زخم

کد خبر: ۱۲۰۸۴۰
تاریخ انتشار: ۱۶ آذر ۱۳۸۷ - ۱۵:۴۳ - 06December 2008
درد شديدى تو پام احساس كردم. افتادم زمين. فرهاد هم دستش تير خورد. بچه ها از كانال گذشتند. ما با چند تا از مجروح هاى ديگر مانديم پشت كانال.
يكى از بچه هاى امدادگر كنارمان بود: «كجات تير خورده؟»
«پام.»
زخم را بست. با چند تا از مجروح هايى كه مى توانستند حركت كنند راه افتاديم. موقع توجيه بهمان گفته بودند: «اگر مجروح شديد يا راه را گم كرديد، برويد طرف مشرق.»
با اسلحه و لباس هايمان برانكارد درست كرديم. به درد نمى خوردند. آن هايى كه كمتر مجروح بودند، بقيه را دوش گرفتند. مسير را نمى دانستيم. هر كس چيزى مى گفت. بالاخره راه افتاديم طرفى كه فكر مى كرديم درست است. آتش دشمن شديد بود. با كاتيوشا و خمپاره منطقه را مى كوبيدند.
فرهاد زد به پهلوم: «آن جا را نگاه كن!»
يك هواپيماى عراقى منور مى ريخت پايين. منطقه روشن شد.
«بايد سريع تر برويم.»
رسيديم به يك كانال سيمانى. چند جسدعراقى افتاده بود كنارش. نزديكاى صبح بود، به زحمت سنگرى براى خودمان كنديم.
يكى داد زد: «تانك!»
نگاه كردم عقب.
«عراقيه؟»
«دراز بكشيد رو زمين! عراقى باشند، رد مى شوند. اگر خودى باشند، كمك مى گيريم ازشان.»
دراز كشيديم. همين طور كه تانك ها نزديك مى شدند، صدايى بلند شد: «نيروها را به سمت جلو هدايت كنيد.»
خودى بودند. فرهاد دويد طرفشان: «ما مجروح داريم.»
«همين جا بخوابيد. آمبولانس ها دارند مى آيند. مى برندتان عقب.»
مانديم سرجامان. سپيده زد. بعد از نماز، هوا كاملاً روشن شده بود. چند نفر از كنارمان رد مى شدند. مسوول بهدارى همراهشان بود: «كمك نمى خواهيد؟»
«پس اين آمبولانس ها چى شدند؟»
«يكى از آمبولانس ها رفت رو مين، منفجر شد. بقيه برگشتند.»
رگبارى شليك شد طرفمان. نگاه كردم. آن طرف تر ده تايى تانك مى آمدند جلو. فرياد زدم: «نزنيد!»
جلو مى آمدند.
«عراقى اند. زود برگرديد عقب!»
بعضى ها نمى توانستند حركت كنند. گلوله هاى كاليبر عراقى بيابان را رج مى زد.
فرهاد رو كرد به من: «مى روم عقب، آمبولانسى چيزى گير بياورم.»
آن هايى كه مى توانستند حركت كنند رفتند دنبالش. ما سه نفر مانديم همان جا. تانك راه افتاد نزديكمان. بيست مترى بيشتر فاصله نداشتيم. زير چشمى مى پاييدمش. چسبيده بوديم به زمين. نفس نمى كشيديم. سرنشينش آمد پايين. نگاهى انداخت به اطراف. نديدمان. چرخى دور تانك زد، سوارش شد، برگشت.
***
هوا داشت گرم مى شد. از دور گرد و خاكى بلند شد. يك جيپ عراقى مى آمد طرفمان. بچه هاى خودى سوارش بودند. از سربندشان فهميدم. تانك ها مى خواستند جيپ را بزنند. گلوله ها مى خورد اطرافش. آمد نزديكمان ايستاد.
«شما زنده ايد؟»
«آره.»
«زود سوار شيد!»
تانك ها بسته بودندمان به گلوله.
«راه كدام طرفيه؟»
«نمى دانم، ولى دوستم اين طرفى رفت».
«كجا؟»
«آمبولانس بياورد.»
راننده تند راند. رسيديم به خاكريز خودى. روى جيپ بودم كه ديدم فرهاد عصبانى است. بازوى پيراهنش از خون قرمز بود. با دست جايى را به مسوول بهدارى نشان مى داد: «آن جا؛ چند تا مجروح آنجاست.»
«نمى توانيم كمك كنيم. آمبولانس نداريم. قرار است برامان بفرستند. اگر ماشينى نيامد، بچه ها را مى فرستيم برشان گردانند.»
داد زدم: «فرهاد!»
سرش چرخيد طرفم. دويد. همديگر را در آغوش كشيديم.
مسوول بهدارى آمد نزديكمان: «همين الان آمبولانس ها رسيدند.»
مى خنديد.
«برويد سوار شويد. مى برندتان عقب.»

• وحيد صابرى
ويژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین