زندگي نامه آزاده سرتيپ خلبان "محمديوسف احمدبيگي" (قسمت چهارم)
پايگاه هوايي الرشيد زندان دژبان
اسفند ماه 1362به اسرا اطلاع دادند که آنها را از آن جا خواهند برد. آنها مي دانستند که براي ورود به زندان جديد، حتما تفتيش خواهند شد. به همين دليل بابا جاني گفت:
- براي بردن راديو فقط يک راه وجود دارد وآن اين که راديو را چند تکه کنيم و هر تکه را يکي با خودش حمل کند.
وقتي اتوبوس آمد، هر بيست و پنج نفر آنها سوار شدند اما بر خلاف هميشه چشم هايشان را نبستند. پس از طي مسافتي به " زندان دژبان" در " پايگاه هوايي الرّشيد" رسيدند. آنها را به حياط زندان که چيزي حدود 500 متر مربع وسعت داشت بردند. اين زندان شامل سه بند بود. هنگام ورود به بند تفتيش آغاز شد. طبق هماهنگي قبلي نفر اول، جناب سرگرد محمودي بود که داخل ساکش هيچ چيز مشکوکي وجود نداشت. آنها قرار گذاشته بودند افرادي که از بازرسي عبور مي کنند، ساک هايشان را که همه يک شکل و از کيسه ي نايلوني برنج درست شده بودند، با هم عوض کنند. با شلوغ کردن اوضاع توسط بچه ها، حواس نگهبآنها پرت شد و محمودي توانست بعد از عبور از بازرسي، کيسه خودش را با يکي از اسرا عوض کند. همين طور کار را ادامه دادند تا توانستند تمام وسايل را از بازرسي عبور دهند.
بندي که وارد آن شدند 150 متر بود و در آن 6 اتاق کوچک قرار داشت. دستشويي بيرون از اتاق ها بود و از ساعت 8 شب تا 6 صبح امکان استفاده از آن غيرممکن بود.
جيره غذايي بسيار اندک بود. تشک ها پنبه اي و کثيف و نمدار بود. ساعت 9 شب همه آنها را به اتاق هاي شان فرستادند و گفتند تا ساعت 7 تمام درها بسته خواهد بود. حتي به آنها اجازه رفع حاجت و اداي فريضه نماز را ندادند.
صبح که درها را باز کردند آنها خواستند که با رييس زندان صحبت کنند و مشکلات را با او در ميان گذاشتند و او قول داد که وضع را درست کند.
نزديک غروب آفتاب بود که چند دستگاه تهويه کوچک آوردند و نصب کردند. تعدادي تشک ابري هم آوردند و قرار شد درها ساعت 10 شب بسته شوند و 5 صبح قبل از طلوع آفتاب باز شوند.
ارتباط با اسرا از طريق مورس
آنها کمي که با محيط آشنا شدند متوجه اسيراني شدند که احتمال دادند ايراني باشند. با ضربات مورس، تماس گرفتند و فهميدند که حدس شان درست بود.
آنها همان همرزم هاي شان از نيروي زميني و انتظامي بودند که دو سال پيش از آنها جدايشان کرده بودند.
پس از تماس با آنها، قرار گذاشتند که از خصوصيات نگهبانان و وقايعي که در زندان براي آنها رخ داده بود بنويسند و آن را در درز لباسي که شسته و روي بند آويزان کرده بودند قرار دهند. فرداي آن روز نوبت هواخوري بود. آنها لباس ها را از روي بند برداشتند و نوشته ها را خواندند. در آن نامه ها بيان شده بود که افسران و نگهبانان زندان افرادي پست و بي رحم هستند و نبايد به حرف ها و قول هايشان اطمينان کرد.
احمد و دوستانش نيز از وقايع ايران و جبهه ها آن را مطلع کردند (به دليل داشتن راديو، از اين اوضاع با خبر بودند)
جايي براي نگه داري عمو (راديو)
"زندان دژبان" زنداني بسيار قديمي و متعلق به زمان انگليسي ها بود که زماني بر عراق سلطه داشتند. ديوارهاي حمام و دستشويي آن ترک خوردگي داشت و لابه لاي دزرهاي آن لجن انباشته شده بود. اسرا مي ترسيدند که دچار بيماري هاي پوستي شوند اما مسئولان زندان توجهي نداشتند. با توجه به وضعيت آنها که تا آن زمان جزو مفقودين محسوب مي شدند (زيرا صليب سرخ از وجود آنها هيچ اطلاعي نداشت.) مسئولان عراقي حتي الامکان سعي داشتند که کسي آنها را نبيند. لذا از آوردن افرادي مثل دکتر به داخل زندان خودداري مي کردند.
بچه ها تصميم گرفتند که خودشان آن جا را مرمت کنند. جناب بورايي که در بنايي نيز سررشته داشت، پيشنهاد کرد که جاي يکي از آجرها را خالي بگذارند و داخلش را سيمان کرده و روي آن را هم با موزاييک بپوشانند. براي اين که موزاييک غيرطبيعي جلوه نکند، با مخلوط سيمان و صابون درز آن را بپوشانند تا بدين طريق مخفي گاهي براي راديو درست کنند. اين کار انجام شد و چيزهايي از قبيل کاسه و مسواک و ... جلوي آن قرار گرفت تا طبيعي تر جلوه کند.
ساخت منبع توليد برق
پس از مدتي باطري راديو تمام شد و بچه ها کسل و ناراحت بودند. روزي يکي از اسرا در حال مطالعه روزنامه انگليسي زبان "بغداد آبزرور" به مطلبي برخورد کرد و آن اين بود که از ميوه ها و پوست شان مي توان الکتريسيته ايجاد کرد.
مقداري انار داشتند که آنها را دانه کرده و به صورت سرکه در آوردند. براي آن دو قطب مثبت و منفي درست کردند. لامپ کوچکي هم به دو سر قطب ها وصل کردند. لامپ روشن شد ولي اندازه آن بزرگ بود و نمي توانستند پنهانش کنند.
با مطالعه بيشتر، وسايل را کوچک تر کردند تا حدي که به اندازه يک باطري ماشين در آمد. بدين صورت که پوست انار را در آب خيس مي کردند و براي مدتي پوست انار حال اسيدي به خود مي گرفت سپس از آن برق مي گرفتند. از وقتي نيروگاه آب اناري درست شد، مدت زمان بيشتري مي توانستند از راديو استفاه کنند.
عراقي ها متوجه راديو شدند ولي ...
روزي بر خلاف روزهاي ديگر، تا ساعت 8 صبح درِ بند باز نشد تا اين که ساعت 8 افسر نگهبان به تنهايي وارد شد و جناب محمودي را با خود برد. جناب محمودي نيز خواست تا رضا احمدي به عنوان مترجم نزد او باشد البته او خود قادر بود عربي صحبت کند اما حضور رضا احمدي نير کنارش لازم بود زيرا به دليل اطلاعات زيادي که از قرآن و احاديث داشت مشاور خوبي بود و مي توانست به او کمک کند.
نگهبان بدون مقدمه به او گفت:
- راديو را به من بده.
رضا از نگهبان خواست که توضيح بيشتري دهد. پس از مکالماتي به جناب محمودي گفت:
- نگهبان راديو مي خواهد.
جناب محمودي گفت:
- مگر آنها به ما راديو دادند که حالا از ما مي خواهند؟
نگهبان: "همان راديو که از ابوغريب به اين جا آورده ايد."
محمودي: "مگر وقتي ما با اين زندان آمديم تفتيشمان نکرديد؟"
نگهبان: "من همه جا را تفتيش مي کنم و راديو را پيدا خواهم کرد اما اگر خودت آن را به من بدهي بهتر است."
محمودي زير بار نرفت و حتي تهديدهاي او کارساز نشد.
با وضع پيش آمده استفاده از راديو غير ممکن شد. بند بغلي آنها مرتب درخواست اخبار و اطلاعات مي کرد و آنها شک کردند که مبادا موضوع راديو از همان جا لو رفته باشد.
از اين رو براي شان نوشتند با توجه به اين که عراقي ها به داشتن راديو مظنون شده اند آن را درون چاه توالت انداخته اند.
تلاش براي يافتن راديو و اقامه نماز شکر
بچه ها حدود بيست روز از راديو استفاده نکردند تا آب ها از آسياب افتاد. پس از بيست روز دوباره راديو را روشن کردند.
يک روز صبح سر ساعت مقرر، درِ سلول ها را باز نکردند تا اين که نگهبانان آمدند و گفتند که مي خواهند همه اتاق ها را بگردند. سرپرست نگهبانان نفرات سلول را دقيقا بازرسي بدني کرد و از محوطه بند خارج نمود. پس از چند دقيقه دستور داد تا دوباره به سلول برگردند.
وقتي برگشتند همه چيز به هم ريخته بود. سر انجام نگهبان ها به سلول آخر رسيدند و راديو درست در همان سلول بود. احمد از سوراخ کليد نگاه کرد و ديد که باباجاني و قنودي، زير سر و کتف فرشيد اسکندري، و محمدي و سلمان پاهاي او را گرفته و از سلول بيرون آوردند. (فرشيد اسکندري به علت داشتن رماتيسم مفصلي، هر از چند گاهي بيماري اش عود مي کرد).
نگهبانان هر پنج نفر آنها را تفتيش کردند و به داخل حياط فرستادند و سلول را گشتند اما نتوانستند راديو را پيدا کنند. آنها راديو را وسط پاي فرشيد اسکندري پنهان کرده بودند. همه آنها اين ماجرا را از الطاف الهي دانستند و همگي به پاس اين عنايت نماز شکر به جا آوردند.
"هاد" کتاب قوانين
کلمه هاد مخفف (هيئت امور داخلي) بود که توسط محمودي فرمانده آسايشگاه پيشنهاد شده بود.
محمودي با همکاري تعدادي از بچه ها قوانيني را براي اداره امور تدوين کرده بودند که به عنوان " کتابچه دستورالعمل" در امور داخلي زندان از آن استفاده مي کردند. در پايان کتابچه نيز اسامي نوشته شده بود و هر کس ملزم بود جلوي اسم خودش را امضا کند. اعضاي هاد چهار نفر بودند که تصميم مي گرفتند مثلا چه کسي دستشويي ها را بشويد.
براساس دستورالعمل هاد، هر سه ماه يک بار تغييرات گروهي و محل داشتند. اين که چه کسي با چه کسي هم گروه شود مسئله مهمي بود که در آن شرايط براي همه دلمشغولي خوبي بود.
موشک جواب موشک
اواخر سال 1366 بود و مدتي بود که اخبار موشک باران ايران را مي شنيدند. اين مسئله آنها را سخت غمگين کرده بود.
تا اين که شبي در نزديکي هاي پايگاه الرّشيد انفجار مهيبي رخ داد. فرداي آن شب فرمانده گفت:
- اين صداي موشک هاي دوربرد ايران بود که به ساختمان "بانک رافدين " بغداد اصابت کرده و آن را در هم کوبيده است.
بچه ها زير لب زمزمه مي کردند:
- موشک جواب موشک.
سرانجام جنگ موشک ها هم کاري از پيش نبرد و پس از مدتي حملات از سر گرفته شد.
آتش بس
روز 28 تير 1367 محمد صبح زود از خواب برخاست که از يکي از بچه ها شنيد ايران قطعنامه 598 را قبول کرده است.
اين خبر او را دلخور کرد اما وقتي شنيد امام قبول کرده، کمي آرام شد. گفت:
- اگر امام پذيرفته حتما ادامه اين جنگ به صلاح اسلام و مسلمين نبوده زيرا امام کارهاي شان از روي حکمت است و ما مطيع اوامر او هستيم. به هر حال ما راضي هستيم به رضاي خدا و اين تصميم امام را بي چون و چرا گردن مي نهيم.
قرار شد اسرا در اسرع وقت مبادله شوند اما عراق در اجراي اين بند از قطعنامه تعلل ورزيد و به همين دليل آزادي اسرا به حالت تعليق در آمده بود.
براي امام دعا کردند
در شب سيزدهم خرداد ماه 1368مطلع شدند که امام(ره) کسالت دارند و در بيمارستان بستري هستند.هر کدام از آنها به طريقي براي شفاي امام دعا مي کرد.آنها شبي براي شفاي ايشان مجلسي ترتيب داده و دعاي توسل خواندند.
روح بلند حضرت امام (ره) به آسمان پرواز کرد
شب پانزدهم خرداد 68 شبي جانکاه و فراموش ناشدني براي همه مردم ايران بود. آن شب مسئول راديو به محض دريافت خبر ارتحال حضرت امام(ره) توان از کف داده بود و گوشي را از گوش کشيده و بي اختيار شيون و زاري سر داده بود. در آن زمان يوسف با محمدي و ذوالفقاري هم سلول بود. شب ها پس از شام به کلاس قرآن مي رفتند. آن شب نوبت او بود که ظرف ها را بشويد. وقتي براي گذاشتن ظرف ها به درون سلول رفت محمدي را ديد. پرسيد:
- چرا برگشتي؟ مگر کلاس نداريم؟
جوابي نداد. به ذوالفقاري نگاه کرد.او هم رنگ پريده بود.
گفت: "چي شده؟ چرا اين طور نگاه مي کنيد؟"
بغض محمدي ترکيد و اشک چون سيل از چشمانش سرازير شد. ذوالفقاري خودش را به او نزديک کرد و گفت:
- تسليت مي گويم، من زودتر خبر دار شده بودم ولي به تو چيزي نگفتم. امام ...
به محض اين که کلمه امام از زبانش جاري شد، تن محمد سرد شد و زانوهايش لرزيد.
هر سه شروع به گريستن کردند. در آسايشگاه همه فهميده بودند.
محمودي به تک تک سلول ها سر مي زد و آنها به آرامش دعوت مي کرد. او گوشزد مي کرد که هر چند غم سنگيني است اما نبايد دشمن بفهمد که ما از موضوع با خبر هستيم زيرا ممکن است نگهبان ها حساس شوند و به وجود راديو پي ببرند. پس بگذاريد تا آنها خودشان خبر را اعلام کنند.
سه روز بعد در روزنامه ها خبر ارتحال امام (ره) و ...
تا دو روز پس از آن واقعه جان سوز روزنامه برايشان نياوردند. روز سوم بود که روزنامه دادند و پس از آن که بچه ها خبر را خواندند به يک باره چون کوهي آتشفشان فوران کردند و با شوري وصف ناپذير در غم هجران امام عزيز به سرو سينه مي زدند مراسم نوحه خواني و سينه زني به پا کردند و براي امام (ره) ختم قرآن گرفتند.
قبل از رحلت امام، روزنامه هاي عراق و ساير کشورها، اراجيفي را مي نوشتند مبني بر اين که بعد از امام(ره) ديگر کسي رهبري اين ملت را نخواهد پذيرفت. چرا که در ايران همه چيز به هم خواهد ريخت و جنگ قدرت مملکت را از هم خواهد پاشيد. بحمدالّله با انتخاب حضرت آيت الّله خامنه اي توسط مجلس خبرگان به عنوان رهبر انقلاب اسلامي، دشمنان ايران سکوتي مرگبار گرفتند. ديگر حتي روزنامه عراقي "الثوره" هم چيزي درباره حکومت و رهبري ايران نمي نوشت. زيرا دريافته بودند که به ملت عراق يا ساير ملل نمي توان اخبار دروغين داد و مردم عراق تشييع بي سابقه و تاريخي پيکر پاک و مطهر امام(ره) را از تلويزيون ديده بود.
راديو به دست بند کناري هم رسيد
مدت چهار ماه بود که آنها از راديو استفاده مي کردند اما بند مجاور اطلاعي نداشت. با وجود افرادي مثل سرگرد اسدالّله ميرمحمدي و سروان علي والي (افسر نيروي انتظامي و قهرمان مسابقات وزنه برداري آسيا ) در بين آنها، باز هم نمي توانستند کاملا مطمئن باشند ومي ترسيدند که راديو لو برود.
روزي هنگام هواخوري، افرادي از بند مجاور از فرصت استفاده کردند و راديوي يکي از نگهبان ها را که لبه ديوار حياط بود با قلاب گرفتن و بالا رفتن از ديوار مي دزدند و پنهان مي کنند. آنها نمي دانستند که محمد و دوستانش راديو دارند لذا با خوشحالي به آنها اطلاع دادند و گفتند که راديو خراب است. آنها مي دانستند که باباجاني در تعمير راديو متخصص است. لذا خواستند تا راديو را برايشان تعمير کند و پس از تعمير نيز همان جا بماند تا هم خودشان استفاده کنند و هم به آنها اخبار را بدهند.
قرار شد راديو را در کيسه اي پنهان کنند و در زير لباس هاي آويخته شده روي بند در محوطه حياط قرار دهند. فرداي آن روز باباجاني آن را برداشت و هر چه قدر سعي کرد نتوانست آن را تعمير کند. راديو بزرگ بود و نگهداري از آن خطر ناک. باباجاني قطعاتي را که امکان خرابي آنها در راديوي خودشان مي رفت از آن جدا کرد و ما بقي را درون چاه توالت انداخت ولي از اين موضوع حرفي به بند بغلي نزدند و از آن پس اخباري را که از راديوي خودشان مي گرفتند به اسم راديوي آنها به خودشان مي دادند!
ادامه دارد
اسفند ماه 1362به اسرا اطلاع دادند که آنها را از آن جا خواهند برد. آنها مي دانستند که براي ورود به زندان جديد، حتما تفتيش خواهند شد. به همين دليل بابا جاني گفت:
- براي بردن راديو فقط يک راه وجود دارد وآن اين که راديو را چند تکه کنيم و هر تکه را يکي با خودش حمل کند.
وقتي اتوبوس آمد، هر بيست و پنج نفر آنها سوار شدند اما بر خلاف هميشه چشم هايشان را نبستند. پس از طي مسافتي به " زندان دژبان" در " پايگاه هوايي الرّشيد" رسيدند. آنها را به حياط زندان که چيزي حدود 500 متر مربع وسعت داشت بردند. اين زندان شامل سه بند بود. هنگام ورود به بند تفتيش آغاز شد. طبق هماهنگي قبلي نفر اول، جناب سرگرد محمودي بود که داخل ساکش هيچ چيز مشکوکي وجود نداشت. آنها قرار گذاشته بودند افرادي که از بازرسي عبور مي کنند، ساک هايشان را که همه يک شکل و از کيسه ي نايلوني برنج درست شده بودند، با هم عوض کنند. با شلوغ کردن اوضاع توسط بچه ها، حواس نگهبآنها پرت شد و محمودي توانست بعد از عبور از بازرسي، کيسه خودش را با يکي از اسرا عوض کند. همين طور کار را ادامه دادند تا توانستند تمام وسايل را از بازرسي عبور دهند.
بندي که وارد آن شدند 150 متر بود و در آن 6 اتاق کوچک قرار داشت. دستشويي بيرون از اتاق ها بود و از ساعت 8 شب تا 6 صبح امکان استفاده از آن غيرممکن بود.
جيره غذايي بسيار اندک بود. تشک ها پنبه اي و کثيف و نمدار بود. ساعت 9 شب همه آنها را به اتاق هاي شان فرستادند و گفتند تا ساعت 7 تمام درها بسته خواهد بود. حتي به آنها اجازه رفع حاجت و اداي فريضه نماز را ندادند.
صبح که درها را باز کردند آنها خواستند که با رييس زندان صحبت کنند و مشکلات را با او در ميان گذاشتند و او قول داد که وضع را درست کند.
نزديک غروب آفتاب بود که چند دستگاه تهويه کوچک آوردند و نصب کردند. تعدادي تشک ابري هم آوردند و قرار شد درها ساعت 10 شب بسته شوند و 5 صبح قبل از طلوع آفتاب باز شوند.
ارتباط با اسرا از طريق مورس
آنها کمي که با محيط آشنا شدند متوجه اسيراني شدند که احتمال دادند ايراني باشند. با ضربات مورس، تماس گرفتند و فهميدند که حدس شان درست بود.
آنها همان همرزم هاي شان از نيروي زميني و انتظامي بودند که دو سال پيش از آنها جدايشان کرده بودند.
پس از تماس با آنها، قرار گذاشتند که از خصوصيات نگهبانان و وقايعي که در زندان براي آنها رخ داده بود بنويسند و آن را در درز لباسي که شسته و روي بند آويزان کرده بودند قرار دهند. فرداي آن روز نوبت هواخوري بود. آنها لباس ها را از روي بند برداشتند و نوشته ها را خواندند. در آن نامه ها بيان شده بود که افسران و نگهبانان زندان افرادي پست و بي رحم هستند و نبايد به حرف ها و قول هايشان اطمينان کرد.
احمد و دوستانش نيز از وقايع ايران و جبهه ها آن را مطلع کردند (به دليل داشتن راديو، از اين اوضاع با خبر بودند)
جايي براي نگه داري عمو (راديو)
"زندان دژبان" زنداني بسيار قديمي و متعلق به زمان انگليسي ها بود که زماني بر عراق سلطه داشتند. ديوارهاي حمام و دستشويي آن ترک خوردگي داشت و لابه لاي دزرهاي آن لجن انباشته شده بود. اسرا مي ترسيدند که دچار بيماري هاي پوستي شوند اما مسئولان زندان توجهي نداشتند. با توجه به وضعيت آنها که تا آن زمان جزو مفقودين محسوب مي شدند (زيرا صليب سرخ از وجود آنها هيچ اطلاعي نداشت.) مسئولان عراقي حتي الامکان سعي داشتند که کسي آنها را نبيند. لذا از آوردن افرادي مثل دکتر به داخل زندان خودداري مي کردند.
بچه ها تصميم گرفتند که خودشان آن جا را مرمت کنند. جناب بورايي که در بنايي نيز سررشته داشت، پيشنهاد کرد که جاي يکي از آجرها را خالي بگذارند و داخلش را سيمان کرده و روي آن را هم با موزاييک بپوشانند. براي اين که موزاييک غيرطبيعي جلوه نکند، با مخلوط سيمان و صابون درز آن را بپوشانند تا بدين طريق مخفي گاهي براي راديو درست کنند. اين کار انجام شد و چيزهايي از قبيل کاسه و مسواک و ... جلوي آن قرار گرفت تا طبيعي تر جلوه کند.
ساخت منبع توليد برق
پس از مدتي باطري راديو تمام شد و بچه ها کسل و ناراحت بودند. روزي يکي از اسرا در حال مطالعه روزنامه انگليسي زبان "بغداد آبزرور" به مطلبي برخورد کرد و آن اين بود که از ميوه ها و پوست شان مي توان الکتريسيته ايجاد کرد.
مقداري انار داشتند که آنها را دانه کرده و به صورت سرکه در آوردند. براي آن دو قطب مثبت و منفي درست کردند. لامپ کوچکي هم به دو سر قطب ها وصل کردند. لامپ روشن شد ولي اندازه آن بزرگ بود و نمي توانستند پنهانش کنند.
با مطالعه بيشتر، وسايل را کوچک تر کردند تا حدي که به اندازه يک باطري ماشين در آمد. بدين صورت که پوست انار را در آب خيس مي کردند و براي مدتي پوست انار حال اسيدي به خود مي گرفت سپس از آن برق مي گرفتند. از وقتي نيروگاه آب اناري درست شد، مدت زمان بيشتري مي توانستند از راديو استفاه کنند.
عراقي ها متوجه راديو شدند ولي ...
روزي بر خلاف روزهاي ديگر، تا ساعت 8 صبح درِ بند باز نشد تا اين که ساعت 8 افسر نگهبان به تنهايي وارد شد و جناب محمودي را با خود برد. جناب محمودي نيز خواست تا رضا احمدي به عنوان مترجم نزد او باشد البته او خود قادر بود عربي صحبت کند اما حضور رضا احمدي نير کنارش لازم بود زيرا به دليل اطلاعات زيادي که از قرآن و احاديث داشت مشاور خوبي بود و مي توانست به او کمک کند.
نگهبان بدون مقدمه به او گفت:
- راديو را به من بده.
رضا از نگهبان خواست که توضيح بيشتري دهد. پس از مکالماتي به جناب محمودي گفت:
- نگهبان راديو مي خواهد.
جناب محمودي گفت:
- مگر آنها به ما راديو دادند که حالا از ما مي خواهند؟
نگهبان: "همان راديو که از ابوغريب به اين جا آورده ايد."
محمودي: "مگر وقتي ما با اين زندان آمديم تفتيشمان نکرديد؟"
نگهبان: "من همه جا را تفتيش مي کنم و راديو را پيدا خواهم کرد اما اگر خودت آن را به من بدهي بهتر است."
محمودي زير بار نرفت و حتي تهديدهاي او کارساز نشد.
با وضع پيش آمده استفاده از راديو غير ممکن شد. بند بغلي آنها مرتب درخواست اخبار و اطلاعات مي کرد و آنها شک کردند که مبادا موضوع راديو از همان جا لو رفته باشد.
از اين رو براي شان نوشتند با توجه به اين که عراقي ها به داشتن راديو مظنون شده اند آن را درون چاه توالت انداخته اند.
تلاش براي يافتن راديو و اقامه نماز شکر
بچه ها حدود بيست روز از راديو استفاده نکردند تا آب ها از آسياب افتاد. پس از بيست روز دوباره راديو را روشن کردند.
يک روز صبح سر ساعت مقرر، درِ سلول ها را باز نکردند تا اين که نگهبانان آمدند و گفتند که مي خواهند همه اتاق ها را بگردند. سرپرست نگهبانان نفرات سلول را دقيقا بازرسي بدني کرد و از محوطه بند خارج نمود. پس از چند دقيقه دستور داد تا دوباره به سلول برگردند.
وقتي برگشتند همه چيز به هم ريخته بود. سر انجام نگهبان ها به سلول آخر رسيدند و راديو درست در همان سلول بود. احمد از سوراخ کليد نگاه کرد و ديد که باباجاني و قنودي، زير سر و کتف فرشيد اسکندري، و محمدي و سلمان پاهاي او را گرفته و از سلول بيرون آوردند. (فرشيد اسکندري به علت داشتن رماتيسم مفصلي، هر از چند گاهي بيماري اش عود مي کرد).
نگهبانان هر پنج نفر آنها را تفتيش کردند و به داخل حياط فرستادند و سلول را گشتند اما نتوانستند راديو را پيدا کنند. آنها راديو را وسط پاي فرشيد اسکندري پنهان کرده بودند. همه آنها اين ماجرا را از الطاف الهي دانستند و همگي به پاس اين عنايت نماز شکر به جا آوردند.
"هاد" کتاب قوانين
کلمه هاد مخفف (هيئت امور داخلي) بود که توسط محمودي فرمانده آسايشگاه پيشنهاد شده بود.
محمودي با همکاري تعدادي از بچه ها قوانيني را براي اداره امور تدوين کرده بودند که به عنوان " کتابچه دستورالعمل" در امور داخلي زندان از آن استفاده مي کردند. در پايان کتابچه نيز اسامي نوشته شده بود و هر کس ملزم بود جلوي اسم خودش را امضا کند. اعضاي هاد چهار نفر بودند که تصميم مي گرفتند مثلا چه کسي دستشويي ها را بشويد.
براساس دستورالعمل هاد، هر سه ماه يک بار تغييرات گروهي و محل داشتند. اين که چه کسي با چه کسي هم گروه شود مسئله مهمي بود که در آن شرايط براي همه دلمشغولي خوبي بود.
موشک جواب موشک
اواخر سال 1366 بود و مدتي بود که اخبار موشک باران ايران را مي شنيدند. اين مسئله آنها را سخت غمگين کرده بود.
تا اين که شبي در نزديکي هاي پايگاه الرّشيد انفجار مهيبي رخ داد. فرداي آن شب فرمانده گفت:
- اين صداي موشک هاي دوربرد ايران بود که به ساختمان "بانک رافدين " بغداد اصابت کرده و آن را در هم کوبيده است.
بچه ها زير لب زمزمه مي کردند:
- موشک جواب موشک.
سرانجام جنگ موشک ها هم کاري از پيش نبرد و پس از مدتي حملات از سر گرفته شد.
آتش بس
روز 28 تير 1367 محمد صبح زود از خواب برخاست که از يکي از بچه ها شنيد ايران قطعنامه 598 را قبول کرده است.
اين خبر او را دلخور کرد اما وقتي شنيد امام قبول کرده، کمي آرام شد. گفت:
- اگر امام پذيرفته حتما ادامه اين جنگ به صلاح اسلام و مسلمين نبوده زيرا امام کارهاي شان از روي حکمت است و ما مطيع اوامر او هستيم. به هر حال ما راضي هستيم به رضاي خدا و اين تصميم امام را بي چون و چرا گردن مي نهيم.
قرار شد اسرا در اسرع وقت مبادله شوند اما عراق در اجراي اين بند از قطعنامه تعلل ورزيد و به همين دليل آزادي اسرا به حالت تعليق در آمده بود.
براي امام دعا کردند
در شب سيزدهم خرداد ماه 1368مطلع شدند که امام(ره) کسالت دارند و در بيمارستان بستري هستند.هر کدام از آنها به طريقي براي شفاي امام دعا مي کرد.آنها شبي براي شفاي ايشان مجلسي ترتيب داده و دعاي توسل خواندند.
روح بلند حضرت امام (ره) به آسمان پرواز کرد
شب پانزدهم خرداد 68 شبي جانکاه و فراموش ناشدني براي همه مردم ايران بود. آن شب مسئول راديو به محض دريافت خبر ارتحال حضرت امام(ره) توان از کف داده بود و گوشي را از گوش کشيده و بي اختيار شيون و زاري سر داده بود. در آن زمان يوسف با محمدي و ذوالفقاري هم سلول بود. شب ها پس از شام به کلاس قرآن مي رفتند. آن شب نوبت او بود که ظرف ها را بشويد. وقتي براي گذاشتن ظرف ها به درون سلول رفت محمدي را ديد. پرسيد:
- چرا برگشتي؟ مگر کلاس نداريم؟
جوابي نداد. به ذوالفقاري نگاه کرد.او هم رنگ پريده بود.
گفت: "چي شده؟ چرا اين طور نگاه مي کنيد؟"
بغض محمدي ترکيد و اشک چون سيل از چشمانش سرازير شد. ذوالفقاري خودش را به او نزديک کرد و گفت:
- تسليت مي گويم، من زودتر خبر دار شده بودم ولي به تو چيزي نگفتم. امام ...
به محض اين که کلمه امام از زبانش جاري شد، تن محمد سرد شد و زانوهايش لرزيد.
هر سه شروع به گريستن کردند. در آسايشگاه همه فهميده بودند.
محمودي به تک تک سلول ها سر مي زد و آنها به آرامش دعوت مي کرد. او گوشزد مي کرد که هر چند غم سنگيني است اما نبايد دشمن بفهمد که ما از موضوع با خبر هستيم زيرا ممکن است نگهبان ها حساس شوند و به وجود راديو پي ببرند. پس بگذاريد تا آنها خودشان خبر را اعلام کنند.
سه روز بعد در روزنامه ها خبر ارتحال امام (ره) و ...
تا دو روز پس از آن واقعه جان سوز روزنامه برايشان نياوردند. روز سوم بود که روزنامه دادند و پس از آن که بچه ها خبر را خواندند به يک باره چون کوهي آتشفشان فوران کردند و با شوري وصف ناپذير در غم هجران امام عزيز به سرو سينه مي زدند مراسم نوحه خواني و سينه زني به پا کردند و براي امام (ره) ختم قرآن گرفتند.
قبل از رحلت امام، روزنامه هاي عراق و ساير کشورها، اراجيفي را مي نوشتند مبني بر اين که بعد از امام(ره) ديگر کسي رهبري اين ملت را نخواهد پذيرفت. چرا که در ايران همه چيز به هم خواهد ريخت و جنگ قدرت مملکت را از هم خواهد پاشيد. بحمدالّله با انتخاب حضرت آيت الّله خامنه اي توسط مجلس خبرگان به عنوان رهبر انقلاب اسلامي، دشمنان ايران سکوتي مرگبار گرفتند. ديگر حتي روزنامه عراقي "الثوره" هم چيزي درباره حکومت و رهبري ايران نمي نوشت. زيرا دريافته بودند که به ملت عراق يا ساير ملل نمي توان اخبار دروغين داد و مردم عراق تشييع بي سابقه و تاريخي پيکر پاک و مطهر امام(ره) را از تلويزيون ديده بود.
راديو به دست بند کناري هم رسيد
مدت چهار ماه بود که آنها از راديو استفاده مي کردند اما بند مجاور اطلاعي نداشت. با وجود افرادي مثل سرگرد اسدالّله ميرمحمدي و سروان علي والي (افسر نيروي انتظامي و قهرمان مسابقات وزنه برداري آسيا ) در بين آنها، باز هم نمي توانستند کاملا مطمئن باشند ومي ترسيدند که راديو لو برود.
روزي هنگام هواخوري، افرادي از بند مجاور از فرصت استفاده کردند و راديوي يکي از نگهبان ها را که لبه ديوار حياط بود با قلاب گرفتن و بالا رفتن از ديوار مي دزدند و پنهان مي کنند. آنها نمي دانستند که محمد و دوستانش راديو دارند لذا با خوشحالي به آنها اطلاع دادند و گفتند که راديو خراب است. آنها مي دانستند که باباجاني در تعمير راديو متخصص است. لذا خواستند تا راديو را برايشان تعمير کند و پس از تعمير نيز همان جا بماند تا هم خودشان استفاده کنند و هم به آنها اخبار را بدهند.
قرار شد راديو را در کيسه اي پنهان کنند و در زير لباس هاي آويخته شده روي بند در محوطه حياط قرار دهند. فرداي آن روز باباجاني آن را برداشت و هر چه قدر سعي کرد نتوانست آن را تعمير کند. راديو بزرگ بود و نگهداري از آن خطر ناک. باباجاني قطعاتي را که امکان خرابي آنها در راديوي خودشان مي رفت از آن جدا کرد و ما بقي را درون چاه توالت انداخت ولي از اين موضوع حرفي به بند بغلي نزدند و از آن پس اخباري را که از راديوي خودشان مي گرفتند به اسم راديوي آنها به خودشان مي دادند!
ادامه دارد
لینک کپی شد
نظر شما
