اوهاني زنوز ,رحمت الله

کد خبر: ۱۲۰۹۹۷
تاریخ انتشار: ۰۹ دی ۱۳۸۷ - ۱۶:۱۶ - 29December 2008

اولين فرزند يك خانواده مذهبي و كشاورز ، در روستاي زنوز مرند متولد شد و تحت تربيت پدرومادرش قرار گرفت . پس از طي مراحل كودكي ، در سن هفت سالگي در دبستان بابك(سابق) شهرستان مرند ، شروع به تحصيل كرد و تحصيلات خود را تا مقطع راهنمايي در مدرسة سعدي ادامه داد .
به علت فقر مالي خانواده ، قادر به ادامه تحصيل نشد و مدتي در مزرعه ، همراه پدرش كشاورزي كرد . چون تأمين معاش زندگي بر پدرش سخت مي گذشت ، رحمت الله به نيروي هوايي پيوست ، ولي به علت مذهبي نبودن فضاي حاكم بر نيروي هوايي حکومت پهلوي، از كارش منصرف شد و به زادگاهش برگشت .مدتي بعد به تبريز رفت و در يكي از كارخانه هاي شهر مشغول كار شد ؛ ولي آنجا را نيز به علت روزه خواري علني تعدادي ازهمكاران ، ترك كرد و به روستاي زنوز بازگشت .
از خصوصيـات اخلاقي وي ، اين بود كه اغلب اوقات فراغتش را با خانواده اش مي گذرانـد . بسيـار فعـال بود و به هيئتهـاي مذهبي عشق مي ورزيـد . در دستة زنجيرزنان شركت مي كرد و دسته به همت او به راه مي افتاد .
ديگر ويژگي هاي اخلاقي رحمت ، متانت و صبوري ، همراه با بي باكي بود . شخصيت رحمت الله با گذشت زمان ، دستخوش تحول شد و به تدريج مراحل عرفان راطي کرد . تواضع بيش از حد او همگان را متعجب مي كرد .
در اواخر سال 1356 ، به خدمت سربازي رفت و بعد از آموزش مقدماتي در پادگان ( عجب شير ) ، به بيرجند و از آنجا به تهران اعزام شد . زماني كه در تهران بود ، انقلاب اسلامي مردم ايران وارد مرحله ي حساس وسرنوشت سازي شده بود . رحمت الله به دستور امام خميني ، مبني بر ترك پادگانها پاسخ مثبت داد و با لباس شخصي ، به خيل مردم انقلابي تهران پيوست . چون در زمان خدمت راننده بود ، شروع به تبليغات با ماشين هاي بلندگودار و پخش نوارهاي مذهبـي و نوارهاي سخنراني امام كرد . پس از پيروزي انقلاب اسلامـي ، در سال 1359 ، به عضويت رسمي سپاه پاسداران اسلامي مرند درآمد و به حكم سپاه ، مسئوليت كتابخانة آن منطقه را به عهده گرفت . با آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران ، در شهريور ماه 1359 ، با كاروان متشكل از پاسداران وبسيجيان مرند ، عازم مناطق جنگي شد . پس از اتمام مأموريت ، مسئوليت هلال احمر مرند به وي واگذار شد . در سال 1360 ، با دومين اعزام كاروان سپاه تبريز به مناطق جنگي رفت و با مسئوليت فرمانده گروهان عملياتي ، در شكست محاصره آبادان حضور داشت . پس از بازگشت به زادگاهش ، در مقابل اصرار اطرافيـان مبنـي بر ماندن در شهر مي گفت : « از امام زمان خجالت مي كشم كه در اينجا بمانم . » به دنبال آن ، رحمت الله از هلال احمر مرند استعفا كرد و دوباره به جبهه رفت . در عمليات فتح المبين ، با سمت فرمانده گروهان در خدمت جنگ بود و پس از مرخصي كوتاهي ، دوباره به جبهه جنوب بازگشت . در عمليات بيت المقدس ، به عنوان مسئول محورخط در عمليـات شركت داشت .
زمانـي كه برادرش نعمت الله در اسـارت حزب دمكرات ,يکي از گروهکهاي خود فروخته وعامل دشمنان مردم ايران بود ؛ در عمليات رمضـان ، فرماندهـي يكي از گردانهاي عملياتي را بر عهده داشت . با نزديك شدن زمان عمليات مسلم بن عقيل ، تيپ عاشوراي آذربايجان تشكيل شد و اين زماني است كه برادرش از اسارت آزاد مي گردد . با شروع عمليات مسلم بن عقيل ، هر دو برادر به اتفاق هم در عمليات شركت مي كنند ، و نعمت الله به شهـادت مي رسد . با شهادت برادر ، رحمت الله مي گويد :
الحمدلله نعمت ، به آرزوي ديرينه اش كه همانا شهادت در راه خدا بود رسيد ، چون خودش گفته بود كه من نبايد در دست اشرار حزب دمكرات بميرم .
رحمت الله در عمليات والفجر مقدماتي ، مسئوليت تيپ عاشورا را به عهده داشت . در عمليات والفجر 4 ، فرماندهي محور عملياتي تيپ عاشورا با او بود و در عمليات خيبر ، محور عملياتي لشكر عاشورا را اداره مي كرد . در اين عمليات بود كه حميد باكري ، يكي از دوستان بسيار نزديكش به شهادت رسيد . رحمت الله در عرض چند سال حضور مستمر در جنگ ، تنها يك بار به مأموريت پشت خط آمد و آن هم قبل از عمليات خيبر بود كه مسئوليت آموزش نظامي و فرماندهي عمليات پادگان مرند را پذيرفت . اما پس از اطلاع از شروع عمليات ، پادگان را رها كرد و در منطقه عمليات خيبر حضور يافت . پس از بازگشت از عمليات خيبر بود كه تصميم به ازدواج گرفت .
به گفته مادرش :
رحمت الله در اين باره با كسي صحبت نمي كرد ، زيرا فرد توداري بود تا اين كه ما به ايشان گفتيم ازدواج كن ، و ايشان در پاسخ گفت : « به خواستگاري دختر خاله ام برويد . » مراسم عقد وي و خانم عطيه عمراني زنوز ، بسيار ساده و در شهرستان جلفا برگزار شد ، و آن دو بعد از ازدواج به زنوز برگشتند .
حاصل اين ازدواج ، دختري با نام وحيده است . در سال 1364 ، در طي عمليات والفجر 8 ، در فاو زخمي شد و به ناچار چند روزي را در مرخصي بود ، ولي تحمل نياورد و دوباره به منطقه عمليات بازگشت ، در حالي كه هنوز زخمهايش مداوا نشده بود . رحمت الله در نامه هاي خود كه براي اعضاي خانواده مي نوشت ، تأكيد مي كرد : « سعي كنيد فرامين امام را دريابيد و از رهبري ايشان الهام بگيريد . » او هميشه زندگينامه و وصيت نامه شهدا را مطالعه مي كرد و در طي مرخصي به ديدن خانواده شهدا مي رفت . بسيار فروتن و متواضع بود و در تمام صحنه همي جنگ وانقلاب حاضر بود ونقش به سزايي داشت .
در تمام مدتي كه در لشكر عاشـورا حضور داشت ، كسي حتي خانواده اش نمي دانستند كه چه مسئوليتـي دارد . وي به بسيجي ها علاقه فراواني داشت و در اين خصوص مي گفت : « دوستي من با بسيجي ها براي رضاي خداوند متعال است . »
بعد از عمليات والفجر 8 كه رحمت الله پس از مجروحيت به ناچار چند روزي را در مرخصي به سر برد ، علي رغم اصرار اطرافيـان براي شركت در عملياتهاي كربلاي 4 و 5 ، به منطقه بازگشت . در عمليات كربلاي 4 بود كه بر اثر اصابت تركش خمپاره شصت در منطقه شلمچه ، در تاريخ 5 دي 1365 ، به شهادت رسيد . پيکرمطهرش در روستاي زنوز مرند به خاك سپرده شده است .
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ"(زندگينامه فرماندهان شهيد آذربايجان شرقي)نوشته ي يعقوب توکلي,نشر شاهد,تهران-1384



وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
الذين امنو و ها جروا و جاهدوا في سبيل الله با اموالهم و انفسهم اعظم درجه عند الله و اولئک هم الفائزون.
کسانيکه ايمان آورده و هجرت و جهاد نمودند در راه خدا با مالها و جانهايشان درجة عظيمي در پيشگاه خداوند دارند و ايشان از رستگارانند. قرآن کريم
به نام او که همه چيزم از اوست،سلام بر تو اي روح خدا و سلام بر شما عزيزاني که درس شهادت را در دانشگاه کربلا آموختيد و بي پروا چون کبوترهاي آزادي از دشت هاي خون و آتش با فرياد الله اکبر به سوي معشوق پر کشيديد.
ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله به امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون.
کسانيکه در راه خدا کشته مي شوند، مرده مپنداريد. بلکه آنان زنده هستند و نزد خداوند خويش، روزي مي خورند. قرآن کريم
براي بنده افتخار بزرگي است که در راه خدا قدم برداشته ام و از مکتبي پاسداري مي کنم که به حقانيّت آن آگاه هستم.
امروز مي خواهم به نداي هل من ناصر حسين(ع)و به امام عزيزم لبيک بگويم و عازم عمليات مي گردم که دست امپرياليزم غرب و کمونيزم شرق که امروز از آستين صدام تکريتي بوسيله مزدورانش که در کربلاي ايران بيرون آمده قطع نمايم.
و حال اي امّت مسلمان ما را شهيدان کربلاي غرب و جنوب کشور صدا مي کنند که براي چه نشسته ايد. هان اي ملّت،ما در برابر اين شهيدان مسئوليتي به عهده داريم که بايد اين مسئوليت به نحو احسن و بطور جدي عمل شود وحتّي اگر بضرر جان و مال خودمان تمام شود بايد از آن خونهاي شهيدان خودمان دفاع نمائيم تا اينکه نگذاريم شرق و غرب براي انقلاب عزيزمان آسيبي رسانند.
هدف و منظور جهاد آزاد نمودن کربلاي معلّي حسين(ع) و به اهتزاز در آوردن پرچم اسلام و صادر نمودن انقلاب اسلامي براي ملل مسلمان جهان بالاخص ملت عراق مي باشد و روزي در جنوب و روزي در غر ب کشور در دفاع از ناموس مسلمانان پاره پاره مي گرديد و در غرب بريده شدن سرتان و شکنجه هاي ديگر ملحدان کردستان جان مي سپاريد يا اسير مي شويد،راستي به چه مي مانيد که هنگام ساختن قله هاي پيروزي سوار بر اسب شهادت اين چنين مظلومانه ميرويد.
خط سرخ شهادت را ادامه مي دهيد گويي که از فتح ستاره ها مي آييد اما افسوس که اينک در فقدان شان لاله هاي آتشين جهل پاره و زمين چاک چاک مي گردد .اکنون که به پيشگاه باري تعالي راه يافتيد همواره از او براي ما آرزوي شهادت طلب نماييد تا شايد ما نيز به خيل شهدا بپيونديم و سلام بر شما اي امّت جگر سوخته،اي امتّي که بدنهاي پر از خون شده فرزندانتان در سرزمين اسلام که تلافي خون ديگر شهداء را مي خواستند از صداميان بگيرند وبه خون خودشان آغشته شدند را با شکوه تشييع مي کنيد. هر چند تا مردهاي زمانه مانندشهيد مظلوم بهشتي و باهنر و رجايي و ديگر شهداي عزيزتان را در آتش زغال و پاسدارانتان و بسيجيان را زنده زنده در آتش سوزاندند ولي صبور باشيد که، خداي شما زنده و جاويد است و او از شما حمايت مي کند.
در روز قيامت فقط بر آن باشيد و فراموش نکنيد خداوند بر همة چيز توانا و قدرتمند است و حال تقوا و مقاومت را اخذ نماييد و هر چند تا بحال هم که متقي و استوار بوده ايد چند برابر نماييد.
بندة گناهکار شهادت مي دهم بر وحدانيت خداوند يکتا و حقانيت رسول اکرم(ع) وجانشين ايشان امير المومنين(ع) و بر يازده اولاد علي(ع) که با اعتقاد به کلام الله مجيد و علاقه و عشق به ولايت فقيه و براي رضاي خداوند متعال و شوق به شهادت و ادامة را حسين ابن علي(ع) قدم به جبهه مي گذارم از اوايل جنگ تا به حال با کفار بعث مي جنگم تا با خواست خدا و براي رضاي خدا به درجة رفيع شهادت که رسيدن به اين درجه بسيار بسيار دشوار است,نائل گردم اما اين مژده بر من حق است اگر خداوند از تقصيراتم بگذرد به لقاءالله خواهم رسيد،خودم مي دانم که من شهيد خواهم شد.
بنده حقيراين مسئله را مي دانم که به فيض شهادت نائل خواهم آمد و هيچ شک و ترديدي ندارم اما پدر و مادر عزيز و ارجمندم ابراهيم را که مي شناسيد همان ابراهيم بت شکن که براي رضاي خدا اقدام به قرباني کردن فرزند برومندش نمود و خود خنجر را بر گلوي او گذارد.
اما پدر تو خود به من آموختي امام حسين(ع) با يار و انصار خويش خودش را به اسلام تسليم نمود و به خواست دين خدا از همه چيز گذشت و به درجه شهادت رسيد و چگونه امامان ما با خون خودشان درخت تنومند اسلام را آبياري نموده اند و حال شما پدر ومادر عزيزم فرزند عزيز خودت نعمت الله را چون علي اکبر حسين(ع)فداي اسلام نمودي و من هم اميدوارم مرا نيز مثل جناب قاسم فداي اسلام و براي خداوند قرباني بدهي انشاءالله.پدر تو خودت ثمرة عمرت را به اسلام بخشيدي که شايد خداوند از گناهان و تقصيرات شما بگذرد.عزيزان صبر را از علي(ع) بياموزيد و از رهبر انقلابمان امام عزيز بياموزيدکه در غم فرزندشان در مرگ اميدش که چگونه صبر نمود و از امام حسين(ع)بيا موزيد و سعي کنيد پيامهاي قرآن را براي همة ملّتهاي مستضعف جهان و بر مسلمانان واقعي برسانيد.
پدر شکر خداوند را فراموش نکن و بر اين نعمتهاي خدا شکرگزار باش تا اينکه صبر شما مشتي بر دهان ياوه گويان باشد.
(الهم اني اسئلک راحتا عند الموت و المغفره بعد الموت و العفو عند الحساب)
خدايا براي امام عزيز که مردي از تبار رسول اکرم(ص)است و مثل آنها زندگي نموده و همانند آنها توده هاي ميليوني ايران را به امّت اسلام همدل ساخته و بعد از هزار و چهار صد سال حکومت اسلامي را بنا نهاد و عمر و زندگاني خويش را براي به ثمر رسانيدن اين انقلاب صرف نموده،عمري پر برکت و با عزت عطا بفرما انشاءالله تا همه شاهد آن باشند که روزي پرچم را به دست پر برکت امام زمان(عج)ياور شيعيان بسپارد انشاءالله.
اما پيام کوتاهي به امام بزرگوار،که اي امام، مافرزندان تو تا آخرين قطره خون خودمان از اسلام عزيز دفاع خواهيم نمود و نمي گذاريم اين خونهاي گرانقدر شهداء به دست ابر جنايتکاران ضايع شود. اجازه نخواهيم داد انقلاب اسلامي کوچکترين آسيبي را ببيند و اين عهد و پيمان را از اوائل جنگ با خدا بسته ايم و اگر هم لياقت کشته شدن در راه خدا را داشته و کشته شدم به آرزوي ديرينه خود رسيده ام ,چون خودم مشتاق شهادت در راه خدا هستم .
شما اي مادر مهربانم از بابت من مي دانم سختي ها و مشقتهاي زيادي را متحمل شدي اما تعجب نکن همة اينها به خاطر اسلام بوده است.
اين مسئله را مي دانم که هميشه نسبت به مسائل شرعي حسّاس بودي و هر موقع برايم مسئل شرعي را گوشزد مي نمودي اين را بدان که نماز و دعاهايت و قرآن خواندنت در مواقع صبح و عصر و قبل از ظهر و بعد از ظهر در ما علاقة بسياري بوجود آورد .
اگر بنده نيز به مقام شهادت نائل آمدم مثل موقع شهادت آن يکي برادرم صبور و مقاوم باش و اصلاً ناراحت نباشيد، زيرا هدف اصليم رسيدن به لقاءالله بوده است چون بسياري از مادران وپدران مثل شما هستند و پاره هاي تنشان را فداي اسلام نموده اند .
مادرم از تو مي خواهم شيرت را بر من حلال کني و از گناهانم صرف نظر کني و مرا حلال نمايي.
شما اي برادرانم مي خواهم تا آخرين قطرة خونتان از اسلام عزيز دفاع کنيد و پشتيبان ولايت فقيه باشيد و نگذاريد امام تنها بماند و به فرامين امام گوش فرا دهيد و هميشه خواري باشيد بر چشم دشمنان اسلام،اين را مي دانم که هميشه اينطور بوديد و الان هم هستيد اين را مي دانم که اسلحة مرا به زمين نخواهيد گذاشت .
وصيّتي که به برادرانم دارم و هميشه اين مسئله را نيز مي گفتم و حال هم مي گويم هميشه تقوا را پيشة خود سازيد و براي جامعة اسلامي مفيد و ارزشمند باشيد.
وصيّتي که به خواهرم دارم و او را مي شناسم که همچون شير زن زينب کبري در جامعه حرکت مي کند اينست که بدان که بعد از شهادت من رسالت تمام شهداء را به عهده داري.
از تو مي خواهم فرزندان خودت و فرزند مرا مثل بچّه هاي خودتان بزرگ کني و در خط اسلام به آن تربيت بدهي تا اينکه در آينده در جامعه مثمر ثمر و مفيد باشند.
از تمامي آنهايي که مرا مي شناسند اعم از دوستان و آشنايان اگر ذرّه اي از من بدي ديده اند از آنان نيز حلّاليت مي طلبم و خداحافظي مي نمايم و آخرين سخنان من اين است که نماز جمعه ها و صفوف دعاهاي کميل و توسل را گسترده نماييد و به افراد تماشاگر و بي طرف بگوييد ديگر تا کي در خواب و خيال خواهيد بود. والسلام. رحمت الله اوهاني زنوز



خاطرات
همسرشهيد:
در فعاليت هاي مذهبي بسيار كوشا بود . نماز اول وقت و دعاهاي مربوط به آن و خواندن قرآن را هيچ وقت ترك نكرد . در مسجد روستا ، هسته مقاومت تشكيل داد و درباره مسائل مهم ، تصميم گيري مي كرد . رحمت الله به صلة رحم بسيار اهميت مي داد و اعتقاد داشت كه : « اگر ديگران به تو بدي كردند ، شما در برابر آن خوبي كنيد .

پدرشهيد :
از ابتدا به تحصيل علاقه داشت و تكاليفش را با علاقه انجام مي داد . اوقات فراغتش را با كتابهايش مي گذراند و يا به كمك من مي آمد .


برگرفته از خاطرات شفاهي همرزمان شهيد
بعد از عمليات بدر، دوستان صميمى‏ات مى‏دانستند كه رحمت‏اللَّه ماندنى نيست... ساعت نه و نيم صبح بود كه با موتور از پُل نفررو گذشتى، تو بودى و برادر غفار رستمى. آقا مهدى در نزديكى اتوبان (بصره – العماره) داخل گودالى نشسته بود. به آقا مهدى نزديك شدى و سلام كردى. عراق پاتك زده بود و غرب دجله در ميان آتش و خون مى‏سوخت. بمباران بى‏امان هواپيماها، آتش هلى‏كوپترها و توپخانه و تيرهاى مستقيم منطقه را به جهنمى از آتش تبديل كرده بود.
آقا مهدى در كنار گودال، آتشبار خمپاره‏اى بر پا كرده بود و با كمك يك بسيجى ديگر، چوب لاى چرخ تيپ‏هاى زرهى دشمن مى‏گذاشت. خودش ديده‏بانى مى‏كرد و بسيجى با يك تكبير، گلوله را به گلوى خمپاره شصت مى‏انداخت... آقا مهدى كمى كه فارغ شد به كنار بى‏سيم آمد و در حالى كه با واحدهاى مختلف تماس مى‏گرفت، شما را به مأموريت خودتان توجيه مى‏كرد.
برگرديد عقب و نيروها را به اين طرف دجله بياوريد.
اين را آقا مهدى گفت. و تو در انديشه آن بودى كه آقا مهدى را كمى عقب‏تر بياورى. خدا نكرده اگر بلايى سرِ آقا مهدى بيايد، لشكر يتيم مى‏شود.
آقا مهدى! حالا كه ما مى‏رويم، شما هم همراه ما بياييد، هم آنجا استراحت مى‏كنيد و هم اينكه خودتان باشيد، كار انتقال نيرو زودتر انجام مى‏شود، بعد با هم برمى‏گرديم.
اين را تو گفتى و متعاقب آن آقا مهدى از جا برخاست. تيرت به هدف خورده بود. اگر مى‏توانستى آقا مهدى را از معركه نبرد دور نگه دارى، كار بزرگى انجام داده بودى. آقا مهدى موتور را روشن كرد. ديگر كار تمام بود. آقا مهدى داشت برمى‏گشت و تو از خوشحالى مى‏خواستى بال در بياورى... اما ناگهان آقا مهدى موتور را خاموش كرد و پياده شد.
داريد سرم كلاه مى‏گذاريد؟ من فردا به على تجلايى و اصغر قصاب و حميد چه جواب بدهم؟..
هر چه اصرار كرديد و سوگند خورديد، كارگر نشد.
آقا مهدى! تو را به امام حسين، به شهدا، به جان امام بيا برو عقب.
و آقا مهدى دو سه قدم به عقب مى‏رفت و دوباره برمى‏گشت داخل گودال.
آقا مهدى ماند و روزها و لحظه‏هاى عمليات سپرى شد... وقتى رسيد كه آقا مهدى در آن سوى دجله آخرين دقايق خود را مى‏جنگد. همه و همه شهيد شده‏اند. باز تو مى‏خواهى آقا مهدى به عقب برگردد. نه تنها تو، كه همه فرماندهان و قرارگاه هم مى‏خواهد آقا مهدى برگردد.
-بيا آرپى‏جى را بگير، برويم دشمن را نابود كنيم!
صداى محكم و عارفانه آقا مهدى از عزم راسخش براى ماندن خبر مى‏دهد. اما تو آرپى‏جى را از دستش مى‏گيرى و التماس مى‏كنى كه: تو را به جان امام، شما به عقب برگرديد. مى‏گويد: اگر (حال) دارى، بيا با دشمنان اسلام بجنگيم.
آقا مهدى دوربين را به دستت مى‏دهد و اشاره مى‏كند كه نگاه كن. نگاه مى‏كنى، همه جا پر از دشمن است. براى 20 نفر بيش از سه چهار گردان در آن اطراف آرايش گرفته‏اند و پيش مى‏آيند. برمى‏گردى تا دوربين را به آقا مهدى بسپارى. لحظه‏هاى شگفتى است. آقا مهدى مدهوش افتاده است و زير لب زمزمه مى‏كند، به آقا مهدى نزديكتر مى‏شوى: دارد با (مولاى) خود صحبت مى‏كند. على‏اكبر كاملى را صدا مى‏كنى و هر دو زمزمه‏هاى عارفانه آقا مهدى را مى‏شنويد و همصداى هم گريه مى‏كنيد...
آقا مهدى برمى‏خيزد و تو ديگر يقين دارى كه آقا مهدى لحظه‏هاى شهادت را سپرى مى‏كند. مى‏دانى كه آقا مهدى از اين معركه برنخواهد گشت.
- آقا مهدى! تو را به جان شهدا، اگر شهيد شدى دست ما را هم بگير. حلالمان كن، شفاعت كن ما را آقا مهدى!
وآقا مهدى سرمستانه پاسخ مى‏دهد: برادر اوهانى! شما تو سياست دخالت نكنيد. شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دستِ خداست.
بعد از آقا مهدى تو مانده بودى و آن سخن آخر كه با تو گفت: شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دست خداست و نيك مى‏دانستى كه آقا مهدى هرگز از معركه برنگشت تا...
و تو خود پيوسته به سوى معركه‏ها روانه بودى. از همان روزهاى نخستين سال 60 كه فرزند و عيال و خانمان را رها كردى، از معركه‏ها گذشته بودى... از همان سال‏ها كه عنفوان شبابت بود، اشتياق جهاد در سينه‏ات زبانه مى‏كشيد. بدينسان بود كه در هيجده سالگى كسوت رزم پوشيدى و به (نيروى هوايى) پيوستى. اما در آن روزگار، ارتش، ارتشِ ديگرى بود. دريافتى كه نمى‏توان در زير فرمان طاغوتيان براى اسلام مبارزه كرد. بدينجهت به زادگاه خود ( زنوز) بازگشتى و اين بازگشت، بازگشت به خويشتن بود و آغاز سفرى ديگر. به خدمت سربازى اعزامت كردند و تو فنون را آموختى و آنگاه كه امام ندا در داد، لبيكش گفتى، به موج خروشان مردم پيوستى... و درخشانترين فصل زندگى تو، با جنگ آغاز شد، آنگاه كه در نخستين روزهاى سال 60 ( پس از دو سه سال تلاش بى‏امان در سنگر مسجد ) فرزند و عيال و خانمان را رها كردى...
اى بزرگوار! تنها نه تو كه همه شهيدان ما طريق شهادت را از مسجد آغاز كردند، از مسجد به ميدان رسيدند، و اين همان عرفان سرخى است كه امام (ره) علم آن را بر دوش مى‏كشيد.

شور ديگرى داشتى كه مسؤوليت هلال احمر زنوز، مسؤوليت خانواده و مسؤوليت‏ها و تعلقات را از دوش افكندى و از آذربايجان تا آبادان سفر گزيدى و در عمليات شكست حصر آبادان، در فرماندهى گروهانى، سنگر به سنگر دشمن را عقب راندى. زيرا امام فرموده بود: (حصر آبادان بايد شكسته شود.) از آن پس، ديگر به شهر خود باز نگشتى. عمليات شكوهمند (فتح‏المبين) را از سر گذراندى و در عمليات (بيت‏المقدس) با عنوان (مسؤول خط) دفترى از حماسه و ايثار رقم زدى. در (مسلم بن عقيل) بر شانه كوه‏هاى سر به آسمان كشيده سومار علم فتح را به اهتزاز درآوردى... كوه به آسمان نزديكتر است و شايد براى دلدادگان ملكوت، از كوهها به آسمان پيوستن آسان‏تر است. (نعمت‏اللَّه) در كوه‏هاى سومار آسمانى شد و رفتن او براى تو حسرتى عظيم در پى داشت، حسرتى كه هر دم بر آتش اشتياقت دامن مى‏زد...
ديگر همه مى‏دانستند كه رحمت‏اللَّه در هواى پيوستن به كاروان لاله‏هاست: اى شهيدانِ خدايى! اكنون كه به پيشگاه حضرت دوست راه يافته‏ايد، براى ما نيز آرزوى شهادت نماييد تا شايد ما نيز به كاروان شما بپيونديم.
در هواى پيوستن به كاروان شهيدان بود كه در (والفجر مقدماتى) در واحد طرح و عمليات لشكر رشادت‏ها به خرج دادى و بعدها در مسؤوليت فرماندهى اين واحد تلاش‏ها كردى. در »والفجر چهار« فرماندهى محورى را بر عهده گرفتى و در (خيبر)، بعد از آن همه آشوب و طوفان حسرت نصيب ماندى؛ حميدو مرتضى رفتند...
حميد آنقدر در نزد خدا عزيز بود كه حتى جنازه‏اش نيز پيدا نشد.
اين چنين گفتى. زيرا عاشقان پيوسته نام در گمنامى مى‏جويند و اما (بدر) كربلاى لشكر عاشورا بود... در آن سوى دجله آقا مهدى آخرين دقايق خود را مى‏جنگد، آقا مهدى و جمعى اندك از يارانش. التماس مى‏كنى كه آقا مهدى را به عقب برگردانى. اما آقا مهدى برنمى‏گردد. آقا مهدى در حال (رسيدن) است... دوربين را به دستت مى‏دهد تا نگاه كنى و تو مى‏بينى كه براى 20 نفر، سه چهار گردان دشمن پيش مى‏آيند. حال شگفتى دارد آقا مهدى. يقين مى‏كنى كه آقا مهدى با شهادت دست در آغوش مى‏كند.
-آقا مهدى! تو را به جان شهدا... اگر شهيد شدى دست ما را هم بگير!
و آقا مهدى سرمستانه پاسخ مى‏دهد: (برادر اوهانى! شما تو سياست دخالت نكنيد، شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دستِ خداست).
آقا مهدى به دجله مى‏پيوندد، به دريا. و تو همچنان در عطش مى‏سوزى و با پيكرى زخمدار در ميدان‏هاى (فجر هشتم) ستيز را پى مى‏گيرى.
به مرخصى رفتى و سه روز بعد برگشتى. اين آخرين ديدار تو با خانواده‏ات بود.
خانواده‏ات اصرار كرده بود كه مدتى در پيش آنها بمانى. و تو گفته بودى: براى من، ماندن در شهر خيلى دردناك است. از اول جنگ با خدا پيمان بسته‏ام كه به خاطر رضاى او ادامه دهنده راه شهيدان باشم. اگر غفلت كنم، فردا نمى‏توانم جواب شهيدان را بدهم.
آقا مهدى گفت: برگرديد عقب و نيروها را به اين طرف دجله بياوريد. و تو كه در انديشه باز گرداندن آقا مهدى از خط بودى، گفتى: »آقا مهدى! حالا كه ما مى‏رويم، شما هم همراه ما بياييد، هم آنجا استراحتى مى‏كنيد و هم اينكه خودتان باشيد، كار انتقال نيرو زودتر انجام مى‏شود.« آقا مهدى از جا برخاست و موتور را روشن كرد. تيرت به هدف خورده بود. اگر آقا مهدى به عقب مى‏آمد، كار خودت را كرده بودى. اما ناگهان آقا مهدى موتور را خاموش كرد و پياده شد.
- داريد سرم كلاه مى‏گذاريد؟ من فردا به على تجلايى و اصغر قصاب و حميد چه جواب خواهم داد؟..
اين را آقا مهدى گفت و تو پيش از (كربلاى چهار) به خانواده‏ات كه با اصرار مى‏خواستند مدتى پيش آنها بمانى، اينچنين گفتى: (اگر غفلت كنم، فردا نمى‏توانم جواب شهيدان را بدهم.)
قرار بود دو گردانِ لشكر را به (موقعيت شهيد اجاقلو) در اهواز منتقل كنيم تا از آنجا راهى خط شوند. مشغول آماده سازى گردان‏ها بودم كه آمدى پيش من.
بايد برويم اهواز، فرمانده لشكر شما را مى‏خواهد.
با هم به اهواز رفتيم و آخرين هماهنگى‏ها با حضور فرماندهان گردان‏ها جهت انتقال نيروها و توجيه منطقه عملياتى صورت گرفت. مى‏خواستيم پيش نيروها برگرديم كه صدايت را شنيدم.
- آقا! من چشم انتظار دارم!.. صبر كن از مخابرات با منزل تماس بگيرم.
و با تبسّم هميشگى گفتى: (بيا...) و من هم مكالمه تو با خانواده‏ات را شنيدم. با همسرت صحبت كردى و با يكى از بچه‏هايت. چگونه صحبت مى‏كردى؟ واژه واژه سخنانت لبريز از مهربانى بود و من از بيان آن لحظه‏هاى سرشار از عاطفه ناتوانم.
من از پيش شما مى‏روم، تربيت بچه‏ها را به تو مى‏سپارم. مرا حلال كنيد...
اينها را تو گفتى. حليت خواستى و از صميم دل گريستى.
چه شد كه گريه كردى؟
اين سؤال را من پرسيدم و گفتى: وقتى با فرزند كوچكم صحبت كردم، از ذهنم خطور كرد كه اين آخرين صحبت من با اوست و ديگر او را نخواهم ديد.
مى‏دانستم كه قلب بزرگ تو سرشار از مهربانى است و اين گريه، سرشك عاطفه است. و دانستم كه تو نيز خود را در (مرزِ رسيدن) مى‏بينى. آه! چرا از تو حلاليت نطلبيدم.
آه! كه از تو نخواستم دست مرا هم بگيرى. آه كه قول شفاعت نگرفتم. شايد هم اگر قول شفاعت مى‏خواستم، همان را مى‏گفتى كه آقا مهدى برايت گفته بود: برادر! شما تو سياست دخالت نكنيد. شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دستِ خداست.
براى انجام مأموريت‏هاى خود به منطقه برگشتيم و من به دنبال كارهاى خود رفتم. بايد پيش از عمليات گردان‏ها رو به راه‏تر مى‏شدند... گُردان‏ها به خط مقدم گُسيل شدند بعد از مدتى از طريق بى‏سيم فرماندهان گردان‏ها را به قرارگاه خواستند. گويى دشمن بو برده بود كه عملياتى انجام مى‏شود و با توپ و خمپاره منطقه را به شدت زير آتش گرفته بود. قدم به قدم گلوله‏هاى توپ و خمپاره منفجر مى‏شد... به قرارگاه كه رسيدم، برادران حال غريبى داشتند، اندوهى معطر در فضا موج مى‏زد. نفس كه مى‏كشيدى عطر دل‏انگيز شهادت روحت را تازه مى‏كرد. از يكى از برادران پرسيدم: (چه شده است؟) و او در حالى اشك از ديدگانش مى‏جوشيد، جواب داد: (برادر اوهانى به لقاءاللَّه پيوست).

 

 

برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
نگران آنان نباشيد و امكان هم دارد عملياتي به نام عمليات پاكسازي در آن منطقه شروع شود كه درآن موقع ايشان را آزاد خواهند نمود .
بعد از آن دوباره به جبهه رفت. اين بار عمليات بيت المقدس نزديكتر مي شد و رحمت ا... اوهاني با مسئوليت سنگيني وارد عمليات مي شد .با آغاز عمليات ظفرمند بيت المقدس ,او با سمت فرمانده محور بر دشمن زبون مي تازد .
در اين عمليات كه باعث آزاد سازي خرمشهر گرديد, شركت فعالانه داشت .دراين عمليات شهيد از پاي چپ تركش مي خورد و بعد از اتمام عمليات براي مرخصي آمدند . برادر ش نعمت ا... اوهاني از اسارت حزب منحله دموكرات آزاد شده بود.
چندين ماه بود كه برادرم نعمت ا... در اسارت بودند و برادر بزرگم رحمت ا... در جنگ با دشمن,اودوباره به جبهه اهواز بازميگردد و درعمليات رمضان با مسئوليت ديگري شرکت مي نمايند. اين بار فرماندهي گردان رابه عهده مي گيرد و به جنگ با متجاوزان برمي خيزد . بعد از پايان همين عمليات كم كم عمليات مسلم بن عقيل نزديك مي شود .
دراين موقع بود كه آذربايجاني ها تيپ عاشورا را تشكيل دادند.
شهيد نعمت ا... اوهاني از خدمت مقدس سربازي مرخص شده بود . از برادرش پيروي مي كند و وارد سپاه مي شود وبعد از مدتي فعاليت عضو رسمي سپاه پاسداران مي شود . نعمت دوباره بعد از اسارت در كردستان اين بار نيز از طريق سپاه عازم كردستان مي شود تا اينكه افراد مشكوك را شناسائي و به سزاي اعمالشان برساند.
او درآنجا مسئول پايگاه بسيج آن منطقه مي شود و عمليات پاكسازي آغاز مي شودکه با موفقيت كامل دراين عمليات و با مسئوليت فرمانده گروهان شركت مي نمايد .
بعد از مرخصي كوتاه مدت , نعمت ا... با در نظر گرفتن وضع جنگ دوباره به جبهه مي رود. اين بار شمال غرب ,جبهه سومار را انتخاب مي كند. دراين جبهه دو شهيد همديگر را پيدا مي كنند و باهم درد دل مي كنند .
براي عمليات مسلم بن عقيل آماده مي شوند , پس از سازماندهي هر دو برادر,شهيدان رحمت ا... و نعمت ا... با گرفتن مسئوليت فرماندهي گردان و مسئول محور وارد عمليات مي شوند.
نعمت ا... در زمان اسارت خواب مي بيند ,براي آزادي اش سيدي نوراني زحمت مي كشد .به برادرش مي گويد:او امشب هم به خوابم آمد و مرا به سوي خويش خواند و به من گفت: فردا شب تورا به خدا نزديك خواهم نمود . دو برادر يكديگر را در آغوش مي گيرند وبا هم خداحافظي مي کنند .مدتي بعد از شروع عمليات ظفرمند مسلم بن عقيل خبر شهادت نعمت ا... را به برادر بزرگ مي رسانند كه او مي گويد: الحمدا... نعمت به آرزوي ديرينه اش كه همانا شهادت درراه خدا بود, رسيد. چون خودش گفته بود من نبايد در دست اشرار حزب کثيف دموكرات بميرم .
بعد از شهادت نعمت ا... برادر شهيد رحمت ا... هيچ و قت آرام نمي گرفت مي گفت واي برمن كه اينها فوج فوج به فيض شهادت مي رسند ولي من ناتوانم.

اين دفعه كه به مرخصي آمد عجيب حال و هوايي پيدا كرده بود. در چهلم نعمت براي مرخصي آمد. مجلس اربعين که تمام شد دوباره به اهواز بازگشت .بعد از آن عمليات والفجر مقدماتي شروع شد و در اين عمليات نيز رحمت ا... اوهاني با مسئوليتي از طريق تيپ عاشورا شركت نمود . بعد از عمليات وافجرمقدماتي, والفجر يك و والفجر دو شروع مي شود و او دراين عمليات نيز با مسئوليتي خطير شركت مي کند .

عمليات بزرگ والفجر4 شروع مي شود و رحمت ا... دراين عمليات با فرماندهي محور عملياتي به جنگ با دشمنان بعثي مي پردازد. بعد از پيروزيهاي چشمگير دراين عمليات, يكي از دوستان خود را نيز از دست مي دهد .آن دو از عمليات فتح المبين با هم بودند. بعد از عمليات والفجر4 عمليات خيبر شروع مي شود و اين بار نيز رحمت ا... مسئوليت محورعملياتي لشكر عاشورا را به عهده مي گيرد .او بعد از گذشتن از موانع متعدد جزاير مجنون , اين بار نيز برادر صميمي ديگري را از دست مي دهد, شهيدي كه هم دوست او بود وهم استادش. بعد از شهادت سردار رشيد اسلام حميد باكري؛او ديگر هيچوقت جبهه را ترک نمي كند. مي گفت: جنگ بايد ادامه داشته باشد تا انتقام برادران و همرزمانمان را از دشمنان بعثي بگيريم ,شهدايي که از دست داديم ,انسانهاي معمولي نبودند. حميد آنقدر در نزد خدا عزيز بود كه حتي جنازه اش نيز درجزيره مجنون مفقودشد.
مادر پارچه اي خريده بود تابراي رحمت ا... پيراهني بدوزد. رنگ آن خيلي خوشايند بود. به محض اينكه مادر دوخت برداشت به تن كرد و روانه جبهه شد .بعد از عمليات بدر مادرم سراغ پيراهن را گرفت .او گفت: دادم به حميد او هم پوشيد وبعد از آن به شهادت رسيد.
بعد از عمليات بدر با مهدي باکري راهي زيارت امام رضا(ع)شدند.

وصيت كرده بود كه بعد از شهادتم مظلوميتم را به عموم اعلام كنيد ما نيز به وصيتش عمل نموديم بچه هايي كه ايشان را مي شناسند مي دانند حتي شجاعت رحمت بر بعثيان كافر نيز معلوم بود . طوري نماز مي خواند گويي دراين دنيا نيست .اگر كسي در نماز شهيد رحمت ا... دقت مي كرد هيجان زده مي شد. چون قبل از اذان صبح كه از خواب بيدار مي شد فكرش در قرآن خواندن و نماز خواندن بود. گاهي اوقات ديده مي شد كه شهيد در سجده نماز زار زارگريه مي كند وناله سرمي دهد. هر روز بعد از نمازهاي يوميه تلاوت قرآن مي نمود. در طول سالهاي جنگ شهيد تنها يك بار براي مأموريت پشت جبهه آمد .مأموريتش آموزش نظامي و فرماندهي بود. هروقت از منطقه جنگي نامه مي نوشت, تأكيد مي نمود سعي كنيد فرامين حضرت امام را دريابيد و از رهبري ايشان الهام بگيريد.
بعد از آن كه از عمليات خيبر بر مي گردد ازدواج مي کند, مي گفت: اين يک امر الهي است. اگر امر خداوند نبود, ازدواج نمي كردم .در مواقع مرخصي نيز بيشتر براي سخنراني دراطراف بخش هاي مرند و جذب نيرو به روستاها مي رفت.
هميشه زندگي نامه هاي شهدا و وصيت نامه هاي شهدا را مطالعه مي نمود و درمرخصي براي ديدن خانواده هاي شهدا دسته گل مي گرفت وبه منزل آنها مي رفت .

با همه ي اين فعاليتها ومسئوليتها, مدتي که در لشكر حضور داشت, كسي حتي خانوادة خودش هم خبر نداشت كه چه مسئوليتي دارد. بارها از اوبراي قبول مسئوليتي در ادارات دعوت مي كردند ولي ايشان جنگ را از اهم واجبات مي دانست و قبول نمي كرد. چون آگاهانه به مسائل فكر مي كرد و هميشه درپي اين بود كه هيچ كس از شهيد ناراحت نباشد . به برادران بسيجي بيشتر علاقه داشت و هميشه ياور آنها بود . آنها را از همه بزرگتر مي دانست و مي گفت دوستي من با بسيجي ها براي رضاي خداوند متعال مي باشد.
در پشت جبهه هميشه خاري بود برچشم دشمنان اسلام و هميشه به افشاگري آنها مي پرداخت. در پشت جبهه به همين عنوان فعاليت داشت .زندگي مادي براي شهيد خيلي بي ارزش بود .حتي بعد از ازدواج نيز به اين دنيا فكر نمي كرد .جبهه را از همه مهمتر مي دانست .بعد از شهادت آقا مهدي بيش از پيش به فعاليت ادامه مي داد؛ با اينكه در سوگ او ناراحت بود. در منزل هميشه با سوز دل نماز شب مي خواند. وقتي به مرخصي مي آمد مانند اين بود كه او را به زندان انداخته اند.
درسال 1364 عمليات ظفرمند والفجرهشت شروع شد .با موفقيت كامل ,شناسايي و مقدمه ي عمليات انجام شد. كارها سخت لشكر عاشورا با او بود واين در حالي بود که تنش زخم داشت.

بعد ازاين عمليات راديو عراق گفته بود: رحمت ا... اوهاني يكي از برجسته ترين فرمانده هان لشكر 31 عاشورا را اسير نموديم . هميشه دشمن در فكر شهيد بود كه يك روز او را هدف قرار دهد .
بعد از عمليات والفجر هشت به مرخصي آمد ,در اين عمليات به شدت مجروح شده بود. چند روزي درمرخصي به سر برد اما تحمل نياورد و به منطقه عمليات برگشت , درحالي كه هنوز زحمهايش مداوا نشده بود.
او به همراه ساير همرزمانش در يگانهاي ديگر, مقدمات عمليات كربلاي 4 و كربلاي 5 را فراهم نمودند .قبل از عمليات , سه روز به مرخصي آمد , اين بار حال و هوايي ديگر داشت ,گويي ازچهره اش نورتجلي مي كرد. در اين مرخصي كوتاه مدت تمام اهل خانواده ,پدرم و مادرم, همه گفتند مرخصي بيشتري بگير تا خستگي ات رفع شود يا مدتي در شهرستان خدمت كن.
خنديد گفت: براي من مأموريت به شهرستان خيلي سخت است ,خواست من فقط دفاع از حريم اسلام است. اين خواسته فقط و فقط درجبهه هست .از اول جنگ من با خداوند متعال پيمان بسته ام ,به خاطر رضاي او ادامه دهنده راه شهيدان باشم .
يك لشكر منتظر من است, اگر من غفلت كنم جواب شهيدان را نمي توانم بدهم.

مهديقلي رضايي:
حضور برادر اوهاني در زمان جنگ در جبهه به طور دائمي بود و هيچ وقت خسته نمي شد , حتي به ياد دارم كه بعد از عمليات والفجر8 و ادامه آن اكثر برادران فرمانده لشكر مرخصي رفته بودند اما ايشان مانده بود و با جديت كارهاي حيطه مسئوليتي خود را انجام مي داد . بعد از آن نيز به دو يا سه روز مرخصي رفتند.بعد مسئوليت محور شط علي را پذيرفت و بازهم درآنجا بود و اين حضور ادامه يافت تا زمان عمليات كربلاي چهار كه فكر مي كنم دراين مدت يكسال خرده اي بيشتر از ده روز به مرخصي نرفته بودند.
ضمن اينكه مسئوليتهايي داشتند؛ قاطعيت، جديت، پيگيري مداوم، سركشي به نيروها، رسيدگي به امكانات ازخصلتهاي بارز ايشان بود. از سادگي خاصي برخوردار بود . همه نيروها حتي كساني كه ايشان را نمي شناختند دراولين بار مجذوب ايشان مي شدند. احساس مي كردند بهترين دوست شان برادر اوهاني است. اين قضيه در مورد خودم نيز صادق است كه برخورد زيادي تا والفجر8 با ايشان نداشتم .روزي درخوابگاه واحد اطلاعات با برادر مهدي داوودي استراحت مي كرديم , ايشان را ديدم که وارد اتاق شد. اول با برادر داوودي شوخي ميكرد و بعد با من.
كسي را دراين مدت نديدم كه از اخلاق يا برخورد ايشان شكايت نمايد , مثل ياران پيامبر(ص)بود.
هيچ وقت ريا كار نبود به طوري كه عبادات خود را مخفيانه انجام مي داد. كسي نديده بود كه ايشان مثلاً نماز شب بخواند, اما مي خواند. هيچ وقت در انجام فرائض سستي نمي كرد به طوري كه نماز اول وقت از خصلت هاي ايشان بود و ....
قبل از عمليات كربلاي چهار بود و ما با گردان خط شكن حبيب بن مظاهر عازم عمليات بوديم كه او لباسهاي غواصي را پوشيده بود و غروب آفتاب حالت خاصي به منطقه داده بود. برادر اوهاني مرا بغل كرد و با صداي بلند گريه مي كرد و مي گفت مرا حلال كن. اما بايد اين ما بوديم كه ازايشان حلاليت مي طلبيديم .در عمليات مجروح شد بعد از دوسه روز شنيدم كه ايشان نيز به فيض عظماي شهادت نائل آمدند.

حميد گودرزي:
دي ماه 1364 بود در گردان دريايي نشسته بودم . علي اوهاني برادر كوچك شهيد رحمت ا... اوهاني به اطاق من وارد شد و شروع به گريه كرد. گفتم :علي چه خبر؟ چرا گريه مي كني ؟
گفت: آمده ام از دست رحمت ا... به تو شكايت كنم. گفتم: چرا؟ رحمت ا... چه كرده است؟ گفت: من به جبهه آمده ام, ايشان مي گوي

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین