به قلم «سيد مرتضي آويني»: «توسعه و مباني تمدن غرب»(2)

کد خبر: ۱۲۲۴۶۳
تاریخ انتشار: ۲۲ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۸:۵۱ - 11April 2009
توسعه براي تمتع - تمدن اسراف و تبذير - عمق فاجعه
*توسعه براي تمتع

علت اصلي از هم پاشيدگي خانواده‌ها در ممالك توسعه يافته و اصطلاحاً پيشرفته چيست؟
پيش از ادامة بحث، از آنجا كه ممكن است بعضي هيچ ارتباطي بين توسعه يافتگي به شيوة غربي و از هم پاشيدگي خانواده‌ها در غرب پيدا نكنند، يادآور مي‌شويم كه رشد اقتصادي را نبايد با توسعه اشتباه كرد،
زيرا كه توسعه جرياني چند بعدي است كه در خود تجديد سازمان و سمت‌گيري متفاوت كلّ نظام اقتصادي اجتماعي را به همراه دارد. توسعه علاوه بر بهبود در ميزان توليد و درآمد، شامل دگرگوني اساسي در ساختهاي نهادي، اجتماعي، اداري و همچنين ايستارها و وجهه نظرهاي عمومي مردم است، توسعه در بسياري موارد حتي عادات و رسوم و عقايد مردم را نيز دربرمي‌گيرد.
به عبارت روشن‌تر، توسعه به معناي سمت‌گيري كلّ نظامات اقتصادي و اجتماعي (اعم از نظام آموزشي، قانونگذاري، اجرايي …) در جهت رشد اقتصادي است معناي سمت‌گيري كلّ نظام در جهت رشد اقتصادي اين است كه هر برنامه و طرحي كه به رشد اقتصادي منجر نشود بايد حذف شود و حتي نظام آموزشي نيز بايد تابعي از برنامه‌ريزي توسعة اقتادي باشد؛ و به عبارتي ديگر، اقتصاد بايد زيربنا و مبناي همة تحولات و برنامه‌ريزي‌هاي فرهنگي و اجتماعي ما باشد.
اگر مبناي توسعه را آنچنان كه مذكور افتاد اعتبار كنيم، آنگاه بين روند توسعه و از هم پاشيدگي خانواده‌ها در مغرب زمين ارتباطي بسيار نزديك مشهود مي شود. با اين مفهوم مناسبات بين توليد و مصرف براي پيوندهاي خانوادگي نيز تعيين وضعيت خواهد كرد، تا آنجا كه در كتاب «موج سوم» ـ كه در توجيه تمدن غربي نگاشته شده است ـ نيز به تحليل‌هايي اينچنين برمي خوريم: لزومي ندارد كه انسان ماركسيست باشد تا با مانيفست كمونيست در اين ادعانامة مشهور عليه جامعة جديد هم عقيده باشد در آنجا كه مي‌گويد: «ديگر بين انسان با انسان هيچ رابطه‌اي بجز منافع شخصي عريان و پرداخت ‘ نقديِ’ عاري از احساس و عاطفه باقي نمانده است.» روابط شخصي، پيوندهاي خانوادگي، عشق، دوستي، علقه‌هاي همسايگي و اجتماعي همگي در هجوم بيرحمانة منافع شخصي تجاري رنگ باخته‌اند يا به تباهي كشيده شده‌اند.
نويسندة كتاب «موج سوم» در ادامة‌گفتار فوق اضافه كرده است:
اگر چه ماركس بدرستي اين روند ناانساني شدن پيوندهاي بشري را شناسايي كرده است اما در انتساب آن به سرمايه‌داري راه خطا پيموده است. وي البته در زماني به نگارش عقايد خود اقدام كرد كه تنها شكلِ جامعة صنعتي كه مي‌توانست مشاهده كند شكل سرمايه‌داري آن بود. امروزه بعد از گذشت نيم‌قرن تجربة جوامع صنعتي مبتني بر سوسياليسم يا حداقل سوسياليسمِ دولتي مي‌دانيم كه حرص و طمع خشونت‌بار، فساد تجاري و تقليل روابط انساني به سطح واژه‌هاي سرد و بيروح اقتصادي ديگر فقط منحصر به نظام مبتني بر سود [ سرمايه‌داري] نيست.
در فصل گذشته گفتيم كه :
اكنون در كشورهاي به اصطلاح پيشرفتة مغرب زمين، همان‌طور كه خانه تبديل به آپارتمان، آپارتمان تبديل به فلات و فلات تبديل به استوديو مي‌شود، [به موازات آن] فاميل تبديل به خانوادة بزرگ، خانوادة‌بزرگ تبديل به خانوادة ازدواجي و خانوادة‌ازدواجي تبديل به افراد مي‌شود ـ [ تا آنجا كه ] آي‌.تي‌.تي كه يكي از برجسته‌ترين مظاهر جامعه و اقتصاد پولي است، هيچ مرد يا زن متأهلي را استخدام نمي‌كند و از بين كارمندانش آنهايي كه مي‌خواهند ازدواج كنند، بايد خدمت را ترك گويند، و البته جامعه‌شناسان و اقتصاد‌دانان باين پديده را تحسين مي‌كنند و آن را نشانه‌هاي توسعه يافتگي مي دانند.
مجدداً به سؤال ابتداي بحث باز مي‌گرديم كه: «علت اصلي از هم پاشيدگي خانواده‌ها در ممالك توسعه‌يافته و به اصطلاح پيشرفته چيست؟»
ممكن است مثل نويسندة كتاب «موج سوم» اين پديده را ناشي از توسعة صنعتي و غلبه خصوصيات كارخانه‌اي بر افراد و اجتماعات بشري بدانيم، و در اين صورت هر چند گوشه اي از حقيقت بيان شده، ريشه و علت اصلي را مطرح نكرده‌ايم. در كتاب «موج سوم» آمده است:
اگر ما خانوادة هسته‌اي را متشكل از يك شوهر شاغل، يك زن خانه‌دار و دو كودك بدانيم و سؤال كنيم كه چند نفر از آمريكاييان واقعاً هنوز در اين نوع خانواده زندگي مي‌كنند پاسخ حيرت‌آور است: هفت درصد از كلّ جمعيت ايالات متحد.
نويسندة كتاب در تشريح مطلب بالا اضافه مي كند:
… بايد متذكر شد كه طبق آمارها ما شاهد نوعي افزايش انفجارآميز تعداد «تك‌نوازان» (افراد مجرد) هستيم، يعني افرادي كه بتنهايي و بطور كامل خارج از خانواده زندگي مي‌كنند. بين سالهاي 1970 و 1978، عدة افراد چهارده تا 34 ساله‌اي كه تنها زندگي مي‌كردند در ايالات متحد تقريباً سه برابر شد يعني از 5/1 ميليون به 3/4ميليون افزايش يافت. امروزه يك پنجم تمامي خانوارها در ايالات متحد از افرادي تشكيل مي‌شود كه بتنهايي زندگي مي‌كنند.
تقارن زماني بين اين پديده و توسعه صنعتي‌ـ يا بهتر بگويم توسعة اقتصادي ـ در جامعة غربي، نويسنده را دچار اين اشتباه كرده است كه توسعة صنعتي را علت اصلي اين پديده بداند. البته شكي نيست كه توسعة صنعتي يكي از مهم‌ترين علل اين مسئله اجتماعي است، اما ريشه را بايد در جاي ديگري جست و جو كرد كه در پايان اين فصل مورد بحث قرار خواهد گرفت. مراد ما در اين قسمت، ذكر يكي از دردناك‌ترين تبعات و نتايج تلخ و ضايعاتي است كه ملازم با توسعه يافتگي به شيوة‌غربي است. نويسنده كتاب «موج سوم» ادامه مي‌دهد:
… ما شاهد نوعي انتقال دسته جمعي از خانواده‌هاي «كودك ـ كانوني» به «بزرگسال ـ كانوني» هستيم. در آغاز قرن اخير در جامعة (آمريكا) عدة كمي افراد مجرد وجود داشت و بعد از آنكه كوچكترين فرزند خانه را ترك مي‌گفت تقريباً عدة كمي از والدين براي مدتي طولاني زنده مي‌ماندند. در مقابل، ‌در اوائل سال 1970 در ايالات متحد تنها يك نفر از هر سه بزرگسال در خانه‌اي با فرزندان زير هجده سال زندگي مي‌كردند.
امروزه سازمانهايي بوجود آمده‌اند كه زندگي بدون بچه را تشويق مي‌كنند و بي‌ميلي نسبت به داشتن بچه در بسياري از كشورهاي صنعتي رو به افزايش گذاشته است. در سال 1960 فقط بيست درصد از زنان آمريكايي «هميشه متأهل» زير سي سال بدون بچه بودند. در سال 1975 اين رقم به 32 درصد افزايش يافت، يعني شصت درصد افزايش در طول پانزده سال …
كشورهاي صنعتي بسيار پيشرفته [! ] امروزه در مواجهه با اشكال بسيار متنوعي از خانواده سر در گم شده‌اند. ازدواج هم‌جنس بازان، كمونها ]زندگي‌هاي اشتراكي[، گروههايي كه براي صرفه‌جويي در هزينه‌ها با يكديگر زندگي مي‌كنند، گروههاي قبيله‌اي در هزينه‌ها با يكديگر زندگي مي‌كنند، گروههاي قبيله‌اي در بين اقليتهاي قومي معين و بسياري اشكال ديگر زندگي مشترگ كه قبلاً هرگز وجود نداشته است ….
نويسندة كتاب «موج سوم» كه گويي رسالت خود را توجيه گناهان تمدن غربي مي‌داند، بالآخره در پايان نتيجه مي‌گيرد كه بايد اين تغيير چهارچوب زندگي خانوادگي به وسيلة‌قانون تسهيل شود و اصولي قانوني براي اخلاق اجتماعي وضع شود كه در آن لذت جويي و تنوع طلبي و تلوّن مزاج گناه نباشد: بايد تصميم‌گيري دربارة زندگي در خارج از چهارچوب زندگي خانوادة هسته‌اي تسهيل گردد نه اينكه مشكل‌تر شود. اين يك قانون است كه ارزشها كندتر از واقعيت اجتماعي تغيير مي يابند.
بنابراين ما هنوز آن دسته از اصول اخلاقي را بوجود نياورده‌ايم كه پذيرش تنوع را تسهيل كند.
نويسنده در اين گفته تأكيد دارد كه اين ما هستيم كه اصول اخلاقي را به وجود مي‌آوريم و به عبارت ديگر، بيرون از ما حقيقت ثابتي كه موجد اصول اخلاقي ثابت باشد وجود ندارد. همة مفاسدي كه اكنون در جامعة غرب وجود دارد منشأ از همين اصلي مي‌گيرد كه بيان شد. اين اصل متضمن اين معناست كه اخلاق، اصول ثابتي ندارد و تغييرات آن تابع مقتضيات زمان است و اين، خود انسان است كه اين اصول را قرارداد مي‌كند. و بدين ترتيب،‌گناه بي‌معنا مي‌گردد و بشر رها مي‌شود تا هر چه تمايلات انفساني او اقتضا دارد انجام دهد و البته چون در اين ميان همه بايد از اين ولنگاري نامحدود برخوردار باشند، مرز ولنگاري هر فرد تا آنجاست كه مزاحم ولنگاري ديگران نباشد. اخلاق بدين معنا يك ميثاق يا قرارداد اجتماعي است و فرد، در عين خودپرستي و خودبنيادي، منحلّ در جامعه مي‌شود و جرم، جانشين گناه مي‌شود و قانون اصالت پيدا مي‌كند.
اگر در سال‌هاي آغاز غرب‌زدگي خودمان از زبان مناديان غرب‌گرايي شنيديم كه همة اشكالات به نبودن قانون برمي‌گردد، علت آن را بايد در همين جا جست و جو كنيم كه چون اعتقاد به اصول اخلاقي ثابتي كه ريشه در وجدان و فطرت الهي انسان داشته باشد از ميان برخيزد، لاجرم قانون است كه بايد اعمال انسان ‌ها را محدود كند. در اين صورت قانون به جاي اصول اخلاقي و شريعت مي نشيند. اصالت قانون در غرب فرع بر اين تفكر فلسفي است كه اصول ثابت اخلاقي را بي‌اعتبار مي‌كند و خودِ انسان را موجد‌ِ اصول اخلاقي مي‌شمارد.
برخلاف جوامع مذهبي كه بنياد خانواده بر نكاح يا عقد مذهبي استوار است، در غرب بنيان خانواده بر لذت بنا مي شود و چون از سوي ديگر هيچ اصل اخلاقي و وجداني وجود ندارد كه بشر را از تنوع‌طلبي و هرزه درايي باز دارد. افراد خانواده نيز لذت خود را در بيرون از خانواده و همسر خويش جست‌وجو مي‌كنند و اينچنين، تنها پيوند خانوادگي نيز از هم مي‌گسلد و خانواده از هم مي‌پاشد. اكنون در غرب، خانواده بدين معنايي كه ما اعتبار مي‌كنيم وجود ندارد و سال‌هاست كه بنيان اين نوع عقد مذهبي از هم گسيخته است.
در كتاب «دنياي متهور نو» ـ كه در فصل گذشته بدان اشاره رفت ـ نيز اوتوپيايي تصوير مي‌شود كه در آن از خانواده نشاني نيست. نطفه‌ها در لوله‌هاي آزمايش بسته مي‌شوند و در همان جا رشد مي‌كنند و از همان لوله‌ها‌ي آزمايش در انواع و نژادهاي مختلف آلفا و بتا و گاما پا به دنيا مي‌گذارند و … ارتباط زن‌ها و مردها، و به عبارت بهتر نرها و ماده‌ها، صرفاً در طلب لذت انحصار پيدا مي‌كند، بدون آنكه هيچ گونه تعهد خانوادگي به دنبال داشته باشد.
در اَكل و شُرب (خوردن و نوشيدن) نيز بشر امروز در مغرب زمين به غايتي جز لذت نظر ندارد و تنوع گرايي و افراط در اين زمينه نيز رواج بسيار گرفته است. اين تلون مزاج و تنوع طلبي و افراط در اين زمينه نيز رواج بسيار گرفته است. اين تلون مزاج و تنوع طلبي در ساير وجوه زندگي بشر غربي نيز وجود دارد، تا آنجا كه وسايل ارتباط جمعي ـ راديو، تلويزيون و روزنامه‌ها ـ نيز مهمترين وظيفه خود را ايجاد تفنن براي مردم مي‌دانند.
آنچه ما در لفظ توسعة اقتصادي مي‌بينيم رفع محروميت‌ها و فقر و پركردن شكاف‌هايي است كه از ظلم و ستم و بي‌عدالتي نتيجه شده است، اما جامعة غرب در همين لفظ، مصرف نامحدود و تمتع بيشتر از لذايد دنيايي را مي‌بيند. تحليل‌هاي استعمارگرانة غربي در زمينة گرسنگي و عدم پيشرفت كشورهاي جهان سوم نبايد ما را از فلسفه‌اي كه پشت لفظ توسعة اقتصادي نهفته است غافل كند. آن نظرگاهي كه پيشرفت را در توسعة اقتصادي مي‌بيند همان نظرگاهي است كه معتقد است بزرگ‌ترين مشكل بشر در تمام طول تاريخ تمدن‌ها توليد غذا و مبارزه با طبيعت بوده است و به همين علت اعصار زندگي بشر بر كرة زمين را با روند تكامل ابزار توليد انطباق مي‌دهند: عصر سنگ، عصر مفرغ، عصر آهن. در اين اعتقاد مهم‌ترين خصوصيتي كه بشر را از حيوان جدا مي‌كند، ابزارسازي اوست. آنها انسان را حيوان ابزار ساز تعريف مي‌كنند و اينچنين، ورود بشر در عصر تكنولوژي را بزرگ‌ترين واقعة تاريخ مي‌دانند.
كسي نمي‌تواند انكار كند كه غايت توسعة اقتصادي به شيوة غربي تمتع هر چه بيشتر از لذايذ دنياي است، ‌حال آنكه در اسلام اين تمتع با حيوانيت بيشر ملازمه دارد نه با ابعاد انساني وجود او:
ذَرْهُمْ يَأْكلُوا و‌َ يَتَمَتَّوُا وَ يُلْهِهِمْ الاَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمونَ. وَ الَّذينَ كفَروا يَتَمَتَّعونَ وَ يَأْكلُونَ كما تأْكلُ الاَنْعامُ.
آيات قرآن صراحتاً اين تمتع را نتيجة كفر بشر مي‌داند. زندگي بشر امروز در مغرب زمين، خود تفسير عيني اين آيات است و ادراك اين معنا با كمي تدقيق و تحقيق براي همه ممكن مي‌شود.
انسان موجودي است كه بين نفس حيواني و روح خدايي خويش هبوط و عروج دارد. لذتي كه پروردگار متعال در ارضاي غرايز حيواني قرار داده است براي راندن بشر در جهت تكامل اوست، به شرط آنكه اسنان در محدودة احكام تشريعي دين كه فطري و وجداني است زندگي كند. با اعراض از اين احكام فطري،‌كار بشر تا بدانجا مي‌كشد كه نمي‌تواند عزم و ارادة خويش را جز در جهت جست‌و جوي لذت به كار گيرد.
آنچه كه بنيان خانواده را در غرب ويران ساخت لذت‌گرايي و تمتع است، و البته اين لذت‌گرايي نيز از هبوط بشر غربي و تغيير نسبت او با حق و اصالت دادن به نفسانيت خويش نتيجه مي‌شود. اين هبوط در وجوه مختلفي بروز و تجلي يافته است كه از آن جمله،‌نابودي خانواده است.
اصالت دادن به رشد اقتصادي نيز يكي ديگر از وجوهي است كه هبوط بشر در آن تجلي يافته است. آرمان توسعه يافتگي از اصالت دادن به رشد اقتصادي و غلبة اقتصاد بر ساير وجوه حيات بشر زاييده شده و آنچه باعث شده تا بشر غربي براي اقتصاد اينچنين مقام و اهميتي قائل باشد ماده‌گرايي و نسيانِ حق است.

*تمدن اسراف و تبذير

نگرشي كه انسان امروز نسبت به خود و جهان يافته است اينچنين اقتضا دارد كه او خود و نيازهاي مادي‌اش را اصل بينگارد و همة عزم و همت خويش را در جهت برآورده ساختن اين نيازها متمركز كند، و از آنجا كه بشر، مادام كه در محدودة حيواني وجود خويشتن توقف دارد و بر عادات خود غلبه نكرده است، تنها حوائج مادي است كه او را به جانب خود مي‌كشد، اين توهم رخ نموده كه نيازهاي مادي بشر داراي اصالت است،‌حال آنكه اينچنين نيست.
علامة شهيد مطهري (ره) در كتاب «جامعه و تاريخ» بعد از بيان اين حقيقت كه «اصل تقدم مادّه در روح و تقدم جسم بر روان و اصالت نداشتن نيروهاي رواني و ارزشهاي روحي و معنوي، از اصول اساسي ماترياليسم فلسفي است» و رئاليسم كه روش فلسفي اسلام است بالعكس به روح و نيروها و نيازهاي آن اصالت مي‌دهد، مي‌فرمايند:
انسان لااقل در وجود اجتماعي خويش، دو گونه نياز دارد. نيازهاي مادي از قبيل نياز به نان و آب و مسكن و جامه و دوا و امثال اينها. نيازهاي معنوي از قبلي نياز به تحصيل دانش و ادبيات و هنر و تفكرات فلسفي و ايمان … سخن در اولويت و تقدم اين نيازها است كه كداميك بر ديگري تقدم دارد؟ … نظرية تقدم نيازهاي مادي بر آن است كه نيازهاي مادي اولويت و تقدم دارند و اين اولويت و تقدم تنها در اين جهت نيست كه انسان در درجة اول در پي تأمين نيازهاي مادي است و آنگاه كه اين نيازها تأمين شد به تأمين نيازهاي معنوي مي‌پردازد بلكه خاستگاه نيازهاي معنوي، نيازهاي مادي است و نيازهاي مادي سرچشمة نيازهاي معنوي است.
نقطة مقابل اين نظريه، نظرية اصالت نيازهاي معنوي است. طبق اين نظريه هر چند در فرد انسان نيازهاي مادي از نظر زماني زودتر جوانه مي‌زند و خود را نشان مي‌دهد، چنان كه از حال كودك پيداست كه از آغاز تولد در جستجوي شير و پستان مادر است، ولي به تدريج نيازهاي معنوي كه در سرشت انسان نهفته است مي‌شكفند، به طوري كه در سنين رشد و كمال انسان نيازهاي مادي خويش را فداي نيازهاي معنوي مي‌كند. به تعبير ديگر: لذتهاي معنوي در انسان هم اصيل است و هم نيرومندتر از لذتها و جاذبه‌هاي مادي.
قصد ما در اين قسمت از كتاب بحث در اطراف نيازهاي مادّي و معنوي انسان نيست و اين مهم را به مباحثي كه ان‌شاء‌الله در باب فقر و عدالت اجتماعي عنوان خواهد شد وا مي‌گذاريم، بلكه مراد ما بيان اين نكته است كه صرفاً غرايز مادي و نيازهاي جسماني نيست كه بشر امروز را به سوي اين تمدن فاسد كه بعضي از غربي‌ها، خود آن را «تمدن اسراف و تبذير» نام نهاده‌اند، كشانده است.
رجوع اين مطلب به نتيجه‌اي است كه در پايان فصل گذشته عنوان شد مبني بر اينكه آرمان توسعه يافتگي از اصالت دادن به رشد اقتصادي و غلبة اقتصاد بر ساير وجوه حيات بشر زاييده شده و آنچه باعث شده تا بشر غربي براي اقتصاد اينچنين مقام و اهميتي قائل باشد ماده‌گرايي و نسيان حق است.
بشر در تمام طول تاريخ از نيازهاي مادي و غرايز حيواني برخوردار بوده و به راستي جاي اين سؤال وجود دارد كه چرا بعد از هزارها سال زندگي بر كرة زمين، بشر در قرن هيجدهم ميلادي پاي در عصر تمدن صنعتي مي‌گذارد؟ چرا؟ آيا در قرون گذشته بشر به تأمين نيازهاي مادي و غرايز حيواني وجود خويش اهميتي نمي‌داده است؟ چطور ممكن است؟ مگر اعتقاد عام بشر امروز در مغرب زمين بر اين نيست كه انسان ـ معاذالله ـ از نسل ميمون است؟ اگر اين نظريه را بپذيريم، لاجرم غرايز حيواني و نيازهاي مادي بشر در گذشته از شدت و حدّت بيشتري برخوردار بوده است.
نه! ما اين توهمّات را نمي‌پذيريم؛ معتقد است مكتبي ما در زمينة تاريخ و تمدن بر مباني ديگر استوار است كه در فصل‌هاي آينده ـ با توفيقات الهي ـ مفصلاً مورد بحث قرار خواهد گرفت ( هر چند در ادامة كتاب همين مباحث به بشر همواره از نيازهاي مادي و غرايز حيواني برخوردار بوده، اما آنچه كه در قرون اخير در اين زمينه رخ داده است، از دو جهت با همة تاريخ تفاوت و تباين دارد:
هرگز بشر براي حيوانيت و نيازهاي مادي وجود خويش قائل به اصالت نبوده است.
بشر امروز در مغرب زمين، در برابر ارضاي شهوات و تبعيت از هواي خويش هيچ‌گونه محدوديت اخلاقي يا مقيدات مذهبي نمي‌شناسد.
البته بيان علل تاريخي ظهور تمدن حاضر و وجوه تمايز اين عصر از ساير اعصار حيات بشر نياز به فرصت وسيع‌تري دارد ـ كه ان‌شاء الله در آينده پيش خواهد آمد. بشر حتي اگر براي حوائج مادّي خويش هم قائل به اصلات باشد تا آنجا كه خود را از محدودة مقيدات اخلاقي مذهبي خارج نركد هاست به سقوط كامل دچار نمي‌شود و در اين سطح وسيع كه در قرن حاضر شاهد آن هستيم، به اتراف و اسراف و تبذير گرايش پيدا نمي‌كند. مهم‌ترين علتي كه جامعة غرب را به اتراف و اسراف و تبذير كشانده است همين است كه ارادة او را در جهت ارضاي شهوات و تبعيت از غرايز و اهواي خويش هيچ چيز جز قراردادهاي اجتماع محدود نمي‌كند.
پيش از آنكه به ادامة اين بحث بپردازيم، براي آن گروه از خوانندگاني كه ممكن است در اين مطلب كه اسراف و تبذير صفت ذاتي تمدن حاضر است شك داشته باشند، شواهد و مصاديقي را كه مي‌تواند مؤيد اين مدعا باشد ذكر مي كنيم.
در كتاب «هشدار به زندگان» نوشته «روژه گارودي» آمده است:
ما چگونه در حال مردن و ميراندن نوع بشر هستيم؟ و اين كار را چگونه با مصرف همه گونه منابع انرژي، داريم انجام مي‌دهيم؟ و چگونه كرة زمين را داريم غير قابل زندگي مي‌سازيم؟
انرژي و منابع زمين در طول ميليونها سال در دل خاك نهفته و ذخيره شده است. ما [غربي‌ها] به غير حق ادعا كرده‌ايم و مدعي هستيم كه حق داريم همة اين انرژي و منابع زيرزميني را در طي يك نسل به هدر دهيم. همچنين، هشتصد سال است كه انسان از ذغال‌سنگ مستخرج از دل زمين استفاده مي‌كند ولي نيمي از آن را در طيّ سي سال اخير مصرف كرده است! و نيز نيمي از ميزان مصرف نفتي را كه انسان از آغاز كشف و استخراج آن به كار برده است تنها در طي دهسال اخير سوزانيده است!
اگر همة مراكز هسته‌اي را كه قرار است ساخته شود برپا سازند، در طيّ بيست سال آينده، ذخيرة «اورانيوم» زمين از ميان مي‌رود. همچنين اگر منابع جديدي از نفت و اورانيوم كشف و استخراج شود، در صورتي كه ميزان مصرف اين دو ماده بصورت كنوني ادامه يابد، خطر پايان يافتن اين دو منبع و سقوط وحشتناك همه چيز با آن، تا چند سال ديگر بيشتر طول نخواهد كشيد …
جنگلهاي جهان نيز در معرض خطر نابودي است. يك سوم درختان موجود در جنگلهاي جهان به سال 1822 كه در حدود دو ميليارد هكتار جنگل را پوشانيده بود، در سال 1952 بريده و مصرف شد. اين جنايت در حق طبيعت و محيط زيست آدمي، پيوسته ادامه يافته و افزايش هم پيدا كرده است: درهر دقيقه، بشر امروز،‌بيست هكتار جنگل را از ميان مي برد. خمير لازم براي كاغذ روزنامة «نيويورك تايمز» در روز يكشنبه كه شمارة فوق‌العاده دارد و هشتاد درصد صفحات آن فقط اعلانات است، مستلزم قطع درختان پانزده هكتار از جنگل‌هاي كانادا است. براي چاپ نسخه‌هاي عادي اين روزنامه در هر روز، كاغذي لازم است كه از قطع درختان شش هكتار از جنگل‌هاي كانادا به دست مي‌آيد …
در كتاب«تنها يك زمين» مي‌خوانيم:
هنگامي كه به مواد مورد مصرف صنعت توجه مي‌كنيم،‌با اين اشكال بزرگ رو‌به‌رو مي‌شويم كه معلوم نيست ذخاير اين يا آن مادة مهم، چقدر است و تا چه مدتي بدست آوردني است. مثلاً مادة مهمي چون كانة‌آهن را در نظر مي‌گيريم كه فعاليتهاي صنعتي آدمي به مدت سه تا چهار هزار سال بر آن استوار است. از سال 1950 به اين طرف مصرف سالانة آهن چهار برابر شده است، و از اين مقدار 85 درصد در كشورهاي پيشرفته بوده است. اگر اين نرخ افزايش ادامه يابد، بر اساس برآوردهايي كه شده است، تا سال 2000، مقدار 17 ميليارد تن از آن مصرف خواهد شد و فقط 88 ميليارد تن ديگر باقي مي‌ماند. اين محاسبه نشان مي‌دهد كه كانه‌هاي آهن در اواسط قرن بيست و يكم به كلي تمام خواهند شد.
رنه دومن در كتاب«خيال‌پردازي يا نابودي» نوشته است:
تفاوت ميان سوختها و مواد معدني ما كه از درون قشر خاكي كرة‌زمين بيرون كشيده مي‌شوند با توليدات كشاورزي دريايي و جنگلي در اين است كه گروه دوم به مدد نيروي بيكران خورشيد هر سال تجديد مي‌شوند. اگر فرض كنيم كه منابع معدني قابل استفاده پنج بار بيش از آن باشد كه تاكنون شناخته شده … و همچنان اگر فرض كنيم كه مصرف جهاني با همين نرخ سالهاي اخير افزايش يابد بايد بدانيم كه همة ذخيرة طلاي ما پس از 29 سال پايان مي‌گيرد. در ضمن مصرف صنعتي اين فلز را نبايد از ياد بريم: مصرفي كه لنين آن را دست كم گرفته بود زيرا مي‌خواست همة مستراحها را از طلا مفروش سازد، و به همين سان ما 41 سال ديگر جيوه، 421 سال نقره، 48 سال مس، 49 سال گاز طبيعي، 50 سال نفت و روي، 55 سال آلومينيوم، 61 سال قلع، 64 سال سرب و غيره خواهيم داشت. تنها زغال (150سال)، آهن (173 سال) و كبالت و كرم مي‌توانند از يك سده تجاوز كنند، اما هرگز به دو سده نمي رسند. همين نويسنده در جايي ديگر مي‌گويد:
در پيش‌بيني‌هاي سازمان خواروبار كشاوري، اگر به سال 1967 آبياري با 1400 ميليارد متر مكعب 70 درصد آب مصرفي جهان را جذب مي‌كند به سال 2000 كه مصرف دو برابر خواهد شد تنها 51 درصد را خواهد گرفت زيرا شهرها،‌صنايع و معادن مصرفشان را با سرعت بيشتري افزايش مي‌دهند. با آهنگ كنوني پيش از سال 2050، بيش دچار كمبود آب خواهد شد و لو اينكه از اسراف و تبذيرهايي كه گاه در زمينه آبياري فوق العاده زياد است جلوگيري شود …
در كتاب ارزشمند «كوچك زيباست» جدولي ذكر شده كه نشان دهندة درصد مصرف ايالات متحده به كل مصرف جهان است. بر طبق اين جدول آمريكا 42درصد كبالت، 63درصد گاز طبيعي، 31درصد گروه پلاتين، 33درصد مس، 40درصد موليبدنيوم، 33درصد نفت و 38درصد نيكل جهان را مصرف مي‌كند و تنها در يك يا دو قلم فوق توليد ايالات متحده خودكفايي دارد. نتيجه‌اي كه در پايان اين جدول ذكر شده، بسيار دردآور است:
با توجه به ميزان مصرف كنوني منابع و افزايش پيش‌بيني شدة نرخ‌هاي مصرفي در آينده، اكثريت بزرگ منابع مهم و تجديد ناشدني جهان حداكثر تا 100 سال آينده دوام خواهد داشت.
شوماخر مي‌پرسد:
يك نظام طبيعي كه چهل درصد از منابع اصلي جهان را براي تأمين نيازمنديهاي جمعيتي كمتر از شش درصد جمعيت جهان مصرف مي‌كند، تنها در صورتي مي‌تواند كارآمد خوانده شود كه در زمينة تأمين سعادت، رفاه، فرهنگ، صلح و آرامش و هماهنگي به توفيقهاي عظيمي نايل آمده باشد. تصور نمي‌كنم تأكيد بر اين واقعيت ضروري باشد كه نظام آمريكايي از نيل به چنين توفيقهايي ناتوان بوده …
شكي نيست كه با توجه به محدوديت منابع، ادامة توسعة‌صنعتي و اقتصادي قطب استكباري جهان تنها در صورتي ممكن است كه آن نيمة ديگر جهان در فقر و گرسنگي مطلق زندگي كنند، و به قول شوماخر، با يك ملاحظة ساده درمي يابيم كه رشد نامحدود مادي در يك جهان محدود امري محال است. بحث تفصيل در اطراف اين مهم را به مباحث مربوط به فقر و عدالت اجتماعي و مسئله گرسنگي وا مي‌گذاريم.
شواهد و مصاديقي كه ذكر شد تنها به ميزان مصرف انرژي و مواد معدني اختصاص داشت، حال آنكه مطلب به همين جا ختم نمي‌شود. روژه گارودي در كتاب «هشدار به زندگان» نمونه‌هاي ديگري از اعماق فاجعه را ذكر كرده است.
در مورد اسراف و تبذير و ريخت و پاش مواد غذايي، تنها ذكر دو نمونه كافي است، دو نمونه‌اي كه بسيار هم سر و صدا راه انداخته است: در سال 1974 مجتمع اقتصادي اروپا ( CEE) دويست و بيست و پنج ميليون فرانك فقط خرج از ميان بردن ميوه و سبزيهايي كرد كه بيم آن مي‌رفت بهاي ميوه‌و سبزي را در بازار پايين بياورد! در فرانسه در همان سال و به همين دليل (چه دليلي!) براي حفظ به اصطلاح بازار دويست و پنجاه هزار تن سيب‌زميني را از بين بردند! در ايالات متحده آمريكا تهيه كنندگان شير، ده ميليون تن «لاكتورسروم» يا شير رقيق را (گويا سالانه) دور مي‌ريزند، و حال آنكه ماده «پروتئيني» موجود در اين شير، اگر خشك شود، مي‌تواند هشت ميليون نفر را تغذيه كند. در فرانسه، يك كارخانة پنير سازي معمولي، هر روز حدود دويست تن از اين ماده را دور مي‌ريزد و در صورتي كه اگر خشكانده شود، دوازده تن مادة مغذي از آن به دست مي‌آيد.
در شواهدي كه ذكر شد، غلبة‌اقتصاد بر ساير وجوه حيات بشري به خوبي جلوه‌گر است و اين در حالي است كه ما ذكر رابطة في‌مابين توليد و مصرف را به آينده وا گذاشته‌ايم و از آن سخني به ميان نياورده‌ايم.
چه علتي باعث شده است تا بشر غربي اعمالي اينچنين را براي خود مجاز بشمارد؟ وقتي ارادة‌بشر را در جهت ارضاي شهوات و اهواي خويش هيچ چيز محدود نكند، انسان در مسير تمتع از لذايذ دنيايي به آنچنان زياده طلبي و تكاثري دچار مي‌شود كه از آن بايد به خدا پناه برد. بشر غربي از آنجا كه براي وجود انسان قائل به حقيقتي غايي نيست و به حيوانيت بشر اصالت مي‌دهد براي اهوا و تمايلات حيواني خود نيز هيچ محدوديتي جز قراردادهاي اجتماعي نمي‌شناسد و قراردادهاي اجتماعي را نيز صرفاً به منافع فردي باز مي‌گرداند.
علامة شهيد مطهري (ره) با اشاره به افكار راسل مي‌گويد:
همين جناب راسل … چون هيچ ريشه‌اي براي اخلاق اجتماعي قائل نيست جز منافع فرد مي‌گويد اخلاق اجتماعي در واقع نوعي قرارداد است كه افراد با يكديگر مي بندند زيرا همة افراد اين مطب را كاملاً درك مي‌كند كه حفظ بهتر منافعشان در اين است كه حقوق و وجود يكديگر را رعايت كنند.
و البته ما در بحث از مباني فكري و آرماني دموكراسي بار ديگر با تفصيل بيشتر به همين مطلب خواهيم پرداخت. آنچه كه فعلاً، مناسبتاً، لازم است ذكر شود اين است كه تمدن غرب قراردادهاي اجتماعي ـ و به تعبير خودشان قانون ـ جانشين اخلاق شده است و سعي بشر غربي در اين است كه با اصالت دادن به قوانين مدني و مقررات اجتماعي از اخلاق مذهبي و شريعت بي‌نياز شود؛ يعني به عبارت بهتر، جامعه‌اي بسازد كه در آن هيچ‌كس نيازي به خوب بودن نداشته باشد، ودر عين حال كه هيچ‌كس التزام اخلاقي در برابر وجدان خويش ندارد همه بتوانند بدون تجاوز به حقوق يكديگر از حداكثر آزادي و ولنگاري براي ارضاي شهوات حيواني و تمتع از لذايذ مادّي برخوردار باشند ـ والحق بهترين نظام سياسي كه مي‌تواند اهداف مذكور را تأمين كند، سيستم دموكراسي است.
براي اينكه به عمق فاجعه‌اي كه با اين تمدن مبتني بر اسراف و تبذير در انتظار ماست بيشتر پي ببريم، شايد لازم باشد كه هنوز شواهد و مصاديق ديگري ذكر كنيم.

*عمق فاجعه

وقتي ما مواد معدني و ذخاير طبيعي را با اين شتاب از صورت طبيعي آن خارج مي‌كنيم و به شكلي درمي‌آوريم كه ديگر امكان بازگشت به طبيعت را از دست مي‌دهد، مسئله اينجاست كه تا كي مي‌توان اين روند را دنبال كرد.
امروز كه زندگي ما تا اعماق، وابسته به فرآورده‌هاي مدرن تكنولوژي است، دريافت عمق فاجعه بسيار مشكل و غالباً محال است. همة‌ما سعي مي‌كنيم كه خود را گول بزنيم و فاجعه را به تأخير بيندازيم و همه چيز را به گونه‌اي توجيه كنيم كه نيازي به تغيير دادن وضعيت موجود نباشد، حال آنكه خواه‌ناخواه روزي مي‌رسد كه ما ناچار از پذيرفتن واقعيت خواهيم شد.
نظام تغيير و تحولات در طبيعت به گونه‌اي است كه هميشه «فضولات» به مثابه حلقه‌هاي كاملاً ضروري و ارزشمند، چرخه‌هاي حافظ حيات در كرة زمين را تكميل و تقويت مي‌كنند. در زبان علوم رسمي به اين پديده پسخوراند مي‌گويند. در طبيعت بكر هرگز چيزي كه لفظ «فضولات» به معناي زائيد بر آن مصداق پيدا كند به وجود نمي‌آيد. فضولات جانوران لاية خاك را حاصلخيز مي‌سازد و همراه با برگ درختان فعال‌ترين لاية خاكي يعني «لاية‌روخاك» يا «لاشخاك» را تشكيل مي‌دهد. تحولات مادّي طبيعت همواره در دايرة بسته‌اي انجام مي‌شود كه هيچ چيز در آن زيادي و غير ضرور نيست. فضولات جانداران و برگ‌هاي خشك درختان همان قدر در تكميل اين چرخه‌هاي حياتي دخالت دارند كه آب و هوا و نور خورشيد.
نمونة روشني از اين چرخه‌هاي حياتي را ـ كه در زبان علوم رسمي به آن اكوسيستم مي‌گويند ـ مي‌توان در تغيير و تبدلات آب در كرة‌زمين پيدا كرد . ريزش برف و باران بر كوهساران و دامنة كوه‌ها از يك سو به تأمين سفره‌هاي زيرزميني آب و از سوي ديگر به جريان سطحي آب در رودخانه‌ها منجر مي‌شود. ذخيرة برف بر قلل سرد كوهستان‌ها منبع بزرگي است كه با كمك نور خورشيد، در تمام طول سال رودخانه‌ها را پرآب نگه مي‌دارد. رودخانه‌ها به درياها و اقيانوس‌ها مي‌ريزند، با تبخير و تعريق آب‌ها از رودخانه‌ها و اقيانوس‌ها و گياهان و درخت‌ها، بار ديگر اين چرخة حياتي كامل مي شود و ابرهاي متراكم به صورت برف و باران، آب لازم براي ادامة حيات طبيعي تأمين مي‌سازند. در اين چرخة كامل طبيعي هيچ نقطه يا عامل زائدي وجود پيدا نمي‌كند.
حال آنكه در صنايع مدرن، بشر با شتاب بسيار زياد و در سطحي بسيار گسترده و وحشت‌آور مواد و منابع را به صورتي درمي‌آورد كه امكان بازگشت به طبيعت را به طور كامل از دست مي‌دهند و همواره به صورت «فضولات» باقي مي‌مانند، فضولاتي كه مثل د.د.ت و نايلون هرگز امكان پالايش و جذب آنها در چرخه‌هاي حيات طبيعي وجود ندارد و بعضاً حتي به گونه‌اي مرگ ‌آور و غير قابل جبران، كانون‌هاي اولية حيات را در كرة زمين آلوده مي‌سازند و بقاي نوع بشر را با خطراتي حتمي مواجه مي‌كنند؛ و اين بسيار وحشت‌انگيزتر از خطري است كه از جانب محدوديت منابع و معادن، بشر را تهديد مي‌كند ـ و در فصل گذشته بدان اشاره رفت.
پيش از ذكر شواهد و مصاديقي گويا باز هم تذكر اين نكته ضروري است كه دريافت عمق فاجعه براي ما بسيار مشكل و حتي محال است،‌چرا كه اصلاً زندگي امروزي ما به طور كامل وابسته به فرآورده‌هايي است كه به قيمت از بين بردن حيات در كرة زمين به دست مي‌آيد و هر چند شواهد بسيار گويا و غير قابل انكار است، اما همة ما سعي مي‌كنيم كه به هر طريق ممكن خود را فريب دهيم و راهي براي فرار از اين مخمصه كه خودمان براي خودمان ساخته‌ايم، پيدا كنيم؛ و البته با توجه به اينكه انسان موجودي متكامل است، حقير شك ندارم كه بالأخره دير يا زود، ناچار از پذيرش واقعيات خواهد شد و خود را از تبعات مرگ آور تمدن حاضر خلاص خواهد كرد.
در كتاب «تنها يك زمين» به يك تغيير عمدة اقليمي اشاره مي‌شود كه ممكن است به دليل افزايش بيش از حد در جوّ، در نظام سياره‌اي رخ دهد:
… بايد دانست كه تأثير كلاهكهاي برفي … سبب دگرگوني فاجعه‌آميزي در منطقه‌ها خواهد شد، ‌بدين ترتيب كه برخي خشكيها به زير آب خواهند رفت و بعضي به طور تحمل ناپذيري گرم خواهند شد.
نويسنده سعي مي‌كند كهنقش كلاهك‌هاي قطبي را در تنظيم حرارت كرة‌زمين و استمرار حيات، به الاّكلنگي تشبيه كرد كه اكنون در وضعيت عادلي خويش قرار دارد:
… براي خارج كردن يك الاكلنگ از وضع افقي و به نوسان واداشتن آن كوچكترين حركت در نزديكي نقطة‌اتكاي آن كافي است. ممكن است تغيير بسيار اندكي در توازن انرژي سياره براي تغيير دماي ميانگين به اندازه 2 درجة سانتيگراد كافي باشد. اگر دما اين اندازه كم شود عصر يخبندان ديگري پديد مي‌آيد، و بالاتر از آن دما، عصري تهي از يخ. در هر يك از اين دو مورد، تأثيرها جهاني و فاجعه‌آميزترند.
نويسنده سعي مي‌كند با تشريح نقش دي‌اكسيد كربن در تنظيم آب و هواي زمين احتمال فاجعه‌اي عظيم را گوشزد كند:
... ولي بنا بر مدركهاي موجود مي‌توان نتيجه گرفت كه در گذشته رها شدن در جو در نتيجة سوختن سوختهاي فسيلي توسط آدمي،‌/0 درصد در سال افزايش يافته است. ما نمي‌دانيم كه همة دي‌اكسيد كربني كه سال به سال در بيوسفر پديد مي‌آيد به كجا مي‌رود … ولي افزايش تراكم هوا به ميزان كنوني، سبب خواهد شد كه دماي كرة‌زمين تا سال 2000 به اندازة 5/0 درجة سانتيگراد افزايش يابد.
ولي ممكن است ميزان تراكم هوا از اين هم بيشتر شود. از بين بردن جنگل‌ها مي‌تواند ميزان جذب طبيعي توسط برگها را كاهش دهد. در عين حال،‌با پيشرفت صنعتي شدن مقادير بيشتري وارد جو مي‌شوند، زيرا تقاضاي انرژي جامعه‌هاي پيشرفته هنوز به شدت رو به فزوني است … براي اينكه مجموع تقاضاهاي سوخت فسيل در ده‌هاي نخستين قرن آينده مقدار در جو را به ميزان زياد افزايش دهد و از اين راه دماي ميانگين سطح زمين را در حدود 2 درجه سانتيگراد بالا ببرد و احتمالاً گرم شدن دراز مدت سياره را سبب شود، نيازي نيست تصور كنيم كه سه ميليارد و نيم اتومبيل در سياره لازم است.
نويسنده نتيجه مي‌گيرد:
… پس نامعقول نيست كه بپرسيم اگر افزايش فراوان جو توسط آدمي، هر گاه با يكي از گرم شدنهاي خود طبيعت مصادف شود، آيا باعث خواهد شد كه تغيير اندكي در مركز الاكلنگ به وجود آورد و سنگينيهاي اين سو و آن سو را دچار حركتهاي شديد كند و پي‌آمدهاي جهاني خطرناك و پيش‌بيني ناپذيري را سبب شود؟
آلودگي آب‌ها خطري بسيار نزديك‌تر است. نظام توليدي صنايع مدرن در سطحي بسيار وسيع با ايجاد فضولاتي كه نه در خود سيستم قابل جذب هستند و نه امكان پالايش آنها توسط طبيعت وجود دارد، روز به روز ـ و بهتر است بگوييم لحظه به لحظه ـ به ميزان آلودگي آب ها مي‌افزايد. اين مسئله در هيچ يك از ادوار حياتي كرة زمين سابقه‌اي نداشته است و همان طور كه عرض شد، چرخه‌هاي حياتي طبيعت بكر داراي پسخوراند است و فضولات خود را ديگر باره جذب مي‌كند، حال آنكه در نظام صنعتي كنوني، امكان جذب يا پالايش فضولات به هيچ وجه موجود نيست.
در همان كتاب آمده است:
فرايندهاي صنعتي، مواد گوناگوني به وجود مي‌آورند كه باكتريها قادر به تجزية آنها نيستند (موادي كه تحت تأثير فعاليتهاي حياتي تجزيه نمي‌شوند) ـ و بعضي از آنها، بخصوص موادي چون سيانورها و كانيهايي چون جيوه و سرب، سمي‌اند. اين مواد كه گرداگرد كارخانه‌ها روي هم انباشته مي‌شوند، در زمين نفوذ مي‌كنند و سموم خود را در آبهاي زيرزميني يا آبهاي جاري مجاور وارد مي‌سازند.
در اين جريان آخال‌‌هاي [آشغال‌هاي] آلي ( كه تحت تأثير فعاليتهاي حياتي تجزيه مي‌شوند) ـ از شهر و كارخانه‌هاي كاغذسازي و محل پرورش چارپايان ـ به مقداري در رودها مي‌ريزند كه اكسيژن كافي براي تجزية آنها در آب نيست. بنابراين باكتريها همة اكسيژن را ضمن تجزية مواد آلي مصرف مي‌كنند. در نتيجه تراز اكسيژن آب پايين مي‌آيد، و گاه اساساً اكسيژني باقي نمي‌ماند و از آنجا كه جانداران آبي به اكسيژن نيازمندند، رود قابليت حفظ جانداران را از دست مي‌دهد و كيلومترها چون آبي مرده و بدبو جريان مي‌يابد. هر چه جريان رود آهسته‌تر باشد، اين خطر بيشتر است. همة رودهاي گرداگرد شهر كاغذسازي ژاپن، به نام فوئيجي، به همين سرنوشت دچارند … درياچة ئي‌يري معروفترين مثال است ولي بسياري از درياچه‌هاي اروپا به صورتي خطرناك كمبود اكسيژن محلول دارند، و درياهاي محصور در خشكي نيز ممكن است به همين سرنوشت دچار شوند. تراز اكسيژن درياي بالتيك كه در لندسورت ديپ اندازه‌گيري شده است،‌از سال 1900 به اين طرف 250 درصد پايين آمده است و در حال حاضر عملاً اكسيژن در آن نيست.
تذكر اين نكته واجب است كه آلودگي آب‌ها به معناي از بين رفتن حيات طبيعي در تمامي كرة زمين است و نمي‌توان خوش‌خيالانه اين خطر عظيم را به هيچ گرفت. مسئله اين است كه نظام تكنولوژي مردن فضولاتي از خود به جاي مي‌گذارد كه هيچ راهي براي دفع آن وجود ندارد و اصلاً ـ همان طور كه عرض شد ـ مشكل ما دفع فضولات نيست، چرا كه محدوديت منابع طبيعي در كرة زمين ادامة اين وضعيت را تا حداكثر يك قرن ديگر ناممكن مي‌سازد. تنها راهي كه براي حفظ وضعيت موجود باقي مي‌ماند اين است كه نظام صنعتي همچون طبيعت فضولات خود را پسخوراند كند يا راهي براي جذب فضولات توسط خود طبيعت پيدا شود. هيچ يك از اين دو راه امكان پذير نيست، چرا كه اصولاً صفت ذاتي تكنولوژي مدرن اين است كه طبيعت را به صورتي تغيير شكل مي‌إهد كه نه هرگز امكان جذب آنها توسط طبيعت وجود دارد و نه خود سيستم‌هاي صنعتي مي‌توانند فضولات خود را پسخوراند كنند. تنها از همين طريق است كه تكنولوژي مدرن توانسته است از عهدة تصرفي اينچنين در طبيعت برآيد. آب و هوا و خاك ـ يعني تمامي منابع حيات ـ با شتاب و در سطحي بسيار وسيع آنچنان آلوده مي‌گردند كه هرگز امكان جبران آن وجود ندارد. در كتاب مذكور آمده است:
آبهاي كرانه‌ها و خليجهاي دهانه‌اي رفته رفته ق
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین