پليان ,محمدعلي
اول دي ماه سال 1342 ه ش در شهرستان مشهد چشم به جهان گشود. پدرش مي گويد: «در شب مبعث حضرت رسول (ص) به دنيا آمد. همه اقوام مي گفتند: برويد و تمام شهر را چراغاني کنيد.»
همچنين نقل مي کند: «تقريباً 20 روز از تولد ايشان مي گذشت، که من او را در بغل داشتم و در يکي از راهپيمايي ها ،بودم که بسيار شلوغ شد. در همان زمان امام خميني را دستگير کرده بودند و به ايشان گفته بودند: چرا کسي براي شما کاري نمي کند؟ امام فرموده بودند: سربازان من در گهواره هستند. همان طور هم شد و او را در راه خدا و امام، شهيد گرديد.»
کودکي فعال بود. دوره ابتدايي را در سال 1348 آغاز کرد. در جبهه درسش را ادامه داد. زماني که پدرش در مدرسه براي او خوراکي مي برد، بسيار ناراحت مي شد. ايشان با نوه هاي آقاي سبزواري و خامنه اي فوتبال بازي مي کردند. با افراد ثروتمند ارتباط نداشت. با افراد با ايمان و با تقوا رابطه داشت و بسيار صبور بود. قبل از انقلاب با تعطيل کردن مدرسه در زيرزمين مواد منفجره درست مي کرد و به دوستانش مي داد. اعلاميه پخش مي کرد. والدينش مي گويند: «ما از طريق پسرم با انقلاب آشنا شديم.»
همچنين مي گويد: «ما راديو و تلويزيون نداشتيم. به خانه ي اقوام که تلويزيون داشتند مي رفتيم و فيلم نگاه مي کرديم. شهيد به ما مي گفت: اين فيلم ها را نگاه نکنيد، درست نيست. ما را بسيار نصحيت مي کرد.»
در راهپيمايي ها شرکت مي کرد. در مدرسه مسئول توزيع شير و کيک بود. او با بچه هاي ديگر، شيرها را داخل جوي ها مي ريختند و بر روي ديوارها شعار مي نوشت.
در تظاهرات «يکشنبه خونين» در صف جلو تظاهرکنندگان بود که عکسش در روزنامه چاپ شده بود. در روز «يکشنبه خونين» با مواد منفجره به اتفاق مردم، فروشگاه ارتش را آتش زدند که در همان درگيري زخمي شده بود. بعد از پيروزي انقلاب در خيابان ها کشيک مي داد. جذب بسيج شد و به مسجد مي رفت و فعاليت مي کرد. محمد علي پليان به منظور حفظ و تداوم انقلاب وارد بسيج شد. سربازي را در سپاه خدمت کرد.
کتاب هاي مذهبي، شهيد مطهري، شهيد مفتح و زندگي نامه حضرت فاطمه (س) را مي خواند. مي گفت: «دنيا پوچ است، اصل، آخرت است. دنيا ارزشي ندارد، سعي کنيد براي آخرت توشه اي داشته باشيد.» به خواهرانش توصيه مي کرد: «حجاب را رعايت کنند.» مي گفت: «پيرو قرآن و نماز باشيد.» به مسائل مذهبي اهميت مي داد. به خواهرانش مي گفت: «بدون چادر از خانه بيرون نرويد و تا زنده هستيد بايد انقلاب را ادامه دهيد.»
نماز شب مي خواند، قرآن گوش مي داد. پدر به نقل از مادر شهيد مي گويد: «در دوران مجروحيتش نماز شب مي خواند. يک بار در پشت بام نماز شب مي خواند و همسايه ها فکر کردند او از پشت بام آن ها را نگاه مي کند، اما بعد متوجه شدند که او نماز مي خواند. وقتي به پسرم گفتم: او گفت: ديگر بالاي پشت بام نمي خوابم، چون نمي خواهم مزاحم ديگران شوم.»
آرزو داشت که راه کربلا باز شود. ثبت نام کرده بود که موفق نشد برود. مي گفت: «مي خواهم به مکه بروم تا خود خدا را ببينم.» در يکي از عمليات ها، رفتن به سوريه و يا ديدن امام را تشويقي گرفته بود، که ديدن امام را ترجيح داد.
پدر شهيد مي گويد: «به او گفتم: ازدواج کن، چون ما آرزو داريم. مي گفت: تا زماني که جنگ باشد، ازدواج نمي کنم.»
رفتن به جبهه را وظيفه شرعي و يک تکليف مي دانست. در جبهه فرمانده طرح و عمليات بود. علاقه ي زيادي به يادگرفتن سلاح هاي گوناگون داشت، به همين دليل براي آموزش سلاح ثبت نام کرد. بعد از گذراندن آموزش نظامي به کردستان اعزام شد. مدت شش ماه در کردستان با ضد انقلابيون و جريان هاي انحرافي مبارزه کرد. مدت هفت سال در جبهه هاي حق عليه باطل جانفشاني کرد.
والدين شهيد مي گويند: «او شناسنامه اش را دست کاري کرده بود تا بتواند به جبهه برود. ما او را از اين کار منع کرديم، ولي او در مسجدي ديگر، پرونده درست کرد و به جبهه رفت. در منطقه ي سقز و بانه خدمت مي کرد.»
در مدتي که در جبهه بود، چهار بار زخمي شد. اولين بار ترکش به سر او اصابت کرده بود. چون زخمش سطحي بود، بدون اطلاع به خانواده در جبهه مداوا شد. دومين بار در عمليات والفجر چهار، تير به بازوي دست چپ او اصابت کرده بود، که براي پيوند عصب دست، تحت عمل جراحي قرار گرفته بود. در عمليات والفجر هشت، ترکش خمپاره به دست راست او برخورد کرده بود که با عمل جراحي ترکش را از دست او خارج کردند. در عمليات مهران، ترکش خمپاره به پاي چپ او برخورد کرده بود که پس از مداوا دوباره روانه جبهه شد.
پدر شهيد مي گويد: «پايش زخمي شده بود و در گچ بود. ما در منزل نبوديم. وقتي که برگشتيم، ديديم او پتويي روي پايش انداخته است که ما نفهميم. بعداً متوجه مجروحيت پايش شديم.»
از جبهه که برمي گشت به ديدن اقوام و گاهي به منزل شهيد محمود کاوه مي رفت. در آن جا نماز مي خواندند، با هم صحبت مي کردند و براي جبهه برنامه هايي پياده مي کردند.
در جبهه بسيار فعال بود. گاهي به وسيله آر.پي.جي تانک هاي دشمن را منهدم مي نمود. گاهي با گذاشتن زخمي ها بر روي موتورسيکلت آن ها را به پشت جبهه منتقل مي کرد. در عمليات هايي شرکت کرد، که هيچ کس اميدي به بازگشتن نداشت. همه مي گفتند: «او شهيد مي شود.» بعد از اتمام عمليات بسيار گريه مي کرد. وقتي دوستانش علت گريه او را مي پرسيدند، مي گفت: «چرا من شهيد نمي شوم؟ مگر هنوز لياقت شهادت را پيدا نکردم؟»
پدر شهيد مي گويد: «آخرين بار مي خواست با هواپيما و با قطار برود، اما نشد، که مجبور شد با اتوبوس برود و ديگر برنگشت.»
محمدعلي پليان در تاريخ 21/8/1365 و در شب مبعث حضرت رسول (ص)، هنگامي که به وسيله ماشين براي شناسايي در منطقه آبادان به دشمن نزديک مي شود، تير دشمن به ناحيه سينه او اصابت مي کند، که به درجه رفيع شهادت نايل مي گردد. پيکر مطهر ايشان پس از حمل به زادگاهش در بهشت رضا (ع) مشهد، در جنب مزار شهيد محمود کاوه به خاک سپرده شد.
شهيد در وصيت نامه خود مي گويد: «واقعاً اين قدر شهادت شيرين و آرام بخش. بلي، شهادت مانند ستاره اي دنياي تاريک ما را روشن مي کند و از افقي به افق ديگر مي رود. آنان مشتاق زيارت خدا و شهادت در راه اويند، آنان در مقابله با دشمن به سختي مي جنگند ومجريان امر خدايند و به مقابله با سپاه خصم مي پردازند.
همچنين مي گويد: اين دنيا فاني است و چه خوب است که خدا را مانند يک دوست ناظر بر اعمال خود بدانيم. پدر و مادر عزيزم، مرا حلال کنيد. اگر شما را اذيت کردم، ببخشيد. مادر مهربانم، مثل فاطمه زهرا (س) باش. گريه مکن که دشمنان خوشحال مي شوند و من هم ناراحت مي شوم. برادرهاي بسيجي، با قدرت الله، قدرت سياسي امريکا را در هم شکستند، ولي نبرد ما با استعمار و استکبار جهاني، نبردي طولاني است. اگر ما به انحراف کشيده شويم ، انقلاب شکست مي خورد. بياييد خودمان را تزکيه کنيم و با مال و جان خود، جهاد کنيم که خدا وعده پيروزي داده است.»
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-1385
لینک کپی شد
نظر شما
