به قلم «سيد مرتضي آويني»: «توسعه و مباني تمدن غرب»(6)
تأملي بيشتر در خلقت انسان نخستين - نوح نبي (عليهالسلام) و تاريخ تمدن*تأملي بيشتر در خلقت انسان نخستين
پيروزي انقلاب اسلامي ايران بار ديگر بعد از قرنها فراموشي زمينة يك رودررويي وسيع را بين نظام اعتقادي اسلام و ساير حكومت ها و مكاتبي كه به ناحق بشريت را به بند كشيدهاند فراهم آورده است. جهاد في سبيل الله اكنون تنها در جبهههاي غرب و جنوب كشور ما نيست كه جريان دارد؛ جبهة جهاد اعتقادي ما مسلّماً از جبهه هاي جهاد نظامي به مراتب وسيعتر و پردامنهتر است و به راستي بايد گفت كه جهاد نظامي ما در حقيقت جلوهاي بسيار محدود از جهاد گستردهاي است كه در جبهههاي اعتقادي ما جريان دارد. اين جهاد اعتقادي ضرورتاً در همةوجوه و ابعاد انجام خواهد شد و دير يا زود انشاءالله به تدوين مباني اعتقادي اسلام در همة زمينهها ـ اعم از سياست و اقتصاد و هنر و طب و تاريخ و … منجر خواهد شد. اما اكنون مهجوريت قرآن تنها از آن وجه نيست كه در طاقچهها محبوس مانده است و خاك ميخورد، بلكه وجه بسيار دردناكتر مهجوريت قرآن در آنجاست كه اكثر كساني كه به آيات قرآن استناد ميكنند براي اثبات پيشداوريهاي خويش است كه به سراغ آن مي روند و به قول مولاي رومي:
هر كسي از ظن خود شد يار من از درون نجست اسرار من
البته در مسير تاريخي رودررويي ما با غرب، به روشني انتظار مي رفت كه بسياري از دوستان دركمال خوشبيني و بانيّتي پاك سعي كنند كه بين اسلام و فرضيه هاي علوم تجربي غربي آشتي بدهند و از اين طريق بخواهند با گسترش الحاد و بيديني مبارزه كنند. اما بايد اذعان داشت كه بعضاً ضربهاي كه اسلام از اين دوستان عزيز خورده است بسيار مهلكتر است، چرا كه همة فرضيههاي عملي كه مقبوليت نسبي پيدا ميكنند لزوماً مبتني بر حقيقت نيستند و سير تاريخي علم در مغرب زمين نيز صراحتاً نشان دهندة همين معناست، تا آنجا كه با يقين بايد گفت هيچ يك از فرضياتي كه از آغاز تاريخ علوم غربي تاكنون مقبوليت عام و جهانگير يافتهاند هنوز آن همه تأييد نشدهاند كه بتوان آنها را نظرياتي متقن و مبتني بر حقيقت دانست. ابطال فرضيات پر سروصدا و جانشين شدن فرضيات پر سرو صداي ديگر مكرراً در تاريخ علوم غربي رخ داده است تا آنجا كه آنه رفته رفته حقيقت را امري نسبي پنداشتهاند و اين مسئله نبايد برايمان عجيب جلوه كند، چرا كه اصلاً از طريق تجربة حسي راهي براي رسيدن به حقيقت وجود ندارد و اگر دريافت حسي با عقل كلي راهبري نشود مسلّماً دچار انحراف خواهد شد.
نظرية حضرت علامه طباطبائي (ره) دربارة اشتقاق انواع از يكديگر و پيوند نژادي فيمابين انسان و ميمون بسيار صريح و روشن است، اما پيش از آنكه ما به ذكر گزيدهاي از فرمايش ايشان در اين زمينه بپردازيم لازم است كه حتيالمقدور به رفع بعضي از شبهات بپردازيم. كتاب «خلقت انسان» نوشتة آقاي يداله سحابي از اساتيد سابق دانشگاه تهران، تنها نشرية دانشگاهي است كه در اين زمينه منتشر شده است. اين كتاب اگر چه با قصد نزديك كردن علم و دين به يكديگر نگاشته شده باشد معالاسف با پيشداوري سعي كرده است كه آيات قرآن را درجهت تأييد فرضيات مربوط به تطور انواع و تكامل انسان تفسير به رأي كند. اين نوع استفاده از قرآن هر چند با نيت پاك انجام شود، مصداق آية مباركة 150 از سورة «نساء» است كه … وَ يَقوُلوُنَ نُوْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكفُرُ بِبَعْضٍ وَ يريدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِك سَبيلاً.
قصد ما در اين فصل جواب گفتن به آنچه كه در كتاب «خلقت انسان» طرح شده نيست. اين كار در سال 1349 توسط استاد محمدتقي مصباح ـ حفظه الله ـ در جلسات تفسير مدرسة منتظريه قم انجام گرفته و خلاصهاي از بحثهاي ايشان در آن جلسات دركتابي با عنوان«خلقت انسان در قرآن» توسط انتشارات شفق، درقم، جمع آوري و منتشر شده است. ايشان در اين مباحث در بررسي كتاب «خلقت انسان» به بحث جامعي دربارة آيات خلقت انسان در قرآن مجيد پرداختهاند و نشان دادهاند كه ميان مجموعة آيات مربوط به آفرينش انسان در قرآن و تئوري تكامل تناقضي كامل وجود دارد. كتاب ارزشمند ديگري كه در اين زمينه نگاشته شده است «نظرية تكامل از ديدگاه قرآن» است. اين كتاب كه ترجمة عربي آن نيز توسط سازمان تبليغات اسلامي در نشرية «التوحيد» به چاپ رسيده است، با دسته بندي مجموعة آياتي كه در زمينة خلقت انسان در قرآن مجيد وجود دارد و بحث در اطراف يكايك اين آيات مباركه با شيوهاي بسيار زيبا و داهيانه، در فصل هفتم به نقد و بررسي كتاب «خلقت انسان» پرداخته و نشان داده است كه تشبثات اين كتاب به قرآن مجيد، توجيهاتي نامتناسب وغير عالمانه است كه سعي شده بر قرآن بار شود. كتاب «نظرية تكامل از ديدگاه قرآن» نهايتاً نتيجه ميگيرد:
آنچه از مجموع كاري كه در اين نوشتار انجام شد نصيب ما ميگردد اينست كه هيچيك از آيات بررسي شده آنطور كه در كتاب خلقت انسان ادّعا گرديده صراحتي در آفريده شدن انسان به صورت تكامل تدريجي ندارند. البته اين را هم بايد متذكر شويم كه بعضي از اين آيات اگر به تنهايي و بدون توجه به ساير آيات آفرينش انسان مورد توجه قرار گيرند قابل حمل بر اين نظريه هستند اما همانگونه كه در برداشتي كه از آنها داشتيم يادآور شديم در مقايسه با ساير آيات و جمع با آنها هيچگونه دلالتي نسبت به اين موضوع براي آنها باقي نميماند در حالي كه دقت در مجموع آيات بررسي شده به روشني مي رساند كه قرآن كريم درباره پيدايش انسان همان نظري را دارد كه مفسرين گفتهاند و اين چيزي است كه ذهن پاك و خالي از نظريههاي مخالف و موافق صراحت آنرا از آية شريفه 58 از سورة آل عمران نيز درمييابد و علت اينكه نويسندة كتاب خلقت انسان با همة حسن نظري كه داشتند از اين آية شريفه و ساير آيات مربوطه خلاف آنچه را كه ما دريافتهايم استنباط كردهاند ظاهراً اينست كه ايشان بر اثر شيفتگي نسبت به فرضية تكامل تدريجي دچار يك پيش داوري شدهاند.
يكي از مهمترين شبهاتي كه بايد درمقام پاسخگويي بدان برآييم اين است كه بعضاً گمان كردهاند علامة شهيد استاد مطهري (ره) در كتب و مقالات خويش تئوري تكامل را تأييد فرمودهاند. ايشان دركتب و مقالات متعددي ازجمله «علل گرايش به مادّيگري »، «توحيد و تكامل» و «قرآن و مسئلهاي از حيات» به مسئله تكامل تدريجي پرداختهاند، اما هرگز نظر خود را در اين باره صراحتاً بيان نفرمودهاند و متأسفانه از ايشان هيچ اثر ديگري نيز كه مستقلاً به مسئلة خلقت انسان و تكامل او و بررسي آيات قرآن مجيد در اين زمينه پرداخته باشد، بر جاي نمانده است. آنچه هست، اگر ايشان امكان عقلي تبدل انواع را رد نكردهاند يا در نظرية حركت جوهري ملاصدرا (ره) شواهدي موافق با فرضية تكامل را رد نكردهاند. در يك بحث صرفاً فلسفي، بدون توجه به آيات مباركة قرآن، شايد بتوان در ابتدا شواهد بسياري در تأييد فرضية تكامل تدريجي پيدا كرد، چنانچه استاد محترم حجتالاسلام مصباح نيز در مباحث مذكور به همين مطلب اشاره فرمودهاند:
فرضية ترانسفورميسم (تكامل تدريجي) را مي توان به صورتي توجيه كرد كه مستلزم اشكال عقلي نباشد و آن اينكه، بنابر آنچه فلاسفة مشّاءدر كون و فساد تصور كردهاند، ممكن است تغيير صفات و اعراض يك موجود جسماني موجب اين شود كه مادّه شرايط واجديت صورت فعلي را از دست بدهد و استعداد پذيرش صورت نوعية جديدي را بيابد. و اما بنا بر مبناي حركت جوهريه كه فيلسوف عاليقدر اسلام مرحوم صدرالمتألهين قائل است، توجيه اين فرضيه مخصوصاً در صورتي كه صورت نوعية جديد كاملتر باشد،روشنتر خواهد بود ….
دلايل ما بر ردّ اين فرضيه بر عدم امكان عقلي يا فيلسوفي بنا نشده است، و حتي در ظاهر عالم طبيعي نيز شايد بتوان شواهد بسياري درتأييد آن پيدا كرد؛ اما آنچه كه مهم است اين است كه تفكر غربي همواره به اين جهت متمايل است كه با استناد حوادث و وقايع به علل و اسباب مادّي آنها، وجود و دخالت خداوند در عالم را انكار كند. شهيد مطهري (ره) با توجه به اين مطلب فرمايش خود را دربارة تئوري تكامل بر اين حقيقت بنا كردهاند كه پذيرش تئوري تكامل هرگز به معناي انكار وجود خداوند نيست و اين واقعيتي است كه غير قابل ترديد. ايشان بيشتر از آنكه به رد يا اثبات تئوري تكامل توجه داشته باشند، با هوشياري بسيار نگران اثبات اين حقيقت بودند كه براي يك نفر معتقد به خدا و قرآن كاملاً ممكن است كه ايمان خود را به خداوند و قرآن حفظ كند و در عين حال داستان كيفيت خلقت آدم را به نحوي توجيه كند. ايشان در كتاب «علل گرايش به مادّيگري» در فصلي تحت عنوان «توحيد و تكامل» فرمودهاند:
از جمله مسائلي كه بنظر من تأثير زيادي در گرايشهاي مادي داشته است، توهم تضاد ميان اصل «خلقت و آفرينش» از يك طرف و اصل «ترانسفورميسم» يعني «اصل تكامل، خصوصاً تكامل جانداران» از طرف ديگر است. و به عبارت ديگر: توهم اينكه «آفرينش» مساوي است با «آني و دفعي الوجود» بودن اشياء و «تكامل» مساوي با «خالق نداشتن اشياء» است.
علامه شهيد استاد مطهري (ره) در جستوجوي عللي كه باعث شده است تا در تفكرعام بشر امروز علم در مقابل دين بنشيند و پيشرفت علم با اشاعة الحاد در سطح جهان قرين شود، بدين حقيقت پي برده بودند كه اكاذيب تحريف شدة عهد عتيق در اين ميان نقش بسيار عمدهاي دارد. ايشان گذشته از آنكه از يك سو با اشاعة تفكر درست ديني، سعي داشتند كه تأثير اين اكاذيب را با تجلي نور حق خنثي سازند، از سوي ديگر ميكوشيدند كه مستقيماً با طرح تحريفاتي كه در تورات و اناجيل انجام شده است حربة تضاد علم و دين را از شيطان بگيرند. شواهد ما در تأييد اين مدعا كتاب «علم و ايمان» و مقالات متعددي است كه ايشان با عناوين «اصالت روح»، «قرآن و مسئلهاي از حيات». «توحيد و تكامل» و … تقرير فرمودهاند. در مقالة«توحيد و تكامل» ايشان صراحتاً به همين معنا اشاره كردهاند:
… در اين مقاله نه مستقلاً بحث توحيد مطرح است و نه بحث تكامل، آنچه مطرح است … مسئله «رابطة توحيد و تكامل» است. يعني ميخواهيم ببينيم كه: آيا اين دو فكر يكديگر را طرد ميكنند يا تأييد؟ مثلاً اگر كسي با ادلّة عقلي معتقد به اصل توحيد شد لازمهاش اين است كه منكر اصل تكامل جانداران و اشتقاق انواع بشود و اگر قائل به اشتقاق انواع بشود به عقيدة توحيديش خللي وارد ميآورد يا نه؟
… به عقيدة ما اين مطلب است كه بينهايت ضرورت دارد مورد بحث و تحقيق قرار گيرد و به درجاتي از بحث مستقل در فكر غلظ منفي و آن فكر غلط يهودي كه در مقالة «قرآن و مسئلهاي از حيات» بيان شد يك جريان غلط فكري ديگر كه سخت در دنيا شيوع پيدا كرده موجود است و آن عبارت است از نظرية «تضاد توحيد و تكامل».
بر اساس اين تحليل، پرداختن به عللي كه ريشة اين تضاد را از ميان برميدارد براي استاد شهيد مهمتر از پرداختن به اين پرسش بود كه آيا قرآن تئوري تكامل را تأييد ميكند يا خير. بر همين اساس، ايشان هرگز مقالة مستقلي كه به اين پرسش جواب دهد تقرير نفرمودهاند و از ايشان هيچ مقاله يا گفتار مستقلي بر جاي نمانده است كه بر يكي از دو پاسخ احتمالي تصريح و تاكيد داشته باشد . ايشان در كتاب «علل گرايش به ماديگري»فرمودهاند:
… ممكن است گفته شود: ترانسفورميسم بطور كلي (خصوصاً داروينيسم با توجه به فرضية وي در اين باره كه اصل انسان از ميمون است، اگر چه بعد مردود گشت) از آن جهت ضد خدا شناخته شد كه برخلاف مندرجات كتب مقدّس مذهبي بود. زيرا كتب مذهبي عموماً خلقت انسان را از يك انسان اولي بنام «آدم» ميدانند كه ظاهراً اين است كه او مستقيماً از خاك آفريده شده است، عليهذا بحق و بجا بوده كه داورين و داروينيستها، بلكه همه طرفداران تكامل ضد خدا شناخته شوند. زيرا به هيچ وجه نميتوان ميان اعتقاد به مذهب و اعتقاد به اصل تكامل آشتي داد. چارهاي نيست از اينكه از اين دو، يكي اختيار و ديگري رها شود.
جواب اينست كه اولاً آنچه علوم در اين زمينه بيان داشتهاند فرضيههائي است كه دائماً تغيير كرده و اصلاح شده و يا باطل شناخته شده و فرضيهاي ديگر جانشين آن شده است. با اين چنين فرضيههائي نميتوان مطلبي را كه در يك كتاب آسماني آمده است اگر به صورت صريح و غير قابل توجهي بيان شده باشد مردود شناخت و آنرا دليل بر بياساسي اصل مذهب شمرد و بياساسي مذهب را دليل بر نبودن خدا گرفت.
ثانياً علوم در اين جهت سير كرده است كه تغييرات اساسي كه در جانداران پيدا شده، خصوصاً مراحلي كه نوعيت تغيير يافته و ماهيت عوض شده است به صورت جهش يعني سريع و ناگهاني بوده است. ديگر مسألة تغييرات بسيار بطيء و نامحسوس و كند و متراكم مطرح نيست. وقتي كه علم، ممكن دانست كه طفل يكشبه ره صد ساله برود، چه دليلي در كار است كه چهل شبه ره صدها ميليون ساله را نرود، آنچه در كتب مذهبي آمده است فرضاً صراحت داشته باشد كه آدم اول مستقيماً از خاك آفريده شده است به شكلي بيان شده كه نشان ميدهد ملازم با نوعي فعل و انفعال در طبيعت بوده است. در آثار مذهبي آمده است كه طينت آدم چهل صباح سرشته شد. چه ميدانيم؟ شايد همة مراحلي را كه بطور طبيعي اولين سلول حياتي بايد در طول ميلياردها سال طي كند تا منتهي به حيواني از نوع انسان بشود، سرشت و طينت آدم اول به اقتضاي شرايط فوقالعادهاي كه دست قدرت الهي فراهم كرده بوده است در مدت چهل روز طي كرده باشد. همچنانكه نطفة انسان در رحم در مدت نه ماه، تمام مراحلي كه ميگويند اجداد حيواني انسان در طول ميلياردها سال طي كردهاند، طي ميكند.
ثالثاً فرض ميكنيم آنچه در علوم در اين زمينه آمده است بيش از حد فرضيه است و از نظر علوم قطعي است و هم فرض ميكنيم كه ممكن است شرايط طبيعي به صورتي فراهم شود كه ماده مراحلي را كه در شرايط ديگر، كند و بطيء طي ميكند در آن شرايط، سريع و تند طي كند و از نظر علم قطعي است كه انسان اجداد حيواني داشته است. آيا ظواهر مذهبي غير قابل توجيه است؟
كاملاً روشن است كه استاد شهيد در پي اثبات اين حقيقت هستند كه به فرضِ اثبات فرضية تكامل هرگز نميتوان آن را به عنوان دليلي بر ردّ نظرية الهيون و انكار وجود خداوند مورد استفاده قرار داد، چرا كه:
اصل تكامل، بيش از پيش دخالت قوهاي مدبر و هادي و راهنما را در وجود موجودات زنده نشان ميدهد و ارائة دهندة اصل غائيت است.
اما همانطور كه گفتيم، تفكر امروز غربي همواره به اين جهت گرايش دارد كه با استناد حوادث و وقايع به علل و اسباب مادّي آنها وجود خداوند و عالم امر را انكار كند، حال آنكه استناد حوادث و وقابع به علل و اسباب مادّي وقوع آنها هرگز بدين معنا نيست. اگر به فرض ما فرضية جهش را در سير تكاملي جانداران بپذيريم، اين جهش خود بهترين دليلي است كه ميتوان براي احاطة عالم امر به دنياي مادّي ارائه داد، هر چند كه ما با دلالت آيات مباركهاي كه به دو اصل «تقدير» و «هدايت» در آفرينش جهان اشاره دارد ـ اَلَّذي خَلَقَ فَسَوّيَ . وَالَّذي قَدَّرَ فَهَديَ ـ با يقين كامل معتقديم كه جهان آفرينش در باطن و جوهرة خويش حركتي غايي و هدايت شده را به جانب غابت خويش كه وجوه مقدس الله است طي ميكند و اگر تكاملي تدريجي در جهان اتفاق ميافتند نيز ناشي از همين حركت جوهري است. جهش يك تغيير دفعي است و اعتقاد به اينكه اين تغيير دفعي خودبهخود و تصادفاً رخ ميدهد و درست مثل اعتقاد داشتن به خلقالساعه است؛ اگر اعتقاد داشتن به خلق الساعه (يعني خلقت از عدم) خرافه است، اعتقاد داشتن به اينكه خود به خود و تصادفاً نوعي از موجودات با جهش بيولوژيك به نوعي ديگر تبدّل و تطور پيدا كند همان قدر خرافه است. اگر چه براي ما كه به مشيت مطلقه خداوند و رحمانيت و خلاقيت و رزاقيت و صمديت او معتقديم، هيچ تغيير و تبدّلي ـ اعم از اينكه دفعي يا تدريجي باشد ـ نميتواند خود به خودي و تصادفاً اتفاق بيفتند و از جانب ديگر، معتقديم كه عالم دنيا علام اسباب است و مشيت خداوند در اين عالم همواره از طريق اسباب و وسائل متناسب آن اتفاق ميافتند و معجزات نيز، هر چند خارقالعاده هستند، اما از اين قاعدة كلي خارج نيستند.
در كتابي كه اخيراً با نام «… و جهان واژگون شد» در ايران منتشر شده است، نويسنده در جهت اشاعة تفكر الحادي سعي دارد كه وقايع معجزهآساي هجرت بنياسرائيل از مصر را به علل و اسباب مادّي بازگرداند و از اين طريق الهيون را خلع سلاح كند. او در عرصة يك تراژدي فضايي كه الحق بسيار خوب تصوير و توجيه شده است سيارة زهره را ـ كه در آن روزگار ستارة دنبالهداري متعلق به سيارة مشتري با دورة تناوب 52 سال بوده است ـ با كرة زمين برخورد ميدهد. اين برخورد درست همزمان با بعثت حضرت موسي (ع) و هجرت بنياسرائيل از مصر اتفاق ميافتد. او ميخواهد اثبات كند كه همة معجزات حضرت موسي (ع) اعم از خون شدن آب نيل، بارش خاكستر، شكافته شدن دريا و … وقايعي است كه از برخورد تصادفي ستارة دنبالهدار زهره با كرة زمين حادث شده است، حال آنكه به فرض محال اگر هم اينچنين باشد، باز هم تفاوتي نميكند. چگونه است كه اين تراژدي فضايي درست در هنگامي اتفاق ميافتد كه حضرت موسي (ع) ميخواهد بنياسرائيل را از مصر هجرت دهد؟ و چگونه است كه اين برخورد فضايي، به تصريح خود نويسنده، به نفع بنياسرائيل و عليه فرعون و لشكريانش عمل ميكند؟ اگر اين تراژدي فضايي به فرض محال حقيقت داشته باشد، باز هم پرروشن است كه دستي قدرتمند با قدرت مطلقة خويش همه اين وقايع شگفتانگيز فضايي را در جهت تأييد پيامبر خويش تنظيم كرده است و در سراسر داستاني كه اين دانشمند غربي تصوير كرده نيز اين نظم شگفتانگيز و معجزهآسا كه از يك قدرت نامحدود ماورايي منشأ گرفته است به روشني مشهود است.
با ذكر خلاصهاي از فرمايش حضرت علامه طباطبائي (ره) در باب خلقت انسان نخستين اين فصل را كه به مثابه حاشيهاي بر دو فصل گذشته ارائه شده است، پايان ميدهيم:
در تفسير سورة نساء گفتاري در اين معنا گذشت، و گفتار ما در اينجا به منزلة تكميل همان بحث است، در آنجا گفتيم كه آيات كريمة قرآن ظاهر قريب به صريح است در اينكه بشر موجود امروزي ـ كه ما افرادي از ايشانيم ـ از طريق تناسل منتهي ميشوند به يك زن و شوهر معين، كه قرآن نام آن شوهر را آدم معرفي كرده، و نيز صريح است در اينكه اين اولين فرد بشر و همسرش از هيچ پدر و مادري متولد نشدهاند، بلكه از خاك يا گل يا لايه يا زمين ـ به اختلاف تعبيرات قرآن ـ خلق شدهاند. چيزي كه هست آيات قرآني بيان نكرده كه چگونه آدم از زمين خلق شد، آيا در خلقت او علل و عوامل خارقالعاده دست داشته؟ و آيا خلقتش به تكوين الهي آني بوده، بدون اينكه مدتي طول كشيده باشد پس جسد ساخته شدة از گل، مبدل به بدني معمولي و عادي و داراي روح انساني شده؟ يا آنكه در زمانهايي طولاني اين دگرگوني صورت گرفته، و استعدادهايي يكي پس از ديگري در او تبدل يافت، و نيز صورتهايي يكي پس از ديگري بخود گرفته، تا آنكه استعدادش براي گرفتن روح انساني به حد كمال رسيده، آنگاه آن روح در او دميده شده است، و كوتاه سخن، نظير نطفة در رحم علل و شرايطي يكي پس از ديگري در او اثر كرده است؟ هيچ يك از اين احتمالات در قرآن كريم نيامده.
تنها روشنترين آيهاي كه دربارة خلقت آدم در قرآن ديده ميشود آية اِنَّ مَثَلَ عيسَي عِنْدَاللهِ كمَثَلِ ءادَمَ خَلَثَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كنة فَيَكونُ. است، چون اين آية شريفه در پاسخ از احتجاج مسيحيان بر پسر بودن عيسي براي خدا نازل شده، مسيحيان احتجاج ميكردند به اينكه او بدون پدري از جنس انساني، به دنيا آمده، و حال آنكه هر كسي به دنيا بيايد از پدري متولد ميشود، پس پدر عيسي بايد خدا باشد، آية شريفه در پاسخ آنان ميفرمايد: صفت عيسي (عليه السلام) مانند صفت آدم است، كه خداي تعالي او را از خاك زمين خلق كرد، بدون اينكه پدري داشته باشد، كه از نطفة او متولد شود؛ پس چرا مسيحيان نميگويند آدم پسر خدا است.
و اگر مراد از خلقت از خاك، منتهي شدن خلقت آدم به خاك باشد، همانطور كه همه جانداران متولد از نطفه نيز خلقتشان منتهي به زمين ميشود، در اين صورت معناي آيه چنين ميشود: كه صفت عيسي كه پدر ندارد مانند صفت آدم است كه خلقتش منتهي به خاك ميشود، همچنان كه همة مردم نيز چنينند.
و معلوم است كه در اين صورت ديگر آدم خصويتي ندارد، تا به خاطر آن عيساي بدون پدر را با وي مقايسه كنند، و در نتيجه آية شريفه بيمعنا ميشود، يعني احتجاج عليه نصاري و پاسخ به دليل آنان نميشود.
با اين بيان روشن ميگردد كه تمامي آيات قرآني كه از خلقت آدم از تراب، و يا گل يا امثال آن خبر ميدهد، همه بر مدعاي ما دلالت ميكند، يعني ميفهماند كه خلقت او آني، و بدون گذشت زمان، و بدون پدر و مادر بوده، و گرنه همان طور كه گفتيم ديگر براي آدم خصوصيتي نميماند، كه تنها خلقت او را به رخ ما بكشد. و بفرمايد من او را از خاك يا گل خلق كردهام؛ چون در اين صورت تمامي حيوانات و انسانها نيز خلقتشان به گل و خاك منتهي ميشود.
سپس علامه طباطبائي به شبهاتي كه در اين باره وجود دارد يكايك جواب كافي عنايت ميفرمايد كه براي پرهيز از اطناب كلام از ذكر آن خودداري ميكنيم.
*نوح نبي (عليهالسلام) و تاريخ تمدن
وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا نوحاً اِليي قَومِهِ فَلَبِثَ فيهِمْ اَلْفَ سَنَهٍ الاَّ خَمْسينَ عاماً فَاَخَذَهُمُ الطُّوفانُ وَ هُمْ ظالِموُنَ . فَاَنْجَيْناهُ وَ اَصْحابَ السَّفينَهَ وَ جَعَلْناها ءايَهً لِلْعالَمينَ.
گزارش باستانشناسي مجلة ماهانة «اتفاد نيزوب» شوروي دربارة كشتي نوح (عليهالسلام)، شمارة تشرين دوم سال 1953، يكي از نشانههاي روشن اين مدعاست كه كتب تاريخ نه بر اساس حقايق كه بر منباي اعتقادات غير واقعي مورخين عصر جديد نگاشته شدهاند و متأسفانه اين مجعولات را در سراسر جهان به عنوان حقايقي مسلّم در مدارس و دانشگاهها تدريس ميكنند. تاريخهاي مدون از يك سو تاريخ ستمگريهاي پادشاهان است و از سوي ديگر، تاريخ يك مبارزة خيالي بين بشر و طبيعت براي رفع فقر و گرسنگي، و در اين ميان آنچه كه به طور كامل مورد غفلت و فراموشي قرار گرفته، راه و تاريخ انبيا و مبارزات عدالت خواهانة مؤمنيني است كه براي گسترش توحيد و اقامة قسط و عدل در ميان انسانها قيام كردهاند، حال آنكه اگر با چشم حقيقتبين بنگريم، در تمام طول تاريخ زندگي بشر بر كرة زمين آنچه كه بيشترين تأثير را در حيات ظاهري و باطني انسان باقي گذاشته و بيشتر از همة عوامل ديگر مستحق بحث و تحقيق است، راه انبياء و مبارزات آنهاست.
در گزارش مجلة «اتفاد نيزوب» آمده است:
هنگاميكه باستانشناسان روسي در منطقهاي معروف به «وادي قاف» مشغول حفاري و جستجوي آثار باستاني بودند در اعماق زمين به چند پاره تختهاي قطور و پوسيدهاي برخوردند كه بعداً معلوم شد اين تختهها قطعات جدا شده از كشتي نوح بوده و بر اثر تحولات دريائي و زميني در طول حدود 5000 سال همچنان در دل زمين باقي مانده است برخورد با اين تختهها نظر محققين باستانشناس را آنچنان بخود جلب نمود، كه دو سال ديگر به كنجكاوي و تعقيب عمليات حفاري خود پرداخته و بالاخره در همان منطقه بيك قطعه تخته ديگري برخوردند كه بصورت لوحي طبق كليشه زير چندين سطر كوتاه از كهنترين و ناشناخته ترين خطوط بر روي آن منقوش بود.
اما بسيار شگفتآور بود كه اين تخته لوح بدون اينكه پوسيده يا محجر شده باشد آنچنان سالم و دست نخورده باقي مانده كه هم اكنون در موزههاي آثار باستاني مسكو در معرض ديد توريستها و تماشاگران خارجي و داخلي است.
بر اثر اين اكتشاف اداره كل باستانشناسي شوروي براي تحقيق از چگونگي اين لوح و خواندن آن، هيئتي مركب از هفت نفر از مهمترين باستانشناسان و اساتيد خطشناس و زباندان روسي و چيني را مأمور تحقيق و بررسي نموده كه نام آنها بدينگونه است:
پروفسور سولي نوف، استاد زبانهاي قديمي و باستاني در دانشكده مسكو.
ايفاهان خينو دانشمند و استاد زبانشناس در دانشكده لولوهان چين.
ميشانن لوفارنك مدير كل آثار باستاني شوروي.
تانمول گورف استاد لغات در دانشكده كيفزو.
پرفسور دي راكن استاد باستانشناس در آكادمي علوم لنين.
ايم احمد كولا مدير تحقيقات و اكتشافات عمومي شوروي.
ميچر كولتوف رئيس دانشكده استالين
اين هيئت پس از 8 ماه تحقيق و مطالعه و مقايسه حروف آن با نمونه ساير خطوط و كلمات قديم متفقاً گزارش زير را در اختيار باستانشناسي شوروي گذاشت:
اين لوح مخطوط چوبي از جنس همان پاره تختههايي مربوط بكاوشهاي قبلي و كلاً متعلق بكشتي نوح بوده است. منتها لوح مزبور مثل ساير تختهها آنقدرها پوسيده نشده و طوري سالم مانده كه خواندن خطهاي آن بآساني امكان پذير ميباشد.
حروف و كلمات اين عبارات بلغت ساماني يا سامي است كه در حقيقت ام اللغات (ريشه لغات) و به سامبننوح منسوب ميباشد.
معناي اين حروف و كلمات بدين شرح است:
اي خداي من! و اي ياور من! / برحمت و كرَمت مرا ياري نما !/ و بپاس خاطر اين نفوس مقدسه:/ محمد / ايليا (علي)/ شبر (حسن)/ شبير (حسين)/ فاطمه / آنان كه همه بزرگان و گرامياند/ جهان ببركت آنها برپاست / باحترام نام آنها مرا ياري كن/ تنها توئي كه ميتواني مرا براه راست هدايت كني.
قرآن مجيد در آية مباركة پانزدهم از سورة «قمر» نيز به همين مطلب اشاره فرموده است: وَ لَقَدْ تَرَكناها ءايَهً فَهَلْ مِنْ مُدَّكرٍ.
مقصود ما از ذكر اين مطلب هرگز آن نيست كه شاهدي براي حقانيت قرآن و اسلام بياوريم؛ قرآن از شواهدي اينچنين بينياز است. مراد ما اين بود كه نشان دهيم تاريخهاي نگاشته شده و محتويات كتب درسي تا چه حد از آنچه كه حقيقتاً در كرة زمين رخ داده است دور و بيگانه هستند. اگر بخواهيم شواهد ديگري نيز از اين قبيل ذكر كنيم بايد به آيات مباركة 34 و 35 از سورة «عنكبوت» مراجعه كرد كه ميفرمايد:
اِنّا مُنْزِلوُنَ عَلي اَهْلِ هَذِهِ الْقَرْيَهِ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانوُوا يَفْسُقُونَ . وَ لَقَدْ تَرَكنا مِنْها ءايَهً بَيِّنَهً لِقَوْمٍ يَعْقَلوُنَ.
خداوند آثار عذابي را كه بر قوم لوط نازل شده است نيز محفوظ داشته و مسلّماً در حفريات باستانشناسي به اين آثار نيز برخواهند خورد، اما كتابهاي تاريخ هرگز متوجه اين گونه حقايق نخواهند شد.
تاريخ تمدن، تاريخ تكامل ابزار توليد است و از هر آنچه خارج از اين سير قرار گرفته غفلت دارد و همانطور كه گفتيم، نامگذاري اعصار مختلف نيز خود حكايت از همين معنا دارد. عقل علمي جديد اصلاً با غفلت از آسمان و آنچه آسماني است به وجود آمده و بدين ترتيب، نبايد انتظار داشت كه اين مسائل را درك كند. آنها براي نگاشتن تاريخ تمدن با يك پيش تحليل داروينيستي از سير تكامل تدريجي جهان، تنها به سراغ مدرك و وقايعي رفتهاند كه با اين سير تحليلي سازگار است و بالتبع همة وقايع ديگر، هر چند همچون طوفان نوح (عليهالسلام ) جنبة جهاني داشته باشد، از تاريخ تمدن حذف خواهد شد. اگر حضرت نوح (عليه السلام) كشتي بخار ساخته بود شايد ميتوانست جا و مقامي در تاريخ تمدن بيابد، اما ايشان نيروي بخار را نمي شناخت و آنچنان كه در قرآن آمده است كشتي خود را با بسماله هدايت ميفرمود: بِسْمِ اللهِ مَجْريَهَا وَ مُرْسيَها.
مفهوم تمدن اكنون در فرهنگ عام جهاني با مفهوم تكامل قرين و مترادف شده است، آنچنان كه غالباً لفظ «متمدن» به معناي تكامل و پيشرفته مرد استعمال قرار مي گيرد، حال آنكه تمدن لزوماً با تكامل كه اصالتاً امري معنوي است، همراه نيست. اين اشتباه عام در موارد ديگري نيز تكرار شده است چنان كه فرضيه ترانسفورميسم را فرضية تكامل ترجمه كردهاند. مسلّماً چه در بررسي طبيعت و چه در ارزيابي صيرورت تاريخي جوامع انساني، ما با نوعي تكامل تدريجي روبرو ميشويم كه به روشني مشاهدهپذير است، اما سير اين تكامل تدريجي هرگز لزوماً بر سير تكامل ابزار توليد منطبق نيست. اگر اين انطباق وجود داشت، ما ميتوانستيم مفهوم تمدن را با معناي تكامل مترادف بينگاريم. لكن لازمة اين انگار آن بود كه فيالمثل انقلاب صنعتي همزمان با بعثت كاملترين فرد انساني يعني حضرت محمد (ص) رخ ميداد، حال آنكه نه تنها اينچنين نيست، بلكه بعثت حضرت رسول (ص) همزمان با دوران جاهليت اولي است.
ما بايد رفته رفته بياموزيم كه اين دو تمدن و تكامل را از يكديگر تفكيك كنيم. عقل علمي جديد كه با تمدن غرب ظهور پيدا كرده است تنها در حدّ دانشمندان غربي باقي نمانده و بر همة ابناي بشر، جز معدودي انگشتشمار از علماي الهي حاكميت يافته است؛ اما اكنون ديگر بايد دوران غربزدگي پايان پيدا كند و الفاظ رفته رفته معاني قرآني خويش را بازيابند. اگر سير تكامل ابزار توليد بر صيرورت تكاملي ابناي بشر منطبق بود لازم ميآمد كه اكنون كاملترين افراد انساني بر كره زمين زندگي كنند. لكن نه تنها اينچنين نيست، بلكه ظاهراً ضد اين مدعا به حقيقت نزديكتر است، چرا كه اكنون هر چند تكنولوژي در آخرين مراحل تكاملي خويش است، اما انسان غربي تا مرز حيواني بندة خور و خواب و خشم و شهوت هبوط كرده است.
آنها با فرض يك سير دترمينيستي تاريخي براي بشر، اينچنين خيال كردهاند كه هر چه زمان ميگذارد و ابزار توليد تكامل پيدا ميكند انسان نيز كاملتر ميشود و اينچنين، انسان امروز از همة همنوعان خويش در طول تاريخ مترقيتر است. با اين اشتباه عام، انساني كه از ابزار اولية توليد استفاده ميكند انسان بدوي ناميده ميشود و انسان ماشيني امروز، انسان پيشرفته. اين اشتباه همانطور كه گفته شد از آنجا ناشي شده كه در جهانبيني مادّي گراي بشر امروز، اين انگار راه يافته كه بزرگترين مسئله بشر در تمام طول تاريخ، توليد غذا بوده است. بدون شك اگر ما از دريچة چشم حيوانات به جهان مينگريستيم چيزي جز اين نميديديم و به اعتقاد حقير اين بينش از غلبة خصوصيات حياني بر بشر امروز منشأ گرفته است.
بايد در معناي پيشرفت تجديد نظر كرد و دريافت كه «پيش» كجاست و «پس» كجا. آيا غايت تكاملي بشر در تاريخ، ماشيني شدن ابزار توليد است يا نه، آنچنان كه در معارف اسلامي آمده است بايد صيرورت تكاملي انسان را بر اساس اين اصل مقدّس اِنَّا للهِ وَ اِناَّ اِلَيْهِ رَاجِعُونَ تحليل كرد؟ بر اين اساس خلقت و تكامل عالم داراي دو قوس صعودي و نزولي است كه بر يكديگر انطباق دارند. قوس نزولي خلقت (اِنَّا للهِ) از خلق اول كه نور مبارك حضرت محمد (ص) و خاندان مطهر اوست آغاز ميشود و تا حيوانات و نباتات و جمادات نزول مييابد. در قوس نزول، حيوانات صورتهاي نفساني بشر هستند كه از نظر خلقت. از نفس او منشأ گرفتهاند و در مرتبتي پايينتر از او وجود يافتهاند. اما در قوس سعودي خلقت (اِنَّا اِلّيْهِ رَاجِعوُنَ)، آفرينش از هيولي كه قابليت پذيرش صورتهاي متكامل دارد آغاز ميگردد و به انسان كامل منتهي ميشود.
آن سير تكامل تدريجي يا صيرورتي كه در طبيعت و در جوامع انساني مشاهده ميشود ناشي از همين حركتي است كه در جوهرة عالم به سوي غايت وجود، يعني ذات مقدس الله، سريان دارد. اگر جهان خلقت را بر اين اساس ننگريم، هرگز جواب اين سؤال را درنخواهيم يافت كه فيالمثل بين تكامل معنوي انسان و زندگي اجتماعي او (تمدن) چه نسبتي حاكم است و سير تكامل تاريخي بشر از كجا آغاز ميگردد و به كجا ختم ميشود.
حقيقت اين است كه جوامع امروز انساني همگي ابناي امت واحدة حضرت نوح عليهالسلام هستند. آيات بسياري در قرآن مجيد بر اين معنا دلالت دارند كه بعد از طوفان نوح (ع) هيچ انساني بجز «اصحاب السفينه» ـ يعني آنان كه با حضرت نوح (ع) در كشتي بودهاند ـ بر كرة زمين باقي نمانده است. يكي از روشنترين اين آيات، مباركة 77 از سورة «صافات» است كه ميفرمايد: وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ البَاقيِنَ.
حضرت علامه طباطبائي (ره) بعد از بحث مفصلي دربارة عموميت دعوت حضرت نوح نبي(ع) ميفرمايند:
آيا طوفان در همه جاي زمين روي داد؟ پاسخ اين سؤال در فصل گذشته معلوم شد، زيرا عمومي بودن دعوت نوح (ع) ميرساند كه عذاب همه عموميت داشته است و اين، قرينة خوبي است بر آنكه مراد ساير آياتي كه بظاهر بر عمومي بودن عذاب دلالت ميكنند، همين است، (يعني همچنانكه از ظاهر اين آيات برميآيد دلالت بر عموميت واقعه دارند) مانند رَبِّ لَا تَذَرْ عَلَي الأرْضِ مِنَ الكافِرينَ دَيَّاراً ـ لا عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ اَمْرِاللهِ اِلاّ مَنْ رَحِمَ. اين جملهايست كه خدا از قول نوح حكايت ميكند. وَ جَعَلْنَا ذُرّيَّتَهُ هُمُ البَاقينَ.
يكي ديگر از شواهد عموميّت طوفان در كلام خدا اينست كه در دو جاي قرآن ذكر شده كه خدا بنوح دستور داد از هر موجود جانداري جفتي نر و ماده در كشتي سوار كند و واضح است كه اگر طوفان مخصوص ناحية خاصي از نواحي زمين مثلاً ـ بطوريكه گفته شده – عراق بود، بهيچ وجه احتياجي نبود كه از هر جنسي از اجناس جفتي نر و ماده سوار كشتي كند و مطلب واضح است.
ولي ظواهر آيات به كمك قرائن و تعليلهائيكه از اهل كتاب به ارث رسيده دلالت بر آن دارد كه در زمان نوح در سراسر روي زمين كس ديگري غير از قوم نوح وجود نداشت و همة آنها بر اثر طوفان هلاك شدند و بعد از نوح كسي جز دودمان او باقي نماند.
قصد ما از نوشتن اين مطالب، نگاشتن تاريخ ديگري بر مبناي مدارك قرآني و روايي نيست، اگر چه اين كار دير يا زود بايد انجام شود و تاريخ حقيقي زندگي بشر بر كرة زمين، يعني آنچه ما آن را «تاريخ انبيا» خواندهايم، از زير گرد و غبار غفلت خارج شود؛ ولي ظرف محد.د اين سلسله مباحث گنجايش پرداختن به اين كار عظيم را ندارد.
از طرف ديگر، پر روشن است كه آيات قرآن مجيد فراتر از ظاهر خويش بر معاني تمثيلي و تأويلي وسيعتري نيز دلالت دارند و اصولاً قرآن مجيد بيشتر از آنكه به طبيعات نظر داشته باشد متوجه به عالم معناست؛ اما به هر تقدير، وظيفه ما به عنوان علمداران راه انبيا در سراسر جهان امروز اينچنين اقتضا دارد كه ما در نور بينهايت قرآن به همة آنچه در ظلمات امروزي فرهنگ غرب به عنوان حقايقي مسلّم انگاشته ميشود، نگاهي دوباره بيندازيم و حجاب از حقايق برداريم. همة احكامي كه امروز در كتابهاي علوم انساني به نام علم در سراسر جهان اشاعه مييابد معالأسف از ظلمات كنوني فرهنگ غرب منشأ گرفته است و راه جز به تركستان نميبرد. بازنگري اين احكام و گشودن حقايق در پرتور نور قرآن و روايات قسمت اعظم از وظيفهاي است كه ما در جهاد اعتقادي بر عهده داريم. مسئوليت ما در برابر حق به جهاد نظامي با استكبار خاتمه نمييابد و براي اشاعة فرهنگ اسلام در سراسر جهان چارهاي نيست جز اينكه ما با فرهنگ و فلسفة غرب به جهاد برخيزيم، فرهنگ و فلسفهاي كه پشتوانة حيات سياسيِ استكبار و ريشة آن است. شناخت مباني تاريخي تمدن غربي از لوازمي است كه ما را به ماهيت حقيقي اين تمدن نزديك خواهد ساخت و ما فصلهاي آيندة اين كتاب را به همين مسئله اختصاص دادهايم.
در پايان، بايد متذكر شد كه بر مسئلة عموميت طوفان نوح (عليهالسلام) و مبدأ نژادي جوامع انساني، آنچنان كه در اين فصل مختصراً مورد بحث قرار گرفت، دو اشكال عمده بيان داشتهاند كه يكي سؤال از منشأ تفاوت هاي نژادي است و ديگري چگونگي پراكنده شدن اقوام مختلف انساني بر سطح كره زمين با توجه به ناپيوستگي قارهها.
البته جواب اين سؤالات را به صورت پراكنده ميتوان در كتابهايي كه توسط جغرافيدانها نوشته شده است پيدا كرد؛ جغرافيدان ها عموماً منشأ تفاوتهاي نژادي را در تفاوت هاي اقليمي جستوجو كردهاند و كوشيدهاند نشان دهند كه چگونه خصوصيات اقليمي ميتواند ريشة پيدايش خصوصيات نژادي قرار بگيرد. از سوي ديگر، آنها ـ جغرافيدان ها ـ اذعان دارند كه اولين تمدنهاي انساني در منطقه «هلال خصيب» به وجود آمده است و به احتمال قريب به يقين از همين منطقه است كه اقوام انسان در سطح كرة زمين پراكنده شدهاند. هلال خصيب زمين پست باريكي است كه بين صحراي عربستان در جنوب، و فلاتهاي تركيه و ايران در شمال، واقع شده و به شكل هلالي از شمال فلسطين قديم شروع شده و پس از عبور از سوريه و غرب ايران در مجاورت خليج فارس پايان مييابد. به گفتة آنان، انسان براي اولين بار زندگي كشاورزي را در اين منطقه (هلال خصيب) آغاز كرده و اولين شهرهاي دنيا نيز ـ نظير اريدو، لاگاش و كيش ـ در همين ناحيه شكل گرفته است.
اين گفتهها با آنچه كه ما در اين كتاب در زمينة هبوط بشر، آغاز تمدن. منشأ نژادي بشر و مبدأ اجتماعات انساني و … گتيم انطباق دارد، اما آنچه كه براي ما حجت است بيانات حضرت علامه طباطبائي (ره) در اين باره است. اين فصل را با بخشي از فرمايش ايشان در اين زمينه پايان ميدهيم:
افراد بشر از نظر رنگ بشره ـ پوست ـ به چهار دسته تقسيم ميشوند:
اول سفيدپوستان كه جمعيت بيشتري بوده و در سرزمينهاي معتدل آسيا و اروپا زندگي ميكنند. دوم سياهپوستان كه در آفريقا بسر ميبرند. سوم زردپوستان مانند اهالي چين و ژاپن. چهارم سرخپوستان مانند هندوان آمريكا. بعضي گفتهاند كه نسل هر يك از اين چهار دسته ناچار بايد مبدأ خاصي داشته باشد چه آنكه اختلاف رنگ موجب اختلاف در خون نيز هست و با اين ترتيب ناچار مبدأ نوع انسان لااقل چهار زوج بوده است. و گاهي چنين استدلال مي كنند كه كشف قارّة آمريكا با بومياني كه در آن زندگي ميكردند خود موجب ميشود كه مبدأ انسانرا بيش از يك زوج بدانيم، چه آنكه نميتوان احتمال داد كه نسل بوميان آمريكا كه با مسافتي طولاني از ساكنين نيمكرة شرقي جدا بودهاند، با مرد ديگر از يك نسل بوده و از يك مبدأ منشأ گرفته باشند؛ ولي بايد گفت كه اين هر دو دليل نارساست.
اما مسئلة اختلاف خون كه آن را مولود اختلاف رنگ دانستهاند مفيد نيست. چه آنكه
لینک کپی شد
نظر شما
