بيست و دوم آذر ماه سال 1333 ه ش درروستاي حسين آباد به دنيا آمد.
کودکي آرام و ساکت بود. به مکتب خانه رفت و به قرآن علاقه زيادي داشت. در کارها به پدر و مادرش کمک مي کرد. دوره ي ابتدايي را در روستاي حسين آباد بين سال هاي 1340 تا 1346 گذراند. به علت نبودن مدرسه راهنمايي در روستا، ترک تحصيل نمود.
اوقات بيکاري به مسجد مي رفت و قرآن مي خواند. به کارهاي کشاورزي مي پرداخت و کتاب هاي مذهبي را مطالعه مي کرد.
دوران سربازي را در تهران گذراند. در آن جا فرماندهان، سربازان را مجبور مي کردند که به نفع شاه تظاهرات کنند که او از اين کار امتناع کرده بود و گفته بود: «اگر سرم را از تنم جدا کنيد تظاهرات نمي کنم.»
از زمان انقلاب اخلاق و رفتار او فرق کرد. در تظاهرات شرکت مي کرد و دوستانش را به اين امر مهم فرا مي خواند.
در اوايل انقلاب روي ديوارها شعارهاي انقلابي مي نوشت. ديگران را به شورش عليه نظام شاهنشاهي تشويق مي کرد که توسط پاسگاه مورد تعقيب قرار گرفت.
عکس ها و اعلاميه هاي امام را پخش مي کرد و توي روستا تظاهرات راه مي انداخت.
ژاندارمري در سال 1357 او را به جرم پخش اعلاميه امام دستگير کرد و به پاسگاه برد. در آن جا او را با قنداق اسلحه کتک زدند و چون مدرکي از او پيدا نکردند و مردم نيز راهپيمايي مي کردند، او را شبانه آزاد کردند و از او تعهد کتبي گرفتند که بر ضد شاه سخن نگويد و مردم را به شورش و تظاهرات تشويق نکند، ولي او در تظاهرات شرکت مي کرد.
در اوج مبارزات انقلاب او به همراه همسرش براي زيارت به مشهد مقدس رفت و در آن جا براي گرفتن اعلاميه به منزل آيت الله شيرازي رفت که بين مردم و ژاندارمري درگيري پيش آمد و سربازها با گاز اشک آور و تيراندازي هوايي مردم را متفرق مي کردند. مردم نيز با لاستيک هايي که آتش مي زدند، سرسختانه مقاومت مي کردند. يکي از مزدوران شاه را به ضرب چاقو به هلاکت رساندند و براي عبرت مزدوران شاه جسد پاره پاره او را بر روي آمبولانس قرار داده بودند و با شعار «مرگ بر شاه و مرگ بر ساواکي» پشت شاه را به لرزه درآوردند. در آن جا رهبر معظم انقلاب براي مردم سخنراني کرد. در 12 بهمن ماه سال 1357 جهت استقبال امام، به عنوان اولين فرد از روستا به ديدن تهران رفت و در آن جا بوسه بر دست امام زد.
در 19 سالگي با خانم ربابه قدسي پيمان ازدواج بست، که مدت زندگي مشترک آن ها 12 سال بود. همسر شهيد مي گويد: «جوانمردي، رشادت، ايمان و اخلاص در عقيده باعث شد که به او جواب مثبت بدهم.»
ثمره اين ازدواج 5 فرزند به نام هاي بتول (متولد نوزدهم تيرماه سال 1353)، محسن (متولد بيستم شهريور ماه سال 1355)، زهرا (متولد هفتم شهريور ماه سال 1358)، فاطمه (متولد پانزدهم بهمن ماه سال 1364)، مهدي (متولد ششم تيرماه سال 1361) مي باشد.
در هنگام عصبانيت خدا را ياد مي کرد تا خشم خود را فرو ريزد و نيز سکوت مي کرد.
در هنگام عزاداري سيد الشهدا (ع) در مسجد حضور داشت و به نوحه خواني مي پرداخت.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي تحولات زيادي پيدا کرده بود. به طوري که در اين دنيا احساس دلتنگي مي کرد و اين دنيا مثل قفس براي او بود.
با شروع جنگ تحميلي به خاطر احتياج به نيرو و اين که سپاه کفر نتواند بر کشورش مسلط شود و نيز براي دفاع از کشور و ميهن، به جبهه هاي حق عليه باطل شتافت.
او افراد را براي رفتن به جبهه تشويق مي کرد و مي گفت: «براي مملکت و ناموس و براي اسلام جان خود را فدا کنيد.» و به نيروهاي بسيجي آموزش مي داد.
در پشت جبهه در سپاه پاسداران خدمت مي کرد و کارهاي کمک رساني به خانواده ي ايثارگران را انجام مي داد.
