زندگي نامه آزاده سرتيپ خلبان "محمديوسف احمدبيگي" (قسمت پنجم - پاياني)

کد خبر: ۱۲۱۱۲۲
تاریخ انتشار: ۱۶ دی ۱۳۸۷ - ۱۲:۰۹ - 05January 2009
عراق به کويت هم حمله کرد
حضرت امام(ره) بارها در سخنراني هايشان به حکام منطقه موعظه کرده بودند که اين قدر از صدام حمايت نکنيد! و دست از کمک او برداريد. به تعبيري فرموده بودند اگر اين گرگ خلاصي يابد، اولين کسي را که پاره مي کند شما هستيد. ديري نپاييد که اين گفته امام به حقيقت پيوست.
چنگال صدام و عمال بعثي اش گلوي شيخ کويت را فشرد و با حمله اي برق آسا اين کشور به اشغال نيروهاي بعث در آمد. چاه هاي نفتش به آتش کشيده شد و دارايي آن به يغما برده شد. عراق، ارتش جنگ نا آزموده کويت را در هم کوبيد و اکثر آنها را به اسارت در آورد. زندان هاي عراق از مردم کويت و نيروهاي نظامي اش مالامال شد. به گونه اي که حتي در اطراف زنداني که آنها در آن بودند در محوطه اي باز، نظاميان کويت را با کم ترين امکانات رفاهي نگهداري مي کردند.
عراق با اجراي سياست هاي ضد و نقيضش، به نوعي بن بست رسيده بود و دنيا محکومش کرده بود. دولتمردان عراقي خود نيز در برابر خودکامگي هاي رهبر مستبدشان مستاصل شده بودند و به طريقي تمايل داشتند تا مسئله خود را با ايران حل کنند.
در آن زمان مکاتباتي بين صدام و رئيس جمهوري اسلامي ايران (حجت الاسلام هاشمي رفسنجاني) انجام شد و پيش قدم اين سير مکاتبات نيز عراقي ها بودند.
سرانجام به خواسته هاي به حق دولت و ملت ايران گردن نهادند و خواستار اجراي مفاد قطعنامه 598 شدند که قبلا از سوي حضرت امام(ره) نيز پذيرفته شده بود. قرار شد که در کوتاه ترين فرصت هر دو کشور به مرزهاي بين المللي خود برگردند و تبادل اسرا انجام گيرد.

رئيس زندان: شما مهمان ما هستيد
فرداي همان شب رئيس زندان آمد و درِ بندها را گشود و بچه ها را جهت هواخوري فرا خواند. به آنها گفت:
- شما از امروز ديگر يک اسير نيستيد بلکه مهمان ما هستيد و ما با هم برادريم.اين چند سال هم که جنگيديم ناحق و ناروا بوده. دولت هاي ديگر که دشمن دو ملت ايران و عراق هستند باعث بروز اين جنايت شدند.
جناب محمودي گفت:
- شما که ديگر براي برادري جايي نگذاشته ايد.
رئيس زندان گفت:
- به هر حال جنگ تمام شده و ان شاالله شما به ايران خواهيد رفت.
محمودي گفت:
- من اين حرف شما را باور ندارم.
رئيس زندان گفت: "چرا؟"
جناب محموي پاسخ داد:
- اگر شما راست مي گوييد و ما نزد شما مهمان هستيمف دوتا خواسته داريم که بايد برايمان انجام دهيد.اول اين که يک راديو به ما بدهيد تا خودمان اخبار را بشنويم و باور کنيم. دوم اين که پنجره ها را (که تا آن زمان با آجر پوشانده بودند) باز کنيد و ضمناً در بين ما و بند مجاورمان را نبنديد زيرا ما وآنها از دوستان قديمي هستيم و مي خواهيم که با هم باشيم.
سرهنگ گفت:
- با درخواست اول شما موافقم ولي در مورد ادغام بندها بايد از بالا اجازه بگيرم. به شما بيل و کلنگ مي دهم تا خودتان پنجره ها را باز کنيد.
ساعتي بعد راديويي آوردند و به بچه ها دادند. يک روز بعد هم بيل و کلنگ آوردند و بچه ها با حرص زياد مشغول کوبيدن به ديوار ها شدند.
Image

رهايي نزديک بود
روز 26 مرداد ماه 1369 اولين گروه از اسراي ايران و عراق مبادله شدند.
آفتاب روز 23 مهرماه 1369 هنوز طلوع نکرده بود که در زندان بر روي پاشنه چرخيد و سرگردي که معاون زندان بود وارد شد. او به دنبال جناب محمودي فرمانده آسايشگاه مي گشت. به او گفتند:
- خواب است اگر پيغامي هست بگو تا ما به او بدهيم.
سرگرد گفت:
- به او بگوييد اسرا حاضر باشند امروز به ايران خواهيد رفت.
وقتي او رفت به سراغ محمودي رفتند و ماجرا را برايش گفتند. او با بي اعتنايي به گفته هاي سرگرد عراقي گفت:
- غلط کرده اند!
دوباره سرش را روي بالش گذاشت و خوابيد.
چند لحظه بعد بلند شد و گفت:
- جدي مي گوييد يا اين که مرا دست انداخته ايد؟
گفتند:
- سرگرد گفت ساعت 8 قرار است براي مان لباس بياورند.
هيچ کس نمي دانست بايد اين خبر را باور کند يا نه؟
ساعت 8 صبح بود که درِ آسايشگاه باز شد و نگهبان ها حدود بيست و پنج دست لباس و کتاني آوردند و به آ نها تحويل دادند.
بچه ها لباس و کفش را مي گرفتند، به سينه مي چسباندند و اشک شوق مي ريختند. گرچه اکثر لباس ها اندازه نبود، ولي کسي به اين مسئله توجه نمي کرد. لباس ها را پوشيدند و منتظر حرکت ماندند.
هر چه لباس و دارو اضافي داشتند جمع کردند و به سربازها دادند. در آن موقع عراق به علت جنگ خليج فارس در تحريم اقتصادي بود و دارو کمياب بود. نزديک يک کارتن دارو از بندهاي مختلف جمع آوري شده بود که زير نظر دکتر "کاکرودي" از اسراي بند مجاورشان تفکيک و بسته بندي شده و به عراقي ها تحويل دادند.
ساعت 3 بعد از ظهر بود که دو اتوبوس به محل زندان آوردند و پس از تفتيش مختصري به ما دستور دادند تا سوار شويم. به محض ديدن اتوبوس ها، بچه ها مطمئن شدند که به ايران خواهند رفت زيرا براي اولين بار بود که مي ديدند اتوبوس ها پرده ندارند و با چشمان باز و دستان گشوده سوارشان مي کنند. حدود 2 ساعت در راه بودند تا به اردوگاه "بعقوبه" وارد شدند. اطراف اردوگاه را با سيم خاردار محصور کرده بودند و تعداد زيادي اتوبوس در پارکينگ آن پارک شده بودند که اين اتوبوس نيز به آنها پيوست.
به محض پياده شدن، افسر ارشد زندان الّرشيد بغداد که به نظر مي رسيد مدتي است منتظر آمدن آنها بود، جلو آمد و ضمن خوشامدگويي گفت:
- امشب يا فردا صبح به ايران خواهيد رفت.علت حضور شما هم در اين جا اين است که صليب سرخ بايد شما را ببيند و ثبت نام تان کند.

