خاطراتى از جنس عشق
در حين ملاقات، فرمانده سپاه شوش خطاب به امام عرض كرد: اى امام! اين مدتى كه در جنگ هستيم از بس صحنه شهادت مظلومانه برادرانمان را به چشم ديده ايم، ديگر موقع عمليات دلمان مى لرزد و جرات نمى كنيم آسوده خاطر روى نقشه آنتن بكشيم.
حضرت امام با همان طمأنينه عجيب شان سخنانى را به زبان آورد كه من فوراً نوشتم و هميشه اين نوشته را با خود دارم و هر وقت احساس ضعف و سستى مى كنم آن را مى خوانم و به كلى روحيه ام متحول مى شود.
امام فرمودند: اين طور نيست كه شما خودتان اين راه را انتخاب كرده باشيد، بلكه از روز الست شما را براى حركت در اين راه انتخاب كرده بودند.
از ازل در تقدير شما نوشته شده بود كه بايد در اين عالم مجاهد راه خدا باشيد. مهم اين است كه شما به تكليف خودتان عمل كنيد و با معيارهاى عقلانى عملياتى را طراحى كنيد. ديگر بعد از آن مهم نيست كه چه كسى كشت و چه كسى كشته شد. عمده، عمل به تكليف است در اين صورت چه بكشيد و چه كشته شويد، شما پيروزيد.» خدا شاهد است با شنيدن اين بيانات امام، همه حضار روح تازه اى گرفتند مخصوصاً شخص حاج احمد. ايشان مى گفت به خدا ديگر هيچ دغدغه خاطر ندارم، امام بحث را بر من تمام كرد.
گلى گم كرده ام مى جويم او را
پيرمردى در منطقه بود. پسرش در عمليات كربلاى پنج مفقود شده بود. كار مربوط به مفقودين را من پيگيرى مى كردم. با اين كه وضع پسرش را مى دانستم گفتم بيا برويم بيمارستان هاى اهواز و تعاون را با هم ببينيم.
بعد از آن گفتم سرى هم به معراج شهدا بزنيم. گفت از اول هم گفتى برويم بيمارستان فهميدم منظورت چيه! با پيرمرد رفتيم داخل سردخانه و شروع كرديم به دقت شهدا را وارسى كردن. بنده خدا همان طور كه نگاه به بدن شهدا مى كرد با خود زمزمه مى كرد. گلى گم كرده ام مى جويم او را. و اشك مى ريخت اكثر افرادى كه دنبال عزيزانشان بودند تحت تاثير او قرار گرفته بودند و گريه مى كردند.
بدون چشم مى شود زندگى كرد، اما بدون قلب هرگز!
با يكى از دوستان كه بعداً به شهادت رسيد، چند وقتى در منطقه عملياتى شلمچه بوديم. مدت ها از من مى خواست برايش وصيتنامه بنويسم و يا در نوشتن آن كمكش كنم، اما سعادت نشد و در يكى از شب ها شهيد شد. چون به او قول داده بودم و از طرفى او وصيتنامه هم نداشت و چيزهايى را هم شفاهى و به تناوب به من گفته بود.
با چند نفر از بچه ها جمع شديم و چند كلمه از آنچه مثلاً گفته بود را به عنوان وصيتنامه برايش نوشته و داخل جيبش گذاشتم. از عبارات بسيار به يادماندنى كه اتفاقاً عين تعبير خود شهيد بود، اين بود پدر و مادرم، شما چشم من هستيد ولى امام قلب من است. بدون چشم مى شود زندگى كرد، اما بدون قلب هرگز!
• محسن براسود
ويژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
حضرت امام با همان طمأنينه عجيب شان سخنانى را به زبان آورد كه من فوراً نوشتم و هميشه اين نوشته را با خود دارم و هر وقت احساس ضعف و سستى مى كنم آن را مى خوانم و به كلى روحيه ام متحول مى شود.
امام فرمودند: اين طور نيست كه شما خودتان اين راه را انتخاب كرده باشيد، بلكه از روز الست شما را براى حركت در اين راه انتخاب كرده بودند.
از ازل در تقدير شما نوشته شده بود كه بايد در اين عالم مجاهد راه خدا باشيد. مهم اين است كه شما به تكليف خودتان عمل كنيد و با معيارهاى عقلانى عملياتى را طراحى كنيد. ديگر بعد از آن مهم نيست كه چه كسى كشت و چه كسى كشته شد. عمده، عمل به تكليف است در اين صورت چه بكشيد و چه كشته شويد، شما پيروزيد.» خدا شاهد است با شنيدن اين بيانات امام، همه حضار روح تازه اى گرفتند مخصوصاً شخص حاج احمد. ايشان مى گفت به خدا ديگر هيچ دغدغه خاطر ندارم، امام بحث را بر من تمام كرد.
گلى گم كرده ام مى جويم او را
پيرمردى در منطقه بود. پسرش در عمليات كربلاى پنج مفقود شده بود. كار مربوط به مفقودين را من پيگيرى مى كردم. با اين كه وضع پسرش را مى دانستم گفتم بيا برويم بيمارستان هاى اهواز و تعاون را با هم ببينيم.
بعد از آن گفتم سرى هم به معراج شهدا بزنيم. گفت از اول هم گفتى برويم بيمارستان فهميدم منظورت چيه! با پيرمرد رفتيم داخل سردخانه و شروع كرديم به دقت شهدا را وارسى كردن. بنده خدا همان طور كه نگاه به بدن شهدا مى كرد با خود زمزمه مى كرد. گلى گم كرده ام مى جويم او را. و اشك مى ريخت اكثر افرادى كه دنبال عزيزانشان بودند تحت تاثير او قرار گرفته بودند و گريه مى كردند.
بدون چشم مى شود زندگى كرد، اما بدون قلب هرگز!
با يكى از دوستان كه بعداً به شهادت رسيد، چند وقتى در منطقه عملياتى شلمچه بوديم. مدت ها از من مى خواست برايش وصيتنامه بنويسم و يا در نوشتن آن كمكش كنم، اما سعادت نشد و در يكى از شب ها شهيد شد. چون به او قول داده بودم و از طرفى او وصيتنامه هم نداشت و چيزهايى را هم شفاهى و به تناوب به من گفته بود.
با چند نفر از بچه ها جمع شديم و چند كلمه از آنچه مثلاً گفته بود را به عنوان وصيتنامه برايش نوشته و داخل جيبش گذاشتم. از عبارات بسيار به يادماندنى كه اتفاقاً عين تعبير خود شهيد بود، اين بود پدر و مادرم، شما چشم من هستيد ولى امام قلب من است. بدون چشم مى شود زندگى كرد، اما بدون قلب هرگز!
• محسن براسود
ويژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
لینک کپی شد
نظر شما