در عمليات و جبهه هاي مختلفي شرکت داشت، از جمله در منطقه ي کردستان، عمليات فتح خرمشهر، عمليات رمضان، عمليات والفجر 4، عمليات والفجر مقدماتي، والفجر يک و دو، عمليات خيبر، عمليات بدر، عمليات والفجر هشت و در خط پدافندي شلمچه حضور داشت.
محمدصادق قدسي در عمليات والفجر يک و دو معاون گردان، عمليات خيبر فرمانده ي گردان، عمليات بدر فرمانده گردان و در عمليات والفجر هشت، فرمانده ي گردان خط شکن بود. در عمليات والفجر 4 از ناحيه ي کتف و در عمليات بدر از ناحيه ي پا مجروح شد. در زمان جنگ به طرف دشمن که مي تاخت، فقط به جلو نگاه مي کرد.
در کارهاي جمعي هميشه پيشقدم بود، بعد ديگران را به کار تشويق مي کرد. اخلاق او طوري بود که ديگران او را دوست داشتند و به راهنمايي هايش گوش مي دادند. او خود را جداي از ديگران نمي دانست. حتي کوچک تر از آن ها خود را تصور مي کرد.
آرزو داشت که راه کربلا باز شود و مي گفت: «چه مي شود که راه کربلا باز شود، قبر اباعبدالله (ع) را زيارت کنيم و در کنار قبرشان نماز بخوانيم، اشک بريزيم.»
او به امام عشق مي ورزيد در دعاهاي کميل و توسل به طور منظم و مرتب شرکت مي کرد و در کارها به حضرت فاطمه زهرا (س) متوسل مي شد.
فاطمه قدسي ( خواهر شهيد ) مي گويد: «قبل از شهادت مي گفت: «من تا شهيد نشوم، دست از انقلاب برنمي دارم.»
قبل از شهادت ايشان به ديدن تمام اقوام و بستگان و خانواده هاي شهدا رفته بود.
امرالله کابلي ( همرزم شهيد ) مي گويد: «شهيد قبل از اين که به شهادت برسد، گفت: من به شهادت خواهم رسيد و جنازه ام سالم خواهد بود. همان طور هم شد يک خمپاره ي 60 در زير دستش خورد و به شهادت نايل آمد و جنازه ي او سالم به دست خانواده اش رسيد.»
همسر شهيد مي گويد: «خواب ديدم که برادرم از جبهه برگشته است و صورتش سياه شده، به او گفتم: چرا صورتت سياه است؟ گفت: به خاطر دودهاي خمپاره است و شهيد را ديدم که به يک طرف افتاده است.
صبح که از خواب بيدار شدم برادرم از جبهه برگشته بود. به او گفتم: چرا زود برگشتي؟ تازه که به جبهه رفته اي، که اشک در چشمانش جمع شد و فهميدم که همسرم به شهادت رسيده است.»
محمدصادق قدسي در تاريخ 20/4/1365 و در منطقه ي شلمچه به علت اصابت ترکش به درجه رفيع شهادت نايل گرديد. پيکر مطهر شهيد پس از تشييع گلزار شهداي نيشابور به خاک سپرده شد.
شهادت او بر روي اهالي روستا تاثير گذاشت و باعث شد که جوانان زيادي براي دفاع از کشور به جبهه اعزام شوند.
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-1385
وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
... اگر دنيا مي خواهيد، جنگ و اگر آخرت مي خواهيد، جنگ. زيرا امام علي (ع) مي فرمايند: الجنه تحت ظلال السيوف. بهشت در زير سايه شمشيرها است. پس امام عزيز راه را به ما نشان داده است. اگر سستي و تنبلي کنيم، در حقيقت حرف مولايمان را گوش نکرده ايم. زيرا رهبر ما يک عمر با طاغوت ها آشکارا و مخفي مبارزه کرد، فرزند علي و نايب امام زمان (عج) مي باشد. سعي کنيم هميشه گوش به فرمان آن بزرگوار باشيم. مبادا امام را تنها بگذاريم. صداي هل من ناصر ينصرني را بشنويم و لبيک نگوييم! به حرف هاي منافقين گوش ندهيم. من به تمام دوستان مي گويم: برخيزيد. مبادا دنبال ماديات و مال دنيا باشيد و از آخرت فراموش کنيد. همه کارها را رها کنيد و به جنگ بپردازيد و از اسلام و قرآن دفاع کنيد. اگر به جنگ نرويد، در روز قيامت جواب شهدا را چه مي دهيد. آن وقت است که آتش جهنم در انتظار شماست.
