زلال چون باران، توفنده چون تندر - خاطراتى از سردار سرلشكر پاسدار شهيد حسن شفيع زاده
حميد به سرعت چهاربندش را بست و با دوربين از کنارة جاده، روستا را برانداز کرد. درگيري به شدت ادامه داشت و از صداي شليک سلاح دشمن مي شد فهميد که نسبت به صبح زود ، قدري جلوتر آمده اند؛ خيلي. اين که جلوتر آمده باشند يا نه، چه اهميتي داشت؟ اما چرا، اگر آقا مهدي نزديک محل درگيري باشد، پيشروي نيروهاي بعثي مي توانست فوق العاده مهم باشد. در اين شرايط حساس ، من در کنارة جاده، جان پناهي را انتخاب کرده و زمين گير مانده بودم، در حالي که مأموريت داشتم پيام قرارگاه را به او برسانم.
در کنار جاده اي منتهي به مه، زمين گير شده از ترس يا هرچيز ديگر، باتأخيري که درمأموريتم ايجاد شده بود زمان را سپري مي کردم، در حالي که افراد عاشورا مشغول نبردي سخت با دشمن بودند. کم ترين کاري که مي توانستم بکنم اين بود که حتي اگر نتوانم آقا مهدي را پيدا کنم، خودم را به خط برسانم و در سطح يک تک تيرانداز در دسته اي جا بگيرم و از مواضع عاشورا دفاع کنم.
به خودم نهيب زدم:خودت را فريب نده علي آقا! توبايد بروي و در بحبوبحة جنگ، آقا مهدي را پيدا کني و پيام قرارگاه را به او بدهي. اين خيلي از تير انداز ساده بودن مهم تر است.
انفجار ناگهاني چند خمپاره در اطراف، باعث شد تا براي چند لحظه، جز صداي سوتي ممتد و کر کننده که به گوش هايم فشار مي آورد، چيزي نشنوم. ناگهان به خودم آمدم. نمي خواهم ناشکري کنم، اما شايد شکوه اي است و بس. زمزمه کنان گفتم:اي پروردگار بزرگ! علي را مأمور کرده اند تا آقا مهدي باکري را به عقب برگرداند. چه کار سخت و بي فايده اي! کاش چنين مأموريتي هرگز در لوح تقدير ازلي براي علي رقم نخورده بود.
اگر چنين مأموريتي به من محول نمي شد، مي توانستم آزادانه و بي هيچ دغدغه اي خود را به خط دشمن بزنم و همراه با عاشورا بجنگم. اگر هم احياناً آقا مهدي را مي ديدم، خوشحال و شاداب و پر نشاط به او مي گفتم:خسته نباشي آقا مهدي!
آقا مهدي هم با تبسمي که هزار ملاحت و زيبايي را نثار چشمانت مي کرد، حتماً پاسخ مي داد:درمانده نباشي رزمنده!
اما حالا ، خزيده در شولاي ترس و نشسته در کنارة جادة منتهي به سرنوشت، منتظر مانده ام تا شايد ثمرة ديده باني حميد، اين باشد که بتوانيم خودمان را زودتر به روستا برسانيم و آقا مهدي را پيدا کنيم. من که هنوز هم نفهميده ام اين سرماي لعنتي از کجا آمد و من چرا قبول کردم اورکت حميد را بپوشم. خودم را سرزنش کردم.
سرزنش،
سرزنش،
سرزنش،
در حس و حال رخوت و سرگرداني بودم که کم کم احساسي ارزشمند که شايد مخلوطي از عزت نفس و بي اعتنايي به دنيا بود، بر وجودم غلبه کرد، اورکت حميد را بيرون آوردم و به او گفتم:مرد حسابي! تو فکر مي کني تحمل من خيلي کمه؟ بيا خودت بپوش. من واقعاً گرمم شده، گرم گرم.
با اين که سعي کردم طوري حرف بزنم که حميد ناراحت نشود، از کارم شگفت زده ماند. اورکت را گرفت و با اکراه پوشيد و حرفي نزد.
گفتم:براي چه اين جا نشسته اي؟ بدو، حرکت کن! و نيم خيز اما با سرعت، به طرف روستاي محل درگيري حرکت کردم. حميد هم که از رفتارش معلوم بود دچار تعجب مضاعف شده، پا گذاشت به دويدن.
تغيير حالي که طي چند ثانيه برايم پيش آمد، قبل از اين که باعث شگفتي حميد شود، براي خودم کاملاً عجيب و در واقع شبيه به نوعي معجزه بود، چيزي شبيه به الهام؛ چيزي شبيه به کرامت و بالأخره هيچ کدام يا همةآن ها.رد پاي اين تغيير را در نفس خودم مي شناختم ،ياد آوري گذشته ؛مرور گذشته .من ،علي ساقي ؛از طرف قرارگاه مأمور شده ام تا فرمانده لشکر عاشورا را پيدا کنم و بر گردانم قرارگاه .وضع درگيري در خط وخيم است و احتمال شهادت آقا مهدي خيلي زياد .با شجاعتي که او دارد ،مي زند به قلب دشمن .حالا،علي ساقي از دجله رد شده است .يک سکاندار در ساحل دجله منتظر است تا من و آقا مهدي برگرديم و اوبلا فاصله ما را از زير آتش دشمن برساند آن طرف رود خانه .بلافاصله من و آقا مهدي برويم قرار گاه و يا علي پا يان مأموريت من ،علي ساقي .
در حالي که نيم خيز مي دويدیم ،چند بار مجبور شديم توقف کنيم .آب رودخانه ،نقاط کنارةرود را باتلاقي کرده بود .از کنار سنگري رد شديم .يکي از عاشورايي ها از سنگر بيرون آمد .جعبه اي مهمات در دستانش بود و به سرعت مي دويد .لحظه اي درنگ کردم .بله،درست ديده بودم .صدا زدم :آقاي حسيني ،سلام !
آقاي حسيني بر گشت ؛چه قدر پير شده بود .از زماني که او را نديده بودم ،خيلي فرق کرده بود .
- آمده اي تفريح که داري براي خودت ول مي گردي ؟
گفتم :نه آقاي حسيني !دنبال شهر دار مي گردم .مي خوام پايان کار بگيرم .
- يادش بخير !شهردار همين نيم ساعت پيش اين جا بود .الآن ممکنه آن جلو در حال جواب دادن به پاتک عراقي ها باشه .همراه افراد عاشوراست .
- و بي معطلي خدا حا فظي کرد و دويد . هنوز هم همان چهرة مظلوم و صبوري بود که پيش از جنگ در شهرداري کار مي کرد ،فقط ريشش بلند و سفيد تر شده بود.
- - آقاي حسيني !نمي آيي برويم جلوي سيلاب را بگيريم .مبادا سنگر رزمنده هارو آب بگيره ؟
آقاي حسيني برگشت و خنديد .
- خوب يادت مانده ها !حا لا بايد جلوي سيل دشمن را گرفت ،يا علي !
آيا مي توان تأثير شگرف آب را بر حيات جانداران ناديده گرفت ؟آيا مي توان پديدة رنگين کمان را ديد و از زيبايي آن به وجد نيامد ؟دجله را مي بينم .دجله هم گرفتار جنگي است که با تجاوز بعثي ها شروع شد ؛جنگي بي امان و سيل آسا .جنگي که بر مردم بي دفاع و مظلوم ما تحميل شد .حالا آقاي حسيني هم برايش واجب شده بود که ميز شهرداري را رها کند و بيايد به خط عاشورا ؛ عاشوراي عزيز .آيا مي توان زيبايي آبشارها را انکار کرد ؟
باراني که از ساعت ده شب گذشته شروع شده بود ،همچنان با شدت مي باريد .حالا نزديک به دوازده ساعت از ريزش مداوم باران مي گذشت .به خاطر بدي هوا ،مراجعةروز مرة مردم به شهرداري کم تر شده بود . اکبر و آقاي حسيني در آبدار خانه با هم گپ مي زدند .
اکبر گفت :امروز خلوته ؟
آقاي حسيني گفت :به خاطر بارونه .
اکبر دستمال روي ميز را بر داشت و پنجرةرو به خيا بان را پاک کرد . چشمش به کف خيابان که افتاد ،گفت :آقاي حسيني !آب دوباره زده با لا .
آقاي حسيني به عبور رهگذران از وسط خيابان چشم دوخت و گفت :
محل ما آب نياد شانس آورده ايم .
صداي زنگ تلفن ،اکبر را به دفتر شهردار کشاند .
-بله ،بفرماييد .
چند لحظه به حرف هايي که از آن سوي خط گفته شد ،گوش داد .
سپس به اتاق آقا مهدي دويد .دقايقي بعد ،از اتاق آقا مهدي بيرون زد و با عجله خودش را به آقاي حسيني رساند و گفت :
سيل آقاي حسيني !سيل .
