايي» مجروح شده است و ذكر «يا مهدي ، يا مهدي عج» بر زبانش جاري بود . خود را براي شهادت آماده مي كرد .

عليرضا حق گو :
يك شب حدود ساعت 9 يا 10 يكدفعه متوجّه شديم كه يكي از برادران كادر كه در شهر "ماووت" عراق مسئوليّت حفظ تپّه اي به نام تپّة "تخم مرغي" رذا به عهده داشت ، پشت بي سيم گريه مي كند كه آقاي رضايي من اينجا نمي توانم بمانم . جاي مرا عوض كنيد . وقتي شهيد رضايي پرسيد كه : چرا نمي تواني بماني ؟ گفت : حقيقت اين است كه من از اينجا مي ترسم و اين جا ، جاي ماندن براي من نيست . به هر شكلي كه مي خواهيد مرا تعويض كنيد . بنابراين آقاي "رضايي" به خاطر اهميّتي كه اين منطقه داشت مسئوليّت حفظ آنرا به ديگري سپرد .

حميد سيرتي :
قبل از عمليّات مرصاد ، وقتي شهيد "رضايي" را ديدم ، دست در گردن من انداخت و با گريه گفت : "بايد آماده شويم كه پيام امام را لبّيك بگوييم . دشمن باز به كارهايي دست زده كه دل امام به درد آماده است امام پيام داده كه نيروها هرچه سريعتر در جبهه ها حضور پيدا كنند" . گفتم : ما كه تازه از جبهه برگشته ايم . شهيد جواب داد : "پيام ، پيام امام است . من شما هم به عنوان يسك بسيجي بايد پيام امام را لبّيك بگوييم" . من وقتي او را اينگونه ديدم ، اشك از چشمانم جاري شد . گفتم : من آماده ام . هر وقت شما برويد ، من هم مي آيم .

سيد محمد مبرقعي :
در بازگشت از اسارت وقتي به خانه رسيدم و از ماشين پياده شدم . دختر بچّه اي با يك دسته گل به طرف من مي دويد . من بجز پدر و مادرم هيچكس را نمي شناختم . ولي وقتي آن دختر را ديدم براي يك لحظه چهرة سردار شهيد "رضايي" پيش چشمانم ظاهر شد . اين دختر خودش را توي بغلم انداخت و با گريه گفت : آقاي "مبرقعي" اگر شما جبهه نمي رفتيد باباي من هم نمي رفت . من ديگر براي چند لحظه چيزي نفهميدم بعد وقتي به حال اوّليّه برگشتم متوجّه شدم كه "آقاي رضايي" شهيد شده است .

حميد سيرتي :
يك روز قبل از شهادت آقاي "رضايي" ، منطقه توسّط هواپيماهاي دشمن بمباران شد . همه مخفي شده بودند . امّا شهيد طاقت نداشت و مرتّب از كمين گاه بيرون مي آمد . نيروها را دور هم جمع مي كرد تا صحبت كند . مي گفت : "امروز اصلاً حال و هواي ديگري دارد . برادران ! اين عمليّات آخرين عمليّات است . من ديگر برنمي گردم . شايد كساني ديگر هم در جمع ما باشند كه برنمي گردند" .

حميد سيرتي :
در عمليّات "مرصاد" گفتند كه آقاي "رضايي" براي شناسايي رفته اند . منتظر مانديم . امّا برنگشتند . بنابراين حركت كرديم . چند قدمي كه رفتيم ، متوجّه شديم يكي ما را صدا مي زند . وقتي جلو رفتيم ، ديديم شهيد "رضايي" با گلولة يكي از منافقين مجروح شده است . در آن لحظات آخر با همة ما خداحافظي كرد . گفت : "من به آرزوي خودم رسيدم . شما هم از خدا بخواهيد كه مرا بيامرزد ." توصيه كرد : "امام را تنها نگذاريد . انقلاب را رها نكنيد . من كه رفتم امّا شما راه را ادامه دهيد . امام را تنها نگذاريد . كاري نكنيد كه دل امام را به درد آوريد" .

عربزاده :
بعد از عمليّات آزادسازي "حلبچه" در يكي از روستاهاي منطقه با صحنه هاي دلخراشي از قتل عام مردم روبرو شديم . شهيد "رضايي" وقتي اجساد مردمي را كه در بمباران شيميايي به قتل رسيده يا كودكاني را كه در آغوش مادر پستان به دهان جان باخته بودند ، ديد به شدّت متأثّر شد . بالاي بلندي رفت . دستش را به سوي آسمان بلند كرد و گفت : "خدايا به اين بندة حقير توفيق بده كه انتقام خون اين عزيزان بي گناه را از ظالمين روزگار ، جنايتكاران عالم ، استكبار جهاني و صهيونيست بين الملل بگيرم" .

عربزاده :
قبل از اينكه شهيد "رضايي" براي آخرين بار به جبهه اعزام شود ، به ديدنش رفتم ، مشغول بنّايي بود . گفتم : حالا كه وقت بنّايي نيست . گفت : "ببين حاجي آقا ! بعد از اين ديگر كسي نيست كه كار بنّايي اين خانه را تمام كند . اين سفر ، سفر آخر من است . بنابراين مي خواهم باغچة وسط حياط را تكميل كنم ، كه اگر فردا برنگشتم ، زن و فرزندانم راحت باشند و نگويند كه پدرم اين خانه را ناتمام گذاشت" .

خديجه براتي روبيات :
فرزندم تازه متولّد شده بود . آقاي "رضايي" يك روز تماس گرفت و گفت : معلوم نيست به شهرستان بيايم يا نه . تا اينكه فرزندم 15 روزه شد . متوجّه شدم يكي درب خانه را مي زند . اصلاً انتظار آمدن او را نداشتم . درب را كه باز كردم . شهيد رضايي را با لباس كردي مقابل خودم مشاهده كردم . او وقتي فرزندمان را ديد بسيار خوشحال شد .

محمد تقي رضوي :
در عمليّات مرصاد آقاي رضايي با يكي از اعضاي كادر براي شناسايي به جلو رفتند . وقتي از آنها خبري نشد ، حركت كرديم . جلوتر كه رفتيم ، ديديم شهيد "رضايي" داخل گودي افتاده يك گلوله به دست ، يكي به پا و يكي هم به شكمش اصابت كرده است . شهيد در اثر همين گلوله ها همان روز به شهادت رسيد .

محمد تقي رضوي:
در عمليّات والفجر 10 من مجروح شده بودم و شهيد "رضايي" با دستمالشان قطرات خوني كه روي پيراهن و شلوار من بود ، پاك كرد و گفت : بهتر است نيروها نبينند چون ممكن است باعث تضعيف روحية آنها شود .

عربزاده :
يكبار وقتي شهيد "رضايي" مي خواست به مرخصي برود . به فرماندة عمليّات گفت : ما مي خواهيم به مرخصّي برويم . كاميوني به ما بدهيد كه در بازگشت ، وسايل و امكانات لازم را براي جبهه بياوريم . كاميون را گرفت و با آموزش و پرورش "درميان" هماهنگ كرد . با كمك دانش آموزان چند دبيرستان در "سربيشه" قند بار زديم و براي جبهه برديم .

سيد محمد مبرقعي :
يك شب در منطقه قرار شد كه شب را پيش عشاير بمانيم . آقاي رضايي به من گفت : شما داخل چادر بخوابيد و خودم عقب ماشين مي خوابم . رئيس قبيله از اين حرف شهيد ناراحت شد و گفت : ما شما پاسداران اسلام را فرزندان پاك خميني و محرم اسرار خود ميدانيم . آنقدر به شما اعتماد داريم كه حتي در چادري ما خوابيده اند منعي براي استراحت شما نمي بينيم . اين قابل تحمل نيست كه چادرها خالي باشد داخل ماشين بخوابيد . قبول كرديم و داخل چادر خوابيديم . زماني كوتاه گذشت . متوجه شدم كه شهيد رضايي بيرون رفت . دو يا سه ساعت گذشت و برنگشت . بيرون رفتم و دنبال او گشتم . ديدم ، داخل شياري مشغول عبادت بود . از كنار او فاصله گرفتم . در حاليكه اصلاً متوجه حضور من در كنار خودش نشده بود.

موسي رضايي :
شبي خواب مي بيند كه شخصي ليستي در دست دارد و صورت برداري مي كند ، مي گويد : رضايي اسم تو را هم داخل اين ليست نوشتم همراه با راهيان كربلا ، صبح كه مي شود ايشان از دوستانشان حلاليت مي طلبد و وصيت نامه اش را مي نويسد . سپس مي گويد : در مرخصي كه بودم خداوند به من هديه اي عطا فرموده ( تولد فرزندش ) و مرا ديشب قبول كرده است . شب بعد از آن به ارتفاعات اسلام آباد مي آيند . با آقاي عزيزي براي شناسايي از ارتفاعات بالا مي رود ، در ضمن بالا رفتن به عزيزي مي گويد : شهادت هر لحظه به من نزديك مي شود . و از اين ارتفاع برنمي گردم به شما وصيت مي كنم كه به همسرم بگوييد . به پدر و مادرم همانند پدر و مادرش به يك اندازه احسان كند . كه در نزد خدا بي اجر نخواهد بود . و ديگر اينكه بچه هاي مرا خواب تربيت كند و تحويل جامعه بدهد ، من يك پاسدار هستم و هر چه فكر مي كنم تمام پاسداران جانفداي اسلام بوده اند و اگر فرزندي از ما خراب باشد ، دشمن خواهد گفت كه پاسداران ظلم كرده اند و بچه هايشان به چه روزي افتاده اند . بعد عزيزي مي گويد : شنيدم صداي رگبار گلوله اي آمد . افتاديم . از ناحيه دست و پاي من خون زيادي مي رفت و شنيدم كه رضايي ناله اي كرد و بعد صدا قطع شد فهميدم كه به شهادت رسيده است .

محمد حسين محمدي :
وقتي مي خواستيم حقوق ماهيانه را بگيريم . شهيد رضايي مقداري پول داخل سيني مي گذاشت يكي از برادران سيني را مي گرداند و تعاريف مي كرد . تا هر كس به اندازه نياز خود هزار تومان ، دو هزار تومان .... بردارد . هرگز نديدم يكي از برادران در حد چهار هزار تومان از اين سيني بردارد ، حتماً كمتر برمي داشتند .

سيد محمد مبرقعي :
در ماموريتي با شهيد رضايی منطقه عشايري بندان رفتيم . در گردنهاي كنترل اتومبيل از دست ما خارج شد . اما شهيد با چهره اي خندان و آرام گفت : آقاي مبرقعي اتومبيل دارد چپ مي شود . به خدا توكل كن و نترس . گويا ما در جبهه توفيق شهادت نداشتيم مي خواهيم در گردنه بندان به شهادت برسيم . ماشين از جاده منحرف و پرت شد تا اينكه به پهلو خوابيد . وقتي پياده شديم . صورت شهيد خون آلود و زخمي بود . به من گفت : هواپيماي ما نقص فني داشت و در اين فرودگاه عشايري ناموفق فرود آمديم .

موسي رضايي :
قبل از عمليات مرصاد خود شهيد صفر علي رضايي در خواب ديده بود كه : عده اي آمده و اسامي بعضي از رزمندگان را در ليستي ثبت مي كنند . اسم صفر علي هم در اين ليست ثبت شده بوده است . وقتي علت را مي پرسد . مي گويد . ما مأموريت نام شما را در اين ليست بنويسيم .

رقيه زارع :
قبل از تولّد شهيد صفرعلي ، در خواب ديدم كه يكي از ائمه به من گفت : "اين فرزند ماية روشنايي و سعادت و ذخيرة آخرت شماست" . در همان روزهاي قبل از تولّدش نيز يكي از همسايه ها در حاليكه لباسي براي صفرعلي دوخته و آورده بود گفت : در خواب ديده ام كه گفتند : "نام اين فرزند را فاطمه يا علي بگذاريد . اين فرزند غير از ساير فرزندان است" .

فاطمه رضايي :
شب چهارشنبه اي بود كه من خواب ديدم : برادرم همراه شهيد رضوي و يك شهيد ديگر كه نامش درست در خاطرم نيست به خانه آمدند . مادرم نان مي پخت و همة نانهايش سوخته بود . به مادرم گفت : مادر جان ! مي آيي باهم به مشهد برويم . مادرم گفت : من دارم نان مي پزم . گفت : پس من با شهيد رضوي به مشهد مي روم . صبح كه از خواب بلند شدم متوجّه شدم كه درب مي زنند . پس از اين كه درب باز شد از زير پرده نگاه كردم ديدم شلوارش نظامي است بعد فهميدم كه خبر شهادت برادرم را آورده است .

رقيه زارع :
شب نهم ماه خواب ديدم كه فرزندم گفت : برويد اسپند بياوريد كه امام خميني مي خواهند بيايند . به داخل اتاق رفتم كه اسپند برايشان بياورم وقتي كه آمدم ديدم هيچكس نيست . برگشتم و داخل منزل رفتم كه از خواب بيدار شدم . مقداري گريه كردم و با خودم گفتم : خدايا مي دانم كه اين سفر سفر آخر است . شب دهم بود كه خيلي دلشوره داشتم و مي گفتم : خدايا اين چه شبي است . شب يازدهم ماه ، در خواب ديدم : يك مرغ سفيد آمد و دور منزل گشت و رفت به طرف آسمان . برخاستم نماز خواندم سفره را پهن كردم يك مقدار نان خوردم كه در اين موقع صداي درب منزل بلند شد نگاه كردم ديدم آقایي درب منزل ايستاده گفتم : چه مي گوئيد ؟ گفت : خبر شهادت فرزندت را آورده ايم .

رقيه زارع :
بعد از تولّدش در حدود 5 تا 6 ماهه كه بود شبي در خواب ديدم . فردي آمد (گويا ابوالفضل العبّاس بود) و گفت : آنچه را كه گفتم بر گردنش بيندازي انداختي يا نه ؟ گفتم : نه . فرمودند : بيدق را به گردن بچّه بينداز ، گفتم : چيزي ندارم . فرمود : چرا نگاه كن ، بعد كه نگاه كردم ديدم همان بيدقي را كه به من داده اند در گردن بچّه است و گفت : اين هميشه همراه او باشد ، اين فرزند هميشه همراه دين اسلاام خواهد بود .

محمد باقر نوري :
قبل از عمليات كربلاي 5 يكبار در خواب ديدم كه : آقاي رضايي به شكل كبوتري در قفس بود يك مرتبه در قفس باز شد و شهيد پرواز كرد و رفت . به شكلي كه ديگر با چشم ديده نمي شد . اين را به ايشان گفتم . گفت : من به حرف شما اعتقاد دارم . مي دانم كه دروغ نمي گويي . اما هنوز زمان آن نرسيده است . مي گفت : در اين قفس كي مي خواهد باز شود كه من آزاد بشوم .

حميد سيرتي :
بعد از شهادت آقاي رضايي يك شب در خواب ديدم ، جلسه اي برگزار شده است . شهيد رضايي به عنوان فرمانده سخنراني مي كرد مي گفت : امام را تنها نگذاريد . جنگ را رها نكنيد . ما مديون خون شهدا هستيم .

عربزاده:
قبل از شهادت شهيد رضايي مادرش دو شب پي در پي خواب مي بيند كه : كبوتري از خانه آنها پر مي كشد و چند روز بعد خبر شهادت آقاي رضايي به آنها مي رسد .

غلامعباس سالاري :
در زماني كه شهيد (

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین