خالقي ,محمد صادق
هفتم ارديبهشت ماه سال 1339 ه ش همزمان با روز سعيد قربان، در روستاي قوژده از توابع شهرستان گناباد به دنيا آمد.
مادرش از خوش روزي بودن، با برکت بودن و با سعادت بودن فرزندش بسيار سخن مي گويد. او مي گويد: «وقتي که محمد صادق به زندگي ما پا گذاشت، زندگي ما بهتر شد. من بدون وضو به او شير ندادم.»
محمد صادق در کودکي به مکتب رفت به دليل باهوش بسيار توانست در مدت يک ماه خواندن قرآن را فرا بگيرد. از همان کودکي چابک بود در کارهاي کشاورزي به پدرش کمک مي کرد و به صحرا مي رفت.
نمازش را قبل از رسيدن به سن تکليف مي خواند.
دوره ي ابتدايي را در سال 1353 در دبستان روستاي قوژده و دوره ي راهنمايي را در سال 1356، در مدرسه راهنمايي قدوسي شهرک ـ روستاي باغ آسيا ـ به پايان رساند و دوره متوسطه را در سال 1357 در دبيرستان ناصر خسرو شهرستان گناباد آغاز کرد، اما به علت دوري راه و نداشتن وسيله و فقر بعد از گذشت شش ماه ترک تحصيل نمود.
اوقات فراغت را به کارگري مي رفت و بيشتر مطالعه مي نمود. کتاب هاي استاد مطهري، شهيد دستغيب، نهج البلاغه و کتاب هاي ديني را مي خواند.
به نماز بسيار اهميت مي داد. در زمان رمضان ابتدا نمازش را در مسجد مي خواند، بعد افطار مي کرد. مادرش مي گويد: «قابليت او از ما بهتر بود که اول عبادت را انجام مي داد.»
در هيات ها و مراسم عزاداري شرکت مي نمود. به ورزش فوتبال و واليبال علاقه داشت.
بعد از ترک تحصيل به کارگري مي رفت. از افراد بي کار و لاابالي متنفر بود.
محمد صادق خالقي از اخلاق و رفتار خوبي برخوردار بود. با افراد متدين نشست و برخاست مي کرد. نوارهاي مذهبي و اسلامي گوش مي داد. از غيبت کردن و دروغ گويان متنفر بود. در مقابل مشکلات صبور بود. در سختي ها خونسرد بود. از کوره در نمي رفت. به خدا توکل مي نمود.قبل از پيروزي انقلاب اسلامي از افراد موثري بود که اجتماعات را در داخل روستا شکل مي داد.
مرتب در تظاهرات و راهپيمايي ها شرکت مي کرد. بي باکي و شجاعت او به حدي بود که هر شب راس ساعت دو، همراه عده اي از جوانان در و ديوار روستا را پر از اعلاميه ي امام مي کردند. حتي يک شب مخفيانه وارد مدرسه اي در روستا شدند و عکس شاه را از ديوار کندند و عکس امام را جايگزين کردند. مردم را براي شرکت در راهپيمايي تشويق مي کرد.
قبل از انقلاب وارد ارتش شد. ولي چون درجه داران فاقد اخلاق اسلامي بودند بيرون آمد. اگر رفتار غير منطقي مي ديد، ابتدا دو ، سه مرتبه تذکر مي داد و اگر آن فرد عمل نمي کرد برخورد شديدتري در پيش مي گرفت.
با افراد معتاد صحبت مي کرد و آن ها را نصحيت مي نمود، تا از کار خود دست بردارند. امر به معروف و نهي از منکر مي کرد و توانسته بود افراد زيادي را اصلاح نمايد. حتي آن ها بعد از شهادتش مي گفتند: «ما هرگز نصايح او را فراموش نمي کنيم.»
خدمت سربازي را ابتدا در بيرجند و سپس در زابل و کردستان گذراند. با تشکيل بسيج وارد اين نهاد مقدس شد و بعد به سپاه پيوست. به دستور امام اقدام به تاسيس پايگاه بسيج در روستا نمود. بعد از شهادت محمد صادق، پايگاه به نام ايشان نامگذاري شد.
مدتي فرماده ي بسيج بخش بجستان شهرستان گناباد و مسئول مبارزه با مواد مخدر و منکرات اجتماعي بود.
علاقه زيادي به انقلاب و بسيجي ها داشت. مي گفت: «من خاک پاي بسيجي ها هستم.»
در کارهاي مربوط به بسيج و آمادگي نيروهاي بسيجي فعاليت زيادي داشت. در اکثر مراسم جبهه، از جمله: دعاي کميل، دعاي توسل و نماز جماعت شرکت مي کرد. پيرو مطلق امام راه حل (ره) بود. با شجاعت و دلاوري که داشت، بر مشکلات فايق مي آمد. بيشتر سعي مي کرد به مسايل جبهه و جنگ بپردازد. با شروع جنگ تحميلي جبهه را بر هر چيزي ترجيح داد. براي حفظ نظام جمهوري اسلامي، حراست از مرزهاي مملکت و اطاعت از امر رهبري به جبهه رفت.
مقابله با دشمن را يک تکليف شرعي مي دانست. جنگ را سرنوشت ساز و جنگ بين اسلام و کفر مي دانست. در مورد جنگ مي گفت: «اين جنگ خدايي است. ما بايد بجنگيم که شايد اين رفتار ما هم خوب شود. براي ما امتحان است. ما نبايد امام را تنها بگذاريم.»
او ابتدا به عنوان يک رزمنده ي ساده به جبهه رفت. بعد فرمانده ي دسته شد و در زمان شهادت معاون گردان بود.
در عمليات فتح بستان به عنوان يکي از رزمندگان شجاع معرفي شد. در عمليات فتح خرمشهر فرمانده ي گروهان بود که داوطلبانه به متلاشي کردن تانک هاي دشمن پرداخت.
زماني که از جبهه مي آمد، بلافاصله مجدد به جبهه مي رفت. مي گفت: «ما بايد برويم، بجنگيم تا هرچه زودتر پيروز شويم.»
وقتي به مرخصي مي آمد در مسايل روستا به حل مشکلات مردم مي پرداخت.
در يکي از مرخصي ها که از جبهه آمده بود، مادرش ( که آرزوي دامادي فرزندش را داشت) به او پيشنهاد ازدواج داد و او نيز قبول کرد و يکي از شرط هاي خود را حضور مداوم در جبهه عنوان کرد.
در سال 1361، در بيست و سه سالگي با خانم فرح ميرزايي ازدواج کرد و مدت زندگي مشترک آن ها دو سال بود.
مربي عقيدتي مردم حاجي آباد و گناباد بود. يک روز براي روشن کردن سماور از کبريتي که مال سپاه بود، برداشتم و سماور را روشن نمودم. بعد متوجه اين کار شد. و با ناراحتي زياد گفت: اين کبريت مال سپاه است و مال بيت المال.»
مطيع اوامر محض امام بود و گوش به فرمان امام. آرزوي طول عمر امام. پيروزي حق بر باطل و باز شدن راه کربلا را داشت.
زماني که نيروها به مرخصي مي رفتند، مي گفت: «حتماً رزمندگان را به ديدن امام ببريد.»
در مقابل ليبرال ها، ملي گراها و گروه هاي مخالف ايستادگي مي کرد. به خصوص در زمان بني صدر. از بني صدر متنفر بود: اگر عکسش را مي ديد پاره مي کرد. از ضد انقلاب بيزار بود. مردم را براي رفتن به جبهه تشويق مي کرد.
در مواردي که کار به نحو احسن و مطلوب انجام نمي شد و يا نيروها خسته بودند، خودش ادامه کار را به دست مي گرفت.
سعي مي کرد وظيفه اي که به او محول شده است به نحو احسن انجام دهد.
در هر عمليات با رزمندگان مشورت مي کرد و نظر آن ها را جويا مي شد. به نيروهاي تحت امرش بها مي داد. سعي مي کرد با کمترين تلفات در گردانش روبرو شود.
در کارهاي دسته جمعي فشار کار را متحمل مي شد. در کارهاي گروهي شرکت مي کرد. با توجه به اين که فرمانده بود ولي مثل يک بسيجي رفتار مي کرد. جارو مي کرد، ظرف ها را مي شست وقتي به او مي گفتند: «شما فرمانده هستيد، چرا اين کارها را انجام مي دهيد؟» مي گفت: «فرقي بين ما نيست. همه براي رضاي خدا به جبهه آمده ايم.» او فقط براي خدا کار مي کرد. گفتارش و رفتارش همه براي رضاي خدا بود.
شجاعت محمد صادق خالقي در بين نيروهاي بسيجي زبانزد بود. او در جبهه به خاطر فعاليت ها و شجاعت هايش به «چمران دوم» معروف بود.
جسارت او به حدي بود که هيچ وقت سلاح تحويل نمي گرفت و فقط 5 نارنجک را به همراه داشت. و هرگاه نياز به اسلحه پيدا مي کرد، انواع اسلحه را از عراقي ها مي گرفت. در سنگرش انواع اسلحه بود که از همه اين ها در مواقع ضروري استفاده مي کرد.
او با شجاعتش بارها جان همرزمانش را نجات داد. يکي از همرزمانش شهيد مي گويد: «در عمليات بستان، هواپيماها و هلي کوپترهاي دشمن قصد داشتند خط اول را بزنند. در ارتفاع پايين پرواز مي کردند و با برنامه ريزي که کرده بودند مي خواستند سنگرهاي دسته جمعي را بمباران کنند. شهيد خالقي واقعاً از خودش رشادت نشان داد. تيرباري با نوار 250 تايي برداشت و روي شانه اش گذاشت و کمکش نيز نوار را پهلوي خود گرفت و به طرف هواپيماها شليک کرد. وقتي دشمن ديد که تيربار ايشان کار مي کند، از محل تجمع سنگرها گريخت.»
همرزمان ديگر مي گويد: «خطي که در دست برادران ارتش بود ( در نزديکي تپه هاي چنگلوله مهران ) به تصرف عراقي ها در آمده بود و ادوات خودي در آن جا بود. محمدصادق خالقي در آن زمان معاون گردان بود. هر روز صبح يک گروه همراه او براي انتقال وسايل حرکت مي کردند. حدود 100 متر دورتر عراقي ها خاکريز زده بودند و پرچم عراق روي يک ميله( 7 ـ 8) متري نصب بود. هر صبح که او اين پرچم را مي ديد عصباني مي شد. مي گفت: اين ننگ است براي جمهوري اسلامي که پرچم عراق در خاکش نصب شده باشد. به دنبال ترفندهايي مي گشت تا هر طوري شده پرچم را پايين بياورد. حتي تصميم گرفت خود شخصاً اقدام کند. که فرمانده ي گردان قبول نکرد و چون نيرو به اندازه ي کافي نبود، او را از اين تصميم منصرف کرد.»
اوهمچنين مي گويد: «يک بار که از شناسايي برمي گشتيم در راه نيزار بود و در آن جا تک درخت خرمايي بود که شهيد مي گفت: بايد بالاي اين درخت برويم و مقداري خرما بچينيم. ولي چون آن درخت در ديد کامل عراق بود کسي حاضر نشد که بالاي درخت برود. و حتي ما مي خواستيم که او را هم از اين کار منصرف کنيم. ولي او( 5 ـ 4) نارنجک از نيروها گرفت و در آن منطقه ماند. بعد از حدود دو ساعت به قرارگاه آمد که حدود 25 کيلو خرما به همراه داشت.»
آن قدر شجاع بود که حتي زماني که خمپاره مي زدند به روي زمين دراز نمي کشيد.
مي گفت: «مرد عمل باشيد. به قول شهيد رجايي لباس سبز کسي را پاسدار نمي کند. پاسدار کسي است که مرد جبهه و جنگ باشد. شجاع باشد.»
او با شجاعت، چنان به خط دشمن مي زد و خاکريزها را پشت سر مي گذاشت و خود را به نزديکي دشمن مي رساند که انسان فکر مي کرد او در روي زمين نيست.
در مواقع خطر هميشه پيشقدم بود. در ميدان مين که رزمندگان مي ترسيدند او به آن ها روحيه مي داد و مي گفت: «نترسيد، اهل عمل باشيد.» در چنين مواقعي هميشه پيشقدم بود و بقيه به دنبال او.
در انجام کارها جدي بود. هيچ گاه اجازه نمي داد کوچکترين مسئله، برنامه ريزي او را برهم بزند.
روزي در ميدان تير به دست يکي از رزمندگان تير خورد که نيروها روحيه شان را از دست دادند و مي خواستند که ميدان تير را تعطيل کنند، شهيد قبول نکرد و گفت: «در کارهايتان نظم داشته باشيد. اگر کاري براي خدا انجام بگيرد، اتفاقي نمي افتد. شما نبايد به خاطر يک تير بترسيد، چون در خط مقدم با بدتر از اين ها روبرو مي شويد.»
زماني که به جبهه رفت مسئوليت گروه را برعهده داشت و بعد معاون گردان شد. بسياري از فرماندهان در چگونگي انجام عمليات ها با او مشورت مي کردند. و نظر او را جويا مي شدند به خاطر تفکر و زيرکي که داشت.
از تنبلي و تملق گويي بدش مي آمد. و بسيار حساس بود. وقتي بي نظمي در رزم هاي شبانه مشاهده مي کرد، ناراحت مي شد و مي گفت: «کسي که مي خواهد از انقلاب و اسلام دفاع کند بايد نظم داشته باشد.»
در انجام هر عملياتي از افراد نظرخواهي مي کرد. همين خصوصياتش باعث شده بود که افراد زيادي جذب او شوند. او هيچ گاه نظرش را بر ديگران تحميل نمي کرد. برخوردش طوري بود که بدترين نيروهايي که از پشت خط اعزام مي شدند، به بهترين افراد تبديل مي گشتند. او هيچ کاري را خارج از توان آن ها به آن ها محول نمي کرد. در انجام هر کاري اولين عمل کننده بود.
به نماز اول وقت بسيار مقيد بود. اذان مي گفت و سعي مي کرد که نماز را به جماعت بخواند. در جبهه نيز به نماز اول وقت اهميت مي داد. همرزمانش مي گويند: «شهيد خالقي حتي در خط مقدم و هنگام نگهباني، افرادش را به دو گروه تقسيم مي کرد، يک گروه به انجام ماموريت مشغول بودند و گروه ديگر نماز اول وقت مي خواندند. بعد جاي دو گروه عوض مي شد. بدين ترتيب نماز اول وقت هيچ گاه ترک نشد.»
در زمان بي کاري کنار استخر شناي بسيج مي نشست و به بچه هايي که از استخر آمده بودند و يا گروه هايي که تازه آمده بودند و منتظر خروج گروه قبلي بودند، آموزش اسلحه مي داد. يک سلاح را باز و بسته مي کرد و نحوه ي کارش را تشريح مي نمود. و نمي گذاشت وقت به بطالت بگذرد.
اوقات فراغتش را در جبهه قرآن و دعا مي خواند و با خداي خودش راز و نياز مي کرد. سلاحش را چک مي کرد. بيشتر وقت ها در حال آموزش نظامي به پرسنل تحت امر و يا در حال ياد گرفتن از مافوق خود بود. به نيروهايش مي گفت: «شما اميدهاي اين مملکت هستيد و بايد از اين انقلاب و اسلام دفاع نماييد.»
به خانواده اش گفته بود: «اگر من شهيد شدم براي من گريه نکنيد. به فکر دفاع در برابر دشمن باشيد. همواره راه شهيدان را ادامه دهيد و پيرو خط امام باشيد.»
آخرين مسئوليت او در جبهه، فرمانده ي گردان در لشکر 5 نصر بود.
علي اکبر اثباتي ( همرزم شهيد ) مي گويد: «شهيد خالقي در زمستان با استفاده از آتش آب گرم مي کرد و غسل شهادت مي کرد و خود را براي شهادت آماده مي نمود.»
قبل از شهادتش از ناحيه ي سر مجروح شد و پس از ترخيص از بيمارستان مجدد به جبهه رفت.
محمدصادق خالقي در عمليات خيبر، در تاريخ 9/12/1362 بر اثر اصابت ترکش به سر، به درجه رفيع شهادت نايل گرديد. پيکر مطهر او پس از حمله به زادگاهش، در روستاي قوژد ه به خاک سپرده شد.
عباس علي زمانيان مي گويد: «شهيد مي گفت: من براي رضاي خدا به جبهه آمده ام، اميدوارم که خداوند شهادت را نصيب من کند. دوست ندارم که اسير شوم.»
همرزم شهيد مي گويد: «زماني که ترکش خورد، صورتش را به سمت کربلا کرد و گفت: «يا حسين» و بعد به شهادت رسيد.»
صغري ميرزايي ( مادر شهيد ) مي گويد: «جنازه او را بعد از هفت روز آوردند. وقتي که صورتش را ديدم انگار تازه شکفته بود. زيبا شده بود. انگار که زنده است.»
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-1385
وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
اي مردم مبارز و انقلابي، مبادا مانند کساني باشيد که وقتي سيدالشهداء (ع) از مکه بيرون آمد و به سمت کربلا مي رفت، افراد موضع گيري هاي مختلفي داشتند، عده اي که گذشته تاريک خود را با پيوستن به امام حسين (ع) پاک نموده و سعادتمند گرديدند. اما عده اي ديگر با وجودي که حضرت سيد الشهداء (ع) از آن ها تقاضاي کمک کرد، جواب رد دادند و داغ ناپاکي و ننگ بر سينه آن ها ماند. خدا نکند که در بين مردم غيور ايران اين چنين افرادي باشند... محمدصادق خالقي
خاطرات
علي اکبر تشکري
«زمان انقلاب بود که يک شب محمد صادق به منزل ما آمد. ساعت حدود ده شب بود. به من گفت: امروز رفتم داخل مدرسه هاي روستا عکس هاي شاه و شهربانو را به ديوار زده اند، چه کار کنيم؟ قرار شد که ساعت دو بعداز نيمه شب برويم و آن ها را پايين بياوريم و عکس امام و اعلاميه ي امام را جايگزين آن ها بکنيم. اين کار را با موفقيت انجام شد.»
علي خالقي,برادر شهيد:
«هر دفعه که به جبهه مي رفت اخلاقش بهتر مي شد. يک روز آهنگران نوحه مي خواند، او بسيار گريه کرد و بلافاصله تصميم گرفت به جبهه برود. در پشت جبهه مسئول پايگاه بود و در آن جا خدمت مي کرد. مي گفت: «راه شهيدان را ادامه دهيد، پشت جبهه را نگه داريد و پيرو خط امام باشيد.»
فرح ميرزايي,همسرشهيد:
«به خاطر ايمان، اخلاق و رفتار خوبي که داشت، به او جواب مثبت دادم.از ما خواست که به حرف هايش عمل کنيم و زينب وار باشيم. در مورد حجاب و نماز بسيار تاکيد مي کرد. »
صغري ميرزايي,مادر شهيد:
«محمد صادق با همان لباس سبز سپاه عقد کرد و همه ي مردم به او احسنت گفتند.»
مهدي جوانفکر:
«من به ايشان گفتنم: «لباس سپاه را از تن درآوريد و کت و شلوار بپوشيد. گفت: من به لباس سپاه بيش از هر چيز ديگري علاقه دارم.»
عباس زمانيان :
«زماني که ما براي گشت و بازرسي ماشين ها به جاده مي رفتيم، ايشان خودشان پول بنزين را حساب مي کردند. مي گفت: «چون ما براي کار شخصي از اين ماشين استفاده کرده ايم، بايد پول آن ها هم بدهيم تا مديون سپاه نباشيم.»
مادر شهيد:
« وقتي به ايشان مي گفتم: به جبهه نرويد! در جواب مي گفت: مگر خون من از خون امام حسين (ع) بهتر است.»
مهدي حسني شهري :
«محمد صادق خالقي فردي شجاع بود. و از افراد ترسو خوشش نمي آمد. مي گفت: بايد مومن، مسلمان شجاع باشد. مومني که ترسو باشد به درد نمي خورد. به افراد شجاع علاقه زيادي داشت.»
عباس علي زمانيان:
«در زمان حمله ي خرمشهر ( وقتي هنوز در محاصره ي دشمن بود ) شهيد خالقي در گردان ما حضور داشت و ما در ايستگاه حسينيه مستقر بوديم. دشمن براي اين که به جاده اهواز ـ خرمشهر برسد، پاتک سنگيني در محل استقرار ما انجام داد و چون ما مهمات کم داشتيم و آتش دشمن شديد بود، بسياري از رزمندگان شهيد و مجروح شدند.
عراقي ها با تانک هاي تي 72 حمله مي کردند. هرچه مجروح و شهيد بود بلافاصله به عقب مي فرستاديم. به خاطر آتش شديد عقب نشيني کرديم. شهيد خالقي به فرمانده گردان گفت: همين امشب بايد مقابله به مثل کنيم. من از ميان گردان چهار دسته با مسئوليت خودم به خط مقدم مي برم و يک جواب دندان شکني به آن ها مي دهيم. وقتي به نزديکي دشمن رسيدند چون عراقي ها فکر نمي کردند که بلافاصله ايران مقابله به مثل کند، توانستند آتش سنگيني را بر دشمن بريزند. و آن ها را مجبور به عقب نشيني کردند.
در آن عمليات عده اي مجروح و شهيد شدند و ترکش خمپاره اي به قفسه ي سينه شهيد خالقي اصابت کرد ولي با همه اين ها به تلاشش ادامه مي داد.»
«در منطقه ي سوسنگرد شهيد گفت: با خمپاره چند گلوله به عراقي ها بزنيم. مسلط به کار نبوديم و آشنايي به ديده باني هم نداشتيم. ولي به هر طوري که بود به عراقي ها حمله کرديم. منطقه ما باتلاقي بود و بسيار خطرناک و مشکل، ولي منطقه عراقي ها خشک بود و آن ها با تجهيزات کامل بودند و آشنايي کاملي به کار داشتند و شروع به حمله کردند و آتش سنگيني بر سر نيروها مي ريختند. محمدصادق هميشه با خودش اسلحه ي سمينوفي داشت. و ما براي اين که از آتش دشمن در امان باشيم به سنگر بتوني رفتيم و از آن جا نيروهاي عراقي را يکي يکي با تير مي زديم. چون سنگر ما بتوني بود، نمي توانستند که تير مستقيم بزنند. به همين خاطر با خمپاره ي 60 حمله مي کردند و اتفاقاً يکي از اين خمپاره ها به وسط نيروهاي ما اصابت کرد. تعداد زيادي مجروح و شهيد شدند که شهيد خالقي نيز مجروح شد، ولي با همان حال مجروحيت نيروها را از وسط آب بيرون مي آورد. شب گفت: امشب مي خواهم بروم و يک پاتکي به آن ها بزنم و سنگر اصلي آن ها را نابود کنم. به همراه خودش يک بي سيم چي را برد. با قايق (ساعت حدود 12 شب بود ) به طرف عراقي ها رفت. حدود 30 ـ 40 متر بيشتر با عراقي ها فاصله نداشت که بي سيم چي چون ترسيده بود، گفته بود: آقاي خالقي، فرمانده ي گردان بي سيم زد و گفت: هرچه زودتر برگرديد، چون عراقي ها شما را شناسايي کرده اند. او حرف فرمانده را گوش مي کند و برمي گردد. زماني که برگشت و قضيه را براي فرمانده گردان گفت: او اظهار بي اطلاعي مي کند. مي گويد: چون فاصله ما با عراقي ها کم بود من ترسيده بودم.شهيد به او مي گويد: در هر جايي خدا با ماست، چه فاصله زياد باشد و چه کم. خدا نگهدار ماست.»
عباس علي زمانيان :
«در رزم هاي شبانه بسيار جدي بود. چنان عمل مي کرد که انگار سال هاست آموزش هاي مختلفي را گذرانده است. يکي از همشهري هاي شهيد در گردان ديگري بود و دوست داشت به گردان شهيد خالقي بياييد. گفت: اگر صلاح مي دانيد من به گردان شما بيايم. در رزم هاي شبانه شرکت کنم. محمدصادق خالقي گفت: چون من در رزم هاي شبانه جدي برخورد مي کنم و اگر کم کاري از کسي ببينم هرطوري که شده او را توجيه مي کنم، حتي اگر شده با قنداق اسلحه نيز به او مي فهمانم. پس بهتر است که در همان گرداني که هستيد، بمانيد چون من در حين کار بزرگ تر و کوچک تر متوجه نمي شوم. و چون شما مسن هستيد، اگر بي احترامي به شما بکنم، بعداً خجالت مي کشم.»
صلاحي :
«يکي از روزهاي گرم تابستان شهيد خالقي با چند نفر از دوستان به عيادت من ( که مجروح بودم ) آمدند. شهيد در جلوي کولر آبي نشست و نگذاشت که باد کولر به افراد ديگر برسد. افراد همه عرق کرده بودند. بالاخره با اتحاد او را از جلوي کولر کنار بردند. او خنديد و گفت: اگر از همان ابتدا متحد مي شديد اين قدر گرما نمي خورديد.»
مهدي حسني شهري:
«در جاده که اتوبوس ها و ماشين ها را بازرسي مي کرديم. وقت نماز که مي شد، افراد را به دو گروه تقسيم مي کرد. يک عده ماشين ها را بازرسي مي کردند و گروه ديگر نماز را به جماعت مي خواندند. مي گفت: نماز از همه چيز واجب تر است.»
مادر شهيد:
« يک بار ايشان از منطقه به ما تلفن زد که همان جا اذان مي گفتند. تلفن را قطع کرد و به نماز رفت. وقتي که برگشت و دوباره تماس گرفت و صحبت کرديم. گفت: نماز از صحبت کردن مهم تر است.»
عباس علي زمانيان:
«هميشه در جيبش قرآن کوچکي بود. هر زماني که به عمليات مي رفتيم قرآن را باز مي کرد و مي خواند و گاهي يک آيه از آن را مي خواند و وقتي که فرصتي نداشتيم، فقط قرآن را باز مي کرد و مي بست. به ايشان گفتم: اين چه قرآن خواندني است؟ گفتند: همين که من به ياد خدا هستم، کافي است که خدا هم به ياد ما باشد.»
فرح ميرزايي,همسر شهيد:
«آخرين باري که مي خواست به جبهه برود، گفت: «اين بار بايد بروم يا راه کربلا را باز کنم و يا شهيد شوم، چون خيلي هواي کربلا مرا گرفته است.»
عباس علي زمانيان :
«در آخرين اعزامش به جبهه ناهار را در خانه ي ما خورد. بعد گفت: اين آخرين ناهاري است که من در پشت خط مي خورم.»
مادر شهيد:
«بار آخري که به جبهه رفت به او گفتم: ديگر به جبهه نرو. گفت: حدود 150 نفر رزمنده با من مي خواهند به جبهه بيايند و اگر من نروم آن ها هم به جبهه نمي روند. اين دفعه ي آخر است که به جبهه مي روم. مادر، شيرت را حلالم کن و از من راضي باش.»
تشکري:
«در آخرين ديدار، ايشان گفت: «چون همسر من در عقد است و ما هميشه در جبهه هستيم، يک منزلي را اجاره کنيم تا همسرهايمان با هم در يک جا باشند و ما خاطر جمع باشيم.»
علي صلاحي:
«قبل از شهادتش همه را به انجام مستجبات دعوت کرد. مي گفت: اگر در انجام مستحبات کوشا نباشيم، ممکن است واجبات ما از بين برود.»
برات الله بديعي:
«در علميات خيبر ايشان گفتند: اگر اين عمليات با موفقيت انجام گيرد، ما در جنگ پيروز مي شويم. اين عمليات خيلي سرنوشت ساز است.»
اکبر اثباتي:
«روحيات او در جبهه و در عمليات ها طوري شده بود که همه متوجه شده بودند که برادر خالقي به زودي به شهادت مي رسد. او فردي پر کار و شجاع بود.»
علي خالقي ,برادر شهيد:
«در عمليات خيبر او گفته بود: «من آن قدر در اين جا مي مانم که شهيد شوم که بلافاصله ترکش خورد و به شهادت رسيد.»
علي صلاحي:
«در عمليات آخر که ايشان به شهادت رسيدند، با محمد غلامي در يک گردان کار مي کردند و من در لشکر ديگري بودم. به ديدن هم مي رفتيم. يک شب در سنگر آن ها در پادگان خوابيده بودم که نيمه هاي شب صداي گريه اي مرا از خواب بيدار کرد. وقتي دقت کردم، ديدم اين صداي ناله و راز و نياز شهيد خالقي با خداست. اين گونه عمل به مستحبات در وجود او يک نوع تحول اساسي به وجود آورده بود. من به غلامي گفتم: شهيد خالقي در اين عمليات شهيد مي شود، زيرا خيلي خدايي شده و متحول گرديده است. و همين طور هم شد و او به شهادت رسيد. نماز شب را مثل واجبات ديگر انجام مي داد.»
بديعي :
«نزديک تيپ اصفهان بوديم. براي عمليات نيروها را از اين طرف رودخانه به آن طرف مي بردند. وقتي گردان ايشان مي خواست برود، گفتند چند دقيقه اي صبر کنيد. ايشان نشسته بود و ناراحت که چرا انتقال انجام نمي گيرد. يک شب کامل گردان منتظر بود ولي نيامدند، چون عمليات آن طوري که بايد موفقيت آميز نبود. قرار بود پلي را بزنند که دشمن نتواند تانک هاي خود را عبور دهد. اما موفق نشدند. تانک هاي دشمن به راحتي توانستند گردان را دور بزنند و با آن ها درگير شوند. شهيد خالقي از سنگر خارج شد. با يک موشک انداز آر.پي.جي 7 تانک دشمن را مورد اصابت قرار داد. بعد از اتمام موشک ها به سنگر برگشت و گلوله خمپاره 60 جلويش منفجر شد.»
برادر شهيد:
«با لباس سپاه به شهادت رسيد و با همان لباس دفن گرديد.»
تشکري:
«شهادت او شور و هيجان ديگري در روستا به وجود آورد.»
علي اکبر اثباتي:
«شهادت او ما را مديون ساخت که راهش را ادامه دهيم و آن روحياتي که در او بود، در خود زنده کنيم.»
برات الله بديعي :
«بعد از شهادت شهيد خالقي عهد بستم که دنبال رو راه ايشان باشم.»
عباس علي زمانيان:
«پاداش او فقط شهادت بود. شهادت او باعث شد که مانند او عمل کنيم و کارها را براي رضاي خدا انجام دهيم. ثابت قدم باشيم و از او الگو بگيريم. رفتار خيلي از افراد با شهادت او عوض شد. افراد زيادي جذب انقلاب و اسلام شدند.»
مادر شهيد:
«روزي که جنازه ي او را آوردند، من در گوش شهيد گفتم: امام فرمودند: شهيدان زنده اند. اگر واقعاً زنده اي دهانت را باز کن. اگر دهانت را باز کني و من دهانت را ببوسم، هيچ وقت براي تو گريه نمي کنم، فقط براي امام حسين (ع) گريه مي کنم که شهيد دهانش را باز کرد و من قسم خوردم که فقط براي امام حسين (ع) گريه کنم.»
عباس علي زمانيان :
«روزي براي ديدن مادر شهيد به خانه ي آن ها رفتم. مادر شهيد گفت: شهيد محمدصادق زنده است و من هر روز او را مي بينم. يک روز من مريض بودم و در اتاق خود، شهيد خوابيده بودم که شهيد را ديدم گفت: «مادر، بلند شو.» گفتم: من مريض هستم. گفت: تو خوب مي شوي. همچنين مي گويد: روزي با خودم فکر مي کردم که چه طوري شهيدان وارد بهشت مي شوند. شب خواب ديدم که در يک بيابان مردم زيادي هستند و براي وارد شدن به يک باغي همديگر را فشار مي دهند. ولي هيچ کس موفق به وارد شدن به باغ نمي شد. در آن جا درختان زيادي بود. و يک درخت در حدود 100 با 200 متر ارتفاع داشت. در کنار باغ يک کوچه ي باريکي بود که عده اي با لباس سفيد عربي و تسبيح به دست از آن کوچه وارد باغ مي شدند. در بين آن ها شهيد خالقي را ديدم، او را صدا زدم. گفتم: شما مي خواهيد وارد باغ شويد؟ آن جا کجاست و چرا مردم ديگر نمي توانند وارد آن جا شوند؟ شهيد گفت: اين باغ متعلق به ماست و جايگاه ما همين جاست. و بعد وارد باغ شد.»
برادر شهيد:
«در خواب ديدم که مزار شهدا را خراب مي کنند. سر قبر برادر شهيدم رفتم. آن جا را هم خراب کرده بودند. گريه مي کردم که متوجه شهيد شدم گفت: ما را همان روز اول از اين جا بردند، جايگاه ما جايي ديگر است.»
آثار باقي مانده از شهيد
محمد صادق خالقي در دفترچه ي خاطراتش انگيزه ي خود را از شرکت در بسيج اين گونه مطرح کرده است:
« انگيزه ي من از شرکت در بسيج، انگيزه ي عادي نيست. بلکه اين انگيزه داراي زيربناي فکري و عقيدتي مي باشد. زيرا يک فرد مسلمان زندگي را در داشتن عقيده، تلاش و کوشش در جهت تحقق بخشيدن به آن مي داند. سلاحي که بسيجي علاوه بر سلاح هاي مادي و ساخته دست بشر دارد، سلاح معنويت، ايمان، اعتقاد، تصميم، اراده، جهاد و شهادت است، يعني سلاحي که هيچ سلاح مادي نمي تواند در برابر آن ها کارايي داشته باشد. بسيج و ارتش بيست ميليوني شکست ناپذير است چرا که داراي بينش و جهان بيني اسلامي بوده و معتقد است که هيچ عملي در اين جهان هستي بدون عکس العمل باقي نمي ماند.»
لینک کپی شد
نظر شما