شهردار ،يک لحظه آرام و قرار نداشت .به سرعت ترتيب گروه هاي امداد ي را به منطقة سيل زده داد. بر اساس گزارش ها ،سيل يکي از مناطق شهر را محاصره کرده بود و تا لحظة رسيدن خبر ،خسارات زيادي وارد آورده بود .تمام افرادي که در شهر داري آماده بودند ،راهي کمک به منطقة سيل زده شدند .بسياري از مردم هم داو طلبانه براي امداد رساني آمده بودند .شهردار ،تا هنگامي که آخرين گروه را بفرستد ،در ساختمان شهرداري ماند .
آقاي حسيني و اکبر ،همراه يکي از گروه ها به منطقة سيل زده رفتند .فشار آب بسيار زياد بود .باران بند آمده بود ،اما به نظر مي رسيد که حجم آب دائم در حال افزايش است .هر کس که براي کمک به محاصره شدگان در سيل مي آمد ،بايد از ميان تند آب گل آلودي عبور مي کرد که عمق آن در بعضي نقاط تا کمر مي رسيد .براي گذشتن از آب ،استفاده از طنابي که از دو سمت محکم بسته شده بود ،کمک خوبي بود .
گل ولاي کف معبر ها تا نزديک زانو مي رسيد . سقف چوبي و حصيري اغلب خانه ها فرو ريخته بود .تصوير امام بر تنها ديوار ايستادةيک اتاق ،ديده مي شد .گروه هاي امداد رسان ،مردمي را که براي کمک آمده بودند به سرعت سازمان مي دادند .در کنار خانه اي سيل گرفته ،پير زني به شيون نشسته بود و جماعتي براي بيرون کشيدن اثاثيه منزل او ،تلاش مي کردند .پير زن ،کم حوصله و نا لان بود .سيل وارد خانه و زير زمين آن شده و آب کف اتاق ها را فرا گرفته بود . برداشتن فرش ،به دليل نفوذ گل و لاي به درون آن ،از عهدة چند نفر هم ساخته نبود .يکي از داوطلب هاي امداد رسان ، با پشتکاري تحسين بر انگيز و جديتي تمام ،به کمک مردم سدي ازخاک جلوي ورودي خانه ايجاد کرد و در زماني کوتاه ،آب زير زمين را با پمپ تخليه کرد . پير زن که طاقتش را از دست داده بود ،داد و بيداد مي کرد و بين حرف هاي نا مفهومش ،گاه رد پاي نا سزايي بر جا مي ماند . پير زن وارد خانه اش شد . از پنجرة زير زمين داوطلبي را ديد که مشغول پاک کردن کف زير زمين است .پير زن ديد که سر تا پاي داوطلب ،غرق گل ولاي شده و عرق از سر و صورتش سرازير است .گويي پسرش را او ديد . اين بود که به داوطلب گفت :خير ببيني الهي !يکي مثل تو ،يکي هم مثل اين شهر دار که از صبح تا حالا نتونستم پيدايش کنم .
داوطلب عرق صورت خود را پاک کرد .صداي پير زن بلند تر شد :اگر مي دونستم اين شهر دار کجاست ،حسابش را کف دستش مي گذاشتم .حيف که دستم بهش نمي رسه و گرنه مي دانستم چه بلايي سرش بيارم .مي بيني چه بر سرم اومده مادر !
پير زن از خانه بيرون رفت .چند ساعت بعد ،منزلش کاملاً تميز بود .مسير سيلاب هم که ديگر حجم آن کم شده بود ،عوض شد .کار کمک رساني به طور کامل تمام شد .وقتي پير زن به خانه بر گشت همة امداد گر ها رفته بودند . همسايه ها به پير زن گفتند خود شهردار اروميه در پاکسازي منزلش حضور داشته .پير زن که بهت زده و مضطرب به انتهاي کوچه نگاه مي کرد ،اثري از آقا مهدي نديد .
چند روز بعد ،شهر دار يکي از افراد مورد اعتمادش را براي سرکشي و مساعدت ،به خانة پير زن فرستاد .
آقاي حسيني قبل از اينکه به خانة پير زن برود ،گفت :آقا مهدي !خود شما هم اگر تشرف بيا وريد بد نيست .
آقا مهدي گفت :ممکنه آمدن من باعث خجالت آن پير زن بشه .خدا هم از اين موضوع راضي نيست.
