وفايي اقدم ,رضاقلي
سال 1335 ه ش در خانواده اي مذهبي و متوسط در شهرستان مراغه به دنيا آمد . به هنگام تولد ، پدر رضاقلي در تبريز كارمند بهداري بود . خانواده وفايي اقدم در يك منزل استيجاري در تبريز به سر مي بردند . مادرش خانم بتول زورمند واحد در خصوص دوران بارداري دومين فرزندش رضاقلي نقل مي كند :
در زماني كه رضا را شش ماهه حامله بودم به علت شدت بيماري در بيمارستان بستري شدم در حالي كه به خاطر سلامتي بچه بسيار نگران بودم . وقتي پزشك معالج بي تابـي مرا ديد گفت : « اين قدر نگران نباش بچه شما به سلامتي به دنيا مي آيد . »
رضاقلي دوران كودكي را در كودكستاني در تبريز سپري كرد و پس از آن كلاس اول را در همان جا گذراند و سالهاي باقي مانده را در مدرسه دكتر شمشيري مراغه ادامه داد . دوره راهنمايي را در مدرسه فيروزي ( باهنر فعلي ) و دبيرستان را در مدرسه فردوس مراغه طي كرد . در تمام اين دوران فردي باهوش بود . مادرش در خصوص استعداد و هوش او مي گويد :در كلاسي كه قرار بود معلم از بچه ها درس بپرسد وقتي نوبت به رضاقلي رسيد نتوانست پاسخ دهد و از چند نفر ديگر درس را پرسيد . در اين فاصله او با گوش دادن آنها را حفظ كرد . گفت : من آماده هستم تا پاسخ دهم . وقتي معلم پاسخهاي صحيح را شنيد بسيار تعجب كرد و گفت : شما با اين استعداد و هوش چرا درس را حاضر نمي كنيد . معلوم است شاگرد زرنگي هستي .
او از عنوان جواني با مسائل مذهبي آشنا بود و مرتب در جلسات سخنراني مذهبي در مساجد و محافل مذهبي حضور مي يافت . مادر وي نقل مي كند :
زماني كه امام خميني (ره) به نجف تبعيد شده بود ، قرار بود جهت زيارت به كربلا برويم . هنگام خداحافظي رضا گفت : « از شما درخواستي دارم . اول اينكه چند نفر از دوستان من توسط رژيم شاه به علت اجراي تئاتر عليه رژيم دستگير شده اند ، براي آنها نزد امام حسين (ع) دعا كنيد تا آزاد شوند . دوم اينكه وقتي به عراق رسيديد حتماً به محضر آقاي خميني برويد . » من در آن زمان حضرت امام (ره) را نمي شناختم . گفتم من ايشان را نمي شناسم و پدرش نيز گفت كه اگر نام ايشان را به زبان بياوريم ما را دستگير مي كنند . ولي رضا مرتب اصرار مي كرد كه حتماً ملاقات حضرت امام (ره) برويم .
با تشكيل گروه هاي مختلف تئاتر و اجراي نمايشهاي گوناگون در مدرسه و شركت در جلسات قرآن و نماز جماعت ديگران را به مسائل اعتقادي - مذهبي تشويق مي كرد . يكي از دوستانش در خصوص فعاليتهاي انقلابي و شجاعت و جسارت وي چنين نقل مي كند :
اوايل سال 1357 زماني كه راهپيمايي هاي مختلفي عليه شاه صورت مي گرفت ، ما بيشتر در مساجد تجمع مي كرديم و يا در راهپيمايي شركت مي كرديم . در يكي از آن روزها با رضا به مسجد رفته بوديم . جمعيت زيادي در مسجد تجمع كرده بودند و روحاني در بالاي منبر سخنراني مي كرد . در يك لحظه روحاني در بين سخنراني اش مكث كرد ، در همين حال بلافاصله رضا بلند شد و با صداي بلند براي سلامتي حضرت امام (ره) صلوات فرستاد و اين اولين صلوات بود كه در شهر مراغه به طور علني براي حضرت امام (ره) نثار شد .
قبل از انقلاب وارد دانشسراي تربيت معلم شد و پس از اتمام اين دوره و كسب مدرك فوق ديپلم در شهرستان مراغه و آذرشهر و تبريز به شغل معلمي پرداخت . در دوران تحصيل در دانشسراي تربيت معلم با يكي از همكلاسي هايش به نام خانم مهرانگيز تجاري ، اهل تبريز آشنا شد كه اين آشنايي به ازدواج انجاميد . ازدواج آنان در كمال سادگي و با صد هزار تومان مهريه پاگرفت و زن و شوهر با شغل معلمي زندگي مشترك خود را آغاز كردند .
همزمان با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران در رشته تاريخ دانشگاه تهران پذيرفته شد ولي به خاطر حضور در جبهه از ادامه تحصيل بازماند . سپس به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد و با گذراندن دوره هاي آموزش نظامي به جبهه كردستان ( شهر مهاباد ) اعزام شد و پس از مدتي به شهر مياندوآب رفت . در اين زمان مسئوليت روابط عمومي سپاه مراغه و پس از آن اطلاعات سپاه مراغه را عهده دار گرديد و عمليات مختلف سپاه مراغه را فرماندهي مي كرد . علاقة او به تحصيل سبب شد كه بار ديگر در دانشگاه تربيت معلم تبريز در رشته ادبيات فارسي در سال 1362 پذيرفته شود و تا اسفند 1363 اين دوره تحصيلي را ادامه داد . در همين دوره عضو فعال انجمن اسلامي دانشگاه بود . مشغله زياد و حضور مستمر در جبهه هاي جنگ سبب شد كه با وجود دارا بودن دو فرزند پسر به نامهاي احمد و مصطفي ، كمتر در خانه حضور داشته باشد و همواره از اين مسئله اظهار نارضايتي مي كرد .
در نامه اي از جبهه براي همسرش نوشت :
زندگي اينطور است ، عده اي در رفاه و هميشه در كنار زن و بچه و پدر و مادر ، اما بي هدف و بي جهت و آخرتش هيچ ! و عدة ديگري مثل من نه پدر خوبي هستند كه حق پدري را بتواند ادا كند نه همسر خوبي ، چه در سفر چه در حضر در تبريز هم نمي توانستم به شما برسم ، در سفر هم اين جوري است ، آدم گاهي شرمنده همسر مي شود ، اما همه اينها به يك چيز مي ارزد و در برابر يك چيز قابل تحمل است و آن هم حفظ اسلام و تلاش در بقا و اعتلاي اسلام است .
مسئوليتهاي مختلفي در پشت جبهه داشت : مسئول بازداشتگاه سپاه تبريز و يكي از بخشهاي اطلاعات سپاه منطقه پنج كشوري بود و در دادگاه انقلاب اسلامي تبريز نيز عنوان بازپرس و داديار داشت ، به همين خاطر بارها مورد ترور منافقين واقع شد . در جبهه هاي جنگ بسيار شجاع و دلير بود . در اين باره يكي از همرزمانش نقل مي كند :
در مالكية سوسنگرد بوديم و عراقي ها پس از تصرف هويزه به سوي سوسنگرد در حال حركت بودند و بستان نيز در دست دشمن بود . هنگام شب در سوسنگرد بوديم كه متوجه شديم بر اثر اصابت گلولة تانك دشمن منبع آب مالكيه منهدم شده است و عراقي ها گروه گروه به سمت نيروهاي ايراني مي آيند و با شليك گلولة تانك در حال پيشروي هستند . بچه ها با اينكه به شدت مقاومت مي كردند ولي به دليل پيشروي سريع نيروهاي دشمن مستأصل شده بودند و تصميم گرفتند كه به سمت سوسنگرد عقب نشيني كنند . در اين وضعيت رضا وفايي مسئول گروه ، راضي به عقب نشيني نشد و هر لحظه پيشروي دشمن بيشتر مي شد و كم مانده بود كه بين ما و دشمن جنگ تن به تن صورت گيرد . در اين حال آقا رضا گفت كه « من چشمانم را مي بندم هر كس خواهد مي تواند از صحنة درگيري عقب نشيني كند ولي من مي مانم و هر كس خواست مي تواند با من بماند . » وقتي روحية ايشان را ديديم تصميم گرفتيم تا آخرين لحظه بجنگيم اما پس از آن فرماندة سپاه منطقه صلاح را در عقب نشيني ديدند و ما نيز به سوسنگرد عقب نشيني كرديم .
او با وجود داشتن سمت فرماندهي بسيار فروتن و متواضع بود و همواره خود را يك بسيجي ساده مي دانست . دوستان وي نقل مي كنند كه همواره سعي مي كرد با بچه ها انس و الفت داشته باشد و آنقدر با بچه ها صميمي شده بود كه حضور يك مقام بالاتر را در بين جمع احساس نمي كردند و ته ماندة غذاي بچه ها را مي خورد . در تمام كارها پيشرو بود به صورتي كه يكي از دوستانش نقل مي كند :
بعد از اتمام آموزش نظامي قرار بود به جزيرة مجنون برويم . آنجا لازم بود كه گونيها را پر از خاك كنيم تا از تيررس مستقيم دشمن در امان باشيم . آقا رضا اولين كسي بود كه خودش اقدام به اين كار كرد و به هيچ كس هم نگفت كه براي كمك بيايد .
حتي هنگامي كه پل هاي موجود [ پلهاي خيبر ] در جزيره مجنون آتش گرفت به سرعت همراه بچه ها به ترميم و تعويض پلهاي سوخته اقدام كرد .
در خصوص ديگر خصوصيتهاي رفتاري وي دوستانش نقل مي كنند :
قبل از انقلاب بسيار دوست و رفيق داشت و اين كه يك نفر اينقدر مورد توجه ديگران باشد براي من عيب بود . بعدها فهميدم كه ايشان به بچه ها مي گفت : « هر كس مي خواهد با من دوست باشد بايد به نماز جماعت برود و به اين طريق در آن زمان خيلي از بچه ها را به سمت مساجد مي كشاند . »ايشان فرمانده گردان حبيب بن مظاهر بود و امكان استفاده از بسياري از امكانات را داشت ولي هيچگاه از امكاناتي كه از پشت جبهه براي منطقة جنگي ارسال مي شد استفاده نمي كرد . همچنين در خصوص وظيفه شناسي اش به ياد دارم كه مدتي احساس كردم كه در طول شبانه روز فقط دو ساعت ( از 2 الي 4 صبح ) مي خوابد . وقتي به ايشان گفتم كه اين مقدار براي استراحت شما كافي نيست ، در پاسخ گفت : « به دليل مسئوليتي كه دارم اگر زياد بخوابم ممكن است اگر خبري شود بي خبر بمانم و به وظايفم خوب عمل نكنم . »
بسيار كم غذا مي خورد و سر سفره به مختصر طعامي بسنده مي كرد . وقتي علت را پرسيدم ، گفت : « شكم پر مانع عبادت انسان است و معرفت و شناخت را از انسان سلب مي كند . »
به نظم و انضباط بسيار تأكيد داشت و هيچگاه اجازة بي نظمي به نيروهايش نمي داد . اين موضوع را همة بچه هاي گردان مي دانستند و همواره سعي مي كردند با انضباط باشند . خاطرم هست يك بار يكي از نيروها مرتكب بي انضباطي شد و بلافاصله وي را ترخيص كرد و با قاطعيت با اين مسئله برخورد كرد . در عين حال زماني كه در جزيرة مجنون بوديم پد 6 بر عهدة گردان ما بود و جلوتر از اين پد در ميان نيزارها پنج الي شش پاسگاه داشتيم . فرماندة يكي از اين پاسگاه ها فردي به نام علي اسدي كيا بود كه همواره به طور منظم گزارشهاي خود را براي ايشان ارسال مي كرد . زماني كه آقا رضا اين گزارشها را مطالعه مي كرد دائماً به من مي گفت : « چقدر آقاي اسدي كيا منظم و دقيق است و خيلي عالي گزارش تهيه مي كند . » و مرتب وي را تشويق مي كرد و از ايشان تعريف مي كرد .
روز نيمه شعبان بود . كه به اهواز رفتيم آقا رضا براي پدرش كه اتفاقاً در اداره بود زنگ زد . در حالي كه نمي دانستيم روز تعطيل است بعد از اتمام مكالمه گفت : « چند مطلب را مي خواهم به شما عرض كنم . » گفت : « من موقع آمدن به جبهه كلاً چهل هزار تومان پول داشتم . مي داني اينها را چكار كردم ؟ » گفتم نه ! گفت : « از اين مقدار بيست هزار تومانش را به جبهه كمك كردم و بيست هزار تومان ديگر را براي بازسازي قصر شيرين كه به عهده استان آذربايجان شرقي است دادم . ديگر هيچ پولي در خانه ندارم . با ارزش ترين چيزي كه در خانه داشتم يك دستگاه يخچال بود كه آن را به يكي از دوستانم كه تعداد فرزندانش زياد بود ، دادم . » بعد گفت : « هيچكس اين مطلب را نمي داند حتي پدرم . »
من و آقا رضا در يك سنگر بوديم و دائماً در كنار هم به سر مي برديم . همواره با خود زمزمه اي مي كرد ولي من چيزي از آن متوجه نمي شدم و خجالت مي كشيدم از ايشان بپرسم . بالاخره يك روز پرسيدم با خود چه زمزمه مي كنيد . براي من هم بخوانيد . گفت : « شعري بر ذهنم حك شده است كه آن را مي خوانم . » و اين طور خواند :
عاشقان را سر شوريده به پيكر عجب است
سر نه عجب ، داشتن سر عجب است
و افزود : « دوست دارم من نيز همانند حضرت امام حسين (ع) سر خود را از بدن جدا كنم و به خدا تقديم كنم . »
چنين نيز شد . هنگام شهادت سرش را در راه دوست تقديم كرد و پيكرش بدون سر در قبر گذاشته شد . درباره نحوه شهادت رضاقلي وفايي اقدم ، همرزم وي بيان مي كند :
در تاريخ 17 ارديبهشت 1364 جهت تعويض و تعمير پلهاي خيبر در جزيرة مجنون درخواست قايق بزرگ كرده بود تا به وسيله آن با تعداد بيشتري از بچه ها سريع تر آماده سازي پلها را انجام دهد و اين درخواست دير عملي شد . بنابراين خودش به همراه چهار نفر ديگر سوار قايقي شد و به تعمير پلها پرداخت . اين كار از صبح زود تا ظهر به طول انجاميد . حدود ساعت سه بعد از ظهر ، دشمن مواضع آنها را شناسايي كرد و اقدام به شليك خمپاره كرد كه سه گلولة خمپاره به قايق آنها اصابت كرد و در اثر آن سر وفايي اقدم از بدنش جدا شد و به شهادت رسيد . پيكر وي به همراه پيكرهاي سه شهيد ديگر ( شهيد عسگر خلفي ، شهيد متذكر و رانندة قايق ) همراه قايق به زير آب رفت و مدت بيست و چهار الي سي ساعت در آب ماند و پس از سي ساعت اجساد آنها توسط يكي از دوستان وي پيدا شد .
زماني كه پيكر رضا وفايي پيدا شد متوجه شدند كه به مصداق شعري كه زمزمه مي كرده است سرش از بدنش جدا شده است . همرزم او خاطره اي را از قبل از شهادتش نقل مي كند :
شبي كه فرداي آن رضاقلي وفايي به شهادت رسيد من و ايشان به اتفاق به اهواز رفتيم . در آنجا بوديم كه ايشان گفت : « مي خواهم به حمام بروم ولي مي ترسم اگر به حمام بروم ماشيني كه در اختيار ماست و متعلق به بيت المال است آسيب ببيند . » به ايشان گفتم كه مسئله اي نيست و من كنار ماشين مي ايستم و مراقب هستم . ايشان قبول كرد و پس از اينكه از حمام آمد حدود ساعت يك بامداد بود كه به سنگر رسيديم . بسيار تشنه بود و پس از اصرار برايش چاي درست كردم و بعد خوابيدم . در عالم رويا ديدم كه آقا رضا به همان صورتي كه همواره مي نشست ، نشسته است و به من مي گويد دفتر آمار بچه ها را بده . و من سريع دفتر را به ايشان دادم . پس از ورق زدن دفتر روي پنج نفر از اسمها كه در دفتر بود دست گذاشت و گفت اينها رفتني هستند و سپس دفتر را به من پس داد . وقتي بيدار شدم ديدم ايشان بيرون از سنگر است . نماز صبح را با هم خوانديم . سوار قايق شد و براي تعمير پل رفت و زماني كه به همراه سه نفر ديگر به شهادت رسيد متوجه تعبير خواب خود شدم .
مزار شهيد رضاقلي وفايي اقدم در گلشن زهرا (س) شهرستان مراغه واقع است .
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ"(زندگينامه فرماندهان شهيد آذربايجان شرقي)نوشته ي يعقوب توکلي,نشر شاهد,تهران-1384
وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار.
انا لالله و انااليه راجعون
اين مکتوب وصيتنامه اينجانب رضا وفايي اقدم است و در سن 27 سالگي به تاريخ 23/12/62 در آستانه مشرف شدن به زيارت حضرت امام ولي فقيه عصر ما آيت الله العظمي امام خميني ارواحنا له الفداء تحرير گرديد.
پدر و مادر و همسرم و برادران و خواهران و کليه مومنين و مسلمين را به تبعيت از مقام شامخ ولايت فقيه در عصر غيبت امام عصر ارواحناله الفدا و پيروي از دستورات قرآن کريم و عمل به احکام شارع مقدّس و حمايت جاني و مالي،قدماً،قلماً،لفضاً از نظام جمهوري اسلامي ايران تا لحظه اي که در خط ولايت و اسلام فقاهت گام بر مي دارد وصيت مي کنم.
عزيزان من،من با عشقي شکوهمند و علاقه اي وافر براي صيانت از اسلام و نظام جمهوري اسلامي به اين زودي بعد از زيارت حضرت امام عازم جبهه هاي حق عليه باطل انشاءالله مي باشم.آرزوي من نصرت اسلام،پيروزي قرآن و ثبات نظام جمهوري اسلامي است و براي همين منظور جهت لبيک گفتن به فرمان ولي فقيه خود که جانشين به حق امام زمان مي دانم عازم مي باشم و شما را به ادامه همين راه که انشاءالله راه تداوم حضرت سيد الشهداء(ع)باشد دعوت مي نمايم.انتظار دارم فرزندان خود را با همين آرمان آشنا کرده و براي همين منظور تربيت فرمائيد.
در همه حال موضعي روشن و مشخص در مقابل حق و باطل داشته باشيد و با الهام از ولايت فقيه بالاخص از رهنمودهاي امام امّت و ساير مسئولين خط امام, نظام جمهوري اسلامي مشي خود را مشخص نمائيد.
در اين سفر که انشاءالله مسافرتي الي الله است اگر فوت کردم دعا بکنيد در زمره ي شهداي اسلام قرار بگيرم انشاءالله .بعد از شهادت من سرپرستي مصطفي و احمد به عهده همسرم با نظارت کامل پدرم و در غياب او برادرم مرتضي مي باشد. اميدوارم اين دو يادگار همچون فرزندان اباعبدالله حسين(ع)فدايي اسلام،متعهد،مؤمن به قرآن،از سربازان امام زمان و ياوران روح الله تربيت شوند که اين بر عهده شانه هاي مقاوم همسرم مي باشد در اين رابطه والدينم سهم به سزايي انشاءالله خواهند داشت.
از مال دنيـــا هر چه دارم متعلق به همسرم است و چيزي بر عهده من نمي باشد. تمام حساب و کتاب من به عهده همسرم مي باشد که انشاءالله حل و فصل نمايد،امانت هايي که احتمالاً در خانه از بيت المال باشد همسرم وظيفه شرعي دارد به بيت المال عودت فرمايد.
از والدينم بالاخص مادرم و پدر زحمتکشم و برادرانم و خواهرانم و همسر مهربان که در طول زندگي مشترکمان زحمات بيشتري را متحمل شده است و از کليه فاميل حلاليت مي خواهم انشاءالله حلال بفرمايند.
من اگر حقّي بر کسي داشتم حلال کردم،ملتمس دعاهاي خير شما مي باشم.بعد از من مبادا به عنوان خانواده شهداء وبال گردن دولت اسلامي باشيد که شما را از اين امر،سخت بر حذر مي دارم.
همسرم و فرزندانم امانتهاي من در دست پدر و مادر و خانواده ام مي باشد.اميدوارم ناراحتي آنها از هر لحاظ بر طرف گردد و جاي خالي من با محبّتهاي والدينم بر طرف شود انشاءالله.
به همسرم احترام و محبّت والدينم فرض و واجب است همه شما را به خداوند رحمان مي سپارم خداوند يار و ياورتان باشد.
رضا وفايي اقدم. 23/12/63
خاطرات
همسرشهيد :
به پيشنهاد ايشان يك روز از هفته را مشخص كرده بوديم و حرفهايي كه در مورد خودمان بود و مشكلاتي كه پيش آمده بود را به صحبت مي گذاشتيم و اگر مسئله اي بود با هم حل مي كرديم و يا با هم همدردي مي كرديم .
اوايل ازدواج چون هر دو شاغل بوديم ، حقوق خوبي دريافت مي كرديم و در نتيجه بايد وضعيت اقتصادي خوبي مي داشتيم ، ولي او حقوق خود را صرف كمك به ديگران مي كرد و با حقوق من زندگي ما مي گذشت . حتي وقتي فهميد يكي از دوستانش با چند بچة كوچك يخچال ندارد ، يخچال ما را به آنها داد . به همين صورت در شرايطي قرار گرفتيم كه وضعيت مالي ما بسيار ناگوار شد . به همين منوال گذشت تا اينكه در سال 1361 آقا رضا به علت ديسك كمر مجبور به عمل جراحي شد و ما چهل هزار تومان جهت جراحي نياز داشتيم . من كه از اين وضعيت ناراحت بودم گفتم : در اثر ولخرجيهاي شما ، ما هيچ پس اندازي نداريم و نمي توانيم پول جراحي را پرداخت كنيم . وقتي عصبانيت مرا ديد با خونسردي گفت : « خدا كريم است . » در پاسخ گفتم : خدا كريم است ، ولي سقف آسمان باز نمي شود تا برايمان پول بريزد ؛ اين اشتباه بود كه هيچ پولي پس انداز نكرديم . عصر همان روز يكي از دوستانش به ديدن ما آمد و براي عمل جراحي همان مبلغ پول را آورد . زماني كه آقا رضا پول را دريافت كرد به شوخي به من گفت : « ديدي خداوند بعضي وقتها پول را از سقف برايمان مي ريزد ؟! »
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
ازکودکي عشق و علاقه خاصي به اباعبداله الحسين(ع) و به خصوص عباس(ع) داشت و اين عشق به عباس او بود که درنهايت همچو او به شهادت رسيد و به عنوان علمدار لشکر توحيد دست وپا و سرخويش را درراه خدا قرباني داد. و اسماعيل وار درآخرين روزهاي زندگي خويش بعداز يک عمل جراحي چنين دعايي را از خدا خواست و خدا زود دعايش را اجابت کرد. او به جاي نذر و نيازهاي متفاوت براي به سلامت درآمدن از عمل جراحي وبه جاي گوسفند سربريدن دعاکرد خدايا اگرازاين عمل به سلامت از اتاق عمل بيرون آمده باشم ( خودم را قربانيت خواهم کرد) و چنين نيز شد پس از چند ماه از عمل جراحي درحاليکه هنوز آثاربيماري دربدن رنجورش بود مشتاقانه پس از شهادت برادرعزيز مهدي باکري به سوي جبهه شتافت و جمله شيوايش پس از اين واقعه در نامه اي که خطاب به همسرش نوشته است چنين است :
سلاح برادر بزرگوار شهيدمان مهدي باکري هرگز درزمين نبايد بماند و نخواهد ماند انشاءا... به برادران، ياران، دوستان، اهل فاميل، آشنايان و به همه و همه برسانيد که مسئله اصلي امروز جنگ است، جنگ، جنگ ,و.بازهم جنگ ...
با صرفنظر از فعاليت و نقش موثر ايشان درراه اندازي تظاهرات و راهپيمايي ها دردوران خفقان ستم شاهي نگاهي اجمالي به فعاليت ايشان در دوران بعد از پيروزي انقلاب اسلامي نهايت دلسوزي، علاقه، عشق وافرايشان را به حضرت امام خميني(ره) و انقلاب مقدس اسلامي را نشان خواهد داد. در سال 1356 به عنوان دبيري فعال و مبارز بارها مورد هجوم مأمورين ساواک درشهر تبريز و مراغه گرديد و دراوج انقلاب درشهر تسوج شبستر و سپس درمراغه پرچمداري نهضت را به دوش کشيد و پس از پيروزي ,يکي ازموسسين و عضو شوراي فرماندهي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي مراغه بود و دراولين قدم با قلم برنده اش و سخنرانيهاي آتشين خود درسنگر روابط عمومي سپاه مراغه پا به عرصه ميدان گذاشت و بلافاصله پس از اينکه تشکيلات سپاه را با ياري ديگر برادران سروسامان داد درسال 1359 با شايستگي که داشتند فرماندهي عمليات و اطلاعات سپاه مراغه را به عهده گرفت .درهمين مسئوليت بود که بارها به منطقه کردستان عزيمت کرد و حماسه هاي به يادماندي دربوکان، مهاباد، شاهين دژ آفريد . تا سال 1360 در اطلاعات سپاه مهاباد فعاليت نمود و دراين دوران حماسه عاشوراي حسيني را درشهر سوسنگرد تکرار نمود و جمع کثيري از پاسداران مستقر در عمليات مراغه را به سوسنگرد برد و شبانگاه اعلام داشت ياران هرکس مي خواهد مي تواند از تاريکي شب استفاده نموده و به مراغه برگردد و هرکس را که عشق حسيني بردل دارد امروز بايد بماند که حسين زمان نداي هل من ناصرينصرني سرداده است.
درهمين رابطه شهيد بزرگوار در وصيت نامه مورخه 23/10/1359 خود چنين مي نويسد :
بايد مرگ را دريافت وگرنه مرگ انسان را مي يابد و بايد مردن را انتخاب کرد و تن به هرمردني نداد، اگر مرديم جمله مولاي متقيان زيباترين شعارمان باد که فرمود " فزت برب الکعبه " اگر هنوز هستيم همه ناملايمات و ناسازگاريهاي دنيا را متحمل خواهيم بود. " ربنا افرغ علينا صبرا" در سال 1361 در اطلاعات سپاه منطقه پنج مسئوليتي داشت و سپس مسئول بازداشتگاه سپاه تبريز گرديد و تا سال 63 بازپرس وداديار دادگاه انقلاب اسلامي تبريزبود.
درچهارمرحله به مناطق جنگي عزيمت نمود، کردستان، دزفول، سوسنگرد، منطقه عملياتي مسلم بن عقيل به عنوان فرمانده گردان شهيد بهشتي و درجزيره مجنون به عنوان فرمانده گردان حبيب ابن مظاهر مسئوليت داشتند.
درعمليات مسلم ابن عقيل دوبار مورد لطف و عنايت امدادهاي غيبي قرارگرفته بودند .يکبار درحين عمليات سواري را مي بينند وآن بزرگوار به ايشان اشاره مي کند که مسير حمله را از فلان منطقه ادامه بدهيد . يک بار پس از عمليات مسلم ابن عقيل شهيد وفائي به همراهي تني چند از رزمندگان شبانه به محور عملياتي دشمن رخنه تا مجروحين و شهدا را به خاک پاک ميهنمان بياورند .موقع برگشت راه را گم مي کنند و داخل کانالي شده وبه سر دو راهي مي رسند. عده ايي از رزمندگان راه اولي را و عده اي ديگر راه دومي را انتخاب مي کنند .شهيد وفايي با الهاماتي که برايش نازل مي شود آنها را از رفتن به راه دومي برحذر مي کند. وقتي با اصرار رزمندگان مواجه مي شود راه دوم را مي روند .هنوز چند قدمي نرفته بودند که مشاهده مي کنند عنکبوت کل راه را تار دوانده و مي فهمند که قبلاً از اين راه نيامده اند و بازگشته از راه اولي به طرف مقر خودشان مي رسند.
روزي گفتند درجبهه گروهي خاطرات فرماندهان را ثبت و ضبط مي کنند اگرشما بزرگواران با آن گروه آشنايي داشته باشيد بهتر مي توانيد استفاده به عمل آوريد. شهيد وفائي به خوبي برايشان الهام شده بود که بزودي به شهادت خواهند رسيد و اين از نامه هاي ايشان به خوبي قابل درک است. درست يک ماه قبل از شهادتشان يعني 16/1/64 درقسمتي از نامه خود چنين مي نويسند:
... اگر مصطفي و احمد ( فرزندانش) زياد سوال کردند کجاهستم حقيقت را برايشان بگو، ازحالا درگوششان بخوان که جبهه کجاست و براي چه هدفي آمده ام.) ويا نامه مورخه 13/2/64 يعني سه روز قبل از شهادت ايشان گوياي عشق او به شهادت وشهيد شدن را بازگو مي کند درآنجا که مي نويسد:
... مدتي است که براي خونخواهي خون شهدا کربلا دراين سرزمين رحل اقامت افکنده ايم و يزيد زمان را به جرم ارتکاب جنايت چندين ساله اش به مصاف مي خوانيم و کليد زيارت قبر حسين(ع) با بازوان توانمند رزمندگان ان شاءا... به زودي بر روي امت حزب اله و خانواده معظم شهدا بازخواهدشد...
او شهادت خويش را که قريب الوقوع بود ,خوب پيش بيني کرده بود. طوريکه درهمان تاريخ يعني سه شب قبل از شهادتش چنين مي نويسد:
... در نامه گلايه کرده بوديد هميشه سخن از نيامدن مي گويم، نه اينجورنيست، سخن هميشه از اداي تکليف است، تکليف گاه آمدن و گاه ديرآمدن و گاه ...
عاشق ولايت و امامت بود و فرمانبرداري و اطاعت از ولي امرمسلمين حضرت امام خميني(ره) را اطاعت از سالارشهيدان امام حسين(ع) مي دانستند. تا جايي که دروصيت نامه خويش مي نويسد:
عزيزان من، من با عشقي شکوهمند و علاقه اي وافربراي حفظ و صيانت از اسلام و نظام جمهوري اسلامي به اين زودي بعد از زيارت حضرت امام عازم جبهه هاي حق عليه باطل انشاءا... مي باشم. آرزوي من نصرت اسلام وپيروزي قرآن و ثبات نظام جمهوري اسلامي است و براي هميت منظور جهت لبيک گفتن به فرمان ولي فقيه خود که جانشين به حق امام زمان(عج) ميدانم عازم مي باشم و شما را به ادامه همين راه که انشاءا... راه تداوم حضرت سيد الشهداء(ع) باشد دعوت مي نمايم و ...
حساسيت شهيد وفايي به وبال گردن ديگران نبودن درخصوص خانواده خويش در جمله زيبايش آنها را ازهرگونه سوء استفاده احتمالي بعد از شهادتش را مبري ميکند تا جائي که مي گويد:
بعد از من مبادا به عنوان خانواده شهدا وبال گردن دولت اسلامي باشيد که شما را از اين امر سخت برحذر مي دارم.
در مورد خصوصيات اخلاقي ايشان قلم عاجزاست و هرچه بنويسم کم نوشته ام و قدرت بيان آن را در خود نمي بينم, فقط اکتفا مي کنم به چند بيت اشعار سروده شده توسط همکلاسان شهيد وفايي در دانشگاه تبريز رشته ادبيات:
تو خورشيد بدي کز کوي جانانت گذر کردي
خدارا، گر نواي گرم تو خاموش گشت اي گل
وفــا بودي، وفــا کردي، بنازم من وفـايت را
گــل باغ رضا بودي، رضايت را رضــا دادي
اگرگيرد سراغت مصطفي گــويم به آن غنچه
چه عاشق بابايي بودي قفس جايت نبود اي دل
بهارجان ما بودي، خــزان کردي اميـد مـــا
همـاي من کجا رفتي، سرابي بال و پرکردي
نـداي عشق را در سينه هاي ما ثمـــرکردي
قباي عشق را اي جان،چه جانانه به برکردي
وفــاي من، توجان مهررا پس پرگوهر کردي
که گــل بودي و سوي گلستان او سفرکردي
چه زيبا پرگشودي تو، چه جانم پرشررکردي
چه خوش رفتي، عجب رفتي، چرا ازماحذرکردي
شهيد وفائي به لحاظ مبارزات آتشين خود با گروهكهاي ملحد ازجمله منافقين كوردل و فدائيان خلق، دمكرات و كومله ومسئوليتهاي بزرگي كه در منطقه كردستان وسپاه داشت, بارها مورد تهديد آنها قرارگرفته بود و درفهرست ترور منافقين نامش درج شده بود . بارها از راديو منافق اورا تهديد به مرگ كرده بودند و دربرنامه ترور خود گذاشته بودند. شهيد وفايي درمورد گروهكها چنين مي نويسد:
... ازهمه مكتب ها و گروهها و جناح ها و احزاب غيرالهي و منافق متنفرم . خدايا ازترس لغزش و گرايش به خطاهاي فرصت طلبان و منافقان و الحادين به تو پناه مي برم...
خدايا از دست اينها واز شر وسواسشان كه همچون زالو برپيكر اجتماع و امت چسبيده اند به تو پناه مي برم. خدايا عشق مرا به اماممان خالص گردان. خدايا عمرش طولاني گردان...
تاريخ نگارش 23/10/1359 يكي از اساتيد دانشگاه تبريز درمورد شهيد وفائي چنين مي سرايد:
تودر اعلي و ما در سفلي تن
تو مرغ نغمه خوان باغ بودي
جوديدي آن صفاي گلستان را
تو مهد كبريايي سر رساندي
مكان بنگر كجايي و كجائيم
ولي از مجلس ياران جدايي
كجا بر شوره زار تن بيايي
وفايت را بنازم اي وفايي
دراسفند ماه 1363 براي آخرين بار از خانواده خويش خداحافظي كرد و ماندن در پشت جبهه را اينگونه توصيف كرد:
" چنين احساس مي کنم كه هركس تحت هرعنوان درپشت جبهه بماند و با هر توجيهي براي خود بهانه درست كند ,فردا شرمنده همه شهدا و رزمندگان خواهد بود . وضعيت جبهه اين را اقتضاء مي كند هرچه هست اينجاست و غيراز اينجا هيچ نيست به هركس كه برخورد كرديد اين پيام را برسانيد...
اوظهر 16 شعبان مصادف با 17 ارديبهشت 1364 درجزيره مجنون درداخل قايق به همراه معاونين اش براثر اصابت خمپاره به درجه رفيع شهادت رسيد و يادعلي(ع) را با فزت برب كعبه زنده ساخت و به آرزوي ديرين خود رسيد و دوستداران خود را براي هميشه لباس عزا برتن نمود.
داود حقوقي :
در قالب نيروهاي مردمي به جبهه جنوب اعزام گرديده بعد از رسيدن در منطقه سوسنگرد مستقر شديم. دشمن هرروزپيشروي مي كرد و نيروهاي سپاه و بسيج به صورت نامنظم در منطقه پراكنده بودند كه درفرصتهاي مناسب به دشمن بعثي هجوم مي بردند .درآن منطقه اي كه ما مستقر بوديم دشمن ما را دور زده بود به طوريكه نيروهاي ما كاملاً درمحاصره دشمن قرارگرفته بودند . فرمانده سپاه سوسنگرد مسئول محور عملياتي بود . از طريق بي سيم به ما اعلام نمود دشمن منطقه را به محاصره درآورده, وسيله مي فرستم نيروها را به عقب بكشيد. پيامي كه آقارضا به مسئول محور ارسال نمود، دقيقاً اين جملات بود, گفت: ما به عنوان رزمندگان اسلام كه دراين منطقه مستقر هستيم يك وجب عقب نشيني نخواهيم كرد. اگر دشمن بيايد بايد از روي جنازه هاي ما بگذرد ما به هيچ وجه اينجا را ترك نمي كنيم .دشمن هم تا پانصد متري ما جلو آمده بود اما موفق به تثبيت پيشروي اش نشد وبه مواضع قبلي اش برگشت.
محمد تقي قوجائي:
درسال 1361 سعادت نصيبمان شد درخدمت رزمندگاني همچون رضا وفايي شهيد گرانقدر جنگ تحميلي باشيم .او فرمانده گردان شهيد بهشتي از لشكر عاشورا بود .چه در پشت خط مقدم كه با صحبت هاي حسين گونه و باشجاعت و رشادت برادران رزمنده رابراي شركت درعمليات آماده مي كرد وچه در خط وعمليات که رشادتهاي بي شماري را خلق مي کرد.
در يکي از مراحل سخت, يك جمله فرمودند كه حالا گروهان شما مثل جنگ احد مسئوليت نگهداري تنگه اي را دارد كه اگر كوتاهي كنيد مسئوليت خطيري را متوجه خود مي نماييد. درعمليات بنده ايشان را ديدم كه پس يك جنگ سخت و طاقت فرسا كه دستور عقب نشيني داده بودند در پشت يك تخته سنگ نشسته و تا آخرين نفر گردان يكي يكي رزمندگان را تعقيب مي نمايند و خودش را درمعرض خطر توپ و خمپاره و رگبار مسلسل هاي دشمن قرارداده بود .بنده از نفرات آخر بودم كه برمي گشتم. از من پرسيد كه فلاني ديگر كسي نمانده است كه اگر هست برگرديم بياوريم.
سردار فاطمي:
دراواخراسفندماه 1363 برادر شهيد رضا وفائي كه در مسئوليت گزينش آموزش و پرورش تبريز مشغول خدمت بودند با توجه به نياز مبرم جبهه هاي حق عليه باطل و با دريافت خبر شهادت سردار رشيد اسلام مهدي باكري با جمع كردن تعدادي از برادران دانشجو و گرينشگر و فرهنگي از تبريز عازم لشكر عاشورا شدند. ايشان كه از خبر شهادت آقاي مهدي خيلي ناراحت بودند به واسطه آشنايي قبلي پس از ورود به لشكر گردان جديد ي به نام گردان حبيب ابن مظاهر تشكيل داده و خود فرماندهي گردان را برعهده گرفتند. دراين گردان به غير ازيكي از برادران سپاهي به نام داود احدي تمام 250 نفرعضو آن بسيجي بودند. شهيد وفايي با درك موقعيت حساس خط مقدم و نياز مناطق پدافندي لشكر عاشورا به نيروهاي رزمي سريعاً گردان حبيب ابن مظاهر را سازماندهي نموده وبلافاصله آموزشهاي لازم درگردان را شروع كردند. درمدت 25 روزي كه گردان درپادگان لشكر31 عاشورا ,دزفول مشغول آموزش و سازماندهي بود, شهيد وفايي هر روز درصبحگاه با سخنان شيرين و خالصانه خود همه ما را دعوت به ادامه راه آقاي مهدي و ساير سرداران رشيد اسلام مي كردند . حتي تصميم گرفته بودند پس از شهادت آقاي مهدي تا اتمام جنگ از جبهه برنگردد.
درجلسات خصوصي درحد مسئولين گردان و دسته كه با ايشان داشتيم هميشه ما را به شجاعت و جسارت درمقابل دشمنان اسلام و صداميان دعوت مي كرد ومي گفت: فرمانده بايد نترس وشجاع باشد و به فرمايش مولا علي جمجمه اش را به خدا بسپارد و پايش را محكم نگه دارد. به نيروهاي بسيجي علاقمند بود و براي آنها ارزش فراواني قائل بود. روزي از طريق بلندگو مسئول تبليغات اسم يكي از فرماندهان گروهان را صدا زدند . شهيد وفائي با شنيدن اين خبر كه مسئول تبليغات با بلندگو فرمانده گروهان را صدا مي زنند ,بلافاصله مسئول تبليغات را صدا زده و ايشان مواخذه كردند كه شما نگاه نكنيد اين بسيجيان كه الآن فرمانده گروهان هستند بدون درجه هستند, اينها دريك سازمان نظامي هستند و در حد افسران ارشد سازمانهاي نظامي دنيا. شما نبايد به فرماندهان بسيجي بي احترامي كنيد , از طريق پيك پيام خود را به فرماندهان برسانيد ...
شهيد وفائي كه خود دانشجوي دانشگاه تبريز بودند از شم سياسي بالايي برخوردار بودند به آموزش نظامي و عقيدتي خيلي اهميت مي دادند .مدت 25 روز كه در دزفول در مقرلشكر 31 بوديم تمام 25 روز درآموزش نظامي، اردوي شبانه و كلاسهاي عقيدتي و بدنسازي گذشت.
بالاخره براي پدافند از محورهاي لشكر عاشورا در جزيره مجنون در پد (5 و6) شهيد وفايي ازجزيره مجنون بازديد به عمل آوره و فرداي آنروز نيروها را براي استقرار به جزيره مجنون بردند.
مدت 20 روز بود كه نيروهاي گردان حبيب ابن مظاهر درجزيره مجنون در پد ( 5 و6) و كمين ها بود و شهيد وفايي هر روزه از نيروها كمين و پد بازديد مي نمود و مراتب را به قرارگاه گزارش مي كرد. درتاريخ 15/2/64 جهت تماس تلفني با خانواده اش به دزفول يا اهواز رفته بودند درآنجا با مادرش تلفني صحبت مي كند. مادرش درتلفن به ايشان گفته بود رضا از خودت مواظبت کن, خوابهاي نگران كننده ديده ام. ايشان هم به شوخي گفته بود حتماً خيلي غذا خورديد به همين خاطربوده. درتاريخ 16/2/64 شهيد وفايي به همراه شهيد عسكر خلفي معاونش و حسين متذكر معاون گروهان سوم و 2 نفر سكاندارقايق جهت سركشي از كمين ها مراجعه نمودند .شهيد وفايي به بنده گفت: تعداد نيروها دركمين زياد است و حمل كمين ها به علت جابجايي از استتار خارج شده شما زود باشيد تعدادي از اين نيروها را به عقب ببريد. من سوار برقايق شده تعداد 8 نفر از نيروها را به عقب خشكي آوردم. شهيد وفايي به همراه ( شهيد خلفي، متذكر و دو نفر ديگر) با قايق خودشان سنگرهاي كمين ها جابجا مي كردند تا سنگرها ي كمين در پشت نيزارها قرار گيرند. متاسفانه ديده بانهاي عراقي از صداي قايق به علت نزديكي مسافت ما با عراقي ها كه سيصد متر فاصله داشتيم ,متوجه شده بودند و با خمپاره قايق شهيد وفايي و خلفي ... هدف قرار داده بودند كه قايق درجا غرق شده بود و مسافرين قايق شهيد رضا رضايي و شهيد عسكر خلفي و حسين متذكر و 2 نفر سكاندار درجا شهيد شده بودند. بنده كه در پد 6 بودم با شنيدن اين خبر بلافاصله به كمين آمدم ولي متاسفانه قايق در محل پيدا نكردم ولي محل اصابت خمپاره را بچه ها به من نشان دادند .روزبعد با روشن شدن هوا و صاف شدن آبها و باكمك گرفتن از ساير برادران, جنازه شهيد رضا وفايي فرمانده گردان را از آب خارج كرديم, خمپاره درست به بدن ايشان اصابت كرده بود و ما فقط توانستيم قسمتي از بدن و يك پاي او را پيدا كنيم و جهت تشييع جنازه به مراغه بفرستيم .يك پا ويك دست و حتي سرمبارك شهيد وفايي كاملاً درآب پراكنده شده بود .شهيد رضا وفايي فرمانده گردان و شهيد عسكر خلفي معاون گردان وشهيد حسين متذكر مسئول امور تربيتي مراغه و معاون گروهان سوم گردان حبيب هرسه دانشجوي دانشگاه تبريز بودند. خدا خواست هرسه اينها با هم به سوي او پرواز كنند.
در دى ماه 1359، وقتى از مراغه عازم سوسنگرد شديم، 36 نفر بوديم... و اكنون؛ سالهاست كه جنگ به پايان رسيده است، 36 نفر بوديم و بسيارى از آن 36 نفر نه تنها بر ما، كه حتى بر جنگ نيز سبقت جستند، پيشتر از آنكه جنگ به سر رسد، سر دادند و به سر منزل رسيدند...
به سوسنگرد رسيديم. سال اوّل جنگ بود، بيست و چهار سالگى تو. به سوسنگرد رسيديم و شانه به شانه كرخه سنگر گرفتيم. جنگى نابرابر بود. نيروهاى دشمن در پناه تانكهاى غولپيكر به پيش مىآمدند. هر دقيقه هزاران زخم سينه سوسنگرد را مىشكافت. نيروهاى دشمن همه چيز داشتند؛ تانك، تكاور، مهمات و ... ما چيزى نداشتيم، جز سلاحهاى سبك. نه! جز ايمان چيزى نداشتيم. سوسنگرد مقاومت مىكرد و دشمن پس از هر عقبنشينى، زخمىتر و وحشىتر از پيش به شهر هجوم مىآورد. بارى وحشىترين هجوم خود را آغاز كرد. جنگيديم و جنگيديم. نيروهاى دشمن در پناه آتش توپخانه و تانك به پيش مىآمدند. دشمن هويزه و حميديه را پشت سر نهاده بود و اينك مىخواست گلوى سوسنگرد را بفشارد. دشمن پيش ما مىآمد و ما عقب نمىرفتيم. مىجنگيديم. شايد برخى از بچهها از شدت خستگى ياراى سرپا ايستادن نداشتند، اما همچنان مىجنگيدند. دشمن پيش مىآمد و ديگر اميدى به زنده ماندن نبود. سنگينى تانكها را بر سينه خود حس مىكرديم و ... فشار دشمن به حدى رسيد كه فرمانده سپاه سوسنگرد گفت: هر كس مىخواهد، عقبنشينى كند، شهر دارد سقوط مىكند...
36 نفر بوديم. انبوه نيروهاى دشمن به پيش مىآمدند. هر لحظه احتمال داشت، خط ما فرو ريزد: هر كس مىخواهد، عقبنشينى كند... به مشورت نشستيم: رضاقلى وفايى اقدم! مسوول ما تو هستى!...
- ما كه در اين منطقه هستيم، حاضر به عقبنشينى نيستيم. بگذار دشمن بيايد و از روى جنازههاى ما بگذرد!...
چنين بود پاسخ تو به فرمانده سپاه سوسنگرد.
نمىدانم امام (ره) را چگونه شناخته بودى،که اين گونه در امام (ره)، ذوب شده بودى زيرا ميان عاشق و معشوق، ميان پيرو و پيشوا هزاران راز است كه دست ادراك ما از دامان اين اسرار كوتاه است. همينقدر مىدانم كه نام فرزندانت را (مصطفى) و (احمد) نهاده بودى! در سال 1342 كه امام را از ميهن به تبعيد بردند، بيشتر از 7 سال نداشتى. همينقدر مىدانم كه با عشق امام زيستى، دنيا از فريب تو عاجز ماند، مسووليتها تو را در پشت جبهه حصارى نكرد. زيرا مسووليتها براى تو (مسووليت) بود نه مقام. عضو شوراى فرماندهى