من قرآن را درک کرده و شناختم. به جنگ رفتم. من فهميدم که چرا حسين (ع) و هفتاد و دو تن در صحراي کربلا شهيد شدند. چرا علي (ع) در محراب به شهادت رسيد. چرا يازده امام با زهر مسموم شدند. همه آن ها به خاطر قرآن و اسلام و احياي دين مبين بود. من هم اين راه را با علاقه ي بسيار و از روي آگاهي انتخاب کردند.
همسر م بعد از شهادتم ناراحت نشويد و غصه نخوريد. همسر عزيزم، فرزندانم را خوب تربيت کن. آن ها را طوري تربيت کن که در بيت اهل البيت و خادم آن ها باشند. پيرو رهبري و جان بر کف براي فداکاري به اسلام و قرآن باشند. همسرم از من راضي باش، چون که در زندگي از من زياد ناراحتي کشيده اي. اميدوارم که مرا ببخشي. از شما مي خواهم که بعد از شهادتم صبر کني و همچون زينب (س) با مشکلات بسازي و پيام مرا به گوش همگان برساني. محمدصادق قدسي
خاطرات
علي اکبر بهشتي فرد:
«در سال 1363 و در بيست و هشتم صفر، از روستاي حسين آباد جهت عزاداري، به مشهد مقدس رفتيم، که در عزاداري امام رضا (ع) و امام حسن مجتبي (ع) شرکت کنيم. شهيد قدسي در آن زمان عضو سپاه مشهد بود و به ما قول داده بود که در مشهد خود را به هيئت عزاداري برساند. در صحن امام رضا (ع) بوديم و عزاداري شروع شده بود و دوست داشتيم که هرچه زودتر شهيد قدسي خود را به ما برساند و نوحه خواني کند که همان لحظه او از راه رسيد و شروع به نوحه خواندن کرد و از اول مجلس تا آخر خود ايشان نوحه خواني مي کرد.»
فاطمه قدسي,خواهر شهيد:
« با شروع جنگ تحميلي او گفت: مي خواهم به جبهه بروم. ما او را از رفتن به جبهه منع کرديم. ولي او گفت: براي دين و قرآن به جبهه مي روم. اگر من نروم، آن يکي نرود، پس چه کسي مي خواهد برود؟ ما بايد اسلام را سربلند کنيم.»
«به من مي گفت: خواهر، بچه هايت را به جبهه بفرست که به راه اسلام بروند.»
حسين قدسي به نقل از عباسعلي قره باغي:
«بچه هاي گردان به او لقب «ابوالفضل» داده بودند. وقتي که سوار موتور مي شد و چفيه بر گردنش مي انداخت، آن شجاعت و قيافه مظلومانه اش همه را جلب خود مي کرد.»
امرالله کابلي:
«شجاعت او بر کسي پوشيده نيست. در زمان عمليات ها تير مستقيم دشمن از کنار گوشش مي گذشت. تواضع و فروتني او اهميت خاصي داشت. نيروهاي بسيجي که تازه به منطقه آمده بودند و ترسي در وجودشان بود، شهيد براي اين که ترس آن ها از بين برود، بدون کلاه آهني، بر روي خاکريز قدم مي زد و حرکات دشمن را زير نظر مي گرفت.»
عباسعلي قره باغي:
«در برابر رزمندگان خضوع و خشوع داشت. با آن ها به مهرباني صحبت مي کرد. زماني که رزمندگان با او صحبت مي کردند، به درد دل و صحبت آن ها گوش مي داد. اگرچه بعضي از مسائلي که مطرح مي شد مربوط به واحدهاي ديگر بود، به مسئولين واحدها سفارش مي کرد که به امور اين رزمندگان رسيدگي شود. در زمان عمليات به گزارش هاي بي سيم اکتفا نمي کرد، براي احوالپرسي و ديدن رزمندگان شخصاً به داخل سنگرها مي رفت و به هدايت عمليات و شناخت دشمن مي پرداخت. بعد به سنگر فرماندهي خود مي آمد و مي گفت: خدايا شکر. رفتيم و از اين بسيجي ها روحيه اي گرفتيم.»
«هفته ي آخري که به خط رفتيم، شب جمعه از کنار سنگري مي گذشتيم که يکي از رزمندگان تنها دعاي کميل در سنگر خود مي خواند، شهيد ايستاد و بسيار گريه کرد و امام زمان را صدا مي زد.»
امرالله کابلي:
«هميشه نماز شب مي خواند. به دعا و راز و نياز مي پرداخت. کمتر کسي پيدا مي شد که مثل او باشد. شب ها در سنگر عبادت مي کرد. نماز شب مي خواند. در نيمه هاي شب ( که همه خواب بودند ) او به راز و نياز مي پرداخت. بعضي از شب ها زمزمه هاي عارفانه ي او مرا از خواب بيدار مي کرد و در کنار او قرار مي گرفتيم.»