حدود دو ساعت بعد ،اتفاق تازه اي همه چيز را تحت تأثير خودش قرار داد .آقاي حسيني که با عجله در راهروي شهرداري مي دويد ،به ارباب رجوعي بر خورد و بي اعتنا گذشت .خواست وارد اتاق شهردار شود ،اما در قفل بود .
با خودش گفت :امروز يکشنبه است ؟
طبق معمول هميشه ،يکشنبه ها روز جلسه شهردار بود .آقاي حسيني ،چند ضربة محکم به در کوفت .همزمان ،صداي چند تک تير از فاصله اي دور ،شنيده شد .آقا مهدي در را باز کرد و گفت :خبري شده آقاي حسيني ؟صداي تير از کدام طرف بود ؟
آقاي حسيني در حالي که نفسش بند آمده بود ،گفت :به شهر حمله شده ،رزمنده هاي شهر ،براي مقابله رفته اند جلو .از روي تپه ها راحت به همه شان ديد داريم .
آقا مهدي بلافاصله اين موضوع را در جلسه اعلام کرد و گفت :با عرض معذرت ،جلسه به خاطر وضع اضطراري که براي شهر پيش آمده ،تعطيل مي شود . اين طبيعي است که شهردار در اين لحظات ،بيش از همه رعايت موقعيت را بکند .
بعد از تعطيلي جلسه ،آقاي حسيني سه نفر از ديگر افراد رزمنده را که در شهرداري کار مي کردند ،خبر کرد و به طرف اسلحه خانة کوچکي که نزديک اتاق کارآقا مهدي بود ،رفتند .در راه ،آقاي حسيني توضيح داد که :اين اسلحه خانه را آقا مهدي وقتي تازه آمده بود به شهرداري رو به راه کرد . آن روز به من گفت :آقاي حسيني !اين اتاق کوچيکه ولي به درد اسلحه خانه مي خوره .. نظر شما چيه ؟من گفتم فکر مي کنم مناسب باشه .آقا مهدي گفت :يکي از کليد هايش دست تو باشه و يکي دست من .در ضمن لطف کن آمار اسلحه ها را بگير .اگر خبري اين اطراف شد ،مرا در جريان بگذار تا از قافله عقب نمانيم .و من يک روز بعد ،آمار اسلحه و مهمات موجود را به آقا مهدي تحويل دادم
بسمه تعالي
اسلحه :
کلاش ،چهار قبضه. آرپي جي ،دو قبضه. خمپاره انداز شصت ،يک قبضه.
مهمات:
خشاب پر کلاش ،ده عدد+ دويست تير فشنگ موشک آر پي جي ،چهار عدد. گلولة خمپاره انداز شصت ،ده عدد.
محمد حسيني صفا
چند روز بعد ،آقا مهدي طي حکمي محرمانه ،مرا به عنوان مسئول اسلحه خانه منصوب کرد .
نيم ساعت پس از شنيدن صداي تير اندازي ،يک جيپ از شهرداري خارج شد و با سرعت به طرف حاشية شهر حرکت کرد .مسير حرکت ،خياباني باريک بود که از ميان باغ هاي اطراف شهر مي گذشت .رزمنده هاي شهر ،جلوي دشمن را در حوالي تپه هاي مشرف به شهر بسته بودند و درگيري کم کم شدت مي يافت .
جيپ نزديک تپه اي توقف کرد .آقا مهدي خمپاره انداز شصت را بر داشت و به سرعت خود را از تپه بالا کشيد . آقاي حسيني به کمک رزمنده هاي ديگر ،چند جعبه مهمات را بالا برد .آقا مهدي طرح خود را براي افراد توضيح داد و گفت :ورودي هاي دشمن به شهر را مسدود کنيد .چند خمپاره روي نقاط تجمع دشمن کار کند . وقتي دشمن گيج شد ،کم کم آرايش بگيريد و محاصره شان کنيد .
شليک خمپاره آغاز شد و همزمان ،رزمنده هاي شهر خود را براي محاصرة ضد انقلاب آماده کردند .آقا مهدي ،وظيفة هدايت رزمنده ها را به وسيلةرابط هايي که براي هر دسته معين کرده بود ،به خو بي انجام داد .خودش هم با خمپاره انداز بي وقفه بر سر دشمن گلوله مي ريخت .ضد انقلاب ،پراکنده و مستأصل براي نجات خود از مخمصه به آب و آتش مي زد .سر انجام نيز جز تعداد کمي نتوانستند از چنگ رزمنده ها بگريزند و بقيه به محاصره افتادند و تسليم شدند .
وقتي آقا مهدي به شهر بر گشت ،در مدخل شهر ازدحام عجيبي بود . مردم در حالي که اشک مي ريختند و به سرو سينه مي زدند ،پيکر چهار مدافع شهيد شهر را که همگي عضو بسيج و سپاه بودند ،بر موج دست هاي خويش به سوي گلزار مي بردند .
در کنار جاده اي منتهي به مه، زمين گير شده از ترس يا هرچيز ديگر، باتأخيري که درمأموريتم ايجاد شده بود زمان را سپري مي کردم، در حالي که افراد عاشورا مشغول نبردي سخت با دشمن بودند. کم ترين کاري که مي توانستم بکنم اين بود که حتي اگر نتوانم آقا مهدي را پيدا کنم، خودم را به خط برسانم و در سطح يک تک تيرانداز در دسته اي جا بگيرم و از مواضع عاشورا دفاع کنم.
به خودم نهيب زدم:خودت را فريب نده علي آقا! توبايد بروي و در بحبوبحة جنگ، آقا مهدي را پيدا کني و پيام قرارگاه را به او بدهي. اين خيلي از تير انداز ساده بودن مهم تر است.
انفجار ناگهاني چند خمپاره در اطراف، باعث شد تا براي چند لحظه، جز صداي سوتي ممتد و کر کننده که به گوش هايم فشار مي آورد، چيزي نشنوم. ناگهان به خودم آمدم. نمي خواهم ناشکري کنم، اما شايد شکوه اي است و بس. زمزمه کنان گفتم:اي پروردگار بزرگ! علي را مأمور کرده اند تا آقا مهدي باکري را به عقب برگرداند. چه کار سخت و بي فايده اي! کاش چنين مأموريتي هرگز در لوح تقدير ازلي براي علي رقم نخورده بود.
اگر چنين مأموريتي به من محول نمي شد، مي توانستم آزادانه و بي هيچ دغدغه اي خود را به خط دشمن بزنم و همراه با عاشورا بجنگم. اگر هم احياناً آقا مهدي را مي ديدم، خوشحال و شاداب و پر نشاط به او مي گفتم:خسته نباشي آقا مهدي!
آقا مهدي هم با تبسمي که هزار ملاحت و زيبايي را نثار چشمانت مي کرد، حتماً پاسخ مي داد:درمانده نباشي رزمنده!
اما حالا ، خزيده در شولاي ترس و نشسته در کنارة جادة منتهي به سرنوشت، منتظر مانده ام تا شايد ثمرة ديده باني حميد، اين باشد که بتوانيم خودمان را زودتر به روستا برسانيم و آقا مهدي را پيدا کنيم. من که هنوز هم نفهميده ام اين سرماي لعنتي از کجا آمد و من چرا قبول کردم اورکت حميد را بپوشم. خودم را سرزنش کردم.
سرزنش،
سرزنش،
سرزنش،
در حس و حال رخوت و سرگرداني بودم که کم کم احساسي ارزشمند که شايد مخلوطي از عزت نفس و بي اعتنايي به دنيا بود، بر وجودم غلبه کرد، اورکت حميد را بيرون آوردم و به او گفتم:مرد حسابي! تو فکر مي کني تحمل من خيلي کمه؟ بيا خودت بپوش. من واقعاً گرمم شده، گرم گرم.
با اين که سعي کردم طوري حرف بزنم که حميد ناراحت نشود، از کارم شگفت زده ماند. اورکت را گرفت و با اکراه پوشيد و حرفي نزد.
گفتم:براي چه اين جا نشسته اي؟ بدو، حرکت کن! و نيم خيز اما با سرعت، به طرف روستاي محل درگيري حرکت کردم. حميد هم که از رفتارش معلوم بود دچار تعجب مضاعف شده، پا گذاشت به دويدن.
تغيير حالي که طي چند ثانيه برايم پيش آمد، قبل از اين که باعث شگفتي حميد شود، براي خودم کاملاً عجيب و در واقع شبيه به نوعي معجزه بود، چيزي شبيه به الهام؛ چيزي شبيه به کرامت و بالأخره هيچ کدام يا همةآن ها.رد پاي اين تغيير را در نفس خودم مي شناختم ،ياد آوري گذشته ؛مرور گذشته .من ،علي ساقي ؛از طرف قرارگاه مأمور شده ام تا فرمانده لشکر عاشورا را پيدا کنم و بر گردانم قرارگاه .وضع درگيري در خط وخيم است و احتمال شهادت آقا مهدي خيلي زياد .با شجاعتي که او دارد ،مي زند به قلب دشمن .حالا،علي ساقي از دجله رد شده است .يک سکاندار در ساحل دجله منتظر است تا من و آقا مهدي برگرديم و اوبلا فاصله ما را از زير آتش دشمن برساند آن طرف رود خانه .بلافاصله من و آقا مهدي برويم قرار گاه و يا علي پا يان مأموريت من ،علي ساقي .
در حالي که نيم خيز مي دويدیم ،چند بار مجبور شديم توقف کنيم .آب رودخانه ،نقاط کنارةرود را باتلاقي کرده بود .از کنار سنگري رد شديم .يکي از عاشورايي ها از سنگر بيرون آمد .جعبه اي مهمات در دستانش بود و به سرعت مي دويد .لحظه اي درنگ کردم .بله،درست ديده بودم .صدا زدم :آقاي حسيني ،سلام !
آقاي حسيني بر گشت ؛چه قدر پير شده بود .از زماني که او را نديده بودم ،خيلي فرق کرده بود .
- آمده اي تفريح که داري براي خودت ول مي گردي ؟
گفتم :نه آقاي حسيني !دنبال شهر دار مي گردم .مي خوام پايان کار بگيرم .
- يادش بخير !شهردار همين نيم ساعت پيش اين جا بود .الآن ممکنه آن جلو در حال جواب دادن به پاتک عراقي ها باشه .همراه افراد عاشوراست .
- و بي معطلي خدا حا فظي کرد و دويد . هنوز هم همان چهرة مظلوم و صبوري بود که پيش از جنگ در شهرداري کار مي کرد ،فقط ريشش بلند و سفيد تر شده بود.
- - آقاي حسيني !نمي آيي برويم جلوي سيلاب را بگيريم .مبادا سنگر رزمنده هارو آب بگيره ؟
آقاي حسيني برگشت و خنديد .
- خوب يادت مانده ها !حا لا بايد جلوي سيل دشمن را گرفت ،يا علي !
آيا مي توان تأثير شگرف آب را بر حيات جانداران ناديده گرفت ؟آيا مي توان پديدة رنگين کمان را ديد و از زيبايي آن به وجد نيامد ؟دجله را مي بينم .دجله هم گرفتار جنگي است که با تجاوز بعثي ها شروع شد ؛جنگي بي امان و سيل آسا .جنگي که بر مردم بي دفاع و مظلوم ما تحميل شد .حالا آقاي حسيني هم برايش واجب شده بود که ميز شهرداري را رها کند و بيايد به خط عاشورا ؛ عاشوراي عزيز .آيا مي توان زيبايي آبشارها را انکار کرد ؟
باراني که از ساعت ده شب گذشته شروع شده بود ،همچنان با شدت مي باريد .حالا نزديک به دوازده ساعت از ريزش مداوم باران مي گذشت .به خاطر بدي هوا ،مراجعةروز مرة مردم به شهرداري کم تر شده بود . اکبر و آقاي حسيني در آبدار خانه با هم گپ مي زدند .
اکبر گفت :امروز خلوته ؟
آقاي حسيني گفت :به خاطر بارونه .
اکبر دستمال روي ميز را بر داشت و پنجرةرو به خيا بان را پاک کرد . چشمش به کف خيابان که افتاد ،گفت :آقاي حسيني !آب دوباره زده با لا .
آقاي حسيني به عبور رهگذران از وسط خيابان چشم دوخت و گفت :
محل ما آب نياد شانس آورده ايم .
صداي زنگ تلفن ،اکبر را به دفتر شهردار کشاند .
-بله ،بفرماييد .
چند لحظه به حرف هايي که از آن سوي خط گفته شد ،گوش داد .
سپس به اتاق آقا مهدي دويد .دقايقي بعد ،از اتاق آقا مهدي بيرون زد و با عجله خودش را به آقاي حسيني رساند و گفت :
سيل آقاي حسيني !سيل .
شهردار ،يک لحظه آرام و قرار نداشت .به سرعت ترتيب گروه هاي امداد ي را به منطقة سيل زده داد. بر اساس گزارش ها ،سيل يکي از مناطق شهر را محاصره کرده بود و تا لحظة رسيدن خبر ،خسارات زيادي وارد آورده بود .تمام افرادي که در شهر داري آماده بودند ،راهي کمک به منطقة سيل زده شدند .بسياري از مردم هم داو طلبانه براي امداد رساني آمده بودند .شهردار ،تا هنگامي که آخرين گروه را بفرستد ،در ساختمان شهرداري ماند .
آقاي حسيني و اکبر ،همراه يکي از گروه ها به منطقة سيل زده رفتند .فشار آب بسيار زياد بود .باران بند آمده بود ،اما به نظر مي رسيد که حجم آب دائم در حال افزايش است .هر کس که براي کمک به محاصره شدگان در سيل مي آمد ،بايد از ميان تند آب گل آلودي عبور مي کرد که عمق آن در بعضي نقاط تا کمر مي رسيد .براي گذشتن از آب ،استفاده از طنابي که از دو سمت محکم بسته شده بود ،کمک خوبي بود .
گل ولاي کف معبر ها تا نزديک زانو مي رسيد . سقف چوبي و حصيري اغلب خانه ها فرو ريخته بود .تصوير امام بر تنها ديوار ايستادةيک اتاق ،ديده مي شد .گروه هاي امداد رسان ،مردمي را که براي کمک آمده بودند به سرعت سازمان مي دادند .در کنار خانه اي سيل گرفته ،پير زني به شيون نشسته بود و جماعتي براي بيرون کشيدن اثاثيه منزل او ،تلاش مي کردند .پير زن ،کم حوصله و نا لان بود .سيل وارد خانه و زير زمين آن شده و آب کف اتاق ها را فرا گرفته بود . برداشتن فرش ،به دليل نفوذ گل و لاي به درون آن ،از عهدة چند نفر هم ساخته نبود .يکي از داوطلب هاي امداد رسان ، با پشتکاري تحسين بر انگيز و جديتي تمام ،به کمک مردم سدي ازخاک جلوي ورودي خانه ايجاد کرد و در زماني کوتاه ،آب زير زمين را با پمپ تخليه کرد . پير زن که طاقتش را از دست داده بود ،داد و بيداد مي کرد و بين حرف هاي نا مفهومش ،گاه رد پاي نا سزايي بر جا مي ماند . پير زن وارد خانه اش شد . از پنجرة زير زمين داوطلبي را ديد که مشغول پاک کردن کف زير زمين است .پير زن ديد که سر تا پاي داوطلب ،غرق گل ولاي شده و عرق از سر و صورتش سرازير است .گويي پسرش را او ديد . اين بود که به داوطلب گفت :خير ببيني الهي !يکي مثل تو ،يکي هم مثل اين شهر دار که از صبح تا حالا نتونستم پيدايش کنم .
داوطلب عرق صورت خود را پاک کرد .صداي پير زن بلند تر شد :اگر مي دونستم اين شهر دار کجاست ،حسابش را کف دستش مي گذاشتم .حيف که دستم بهش نمي رسه و گرنه مي دانستم چه بلايي سرش بيارم .مي بيني چه بر سرم اومده مادر !
پير زن از خانه بيرون رفت .چند ساعت بعد ،منزلش کاملاً تميز بود .مسير سيلاب هم که ديگر حجم آن کم شده بود ،عوض شد .کار کمک رساني به طور کامل تمام شد .وقتي پير زن به خانه بر گشت همة امداد گر ها رفته بودند . همسايه ها به پير زن گفتند خود شهردار اروميه در پاکسازي منزلش حضور داشته .پير زن که بهت زده و مضطرب به انتهاي کوچه نگاه مي کرد ،اثري از آقا مهدي نديد .
چند روز بعد ،شهر دار يکي از افراد مورد اعتمادش را براي سرکشي و مساعدت ،به خانة پير زن فرستاد .
آقاي حسيني قبل از اينکه به خانة پير زن برود ،گفت :آقا مهدي !خود شما هم اگر تشرف بيا وريد بد نيست .
آقا مهدي گفت :ممکنه آمدن من باعث خجالت آن پير زن بشه .خدا هم از اين موضوع راضي نيست.
حدود دو ساعت بعد ،اتفاق تازه اي همه چيز را تحت تأثير خودش قرار داد .آقاي حسيني که با عجله در راهروي شهرداري مي دويد ،به ارباب رجوعي بر خورد و بي اعتنا گذشت .خواست وارد اتاق شهردار شود ،اما در قفل بود .
