افقهي فريماني,مجيد
هفتم فروردين ماه سال 1344 ه ش در فريمان متولد شد. پدرش کارمند شهرداري بود. از نظر اقتصادي در وضعيت مناسبي به سر مي بردند ومنزلشان شخصي بود.
مجيد فرزند هفتم خانواده بود. بيشتر وقتش را در خانه مي گذراند و همواره به دنبال يادگيري بود، نقاشي مي کشيد، کتاب هاي برادرهاي بزرگش را مي گرفت و از روي آن ها مي نوشت، آن ها هم در اين کار به او کمک مي کردند و به اين ترتيب در حالي به کلاس اول رفت که از قبل چيزهاي بسياري آموخته بود.
در خانه زحمت زيادي مي کشيد، از کارهاي خانه گرفته تا بيل زني باغچه و حتي گاوداري به پدر و مادرش کمک مي کرد. با تمام علاقه اي که به درس و مدرسه داشت، حاضر نبود تعطيلات خود را با درس خواندن سپري کند بلکه از پدرش مي خواست تا او را سرکاري بفرستد.
عادت داشت که تمام تکاليف و وظايفش را به موقع انجام دهد مخصوصاً نمازش را. و در تمام موارد برادر بزرگش، رضا افقهي، سرمشق و الگوي او بود.
الگوي ديگر او در آن زمان دايي اش بود. او انساني خير و نيکوکار بود که براي فقرا اعانه جمع مي کرد و مجيد نيز همواره همراه او بود و به اتفاق يکديگر شب ها اعانه ها را تقسيم مي کردند.
پس از اين که دوران ابتدايي را با موفقيت پشت سر گذاشت، براي تحصيلات راهنمايي به مدرسه ي فني و حرفه اي رفت و پس از سه سال مدرک سيکل خود را گرفت.
با هم سن و سالانش رفتاري دوستانه و صميمي داشت. به طور کلي جذبه اي در وجود او نهفته بود که هرکسي شيفته اش مي شد.
براي ادامه تحصيل از آن جا که در فريمان دبيرستان نبود، مجبور شد به مشهد برود. اما پدرش با ديدن فضاي آشفته ي شهر مشهد و گروهک هاي در آن زمان، براي جلوگيري از به انحراف کشيده شدن مجيد، او را به فريمان بازگرداند.
مدتي در مغازه ي يکي از اقوام مشغول به کار بود، اما خيلي زود از آن جا بيرون آمد و به کار بر سر چاه هاي عميق مشغول و عهده دار سرپرستي يکي از چاه ها شد. با وجود سن کم به اندازه ي چند نفر کار مي کرد ولي باز هم پدر که نگران آينده ي فرزندش بود و احساس مي کرد که جواني و نيروي خارق العاده ي او در اين راه تلف مي شود، او را از ادامه ي کار بازداشت و مغازه اي براي او باز کرد تا در آن مشغول کار شود. اما او پس از مدتي مغازه را هم رها کرد، مي گفت: «در مغازه نشستن، براي آدم هاي پير و بازنشسته و از کار افتاده است.»
آن قدر فعال و پر جنب و جوش بود که اين کارها با روحيه اش سازگاري نداشت. بار ديگر به دنبال برادر و دايي اش در پي کمک به ضعفا، فقرا و انجام کارهايي از قبيل: لوله کشي حمام، بهداشت دام ها و ساير خدماتي که از طريق جهاد مي پذيرفت، روانه شد.
شانزده ـ هفده ساله بود که هواي جنگ و جبهه به سرش افتاد. عشق به اسلام و احساس وظيفه بود که به او انگيزه ي حضور در جبهه را مي داد. ابتدا به عنوان بسيجي وارد منطقه شد. در روزهاي نخست اعزامش، با توجه به سن و سال کمي که داشت، هرکسي فکر مي کرد او بدون آگاهي و شناخت و تنها بر پايه ي احساساتي گذرا به جبهه و جنگ رو آورده است. اما پس از مدتي همگان با ديدن فعاليت ها و پيشرفت هايي که به چشم خود از مجيد مي ديدند يا مي شنيدند، پي بردند که حضور او در جبهه نه تنها بدون آگاهي و شناخت نيست بلکه ناشي از معرفتي خدادادي است.
هرگز راضي به بازگشت از منطقه نبود، مخصوصاً با به شهادت رسيدن برادرش ( رضا ) که همواره يار و همراه او بود، عزم و اراده ي او براي ادامه ي راه راسخ تر گرديد. به پدرش گفته بود: «خون بهاي رضا 5000 بعثي است، تا 5000 بعثي را نکشم برنمي گردم.»
دو سال سربازي و 6 ماه هم براي احتياط در جبهه خدمت کرد. اما بعد از اتمام اين دوران که همزمان با مقدمات عمليات فاو بود، باز هم در منطقه ماند و در مقابل اصرار خانواده براي بازگشت، پاسخ داده بود که بعد از حمله خواهد آمد. حتي سرداران و فرماندهان هم براي ماندن او از خانواده اش اجازه خواستند، اما آن ها که به تازگي پسر بزرگ خود را در جنگ از دست داده بودند، راضي به اين کار نبودند و مجيد به خانه بازگشت. با اين وجود تمام فکر و ذکرش جنگ و جبهه بود. مي گفت: «من نمي توانم در اين جا بمانم. من فقط به درد جنگ مي خورم.»
به هر ترتيب بار ديگر عازم منطقه شد. او در عمليات فاو شرکت کرد و رشادت هاي بسياري از خود نشان داد. از جمله اين که پيکر يکي از شهدا را که در خط دشمن و در ميان آب به سيم هاي خاردار گير کرده بود، با غواصي از زير آب و در زير رگبار گلوله ها به خط خودي کشاند و سپس به خانواده اش رساند و خود نيز در مراسم تشييع پيکر آن شهيد شرکت کرد. تنها آرزويش پيروزي در جنگ بود. هرگاه که از منطقه بازمي گشت، وقتش را صرف شرکت در تشييع پيکر شهدا مي کرد. براي دوستان و اقوام از جنگ و نياز جبهه ها صحبت مي کرد و از آن ها مي خواست به هر شکلي که مي توانند مالي يا حضوري به رزمندگان کمک کنند. توجه بيش از حد بعضي از مردم به ماديات ناراحتش مي کرد به طوري که جذب محيط به دور از آلايش جبهه شد.
بسيار خالص و بي ريا بود. هرگز عصباني نمي شد و هميشه خنده رو و بشاش بود. همه از صميم قلب دوستش داشتند و هرگاه که از منطقه به خانه مي آمد، او را به خانه هايشان دعوت مي کردند. به مطالعه ي کتاب هاي قرآني و ادعيه و مخصوصاً دعاي کميل علاقه داشت. هرگز به مشکلات فکر نمي کرد در واقع او هيچ گاه خود را گرفتار به حساب نمي آورد. بسيار شوخ طبع بود و هميشه سعي مي کرد که ديگران را بخنداند.
از زماني که وارد جبهه شد، تغييرات محسوسي در شخصيت و روحيه ي او به وجود آمده بود که بيشتر آن ها ناشي از حضور در جبهه و معنوياتي بود که از آن جا کسب کرده بود. به ظواهر دنيا و تجملات بي اعتنا بود و ماديات برايش هيچ ارزشي نداشت. حتي از لباس و کفش و ديگر چيزهايي که به عنوان سهميه در جبهه براي رزمندگان در نظر گرفته شده بود، مي گذشت و آن ها را به ديگران مي بخشيد.
با همه ي مشکلاتي که براي او به وجود آمده بود، از جمله شهادت برادرش و تالمات روحي خانواده، حاضر نبود يک لحظه از فرمان امام و پيشوايش روي گرداند. او که مسئوليت آموزش نيروها و آماده سازي آن ها را برعهده داشت، در جبهه بيشتر وقتش را صرف آموزش نيروها مي کرد و مابقي وقتش نيز صرف نماز و عبادت مي شد. هميشه اولين نفري بود که از خواب بيدار مي شد و آخرين نفري بود که مي خوابيد.
دلش مي خواست فرمان هايي را که به او ابلاغ مي شد، به بهترين نحوه انجام دهد و براي تخليه ي فشاري که در خود احساس مي کرد، با صداي بلند الله اکبر مي گفت و صلوات مي فرستاد. او عقيده داشت موقعيتي که برايش پيش آمده لطف و مرحمت و امتحان الهي است. به نيروهايش نيز توصيه مي کرد که قدر اين موقعيت را بدانيد.
به اصرار خواهرهايش راضي به ازدواج شد. دوست داشت که همسرش زني عفيف و با ايمان باشد.
شرط ديگري هم براي ازدواج داشت و آن اين بود که: «من به خاطر زن جبهه را ترک نمي کنم.» در روز خواستگاري هم خطاب به همسرش گفت بود: «من يا شهيد مي شوم يا در شرايطي قرار خواهم گرفت که ديگر قادر نباشم به جبهه بروم.»
تمام اين شرايط از طرف عروس و خانواده اش پذيرفته شد اما قبل از اين که مراسم عقد صورت پذيرد، بار ديگر به منطقه رفت و بعد از شرکت در عملياتي پاي چپش را از دست داد و يک پاي چوبي جانشين پاي از دست رفته اش شد. پس از آن طولي نکشيد که در عملياتي ديگر به دنبال هدف گرفته شدن ماشين حامل مهمات توسط دشمن و پرتاب شدن او به داخل آب، پاي چوبي را آب برد. اين ماجرا زماني اتفاق افتاد که يکي از فرماندهان تيپ 21 امام رضا (ع) بودوخانواده اش از مسئوليت او بي خبر بودند. پس از مدتي يک پاي مصنوعي به ايشان داده شد اما او با وضعيتي که داشت، حاضر نبود منطقه را ترک کند. بسيار فروتن و متواضع بود. پدرش اين ويژگي او را اين گونه عنوان مي کند:
«بعد از گرفتن پاي مصنوعي به خانه که آمده بود، گفتم: با يک پا مي خواهي چه کار کني؟ گفت: مي توانم در پشت جبهه خدمت کنم. آبي حمل کنم، مهمات برسانم... اما بعدها فهميديم که فرماندهي گردان را عهده دار بوده است.»
به دنبال معلوليتي که براي مجيد به وجود آمده بود و به تصور اين که نامزدش توانايي پذيرفتن شرايط جديد را ندارد، خانواده ي افقهي ديگر اقدامي براي عقد و ديگر مراسم به عمل نياوردند. اما برعکس خانواده عروس خود به ملاقات آن ها آمده بودند و اعلام کردند که براي عقد آماده اند و گفتند: «مجيد حتي اگر هر دو دست و پايش را از دست بدهد، ما روي چشمان او را راه مي بريم.» و به اين ترتيب مراسم عقد انجام شد.
همسرش زني مهربان و خويشتن دار بود و مجيد علاقه ي بسياري به او داشت. به مادرش مي گفت: «تا وقتي اين جا هستم عشق و علاقه ام به خانمم نمي گذارد که سخت بگذرد.» به دوستانش نيز گفته بود: «تا به حال من در جبهه يک نفر بودم حالا دو نفر شديم. هم من هستم، هم همسرم.» با تمام اين ها هنوز هم مي گفت: «تا وقتي که توان داشته باشم مي جنگم.»
در وصيت نامه اش نيز به همه سفارش مي کند به هر طريق که مي توانند چه با بذل مال و چه با خون خود دين خود را نسبت به اسلام ادا کنند.
شجاعت از ديگر خصوصيات قابل توجه او بود. او در عملياتي سوار بر موتور به دنبال چند اسير عراقي که فرار کرده بودند رفته و توانسته بود به تنهايي، دوباره آن ها را دستگير کند و برگرداند. و در جاي ديگر توانسته بود تنها با 24 نفر نيرو، 53 اسير بگيرد.
هرگاه که مجبور مي شد براي درمان جراحات خود، منطقه را ترک کند به برادرش ( جعفر افقهي ) توصيه مي کرد که جاي خالي او را در منطقه پر کند.
در سخنراني هايش بيشتر مسائل اخلاقي را مطرح مي کرد. در سخنانش همواره عشق به امام حسين (ع) قابل مشاهده بود و هميشه اين قطعه از زيارت عاشورا را زمزمه مي کرد که «اني سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم.»
خودش مانند کوه استوار بود و ديگران را نيز به صبر توصيه مي نمود. هرجا که احساس مي کرد دوستان و همرزمانش خسته شده اند به آنها روحيه مي داد. يکي از همرزمانش او را با اخلاص ترين افراد مي داند و مي گويد: «او حتي حاضر نبود طوري رفتار کند که ديگران بدانند و بفهمند او فردي لايق و شايسته و فرمانده ي گردان است.» با وجود معلوليتي که داشت از همه ي افراد فعال تر بود و از انجام هيچ کار و خدمتي فروگذار نبود.
هميشه لبخند بر لب داشت و نمي خواست که کسي به ناراحتي او پي ببرد. با اين که فرمانده ي گردان بود، به اطرافيانش بسيار اهميت مي داد. در عين حال که قاطع بود، به نظرات ديگران نيز همواره توجه داشت و در انجام کارها از سايرين نظرخواهي مي کرد که اين ها حاکي از تواضع او بود.
آخرين باري که به خانه برگشته بود، براي جمع آوري کمک هاي مالي براي جبهه تلاش بسياري کرد و حتي تلويزيون خانه شان را هم فروخت و پول آن را به کمک هايي که جمع کرده بود اضافه کرد و در مقابل اعتراض پدر پاسخ داد: «من براي جبهه هر کاري مي کنم.»
رفتار همسرش نيز اين بار با دفعات قبل فرق داشت. اصلاً راضي به رفتن مجيد به جبهه نمي شد حتي بليط عزيمت ايشان را پنهان کرده بود تا مانع رفتن او شود.
پدرش آخرين خاطره اي را که از او به ياد دارد اين گونه بيان مي کند: «بار آخري به او گفتم: بس است. ديگر نرو. به گريه افتاد و گفت: اجازه بدهيد براي دهه ي فجر بروم و پس از آن ديگر نخواهم رفت. برمي گردم و همسرم را هم به خانه ام مي آورم. من آن جا کارهاي نيمه تمامي دارم که بايد تمامشان کنم. و سرانجام با اصرار زياد بليط را از همسرش پس گرفت و رفت. همسرش به شدت گريه مي کرد.
برادرش در باره ي آن روز مي گويد:
«آن روز دلم به حال همسرش خيلي سوخت. شايد اگر من جاي مجيد بودم، مي پذيرفتم که نروم. آن روز با خودم گفتم: مي بينيد خانمش گريه مي کند، بقيه اصرار مي کنند، باز هم مي رود. اما انگار هم خودش و هم خانمش مي دانستند که اين رفتن چه رفتني است.»
در منطقه قبل از شروع عمليات رو به نيروهايش گفت: «امشب مي خواهيم برويم که کار مهمي انجام دهيم. خدا با ماست. امکانات با ماست. بهترين پشتيباني پشت سرماست. فقط کافي است که شما روحيه داشته باشيد.»
سپس غسل شهادت به جا آورد و رو به يکي از دوستانش و روحاني گردان کرد و گفت: «شما دو نفر هم غسل شهادت کنيد. شما هم امشب شهيد مي شويد.»
عمليات در شبي سرد و برفي به فرماندهي خود او آغاز شد و او با عصا پيشاپيش نيروهايش به راه افتاد. در حين عمليات با شنيدن صداي صفير خمپاره، معاونش را از بالاي خاکريز پايين کشيد و در نتيجه خودش مورد اصابت ترکش قرار گرفت.
ترکش به قلبش خورده بود اما او مثل هميشه با آرامشي غير قابل تصور مي گفت: «چيزي نيست. اگر حرکت نکند طوري نمي شود.» وقتي او را سوار بر برانکار مي بردند، خنده کنان براي بچه ها دست تکان مي داد و در همان حال در حالي که شهادتين را زير لب زمزمه مي کرد، چشمانش را بست و به ديدار معبود شتافت.
آن شب و در همان عمليات يعني در 3 بهمن ماه سال 1366 دو رزمنده ي ديگري که همراه با شهيد افقهي غسل شهادت کرده بودند، نيز به شهادت رسيدند.
پيکر پاکش را بنا به وصيت خودش در بهشت امام صادق (ع) در فريمان به خاک سپردند.
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-1385
وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
شهادت يک قصه نيست، بلکه يک حقيقت است. شهادت شعار نيست، بلکه شعور است. شهادت باختن نيست، بلکه پيروزي است. شهادت انتخابي حقيقي است. از تمام شما مي خواهم که چه در جبهه و چه در پشت جبهه اسلام و امام را ياري دهيد. چه با خون و چه با بذل مالي، دين خود را نسبت به اسلام ادا کنيد تا در آن دنيا سربلند شويد...
مجيد افقهي فريماني
خاطرات
برادرشهيد:
«يکي از ويژگي هايي که ما خواهر و برادرها نداشتيم، اين بود که مي توانست مادرم را بخنداند. ما مادر داغديده اي داشتيم. وقتي مجيد مي آمد هميشه خندان بود.»
و مي افزايد: «مجيد خيلي دوست داشت بگويد و بخندد و در لابلاي همين شوخي ها، نصايح خود را هم عنوان مي کرد.»
پدرشهيد:
« هرچه داشت انفاق مي کرد. مجيد بچه که بود، حساب پس اندازي برايش باز کرديم، بزرگ تر که شد، گفت: دفترچه ام را بدهيد مي خواهم حقوقم را بگيرم و به حسابم بگذارم. وقتي مي خواستيم دامادش کنيم از او خواستيم که دفترچه اش را بياورد، اما او گفت: پولي ندارم، همه را به صندوق جبهه ريخته ام. گفتم: با حقوقت چه مي کني؟ گفت: به صندوق جبهه مي ريزم.»
لینک کپی شد
نظر شما
