به قلم «سيد مرتضي آويني»-«توسعه و مباني تمدن غرب»(1)
«ماهيت علوم جديد»، «معناي اصطلاحي غرب و غربزدگي»،«مباني تاريخي تمدن جديد غربي» و … از جمله مباحثي بودهاند كه شهيد در نظر داشته مقالات جداگانهاي را به آنها اختصاص دهد و طبعاً جاي آن مباحث در اين مجموعه خالي است، هر چند شهيد در آثار و مقالات بعدي خويش دربارة اين موضوعات نيز به كفايت سخن گفته است.
*مقدمه
چرا ما بايد «توسعه» پيدا كنيم؟ به اين پرسش از سر تسامح پاسخ هاي بسياري گفته شده است، از جمله:
ـ براي زدودن فقر و رفع محروميت
ـ براي رفاه بيشتر و استفاده از نعمتهاي خدايي
ـ براي آنكه اصلاً خداوند بشر را به همين دليل خلق كرده است: «آباد كردن كرة زمين»
ـ براي پيشرفت تكنيكي در جهت مقابله با تمدن غرب
ـ براي همپايي با قافلة تمدن پيشرفته مغرب زمين
ـ براي دستيابي به خودكفايي در مقابله با امپرياليسم و دشمنان ديگر انقلاب اسلامي
ـ براي تكامل علمي و صنعتي در جهت توليد سلاحهاي پيشرفتة نظامي و دستيابي به استقلال سياسي
و جواب هاي ديگر.
اما به راستي اين جوابها ـ و پاسخهاي ديگري كه ممكن است داده شوند ـ چه نسبتي با اسلام دارند؟ آيا ما اين جواب ها را مستقيماً از مباني اسلامي در قرآن و روايات و … استخراج كردهايم، يا به مجموعهاي از تحليلهاي جمعآوري شده از مسموعات روزانه و تخيلات من درآوردي شبانه يا مقالات علمي و صنعتي ترجمه شده از «سايِنْتيفيك آَمِريكن» ، «نيوزويك»، «نَشْنال جِئوگْرافي» و غيره، يا به گزارش سمينارهاي دانشگاهي و غير دانشگاهي غربي و شرقي و … اكتفا كردهايم و اصلاً به سراغ معارف اسلامي نرفتهايم تا بدانيم كه آيا قرآن و روايات اين تخيلات و تصورات ما را تأييد ميكنند يا خير؟
و بعضيها هم اصلاً در «اصل ضرروت بازگشت ما به مباني اسلام در همة زمينهها» شك ميكنند و ميگويند:
« چه احتياجي هست كه نظر قرآن و روايات را بدانيم؟ اينها جزو مسلمات علمي در مراكز دانشگاهي دنياست؛ چگونه ميتوان در آن شك كرد؟ مگر نه اين است كه سراسر دنيا بر همين مباني عمل ميكنند؟»
«اين مسائل براي فقه اسلام بسيار تازه است. ما بايد صبر كنيم ببينيم آقايانِ فقها در اين موارد چه نظر ميدهند؛ تا آن روز هم نميتوانيم دست روي دست بگذاريم.»
بعضيها هم كه با يك پيشداري قبلي در ميدان آمدهاند جواب ميدهند: «آقاجان! شما داريد به اسلام خيانت ميكنيد. مردم دنيا به ما ميخندند. معلوم است كه اسلام با پيشرفت وتمدن و علم مخالف نيست، اگر فرنگيها كافر هستند چه ارتباطي با پيشرفت هاي علمي آنها دارد؟ اصلاً اين نقشة آمريكاست؛ آنها ميخواهند ما را در اين بحثها بيندازند تا ما از پيشرفت و تكامل غافل شويم و از قافلة تمدن عقب بمانيم و …»
و جواب هاي ديگر.
اما از همة اين حرفها گذشته، آيا ما نبايد بر مبناي نظريات اسلام و احكام آن در همة زمينهها عمل كنيم؟ اگر نه، پس آن وجه تمايز ذاتي كه انقلاب اسلامي را از ساير انقلابهاي غير الهي جدا ميكند در كجاست؟ آيا همين كه مسئلين سطوح بالا مسلمان و بعضاً از علماي روحاني هستند كفايت ميكند و ديگر مهم نيست كه اين مسئولين بر مبناي اسلام عمل كنند يا نه؟ مسلّماً اينچنين نيست. پس چيست؟ آيا مظاهر اين تمدن كنوني بشر كه به نام تمدن غربي معروف است كاملاً منطبق بر اسلام است؟ اگر اينچنين باشد البته ديگر جايي براي ترديد نميماند؛ اما شما را به خدا، براي رسيدن به همين نظريه هم نبايد در متون و معارف اسلامي و مخصوصاً در قرآن تحقيق كرد؟
البته مقصود اين نيست كه در قرآن بگرديم و درست يا غلط، آياتي در تأييد علم و هنر و صنعت و تشويق انسان به عمران و آبادي و استفاده از مواهب مادي و تسخير طبيعت پيدا كينم و اينها را دالّ بر اعتقادات خودمان بگيريم. نه! اين كار از بياعتنايي به نظريات اسلام بسيار بدتر و ظالمانهتر است. لفظ «علم» در جهان امروز قرنهاست كه به معناي اصطلاحي خاصي استعمال ميشود كه مترادف با معناي علم در قرآن و روايات نيست. چگونه ميتوان فيالمثل لفظ «علم» را در قرآن به معناي «علوم تجربي» گرفت و ادعا كرد كه اسلام علوم امروز را كاملاً تأييد كرده است؟ يا مثلاً عدهاي براي توجيه «گردشهاي علمي و هنري» خويش در خارج از كشور به قرآن استناد ميكنند و آية قُلْ سيروُا فِي الأَرْضِ را شاهد ميآوردند! … نه! مقصد اين است كه حقيقتاً نظر اسلام را پيدا كنيم؛ چه در تأييد اين تمدن جديد بشر باشد و چه در ردّ آن.
*در معناي توسعه
«توسعه» در فرهنگ امروزي ما شايد از نظر لفظ تازه باشد اما از نظر معنا تازه نيست. اين معنا اگر نخستين سوغات غرب براي ما نباشد، از اولين ره آوردهاي غربگرايي و غربزدگي در كشور ماست.
لفظ «ترقي» از اولين كلماتي است كه فرنگ رفتههاي ما از نخستين روزهاي آشنايي با غرب راي توصيف آن ديار به كار بردهاند. «ممالك راقيه» ـ كه به معناي كشورهاي مترقي و پيشرفته است ـ با آنكه سالهاست از زبان و فرهنگ عام ما حذف شده، اما هنوز هم در اذهان ما چندان غريب و نامأنوس نيست.
براي دريافت معناي توسعه بايد مفهوم اين كلمه (ترقي) را دريافت، چرا كه اصولاً همين بشر انديشة ترقي اجتناب ناپذير بشر است كه مبناي توسعة تمدن كنوني بشر در ابعاد مادّي و حيواني وجود او قرار گرفته است.
پيش از آنكه به مفهوم كلمة ترقي در تفكر غربي بپردازيم، از آنجا كه بسياري از برادران سادهدل مسلمان ما لفظ توسعه يا ترقي را با معناي رشد و تعالي در قرآن مرادف ميگيرند و بر مبناي همين برداشت سادهلوحانه دربارة انديشة ترقي و توسعه در اسلام نظر ميدهند، بايد به تحقيق در معناي «رشد» و «تكامل و تعالي» در قرآن بپردازيم.
لفظ «رشد» و تركيبات مختلف آن مجموعاً نوزده بار در قرآن مجيد آمده است و آية مباركهاي كه بيشتر از ديگران مورد استناد قرار گرفته آيه 256 از سورة «بقره» است كه «رشد» را صراحتاً در مقابل «غَيّ» قرار داده است: لااِكراهَ فِي الدّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ. راه رشد (سبيل الرّشاد) راهي است كه انسان را به سوي علت غايي وجود خويش و آن هدف خاصي كه از آفرينش بشر مقصود پروردگار متعال بوده است هدايت ميكند و آن را «راه اصلاح» ترجمه كردهاند. با اين ترتيب، اين كلمه هرگز به معناي توسعه يا ترقي نيست، هر چند از وجهي كه بيان خواهد شد به تعالي و تكال تاريخي بشر نيز اشاره دارد؛ اما عجالتاً از اين لفظ و مشتقات آن در قرآن مجيد معنايي كه دلالت بر ترقي و توسعه ـ به مفهوم فرنگي آن ـ داشته باشد مراد نشده است.
خود لفظ توسعه نيز مصدر ثلاثي از ريشة «و س ع» و به معناي ايجاد وُسع و فراخي است و با صرف نظر از اينكه اين كلمه در قرآن وجود داشته باشد يا نه، خود اين لفظ ترجمهاي است از يك كلمه فرنگي ( Development) و جست و جوي آن در قرآن هيچ مناسبتي ندارد. بايد به سراغ معني آن رفت و تحقيق كرد كه آيا قرآن مجيد اين معنا را تأييد ميفرمايد يا نه، و آيا در اين جهت ما را راهنمايي فرموده است يا خير.
پيش از ادامة مطلب بايد اين تذكر عنوان شود كه قرآن مجيد نازلة مقام علمي پروردگار و عصارة عالم وجود است و اينچنين؛ بدون ترديد مطلبي نيست كه در آن قابل جست وجو و تحقيق نباشد؛ منتها برداشت از قرآن نياز به مقدمات و شرايطي دارد كه بدون اين شرايط و مقدمات هرگز نميتوان در آن درياي بيكرانه قدم گذاشت.
منظور از «توسعه» در جهان امروز، صرفاً توسعة اقتصادي با معيارها و موازيني خاصي است و اگر گاهي سخن از «توسعةفرهنگي» هم به ميان بيايد مقصود آن فرهنگي است كه در خدمت «توسعة اقتصادي» قرار دارد. چنانكه وقتي سخن از آموزش نيز گفته ميشود هرگز آن آموزش عام كه ما از اين كلمه ادراك ميكنيم مورد نظر نيست بلكه منظور آموزش متد و ابزار توسعه (در همان وجه خاص) است نه چيز ديگر.
دربارة اينكه ميزان اين توسعة اقتصادي چيست و چگونه است كه جهان بر اساس اين ميزان خاص به جوامع «توسعه يافته» و «توسعه نيافته» تقسيم ميشود، در فصلهاي بعدي اين كتاب به بحث خواهيم پرداخت. اما عجالتاً به تحقيق در مفهوم اجمالي توسعه ـ كه ايجاد فراخي و رفاه بيشتر در زندگي مادي انسان و پيشبرد او در جهت تمتع هر چه بيشتر از مواهب طبيعي باشد ـ ميپردازيم.
در غرب همواره براي تفهيم ضرورت توسعه،دو تصوير براي انسان مي سازند و او را وا ميدارند كه اين دو تصوير را با يكديگر قياس كند:
تصوير اول جامعهاي انساني را نمايش ميدهد كه در محيطهاي روستايي كثيف، بدون بهداشت و لوازم اولية زندگي، در جنگ با عوامل ناسازگار طبيعي مثل سيل و قحطي و فرسايش خاك و اسير امراضي مثل مالاريا، سل، تراخم و سياهزخم، همراه با فقر غذايي و بي سوادي و جهالت و بلاهت، در خوف دائم از عواملي كه علل آنها را نمي شناسند و بر سبيل خرافه پرستي ريشة آنها را در مبادي غيبي جستوجو ميكند، به سر مي برد.
تصوير دوم جامعة انساني ديگري را نشان ميدهد كه در شهري صنعتي يا نيمه صنعتي، برخوردار از بهداشت و ارتباط فردي و جمعي ـ كه از غلبة او بر طبيعت و تسخير آن حكايت دارد ـ در وضعيتي مطلوب كه بر طبق بيان آمارهاي رسمي مرگ و مير در آن به حدّاقل رسيده و ديگر نشاني از مالاريا، سل، تراخم، سياه زخم و فقر ويتامين و پروتئين بر جاي نمانده،هوشيار و آگاه بهرهمند از همة امكانات آموزشي، بدون ترس و خوف، مطمئن و متكي به نفس در جهاني كه همة قوانين آن را و علل حوادث آن را ميشناسد، زندگي ميكند.
خوب؛ حالا اين دو تصوير را با هم مقايسه كنيد! (هر كس بهتر مقايسه كرد جايزه دارد و جايزة آن هم يك تور يك ماهه به سواحل مديترانه است!) معلوم است و جاي هيچ ترديدي هم در آن نيست كه دومي بهتر است. اگر ـ العياذ بالله ـ خداوند هم صراحتاً با اسم و رسم و نشان در قرآن گفته بود كه اولي بهتر است كسي قبول نميكرد چرا كه دومي به مذاق هَلوع و حريص انسان خوشتر مينشيند. اما به راستي، صرف نظر از آنچه كه بر سبيل مطايبه (با روش تبليغي خود غربيها) گفته شد، كدام يك از اين دو تصوير زيباتر است؟ باز هم دومي؟
در همين جا بايد تذكراً عرض شود كه اين مقايسه اصلاً از ريشه غلط است و ما در فصلهاي بعدي اين كتاب مفصّلاً بدان خواهيم پرداخت. در اين قياس وجوه مقايسه كاملاً مغرضانه انتخاب شده. در تصوير اول جامعهاي تجسم يافته كه هر چند روستايي و طبيعي است اما از آرمانهاي حياتي اسلام و احكام آن به طور كامل دور افتاده است، حال آنكه تصوير دوم تصوري كاملاً خيالي و غير واقعي است از جامعهاي صنعتي و ايده آل كه پارامترهاي عدم اعتدال رواني، فساد جنسي و اخلاقي، نابودي عواطف و احساسات بشري، آلودگيهاي مرگبار راديواكتيويت و جنگ دائمي و كفر و شرك و لامذهبي، از مجموعة عوامل آن پاك شده است.
آيا ميتوان معناي توسعه را با مفهوم تكامل و تعالي در اسلام انطباق بخشيد؟ خير،مفهوم تكامل و تعالي در قرآن اصالتاً به ابعاد روحاني و معنوي وجود بشر است كه بازگشت دارد و اين تكامل روحاني نه اينچنين است كه ضرورتاً با توسعةمادي بشر ملازمه داشته باشد، بلكه بر عكس ثروت و استقلال در قناعت است، و صحت در اعتدال و پرهيز از تمتّع (به معناي قرآني آن،) و تعالي در از خود گذشتگي و ايثار، و سلامت نفس در غلبه بر اميال نفساني و شهوات نفس امّاره بالسّوء است. مقصود اين نيست كه در اسلام روح و جسم و معنا و ماده در تعارض و تضادّ ذاتي با يكديگر قرار گرفتهاند. خير، روح و جسم و معنا و ماده در اصل و ريشه متحدند و هيچ تضادي بين آن دو وجود ندارد، اما در مراحل اول از آنجا كه هر يك از قواي چهارگانة شهوت و غضب و وهم و عقل منفرداً و مجرد از ساير قوا سعي ميكنند كه حاكميت كلّ وجود بشر و شخصيت او را در كف خويش بگيرند، بايد براي ايجاد اعتدال در ميان اين قوا از افراط و تفريط در اجراي تمايلات و خواهشهاي آنان پرهيز كرد، چرا كه زمينةتكامل انساني در اعتدال اين قواست كه فراهم ميشود. از اين رو اسلام از يك سو انسان را فيالمثل به روزه گرفتن و امساك و قناعت وا ميدارد و از سوي ديگر مؤكداً او را از زهد و درونگرايي مفرط پرهيز ميدهد و اين هر دو با توجه به علت غايي وجود انسان و آن هدفي است كه به سوي آن در حركت است.
منتهاي حركت تكاملي انسان وجهان و تاريخ در قرآن، الله است و اين معنا در بسياري از آيات قرآن مجيد با تعبيراتي گوناگون همچون اِلي رَبِّك الْمُنْتَهي، اِلَي اللهِ الْمَصير، اِنَّ اِلَي رَبِّك الرُّجْعي، اِلَيْهِ رَاجِعُونَ و …بيان شده است. اصل و ريشة اين حركت در جوهره و معناي عالم است كه جريان دارد و ماده و ظاهر و عالم نيز در تبعيت از اين حركت معنوي تغيير پيدا ميكند. بنابراين، تكامل و تعالي در معارف اسلام به يك حركت همه جانبه كه در آن بعد فرهنگي و معنوي داراي اصالت است برميگردد و حال آنكه در غرب تكامل به تطور انسان از صورتهاي پستترِ حيواني به صورتهاي تكامل يافته اطلاق مي شود.
سخن از اين نيست كه آيا اسلام اين تطور را ميپذيرد و انسان را موجودي از نسل ميمونها ميداند يا نه، بلكه سؤال اين بود كه آيا معناي «توسعه» با «تكامل و تعالي» در فرهنگ و معارف اسلامي انطباق دارد يا خير. خير، بركت به سوي تكامل و تعالي در اسلام لزوماً با توسعة مادي و اقتصادي همراه نيست و بلكه بالعكس، تعالي معنوي با قناعت و زهد و مصرف كمتر و … ملازمه دارد. و البته اين سخن نه بدين معناست كه توسعة اقتصادي مخالف با تكامل باشد، نه! اما ضرورتاً اين نيست كه بشر براي تكامل ـ به معناي وسيع آن در اسلام ـ ناچار از توسعة اقتصادي باشد. براي توجيه توسعه به سراغ اين نظريه نيز نميتوان رفت. اگر حكومت اسلامي ميخواهد براي رشد و تكامل انساني برنامهريزي كند، اصالتاً بايد به ابعاد معنوي و روحاني وجود بشر توجه پيدا كند و در مرحلة اول موانعي را كه راه تعالي روحاني بشر به سوي خدا را سد كردهاند از سر راه خود بردارد و از جملة اين موانع فقر مادي است. بنابراين، اولاً توجه به از بين بردن فقر مادي امري تَبَعي است نه اصلي و ثانياً هدف از آن دستيابي به عدالت اجتماعي است نه توسعه.
براي روشنتر شدن اين مطلب شايد نياز به توضيح بيشتري باشد. چه تفاوتي ميكند كه از بين بردن فقر مادي امري «اصلي» باشد يا «تبعي»؟ تفاوت در اينجاست كه امور اصلي خودشان لزوماً و اصالتاً به عنوان محور و مبناي عمل مورد توجه قرار ميگيرند، حال آنكه امور تبعي فرعي و كفايي هستند. بدين ترتيب وظيفة اصلي حكومت اسلامي اصلاً تزكيه و تعليم اجتماع است، اما چون فقر و فقدان عدالت اجتماعي مانعي عظيم در برابر اين هدف اصلي است بالتبع به از بين بردن فقر و ساير موانع ميپردازد و به طور موازي در جهت تكامل و تعالي معنوي جامعه برنامهريزي ميكند. بنابراين، آموزش و فرهنگ در خدمت رفع محروميتها و از بين بردن فقر قرار نميگيرد، بلكه مبارزه با فقر در خدمت اعتلاي معنوي و فرهنگي است.
شايد هنوز هم روشن نشده باشد كه اين دو نحوة نگرش به فقر و فرهنگ چقدر با يكديگر متفاوت است. در يك برنامهريزي وسيع و دراز مدت، اگر مبارزه با فقر مادي به عنوان مور و اصل اتخاذ شود، آنگاه آموزش و فرهنگ نيز به عنوان امور تبعي در خدمت آن قرار خواهند گرفت؛ اما اگر اعتلاي فرهنگي (يعني تزكيه و تعليم) محور و اصل قرار بگيرد، آنگاه مبارزه با فقر به عنوان امري تبعي و مانعي بر سر راه تكامل و تعالي معنوي لحاظ خواهد شد.
از طرف ديگر، هدف حكومت اسلامي در مبارزه با فقر دستيابي به عدالت اجتماعي است نه توسعه. آيا مفهوم «دستيابي به عدالت اجتماعي» با معناي «توسعه» يكي است؟ آيا «توسعه» به مفهوم «زدودن فقر» نيست؟
نخست به سراغ معناي «توسعه» در جهان امروز ميرويم و آنگاه اين معنا را در نظام ارزشي اسلام مورد ارزيابي قرار ميدهيم و اينچنين، مشخص خواهد شد كه اين مفاهيم سهگانه ـ فقر، عدالت اجتماعي، و توسعه ـ چه نسبتي با يكديگر دارند.
*توسعه يافتگي، اوتوپياي قرن حاضر
امروزه در زبان رايج سياست، ملل جهان را به دو دسته تقسيم ميكنند: توسعه يافته و توسعه نيافته. به راستي توسعه چيست كه ميتواند معيار تقسيم بندي قرار بگيرد؟ علت طرح اين سؤال چيست؟
انسان موجودي آرمان طلب و مطلق گراست و همواره زندگي خود را به گونهاي تنظيم مي كند كه به آرمانهاي مشخصي ختم شود. قضاوت و ارزيابي او در امور نيز به معيار و ميزان و نظام ارزشي خاصي برميگردد كه از آرمان خويش كسب كرده است. آرمان دورنمايي است كه انسان در فراسوي حيات خويش تصور و تجسم ميكند و آنگاه راه زندگي خويش را به گونهاي انتخاب ميكند كه به آن آرمان متصور برسد.
اما در اينكه اين آرمانها چگونه انتخاب ميشوند نيز سخن بسيار است. اجمالاً، شناخت انسان از جهان و خويشتن در مجموع منتهاي به بينشي كلي ميشود كه آرمانها از آن نتيجه ميشوند. اين بينش كلي (كه شامل شناخت انسان از جهان و خويشتن است) پشتوانةهمةاعمال و رفتار و سخنان انسان قرار ميگيرد.
ارزش گذاري انسان بر روي پديده هاي اطراف خويش نيز از همين بينش كلي و آرمانهاي زاييده از آن نتيجه ميشود. چرا ملل جهان را به مسلمان و غير مسلمان يا مستقل و غير مستقل، استعمار زده و استعمارگر، آزاد و غير آزاد و … تقسيم نكنيم؟ اگر ما كشورهاي جهان را به مسلمان و غير مسلمان تقسيم كنيم، اين تقسيم بنديحكايت از نظام ارزشي خاصي دارد كه از مكتب، يعني نظام اعتقادي خاصي برآمده است.
با تقسيم بندي جهان به كشورهاي مسلمان و غير مسلمان، همه درمييابند كه اين تقسيم بندي از جايي كه به اعتلاي اسلام و مجد و عظمت مسلمانان اعتقاد داشته برآمده است. اين سنّت پسنديده كه در آغاز هر كار تحقيق و پژوهشي نخست به تعريف شاخصها ميپردازند، از همين جا برآمده كه اين تعريفهاي اوليه، راهبر انسان به سوي نظام ارزشي و ميزاني است كه با آن به پديده هاي اطراف خويش نظر ميكند و دربارة آنان به داوري و قضاوت مي نشيند. بنابراين، قبل از اينكه ما هر تقسيم بندي يا طريقي را بپذيريم بايد به پشتوانة آن نظر كنيم و ببينيم كه آيا با نظام اعتقادي (مكتب) ما انطباق دارد يا خير.
حال ديگرباره به سؤال اولية خويش باز گرديم: چرا ملل جهان را به توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم ميكنند؟ آن آرمان اعقتادي كه در پشت اين تقسيم بندي نهفته است چيست و چرا معيارهاي ديگري براي تقسيم بندي انتخاب نكردهاند؟ اين تقسيم بندي نشان ميدهد كه در فرا راه انديشه و خواستههاي انسان امروز آرمان توسعه يافتگي قرار گرفته است كه به مثابه سرزمين افسانهاي و پرراز و رمز و پرجاذبهاي انسانها را به جانب خويش ميكشد و معيار اين توسعه يافتگي ـ آنچنان كه خواهيم ديد ـ درآمد سرانه و مصرف است. با معيار توسعه، انسانها دو دسته بيشتر نيستند: فقيرو ثروتمند؛ و ميزان فقر و غنا نيز «مصرف» است. البته فقرآنچنان كه خواهد آمد ـ در اسلا مذموم است و مسلّماً جامعة آرماني مسلمانان، جامعة فقيري نيست. اما اين نه بدان معناست كه ما ضرورتاً ناچار باشيم آرمان توسعه يافتگي را بپذيريم، چرا كه با پذيرفتن اين آرمان، جست و جوي ثروت و تكاثر براي ما اصالت خواهد يافت و ابعد روحاني و معنوي وجود آدمي تحتالشعاع اين آرمان به فساد و تباهي خواهد گراييد.
ادراك كامل اين مطلب از يك طرف به شناخت حقيقت وجود آدمي و دريافت سنّتهاي تاريخي و از طرف ديگر به معناي حقيقي فقر برميگردد. بدين ترتيب بحث ما پيش از آنكه وارد در فصول ديگري بشود بايد به دو سؤال در حدّ امكان جواب دهد:
ـ نقش آرمان ها (ايدهآلها) در ساختن انسان، جامعه، و تاريخ چيست؟
ـ معناي حقيقي «فقر» در اسلام چيست؟
چرا انتخاب توسعة اقتصادي به عنوان آرمان (ايدهآل)،اصالت و روح بشر را تحتالشعاع ميگيرد و وجود معنوي او را به فساد و تباهي ميكشاند؟
آرمانها (ايدهآلها) همواره علت غايي حركتهاي فردي و اجتماعي بشر هستند. هدف، آن غايت مشخصي است كه انسان فرا راه خويش تصور ميكند و مسير خود را به گونهاي پيش ميگيرد كه بدان دست يابد. اهداف انسان با توجه به خواستهها و نيازهايش انتخاب ميشوند و گذشته از آنكه اين خواستهها ممكن است حقيقي يا كاذب باشند، هدف اصلي يا آرمان او نقطهاي است كه انسان جواب تمامي خواستههايش را در آن جست و جو ميكند. اين فطرت انسان است كه بر اين اصل قرار دارد و او خواه ناخواه از آن تبعيت ميكند.
با توجه به همين فطرت است كه قرآن ميفرمايد: لَقَدْ كانَ لَكمْ في رَسُول اللهِ اُسْوَهٌ حَسَنَهٌ، چرا كه انتخاب اسوه و تبعيت از آن ضرورت خلقت بشر است و در اين ميان اگر از اسوههاي حسنه اعراض كند، نه اينچنين است كه بتواند خود در وضعيتي خنثي محفوظ بدارد و به سوي نمونههاي سوء گرايش نيابد؛ خير! اگر بشر از اسوه هاي حسنه اعراض كند به ناچار به سوي ائمة كفر خواهد گراييد.
علت وضع كلمة «امام» نيز همين است؛ «امام» به معناي پيشوا، آرمان وجودي بشر، و آن غايتي است كه همة صفات تكاملي انسان در وجود او تبلور يافته است. تبليغات شيطاني غرب و شرق نيز از همين خصوصيات فطري بشر كه در نهاد خلقت او موجود است، سوء استفاده ميكند و با آفريدن قهرماناني كاذب براي اصناف مختلف، جامعه را به هر جانبي كه ميخواهد سوق ميدهد.
مصرف (آنچنان كه در فصلهاي آينده خواهيم ديد) يكي از اركان نظام اقتصادي غرب است، چرا كه اصولاً عرضه و توليد بيشتر هنگامي ضرورت پيدا ميكمند كه تقاضا و مصرف بيشتر در جامعه موجود باشد و تقاضا و مصرف بيشتر نيز مستقيماً بر تبليغات مبتني است. نيازهاي حقيقي بشر محدود است و وقتي از حدّ طبيعي اشباع (سير شدن) گذشت، ديگر در وجود او ميل و گرايشي براي مصرف باقي نميماند. بنابراين، تنها راههايي كه براي تشويق و ترغيب جامعه به مصرف بيشتر باقي ميماند اين است كه از يك سو كالاهاي مصرفي جلا و تزيين و تنوع بيشتري پيدا كنند و از سوي ديگر با ايجاد گرايشهايي انحرافي مثل مدگرايي و تجدد طلبي و … در او تقاضاي بيشتري براي مصرف ايجاد كنيم. البته راه سومي نيز وجود دارد: توسعة بازار و جست و جوي بازارهاي جديد؛ يعني همان انگيزهاي كه به استعمار نو منتهي شده است. (و در مباحث مربوط به مصرف انشاء الله مفصّلاً بدان خواهيم پرداخت.)
قهرمان سازي يكي از اركان محتوايي تبليغات غرب و راهي است كه دولتهاي استكباري و سلاطين امپراتوريهاي اقتصادي دنيا براي تعديل و تنظيم مؤلفههاي اجتماعي در جهت تمايلات و اهواي شيطاني خويش يافتهاند. تاريخ تبليغات سينمايي و تلويزيوني غرب با فرار از واقعگرايي در قالب شخصيتهاي مضحكي مثل لورل و هاردي آغاز ميشود و … با عبور از مرحلة بازسازي اسطورههاي افسانهاي يونان باستان پاي به مرحله قهرمانسازي در جهت بنيانگذاري نظام ارزشي سرمايهداري و تعديل و كنترل واكنشهاي رواني و اجتماعي مخالف با آن ميگذارد و در اين مرحله، بررسي قهرمانهاي مخلوق تبليغات ميتواند مسير اجتماعي غرب را در مسير قبول ارزشهاي نوين سرمايهداري به ما نشان دهد. خلق شخصيتهاي كازانوايي و ژيگولو كه مظهر كامجويي و لذتطلبي و دم غنيمتي (اپيكوريسم) هستند تصادفي نيست. لفظ «كرنلي» ـ كه به نوعي آرايش مو اطلاق ميشود ـ از اسم «كرنل وايلد» هنرپيشة قديمي آمريكائي گرفته شده است.
تأثير اين قهرمانهاي مخلقو تبليغات بر ذهن و نزدگي اجتماعاتي نظري ما بسيار عجيب و حيرتانگيز است. با اينكه ما اكنون سالهاست كه از منظومة اقمار تبليغاتي غرب خارج شدهايم، اما حضور بتهاي تبليغاتي غرب در ميان جوانان بالاشهرنشينِ كشور ما از گستردگي و نفوذ شيطاني فرهنگ غرب حكايت دارد. تقارن اشاعة فيلمهاي جنايي و خلق شخصيتهايي مثل جيمزباند(007) را با جنگ ويتنام تصادفي نينگاريد. حكومت آمريكا براي آماده ساختن افكار و ارواح مردم سراسر دنيا و مخصوصاً جامعة آمريكا براي جنايات و خونريزيهايي كه در ويتنام انجام ميشد، ناچار بود كه از قهرمان سازيهاي تبليغاتي استفاده كند. اكنون نيز «رمبو» بتِ جديد آمريكا كه يك سرباز بازگشته از جنگ ويتنام است، همين وظيفه را بر عهده دارد.
شايد مثالهاي خودماني ملموستر باشد. در همين جامعةطاغوتزدة خودمان، شاه فضاي عمومي جامعه را از طريق تلويزيون و سينما و با خلق شخصيتهايي مثل «قيصر» و «ستار» و «گوگوش» و «فردين» و غيره كنترل ميكرد. چرا اينچنين است؟ چرا در اجتماع انقلابي ما با اينكه فضاي تبليغاتي جامعه مستقيماً تحت نفوذ و سيطرة استكبار جهاني قرار ندارد،يك باره تب داغ پانك و بعد هم اپيدمي رمبو اكثر جوانان بالاشهري را بيمار ميكند و حتي دايرة نفوذ اين بيماريها بعضاً ـ و البته بسيار محدود ـ تا پايين شهر هم گسترده ميشود؟
نگاهي به جانب مثبت قضيه نيز بيندازيم. در آغاز جنگ تحميلي و بعد از سقوط خرمشهر، آنگاه كه حضرت امام از سر صدق فرمودند:
رهبر ما آن طفل دوازده سالهاي است كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است، با نارنجك خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد.
آرمان «محمد حسين فهميده» براي بسياري از نوجوانان حزباللهي ما آنچنان درخششي يافت كه هنوز هم بعد از گذشت پنج سال از آغاز جنگ تحميلي، و آن همه ناملايمات و سختيها، از بين نرفته است. اين يك گرايش فطري انسان است كه در فرا راه حركت خويش در مسير زندگي، اسوههايي ـ يا به تعبير غربيها، قهرمانهايي ـ آرماني انتخاب ميكند و از آن پس همواره ميكوشد تا خود را با آن نمونههاي آرماني به طور كامل تطبيق دهد. اما نه اينچنين است كه اين جاذبةفطري هميشه در جهات سوء عمل كند؛ تقليد كه يك نياز ذاتي بشري است از يك طرف در جامعة شيعيان به وحدت و يكپارچگي جامعه در اطاعت از احكام شرع و عقل ميانجامد؛ اما از طرف ديگر، همين خصوصيت فطري تقليد (البته به معناي غير فقهي آن) كار را بدانجا ميكشاند كه اين گفته مصادق پيدا كند: «خلق را تقليدشان بر باد داد.»
نقش اجتماعي و تاريخي آرمانها (ايدهآلها) بسيار عظيم تر است، چرا كه اصولاً اجتماع و تاريخ بر افراد بنا ميشود. اجتماع و تاريخ هر چند دو ماهيت كلي هستند كه به مثابه دو ارگانيسم زنده با آغاز و پايان و سير حياتي مشخص اعتبار ميشوند، اما واقعيت آنها مبتني بر وجود افراد است. جامعه و تاريخ نيز همچون افراد انسان مسير حركت خويش را در مطابقت با آرمانها (ايدهآل) معيني پيدا ميكنند. اگر تمدن يونان ـ كه تمدن فعلي غرب بسط و گسترش آن است ـ با آرمان مدينة فاضله افلاطون آغاز ميشود به همين علت است كه سير تاريخ و اجتماع نيز همچون افراد بشر محتاج به تصور غايات يا آرمانهايي در فرا راه حركت خويش است تا آنجا كه در ميان عوام مردم نيز كه با فلسفة يونان و مسائل آن آشنائي ندارند مدينة فاضلة به صورت يك تعبير رايج وجود دارد و هر كس در ذهن خويش از آن صورتي ساخته است. براي ما شيعيان معناي مدينة فاضله با حكومت جهاني عدل حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) انطباق دارد و اين آرمان با مدينة فاضلة افلاطوني زمين تا آسمان متفاوت است.
اوتوپياي افلاطوني،غايت حاكميت انسان ـ به تعبير غربي آن ـ بر كرة زمين است، حال آنكه حكومت جهاني عدل براي مسلمانان، آرماني است كه در حاكميت احكام خدا بر اجتماع بشر معنا پيدا ميكند. همين دو آرمان يا ايدهآلِ تاريخي است كه يكي به تمدن غرب و سيطرة شيطاني آن در جهت تمتع هر چه بيشتر از نعمات و لذايذ دنيايي ميانجامد و ديگري به انقلاب اسلامي ايران و برپايي حكومت جهاني اسلام.
همانگونه كه فرد بشر، بدون اسوه و امام و هدف و آرمان دچار گمگشتگي و سرگرداني ميشود، جامعه و تاريخ نيز بدون آرمان غايي و مدينة فاضله نميتواند حيات خويش را استمرار بخشد. لاجرم، همانگونه كه اسوه و امام ميزان قضاوت و داوريِ افراد انساني قرار ميگيرد، جامعه و تاريخ نيز ميزان خويش را از مدينة آرماني خود كسب ميكنند. از زمان تأليف مدينةفاضلة افلاطون قرنها ميگذرد و درطول اين قرنها، و مخصوصاً در قرون اخير، اوتوپياهاي ديگري نيز توسط نويسندگان و فلاسفة غربي تصوير شده، اما همه آنها مبتني بر مدينة آرماني افلاطون است، همةاين اوتوپياها بلا استثنا در جستوجوي لامكان و لازماني هستند كه در آنجا خدا وجود ندارد، مرگي اتفاق نميافتد، و انسان مي تواند جاودانه بدون اينكه از مرگ و معاد و آخرت ترس داشته باشد. به كامجويي و تمتّع بپردازد. اين آرمان واحد در قرنهاي مختلف صورتهاي مختلفي يافته و ايدهآلِ توسعه يافتگي آخرين صورتي است كه به خود گرفته است.
خوب! حالا هنگام تكفير اين حقير فرا رسيده است. به پرسش صدر حث بازگرديم: چرا در زبان رايج سياست، جهان را به ملل توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم ميكنند؟ مگر توسعه يافتگي با مشخصاتي كه عرض خواهد شد ميتواند ميزان و معياري باشد كه جوامع بشري را نسبت بدان معنا كنيم؟ جامعة توسعه يافته ـ به معناي غربي آن ـ چطور جامعهاي است؟
اجمالاً ميتوان گفت جامعة توسعه يافته جامعهاي است كه در آن همه چيز حول محور مادي و تمتع هر چه بيشتر از لذايذي كه در كرةزمين موجود است معنا شده و البته براي اينكه در اين چمنزار بزرگ همه بتوانند به راحتي بچرند يك قانون عمومي و دموكراتيك لازم است تا انسانها را در عين برخورداري از حداكثر آزادي (ولنگاري) از تجاوز به حقوق يكديگر باز دارد. اين توسعه كه نتيجة حاكميت سرمايه يا سرمايهداري و اصالت بخشيدن به اقتصاد نسبت به ساير وجوه حيات بشري است محصول ماديگرايي و تبيين مادي جهان و طبيعت است.
آيا هيچ يكي از اين آقاياني كه منادي توسعة اقتصادي در جهان امروز هستند حتي براي يك بار از خود پرسيدهاند:
ـ براي اينكه جامعهاي در كمال سلامت روحي و آسايش معنوي به سر برد آيا بايد قاعده و ضابطه مشخصي را در مصرف و تمتع از لذايذ در پيش بگيرد يا نه؟
ـ آيا انسان بايد الگوي مصرف خويش را با توجه به نيازهاي حقيقي خويش انتخاب كند؟ يا خير، بايد به حرص و آز و ولع خود براي تمتّع هر چه بيشتر ميدان رشد بدهد؟
ـ آيا روح داراي اصالت است يا جسم؟
ـ آيا توسعه بايد به نيازهاي روحي انسان پاسخ بدهد؟ يا نه، فقط بايد احتياجات جسمي او را ـ آن هم بر اساس نيازهاي كاذب ـ برآورده سازد؟
ـ آيا هدف توسعه اين است كه جامعة انساني را به تعادل همزمان روحي و سلامت جسمي برساند؟ يا نه، فقط بايد زمينة رشد مادي را براي او فراهم كند؟
توسعة اقتصادي آرمان پرجاذبة عصري است كه بشر خدا را فراموش كرده و از جاودانگي روح خويش غفلت كرده است. در تقسيم بندي ملل جهان به توسعه يافته و توسعه نيافته معيار و ميزان چيست؟ توسعة اقتصادي. به اعتقاد حقير آن بينش خاصي كه جهان را با ماده معنا ميكند ميتواند بُعد اقتصادي حيات بشر را مبناي شناخت و تعريف او قرار دهد. در نظام اعتقادي ما آن توسعهاي معتبر است كه بر تعالي روحي بشر تكيه دارد و تعالي روحي بشر نيز به پرهيز از افزون طلبي و تكاثر، و منع اسراف و تبذير، و پيروي از يك الگوي متعادل مصرف منتهي ميشود، نه به رشد اقتصادي محض. بنابراين، ما ابتدائاً جهان را به توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم نميكنيم و اين مبنا را هم براي تقسيم بندي قبول نداريم. اما اگر سؤال را بدين ترتيب طرح كنيم كه «آيا نميتوان راهي براي توسعة اقتصادي پيدا كرد كه مخالفتي با اسلام نداشته باشد؟» جواب اين است كه چرا، ميتوان. اما آيا طرح اين سؤال موكول بدان نيست كه ما نخست ضرورت توسعة اقتصادي را اثبات كرده باشيم؟
هنوز تا رسيدن به اين سؤال مباحث و منازل مقدماتي بسياري لازم است كه رفته رفته ـ به اميد خدا ـ طرح خواهد شد.
*بهشت زميني
چرا توسعه يافتگي اوتوپياي انسان امروز قرار گرفته است؟ البته بهتر بود كه ميگفتيم توسعه يافتگي يكي از وجوه اوتوپياي آرماني بشر غربي است، چرا كه اين آرمان در وجوه ديگري نيز تجلي دارد؛ فيالمثل تمايل عمومي بشر امروز جانب دموكراسي نيز از همين آرمان اوتوپيايي واحد برميآيد، با اين تفاوت كه دموكراسي بيان كنندة صورت سياسي آن است. توسعه يافتگي و دموكراسي دو وجه از يك ايدهآل واحد است، و اما اينكه چرا بشر علت غايي حركت خويش را در اين صورت ايدهآل ميبيند سؤالي است كه قرآن مجيد و روايات ما به روشني به آن پاسخ گفتهاند؛ ولي پيش از تحقيق در اين پاسخ، لازم است كه يك بار ديگر ضرورت آن مورد تأكيد قرار گيرد.
اگر نبود كه انسان ميزان و معيار خويش را از آرمان و علت غايي حركت خويش اخذ ميكند، پرداختن به اين مباحث هيچ ضرورت نداشت. در فطرت عالم اين اصل نهفته است كه وقتي انسان هدفي را برميگزيند، از آن پس رد يا قبول هر چه به او ارائه ميشود به مطابقت يا عدم تطابق با آن صورت ذهني كه از هدفش در درون خويش ساخته است بازگشت دارد؛ اگر مطابق بود ميپذيرد و گرنه رد مي كند.
ارمغاني كه انسان از بهشت با خود به عالم دنيا آورده است جاذبهاي فطري است كه او را از درون به سوي بهشت و آنچه بهشتي است ميكشاند. اما معالاسف انسان دچار نسيان است و مادام كه ايمان نياورده و استمرار در عمل صالح نداشته باشد، بهشت واقعي را تشخيص نميدهد. انسان فطرتاً در جستوجوي بهشت است،همان بهشتي كه از آنجا هبوط كرده است، و جاذبههاي دروني او به سوي عالمي متعادل،زيبا، و جاودانه از همين جا ناشي مي شود. علامه طباطبايي (ره) در تفسير آيات مربوط به آفرينش انسان و هبوط او، در سوره «طه» آن بهشت را بهشت اعتدال ميخوانند و ميفرمايند:
… اين داستان … حال بني نوع آدم را بر حسب طبع زميني زندگي ماديش تمثيل ميكند و مجسم ميسازد. زيرا خدا او را در بهترين قوام خلق كرده، و در نعمتهايي بيشمار غرق ساخته و در بهشت اعتدالش منزل داده، و از تعدي و خروج به يك سوي افراط و تفريط كه ناشي از پيروي هواي نفس و تعلق به سراب دنيا، و در نتيجه فراموشي جانب ربّالعزه است تهديد فرمود. …
و با اين معنا، زندگي آدم (ع) در اين بهشت برزخي، تمثيل وضعيت تعادل انسان است كه ميتوان مشخصات آن را از همين سوره مباركة «طه» استخراج كرد:
آنگاه گفتيم: اي آدم، محققاً اين شيطان با تو و جفت تو دشمن است. مبادا شما را از بهشت بيرون آرد و از آن پس به شقاوت گرفتار شويد. آنجا نه هرگز گرسنه شوي و نه برهنه ماني. و نه هرگز به تشنگي و گرماي آفتاب آزار بيني.
تفسير و توجيه گرايشهاي فطري انسان به جانب زيبايي و جاودانگي، تعادل و حتي رفاه، در همين آيات مباركه مشهود است و به تعبير ديگر،فطريات انسان تماماً از كشش دروني او براي رسيدن به اين وضعيت تعادلي اوليه نتيجه ميشود و تكامل انسان نيز معنايي جز اين ندارد.
اما از جانب ديگر، همين فطرت و آفرينش و گرايشهاي دروني زمينة انحراف و هلاكت بني آدم هستند و از همين آيات مبارزكه نيز برميآيد كه شيطان انسان را در جهت تمايلات فطرياش فريب ميدهد. شيطان با سوءاستفاده از گرايشهاي ذاتي انسان به جاودانگي و خلود و قدرت و مالكيت لايزال او را اغوا ميكند و ميگويد:
… اي آدم، آيا تو را به درخت خلود و جاودانگي و سلطنتي كه كهنه نميشود راهنمايي كنم؟
و نيز از ادامة داستان كه فريفته شدن آدم و هبوط اوست بر ميآيد كه اين فطريات هر چند روي به جانب حق دارند، اما بسيار محتمل است كه دچار اشتباه شوند و غايات خويش را در جاي ديگري بجز حق جست و جو كنند. يكي از رايجترين اين اشتباهات آنچنان كه از تعبيرات قرآن مجيد برميآيد اين است كه آدميزاد دچار اخلاد الي الارض گردد و در همين كرة خاكي به جست و جوي جاودانگي برآيد. در سورة «همزه» آمده است:
واي بر هر هرزهگوي بدزباني كه ثروتاندوزي ميكند و آن را ميشمرد و حساب ميكند. ميانگارد كه مالش او را جاودانگي خواهد بخشيد.
زمينةاين اشتباه هر چند در فطرت انسان موجود است، اما اين خود اوست كه با گناهانش چاهي اينچنين بر سر راه خويش حفر ميكند.
آيا «اوتوپيا» رؤياي رهايي انسان از تنگناي حيرت و ترس از طريق متوقف ساختن زمان و صيرورت، و زندگي فارغ از هر گونه درد و احساس نياز و فقر، در زمان حال است؟ آيا رؤياي بهشت از دست رفته و آرزوي رسيدن به اليزه است كه به توصيف هُمِر در آنجا پهلوانان و يَلان پس از مرگ در صلح و هماهنگي و آرامش به سر ميبرند؟
يكي از حكماي گرانقدر معاصر در بحث از رؤياي رهايي انسان از تنگناي حيرت و ترس از طريق متوقف ساختن زمان و صيرورت، و زندگي فارغ از هر گونه درد و احساس نياز و فقر، در زمان حال است؟ آيا رؤياي بهشت از دست رفته و آرزوي رسيدن به اليزه است كه به توصيف هُمِر در آنجا پهلوانان و يَلان پس از مرگ در صلح و هماهنگي و آرامش به سر ميبرند؟
يكي از حكماي گرانقدر معاصر در بحث از «اوتوپيا» و ريشههاي فلسفي آن در وجود انسان، بعد از طرح اين سؤالها بالأخره جواب ميدهد:
اوتوپيا رؤياي بازيافتن نظام ثابت گذشته و آسايش و آرامش قبل از افتادن در عالم و ولادت است.
يعني جست و جوي بهشت قبل از هبوط. ايشان ميفرمايد:
غرب در طول تاريخ دو هزار و پانصد سالة خود، تخفيف همة درها و رخزرديها را در رؤياي استقرار ضرورت عقلي و حكومت عقلي جست و جو كرده و خواسته است رؤياي بهشت را در زمين، در ميان اقيانوسها و حتي در فضا بر مبناي قانون عقل متحقّق سازد.
و البته در اينجا منظور ايشان از عقل همان عقل جزوي است كه خود اروپاييها آن را Reason ميگويند، اگر چه تفسير ما مسلمانان از عقل چيز ديگري است كه بعدها انشاء الله از آن سخن خواهد رفت.
«علم»ـ به معناي امروزي آن ـ وسيلة مطلق نجات از مرگ و بيماري و ترس است و اين توهم در قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم به قدر
*مقدمه
چرا ما بايد «توسعه» پيدا كنيم؟ به اين پرسش از سر تسامح پاسخ هاي بسياري گفته شده است، از جمله:
ـ براي زدودن فقر و رفع محروميت
ـ براي رفاه بيشتر و استفاده از نعمتهاي خدايي
ـ براي آنكه اصلاً خداوند بشر را به همين دليل خلق كرده است: «آباد كردن كرة زمين»
ـ براي پيشرفت تكنيكي در جهت مقابله با تمدن غرب
ـ براي همپايي با قافلة تمدن پيشرفته مغرب زمين
ـ براي دستيابي به خودكفايي در مقابله با امپرياليسم و دشمنان ديگر انقلاب اسلامي
ـ براي تكامل علمي و صنعتي در جهت توليد سلاحهاي پيشرفتة نظامي و دستيابي به استقلال سياسي
و جواب هاي ديگر.
اما به راستي اين جوابها ـ و پاسخهاي ديگري كه ممكن است داده شوند ـ چه نسبتي با اسلام دارند؟ آيا ما اين جواب ها را مستقيماً از مباني اسلامي در قرآن و روايات و … استخراج كردهايم، يا به مجموعهاي از تحليلهاي جمعآوري شده از مسموعات روزانه و تخيلات من درآوردي شبانه يا مقالات علمي و صنعتي ترجمه شده از «سايِنْتيفيك آَمِريكن» ، «نيوزويك»، «نَشْنال جِئوگْرافي» و غيره، يا به گزارش سمينارهاي دانشگاهي و غير دانشگاهي غربي و شرقي و … اكتفا كردهايم و اصلاً به سراغ معارف اسلامي نرفتهايم تا بدانيم كه آيا قرآن و روايات اين تخيلات و تصورات ما را تأييد ميكنند يا خير؟
و بعضيها هم اصلاً در «اصل ضرروت بازگشت ما به مباني اسلام در همة زمينهها» شك ميكنند و ميگويند:
« چه احتياجي هست كه نظر قرآن و روايات را بدانيم؟ اينها جزو مسلمات علمي در مراكز دانشگاهي دنياست؛ چگونه ميتوان در آن شك كرد؟ مگر نه اين است كه سراسر دنيا بر همين مباني عمل ميكنند؟»
«اين مسائل براي فقه اسلام بسيار تازه است. ما بايد صبر كنيم ببينيم آقايانِ فقها در اين موارد چه نظر ميدهند؛ تا آن روز هم نميتوانيم دست روي دست بگذاريم.»
بعضيها هم كه با يك پيشداري قبلي در ميدان آمدهاند جواب ميدهند: «آقاجان! شما داريد به اسلام خيانت ميكنيد. مردم دنيا به ما ميخندند. معلوم است كه اسلام با پيشرفت وتمدن و علم مخالف نيست، اگر فرنگيها كافر هستند چه ارتباطي با پيشرفت هاي علمي آنها دارد؟ اصلاً اين نقشة آمريكاست؛ آنها ميخواهند ما را در اين بحثها بيندازند تا ما از پيشرفت و تكامل غافل شويم و از قافلة تمدن عقب بمانيم و …»
و جواب هاي ديگر.
اما از همة اين حرفها گذشته، آيا ما نبايد بر مبناي نظريات اسلام و احكام آن در همة زمينهها عمل كنيم؟ اگر نه، پس آن وجه تمايز ذاتي كه انقلاب اسلامي را از ساير انقلابهاي غير الهي جدا ميكند در كجاست؟ آيا همين كه مسئلين سطوح بالا مسلمان و بعضاً از علماي روحاني هستند كفايت ميكند و ديگر مهم نيست كه اين مسئولين بر مبناي اسلام عمل كنند يا نه؟ مسلّماً اينچنين نيست. پس چيست؟ آيا مظاهر اين تمدن كنوني بشر كه به نام تمدن غربي معروف است كاملاً منطبق بر اسلام است؟ اگر اينچنين باشد البته ديگر جايي براي ترديد نميماند؛ اما شما را به خدا، براي رسيدن به همين نظريه هم نبايد در متون و معارف اسلامي و مخصوصاً در قرآن تحقيق كرد؟
البته مقصود اين نيست كه در قرآن بگرديم و درست يا غلط، آياتي در تأييد علم و هنر و صنعت و تشويق انسان به عمران و آبادي و استفاده از مواهب مادي و تسخير طبيعت پيدا كينم و اينها را دالّ بر اعتقادات خودمان بگيريم. نه! اين كار از بياعتنايي به نظريات اسلام بسيار بدتر و ظالمانهتر است. لفظ «علم» در جهان امروز قرنهاست كه به معناي اصطلاحي خاصي استعمال ميشود كه مترادف با معناي علم در قرآن و روايات نيست. چگونه ميتوان فيالمثل لفظ «علم» را در قرآن به معناي «علوم تجربي» گرفت و ادعا كرد كه اسلام علوم امروز را كاملاً تأييد كرده است؟ يا مثلاً عدهاي براي توجيه «گردشهاي علمي و هنري» خويش در خارج از كشور به قرآن استناد ميكنند و آية قُلْ سيروُا فِي الأَرْضِ را شاهد ميآوردند! … نه! مقصد اين است كه حقيقتاً نظر اسلام را پيدا كنيم؛ چه در تأييد اين تمدن جديد بشر باشد و چه در ردّ آن.
*در معناي توسعه
«توسعه» در فرهنگ امروزي ما شايد از نظر لفظ تازه باشد اما از نظر معنا تازه نيست. اين معنا اگر نخستين سوغات غرب براي ما نباشد، از اولين ره آوردهاي غربگرايي و غربزدگي در كشور ماست.
لفظ «ترقي» از اولين كلماتي است كه فرنگ رفتههاي ما از نخستين روزهاي آشنايي با غرب راي توصيف آن ديار به كار بردهاند. «ممالك راقيه» ـ كه به معناي كشورهاي مترقي و پيشرفته است ـ با آنكه سالهاست از زبان و فرهنگ عام ما حذف شده، اما هنوز هم در اذهان ما چندان غريب و نامأنوس نيست.
براي دريافت معناي توسعه بايد مفهوم اين كلمه (ترقي) را دريافت، چرا كه اصولاً همين بشر انديشة ترقي اجتناب ناپذير بشر است كه مبناي توسعة تمدن كنوني بشر در ابعاد مادّي و حيواني وجود او قرار گرفته است.
پيش از آنكه به مفهوم كلمة ترقي در تفكر غربي بپردازيم، از آنجا كه بسياري از برادران سادهدل مسلمان ما لفظ توسعه يا ترقي را با معناي رشد و تعالي در قرآن مرادف ميگيرند و بر مبناي همين برداشت سادهلوحانه دربارة انديشة ترقي و توسعه در اسلام نظر ميدهند، بايد به تحقيق در معناي «رشد» و «تكامل و تعالي» در قرآن بپردازيم.
لفظ «رشد» و تركيبات مختلف آن مجموعاً نوزده بار در قرآن مجيد آمده است و آية مباركهاي كه بيشتر از ديگران مورد استناد قرار گرفته آيه 256 از سورة «بقره» است كه «رشد» را صراحتاً در مقابل «غَيّ» قرار داده است: لااِكراهَ فِي الدّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ. راه رشد (سبيل الرّشاد) راهي است كه انسان را به سوي علت غايي وجود خويش و آن هدف خاصي كه از آفرينش بشر مقصود پروردگار متعال بوده است هدايت ميكند و آن را «راه اصلاح» ترجمه كردهاند. با اين ترتيب، اين كلمه هرگز به معناي توسعه يا ترقي نيست، هر چند از وجهي كه بيان خواهد شد به تعالي و تكال تاريخي بشر نيز اشاره دارد؛ اما عجالتاً از اين لفظ و مشتقات آن در قرآن مجيد معنايي كه دلالت بر ترقي و توسعه ـ به مفهوم فرنگي آن ـ داشته باشد مراد نشده است.
خود لفظ توسعه نيز مصدر ثلاثي از ريشة «و س ع» و به معناي ايجاد وُسع و فراخي است و با صرف نظر از اينكه اين كلمه در قرآن وجود داشته باشد يا نه، خود اين لفظ ترجمهاي است از يك كلمه فرنگي ( Development) و جست و جوي آن در قرآن هيچ مناسبتي ندارد. بايد به سراغ معني آن رفت و تحقيق كرد كه آيا قرآن مجيد اين معنا را تأييد ميفرمايد يا نه، و آيا در اين جهت ما را راهنمايي فرموده است يا خير.
پيش از ادامة مطلب بايد اين تذكر عنوان شود كه قرآن مجيد نازلة مقام علمي پروردگار و عصارة عالم وجود است و اينچنين؛ بدون ترديد مطلبي نيست كه در آن قابل جست وجو و تحقيق نباشد؛ منتها برداشت از قرآن نياز به مقدمات و شرايطي دارد كه بدون اين شرايط و مقدمات هرگز نميتوان در آن درياي بيكرانه قدم گذاشت.
منظور از «توسعه» در جهان امروز، صرفاً توسعة اقتصادي با معيارها و موازيني خاصي است و اگر گاهي سخن از «توسعةفرهنگي» هم به ميان بيايد مقصود آن فرهنگي است كه در خدمت «توسعة اقتصادي» قرار دارد. چنانكه وقتي سخن از آموزش نيز گفته ميشود هرگز آن آموزش عام كه ما از اين كلمه ادراك ميكنيم مورد نظر نيست بلكه منظور آموزش متد و ابزار توسعه (در همان وجه خاص) است نه چيز ديگر.
دربارة اينكه ميزان اين توسعة اقتصادي چيست و چگونه است كه جهان بر اساس اين ميزان خاص به جوامع «توسعه يافته» و «توسعه نيافته» تقسيم ميشود، در فصلهاي بعدي اين كتاب به بحث خواهيم پرداخت. اما عجالتاً به تحقيق در مفهوم اجمالي توسعه ـ كه ايجاد فراخي و رفاه بيشتر در زندگي مادي انسان و پيشبرد او در جهت تمتع هر چه بيشتر از مواهب طبيعي باشد ـ ميپردازيم.
در غرب همواره براي تفهيم ضرورت توسعه،دو تصوير براي انسان مي سازند و او را وا ميدارند كه اين دو تصوير را با يكديگر قياس كند:
تصوير اول جامعهاي انساني را نمايش ميدهد كه در محيطهاي روستايي كثيف، بدون بهداشت و لوازم اولية زندگي، در جنگ با عوامل ناسازگار طبيعي مثل سيل و قحطي و فرسايش خاك و اسير امراضي مثل مالاريا، سل، تراخم و سياهزخم، همراه با فقر غذايي و بي سوادي و جهالت و بلاهت، در خوف دائم از عواملي كه علل آنها را نمي شناسند و بر سبيل خرافه پرستي ريشة آنها را در مبادي غيبي جستوجو ميكند، به سر مي برد.
تصوير دوم جامعة انساني ديگري را نشان ميدهد كه در شهري صنعتي يا نيمه صنعتي، برخوردار از بهداشت و ارتباط فردي و جمعي ـ كه از غلبة او بر طبيعت و تسخير آن حكايت دارد ـ در وضعيتي مطلوب كه بر طبق بيان آمارهاي رسمي مرگ و مير در آن به حدّاقل رسيده و ديگر نشاني از مالاريا، سل، تراخم، سياه زخم و فقر ويتامين و پروتئين بر جاي نمانده،هوشيار و آگاه بهرهمند از همة امكانات آموزشي، بدون ترس و خوف، مطمئن و متكي به نفس در جهاني كه همة قوانين آن را و علل حوادث آن را ميشناسد، زندگي ميكند.
خوب؛ حالا اين دو تصوير را با هم مقايسه كنيد! (هر كس بهتر مقايسه كرد جايزه دارد و جايزة آن هم يك تور يك ماهه به سواحل مديترانه است!) معلوم است و جاي هيچ ترديدي هم در آن نيست كه دومي بهتر است. اگر ـ العياذ بالله ـ خداوند هم صراحتاً با اسم و رسم و نشان در قرآن گفته بود كه اولي بهتر است كسي قبول نميكرد چرا كه دومي به مذاق هَلوع و حريص انسان خوشتر مينشيند. اما به راستي، صرف نظر از آنچه كه بر سبيل مطايبه (با روش تبليغي خود غربيها) گفته شد، كدام يك از اين دو تصوير زيباتر است؟ باز هم دومي؟
در همين جا بايد تذكراً عرض شود كه اين مقايسه اصلاً از ريشه غلط است و ما در فصلهاي بعدي اين كتاب مفصّلاً بدان خواهيم پرداخت. در اين قياس وجوه مقايسه كاملاً مغرضانه انتخاب شده. در تصوير اول جامعهاي تجسم يافته كه هر چند روستايي و طبيعي است اما از آرمانهاي حياتي اسلام و احكام آن به طور كامل دور افتاده است، حال آنكه تصوير دوم تصوري كاملاً خيالي و غير واقعي است از جامعهاي صنعتي و ايده آل كه پارامترهاي عدم اعتدال رواني، فساد جنسي و اخلاقي، نابودي عواطف و احساسات بشري، آلودگيهاي مرگبار راديواكتيويت و جنگ دائمي و كفر و شرك و لامذهبي، از مجموعة عوامل آن پاك شده است.
آيا ميتوان معناي توسعه را با مفهوم تكامل و تعالي در اسلام انطباق بخشيد؟ خير،مفهوم تكامل و تعالي در قرآن اصالتاً به ابعاد روحاني و معنوي وجود بشر است كه بازگشت دارد و اين تكامل روحاني نه اينچنين است كه ضرورتاً با توسعةمادي بشر ملازمه داشته باشد، بلكه بر عكس ثروت و استقلال در قناعت است، و صحت در اعتدال و پرهيز از تمتّع (به معناي قرآني آن،) و تعالي در از خود گذشتگي و ايثار، و سلامت نفس در غلبه بر اميال نفساني و شهوات نفس امّاره بالسّوء است. مقصود اين نيست كه در اسلام روح و جسم و معنا و ماده در تعارض و تضادّ ذاتي با يكديگر قرار گرفتهاند. خير، روح و جسم و معنا و ماده در اصل و ريشه متحدند و هيچ تضادي بين آن دو وجود ندارد، اما در مراحل اول از آنجا كه هر يك از قواي چهارگانة شهوت و غضب و وهم و عقل منفرداً و مجرد از ساير قوا سعي ميكنند كه حاكميت كلّ وجود بشر و شخصيت او را در كف خويش بگيرند، بايد براي ايجاد اعتدال در ميان اين قوا از افراط و تفريط در اجراي تمايلات و خواهشهاي آنان پرهيز كرد، چرا كه زمينةتكامل انساني در اعتدال اين قواست كه فراهم ميشود. از اين رو اسلام از يك سو انسان را فيالمثل به روزه گرفتن و امساك و قناعت وا ميدارد و از سوي ديگر مؤكداً او را از زهد و درونگرايي مفرط پرهيز ميدهد و اين هر دو با توجه به علت غايي وجود انسان و آن هدفي است كه به سوي آن در حركت است.
منتهاي حركت تكاملي انسان وجهان و تاريخ در قرآن، الله است و اين معنا در بسياري از آيات قرآن مجيد با تعبيراتي گوناگون همچون اِلي رَبِّك الْمُنْتَهي، اِلَي اللهِ الْمَصير، اِنَّ اِلَي رَبِّك الرُّجْعي، اِلَيْهِ رَاجِعُونَ و …بيان شده است. اصل و ريشة اين حركت در جوهره و معناي عالم است كه جريان دارد و ماده و ظاهر و عالم نيز در تبعيت از اين حركت معنوي تغيير پيدا ميكند. بنابراين، تكامل و تعالي در معارف اسلام به يك حركت همه جانبه كه در آن بعد فرهنگي و معنوي داراي اصالت است برميگردد و حال آنكه در غرب تكامل به تطور انسان از صورتهاي پستترِ حيواني به صورتهاي تكامل يافته اطلاق مي شود.
سخن از اين نيست كه آيا اسلام اين تطور را ميپذيرد و انسان را موجودي از نسل ميمونها ميداند يا نه، بلكه سؤال اين بود كه آيا معناي «توسعه» با «تكامل و تعالي» در فرهنگ و معارف اسلامي انطباق دارد يا خير. خير، بركت به سوي تكامل و تعالي در اسلام لزوماً با توسعة مادي و اقتصادي همراه نيست و بلكه بالعكس، تعالي معنوي با قناعت و زهد و مصرف كمتر و … ملازمه دارد. و البته اين سخن نه بدين معناست كه توسعة اقتصادي مخالف با تكامل باشد، نه! اما ضرورتاً اين نيست كه بشر براي تكامل ـ به معناي وسيع آن در اسلام ـ ناچار از توسعة اقتصادي باشد. براي توجيه توسعه به سراغ اين نظريه نيز نميتوان رفت. اگر حكومت اسلامي ميخواهد براي رشد و تكامل انساني برنامهريزي كند، اصالتاً بايد به ابعاد معنوي و روحاني وجود بشر توجه پيدا كند و در مرحلة اول موانعي را كه راه تعالي روحاني بشر به سوي خدا را سد كردهاند از سر راه خود بردارد و از جملة اين موانع فقر مادي است. بنابراين، اولاً توجه به از بين بردن فقر مادي امري تَبَعي است نه اصلي و ثانياً هدف از آن دستيابي به عدالت اجتماعي است نه توسعه.
براي روشنتر شدن اين مطلب شايد نياز به توضيح بيشتري باشد. چه تفاوتي ميكند كه از بين بردن فقر مادي امري «اصلي» باشد يا «تبعي»؟ تفاوت در اينجاست كه امور اصلي خودشان لزوماً و اصالتاً به عنوان محور و مبناي عمل مورد توجه قرار ميگيرند، حال آنكه امور تبعي فرعي و كفايي هستند. بدين ترتيب وظيفة اصلي حكومت اسلامي اصلاً تزكيه و تعليم اجتماع است، اما چون فقر و فقدان عدالت اجتماعي مانعي عظيم در برابر اين هدف اصلي است بالتبع به از بين بردن فقر و ساير موانع ميپردازد و به طور موازي در جهت تكامل و تعالي معنوي جامعه برنامهريزي ميكند. بنابراين، آموزش و فرهنگ در خدمت رفع محروميتها و از بين بردن فقر قرار نميگيرد، بلكه مبارزه با فقر در خدمت اعتلاي معنوي و فرهنگي است.
شايد هنوز هم روشن نشده باشد كه اين دو نحوة نگرش به فقر و فرهنگ چقدر با يكديگر متفاوت است. در يك برنامهريزي وسيع و دراز مدت، اگر مبارزه با فقر مادي به عنوان مور و اصل اتخاذ شود، آنگاه آموزش و فرهنگ نيز به عنوان امور تبعي در خدمت آن قرار خواهند گرفت؛ اما اگر اعتلاي فرهنگي (يعني تزكيه و تعليم) محور و اصل قرار بگيرد، آنگاه مبارزه با فقر به عنوان امري تبعي و مانعي بر سر راه تكامل و تعالي معنوي لحاظ خواهد شد.
از طرف ديگر، هدف حكومت اسلامي در مبارزه با فقر دستيابي به عدالت اجتماعي است نه توسعه. آيا مفهوم «دستيابي به عدالت اجتماعي» با معناي «توسعه» يكي است؟ آيا «توسعه» به مفهوم «زدودن فقر» نيست؟
نخست به سراغ معناي «توسعه» در جهان امروز ميرويم و آنگاه اين معنا را در نظام ارزشي اسلام مورد ارزيابي قرار ميدهيم و اينچنين، مشخص خواهد شد كه اين مفاهيم سهگانه ـ فقر، عدالت اجتماعي، و توسعه ـ چه نسبتي با يكديگر دارند.
*توسعه يافتگي، اوتوپياي قرن حاضر
امروزه در زبان رايج سياست، ملل جهان را به دو دسته تقسيم ميكنند: توسعه يافته و توسعه نيافته. به راستي توسعه چيست كه ميتواند معيار تقسيم بندي قرار بگيرد؟ علت طرح اين سؤال چيست؟
انسان موجودي آرمان طلب و مطلق گراست و همواره زندگي خود را به گونهاي تنظيم مي كند كه به آرمانهاي مشخصي ختم شود. قضاوت و ارزيابي او در امور نيز به معيار و ميزان و نظام ارزشي خاصي برميگردد كه از آرمان خويش كسب كرده است. آرمان دورنمايي است كه انسان در فراسوي حيات خويش تصور و تجسم ميكند و آنگاه راه زندگي خويش را به گونهاي انتخاب ميكند كه به آن آرمان متصور برسد.
اما در اينكه اين آرمانها چگونه انتخاب ميشوند نيز سخن بسيار است. اجمالاً، شناخت انسان از جهان و خويشتن در مجموع منتهاي به بينشي كلي ميشود كه آرمانها از آن نتيجه ميشوند. اين بينش كلي (كه شامل شناخت انسان از جهان و خويشتن است) پشتوانةهمةاعمال و رفتار و سخنان انسان قرار ميگيرد.
ارزش گذاري انسان بر روي پديده هاي اطراف خويش نيز از همين بينش كلي و آرمانهاي زاييده از آن نتيجه ميشود. چرا ملل جهان را به مسلمان و غير مسلمان يا مستقل و غير مستقل، استعمار زده و استعمارگر، آزاد و غير آزاد و … تقسيم نكنيم؟ اگر ما كشورهاي جهان را به مسلمان و غير مسلمان تقسيم كنيم، اين تقسيم بنديحكايت از نظام ارزشي خاصي دارد كه از مكتب، يعني نظام اعتقادي خاصي برآمده است.
با تقسيم بندي جهان به كشورهاي مسلمان و غير مسلمان، همه درمييابند كه اين تقسيم بندي از جايي كه به اعتلاي اسلام و مجد و عظمت مسلمانان اعتقاد داشته برآمده است. اين سنّت پسنديده كه در آغاز هر كار تحقيق و پژوهشي نخست به تعريف شاخصها ميپردازند، از همين جا برآمده كه اين تعريفهاي اوليه، راهبر انسان به سوي نظام ارزشي و ميزاني است كه با آن به پديده هاي اطراف خويش نظر ميكند و دربارة آنان به داوري و قضاوت مي نشيند. بنابراين، قبل از اينكه ما هر تقسيم بندي يا طريقي را بپذيريم بايد به پشتوانة آن نظر كنيم و ببينيم كه آيا با نظام اعتقادي (مكتب) ما انطباق دارد يا خير.
حال ديگرباره به سؤال اولية خويش باز گرديم: چرا ملل جهان را به توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم ميكنند؟ آن آرمان اعقتادي كه در پشت اين تقسيم بندي نهفته است چيست و چرا معيارهاي ديگري براي تقسيم بندي انتخاب نكردهاند؟ اين تقسيم بندي نشان ميدهد كه در فرا راه انديشه و خواستههاي انسان امروز آرمان توسعه يافتگي قرار گرفته است كه به مثابه سرزمين افسانهاي و پرراز و رمز و پرجاذبهاي انسانها را به جانب خويش ميكشد و معيار اين توسعه يافتگي ـ آنچنان كه خواهيم ديد ـ درآمد سرانه و مصرف است. با معيار توسعه، انسانها دو دسته بيشتر نيستند: فقيرو ثروتمند؛ و ميزان فقر و غنا نيز «مصرف» است. البته فقرآنچنان كه خواهد آمد ـ در اسلا مذموم است و مسلّماً جامعة آرماني مسلمانان، جامعة فقيري نيست. اما اين نه بدان معناست كه ما ضرورتاً ناچار باشيم آرمان توسعه يافتگي را بپذيريم، چرا كه با پذيرفتن اين آرمان، جست و جوي ثروت و تكاثر براي ما اصالت خواهد يافت و ابعد روحاني و معنوي وجود آدمي تحتالشعاع اين آرمان به فساد و تباهي خواهد گراييد.
ادراك كامل اين مطلب از يك طرف به شناخت حقيقت وجود آدمي و دريافت سنّتهاي تاريخي و از طرف ديگر به معناي حقيقي فقر برميگردد. بدين ترتيب بحث ما پيش از آنكه وارد در فصول ديگري بشود بايد به دو سؤال در حدّ امكان جواب دهد:
ـ نقش آرمان ها (ايدهآلها) در ساختن انسان، جامعه، و تاريخ چيست؟
ـ معناي حقيقي «فقر» در اسلام چيست؟
چرا انتخاب توسعة اقتصادي به عنوان آرمان (ايدهآل)،اصالت و روح بشر را تحتالشعاع ميگيرد و وجود معنوي او را به فساد و تباهي ميكشاند؟
آرمانها (ايدهآلها) همواره علت غايي حركتهاي فردي و اجتماعي بشر هستند. هدف، آن غايت مشخصي است كه انسان فرا راه خويش تصور ميكند و مسير خود را به گونهاي پيش ميگيرد كه بدان دست يابد. اهداف انسان با توجه به خواستهها و نيازهايش انتخاب ميشوند و گذشته از آنكه اين خواستهها ممكن است حقيقي يا كاذب باشند، هدف اصلي يا آرمان او نقطهاي است كه انسان جواب تمامي خواستههايش را در آن جست و جو ميكند. اين فطرت انسان است كه بر اين اصل قرار دارد و او خواه ناخواه از آن تبعيت ميكند.
با توجه به همين فطرت است كه قرآن ميفرمايد: لَقَدْ كانَ لَكمْ في رَسُول اللهِ اُسْوَهٌ حَسَنَهٌ، چرا كه انتخاب اسوه و تبعيت از آن ضرورت خلقت بشر است و در اين ميان اگر از اسوههاي حسنه اعراض كند، نه اينچنين است كه بتواند خود در وضعيتي خنثي محفوظ بدارد و به سوي نمونههاي سوء گرايش نيابد؛ خير! اگر بشر از اسوه هاي حسنه اعراض كند به ناچار به سوي ائمة كفر خواهد گراييد.
علت وضع كلمة «امام» نيز همين است؛ «امام» به معناي پيشوا، آرمان وجودي بشر، و آن غايتي است كه همة صفات تكاملي انسان در وجود او تبلور يافته است. تبليغات شيطاني غرب و شرق نيز از همين خصوصيات فطري بشر كه در نهاد خلقت او موجود است، سوء استفاده ميكند و با آفريدن قهرماناني كاذب براي اصناف مختلف، جامعه را به هر جانبي كه ميخواهد سوق ميدهد.
مصرف (آنچنان كه در فصلهاي آينده خواهيم ديد) يكي از اركان نظام اقتصادي غرب است، چرا كه اصولاً عرضه و توليد بيشتر هنگامي ضرورت پيدا ميكمند كه تقاضا و مصرف بيشتر در جامعه موجود باشد و تقاضا و مصرف بيشتر نيز مستقيماً بر تبليغات مبتني است. نيازهاي حقيقي بشر محدود است و وقتي از حدّ طبيعي اشباع (سير شدن) گذشت، ديگر در وجود او ميل و گرايشي براي مصرف باقي نميماند. بنابراين، تنها راههايي كه براي تشويق و ترغيب جامعه به مصرف بيشتر باقي ميماند اين است كه از يك سو كالاهاي مصرفي جلا و تزيين و تنوع بيشتري پيدا كنند و از سوي ديگر با ايجاد گرايشهايي انحرافي مثل مدگرايي و تجدد طلبي و … در او تقاضاي بيشتري براي مصرف ايجاد كنيم. البته راه سومي نيز وجود دارد: توسعة بازار و جست و جوي بازارهاي جديد؛ يعني همان انگيزهاي كه به استعمار نو منتهي شده است. (و در مباحث مربوط به مصرف انشاء الله مفصّلاً بدان خواهيم پرداخت.)
قهرمان سازي يكي از اركان محتوايي تبليغات غرب و راهي است كه دولتهاي استكباري و سلاطين امپراتوريهاي اقتصادي دنيا براي تعديل و تنظيم مؤلفههاي اجتماعي در جهت تمايلات و اهواي شيطاني خويش يافتهاند. تاريخ تبليغات سينمايي و تلويزيوني غرب با فرار از واقعگرايي در قالب شخصيتهاي مضحكي مثل لورل و هاردي آغاز ميشود و … با عبور از مرحلة بازسازي اسطورههاي افسانهاي يونان باستان پاي به مرحله قهرمانسازي در جهت بنيانگذاري نظام ارزشي سرمايهداري و تعديل و كنترل واكنشهاي رواني و اجتماعي مخالف با آن ميگذارد و در اين مرحله، بررسي قهرمانهاي مخلوق تبليغات ميتواند مسير اجتماعي غرب را در مسير قبول ارزشهاي نوين سرمايهداري به ما نشان دهد. خلق شخصيتهاي كازانوايي و ژيگولو كه مظهر كامجويي و لذتطلبي و دم غنيمتي (اپيكوريسم) هستند تصادفي نيست. لفظ «كرنلي» ـ كه به نوعي آرايش مو اطلاق ميشود ـ از اسم «كرنل وايلد» هنرپيشة قديمي آمريكائي گرفته شده است.
تأثير اين قهرمانهاي مخلقو تبليغات بر ذهن و نزدگي اجتماعاتي نظري ما بسيار عجيب و حيرتانگيز است. با اينكه ما اكنون سالهاست كه از منظومة اقمار تبليغاتي غرب خارج شدهايم، اما حضور بتهاي تبليغاتي غرب در ميان جوانان بالاشهرنشينِ كشور ما از گستردگي و نفوذ شيطاني فرهنگ غرب حكايت دارد. تقارن اشاعة فيلمهاي جنايي و خلق شخصيتهايي مثل جيمزباند(007) را با جنگ ويتنام تصادفي نينگاريد. حكومت آمريكا براي آماده ساختن افكار و ارواح مردم سراسر دنيا و مخصوصاً جامعة آمريكا براي جنايات و خونريزيهايي كه در ويتنام انجام ميشد، ناچار بود كه از قهرمان سازيهاي تبليغاتي استفاده كند. اكنون نيز «رمبو» بتِ جديد آمريكا كه يك سرباز بازگشته از جنگ ويتنام است، همين وظيفه را بر عهده دارد.
شايد مثالهاي خودماني ملموستر باشد. در همين جامعةطاغوتزدة خودمان، شاه فضاي عمومي جامعه را از طريق تلويزيون و سينما و با خلق شخصيتهايي مثل «قيصر» و «ستار» و «گوگوش» و «فردين» و غيره كنترل ميكرد. چرا اينچنين است؟ چرا در اجتماع انقلابي ما با اينكه فضاي تبليغاتي جامعه مستقيماً تحت نفوذ و سيطرة استكبار جهاني قرار ندارد،يك باره تب داغ پانك و بعد هم اپيدمي رمبو اكثر جوانان بالاشهري را بيمار ميكند و حتي دايرة نفوذ اين بيماريها بعضاً ـ و البته بسيار محدود ـ تا پايين شهر هم گسترده ميشود؟
نگاهي به جانب مثبت قضيه نيز بيندازيم. در آغاز جنگ تحميلي و بعد از سقوط خرمشهر، آنگاه كه حضرت امام از سر صدق فرمودند:
رهبر ما آن طفل دوازده سالهاي است كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است، با نارنجك خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد.
آرمان «محمد حسين فهميده» براي بسياري از نوجوانان حزباللهي ما آنچنان درخششي يافت كه هنوز هم بعد از گذشت پنج سال از آغاز جنگ تحميلي، و آن همه ناملايمات و سختيها، از بين نرفته است. اين يك گرايش فطري انسان است كه در فرا راه حركت خويش در مسير زندگي، اسوههايي ـ يا به تعبير غربيها، قهرمانهايي ـ آرماني انتخاب ميكند و از آن پس همواره ميكوشد تا خود را با آن نمونههاي آرماني به طور كامل تطبيق دهد. اما نه اينچنين است كه اين جاذبةفطري هميشه در جهات سوء عمل كند؛ تقليد كه يك نياز ذاتي بشري است از يك طرف در جامعة شيعيان به وحدت و يكپارچگي جامعه در اطاعت از احكام شرع و عقل ميانجامد؛ اما از طرف ديگر، همين خصوصيت فطري تقليد (البته به معناي غير فقهي آن) كار را بدانجا ميكشاند كه اين گفته مصادق پيدا كند: «خلق را تقليدشان بر باد داد.»
نقش اجتماعي و تاريخي آرمانها (ايدهآلها) بسيار عظيم تر است، چرا كه اصولاً اجتماع و تاريخ بر افراد بنا ميشود. اجتماع و تاريخ هر چند دو ماهيت كلي هستند كه به مثابه دو ارگانيسم زنده با آغاز و پايان و سير حياتي مشخص اعتبار ميشوند، اما واقعيت آنها مبتني بر وجود افراد است. جامعه و تاريخ نيز همچون افراد انسان مسير حركت خويش را در مطابقت با آرمانها (ايدهآل) معيني پيدا ميكنند. اگر تمدن يونان ـ كه تمدن فعلي غرب بسط و گسترش آن است ـ با آرمان مدينة فاضله افلاطون آغاز ميشود به همين علت است كه سير تاريخ و اجتماع نيز همچون افراد بشر محتاج به تصور غايات يا آرمانهايي در فرا راه حركت خويش است تا آنجا كه در ميان عوام مردم نيز كه با فلسفة يونان و مسائل آن آشنائي ندارند مدينة فاضلة به صورت يك تعبير رايج وجود دارد و هر كس در ذهن خويش از آن صورتي ساخته است. براي ما شيعيان معناي مدينة فاضله با حكومت جهاني عدل حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) انطباق دارد و اين آرمان با مدينة فاضلة افلاطوني زمين تا آسمان متفاوت است.
اوتوپياي افلاطوني،غايت حاكميت انسان ـ به تعبير غربي آن ـ بر كرة زمين است، حال آنكه حكومت جهاني عدل براي مسلمانان، آرماني است كه در حاكميت احكام خدا بر اجتماع بشر معنا پيدا ميكند. همين دو آرمان يا ايدهآلِ تاريخي است كه يكي به تمدن غرب و سيطرة شيطاني آن در جهت تمتع هر چه بيشتر از نعمات و لذايذ دنيايي ميانجامد و ديگري به انقلاب اسلامي ايران و برپايي حكومت جهاني اسلام.
همانگونه كه فرد بشر، بدون اسوه و امام و هدف و آرمان دچار گمگشتگي و سرگرداني ميشود، جامعه و تاريخ نيز بدون آرمان غايي و مدينة فاضله نميتواند حيات خويش را استمرار بخشد. لاجرم، همانگونه كه اسوه و امام ميزان قضاوت و داوريِ افراد انساني قرار ميگيرد، جامعه و تاريخ نيز ميزان خويش را از مدينة آرماني خود كسب ميكنند. از زمان تأليف مدينةفاضلة افلاطون قرنها ميگذرد و درطول اين قرنها، و مخصوصاً در قرون اخير، اوتوپياهاي ديگري نيز توسط نويسندگان و فلاسفة غربي تصوير شده، اما همه آنها مبتني بر مدينة آرماني افلاطون است، همةاين اوتوپياها بلا استثنا در جستوجوي لامكان و لازماني هستند كه در آنجا خدا وجود ندارد، مرگي اتفاق نميافتد، و انسان مي تواند جاودانه بدون اينكه از مرگ و معاد و آخرت ترس داشته باشد. به كامجويي و تمتّع بپردازد. اين آرمان واحد در قرنهاي مختلف صورتهاي مختلفي يافته و ايدهآلِ توسعه يافتگي آخرين صورتي است كه به خود گرفته است.
خوب! حالا هنگام تكفير اين حقير فرا رسيده است. به پرسش صدر حث بازگرديم: چرا در زبان رايج سياست، جهان را به ملل توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم ميكنند؟ مگر توسعه يافتگي با مشخصاتي كه عرض خواهد شد ميتواند ميزان و معياري باشد كه جوامع بشري را نسبت بدان معنا كنيم؟ جامعة توسعه يافته ـ به معناي غربي آن ـ چطور جامعهاي است؟
اجمالاً ميتوان گفت جامعة توسعه يافته جامعهاي است كه در آن همه چيز حول محور مادي و تمتع هر چه بيشتر از لذايذي كه در كرةزمين موجود است معنا شده و البته براي اينكه در اين چمنزار بزرگ همه بتوانند به راحتي بچرند يك قانون عمومي و دموكراتيك لازم است تا انسانها را در عين برخورداري از حداكثر آزادي (ولنگاري) از تجاوز به حقوق يكديگر باز دارد. اين توسعه كه نتيجة حاكميت سرمايه يا سرمايهداري و اصالت بخشيدن به اقتصاد نسبت به ساير وجوه حيات بشري است محصول ماديگرايي و تبيين مادي جهان و طبيعت است.
آيا هيچ يكي از اين آقاياني كه منادي توسعة اقتصادي در جهان امروز هستند حتي براي يك بار از خود پرسيدهاند:
ـ براي اينكه جامعهاي در كمال سلامت روحي و آسايش معنوي به سر برد آيا بايد قاعده و ضابطه مشخصي را در مصرف و تمتع از لذايذ در پيش بگيرد يا نه؟
ـ آيا انسان بايد الگوي مصرف خويش را با توجه به نيازهاي حقيقي خويش انتخاب كند؟ يا خير، بايد به حرص و آز و ولع خود براي تمتّع هر چه بيشتر ميدان رشد بدهد؟
ـ آيا روح داراي اصالت است يا جسم؟
ـ آيا توسعه بايد به نيازهاي روحي انسان پاسخ بدهد؟ يا نه، فقط بايد احتياجات جسمي او را ـ آن هم بر اساس نيازهاي كاذب ـ برآورده سازد؟
ـ آيا هدف توسعه اين است كه جامعة انساني را به تعادل همزمان روحي و سلامت جسمي برساند؟ يا نه، فقط بايد زمينة رشد مادي را براي او فراهم كند؟
توسعة اقتصادي آرمان پرجاذبة عصري است كه بشر خدا را فراموش كرده و از جاودانگي روح خويش غفلت كرده است. در تقسيم بندي ملل جهان به توسعه يافته و توسعه نيافته معيار و ميزان چيست؟ توسعة اقتصادي. به اعتقاد حقير آن بينش خاصي كه جهان را با ماده معنا ميكند ميتواند بُعد اقتصادي حيات بشر را مبناي شناخت و تعريف او قرار دهد. در نظام اعتقادي ما آن توسعهاي معتبر است كه بر تعالي روحي بشر تكيه دارد و تعالي روحي بشر نيز به پرهيز از افزون طلبي و تكاثر، و منع اسراف و تبذير، و پيروي از يك الگوي متعادل مصرف منتهي ميشود، نه به رشد اقتصادي محض. بنابراين، ما ابتدائاً جهان را به توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم نميكنيم و اين مبنا را هم براي تقسيم بندي قبول نداريم. اما اگر سؤال را بدين ترتيب طرح كنيم كه «آيا نميتوان راهي براي توسعة اقتصادي پيدا كرد كه مخالفتي با اسلام نداشته باشد؟» جواب اين است كه چرا، ميتوان. اما آيا طرح اين سؤال موكول بدان نيست كه ما نخست ضرورت توسعة اقتصادي را اثبات كرده باشيم؟
هنوز تا رسيدن به اين سؤال مباحث و منازل مقدماتي بسياري لازم است كه رفته رفته ـ به اميد خدا ـ طرح خواهد شد.
*بهشت زميني
چرا توسعه يافتگي اوتوپياي انسان امروز قرار گرفته است؟ البته بهتر بود كه ميگفتيم توسعه يافتگي يكي از وجوه اوتوپياي آرماني بشر غربي است، چرا كه اين آرمان در وجوه ديگري نيز تجلي دارد؛ فيالمثل تمايل عمومي بشر امروز جانب دموكراسي نيز از همين آرمان اوتوپيايي واحد برميآيد، با اين تفاوت كه دموكراسي بيان كنندة صورت سياسي آن است. توسعه يافتگي و دموكراسي دو وجه از يك ايدهآل واحد است، و اما اينكه چرا بشر علت غايي حركت خويش را در اين صورت ايدهآل ميبيند سؤالي است كه قرآن مجيد و روايات ما به روشني به آن پاسخ گفتهاند؛ ولي پيش از تحقيق در اين پاسخ، لازم است كه يك بار ديگر ضرورت آن مورد تأكيد قرار گيرد.
اگر نبود كه انسان ميزان و معيار خويش را از آرمان و علت غايي حركت خويش اخذ ميكند، پرداختن به اين مباحث هيچ ضرورت نداشت. در فطرت عالم اين اصل نهفته است كه وقتي انسان هدفي را برميگزيند، از آن پس رد يا قبول هر چه به او ارائه ميشود به مطابقت يا عدم تطابق با آن صورت ذهني كه از هدفش در درون خويش ساخته است بازگشت دارد؛ اگر مطابق بود ميپذيرد و گرنه رد مي كند.
ارمغاني كه انسان از بهشت با خود به عالم دنيا آورده است جاذبهاي فطري است كه او را از درون به سوي بهشت و آنچه بهشتي است ميكشاند. اما معالاسف انسان دچار نسيان است و مادام كه ايمان نياورده و استمرار در عمل صالح نداشته باشد، بهشت واقعي را تشخيص نميدهد. انسان فطرتاً در جستوجوي بهشت است،همان بهشتي كه از آنجا هبوط كرده است، و جاذبههاي دروني او به سوي عالمي متعادل،زيبا، و جاودانه از همين جا ناشي مي شود. علامه طباطبايي (ره) در تفسير آيات مربوط به آفرينش انسان و هبوط او، در سوره «طه» آن بهشت را بهشت اعتدال ميخوانند و ميفرمايند:
… اين داستان … حال بني نوع آدم را بر حسب طبع زميني زندگي ماديش تمثيل ميكند و مجسم ميسازد. زيرا خدا او را در بهترين قوام خلق كرده، و در نعمتهايي بيشمار غرق ساخته و در بهشت اعتدالش منزل داده، و از تعدي و خروج به يك سوي افراط و تفريط كه ناشي از پيروي هواي نفس و تعلق به سراب دنيا، و در نتيجه فراموشي جانب ربّالعزه است تهديد فرمود. …
و با اين معنا، زندگي آدم (ع) در اين بهشت برزخي، تمثيل وضعيت تعادل انسان است كه ميتوان مشخصات آن را از همين سوره مباركة «طه» استخراج كرد:
آنگاه گفتيم: اي آدم، محققاً اين شيطان با تو و جفت تو دشمن است. مبادا شما را از بهشت بيرون آرد و از آن پس به شقاوت گرفتار شويد. آنجا نه هرگز گرسنه شوي و نه برهنه ماني. و نه هرگز به تشنگي و گرماي آفتاب آزار بيني.
تفسير و توجيه گرايشهاي فطري انسان به جانب زيبايي و جاودانگي، تعادل و حتي رفاه، در همين آيات مباركه مشهود است و به تعبير ديگر،فطريات انسان تماماً از كشش دروني او براي رسيدن به اين وضعيت تعادلي اوليه نتيجه ميشود و تكامل انسان نيز معنايي جز اين ندارد.
اما از جانب ديگر، همين فطرت و آفرينش و گرايشهاي دروني زمينة انحراف و هلاكت بني آدم هستند و از همين آيات مبارزكه نيز برميآيد كه شيطان انسان را در جهت تمايلات فطرياش فريب ميدهد. شيطان با سوءاستفاده از گرايشهاي ذاتي انسان به جاودانگي و خلود و قدرت و مالكيت لايزال او را اغوا ميكند و ميگويد:
… اي آدم، آيا تو را به درخت خلود و جاودانگي و سلطنتي كه كهنه نميشود راهنمايي كنم؟
و نيز از ادامة داستان كه فريفته شدن آدم و هبوط اوست بر ميآيد كه اين فطريات هر چند روي به جانب حق دارند، اما بسيار محتمل است كه دچار اشتباه شوند و غايات خويش را در جاي ديگري بجز حق جست و جو كنند. يكي از رايجترين اين اشتباهات آنچنان كه از تعبيرات قرآن مجيد برميآيد اين است كه آدميزاد دچار اخلاد الي الارض گردد و در همين كرة خاكي به جست و جوي جاودانگي برآيد. در سورة «همزه» آمده است:
واي بر هر هرزهگوي بدزباني كه ثروتاندوزي ميكند و آن را ميشمرد و حساب ميكند. ميانگارد كه مالش او را جاودانگي خواهد بخشيد.
زمينةاين اشتباه هر چند در فطرت انسان موجود است، اما اين خود اوست كه با گناهانش چاهي اينچنين بر سر راه خويش حفر ميكند.
آيا «اوتوپيا» رؤياي رهايي انسان از تنگناي حيرت و ترس از طريق متوقف ساختن زمان و صيرورت، و زندگي فارغ از هر گونه درد و احساس نياز و فقر، در زمان حال است؟ آيا رؤياي بهشت از دست رفته و آرزوي رسيدن به اليزه است كه به توصيف هُمِر در آنجا پهلوانان و يَلان پس از مرگ در صلح و هماهنگي و آرامش به سر ميبرند؟
يكي از حكماي گرانقدر معاصر در بحث از رؤياي رهايي انسان از تنگناي حيرت و ترس از طريق متوقف ساختن زمان و صيرورت، و زندگي فارغ از هر گونه درد و احساس نياز و فقر، در زمان حال است؟ آيا رؤياي بهشت از دست رفته و آرزوي رسيدن به اليزه است كه به توصيف هُمِر در آنجا پهلوانان و يَلان پس از مرگ در صلح و هماهنگي و آرامش به سر ميبرند؟
يكي از حكماي گرانقدر معاصر در بحث از «اوتوپيا» و ريشههاي فلسفي آن در وجود انسان، بعد از طرح اين سؤالها بالأخره جواب ميدهد:
اوتوپيا رؤياي بازيافتن نظام ثابت گذشته و آسايش و آرامش قبل از افتادن در عالم و ولادت است.
يعني جست و جوي بهشت قبل از هبوط. ايشان ميفرمايد:
غرب در طول تاريخ دو هزار و پانصد سالة خود، تخفيف همة درها و رخزرديها را در رؤياي استقرار ضرورت عقلي و حكومت عقلي جست و جو كرده و خواسته است رؤياي بهشت را در زمين، در ميان اقيانوسها و حتي در فضا بر مبناي قانون عقل متحقّق سازد.
و البته در اينجا منظور ايشان از عقل همان عقل جزوي است كه خود اروپاييها آن را Reason ميگويند، اگر چه تفسير ما مسلمانان از عقل چيز ديگري است كه بعدها انشاء الله از آن سخن خواهد رفت.
«علم»ـ به معناي امروزي آن ـ وسيلة مطلق نجات از مرگ و بيماري و ترس است و اين توهم در قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم به قدر
لینک کپی شد
نظر شما
