به قلم «سيد مرتضي آويني»-«توسعه و مباني تمدن غرب»(3)
ديكتاتوري اقتصاد - نظام سيارهاي اقتصاد - از ديكتاتوري پول تا اقتصاد صلواتي*ديكتاتوري اقتصاد
خطر آلودگي راديواكتيو آن همه عظيم است كه كلمات از بيان آن عاجزند. در مقايسه با عظمت خطر آلودگي راديواكتيو، همة آنچه را كه برشمرديم بايد به هيچ انگاشت و متأسفانه من تا به حال هيچ نويسنده و هيچ كتابي را نديدهام كه اهميت مسئله را آنچنان كه بايد مورد توجه قرار داده باشد. حتي در كتاب «كوچك زيباست» نيز، با آنكه در مقايسه با ديگر كتابها بينشي واقعگرايانه دارد، آنچنان كه بايد و شايد عظمت اين مسئله بروز و ظهور ندارد. شوماخر در بيان خطرات انرژي هستهاي ميگويد:
در ميان همة تغييراتي كه به دست بشر در خانوادةطبيعت ايجاد شده، شكافت هسته در مقياس وسيع بدون شك خطرناكترين و ژرفترين تغيير است. در نتيجه، يونيزه كردن پرتوهاي يونساز به صورت شديدترين عامل آلودگي محيط زيست و مخاطرهآميزترين عامل براي بقاي انسان بر كره زمين درآمده است.
… اثرات پرتوهاي آلفا، بتا و گاما بر بافتهاي زنده به طور كامل شناخته شده است: ذرات اشعه مانند گلولههايي هستند كه ارگانيسم را از هم ميشكافند، و آسيبي كه از اين جهت وارد ميسازند به كميت آنها و نوع سلولهايي كه مصدوم ميسازند بستگي دارد.
شوماخر بعد از بيان دگرگونيهاي ژنتيك ناشي از بمباران اشعة راديواكتيو و ذكر اين نكته كه تأثيرات راديواكتيو «نه تنها براي كساني كه به طور مستقيم از آن متأثر ميگردند خطري محسوب ميشود، بلكه فرزندان آنها را نيز به مخاطره خواهد افكند» ميافزايد:
بعد جديدي نيز بر اثر اين واقعيت مطرح ميشود كه در حالي كه آدمي اكنون ميتواند عناصر راديواكتيو ايجاد كند ـ و چنين نيز ميكند ـ همينكه آنها را ايجاد كرد، نميتواند عملي براي كاهش راديواكتيويتة آنها انجام دهد. نه بازتاب شيميايي و نه مداخلة فيزيكي، بلكه فقط گذشت زمان ميتواند شدت پرتو را بعد از آزاد شدن آن تخفيف دهد. كربن 14 نيمه عمري حدود 5900 سال دارد، بدان معني كه حدوداً شش هزار سال طول خواهد كشيد تا قدرت راديواكتيويتهاش به نصف آنچه بوده است تقليل يابد. نيمه عمر استرونتيوم 90 بيست و هشت سال است. ليكن درازاي اين نيمه عمر هر چه باشد، پارهاي پرتوها تقريباً به طور نامحدود دوام مييابند، و هيچ عملي نميتواند دربارة آنها انجام داد جز آنكه كوشش شود كه مادة راديواكتيو در مكان امني قرار گيرد.
اما ببينيم يك مكان امن مثلاً براي مقادير عظيم پسماندههاي راديواكتيو كه به وسيلة راكتورهاي هستهاي ايجاد ميشود كدام است؟ هيچ مكاني را نميتوان در روي زمين سراغ كرد كه امن باشد. زماني اين انديشهوجود داشت كه اين پسماندهها ميتوانند به طور امن در اعماق اقيانوسها قرار گيرند،بر اين فرض كه در چنين ژرفا هيچ موجود زنده نميتوانند حيات خود را حفظ كند. ليكن اين فرض را اكتشاف شورويها در ژرفاي درياها باطل گرداند. هر جا كه حيات باشد،مواد راديواكتيو به درون سيكل زيستي جذب ميشود. در ظرف چند ساعت از قرار دادن اين مواد در آب، توده عظيمي از آنها را ميتوان در ارگانيسمهاي زنده يافت. پلانكتون و جلبك و بسياري ديگر از حيوانات دريايي قدرت متمركز ساختن اين مواد را با فاكتور 1000 و در پارهاي موارد حتي با فاكتور يك ميليون دارا هستند. همچنانكه يك ارگانيسم، ارگانيسم ديگر را تغذيه ميكند، مواد راديواكتيو از نردبان حيات صعود ميكند و راه خود را دوباره به سوي انسان مييابد …
پسماندههاي «سطح بالا» همچنان در درون دريا قرار داده ميشوند، در حالي كه كميتهايي از پسماندههاي به اصطلاح «متوسط» و «سطح پايين» به درون رودخانهها يا مستقيماً در زيرزمين تخليه ميشوند.
گزارشي از كميسيون انرژي اتمي آمريكا مختصراً حاكي از اين است كه پس ماندههاي مايع آهسته آهسته راه خود را به درون آبهاي زيرزميني ميگشايند، و تمام يا قسمتي (كذا!) از راديواكتيويتهاي را كه دارا هستند، به طور شيميايي يا فيزيكي در خاك باقي ميگذارند.
وسعت و عمق مخاطره از حدود معمولي و متعارف فهم و تصور انسان بسيار بسيار فراتر است. شوماخر سخني را از فردي به نام ادوارد دي. ديويد (مشاور علمي نيكسون) نقل ميكند كه بسيار وحشتناك است. فرد مذكور ضمن صحبت دربارة مخزن فضولات راديواكتيو گفته است:
آدمي دربارة چيزي كه بايد قبل از بيضرر شدن حدود 25000 سال در زيرزمين محبوس باشد، احساسي هولانگيز دارد.
اما به راستي چرا با توجه به اين خطر عظيم كه خود سياستمداران غربي بر آن تأكيد دارند، باز هم انرژي هستهاي چون واقعيت مسلّمي تلقي ميشود كه بايد جانشين ساير اقسام انرژي شود؟ چرا؟ چگونه بشريت حاضر ميشود خطري اينچنين وسيع و بزرگ را براي رسيدن به رفاه بيشتر بپذيرد؟ شوماخر در وسعت اين خطر گفته است:
سرانجام وقتي موضوع آلودگي هوا، آب و خاك به پرتوهاي يونساز مطرح است چگونه ميتوان مسئله آلودگي هوا به دود را مورد توجه قرار داد؟ من نميخواهم مضرات آلودگي هوا و آب را در وضعيت كنوني ناچيز جلوه دهم، ليكن هنگامي كه با آنها روبرو ميشويم، نبايد «تفاوت در ابعاد» را از نظر دور داشت: آلودگي راديواكتيو مخاطرهاي است كه وسعت «بعد» آن براي بشر بيسابقه است. كسي ممكن است حتي سؤال كند: وقتي هوا مملو از ذرات راديواكتيو است، تأكيد ورزيدن بر هواي پاك چه معنايي دارد؟ و يا اينكه وقتي آب و خاك مسموم گردد محافظت از هوا چه فايدهاي خواهد داشت؟
حتي يك اقتصاددان ممكن است اين سؤال بجا را مطرح كند: هنگامي كه زمين، يعني تنها جايگاهي كه براي زيست در اختيار داريم، به موادي آلوده گردد كه موجد نقص بدني در كودكان يا نوادگان ما گردد. پيشرفت اقتصادي، يا به اصطلاح سطح بالاي زندگي، چه معنايي خواهد داشت؟
پس ماندههاي پردوام راديواكتيو روزبهروز روي هم انباشته ميگردند و هيچ راهي براي از بين بردن آنها وجود ندارد. خطر بسيار عظيمتر از آن است كه بتواند با كلمات بيان شود. كسي نميتواند گمان كند كه به خاطر دور بودن از محل مخازن پسماندههاي راديواكتيو از خطر درامان است،چرا كه زمين محدود و كروي است. ابرهاي يونيزة ناشي از آزمايش هستهاي در آريزونا ميتواند در چين ببارد و دهها هزار نفر را نابود كند. چرخههاي حافظ حيات در كرة زمين با يكديگر پيوندي آن همه فعال دارند كه كسي نميتواند خود را در برابر مخاطرة بزرگ پسماندههاي راديواكتيو مصون بداند.
در چهارمين كنفرانس ملي سرطان در آمريكا د سپتامبر 1960، لستر برسلو عضو ادارة بهداشت عمومي ايالت كاليفرنيا گزارش داد كه دهها هزار ماهي قزلآلا در جايگاههاي تخمگذاري غربي ناگهان به سرطان كبد دچار شدهاند و ادامه داد: تغييرات تكنولوژيك كه بر محيط انسان اثر ميگذارند، با چنان سرعتي زياد و مهاري اندك صورت ميپذيرند كه جاي بسي شگفتي است كه تاكنون انسان از آن نوع سرطان همهگير كه امسال ميان ماهيان قزلآلا شيوع يافت، جان سالم به در برده است.
شوماخر نظر نهايي خود را دربارة انرژي هستهاي اينچنين اعلام ميكند:
هيچ درجه از رفاه نميتواند انباشت مقادير عظيم مواد بسيار مخرب و مهلكي را توجيه كند كه هيچكس نميداند چگونه ميتوان از خطر آن «ايمن» بود و به صورت خطري بيقياس براي نسلهاي بعد و حتي اعصار زمينشناسي باقي خواهد ماند. انجام دادن چنين عملي تجاوز به ذات زندگي است، تجاوزي فوقالعاده بزرگتر از هر جنايتي كه تاكنون به دست بشر صورت گرفته است. اين پندار كه يك تمدن ميتواند پايههاي خود را بر چنين تجاوزي استوار سازد يك شرارت اخلاقي، معنوي و مابعدالطبيعي است. اين بدان معني است كه امور اقتصادي آدمي را به گونهاي سامان دهيم كه گويي خود مردم حقيقتاً حائز هيچ اهميتي نيستند.
اما هنوز سؤال ما بر جاي باقي است. چرا بشر با آگاهي از مخاطرهاي اينچنين عظيم باز هم نميتواند از انرژي اتمي دل بكند؟ جواب اين سؤال را بايد به قول شوماخر در ديكتاتوري اقتصاد جستوجو كرد:
… در حقيقت هيچ مثال روشنتري در مورد ديكتاتوري مسلط اقتصاد ]در مقايسه با مورد استفاده از انرژي اتم[ نميتوان يافت. ساختن نيروگاههاي متعارف، خواه بر اساس استفاده از ذغالسنگ و خواه استفاده از نفت، و يا نيروگاههاي هستهاي با توجه به مباني اقتصادي تصميمگيري ميشود؛ و شايد كمترين توجه به «پيامدهاي اجتماعي» مبذول گردد كه احتمالاً از انقطاع بيش از حد سريع صنعت زغالسنگ ناشي ميگردد. ليكن اين موضوع كه شكافت هستهاي ميتواند عامل يك مخاطرة باور نكردني، مقايسه ناشدني، و بيهمتا براي حيات بشر به شمار آيد در هيچ يك از محاسبات وارد نميشود و هرگز محلي از اعراب ندارد.
روند كنوني توسعةاقتصادي در جهان،سيري جدا از انسان يافته است و بشريت را جبراً در مسيري ناخواسته به سوي نابودي حيات طبيعي پيش ميراند. بهتر بود به جاي كلمة «جبراً» از لفظ «ايجاباً» استفاده ميكرديم، اما به لحاظ تأكيد بيشتر بر ماهيت دترمينيستي اين روند كلمه «جبراً» را به كار برديم. تفاوت معناي جبر و ايجاب در آنجاست كه با وجود جبر ارادة آزاد انسان مطلقاً نابود ميشود و امكان حركت مختارانه از آدمي سلب ميشود.