اين پسر بسيجي بايد بيايد
روز قبل از آمدن آنها به اين اردوگاه، اسراي بسيجي بر سر مسائلي که هنگام رفتن برايشان رخ داده بود اغتشاش کرده و عراقي ها به سمت آنها تير اندازي کرده بودند. در نتيجه يکي از بسيجي ها مورد اصابت گلوله قرار گرفته و شهيد شده بود. عراقي ها يکي از بسيجي ها را که تصور مي کردند عامل حادثه باشد در آن جا نگه داشته و او را به طرز وحشتناکي کتک زده بودند به طوري که پرده گوشش پاره شده بود و صداها را تشخيص نمي داد.
از اين رو عراقي ها نمي خواستند که او به ايران بازگردد. جناب محمودي پس از مطلع شدن از اين موضوع بسيار ناراحت شدند و به دوستان آن بسيجي قول دادند حتما او را با خود به ايران ببرند.
همان شب فرمانده به داخل محوطه آمد و گفت:
- من اسامي چهل نفر را مي خوانم اينها دسته اول هستند که به ايران مي روند بقيه هم در نوبت هاي بعدي خواهند رفت.
از جمله اسامي که خوانده شد نام جناب محمودي بود اما از اسم آن بسيجي شکنجه شده در ليست خبري نبود. جناب محمودي به فرمانده گفت:
- چرا اسم اين بسيجي را نخوانديد؟
گفتند: "باشد براي نوبت بعد."
محمودي گفت:
- يا اسم اين بسيجي را جزو اين ليست به جاي من بنويسيد يا اين که من از اين جا نمي روم.
فرمانده عراقي گفت:
- مگر مي شود؟ ما به ازاي هر سرگرد يک نفر هم رديف او را از ايران تحويل مي گيرم. شما نمي شود به جاي اين بسيجي باشيد.
جناب محمودي چون نتوانست نسبت به فرستادن بسيجي اقدامي کندف جريان نگه داشتن آن بسيجي را به اطلاع حاج آقا ابوترابي رساند. ايشان هم دستور دادند همه اسيراني که بيرون رفته اند به داخل بازگردند. آنها نيز دستور را پذيرفتند و به داخل برگشتند. همه گفتند که ما هم نمي رويم. سرهنگ که وضعيت را اين چنين ديد بناچار موافقت کرد تا آن بسيجي به جاي بسيجي ديگري که نامش قبلا خوانده شد بود، برود.

صليب سرخ اسراي خلبان را بعد از 10 سال ثبت نام کرد
فردا صبح نمايندگان صليب سرخ به اردوگاه آمدند و خواستند با بچه ها مصاحبه کنند. آنها سه نفر خانم خارجي بودند که با حجاب اسلامي آراسته شده بودند و چند نفر مرد هم همراه آنها بودند. اولين سوالي که اسرا از آنها کردند اين بود که اين 10 سال گذشته را کجا بودند؟
آنها گفتند:
- دولت عراق نمي گذاشت به شما سر بزنيم.
فرم هايي را به بچه ها دادند که سوال هايي نوشته شده بود و از آنها خواسته بودند به آنها پاسخ دهند و ميان آنها دوسوال بسيار جالب بود.
يکي اين که: "آيا مي خواهيد اين جا بمانيد و پناهنده شويد يا به ايران برگرديد؟"
سوال بعدي اين که: "آيا مي خواهيد به کشور ديگري پناهنده شويد؟"
بچه ها جواب اين سوال ها را بسيار تحقير آميز دادند به طوري که مامورين صليب سرخ ناراحت شدند.
جالب اين که موقع خروج مامورين صليب سرخ، زناني که روسري به سر داشتند به محض رسيدن به آن طرف سيم خاردار روسري هاي شان را برداشتند. انگار تنها ما که داخل حصار بوديم مرد بوديم و ديگران که بيرون از حصار بودند نامرد!

حرکت به سوي ايران
سر انجام حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که اسرا را سوار اتوبوس کردند و به طرف مرز ايران حرکت دادند. شور و حالي که با نزديک شدن به مرز ايران به اسرا دست مي داد، وصف ناپذير بود.
مسئولان ايراني و عراقي در پاسگاه مرزي حاضر بودند. قدري در آن جا معطل شدند تا اين که مسئولان دو طرف امور مربوط به تبادل را انجام دادند. سرانجام دستور دادند که از مرز بگذرند. به محض عبور از مرز، چند تن از برادران پاسدار آمدند و در هر اتوبوس يکي دوتاي آنها سوار شدند. اتوبوس حرکت کرد و درحال حرکت نام تک تک آنها را پرسيدند و نوشتند. چند صد متر آن طرف تر اتوبوس براي تعويض ايستاد. پس از تعويض اتوبوس ها، آنها را به سمت خسروي حرکت دادند.

يک روز تا ديدار
فرداي آن روز آنها را سوار اتوبوس کردند و به سمت کرمانشاه حرکت دادند. محمد غم انگيزترين صحنه ها را هنگام خارج شدن از پادگان با چشم ديد. مردم زيادي از زن و مرد جلوي اتوبوس ها آمده و گريان بودند. هر کدام تابلويي در دست داشتند که روي آن اسمي نوشته شده يا عکسي بر آن نصب شده بود.
در کرمانشاه به خلبان ها لباس پرواز دادند و آنها را سوار هواپيما کردند. ساعتي بعد در فرودگاه مهرآباد چرخ هاي هواپيما باند فرودگاه را لمس کرد و بر زمين نشست.
حالا يوسف در تهران است. همدوره و همکلاسي هاي خود را مي ديد که با درجات سرتيپي و سمت هاي فرماندهي به استقبال آنها آمده بودند. تيمسار "سپيد موي" جانشين وقت فرماندهي نيروي هوايي را در بين آنها ديد که با صداي بلند مي گفت:
- يوسف به وطن خوش آمدي. برادرت بهرام آن جاست.

شهادت برادر
سمتي را که او نشان مي داد به دقت نگريست اما بهرام را نشناخت. زيرا پس از 10 سال قيافه ها عوض شده بود.
بهرام او را شناخت و دستش را تکان داد. هر دو همديگر را در آغوش کشيدند که يوسف پرسيد:
- چرا يعقوب(برادر کوچکش) نيامد؟
بهرام گفت:
- يعقوب چند وقت پيش توي جبهه پايش ترکش خورد و در خانه منتظر توست.
دلش تکاني خورد. گفت:
- بهرام ... يعقوب شهيد شده؟
گفت:
- اين چه حرفيست. گفتم که پايش زخمي شده.
يوسف پي برده بود که بهرام حقيقت را نمي گويد. گفت:
- بهرام مرا گول نزن من طاقت شنيدنش را دارم.
به يکباره بغض بهرام ترکيد و او را در آغوش کشيد و گفت:
برادر بايد جامه سياه به تن کني ...
مراسم فيلم برداري از آزادگان و سخنراني جناب سرگرد محمودي به عنوان فرمانده و ريش سفيد فرمانده ها به پايان رسيد و آنها را با اتوبوس براي چند روز به قرنطينه بردند. وارد ساختمان قرنطينه که شدند، در پاگرد پله ها شخصي به محمد گفت:
- همسرت پاي تلفن منتظر توست.
گوشي تلفن را برداشت:
- الو ... الو ...
الو سلام خوش آمدي
چند لحظه اي با همسرش صحبت کرد و حال دخترش را پرسيد. روز بعد خودش به منزلش تلفن زد.
با شنيدن صداي دخترش بغض راه گلويش را گرفت.
Image

پايان10سال رنج تنهايي و اسارات
محمد يوسف احمد بيگي سرانجام روز 26 مهر 69 ساعت 5 بعد از ظهر در ميان استقبال مردم با وفاي ايران و همسايگاه خوب و صميمي محله "سمنگان نارمک" به خانه بازگشت.
در جلوي منزل عکس برادر شهيدش "يعقوب" را در جايگاهي بسيار زيبا قرار دادند و دو دختر آن شهيد به مناسبت ورود عموي شان درحالي که گريه امان شان نمي داد، برايش شعر خواندند.
پايان
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین