سياح کاهو,محمدحسين
يکم فروردين ماه سال 1343 ه ش در خانواده اي مستضف در روستاي کاهو متولد شد. پدرش به ياد برادر از دست رفته اش، نام او را محمد حسين نهاد .محمدحسين کودکي آرام و ساکت بود، طوري که حتي هنگام گريه کردن در گهواره، صدايش را کسي نمي شنيد.
به دليل فقر اقتصادي و بالا بودن مزد کارگر، از روستا به بخش نوخندان مهاجرت کردند.
سال هاي اول و دوم ابتدايي را در دبستان تربيت بخش نوخندان شهرستان درگز سپري کرد. در رابطه با مدرسه رفتن بسيار مقرراتي بود و اصلاً دوست نداشت حتي براي يک بار به بهانه اي از رفتن به مدرسه امتناع ورزد. خيلي پرتلاش تکاليف درسي اش را انجام مي داد و بعد از آن نيز به پدر خود در کارهاي روزمره کمک مي کرد.
سال هاي اول و دوم راهنمايي را در مدرسه فريدوني شهرستان درگز گذراند و بعد به علت فقر اقتصادي و احساس مسئوليت ، به دليل از کار افتادگي موقت پدرش، ترک تحصيل نمود. در مجالس مذهبي شرکت مداوم داشت. با خلوص نيت و از خودگذشتگي سعي در جذب افراد مي نمود. در سال 1359، با توجه به علاقه شديد به نظام جمهوري اسلامي، بنابه فرمان امام خميني عضو بسيج گرديد.
با مشاهده ي عکس امام به دنبال آشنايي با شخصيت و تفکر ايشان بود. مبارزه با ضدانقلاب، شرکت در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل و در کنار روحانيت بودن، تمام اينها نشانه اي از ولايت پذيري ايشان بود.
پدرش در باره ي فعاليت هاي سياسي ـ مذهبي اش مي گويد: «مشوق اصلي او من بودم که به او مي گفتم: نمازت را هميشه سروقت بخوان و اين طور نباشد که يک روز بخواني و يک روز نخواني. اوايل انقلاب هم که نماز جماعت در مسجد صاحب الزمان برگزار مي شد، به او مي گفتم: در آن جا شرکت کند.»
شهيد سياح در دوران نوجواني با شرکت در تظاهرات و پخش اعلاميه ها و بعد از آن شناسايي عوامل ضد انقلاب در شهرستان نقش فعالي داشت. ايشان در 13 سالگي با همان اعزام هاي اوليه، عازم جبهه شد. بعد از مدتي به استخدام رسمي سپاه درآمد. بيشتر اوقات در بسيج مشغول فعاليت و انجام وظيفه بود. خدمت سربازي را در سپاه پاسداران گذراند. ابتدا در جبهه کردستان به عنوان نيروي پياده، مسئول دسته و بعد از آن هم مسئول قسمت تعميرات شد.
در سپاه پاسداران سمت هاي ويژه اي از جمله فرمانده گردان زرهي داشت. در فعاليت هاي اجتماعي، فرهنگي از جمله خطاطي، نقاشي و آموزش حضوري فعال داشت.
سياح در بيست سالگي با خانم رعنا اسماعيلي کاهو (که از اقوام ايشان بودند ) در نهايت سادگي ازدواج کرد و مدت زندگي مشترکشان دو سال و شش ماه بود. ثمره اين ازدواج يک دختر به نام زهرا مي باشد که بعد از شهادت پدر به دنيا آمد.
همسر ايشان مي گويد: «به قناعت، عفت و صبر توصيه مي کرد. خيلي شوخي مي کرد و معتقد بود که اين ها لازمه ي زندگي است. بعد از عروسي مان مي گفت: دوست دارم فرزندمان پسر باشد و اسمش را صادق بگذاريم.»
بعد از مراسم عروسي حدود پنج ماه از زندگي مشترکشان را در خانه پدر زندگي کردند، که همسر ايشان در تربيت معلم مشغول به کار بود. همسر شهيد مي گويد: «ما حتي وسايل زندگيمان را باز نکرديم.»
خيلي شوخ طبع، مهربان و با عطوفت بود. با وجود ايشان محبت عجيبي بين اقوام ايجاد مي شد. در کارهايش نظم و ترتيب بود. از غيبت دوري مي کرد و از کسي که غيبت مي کرد، ناراحت مي شد.
پدر شهيد نظر ايشان را در باره ي جنگ اين طور نقل مي کند: «جنگ، دفاع از مملکت و ناموس است. اگر من نروم و شما نرويد پس چه کسي مي خواهد جبهه برود و از مملکت دفاع کند؟ اگر ما به جبهه نرويم، من قول مي دهم به شماها، که صدام و عراقي ها تا نزديکي همين شهر بيايند و جنايت بکنند. پس همه بايد سعي کنيم، برويم و از مملکتمان دفاع کنيم.»
بزرگترين آرزويش اين بود که در جنگ به شهادت برسد. بار آخر که از جبهه به مرخصي آمد، خيلي ناراحت بود که چرا باز سالم به مرخصي آمده و هميشه مي گفت: «بادمجان بم آفت ندارد.» نگران بود که چرا به شهادت نمي رسد؟ بعد از شهادت هم آرزويش، پيروزي اسلام، انقلاب و سلامتي امام بود.
يکي از همرزمانش مي گويد: «در غرب کشور ( آن زمان که بسيجي بود ) به دست ضدانقلاب در کردستان اسير مي شود. همراه با دو نفر از دوستان و همرزمانش با زرنگي خاصي از دست آن ها فرار مي کند.»
ديگر همرزمش مي گويد: «ايشان خيلي شجاع بود. اصلاً ترس نداشت. به دليل بودن در گردان زرهي، روزي يکي از تانک هاي دشمن عيب پيدا کرده بود، او بدون هيچ ترسي به طرف تانک دشمن رفت و آن را تعمير کرد و به طرف نيروهاي خودي آمد. ما که فکر مي کرديم دشمن به طرف ما مي آيد، تا خواستيم شليک کنيم، سياح اشاره کرد که من هستم. شليک نکنيد.»
سرانجام در تاريخ 23/12/1363 و در عمليات بدر در منطقه جزيره مجنون، بر اثر اصابت ترکش به ناحيه دست و سينه به درجه رفيع شهادت نايل آمد.
همرزم و برادر شهيد مي گويد: «شب عمليات بود و سياح به دليل بودن در گردان زرهي در عمليات نبود. عمليات در منطقه آبي و خاکي صورت گرفت. شهيد سياح نزد من آمد و گفت: مي خواهم به اتفاق دوستم براي شکار تانک برويم. گفتم: گردان شما که وارد عمليات نمي شود. شهيد گفت: به خاطر همين مي خواهيم چند تانک شکار کنيم. من خيلي اصرار کردم که با شما بيايم ولي شهيد راضي نشد. من فکر مي کردم براي ايشان اتفاقي خواهد افتاد که بايد من بالاي سرش باشم و هرچه اصرار کردم شهيد موافقت نکرد و بدين گونه به شهادت رسيد.»
پدر ايشان مي گويد: «قبل از آن که خبر شهيد شدنش را بياورند، يک شب خواب ديدم که تيري از طرف عشق آباد به طرف من مي آيد. خودم را به اين طرف و آن طرف خم کردم تا که تير به من نخورد. ولي آن تير درست آمد و به جگر من خورد، اما هيچ اتفاقي برايم نيفتاد. بعد از چند روز که خبر شهادتش را آوردند، فهميدم که اين تيري که به جگر من خورد، خبر شهادت بود.»
همسر شهيد مي گويد: «خودم خواب ديدم که خيلي راحت همسرم را ملاقات کردم و از او پرسيدم: شما که شهيد شده بوديد؟ او گفت: من که شهيد نشدم. من جبهه بودم. گفتم: پس چرا نامه نمي نوشتي؟ جواب داد: من به قدري کار زياد داشتم و سرم شلوغ بود که نتوانستم با شما رابطه برقرار کنم.
توصيه مي کرد: وقتي شهيد شدم ناراحت نباشيد، چون من راه بدي را نرفتم و فقط راه خدا را رفتم. پشتيبان ولايت فقيه وامام باشيد.
جنازه مطهر ايشان، پس از تشييع در ميان غم و اندوه فراوان دوستان و عاشقان اهل بيت عصمت و طهارت (ع) در گلزار شهداي درگز قطعه اول واقع در سيد عرب دفن گرديد.
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-1385
لینک کپی شد
نظر شما