هر چند دترمينيسم را اكثراً جبر ترجمه كردهاند، اما مسلّماً لفظ موجبيت بهتر است. صرفنظر از بحث در الفاظ، روند كنوني توسعة اقتصادي كه در ذات خويش با رشد غولآساي تكنولوژي متحد است بشريت را ايجاباً در مسيري ميراند كه با اختيار و ارادة آزاد انساني منافات دارد. هر چند اين سير جبري نيست، نبايد از نظر دور داشت كه هيچ كس جز معدودي از خاصةاولياي خدا نميتوانند گردن خويش را از طوق عبوديت آن آزاد كنند. همين موجبيت است كه شوماخر آن را ديكتاتوري اقتصاد همين انرژي اتمي است: روند كنوني توسعةاقتصادي ايجاب ميكند كه ما از انرژي اتمي استفاده كنيم و هر مخاطرهاي هر چقدر هم كه عظيم باشد در برابر اين نياز هيچ نيست! اين توجيه هر چند بسيار احمقانه است، اما منطقي است كه ابرقدرتها، سياستمداران، كارتلها وتراستها، راكفلرها، دستاندركاران اقتصاد جهاني و كارشناساني چون «هرمنكان» از آن استفاده ميكنند و متأسفانه چيزي كه اصلاً در اين محاسبات دخالت ندارد آيندة بشريت و ضايعات فرهنگي و اجتماعي است.
زمينة ديگري كه ميتوان ديكتاتوري اقتصاد را به روشني در آن پيدا كرد مسئلة مصرف است. شوماخر جامعةمصرفي كنوني را به معتادي تشبيه ميكند كه هر چقدر هم وضعيت خود را نكبتبار احساس كند رهايي از چنگال اعتياد را بينهايت دشوار ميبيند. اين يك واقعيت غير قابل انكار است و شواهد و مصاديق بسياري بر آن دلالت دارد.
روژه گارودي در كتاب «هشدار به زندگان» نوشته است:
… اقتصاد آزاد «بشيوة غربي» براي رفع احتياج بازار نيست بلكه براي ايجاد بازار احتياج است!
در سال 1960 مدير بزرگترين سازمان جهاني تبليغات آگهيهاي بازرگاني: «والتر تامسون» اعلام كرد كه آمريكاييان براي آنكه بتوانند با آهنگ شتابان توليد،همگامي كنند، بايد سالي شانزده ميليارد دلار بر مصرف خود بيفزايند. (و حال آنكه هر فرد آمريكايي در حدود شانزده برابر يك فرد عادي غربي بطور كلي مصرف ميكند).
مصرف بيشتر براي توليد بيشتر، ضرورت حتمي اقتصاد امروز است، چرا كه اگر كالاهاي توليد شده مصرف نشود امكان توسعة توليد، يعني امكان توسعة اقتصادي، وجود نخواهد داشت. بنابراين، براي توليد بيشتر كه ضرورت توسعة اقتصادي است بايد مردم را به مصرف هر چه بيشتر ترغيب كرد و بدين علت است كه تبليغات ـ يا بهتر بگويم پروپاگاند ـ يكي از اركان اساسي توسعه به شيوة غربي است. در كتاب «علم اقتصاد» نوشتة «ارنست ماندل» آمده است:
چرخهاي توليد با چنان سرعتي ميچرخد كه كوچكترين درنگ مصرف كننده در خريد، تمامي بناي اقتصاد را به لرزه تواند افكند. متخصصان تكنيكهاي جديد، از بازاريابي گرفته تا روابط عمومي، كارشناسان تبليغات … برآنند كه اين «درنگ» را از ميان بردارند يا آن را پيشبيني كنند … اين آلت فعل شدن مصرف كننده كه دفاع از سرمايهداري را به عنوان نظامي كه آزادي مصرف كننده را تضمين ميكند به باد تمسخر ميگيرد، به حادترين شكل بيگانگي انسان منتهي ميگردد: به كاربستن وسايل تودهگير اقناع افراد كه نيروهاي ناخودآگاه و غريزي انسان را بيدار مي سازد، تا به خريدن و «انتخاب كردن» وادارش كند و مستقل از اراده و آگاهي خود عمل كند.
در همان كتاب ميخوانيم:
مجلة «فورچن» مينويسد: «شهروند آمريكائي از دميدن روز تا لحظهاي كه به بستر ميرود، در يك حالت محاصره بسر ميبرد. عملاً همة آنچه او ميبيند، ميشنود، لمس ميكند، ميچشد يا احساس ميكند مجسم كنندة كوششي است كه بدو چيزي فروخته شود … تبليغات، براي آنكه به درون غشاء استحفاظي او رخنه كند، بايستي مدام بر او ضربههاي ناگهاني بزند، آزارش دهد، اعصابش را مسخر سازد، گمراهش كند يا آنكه به وسيلة روش ‘شكنجه با قطرههاي آب’ چيني، يعني از راه تكرار بيانقطاع، مقاومتش را در هم شكند.»
روژه گارودي نيز همين مسئله را با بياني ديگر مورد توجه قرار داده است:
تبليغات تجاري (به شيوة غربي) بيش از آنكه ماية تباهي طبيعت باشد موجب هلاكت انسان است: بيشا ز يكصد هزار نفر كارمند آژانسهاي تبليغاتي، شب و روز در پي ايجاد «واكنشهاي شرطي» در مردماند تا آنان را در برابر «آفيش» ها ـ سرلوحه ها ـ و فيلمهاي تلويزيوني، تأثير پذير (و شايد بهتر باشد بگويم آسيبپذير) سازند.
شيوة بنيادين كار اين مؤسسات غربي تبليغات تجاري بر فرمول معروفي كه «هيتلر» در كتاب خود «نبرد من» در مورد «پروپاگاند» مطرح كرده است، استوار است: «وقتي ميخواهيد جامعهاي را به سوي چيزي بكشيد، حيوانيترين و پستترين غرائز او را آماج و نشانة ‘پروپاگاند’ يا تبليغات خود قرار دهيد. غدة آب دهان او را براي آگهي يك ‘كنسرو’ و غريزة جنسي او را براي آگهي يك جوراب يا يك اتومبيل آخرين سيستم، تحريك كنيد.»
و به راستي سردمداران قافلة مدنيت در مغرب زمين چه خوب به اين توصيه عمل كردهاند! رعايت عفت عمومي به ما اجازه نميدهد كه عمق فجايع تبليغاتي را بيشتر از اين بشكافيم. تبليغات تجاري درسراسر دنيا بر وجود حيواني بشر و كثيف ترين اميال و آمال او بنا شده است و هيچ چارهاي جز اين نيست: براي حفظ سيستم كنوني اقتصاد آزاد و دستآوردهاي آن كه فرآوردههاي تمدن كنوني مغرب زمين باشد، بايد از يك سو دوام و ماندگاري توليدات كارخانهها را تقليل داد و از سوي ديگر مردم را به مصرف هر چه بيشتر و اسراف و تبذير وادار كرد. تصور اينكه مردم دنيا حتي براي لحظهاي به نيازهاي حقيقي خوديش و الگويي متناسب با حوائج واقعي انسان بازگردند، براي يك اقتصاددان وحشتناكترين چيزي است كه ممكن است افتاق بيفتند. اگر حتي براي يك لحظه چنين اتفاقي در دنيا بيفتد و مردم فقط براي يك لحظه، درست به اندازة نياز واقعي خويش مصرف كنند، ادامةروند كنوني توسعة صنعتي دچار مخاطرات و بحرانهايي آن همه عظيم خواهد شد كه تصور آن بسيار دشوار است. از يك سو اقتصاد بر همة وجوه ديگر زندگي بشر غلبه يافته است و انسان را در محدوة مادي خويش محصور ساخته، و از جانب ديگر، اقتصاد نيز ـ با مفهومي كه امروزه پيدا كرده است ـ بنيان توسعة خويش را بر پستترين اميال و آمال حيواني بشر استوار داشته است. موجبيت اقتصاد ـ يا به قول شوماخر ديكتاتوري اقتصاد ـ به ناچار تمدن امروزي بشر را به جانبي متخالف با غايات حقيقي آفرينش انسان و حوائج واقعي او ميكشاند. توليد هر چه بيشتر ضرورتاً مصرفي هر چه بيشتر را ايجاب ميكند و بر همة آنان كه احاطهاي هر چند محدود در زمينة اقتصاد دارند روشن است كه جلوگيري سيستم اقتصادي امروز از شتاب فزايندهاي كه در زمينة توليد دارد، به چه معناست. جلوگيري از شتاب فزايندهاي كه امروز در زمينه توليد كارخانهاي وجود دارد، حتي براي لحظهاي چند، بدون شك به فروپاشي ابرقدرتهاي اقتصادي و تحولاتي بسيار عظيم و غيرقابل پيشبيني در سيستم واحد اقتصاد كنوني كرة زمين منجر خواهد شد.
هيچ كس كوچكترين ترديدي ندارد كه حاكميت ابرقدرتها و ادامة سلطة آنها بر جهان از طريق كارتلها و تراستها و دستهاي پنهاني سرمايهداران بين المللي اعمال ميشود و آنان نيز حاكميت خويش را بر عادات و نقاط ضعف بشريت بنا كردهاند و سعي ميكنند با ايجاد حوائج كاذب و غير حقيقي براي آدمها، موقعيت استكباري خويش را از خظر محفوظ دارند. براي مبارزه با اين سلطهگري چه ميتوان كرد؟ آيا ميتوان از همان طريقي كه اين ابرقدرتها حكومت جهنمي خويش را بر كرةزمين مستدام ميدارند، با آنها مبارزه كرد؟ يا بايد راههايي خارج از سيستمهاي شناخته شدة كنوني جستو جو كرد؟
پيروزي انقلاب اسلامي ايران تنها تجربهاي است كه حقيقت را آنچنان كه هست به مردم جهان نشان داد. انقلاب اسلامي ايران نشان داد كه براي مبارزه با قدرت جهنمي استكبار هرگز نميتوان از همان طرقي اقدام كرد كه او خود بنيان آن را نهاده است. شعار «مشت و درفش» و «خون و شمشير» به خوبي ميتواند از عهدةبيان حقيقت برآيد و و همين طور، قيام عاشورا اسوهاي است كه تنها راه پيروزي بر باطل را بر ما نمايان ميسازد. اگر جبهههاي جنگ ما امروز بر همان سلاحهايي متكي بود كه خود ابرقدرتها ميسازند و اگر ادامة جنگ ما موكول به تهيه سلاحهاي مدرن ميشد، مطمئناً امروز هيچ اثري از انقلاب اسلامي در جهان باقي نمانده بود و حتي يادگار آن نيز از كتابهاي تاريخ پاك شده بود. سرّ پيروزي ما در جبهههاي جنگ با ابرقدرتها همين است كه ما هرگز متكي به سلاح نيستيم. اتكاي ما به ايمان خود و امدادهاي غيبيي است كه ايمان ما مجاري نزول آنهاست و اگر اينچنين نبود و پيروزي ما موكول به همپايي با قافلة نظام اقتصادي و صنعتي غرب مي شد،همانطور كه عرض شد، امروز حتي يادگارهاي انقلاب اسلامي را نيز كه از كتابهاي رسمي تاريخ شسته بودند، چه برسد به اينكه نظام جمهوري اسلامي بتواند همانند امروز مجراي تحقق ارادة حق تعالي و اقامة قسط و عدل در كرة زمين قرار بگيرد.
رمز پيروزي ما در اين است كه خود را از ديكتاتوري اقتصاد رها كردهايم، و يا بهتر بگويم، در راهي قرار داريم كه به نفي ديكتاتوري اقتصاد ميانجامد. دشمن نيز بر اين واقعيت به خوبي آگاهي دارد و ميداند كه شكست ما آنجاست كه اقتصاد بتواند بر ساير وجوه زندگي ما غلبه پيدا كند و اگر اينچنين نبود و دشمن بر اين حقيقت وقوف نداشت، بدون شك همة تلاش خود را در اين جهت تمركز نميبخشيد. جنگ نفت و حملات سازمان يافتة دشمن به مراكز صنعتي ما نشان دهندة همين واقعيت است كه استكبار جهاني ميخواهد با تحميل فشارهاي تحميل ناپذير اقتصادي، ما را وادار كند كه از اعتقاداتمان صرفنظر كنيم. آنها ميخواهند با اقتصاد بر اعتقاد ما غلبه كنند، و انصافاً در دنياي امروز، اگر هم راهي براي غلبه بر ايمان و اعتقاد وجود داشته باشد، همين است و لاغير.
ابرقدرتها در هيچ يك از مقاطع تاريخ حاكميت خويش به موردي چون انقلاب اسلامي ايران برنخوردهاند. آنها همواره توانستهاند كه نهضتهاي اعتقادي را با فشارهاي اقتصادي سركوب كنند يا حداقل به انحراف بكشانند. تاريخ قرنهاي اخير در كرةزمين مملو از شواهد و مصاديقي است كه ميتوانند اين ادعا را تأييد كنند. در بعضي از اين موارد همچون شيلي، شكست كامل بوده است و در بعضي ديگر مثل كوبا، رهبران انقلاب ناچار شدهاند كه از ترس شغال به گرگ پناه ببرند و از چاله به چاه بيفتند.
ماهيت اقتصاد مبتني بر تكنولوژي هم، همچون علتي مزيد به اين فجايع كمك رسانده است. در تكنولوژي مدرن، كوچكترين درنگ معناي نابودي دارد و اين واقعيت، ضرورتها و موجبيتهاي ناخواستهاي را بر تمام جوامع در سراسر كرةزمين تحميل كرده است. اقتصاد امروز در سراسر كرةزمين مبتني بر تكنولوژي است و از آنجا كه اقتصاد نيز بر ساير وجوه حيات بشري غلبه يافته است، پر روشن است كه كوچكترين وقفه در چرخهاي بيرحم تكنولوژي چه معنايي دارد. امروزه در همه جاي كرةارض، بلااستثناء، حكومتها همة ساختارها و سازمان بنديهاي اجتماعي را به گونهاي تنظيم كردهاند كه از اين وقفه اجتناب كنند. بشريت براي پرهيز از اين وقفه ناچار شده است كه همه چيز خود را بفروشد و فدا كند؛ فرهنگ، اخلاق، عشق، عاطفه … هم چيز فداي استمرار حركت چرخهاي تكنولوژي شده است، و البته همانطور كه عرض شد، تكنولوژي في نفسه داراي اينچنين قدرتي نيست؛ مادّه گرايي بشر است كه قدرتي اين همه به تكنولوژي بخشيده است.
در اينجا مناسبت دارد كه بار ديگر اشارهاي كوتاه به مفهوم «توسعه» داشته باشيم. لازمة دستيابي به توسعه يافتگي اين است كه ما همة ساختارها و سازمانبنديهاي اجتماع را در جهت رشد اقتصادي تنظيم كنيم و بدين ترتيب فرهنگ نيز تابعي از اقتصاد خواهد شد. آيا اسلام ما را در اين راه مجاز ميدارد يا خير؟
ضربالمثل مشهوري ميگويد «شكم گرسنه دين و ايمان نمي شناسد» و اين معنا تقريباً شبيه به محتواي اين حديث است كه ميفرمايد: كادَ الفَقْرُ اَنْ يَكونَ كفراً. سؤال اينجاست كه آيا انسان اجازه دارد خود را به محتواي اين ضربالمثل تسليم كند يا خير. آيا حضرت رسول اكرم (ص) و ياران و اصحاب معدود ايشان در محاصرة اقتصادي شِعب ابيطالب خود را به اين معنا تسليم كردند؟ مشهور است كه در طول اين سه سال بسيار بود روزهايي كه آنها هر يك به دانهاي خرما يا كمتر از آن اكتفا كردند و استقامت ورزيدند و در برابر مشركان تسليم نشدند.
موجبيت يا ديكتاتوري اقتصاد با اختيار و ارادة آزاد انساني منافات دارد تنها در يك صورت ما مجاز هستيم كه همة نظامات اجتماعي را بر محور رشد اقتصادي تنظيم كنيم و آن اينكه رشد و توسعة اقتصادي با تكامل وتعالي روحاني ما انطباق پيدا كند. در جهان امروز، بالعكس، توسعة اقتصادي همواره در مسيري است كه با تعالي روحي بشر منافات دارد و رشد اقتصادي به ابتذال اخلاقي بشر مي انجامد. يك بار ديگر به گفتة هيتلر در كتاب «نبرد من» رجوع كنيم كه گفت: «وقتي ميخواهيد جامعهاي را به سوي چيزي بكشيد،حيوانيترين و پستترين غرايز او را آماج و نشانة پروپاگاند يا تبليغات خود قرار دهيد. غدة آب دهان او را براي آگهي يك كنسرو و غريزة جنسي او را براي آگاهي يك جوراب يا يك اتومبيل آخرين سيستم،تحريك كنيد.»
اگر كسي دچار اين توهم باشد كه ميتوان پروپاگاند تجارتي به راه انداخت در عين حال از آنچه هيتلر گفته است پرهيز كرد، بسيار به خطا رفته است. اگر كسي دچار اين توهم است، نگاهي به پروپاگاندهاي تجارتي در سيماي جمهوري اسلامي ايران بيندازد. گمان نميكنم ترديدي وجود داشته باشد كه امروز تلويزيون ايران عفيفترين و نجيبترين تلويزيوني است كه در سراسر جهان وجود دارد هر چند كاملاً بر معيارهاي اسلامي مبتني نيست و از فضاي غربزدة حاكم بر مجامع هنري و تبليغاتي ما جان سالم به در نبرده است. اگر بتوان از لفظ «سالم» استفاده كرد، مسلّماً سالمترين فيلمهاي تبليغاتي كه در جهان پخش ميشود همين فيلمهايي است كه در تلويزيون خودمان ميبينيم، اما با اين همه، براي جذب سرمايههاي مردم در بانكهاي صادرات و تجارت ناچار از جاذبةمادي پيكان و سكههاي بهار آزادي سود ميجويند، يعني به ناچار بر طبق توصية مشهور هيتلر «پستترين غرايز بشر» را آماج پروپاگاند خود قرار ادهاند.
متأسفانه بعضاً تصور كردهاند كه اين قانون، عمومي است و مثلاً ميتوان براي جذب مردم به سوي جبههها و جانفشاني يا شركت مردم در انتخابات باز هم از تحريك همين غرايز استفاده كرد. لحن و محتواي تبليغات تلويزيوني ما اكثراً به گونهاي است كه تو گويي امت مسلمان را نيز بايد با استفاده از حيلههاي روانشناسانه فريفت و آنان را به صحنههاي جانفشاني و ايثار كشاند، غافل كه اگر تبليغات غربي بر غفلت و فريب مردم استوار است، بالعكس، تبليغات ما بايد بر آگاهي آنها تكيه داشته باشد. حضور يكپارچة امت ما در صحنه هاي جهاد فيسبيلالله نشان دهندة اين معناست كه آنان با خودآگاهي كامل سر از تبعيت اميال و غرايز پست و حيواني خويش باز كشيدهاند و ديگر نميتوان آنان را به شيوة غربيها با حيلههاي روانشناسي اجتماعي به حضور در صحنههاي سياست وادار كرد.
علت شكست حيلهها و تمهديات استكبار جهاني در برابر ما نيز همين است. هر يك از اين ترفندهايي كه آمريكا از آغاز پيروزي انقلاب اسلامي در برابر ما به كار برده است و هنوز هم به كار ميبرد كافي است كه انقلاب يا رژيمي را سرنگون كند، اما در برابر جمهوري اسلامي ايران از همة اين مكرها جز تثبيت بيشتر ما و صدور انقلاب اسلامي به همة جهان كار ديگري برنيامده است.
چرا اينچنين است؟ آنچه كه به ما اينچنين قدرتي بخشيده اين است كه ما برخلاف همة دنيا تابع اعتقادمان هستيم نه اقتصادمان، هر چند كه مدنيت ما، حتي حقوقي ما، ميراثي است كه از رژيم طاغوت براي ما مانده است، و البته ناگفته نماند كه با توجه به وضعيت كلي بشر در سطح كرة زمين، و تجربيات تاريخي قرنها زندگي بشر، تثبيت و تحكيم و استقامت روزافزون و صدور ارزشهاي انقلاب ما به جهان معجزهاي است كه اگر به واقعيت نپيوسته بود هرگز باور نميشد و هنوز هم با اينكه هشت سال از پيروزي انقلاب اسلامي ميگذرد اكثر مردم جهان از تسليم شدن به اين واقعيت سرباز مي زنند.
رمز پيروزي ما استقامت است. استقامت محتواي اصلي اين فرمايش قرآني است كه فَاسْتَقِمْ كما اُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَك. كسي ترديد ندارد كه محتواي آن ضربالمثل مذكور ـ آدم گرسنه دين و ايمان نميشناسد ـ اكثراً درست است، اما اين دستور قرآني كه ما را به استقامت در شِعبِ ابيطالب فرا ميخواند، آمده است تا ما را از زمرة آن اكثريت خارج كند. وقتي ما از زمرة آن اكثريت خارج شديم، ديگر اقتصاد نيست كه براي ما تعيين تكليف ميكند بلكه اعتقاد است. مسلّماً محتواي اين حديث ـ كاد الفقر ان يكون كفراً ـ اهميت اقتصادي را به ما گوشزد ميكند و حقير نيز در پي نفي اهميت اقتصاد نيستم بلكه ميخواهم با توجه به اهميت اقتصاد، جايگاه واقعي آن را پيدا كنم.
مسلّماً اسلام به ما اجازه نميدهد كه به گونهاي عمل كنيم كه موجبيت يا ديكتاتوري اقتصاد ما را به راهي مخالف با آرمانهاي اعتقادي و فرهنگيمان بكشاند. در جهان امروز هر چه هست همين است؛ اشاعة مصرف يكي از ضرورتهاي رشد و توسعة اقتصادي در جهان امروز است. روژه گارودي در كتابي «هشدار بر زندگان» ميگويد:
اين اوجگيري مصرف مصنوعي به سه طريق در غرب امكان پذير شده است:
توليد اشيائي كه خيلي زود فرسوده شده و از ميان ميرود يا شخص نميتواند خودش آن را تعمير يا ترميم كند.
كارخانهاي كه لامپهاي «فلورسنت» را ابتكار كرد، آنها را با ظرفيت و قدرتي براي ده هزار ساعت كار، ساخته بود ولي پس از آنكه اين ظرفيت و قدرت را از ده هزار ساعت به هزار ساعت كاهش دادند، لامپهاي «فلورسنت» را به بازار فرستادند. همچنين جورابهاي «نايلون» در آغاز ساخت خود بنحوي بود كه هيچگاه سوراخ نشود يا از هم درنرود ولي پس از آنكه آنها را در حمام بخاري گذاشتند كه مقاومت آنها را كم كرد، به بازار فروش سپردند …
2- منتظر نشدن براي فرسايش فيزيكي شيئي يا كالاي خريداري شده، و خريدن وجانشين كردن انواع جديد آن كه هر چند يكبار بشكل تازهاي به بازار ميآيد نه براي آنكه مزيتي بر انواع گذشتة خود دارد بلكه فقط در شكل ظاهر خود داراي تفاوتهايي است كه انواع گذشتة خود را به اصطلاح: «دمده» و از شكل افتاده جلوهگر ميسازد …
بيشتر تغيير شكل دادنها به كالاهاي توليدي غرب، نه به منظور بهتر كردن و محكمتر ساختن است و نه حتي براي زيباتر شدن و بهتر كار كردن، بلكه منحصراً براي «دمده» كردن آنهاست تا رديف تازة آنها كه به بازار ميآيد، خريدار داشته باشد. اين استفاده «پسيكولوژيك» يا روانشناسانه، از نظر اجتماعي، مجوزي پيدا ميكند زيرا سبب مبادلة پول و توزيع مجدد ثروت ميشود …
3- آگهي بازرگاني يا تبليغات تجاري …
بار ديگر تذكر اين نكته ضروري است كه ما گفتههاي غربيها را به عنوان حجت مورد استفاده قرار نميدهيم و مسلّماً اگر همة خوانندگان اين سطور ميتوانستند از كليات اين مباحث استفاده كنند و خود در جست و جوي شواهد و مصاديق آن برآيند ديگر نيازي به ذكر گفتههاي غربيها باقي نميماند. اما از آنجا كه معالاسف اكثر مردم با مباحث و مفاهيم كلي بيگانه هستند، لاجرم بايد بحث را به مقابله با مكاتب و مظاهر بيگانه كشاند و با ذكر شواهد و مصاديق گوناگون ، كليات بحث را بر موارد تحقق آن انطباق بخشيد . اگر نه ميدانيم كه لازمه آگاهي و شناخت حقيقي، غلبه بر مقتضيات و شرايطي است كه نياز هاي كاذبي متناسب با محصولات تمدن جديد غرب براي انسان ايجاد مي كنند و در ميان غربي ها و غرب زده ها نبايد در جست و جوي اينچنين كسي بود.
روژه گارودي ـ كه ما در اين كتاب مكرراً به گفتههاي او در كاب «هشدار به زندگان» مراجعه ميكنيم ـ هر چند از متفكرين معاصر غربي است كه اسلام آورده است و حتي تأليفات بسياري در تأييد انقلاب اسلامي ايران دارد، اما نبايد انتظار داشت كه به طور كامل، با احاطة كامل بر زمان و مكان و آزاد از همة تعلقات تمدن جديد سخن بگويد چنان كه از متفكرين و علماي هموطن خودمان هم جز از معدودي انگشتشمار هرگز نبايد اينچنين انتظاري داشت. ولايت يافتن بر شرايط و مقتضيات و رها شدن از نيازهاي كاذب تمدن حاضر،خرمن كوفتني معدن عظمت ذات ذوالجلال اتصال دارد كه اگر همة دنيا هم در جبههاي مخالف او اجتماع كنند ترديدي در حقيقت راه خويش پيدا نكند و ابراهيموار، با رضا و تسليم و توكل، آتش را به گلستان مبدل سازد.
كتاب «هشدار به زندگان» هر چند سرتاپا هشداري است به غربيها، اما براي كسي كه حتي بويي از گلستان معارف اسلام به مشام جانش رسيده باشد پرروشن است كه روژه گارودي هنوز هم از پسِ ميلههاي زندانِ معيارهاي تفكر غرب است كه سخن ميگويد، و همين طور شوماخر، نويسندة كتاب «كوچك زيباست» كه بسيار مورد استناد ما در اين كتاب واقع ميشود نيز، هر چند بعضاً نظريات پيشرفته اي تقريباً متناسب با اعتقادات اسلامي ما ارائه ميدهد، اما مسلم است كه هنوز نتوانستهاند خود را از تحجر و انجماد تفكر معاصر غرب و محدودة تنگنظرانه علوم انساني آن ازاد كند. و بدون شك اگر ما قصد بررسي مباني تمدن غربي و مقابله با معيارهاي آنان در باب توسعة اقتصادي نداشتيم هرگز به سخنان غربيها مراجعه نميكرديم، چرا كه به راستي «در غرب خبري نيست.»
اصالت اقتصاد ـ يعني آن فاجعهاي كه ما آن را ديكتاتوري اقتصاد نام نهاديم ـ امروز با شتاب فراوان جهان را به سوي يك جنگ ناخواستة جهاني پيش ميبرد. وابستگي اقتصادي جهان امروز را به سوي يك جنگ ناخواستة جهاني پيش ميبرد. وابستگي اقتصادي جهان امروز به توليدات روزافزون صنايع تسليحات و تسليحات اتمي تا بدانجاست كه بايد صراحتاً جنگ را عامل اصلي رونق اقتصادي نام نهاد، و درست به همين علت ترس از بحرانهاي تحمل ناپذير اقتصادي است كه توليد تسليحات و بويژه تسليحات اتمي در جهان ادامه پيدا ميكند و آتش جنگ در كرة زمين خاموش نميشود.
قصد حقير اين نيست كه وجود جنگ در كرةزمين را صرفاً به علتهاي اقتصادي باز گردانم. ارادة انساني كه با ولنگاري خارج از مقيدات احكام و موازين شريعت زندگي ميكند همواره متمايل به سوي قدرت است. نفس كافر، حيوان وحشي لجام گسيخته و قدرت طلب و سلطه جويي است كه براي تحميل ارادة خويش بر ديگران لاجرم به سوي جنگ كشيده ميشود و ريشة جنگهايي كه در دنيا رخ داده است و ميدهد، غالباً در همين نكتة ظريفي است كه عرض شد. حكمت حكم جهاد فيسبيل الله را نيز ميتوان در همين نكته پيدا كرد، چرا كه اگر مسلمانان در برابر پرخاشگري و قدرت طلبي و سلطهجويي كفر به مبارزه برنخيزند، شيطان همة كرة زمين را به تسخير درخواهد آورد: وَ لَوْ لا دَفْعُ اللهِ النّاسِ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْاَرْضُ.
آلدوس هاكسي در كتاب «وضع بشر» ميگويد:
يكي از مخاطرهآميزترين وجوه وضع كنوني نقش حياتي توليد جنگافزار در اقتصاد غرب است،بويژه اقتصاد آمريكا كه كاملاً متكي بر، چهل ميليارد دولاري است كه همه ساله دولت،خرج تسليحات ميكند [ … اين رقم مربوط به سي و چند سال پيش است. در سال 1978 رقم سرمايهگذاري دولت آمريكا در صنايع تسليحاتي 2/98 ميليارد دلار بوده است. ] چه فاجعهاي بالاتر از اينكه پايه رفاه جهان غرب بر آمادگي براي مرگ قرار گرفته است؟ اين پديده تازه نيست ركود اقتصادي دهه 1930 زماني پايان پذيرفت كه بسيج و توليد جنگافزار دوباره بطور سيستماتيك آغاز گرديد. درا واخر دهه 1930 يك برنامه وسيع خانهسازي در انگليس به موقع اجرا درآمد اما اين اقدام داروي مؤثري براي رفع بيكاري نشد، همانگونه كه برنامههاي اقتصادي حزب دموكرات [آمريكا] در دوران فرانكلين روزولت اثر چنداني در بهبود وضع مالي آمريكا نداشت. اقتصاد زماني رونق گرفت و بيكاري از ميان رفت كه به منظور مقابله با تهديدات هيتلر، توليد جنگافزار به مقياس وسيع از سر گرفته شد. يعني پديده اي بنام خطر هيتلر سبب ايجاد رفاه و رونق گرديد. امروز نيز همان وضع ديده ميشود: ترس از رقابت روسيه كه سبب صرف مبالغ گزافي براي ساخت اسلحه شده پاي بست و اساس رونقي گرديده است كه ما از آن بهرهمنديم يك سود و علاقه پنهان به نگهداري اين سيستم وجود دارد كه روگرداندن از آن و انديشيدن چارة ديگري براي رونق اقتصادي مستلزم تعقل و تهور زيادي است.
ازميان غربيها، كمتر كسي است كه بدين صراحت به اعتراف بپردازد. هاكسل همان كسي است كه كتاب «دنياي متهور نو» را نوشته و در فصل «بهشت زميني» از همين مجموعه بدان اشاره رفته است. ديناي جديد رفاه و رونق اقتصادي خود را مديون جنگ است،جنگ مستمري كه هيچ گاه پايان ندارد، جنگ مستمري كه اربابان اقتصادي دنيا، صاحبان كارتلها و تراستها نميخواهند پايان داشته باشد، چرا كه منافع اقتصادي آنها تماماً به جنگ وابسته است. ما از ذكر شواهد و آمار ديگري در اين زمينه درميگذريم و آنان را كه مشتاق به تحقيق بيشتري هستند به كتاب «مجتمعهاي نظامي ـ صنعتي » و كتابهاي ديگر ارجاع ميدهيم.
به راستي اگر مردم دنيا و مخصوصاً مردم آمريكا و اروپا ميدانستند كه زندگي ماوراي صنعتي آنها برخون ميليونها نفر انسان بيگناهي بنا شده است كه در جبهههاي جنگ با آمريكا و قدرتهاي استكباري ديگر بر زمين ميريزد، واكنش آنها چه بود؟ آيا شانههايشان را بالا ميانداختند و با لهجة لوس آمريكايي ميگفتند: no matter [اهميتي ندارد!] ، يا نه؟ … مهم نيست؛ آنچه هست اين است كه توسعة اقتصادي قطب صنعتي دنيا به طور كامل به گرسنگي و فقر و فلاكت و مرگ آن نيمة غير صنعتي دنيا وابسته است، نيمةديگري كه اگر با يك ديد واقعگرايانه به عالم نگاه كنيم، هرگز امكان صنعتي شدن آنها وجود ندارد و اصلاً راه حل مكل آنها در صنعتي شدن و همپايي با قافلة توسعة اقتصادي غرب نيست؛ راه نجات آنها در همين تجربهاي نهفته كه ايران اسلامي در آن پا نهاده است.
اربابان كنوني دنيا در حقيقت كارتلها و تراستيهايي هستند كه از طريق تجارت اسلحه و سينما و تلويزيون و اشاعة فحشا و ايجاد نيازهاي مصرفي كاذب بر همة جهان حكومت ميكنند، كارتلها و تراستهايي كه منافع شيطاني آنها بر وجود جنگ، فحشا، قتل و غارت اتكا دارد و اگر در جهان حتي براي چند لحظه ايمان و آرامش مذهبي و صلح و حيا و عفت و عشق و محبت برقرار شود، منافع اقتصادي و حاكميت آنها از پيبست ويران مي شود.
انسان اگر لحظهاي از غفلت به درآيد گمان ميكند كه دنيا دارالمجانين بزرگي است كه همة مفاهيم در آن وارونه شدهآند و همان طور كه حضرت امام امت روحي له الفدا فرمودند:« الفاظ از معاني تهي شدهاند.» شعار مجتمعهاي نظامي ـ صنعتي اين است: «اگر خواستار صلحي، زمينة جنگ را مهيا ساز.» شما را به خدا آيا شعار ميتواند متراوش از يك عقل سليم باشد؟ اين شعار همانهايي است كه وقتي ما براي دفاع از استقلال و شرافت و حراست از مرزهاي اعتقاديمان به جهاد برخاستيم ما را به جنگطلبي مته كردند.
يك ژنرال چهار ستارة ارتش فرانسه در جواب روژه گارودي كه از او پرسيده بود:« اين بمبهاي اتمي براي دفاع از چه چيز ضروري و حياتي است؟» با طنطنة هر چه تمامتر پاسخ گفته بود: «براي صلح! زيرا بمب اتمي در صورت عدم استفاده از آن، مفيد است.»
آري براي صلح! به راستي الفاظ از معاني تهي شدهاند. معناي صلح و جنگ در جهان امروز آنچنان بر هم انطباق يافته كه مرزي فيمابين آن دو وجود ندارد.
اكنون رفته رفته به اعماق فاجعة ديكتاتوري اقتصاد نزديك و نزديكتر مي شويم. اگر منافع اربابان اقتصادي دنيا به وجود جنگ و قتل و غارت و فحشاءدر جهان بازگشت دارد، آيا شما باور ميكنيد كه آنها به خاطر مفاهيمي چون انسانيت، ترحم و غيره دست از منافع خويش بردارند؟ خير! اگر امروز صلح در كرة زمين بر موازنة قدرت اتمي متكي است از همين است كه اربابان اقتصادي دنيا حاضر نيستند دست از منافع خويش بردارند، حال آنكه قدرت انفجار فقط سيبمب اتمي كافي است كه همة كرة زمين را به كوير طاعون زدة مردهاي تبديل كند.
*نظام سيارهاي اقتصاد
دربارة شركتهاي چند مليتي و حاكميت شيطاني آنها بر سراسر سيارةزمين بسيار گفتهاند و بسيار شنيدهايم، اما هرگز حقّ مطلب آنچنان كه بايد ادا نشده است. شركتهاي چند مليتي امپراتوران امروز جهان هستند و اگر كسي بپرسد: «پس نقش دولتها و حكومتها چيست؟» بايد پاسخ داد: «اگر حكومتها
لینک کپی شد
نظر شما