با خودش گفت :امروز يکشنبه است ؟
طبق معمول هميشه ،يکشنبه ها روز جلسه شهردار بود .آقاي حسيني ،چند ضربة محکم به در کوفت .همزمان ،صداي چند تک تير از فاصله اي دور ،شنيده شد .آقا مهدي در را باز کرد و گفت :خبري شده آقاي حسيني ؟صداي تير از کدام طرف بود ؟
آقاي حسيني در حالي که نفسش بند آمده بود ،گفت :به شهر حمله شده ،رزمنده هاي شهر ،براي مقابله رفته اند جلو .از روي تپه ها راحت به همه شان ديد داريم .
آقا مهدي بلافاصله اين موضوع را در جلسه اعلام کرد و گفت :با عرض معذرت ،جلسه به خاطر وضع اضطراري که براي شهر پيش آمده ،تعطيل مي شود . اين طبيعي است که شهردار در اين لحظات ،بيش از همه رعايت موقعيت را بکند .
بعد از تعطيلي جلسه ،آقاي حسيني سه نفر از ديگر افراد رزمنده را که در شهرداري کار مي کردند ،خبر کرد و به طرف اسلحه خانة کوچکي که نزديک اتاق کارآقا مهدي بود ،رفتند .در راه ،آقاي حسيني توضيح داد که :اين اسلحه خانه را آقا مهدي وقتي تازه آمده بود به شهرداري رو به راه کرد . آن روز به من گفت :آقاي حسيني !اين اتاق کوچيکه ولي به درد اسلحه خانه مي خوره .. نظر شما چيه ؟من گفتم فکر مي کنم مناسب باشه .آقا مهدي گفت :يکي از کليد هايش دست تو باشه و يکي دست من .در ضمن لطف کن آمار اسلحه ها را بگير .اگر خبري اين اطراف شد ،مرا در جريان بگذار تا از قافله عقب نمانيم .و من يک روز بعد ،آمار اسلحه و مهمات موجود را به آقا مهدي تحويل دادم
بسمه تعالي
اسلحه :
کلاش ،چهار قبضه. آرپي جي ،دو قبضه. خمپاره انداز شصت ،يک قبضه.
مهمات:
خشاب پر کلاش ،ده عدد+ دويست تير فشنگ موشک آر پي جي ،چهار عدد. گلولة خمپاره انداز شصت ،ده عدد.
محمد حسيني صفا
چند روز بعد ،آقا مهدي طي حکمي محرمانه ،مرا به عنوان مسئول اسلحه خانه منصوب کرد .
نيم ساعت پس از شنيدن صداي تير اندازي ،يک جيپ از شهرداري خارج شد و با سرعت به طرف حاشية شهر حرکت کرد .مسير حرکت ،خياباني باريک بود که از ميان باغ هاي اطراف شهر مي گذشت .رزمنده هاي شهر ،جلوي دشمن را در حوالي تپه هاي مشرف به شهر بسته بودند و درگيري کم کم شدت مي يافت .
جيپ نزديک تپه اي توقف کرد .آقا مهدي خمپاره انداز شصت را بر داشت و به سرعت خود را از تپه بالا کشيد . آقاي حسيني به کمک رزمنده هاي ديگر ،چند جعبه مهمات را بالا برد .آقا مهدي طرح خود را براي افراد توضيح داد و گفت :ورودي هاي دشمن به شهر را مسدود کنيد .چند خمپاره روي نقاط تجمع دشمن کار کند . وقتي دشمن گيج شد ،کم کم آرايش بگيريد و محاصره شان کنيد .
شليک خمپاره آغاز شد و همزمان ،رزمنده هاي شهر خود را براي محاصرة ضد انقلاب آماده کردند .آقا مهدي ،وظيفة هدايت رزمنده ها را به وسيلةرابط هايي که براي هر دسته معين کرده بود ،به خو بي انجام داد .خودش هم با خمپاره انداز بي وقفه بر سر دشمن گلوله مي ريخت .ضد انقلاب ،پراکنده و مستأصل براي نجات خود از مخمصه به آب و آتش مي زد .سر انجام نيز جز تعداد کمي نتوانستند از چنگ رزمنده ها بگريزند و بقيه به محاصره افتادند و تسليم شدند .
وقتي آقا مهدي به شهر بر گشت ،در مدخل شهر ازدحام عجيبي بود . مردم در حالي که اشک مي ريختند و به سرو سينه مي زدند ،پيکر چهار مدافع شهيد شهر را که همگي عضو بسيج و سپاه بودند ،بر موج دست هاي خويش به سوي گلزار مي بردند .
لینک کپی شد
نظر شما
