خاطره اي از سرگرد خلبان "يدالله شريفي راد"

کد خبر: ۱۲۱۵۲۰
تاریخ انتشار: ۱۴ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۹:۲۳ - 02February 2009
نبردهوايي با ميگ 21
شصت و پنجمين روز جنگ نيز مثل گذشته شروع شد. صبح زود به پست فرماندهي رفتم و از ماموريتم جويا شدم. هنوز مشخص نبود و يا مصلحت نبود كه زودتر ما را آگاه كنند. بنابر اين، در اتاق جنگ به انتظار دستور فرماندهي بودم. پس از دو ساعت اطلاع دادند اگر سرهنگ "جوادپور" تا ساعتي ديگر نرسد، انجام ماموريت ايشان به عهده من خواهد افتاد. سرهنگ جواد پور که يکي از بهترين خلبان هاي پايگاه بود، سر وقت نرسيد. برنامه فوق تعيين و طرح ريزي شده بود. شماره 2 " ستوان "امير زنجاني" بود. او را خواستم، طرح لازم را برايش گفتم و از همكاران و دوستان حاضر در اتاق جنگ خداحافظي كرده، وسايل پروازي را برداشتيم و رفتيم به سمت شيلترها.
طبق برنامه پرواز کرديم و به هدف رسيديم
كنار هواپيماها بررسي بيروني انجام شد. سوار مركب ها شديم. موتورها را روشن كرديم و پريديم. چند لحظه بعد روي اولين نقطه معين شده در آسمان، كنار هم بوديم. زمان را ثبت كرديم و به سوي هدف رانديم. پس از چهارده دقيقه از مرز گذشتيم. نشاني هاي نقشه با علامات زميني مطابقت داشت. هوا خوب بود. ديدمان عالي بود و مشكلي در كار نبود. هدف يك پست ديده باني بود در شمال شرقي سليمانيه. همه چيز طبق بريفينگ انجام گرفت و به موقع روي هدف حاضر بوديم. بلافاصله موقعيت گرفتيم و به سمت ديده باني شيرجه كرديم. لحظه اي كه به ارتفاع رها كردن راكت ها رسيديم، به نظرم رسيد ديده باني خالي از نفر و متروك است. بنا بر اين از رها كردن راكت ها خودداري كردم. به ستوان امير زنجاني نيز سپردم و جهت اطمينان بيشتر از متروك بودن هدف، از ارتفاع پائين اطراف ديده باني را بررسي كردم.
 
Image

هدف ديگري را شناسايي کرديم
به ستوان زنجاني گفتم دوباره موقعيت تاكتيكي بگيرد و رفتيم به طرف هدف شماره دو. سه دقيقه فاصله زماني بود و يك دره عميق و يک تپه، فاصله مكاني، ارتفاع مان حسابي پائين و سرعت مان زياد بود. از ديد هواپيماهاي دشمن مصون مانده بوديم. از كنار آنتن مخابراتي شهر سليمانيه كه مي گذشتيم، امير زنجاني گفت:
- جناب سروان آنتن سمت راست را مي بيني؟
مي ديدم و پاسخ را دادم. گفت: "تارگت (هدف) خوبي است."
در حالي كه آخرين گردش به سمت هدف شماره 2 را شروع كردم و سي ثانيه بيشتر با هدف فاصله نداشتم، گفتم:  گچند بار مورد حمله واقع شده، متروك است."
و در همين زمان از روي كارخانه سيماني كه در غرب شهر سليمانيه قرار داشت، عبور كردم و قبل از رسيدن به هدف، انفجاري در زير هواپيما شنيدم، طوري كه هواپيمايم لرزيد. بلافاصله گفتم:
- امير ... مرا زدند، ولي هواپيما هنوز پرواز مي كند، دقت كن ضد هوائي زياد است.
جوابي از امير نشنيدم. چند بار اسمش را تكرار كردم و پرسيدم: 
- مي شنوي؟

هواپيماي ميگ عراقي دنبالم بود
در حالي كه سمت چپم را جهت ديدن هواپيماي امير مي پائيدم، يك فروند ميگ21 را ديدم. قضيه انفجار روشن شد. بلافاصله تمام مهماتم را به طور اضطراري از هواپيما رها كردم و دكمه ها را جهت يك درگيري هوائي روشن كردم. سرعت را تا حداكثر افزايش دادم و ارتفاع را به حداقل ممكن رساندم . زنده ماندن خود را در نابودي ميگ مزبور يافتم. هيجان زده شده بودم. يا بايد ميگ21 عراقي را سرنگون مي كردم و يا بايد غزل خداحافظي را مي خواندم.
ميگ21 مدت ها بود مرا ديده بود. از من بالاتر مي پريد و از هر نظر موقعيتش بهتر از من بود. گذشته از آن كه در خاك كشورش بود و اين باعث دل گرمي بيشتري براي خلبانش بود. حركت هاي تاكتيكي را آغاز كردم. چند بار با هواپيماي دشمن در يك ارتفاع قرار گرفتيم و از كنار هم رد شديم. بالا رفتيم، پائين آمديم.

ميگ عراقي سرنگون شد
با تاكتيكي كه به كار بردم، ميگ21 دشمن را چند لحظه جلو انداختم و خود را از مرگ حتمي نجات دادم ولي او هم خودش را كنترل كرد و سرعتش را پائين آورد اما من نجات يافته بودم و در فاصله بالاتري از وي قرار گرفته بودم. اشتباه بعدي دشمن آن بود كه ديگر سرعتش را اضافه نكرد . در ارتفاع پائين و جلوتر از من مي پريد اما من نيز مرتكب اشتباه شدم و موشكي را بي موقع به طرفش رها كردم كه از كنارش گذشت و منفجر شد و خيال مي كنم به او صدمه اي نرسيد.
بعد با مسلسل به طرفش تيراندازي كردم. اغلب پشت ميگ و گاهي در بالا و بال راستش پرواز مي كردم. ارتفاع خيلي پائين و سرعت ميگ خيلي كم بود. چندين بار به طرفش تير انداختم. به ميگ اصابت مي كرد ولي سقوط نكرد. در حالي كه خلبان ميگ21 دشمن سرش را كاملا به سمت من و راست گردانده بود، ناگهان بال سمت چپش به زمين گرفت و اين كار يعني آتش گرفتن آني هواپيما.
 
Image

با سرعت به سمت مرز حرکت کردم
ديگر درنگ جايز نبود. با سرعت زياد و ارتفاع كم منطقه درگيري را ترك گفتم و به سمت كشور بازگشتم. جاي انديشيدن به امير نبود. وقتي به آسمان كشور وارد شدم، گزارش ماجرايم را دادم و گفتم كه از ستوان زنجاني خبر ندارم اما هرگز خيال نمي كردم رادار كشورمان هم از امير خبر نداشته باشد. در جواب سوالاتم فقط سكوت بود كه شنيدم. پس از ورود به منطقه كنترل پايگاه، با برج تماس گرفتم. اطلاعات لازم را گرفتم و درحالي كه حداقل بنزين را داشتم، نشستم. هواپيما را به شلتر بردم و پس از خاموش كردن موتورها و پر كردن فرم پرواز، به سمت پست فرماندهي رفتم.
وقتي شرح ناقص گم كردن و از دست دادن امير را مي دادم، چهره هاي حضار در اتاق، زير بار غم از دست دادن ستوان شهيد "ابوالحسني" كه پيش از ورود من از آن آگاه شده بودند، در هم فرو رفته بود. مدتي التهاب داشتم. تا فهميدم ...
امير زنجاني پر کشيده بود
 ستوان امير زنجاني به شهادت رسيده بود. از طرفي غم از دست دادن امير رنجم مي داد و از طرفي لحظات درگيري و اعمالي كه انجام شده بود و زندگي دوباره اي كه يافته بودم مرا مغرور مي كرد و از طرفي خبر فقدان شهيد ابوالحسني دردناك بود. هنوز چهره محجوب امير از نظرم محو نشده است. با آن صداي نازك و مهربانش مي گويد:
- جناب سروان، تارگت خوبي است...
گاهي فكر كرده ام در اين تتمه عمري كه مانده است، مجال اين را خواهم يافت كه خلباني را ببينم با آن حجم يك جا جمع شده از ادب و استعداد و شور و عشق به وطن و گاهي فكر مي كنم يعني ممكن است با كسي آشنا شوم كه جاي روحيه شاد و لب خندان و لطيفه هاي" ابوالحسني " را بتواند پر كند؟
بعدها معلوم شد كه هواپيماي ستوان زنجاني با يك هواپيماي عراقي كه از پشت به او حمله كرده بود، تصادم و هر دو در دم جان داده اند.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین