دهنوي,حسين
سوم فروردين ماه سال 1333 ه ش در روستاي دهنو از توابع شهرستان نيشابور چشم به جهان گشود. پدر و مادرش علاقه زيادي به ائمه اطهار (ع) داشتند، به همين خاطر نام او را به نام اباعبدالله الحسين (ع)، حسين گذاشتند.
کودکي پر جنب و جوش بود. دوره ي ابتدايي را در مدرسه ي دهنو در سال 1364 به پايان رساند.
در سال اول ابتدايي پدرش از دنيا رفت. چون پدرش را از دست داده بود به مادرش علاقه ي زيادي داشت و سفارش مي کرد که مواظب او باشند. اوقات بيکاري به مسجد مي رفت و در کارهاي کشاورزي به خانواده اش کمک مي کرد.
از همان کودکي به خاطر علاقه ي زيادش به امام حسين (ع) در مراسم سينه زني عاشورا و تاسوعا شرکت مي کرد.
بسيار دلسوز و مهربان بود. اگر همسايه اي مشکلي داشت، آن را حل مي کرد. گفت: «از حال همسايه نبايد غافل بود.»
خدمت سربازي را در شيراز گذراند. زماني که خدمت سربازي را به پايان برد، در جريانات انقلاب قرار گرفت و به انقلاب علاقه مند شد به طوري که در تظاهرات شرکت مي کرد.
مي گفت: «خدا کند امام هرچه زودتر به ايران بيايند و ما را از اين بدبختي نجات دهند.» مردم حرف او را درست متوجه نمي شدند و به او مي گفتند: «امام زمان (عج) را مي گويي.»
در راهپيمايي ها که شرکت مي کرد، اگر مجروحي بود تلاش داشت که او را به بيمارستان منتقل کند.
مردم را براي تظاهرات دعوت و خودش در صف جلو پابرهنه حرکت مي کرد. اعلاميه ها و عکس هاي امام را پخش مي نمود.
در زمان ورود امام به ايران، با تعدادي از دوستانش براي استقبال از ايشان به تهران رفت. او علاقه ي زيادي به امام داشت. با اين که پول نداشت، اما وام گرفت و به پيشواز امام رفت. در سال 1362 و در بيست و دو سالگي با خانم شهربانو خادم پيمان ازدواج بست که مدت زندگي مشترک آن ها چهار سال و ثمره ي اين ازدواج دو دختر به نام سمانه و فاطمه مي باشد که به ترتيب در سال 1358 و 1360 متولد شدند.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و با تشکيل کميته و سپاه و ورود به اين دو نهاد فعالانه به خدمت مشغول شد. او جزو فعال ترين افراد سپاه بود. آرام و قرار نداشت، حتي زماني که موقع استراحتش بود. مي گفت: «ما وارث خون هزاران شهيد به خون غلتيده هستيم. ما رسالت سنگيني بر دوش داريم. بايد همچون آن ها کار کنيم و همانند آن ها به شهادت برسيم.»
منافقين و ضد انقلاب بارها و بارها قصد ترور او را داشتند، ولي موفق نمي شدند. حتي به او گفته بودند: «لباس سپاهي را از تنت بيرون بياور وگرنه تو را مي کشيم.» در جواب به آن ها مي گفت: «چه افتخاري بالاتر از اين که در راه خدا قدم برمي دارم و خالصانه تلاش مي کنم. اگر مرا بکشيد، من قرباني راه اسلام و امام هستم و لباس سپاهيم کفن من خواهد بود.»
او آن قدر فعال و با ايمان بود که در سپاه به «چريک سپاه» معروف بود. و هرکس مي خواست بهترين فرد را در سپاه معرفي کند، مي گفتند: «دهنوي چريک سپاه است.»
از اولين روز تشکيل بسيج در نيشابور به عنوان مربي به آموزش بسيجيان پرداخت.
با شروع جنگ تحميلي جهت دفاع از اسلام و انقلاب به جبهه هاي حق عليه باطل شتافت. مي گفت: «جنگ تحميلي، جنگ اسلام و کفر است. و بايد جهت دفاع از اسلام، امام و آرمان هاي انقلاب بپاخيزيم.»
براي ياري کردن امام به جبهه رفت. او به خودش اجازه نمي داد که هموطنانش در زير خمپاره باشند و او در خانه راحت بنشيند. براي ياري کردن همنوعانش در غرب کشور به آن مناطق رفت.
مي گفت: «ابتدا بايد دشمن را از خاک کشور بيرون و از انقلاب و ناموسمان دفاع کنيم و بعد شهيد شويم.»
او در درگيري هاي کردستان و گناباد شرکت داشت. در کردستان معاون و در کاخک گناباد به عنوان مسئول شناسايي بود. با تعدادي از رزمندگان ( از جمله سردار شوشتري ) براي انجام عمليات به آن منطقه رفت و عمليات با موفقيت انجام شد.
در سال 1359 که به جبهه اعزام شد ابتدا مسئول آموزش رزمندگان و سپس فرمانده ي گردان و در پشت جبهه نيز مسئول آموزش نيروهاي بسيجي بود. به روستاها مي رفت و براي جبهه نيرو جمع مي کرد و به آن ها آموزش مي داد.
حسين دهنوي تقدس و اهميت خاصي براي کلاس هاي آموزشي خود قايل بود. هميشه با وضو در سر آن کلاس ها حاضر مي شد.
هنگامي که خواهر شهيد او را از رفتن به جبهه منع کرد، بسيار ناراحت شد و گفت: «شما بايد مردم را تشويق به جبهه کنيد، نه اين که جلوي رفتن مرا بگيريد.»
دو ، سه مرتبه به مناطق جنگي اعزام شد. هنگامي که به او گفتند: «تو چند مرتبه رفته اي و حقت را ادا کرده اي.» گفت: «تا زماني که پاهايم قدرت داشته باشند مي روم.» حق من يا شهادت است يا پيروزي است.»
او جوانان را براي رفتن به جبهه تشويق مي کرد. مي گفت: «جبهه ها را خالي نگذاريد.»
به عنوان مسئول آموزش سپاه چون به وجود او نياز بود، اجازه ي رفتن به جبهه را به او نمي دادند. بسيار التماس و خواهش کرد و حتي سرش را محکم به در کوبيد که مافوقش اجازه ي رفتن او را داد.
با نيروهاي تحت امر خود با مهرباني رفتار مي کرد و همه را شيفته ي خود کرده بود. محمدعلي دهنوي مي گويد: «در پادگان آموزشي با نيروهاي آموزشي برخورد نزديک داشت. نيروها شيفته ي او بودند. زماني که نيروهاي آموزشي سپاه عازم جبهه بودند، او قصد رفتن به منطقه ي جنگي را داشت که با مخالفت مسئولين مواجه شد. او جلوي ماشين دراز کشيد و گفت: اگر به من اجازه رفتن ندهيد بايد ماشين از روي من رد شود. با اين کار توانست اجازه را از فرمانده ي سپاه بگيرد.»
رمضانعلي دهنوي ( همرزم شهيد ) مي گويد: «نيروهاي عراقي با حمله مجدد قصد گرفتن شهر بستان را داشتند. در تنگه ي چزابه شهيد دهنوي، رزمندگان را جمع کرد و گفت: عزيزان زيادي را از دست داده ايم که بستان آزاد شود. حالا نوبت ماست که مقاومت کنيم که دوباره سقوط نکند. آن ها بسيار مقاومت کردند و تعدادي شهيد شدند تا اين که نيروهاي کمکي از راه رسيدند.
به خاطر مقاومتي که شهيد دهنوي در تنگه چزابه داشت، تپه هاي چزابه را به نام شهيد دهنوي نام گذاري کردند.
او به عنوان مربي اخلاق و احکام براي تمام بسيجيان الگو بود.
در کارهاي گروهي شرکت مي کرد. حتي اگر کاري به او محول نمي شد، خود را به آن کار مي رساند. مثلاً ابتدا خودش به منطقه مي رفت و منطقه را شناسايي و سپس گروه مربوط به شناسايي را به منطقه اعزام مي کرد.
بيشتر کتاب هاي مذهبي، ورزشي و علمي مطالعه مي کرد. به اتفاق برادرش در روستا کتابخانه اي داير کرده بود.
در مقابل بحران ها صبور بود، چون از بچگي مشقت زيادي کشيده بود. در رويارويي با مشکلات نااميد نمي شد. هرگز نمي گفت که نمي توانم مشکل را حل کنم. به خاطر اتکايي که به خدا داشت، بر مشکلات فايق مي آمد. در نماز حالتي به او دست مي داد که نشانه توجه او به نماز بود. از خوف خداوند در نماز گريه مي کرد، به طوري که از حال طبيعي خارج مي شد.
در زمان فراغت از مبارزه با کفار بعثي مشغول عبادت مي گرديد. در زير رگبار و خمپاره نماز شب مي خواند و با معبود خود راز و نياز مي کرد. هم سنگرانش تعريف مي کنند: «هر وقت از شب برمي خاستم مي ديدم او عاشقانه مشغول عبادت بود. حتي هم سنگرانش را هم براي نماز شب بيدار مي کرد.»
حسين دهنوي با تعدادي از دوستانش صندوق قرض الحسنه تشکيل داد که هرکس مقداري پول گذاشته بود. او پول ها را به جوان ها مي داد که ازدواج و يا کاري براي خود ايجاد کنند. در سپاه نيز همين کار را کرده بود و مي گفت: «هرکس مشکل مالي دارد هرچه قدر پول مي خواهد بردارد.»
در اوقات بيکاري ( با توجه به اين که مسئول آموزش سپاه بود ) جلساتي در مورد آموزش انواع سلاح و قرائت قرآن در مساجد برگزار مي کرد. دستورات نظامي را مطالعه مي نمود تا در کارش پيشرفت کند.
شهيد دهنوي بسيار خوشرو بود. هميشه لبخند بر لبانش بود. در آموزش با اين که جدي عمل مي کرد اما هميشه مي خنديد. اخلاق او بسياري را جذب خودش کرده بود.
علاقه ي خاصي به امام داشت. اگر حرفي از امام به ميان مي آمد، اشک از چشمانش جاري مي شد. مي گفت: «امام حق زيادي به گردن ما دارد.»
او در سپاه مراسم مذهبي تشکيل مي داد و مجالس سوگواري و عزاداري مي گرفت و بسيجيان را به اين مجالس مي برد.
کارهاي سخت و پر مخاطره را انجام مي داد. اين طور نبود که کارهاي آسان را انجام دهد و کارهاي مشکل را به ديگران واگذار کند.
حسين دهنوي در تاريخ 18/11/1360 در چزابه بر اثر سوختگي تمام بدن به درجه رفيع شهادت نايل گرديد. پيکر مطهر شهيد را پس از تشييع توسط مردم قدر شناس در بهشت فضل نيشابور به خاک سپرده شد.
همسر شهيد به نقل از همرزمان او مي گويد: «در اطراف جنازه ي ايشان کشته هاي عراقي زياد بود که معلوم بود به دست شهيد دهنوي کشته شده بودند.»
رمضانعلي دهنوي مي گويد: «شهادت او بر روي افراد زيادي تاثير گذاشت. بسياري از جوانان به جبهه هاي حق عليه باطل شتافتند.»
محمد رحيم آبادي ( دوست شهيد ) مي گويد: «بعد از شهادتش من خواب ديدم که به خانه ي ما آمده است و گفت: من جاي بسيار خوبي دارم. در يک باغ بزرگ هستم.»
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-1385
وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
اگرچه دنيا زيباست و دوست داشتني و دنيا انسان را به طرف خودش مي کشد، اما خانه ي پاداش الهي ( خانه آخرت ) خيلي از دنيا زيباتر است. از دنيا بالاتر و عالي تر است. مال دنيا را بايد گذاشت و رفت، پس چرا انسان آن را در راه خدا انفاق نکند. اين بدن انسان بالاخره مي ميرد، پس چرا در راه خدا با گلوله و ترکش خمپاره قطعه قطعه نشود. برادران و خواهران مسلمان، وحدتتان را حفظ کنيد. همگي با جان و دل گوش به فرمان امام عزيزمان باشيد. اي جوانان عزيز، جبهه ها را پر کنيد. با حضور خودتان چنان بر دشمن حمله کنيد که قدرت تفکر را از او بگيريد. با جان و مال به انقلاب کمک کنيد. امام را تنها نگذاريد. اگر امام را تنها بگذاريم دچار عذاب الهي خواهيم شد. همديگر را به کارهاي خوب دعوت کنيد.
همسر مهربانم، از اين که در خانه نبودم و به تو و فرزندانم محبت زيادي نشان نداده ام، معذرت مي خواهم. از تو مي خواهم فرزندانم سمانه و فاطمه را فاطمه وار تربيت کني و يک لحظه از ياد خدا غافل نشوي. از مادر و خواهر تقاضا دارم که براي من گريه نکنيد که دشمنان شاد شوند. من به جايي رسيدم که سال ها آرزويش را داشتم. حسين دهنوي
خاطرات
همسر شهيد :
«به فرزندانش بسيار علاقه داشت. آن ها را به رستگاري دعوت مي کرد و مي گفت: نماز را سروقت بخوانيد و از خدا بترسيد.»
«کسي نمي توانست در سلام کردن به او سبقت بگيرد. هميشه اول او سلام مي کرد، حتي زماني که فرمانده بود.»
محمدعلي دهنوي:
«هر وقت تصميم مي گرفتم که زودتر از او سلام کنم، نتوانستم. در سلام کردن هميشه جلو بود.»
سيد يحيي سليماني:
«با تعداد شصت بسيجي به اهواز رفتيم و به خاطر شروع جنگ، مردم از شهر خارج مي شدند. ما در شهر اهواز در مدرسه اي مستقر شديم. شهيد دهنوي گفت: از مدرسه بيرون بياييد و در شهر باشيد تا مردم بدانند که تنها نيستند و برادران بسيجي و سپاهي در شهر مستقر هستند. او شعارها و آيه هاي قرآني را به نيروها مي گفت و آن ها بلند مي خواندند که باعث آرامش مردم مي شد.»
«در هفت ، هشت کيلومتري سوسنگرد مستقر شديم. دشمن تا نزديک حميديه پيشروي کرده بود. ما حدود 120 فشنگ داشتيم. در فصل بارندگي بود باران مي آمد و ما امکاناتي چون سنگر، پتو و غذا نداشتيم. فشنگ نيز کم داشتيم. براي گرفتن مهمات از اين ارگان به آن ارگان مي رفتيم و همه از دادن مهمات امتناع مي کردند. تا اين که مطلع شديم، بني صدر گفته به کسي مهمات ندهيد. دشمن حمله ي خود را شروع کرد و آتش شديدي بر سر ما مي ريخت. شهيد دهنوي به ما مي گفت: اگر فشنگ نداريم. الله اکبر که داريم، امام زمان (عج) که داريم. آن ها از صداي الله اکبر ما مي ترسند. با اين کار رزمندگان روحيه گرفتند و با همان تعداد کم فشنگ، چند تانک را منهدم کردند که باعث خوشحالي شد.»
«روزهاي آزاد سازي بستان بود که ما و تعدادي از برادران سپاه نيشابور با سرپرستي سردار شوشتري در حاشيه ي پل مستقر شديم. سلاح اکثر برادران ژ ـ سه بود. تعداد کمي از رزمندگان از اسلحه کلاش استفاده مي کردند. شهيد دهنوي معاونت گردان را برعهده داشت. هنگامي که به ما خبر دادند که دشمن عقب نشيني کرده من و فرمانده ي گردان و معاون گردان جهت شناسايي به داخل نيروهاي عراقي نفوذ کرديم. زماني که با برادران مشغول نماز خواندن بوديم، متوجه حضور عراقي ها در فاصله حدود 200 متري شديم. پس از اتمام نماز وقتي که به اطراف نگاه کرديم، ديديم که حدود 1000 متر پشت سرما عراقي ها مستقر شده اند. حسين دهنوي پيشنهاد داد به صورت دو تيم به عقب برگرديم. ما گفتيم حالا که ما را نديده اند در اطراف پنهان شويم و از تاريکي شب استفاده کنيم و به عقب برگرديم. شهيد گفت: چون احتمال دارد در تاريکي شب مسير را گم کنيم، به صورت آتش عقب نشيني کنيم. پيشنهاد شهيد را قبول کرديم و با اين تکنيک به عقب برگشتيم. در کنار رودخانه تانک هاي زيادي توسط رزمندگان اسلام منهدم شده بود که ما از هر کدام از لاشه ي تانک ها قطعه اي باز کرده و يک قبضه اسلحه دوشيکا ساختيم. برادران گردان افتخار مي کردند که خودشان اين چنين اسلحه ي سنگيني ساخته اند. همان روز شهيد دهنوي براي اصلاح موهاي سرش نزد من آمد و بسيار شوخي مي کرد که خبر دادند به تنگه چزابه حمله شده است و همه بايد به جلو بروند. شهيد دهنوي بلافاصله بلند شد و موهاي سرش را فراموش کرد و به منطقه رفت.»
«براي شناسايي منطقه، من شهيد دهنوي و سردار شوشتري رفته بوديم. ما يک نيسان در اختيار داشتيم که يک روز در اختيار گردان ما بود و روز ديگر در اختيار گردان ديگر. هنگام برگشت از منطقه به پيرمردي برخورد کرديم که 70 ـ 80 ساله بود و چفيه اي به گردن بسته بود و کوزه اي آب به همراه داشت و به طرف خط مقدم مي رفت. ماشين را متوقف کرديم و به او گفتيم: پدرجان، خط ناامن است، چرا تنها راه افتاده اي؟» گفت: هيچ کاري از دستم برنمي آيد و برادران بسيجي هم وسيله اي ندارند که آب ببرند، بنابراين بهترين کار دانستم که براي برادران رزمنده آب ببرم. پيرمرد آنقدر چهره ي نوراني داشت که انسان از مشاهده ي او لذت مي برد. هرچه اصرار کرديم که به عقب برگرديد، قبول نکرد. وقتي اين صحنه را ديديم از ماشين پياده شديم و تا زماني که پيرمرد را مي ديديم رو به کربلا نشستيم و گريه کرديم.»
«در تاريخ 1/12/1363 و اواخر زمستان، شهيد عابدي فرمانده گردان عبدالله بود که به دلايلي منطقه را ترک کرده بود. من به جاي ايشان فرمانده شدم. ولي چون دهنوي به آن منطقه آشنايي داشتند، مسئوليت را به ايشان برگرداندم و در مدت کوتاهي يک دوره آموزش فشرده شنا و غواصي را گذرانديم. در حاشيه جاده ي بصره ـ بغداد از کنار رودخانه عبور مي کرديم. روزها در داخل آب مستقر مي شديم و فقط براي تنفس به سطح آب مي آمديم و شب در تاريکي گردان را به سوي خط دشمن هدايت مي کرديم. من و شهيد عباس خواجه بچه ابتدا مسير را چک کرده بوديم. تا حرکت آسان باشد. در فاصله پنج کيلومتري دشمن کمين کرده بود. مي بايست با تاکتيک دشمن را دور مي زديم و در داخل نيزارهاي پشت دشمن مستقر مي شديم. از تاريکي شب استفاده کرديم و ضربايت به دشمن وارد ساختيم. سکوت مرگباري در نيزار حکم فرما شده بود که ناگهان يک صدايي شنيديم که مي گفت: «تَعل! تَعل!»
هنوز مي خواستيم او را خفه کنيم که دشمن با دوشکا اطراف ما را به رگبار بست. چون محل دقيق ما را نمي دانست، شليک هاي هوايي مي زد که با اين کار مي خواست محل دقيق ما را شناسايي کند. يکي از برادران بلافاصله موتور قايق را روشن کرد که برگردد. ما او را متوقف کرديم، ولي با اين کار تيربار دشمن اوج گرفت ولي باز هم نتوانستند محل ما را شناسايي کنند، با هواپيما مي خواستند ما را شناسايي کنند که حالت بسيار عجيبي بود. شهيد دهنوي و شهيد عابدي مي دانستند که اگر ما را شناسايي کنند همه قتل عام مي شويم. با اين همه مشکلات در ساعت ده شب قرار شد که شهيد عابدي با گروه هاي غواصي خط شکن به داخل نيروهاي عراقي نفوذ کنند و بقيه از جاده خندق به آن ها حمله کنيم. در جاده سيم هاي خاردار مانع از حرکت شدند. تيربار دشمن هم به شدت شليک مي کرد. هوا سرد بود. بچه ها از سرما در داخل آب مي لرزيدند. چون مهمات کم داشتيم، قرار شد که از سنگرهاي عراقي ها مهمات بياوريم. يکي از برادران به نام خواجه بچه که مي خواست از سنگر عراقي ها مهمات بياورد شهيد شد.
هوا که روشن شد ديدم تعدادي ديگر از نيروها شهيد شده اند. عباس دهنوي به سرش تير خورده بود. شهيد سيد محمد حسيني، سنگر روي او خراب شده بود ولي با اين حال ما به راه خودمان ادامه داديم تا به هدفمان برسيم.»
سيد محمد حسيني:
«در 22 بهمن سال 1360 عراق به بستان حمله کرد. شهيد دهنوي وقتي که فهميد به بستان حمله شده است، خودش را پابرهنه، به منطقه رسانده بود.»
قربانعلي دهنوي :
«در پادگان باغرود نيشابور ( که مسئول آموزش بود ) هر شب نماز شب را مي خواند. هيچ وقت نماز شبش ترک نشد به ما مي گفت: از نماز شب يادتان نرود.»
شهربانو خادم, همسر شهيد:
«در خانه نماز شب مي خواند. هروقت او را مي ديدم، در حال نماز شب بود او چراغ را روشن نمي کرد که بچه ها بيدار نشوند. گريه مي کرد، با خداي خودش راز و نياز مي کرد. پيروزي اسلام و زيارت امام حسين (ع) را مي خواست. او با افراد منحرف صحبت و آن ها را به راه راست هدايت مي کرد. بسياري از گروهک ها که در روستا باعث اغتشاش شده بودند، آن ها را طوري ساخت که به راه دين کشيده شدند.
رمضانعلي دهنوي :
«آخرين باري که مي خواست به جبهه برود ( چون مسئول آموزش بود ) به او اجازه ي رفتن نمي دادند. بسيار اصرار کرد. مي گفت: مگر من قابل نيستم. حتي سرش را محکم به ديوار زد تا اين که مافوق او رضايت داد. وقتي که مي خواست برود گفت: من ديگر برنمي گردم. اين دفعه شهيد مي شوم. و همانطور هم شد.»
همسر شهيد:
«زماني که مي خواست به جبهه برود، صبح بچه ها خواب بودند. به من گفت: صورت بچه ها را بپوشان که چشمم به آن ها نيفتد. نمي خواهم به خاطر آن ها از رفتن به جبهه و اداي وظيفه منصرف شوم.»
نبات دهنوي ,خواهر شهيد:
«آخرين باري که تلفني با او صحبت کردم. گفت: اگر من شهيد شدم، ناراحت نباشيد. به او گفتم: کي برمي گرديد؟ گفت: بگو انشاءالله پيروز شويد. شب در خواب ديدم که او در وسط ماه است و من صلوات مي فرستم و لااله الاالله و استغفرالله ربي و اتوب اليه مي گويم. از خواب بيدار شدم، بعد از چند روز خبر شهادت او را آوردند.»
برادر شهيد :
«روز قبل از شهادتش ( در تاريخ 17/11/1360 ) نامه اي براي من فرستاد. نامه پنج تا شش خط بيشتر نبود. در نامه نوشته بود: اين دفعه مي دانم که شهيد مي شوم. خدا را فراموش نکنيد. خدا را ناظر بر اعمال خود بدانيد. اگر جنازه ي مرا آوردند، گريه نکنيد. مواظب باشيد که ضد انقلاب خوشحال نشود. جبهه ها را پر کنيد. گوش به فرمان امام بدهيد. امام را تنها نگذاريد.»
حسين حسن آبادي:
«شب قبل از شهادتش با رزمندگان بسيار شوخي مي کرد. صبح که از خواب بيدار شد، گفت: ديشب شهيد مسيح آبادي را در خواب ديدم که به من شلواري داد. من شهيد مي شوم. در عمليات بستان ( که سردار شوشتري فرمانده بود و او معاون اول گردان بود ) شهيد شد.»
محمدعلي دهنوي:
«در تنگه ي چزابه عمليات بود. در سمت راست تنگه ي چزابه، تنگه ي نبعه بود. و تپه هاي اطراف آن به تپه هاي نبعه معروف بود. تعدادي از اين ارتفاعات در دست دشمن بود که از آن جا به رزمندگان اسلام را زير نظر گرفته بودند. و با سلاح هاي سبک و سنگين رزمندگان را به شهادت مي رساندند. در روز وسايل نقليه حرکت نداشتند، چون با تجهيزات کامل آن ها را منهدم مي کردند. در منطقه نبعه چندين سنگر بود که نيروهاي عراقي چندين نقطه را به عنوان سنگر کمين در نظر گرفته بودند که اگر سنگر اولي منهدم شود، سنگرهاي بعدي باشند و با وجود آن ها بتوانند منطقه را زير نظر بگيرند. شهيد دهنوي تصميم گرفت، سنگرهاي آن ها را ( که باعث مشکلاتي براي نيروهاي اسلام مي شدند و منطقه را به تسلط خود گرفته بودند ) منهدم کند. به همين خاطر در تاريکي شب به شناسايي منطقه رفت. بعد از شناسايي برنامه ريزي کرد که چه طور سنگرها را از بين ببرد. سنگر کمين را ابتدا منهدم کردند، شهيد دهنوي به داخل سنگر رفت و آن جا را پاکسازي نمود. در فاصله ي 50 يا 100 متري سنگرهاي ديگر را ( اگرچه نيروهاي خودي در آن جا بودند ) منهدم مي کردند. سنگر دوم نيز به تصرف ما درآمد. سنگر سوم با توجه به پاتکي که دشمن مي زد، فتح آن مشکل بود. شهيد دهنوي پيش قدم شد که آن جا را تخريب کند. او سينه خيز به طرف سنگر دشمن حرکت کرد که عراقي ها متوجه او شدند و او را مجروح کردند. نارنجکي همراه شهيد بود که به طرف سنگر عراقي ها پرت کرد و آن ها را به هلاکت رساند. با مشکلات زيادي خودش را به داخل سنگر رساند و آن جا را فتح نمود. وقتي وارد سنگر شد تا وقتي که نيروهاي خودي به سنگر رسيدند، دشمن به آن جا خمپاره زد و شهيد دهنوي که داخل سنگر بود به شهادت رسيد. تپه هاي آن جا را به خاطر شجاعت شهيد دهنوي و همکارانش به نام آن ها نام گذاري کردند.»
کودکي پر جنب و جوش بود. دوره ي ابتدايي را در مدرسه ي دهنو در سال 1364 به پايان رساند.
در سال اول ابتدايي پدرش از دنيا رفت. چون پدرش را از دست داده بود به مادرش علاقه ي زيادي داشت و سفارش مي کرد که مواظب او باشند. اوقات بيکاري به مسجد مي رفت و در کارهاي کشاورزي به خانواده اش کمک مي کرد.
از همان کودکي به خاطر علاقه ي زيادش به امام حسين (ع) در مراسم سينه زني عاشورا و تاسوعا شرکت مي کرد.
بسيار دلسوز و مهربان بود. اگر همسايه اي مشکلي داشت، آن را حل مي کرد. گفت: «از حال همسايه نبايد غافل بود.»
خدمت سربازي را در شيراز گذراند. زماني که خدمت سربازي را به پايان برد، در جريانات انقلاب قرار گرفت و به انقلاب علاقه مند شد به طوري که در تظاهرات شرکت مي کرد.
مي گفت: «خدا کند امام هرچه زودتر به ايران بيايند و ما را از اين بدبختي نجات دهند.» مردم حرف او را درست متوجه نمي شدند و به او مي گفتند: «امام زمان (عج) را مي گويي.»
در راهپيمايي ها که شرکت مي کرد، اگر مجروحي بود تلاش داشت که او را به بيمارستان منتقل کند.
مردم را براي تظاهرات دعوت و خودش در صف جلو پابرهنه حرکت مي کرد. اعلاميه ها و عکس هاي امام را پخش مي نمود.
در زمان ورود امام به ايران، با تعدادي از دوستانش براي استقبال از ايشان به تهران رفت. او علاقه ي زيادي به امام داشت. با اين که پول نداشت، اما وام گرفت و به پيشواز امام رفت. در سال 1362 و در بيست و دو سالگي با خانم شهربانو خادم پيمان ازدواج بست که مدت زندگي مشترک آن ها چهار سال و ثمره ي اين ازدواج دو دختر به نام سمانه و فاطمه مي باشد که به ترتيب در سال 1358 و 1360 متولد شدند.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و با تشکيل کميته و سپاه و ورود به اين دو نهاد فعالانه به خدمت مشغول شد. او جزو فعال ترين افراد سپاه بود. آرام و قرار نداشت، حتي زماني که موقع استراحتش بود. مي گفت: «ما وارث خون هزاران شهيد به خون غلتيده هستيم. ما رسالت سنگيني بر دوش داريم. بايد همچون آن ها کار کنيم و همانند آن ها به شهادت برسيم.»
منافقين و ضد انقلاب بارها و بارها قصد ترور او را داشتند، ولي موفق نمي شدند. حتي به او گفته بودند: «لباس سپاهي را از تنت بيرون بياور وگرنه تو را مي کشيم.» در جواب به آن ها مي گفت: «چه افتخاري بالاتر از اين که در راه خدا قدم برمي دارم و خالصانه تلاش مي کنم. اگر مرا بکشيد، من قرباني راه اسلام و امام هستم و لباس سپاهيم کفن من خواهد بود.»
او آن قدر فعال و با ايمان بود که در سپاه به «چريک سپاه» معروف بود. و هرکس مي خواست بهترين فرد را در سپاه معرفي کند، مي گفتند: «دهنوي چريک سپاه است.»
از اولين روز تشکيل بسيج در نيشابور به عنوان مربي به آموزش بسيجيان پرداخت.
با شروع جنگ تحميلي جهت دفاع از اسلام و انقلاب به جبهه هاي حق عليه باطل شتافت. مي گفت: «جنگ تحميلي، جنگ اسلام و کفر است. و بايد جهت دفاع از اسلام، امام و آرمان هاي انقلاب بپاخيزيم.»
براي ياري کردن امام به جبهه رفت. او به خودش اجازه نمي داد که هموطنانش در زير خمپاره باشند و او در خانه راحت بنشيند. براي ياري کردن همنوعانش در غرب کشور به آن مناطق رفت.
مي گفت: «ابتدا بايد دشمن را از خاک کشور بيرون و از انقلاب و ناموسمان دفاع کنيم و بعد شهيد شويم.»
او در درگيري هاي کردستان و گناباد شرکت داشت. در کردستان معاون و در کاخک گناباد به عنوان مسئول شناسايي بود. با تعدادي از رزمندگان ( از جمله سردار شوشتري ) براي انجام عمليات به آن منطقه رفت و عمليات با موفقيت انجام شد.
در سال 1359 که به جبهه اعزام شد ابتدا مسئول آموزش رزمندگان و سپس فرمانده ي گردان و در پشت جبهه نيز مسئول آموزش نيروهاي بسيجي بود. به روستاها مي رفت و براي جبهه نيرو جمع مي کرد و به آن ها آموزش مي داد.
حسين دهنوي تقدس و اهميت خاصي براي کلاس هاي آموزشي خود قايل بود. هميشه با وضو در سر آن کلاس ها حاضر مي شد.
هنگامي که خواهر شهيد او را از رفتن به جبهه منع کرد، بسيار ناراحت شد و گفت: «شما بايد مردم را تشويق به جبهه کنيد، نه اين که جلوي رفتن مرا بگيريد.»
دو ، سه مرتبه به مناطق جنگي اعزام شد. هنگامي که به او گفتند: «تو چند مرتبه رفته اي و حقت را ادا کرده اي.» گفت: «تا زماني که پاهايم قدرت داشته باشند مي روم.» حق من يا شهادت است يا پيروزي است.»
او جوانان را براي رفتن به جبهه تشويق مي کرد. مي گفت: «جبهه ها را خالي نگذاريد.»
به عنوان مسئول آموزش سپاه چون به وجود او نياز بود، اجازه ي رفتن به جبهه را به او نمي دادند. بسيار التماس و خواهش کرد و حتي سرش را محکم به در کوبيد که مافوقش اجازه ي رفتن او را داد.
با نيروهاي تحت امر خود با مهرباني رفتار مي کرد و همه را شيفته ي خود کرده بود. محمدعلي دهنوي مي گويد: «در پادگان آموزشي با نيروهاي آموزشي برخورد نزديک داشت. نيروها شيفته ي او بودند. زماني که نيروهاي آموزشي سپاه عازم جبهه بودند، او قصد رفتن به منطقه ي جنگي را داشت که با مخالفت مسئولين مواجه شد. او جلوي ماشين دراز کشيد و گفت: اگر به من اجازه رفتن ندهيد بايد ماشين از روي من رد شود. با اين کار توانست اجازه را از فرمانده ي سپاه بگيرد.»
رمضانعلي دهنوي ( همرزم شهيد ) مي گويد: «نيروهاي عراقي با حمله مجدد قصد گرفتن شهر بستان را داشتند. در تنگه ي چزابه شهيد دهنوي، رزمندگان را جمع کرد و گفت: عزيزان زيادي را از دست داده ايم که بستان آزاد شود. حالا نوبت ماست که مقاومت کنيم که دوباره سقوط نکند. آن ها بسيار مقاومت کردند و تعدادي شهيد شدند تا اين که نيروهاي کمکي از راه رسيدند.
به خاطر مقاومتي که شهيد دهنوي در تنگه چزابه داشت، تپه هاي چزابه را به نام شهيد دهنوي نام گذاري کردند.
او به عنوان مربي اخلاق و احکام براي تمام بسيجيان الگو بود.
در کارهاي گروهي شرکت مي کرد. حتي اگر کاري به او محول نمي شد، خود را به آن کار مي رساند. مثلاً ابتدا خودش به منطقه مي رفت و منطقه را شناسايي و سپس گروه مربوط به شناسايي را به منطقه اعزام مي کرد.
بيشتر کتاب هاي مذهبي، ورزشي و علمي مطالعه مي کرد. به اتفاق برادرش در روستا کتابخانه اي داير کرده بود.
در مقابل بحران ها صبور بود، چون از بچگي مشقت زيادي کشيده بود. در رويارويي با مشکلات نااميد نمي شد. هرگز نمي گفت که نمي توانم مشکل را حل کنم. به خاطر اتکايي که به خدا داشت، بر مشکلات فايق مي آمد. در نماز حالتي به او دست مي داد که نشانه توجه او به نماز بود. از خوف خداوند در نماز گريه مي کرد، به طوري که از حال طبيعي خارج مي شد.
در زمان فراغت از مبارزه با کفار بعثي مشغول عبادت مي گرديد. در زير رگبار و خمپاره نماز شب مي خواند و با معبود خود راز و نياز مي کرد. هم سنگرانش تعريف مي کنند: «هر وقت از شب برمي خاستم مي ديدم او عاشقانه مشغول عبادت بود. حتي هم سنگرانش را هم براي نماز شب بيدار مي کرد.»
حسين دهنوي با تعدادي از دوستانش صندوق قرض الحسنه تشکيل داد که هرکس مقداري پول گذاشته بود. او پول ها را به جوان ها مي داد که ازدواج و يا کاري براي خود ايجاد کنند. در سپاه نيز همين کار را کرده بود و مي گفت: «هرکس مشکل مالي دارد هرچه قدر پول مي خواهد بردارد.»
در اوقات بيکاري ( با توجه به اين که مسئول آموزش سپاه بود ) جلساتي در مورد آموزش انواع سلاح و قرائت قرآن در مساجد برگزار مي کرد. دستورات نظامي را مطالعه مي نمود تا در کارش پيشرفت کند.
شهيد دهنوي بسيار خوشرو بود. هميشه لبخند بر لبانش بود. در آموزش با اين که جدي عمل مي کرد اما هميشه مي خنديد. اخلاق او بسياري را جذب خودش کرده بود.
علاقه ي خاصي به امام داشت. اگر حرفي از امام به ميان مي آمد، اشک از چشمانش جاري مي شد. مي گفت: «امام حق زيادي به گردن ما دارد.»
او در سپاه مراسم مذهبي تشکيل مي داد و مجالس سوگواري و عزاداري مي گرفت و بسيجيان را به اين مجالس مي برد.
کارهاي سخت و پر مخاطره را انجام مي داد. اين طور نبود که کارهاي آسان را انجام دهد و کارهاي مشکل را به ديگران واگذار کند.
حسين دهنوي در تاريخ 18/11/1360 در چزابه بر اثر سوختگي تمام بدن به درجه رفيع شهادت نايل گرديد. پيکر مطهر شهيد را پس از تشييع توسط مردم قدر شناس در بهشت فضل نيشابور به خاک سپرده شد.
همسر شهيد به نقل از همرزمان او مي گويد: «در اطراف جنازه ي ايشان کشته هاي عراقي زياد بود که معلوم بود به دست شهيد دهنوي کشته شده بودند.»
رمضانعلي دهنوي مي گويد: «شهادت او بر روي افراد زيادي تاثير گذاشت. بسياري از جوانان به جبهه هاي حق عليه باطل شتافتند.»
محمد رحيم آبادي ( دوست شهيد ) مي گويد: «بعد از شهادتش من خواب ديدم که به خانه ي ما آمده است و گفت: من جاي بسيار خوبي دارم. در يک باغ بزرگ هستم.»
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-1385
وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
اگرچه دنيا زيباست و دوست داشتني و دنيا انسان را به طرف خودش مي کشد، اما خانه ي پاداش الهي ( خانه آخرت ) خيلي از دنيا زيباتر است. از دنيا بالاتر و عالي تر است. مال دنيا را بايد گذاشت و رفت، پس چرا انسان آن را در راه خدا انفاق نکند. اين بدن انسان بالاخره مي ميرد، پس چرا در راه خدا با گلوله و ترکش خمپاره قطعه قطعه نشود. برادران و خواهران مسلمان، وحدتتان را حفظ کنيد. همگي با جان و دل گوش به فرمان امام عزيزمان باشيد. اي جوانان عزيز، جبهه ها را پر کنيد. با حضور خودتان چنان بر دشمن حمله کنيد که قدرت تفکر را از او بگيريد. با جان و مال به انقلاب کمک کنيد. امام را تنها نگذاريد. اگر امام را تنها بگذاريم دچار عذاب الهي خواهيم شد. همديگر را به کارهاي خوب دعوت کنيد.
همسر مهربانم، از اين که در خانه نبودم و به تو و فرزندانم محبت زيادي نشان نداده ام، معذرت مي خواهم. از تو مي خواهم فرزندانم سمانه و فاطمه را فاطمه وار تربيت کني و يک لحظه از ياد خدا غافل نشوي. از مادر و خواهر تقاضا دارم که براي من گريه نکنيد که دشمنان شاد شوند. من به جايي رسيدم که سال ها آرزويش را داشتم. حسين دهنوي
خاطرات
همسر شهيد :
«به فرزندانش بسيار علاقه داشت. آن ها را به رستگاري دعوت مي کرد و مي گفت: نماز را سروقت بخوانيد و از خدا بترسيد.»
«کسي نمي توانست در سلام کردن به او سبقت بگيرد. هميشه اول او سلام مي کرد، حتي زماني که فرمانده بود.»
محمدعلي دهنوي:
«هر وقت تصميم مي گرفتم که زودتر از او سلام کنم، نتوانستم. در سلام کردن هميشه جلو بود.»
سيد يحيي سليماني:
«با تعداد شصت بسيجي به اهواز رفتيم و به خاطر شروع جنگ، مردم از شهر خارج مي شدند. ما در شهر اهواز در مدرسه اي مستقر شديم. شهيد دهنوي گفت: از مدرسه بيرون بياييد و در شهر باشيد تا مردم بدانند که تنها نيستند و برادران بسيجي و سپاهي در شهر مستقر هستند. او شعارها و آيه هاي قرآني را به نيروها مي گفت و آن ها بلند مي خواندند که باعث آرامش مردم مي شد.»
«در هفت ، هشت کيلومتري سوسنگرد مستقر شديم. دشمن تا نزديک حميديه پيشروي کرده بود. ما حدود 120 فشنگ داشتيم. در فصل بارندگي بود باران مي آمد و ما امکاناتي چون سنگر، پتو و غذا نداشتيم. فشنگ نيز کم داشتيم. براي گرفتن مهمات از اين ارگان به آن ارگان مي رفتيم و همه از دادن مهمات امتناع مي کردند. تا اين که مطلع شديم، بني صدر گفته به کسي مهمات ندهيد. دشمن حمله ي خود را شروع کرد و آتش شديدي بر سر ما مي ريخت. شهيد دهنوي به ما مي گفت: اگر فشنگ نداريم. الله اکبر که داريم، امام زمان (عج) که داريم. آن ها از صداي الله اکبر ما مي ترسند. با اين کار رزمندگان روحيه گرفتند و با همان تعداد کم فشنگ، چند تانک را منهدم کردند که باعث خوشحالي شد.»
«روزهاي آزاد سازي بستان بود که ما و تعدادي از برادران سپاه نيشابور با سرپرستي سردار شوشتري در حاشيه ي پل مستقر شديم. سلاح اکثر برادران ژ ـ سه بود. تعداد کمي از رزمندگان از اسلحه کلاش استفاده مي کردند. شهيد دهنوي معاونت گردان را برعهده داشت. هنگامي که به ما خبر دادند که دشمن عقب نشيني کرده من و فرمانده ي گردان و معاون گردان جهت شناسايي به داخل نيروهاي عراقي نفوذ کرديم. زماني که با برادران مشغول نماز خواندن بوديم، متوجه حضور عراقي ها در فاصله حدود 200 متري شديم. پس از اتمام نماز وقتي که به اطراف نگاه کرديم، ديديم که حدود 1000 متر پشت سرما عراقي ها مستقر شده اند. حسين دهنوي پيشنهاد داد به صورت دو تيم به عقب برگرديم. ما گفتيم حالا که ما را نديده اند در اطراف پنهان شويم و از تاريکي شب استفاده کنيم و به عقب برگرديم. شهيد گفت: چون احتمال دارد در تاريکي شب مسير را گم کنيم، به صورت آتش عقب نشيني کنيم. پيشنهاد شهيد را قبول کرديم و با اين تکنيک به عقب برگشتيم. در کنار رودخانه تانک هاي زيادي توسط رزمندگان اسلام منهدم شده بود که ما از هر کدام از لاشه ي تانک ها قطعه اي باز کرده و يک قبضه اسلحه دوشيکا ساختيم. برادران گردان افتخار مي کردند که خودشان اين چنين اسلحه ي سنگيني ساخته اند. همان روز شهيد دهنوي براي اصلاح موهاي سرش نزد من آمد و بسيار شوخي مي کرد که خبر دادند به تنگه چزابه حمله شده است و همه بايد به جلو بروند. شهيد دهنوي بلافاصله بلند شد و موهاي سرش را فراموش کرد و به منطقه رفت.»
«براي شناسايي منطقه، من شهيد دهنوي و سردار شوشتري رفته بوديم. ما يک نيسان در اختيار داشتيم که يک روز در اختيار گردان ما بود و روز ديگر در اختيار گردان ديگر. هنگام برگشت از منطقه به پيرمردي برخورد کرديم که 70 ـ 80 ساله بود و چفيه اي به گردن بسته بود و کوزه اي آب به همراه داشت و به طرف خط مقدم مي رفت. ماشين را متوقف کرديم و به او گفتيم: پدرجان، خط ناامن است، چرا تنها راه افتاده اي؟» گفت: هيچ کاري از دستم برنمي آيد و برادران بسيجي هم وسيله اي ندارند که آب ببرند، بنابراين بهترين کار دانستم که براي برادران رزمنده آب ببرم. پيرمرد آنقدر چهره ي نوراني داشت که انسان از مشاهده ي او لذت مي برد. هرچه اصرار کرديم که به عقب برگرديد، قبول نکرد. وقتي اين صحنه را ديديم از ماشين پياده شديم و تا زماني که پيرمرد را مي ديديم رو به کربلا نشستيم و گريه کرديم.»
«در تاريخ 1/12/1363 و اواخر زمستان، شهيد عابدي فرمانده گردان عبدالله بود که به دلايلي منطقه را ترک کرده بود. من به جاي ايشان فرمانده شدم. ولي چون دهنوي به آن منطقه آشنايي داشتند، مسئوليت را به ايشان برگرداندم و در مدت کوتاهي يک دوره آموزش فشرده شنا و غواصي را گذرانديم. در حاشيه جاده ي بصره ـ بغداد از کنار رودخانه عبور مي کرديم. روزها در داخل آب مستقر مي شديم و فقط براي تنفس به سطح آب مي آمديم و شب در تاريکي گردان را به سوي خط دشمن هدايت مي کرديم. من و شهيد عباس خواجه بچه ابتدا مسير را چک کرده بوديم. تا حرکت آسان باشد. در فاصله پنج کيلومتري دشمن کمين کرده بود. مي بايست با تاکتيک دشمن را دور مي زديم و در داخل نيزارهاي پشت دشمن مستقر مي شديم. از تاريکي شب استفاده کرديم و ضربايت به دشمن وارد ساختيم. سکوت مرگباري در نيزار حکم فرما شده بود که ناگهان يک صدايي شنيديم که مي گفت: «تَعل! تَعل!»
هنوز مي خواستيم او را خفه کنيم که دشمن با دوشکا اطراف ما را به رگبار بست. چون محل دقيق ما را نمي دانست، شليک هاي هوايي مي زد که با اين کار مي خواست محل دقيق ما را شناسايي کند. يکي از برادران بلافاصله موتور قايق را روشن کرد که برگردد. ما او را متوقف کرديم، ولي با اين کار تيربار دشمن اوج گرفت ولي باز هم نتوانستند محل ما را شناسايي کنند، با هواپيما مي خواستند ما را شناسايي کنند که حالت بسيار عجيبي بود. شهيد دهنوي و شهيد عابدي مي دانستند که اگر ما را شناسايي کنند همه قتل عام مي شويم. با اين همه مشکلات در ساعت ده شب قرار شد که شهيد عابدي با گروه هاي غواصي خط شکن به داخل نيروهاي عراقي نفوذ کنند و بقيه از جاده خندق به آن ها حمله کنيم. در جاده سيم هاي خاردار مانع از حرکت شدند. تيربار دشمن هم به شدت شليک مي کرد. هوا سرد بود. بچه ها از سرما در داخل آب مي لرزيدند. چون مهمات کم داشتيم، قرار شد که از سنگرهاي عراقي ها مهمات بياوريم. يکي از برادران به نام خواجه بچه که مي خواست از سنگر عراقي ها مهمات بياورد شهيد شد.
هوا که روشن شد ديدم تعدادي ديگر از نيروها شهيد شده اند. عباس دهنوي به سرش تير خورده بود. شهيد سيد محمد حسيني، سنگر روي او خراب شده بود ولي با اين حال ما به راه خودمان ادامه داديم تا به هدفمان برسيم.»
سيد محمد حسيني:
«در 22 بهمن سال 1360 عراق به بستان حمله کرد. شهيد دهنوي وقتي که فهميد به بستان حمله شده است، خودش را پابرهنه، به منطقه رسانده بود.»
قربانعلي دهنوي :
«در پادگان باغرود نيشابور ( که مسئول آموزش بود ) هر شب نماز شب را مي خواند. هيچ وقت نماز شبش ترک نشد به ما مي گفت: از نماز شب يادتان نرود.»
شهربانو خادم, همسر شهيد:
«در خانه نماز شب مي خواند. هروقت او را مي ديدم، در حال نماز شب بود او چراغ را روشن نمي کرد که بچه ها بيدار نشوند. گريه مي کرد، با خداي خودش راز و نياز مي کرد. پيروزي اسلام و زيارت امام حسين (ع) را مي خواست. او با افراد منحرف صحبت و آن ها را به راه راست هدايت مي کرد. بسياري از گروهک ها که در روستا باعث اغتشاش شده بودند، آن ها را طوري ساخت که به راه دين کشيده شدند.
رمضانعلي دهنوي :
«آخرين باري که مي خواست به جبهه برود ( چون مسئول آموزش بود ) به او اجازه ي رفتن نمي دادند. بسيار اصرار کرد. مي گفت: مگر من قابل نيستم. حتي سرش را محکم به ديوار زد تا اين که مافوق او رضايت داد. وقتي که مي خواست برود گفت: من ديگر برنمي گردم. اين دفعه شهيد مي شوم. و همانطور هم شد.»
همسر شهيد:
«زماني که مي خواست به جبهه برود، صبح بچه ها خواب بودند. به من گفت: صورت بچه ها را بپوشان که چشمم به آن ها نيفتد. نمي خواهم به خاطر آن ها از رفتن به جبهه و اداي وظيفه منصرف شوم.»
نبات دهنوي ,خواهر شهيد:
«آخرين باري که تلفني با او صحبت کردم. گفت: اگر من شهيد شدم، ناراحت نباشيد. به او گفتم: کي برمي گرديد؟ گفت: بگو انشاءالله پيروز شويد. شب در خواب ديدم که او در وسط ماه است و من صلوات مي فرستم و لااله الاالله و استغفرالله ربي و اتوب اليه مي گويم. از خواب بيدار شدم، بعد از چند روز خبر شهادت او را آوردند.»
برادر شهيد :
«روز قبل از شهادتش ( در تاريخ 17/11/1360 ) نامه اي براي من فرستاد. نامه پنج تا شش خط بيشتر نبود. در نامه نوشته بود: اين دفعه مي دانم که شهيد مي شوم. خدا را فراموش نکنيد. خدا را ناظر بر اعمال خود بدانيد. اگر جنازه ي مرا آوردند، گريه نکنيد. مواظب باشيد که ضد انقلاب خوشحال نشود. جبهه ها را پر کنيد. گوش به فرمان امام بدهيد. امام را تنها نگذاريد.»
حسين حسن آبادي:
«شب قبل از شهادتش با رزمندگان بسيار شوخي مي کرد. صبح که از خواب بيدار شد، گفت: ديشب شهيد مسيح آبادي را در خواب ديدم که به من شلواري داد. من شهيد مي شوم. در عمليات بستان ( که سردار شوشتري فرمانده بود و او معاون اول گردان بود ) شهيد شد.»
محمدعلي دهنوي:
«در تنگه ي چزابه عمليات بود. در سمت راست تنگه ي چزابه، تنگه ي نبعه بود. و تپه هاي اطراف آن به تپه هاي نبعه معروف بود. تعدادي از اين ارتفاعات در دست دشمن بود که از آن جا به رزمندگان اسلام را زير نظر گرفته بودند. و با سلاح هاي سبک و سنگين رزمندگان را به شهادت مي رساندند. در روز وسايل نقليه حرکت نداشتند، چون با تجهيزات کامل آن ها را منهدم مي کردند. در منطقه نبعه چندين سنگر بود که نيروهاي عراقي چندين نقطه را به عنوان سنگر کمين در نظر گرفته بودند که اگر سنگر اولي منهدم شود، سنگرهاي بعدي باشند و با وجود آن ها بتوانند منطقه را زير نظر بگيرند. شهيد دهنوي تصميم گرفت، سنگرهاي آن ها را ( که باعث مشکلاتي براي نيروهاي اسلام مي شدند و منطقه را به تسلط خود گرفته بودند ) منهدم کند. به همين خاطر در تاريکي شب به شناسايي منطقه رفت. بعد از شناسايي برنامه ريزي کرد که چه طور سنگرها را از بين ببرد. سنگر کمين را ابتدا منهدم کردند، شهيد دهنوي به داخل سنگر رفت و آن جا را پاکسازي نمود. در فاصله ي 50 يا 100 متري سنگرهاي ديگر را ( اگرچه نيروهاي خودي در آن جا بودند ) منهدم مي کردند. سنگر دوم نيز به تصرف ما درآمد. سنگر سوم با توجه به پاتکي که دشمن مي زد، فتح آن مشکل بود. شهيد دهنوي پيش قدم شد که آن جا را تخريب کند. او سينه خيز به طرف سنگر دشمن حرکت کرد که عراقي ها متوجه او شدند و او را مجروح کردند. نارنجکي همراه شهيد بود که به طرف سنگر عراقي ها پرت کرد و آن ها را به هلاکت رساند. با مشکلات زيادي خودش را به داخل سنگر رساند و آن جا را فتح نمود. وقتي وارد سنگر شد تا وقتي که نيروهاي خودي به سنگر رسيدند، دشمن به آن جا خمپاره زد و شهيد دهنوي که داخل سنگر بود به شهادت رسيد. تپه هاي آن جا را به خاطر شجاعت شهيد دهنوي و همکارانش به نام آن ها نام گذاري کردند.»
لینک کپی شد
نظر شما
