مصاحبه-«مرتضي شعباني»:اگر بخواهي مثل آقا مرتضي فيلم بسازي اول بايد مثل خودش بشوي

کد خبر: ۱۲۲۴۸۴
تاریخ انتشار: ۲۲ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۹:۵۲ - 11April 2009
*شما در سال‌هاي اخير دراغلب كارهاي شهيد آويني تصوير بردار بوديد، سوال اين است كه بعد از جنگ مجموعه روايت فتح با چه اهداف و انگيزه اي ساخته شد؟ به هر حال دوران جنگ گذشته بود، افراد زيادي شهيد شده يا به زندگي روزمره شان برگشته بودند، چرا شهيد آويني دوباره به مناطق جنگي بازگشت و مستند جنگي ساخت؟

*مرتضي شعباني:قبل از شروع روايت فتح، يعني زماني كه من به گروه وارد شدم تشكيلات در حال انتقال به ساختمان كنوني بود. در آن زمان هيچ برنامه اي ساخته نمي‌شد و به مرور بخش اداري و تجهيزات به اين جا منتقل مي‌شد. تقريبا از يك سال قبل، جلساتي بين آقاي همايونفر، آويني، شهيد فلاحت پور و بعضي بچه‌هاي ديگر تشكيل شده بود و آنها در پي پيدا كردن راهي بودند تا دوباره روايت فتح را شروع كنند. شايد جرقه اصلي را مقام معظم رهبري زدند كه در جلسه اي از مسئولان وقت پرسيدند: "چرا اين برنامه‌ها پخش نمي‌شود ؟ " همين پرسش انگيزه‌اي شد تا دوباره اين برنامه‌ها ساخته شود. مسئله اين بود كه جهاد ديگر از فضا دور شده بود و خيلي با بچه‌هاي جنگ ارتباطي نداشت، در نتيجه بايد اين برنامه با حمايت ارگان ديگري تهيه مي‌شد، ارگاني مثل نيروي مقاومت بسيج يا سپاه، سر انجام اين انتقال انجام شد و بعضي از افراد هم فراخوان شدند و مجددا شروع كردند. اما سيد مرتضي در دور جديد چون در مجله سوره و راديو تلويزيون و حوزه هنري مشغول بود، نمي‌توانست خيلي تمركز پيدا كند، بنابراين با چند كارگردان، به خصوص كساني كه دانشكده رفته و دوره‌هاي سينمايي را طي كرده بودند، كار را شروع كرد و ما يكي، دو سفر هم با اين دوستان رفتيم، وقتي ايشان راش‌ها را ديد، چندان از نتيجه كار راضي نبود. حتي يك سفر خودمان بدون كارگردان رفتيم و تعدادي مصاحبه گرفتيم آن طور كه معلوم بود كارهايي كه كارگردان نداشت مقداري از كارهاي ديگر بهتر بود. به اين ترتيب ايشان مجبور شد خودش سفرها را شروع و از نزديك كارگرداني كند. متاسفانه من در اولين سفرش حضور نداشتم و با يك كارگردان ديگر به شيراز رفته بودم و ايشان به اتفاق آقاي صدري به سوسنگرد رفته بودند. راش‌ها را كه ديدم با زماني كه ما كار مي‌كرديم، تفاوت هاي اساسي داشت مثلا آن‌جا مقداري حساب شده تر كار كردند، مي دانستند با چه كسي بايد مصاحبه كنند، چه نماهايي را بگيرند و حتي عكس العمل هاي خودشان در مصاحبه معلوم بود كه بعدها آنها را حذف كردند. يعني در حال تجربه كردن بودند. در فيلم "شهري در آسمان " هم همين طور كار كرديم، يعني روزهاي اول كاملا معلوم بود كه سيد آقا مرتضي براي شروع مجدد به سبك و شيوه خاصي نرسيده بود، و بنا بر آزمون و خطا پيش مي‌رفت، مثلا جايي دوربين را روي سه‌پايه مي گذاشتيم، و در جاي ديگري يكباره مي‌گفت دوربين را روي دست و با روش هاي معمول بگيريد.

*كمي به قبل برگرديم، آشنايي شما با شهيد آويني چگونه شروع شد و شما چگونه با مجموعه روايت فتح آشنا شديد؟

**مرتضي شعباني:من سال 65 يعني دقيقا 21 سال پيش وارد اين مجموعه شدم. قبلا كار عكاسي مي‌كردم. يكي از دوستانم كه با گروه جهاد ارتباط داشت به من گفت دوست داري در چنين جايي كار كني؟ گفتم خيلي دوست دارم و با معرفي او من به اين مجموعه وارد شدم. از همين جا آشنايي و كارم با شهيد آويني شروع شد، يعني تقريبا اواخر سال 65 وارد شدم و مدتي به عنوان دستيار فيلم بردار كار كردم. ابتداي سال 66 يك دوره آموزشي سه ماهه گذاشتند كه آن را طي كردم و به عنوان دستيار فيلم بردار تا آخر جنگ مشغول بودم.

*آيا شما در دوران جنگ هم براي شهيد آويني تصوير مي‌گرفتيد؟

**مرتضي شعباني:نه، من در زمان جنگ فيلم بردار نبودم. در اكثر ماموريت ها دستيار آقاي دالايي يا صدري بودم.

*اولين بار شهيد آويني را كجا ديديد؟

**مرتضي شعباني:در سال 65 در نمازخانه روايت فتح، چون من در برنامه‌هاي روايت فتح صدايش را شنيده و اين صدا را مي‌شناختم ولي با چهره‌اش آشنا نبودم، متوجه شدم كسي كه پيش نماز ايستاده صدايش شبيه گوينده است. همان‌ جا فهميدم كه ايشان سيد مرتضي آويني است، اولين آشنايي وشناخت ظاهري من همان‌ جا بود .

*بعد از آن چطور كار مشترك را آغاز كرديد؟

**مرتضي شعباني:در اوايل دوره جنگ تيم ها جدا جدا كار مي‌كردند. چند تيم مختلف وجود داشت كه بيشتر فيلم بردارها مستقيماً با سيد مرتضي سر و كار داشتند و به آنها مي‌گفت كه چه بگيرند و چه نگيرند. ما يك وظيفه فني داشتيم كه آن را انجام مي‌داديم و به تبع آن گفت‌وگويي در نمي گرفت كه بخواهيم بحثي را باز كنيم. البته ايشان ابايي از بحث نداشت، ولي اولا سرش خيلي شلوغ بود چون به تنهايي بايد راش ها را تدوين و برنامه ها را مونتاژ مي‌كرد و به نوعي شبانه روزي كار مي‌كرد، خيلي وقت آزاد نداشت كه بتوان با او ارتباط فكري برقرار كرد. تنها ارتباط و بيشترين آشنايي ما در كلاس هايي بود كه برگزار شد . ايشان در آنها حكمت سينما و بيان سينمايي درس مي‌داد. دوره كه تمام شد وارد مجموعه شدم، ولي ديگر آن ارتباط هر روزه را نداشتيم، مثلا به ماموريت مي‌رفتيم و ممكن بود كه دو هفته يا سه هفته نباشيم. الان كه مي پرسيد كه آيا در زمان جنگ راش گرفتيد؟ بايد بگويم كه گرفتم ولي مي‌ترسيدم نشان دهم. يك سفر برون مزري به خاك عراق رفته بودم، فيلم‌بردار اكيپ، آقاي صدري دانشگاه قبول شده بود و مي‌خواست به نقده بيايد تا كارهايش را پيگيري كند، بچه‌ها هم به خاطر طولاني بودن ماموريت مريض شده بودند، همه برگشتند و تنها من و صدابردار مانديم. در همان منطقه عمليات انجام شده بود، ما عمليات را نديديم ولي از مجروحاني كه از آن‌جا برمي‌گشتند فيلم گرفتم و صدابردار هم كارهاي صدابرداري اش را مي‌كرد. فيلم‌ها را به تهران آورده و بدون اين كه كسي بفهمد به لابراتوار داديم تا چاپ كنند. در حال سينك كردن صدا بوديم كه يك دفعه آقا مرتضي در را باز كرد و گفت شما چه كار مي‌كنيد؟ جريان را گفتيم و كار را نشان داديم. در اين دوره فاصله‌اي بين بچه‌ها با ايشان ايجاد شده بود، از زمان جنگ تقريبا تا سال 68-69 ارتباط داشتيم اما از 69-71 ارتباطات ما كم شد. توسط آقاي همايونفر متوجه شدم كه مجموعه جديد در حال راه افتادن است و اعلام كردند اگر دوست داريد بياييد من هم از خدا خواسته به مجموعه آمدم. موسسه روايت فتح، كوچك و جمع وجور بود و هنوز به اين شكل توسعه نيافته بود؛ يعني فقط همان چند اتاق دم در را داشتيم.
البته قبل از اين كه مجموعه دوم شروع شود، بنده با پيشنهاد بچه‌هاي نيروهوايي سپاه يك ماموريت خودخواسته رفتم؛ آقاي بختياري در سال 70 گفت كه بچه‌ها براي تفحص شهدا و جنازه‌ها مي‌روند، من هم به اتفاق خود آقاي بختياري، شهيد دهقان و يك دوربين يوماتيك خيلي قديمي كه شهيد دهقان جور كرد، براي فيلم گرفتن به آنجا رفتيم. شهيد آويني آن زمان واحد تلويزيوني حوزه هنري بودند، وقتي فيلم‌ها را به او نشان داديم توقع داشتيم كه كار را تدوين كند اما سرش شلوغ بود و قبول نكرد. در نتيجه خودمان كار را تدوين كرديم. شايد بتوان گفت اولين فيلم مربوط به كار تفحص بود كه اسمش را هم تفحص گذاشتيم و اواسط برنامه شهري در آسمان پخش شد. سيد آقا مرتضي وقتي فيلم را ديد خيلي تعجب كرد و قول داد سال بعد همان‌ جا برويم و فيلم بگيريم كه به فكه رفتيم و آن اتفاق افتاد.

*دوره جديد روايت فتح بعد از جنگ شروع شد. در دوران جنگ مسائل و موضوعات ارزشي بسيار زيادي وجود داشت و لوكيشن خارجي هم بود. وقتي دوربين آويني در حال حركت است رزمنده‌ها با لباس هستند و فضا فضاي جنگ است. در آن زمان وقتي به منطقه مي‌رفتيد خود به خود سوژه را پيدا مي‌كرديد، يعني شما مشخصا سوژه ها را مي يافتيد و مي‌توانستيد دوربين را بكاريد و بررسي كنيد. ولي در دوره، جديد شهيد آويني در خرمشهر با خرابه ها طرف بود كه هيچ چيز نداشتند، ديگر رزمنده‌ها در منطقه حضور نداشتند، از فضاي جنگ فقط يك خرابه و خاطرات باقي مانده بود . در اواخر كار ديده شد كه شهيد اويني به اين فضاها روح داد و رزمنده ديروز را به اماكني كه قبلا در آن جنگيده بود. آيا مي‌توانيد راجع به سبك و سياق كار، چگونگي شروع آن و كسي كه تحقيق را انجام مي‌داد و نحوه انتخاب صحنه‌ها توضيحي بدهيد؟

*مرتضي شعباني:من خودم به درستي نمي‌دانستم چه اتفاقي قرار است در آن‌جا بيفتد، طرح منظمي وجود نداشت. خيلي قبل‌تر سيد مرتضي در زمان جنگ و حتي در آن 45 روز مقاومت خرمشهر با بچه‌ها و خود شهر ارتباط داشت كه آن ارتباط تا بعد از جنگ استمرار پيدا كرده بود. در طول سفرهمه چيز براي او تازه بود مثل ما خالي الذهن نبود. چون سيد مرتضي در آن دوره خودش حضور داشت و آدم‌ها را به اسم مي‌شناخت. در سال‌هاي جنگ او با صالح موسوي كه آن زمان 17 سالش بود، مصاحبه كرده بود و وقتي سال 71 در شهر دنبال او مي گردد كاملا معلوم است؛ علت چيست، وقتي دنبال محمد نوراني است سابقه‌اش را كاملا مي‌داند، قبلا از او فيلم دارد و با او زندگي كرده است. شايد آنان در ابتدا دردسترس نبودند، چون شهر خراب شده بود و آواره بودند. تعدادي از آنها حضورداشتند و تعدادي ديگر رفته بودند. بنابراين طرحي از قبل وجود نداشت تا دقيقا بداند چه مي‌خواهد بكند و يا حداقل براي ما بازگو نكرد. آقا سيد مرتضي فقط چند اسم داشت كه با آنها از قبل آشنا بود و مي‌خواست آن‌جا دنبالشان بگردد.سيدمرتضي دنبال آدم‌هايي كه كاملا مي‌شناخت مي‌گشت و آنها را قبلا انتخاب كرده بود و مي‌دانست چه كار مي‌خواهد بكند وبحث ايشان هم اين بود كه خرمشهر نقطه مقاومت و عاشورايي جنگ است. كار روايت فتح در مجموعه دوم دقيقا از جايي شروع مي‌شود كه خرمشهر سقوط كرده و اين نقطه اوج است. ايشان دنبال والفجرهشت كه سراسر پيروزي است و نقطه تاريكي در آن وجود ندارد نرفت، بلكه به نوعي مانند عاشورا در پي واقعه‌اي بود كه در آن همه بچه‌هاعاشورايي جنگيدند، مقاومت كردند و حماسه آفريدند، متاسفانه شهر سقوط كرد؛ ايرادي ندارد، مسئله ما چيز ديگري بود.قرار بود بعد از خرمشهر، به سراغ سوسنگرد، آبادان وشهرهايي كه مقاومت‌هاي جانانه كردند، برويم. سيد مرتضي به خاطر شناختي كه تقريبا از تك‌تك بچه‌ها داشت، ابتدا به سراغ خرمشهر وسوسنگرد رفت.

*پس ازانتخاب افراد، كار چطور پيش مي‌رفت؟

**مرتضي شعباني:روش اين طور بود كه روند كار به فرد مصاحبه شونده سپرده مي‌شد و آن آدم مثلا سيد صالح موسوي راوي و راهنماي گروه مي‌شد، البته اين طور نبود كه او بگويد چه بكنيد و چه كار نكنيد. يادم هست اولين جايي كه آقا مرتضي سيد را پيدا كرد و مصاحبه را شروع كرديم. سيد صالح پرسيد: از من چه مي‌خواهيد؟ اين بخش در پشت صحنه‌ها هم هست و آقا مرتضي توضيح داد كه آن چه خودت ديدي را براي ما جلوي دوربين تعريف كن. او مي‌گفت: "عراقي‌ها از اين جا آمدند، كجا با آنها درگيرشديم و چه كرديم و... " مي‌توان گفت مرحله به مرحله كار را خود سيد صالح مانند يك راوي براي ما تعريف مي‌كرد و مجموعه را هدايت مي‌كرد. رفتن گروه از يك نقطه به نقطه ي ديگر بستگي به او داشت، مثلا ايشان توضيح مي‌داد كه اين جا مقر سپاه بود و عراقي ها اين منطقه را زدند. همآن‌جا جهان آرا به ما گفت كه به بانك رفاه برويم و ما هم رفتيم تا ببينيم چه اتفاقي در آن افتاده است. هنگام تصوير برداري اين برنامه شهر هنوز هم دست نخورده بود، البته متاسفانه شهرداري بخش‌هايي از آن را صاف كرده بود و برنامه تخريب و بازسازي را به شدت آغاز كرده بود. يكي از مصاحبه شونده‌هاي اصلي ما فردي به نام عنايت بود، او خودش رزمنده بود، زماني مي جنگيد و حالا راننده بولدوزر شهرداري شده است و بيل بولدوزر را پشت اين ساختمآنها گذاشته و صاف مي‌كرد. ما سريع فيلم مي گرفتيم تا يك مقدار جلوتر از عنايت باشيم. سيد مرتضي هم به شدت از اين اتفاقات ناراحت بود. به نوعي هدايت كار مانند زمان جنگ بود. در زمان جنگ اين طور بود كه وقتي وارد گردان مي‌شدي، هر جا كه گردان مي‌رفت شما هم مجبور بودي بروي، چون قرار بود آن گردان را روايت كني و اگر اين گردان از اين جا به يك نقطه ديگري مي‌رفت براي ساخت مجموعه روايت فتح مجبور بودي اين سير را ادامه دهي و دنبال آن گردان حركت كني؛ در خرمشهر هم وقتي آدم‌هاي اصلي پيدا شدند تقريبا كار به نوعي به ايشان سپرده و هدايت شد.

*اين طور كه شما مي‌گوييد، آقا مرتضي در ابتدا به دنبال افراد مختلف مي‌گشت. حال بفرماييد پس از آنكه آنها را پيدا مي‌كرد كار چگونه شروع مي‌شد؟

**مرتضي شعباني:ما مجبور بوديم در هر ماجرا دنبال چند آدم اصلي بگرديم تا قصه را روايت كنند و بر طبق گفته هايشان، پازل هاي قصه را پر كنيم؛ اگر يك نقطه خالي وجود داشت مجبور بوديم فرد ديگري را بيابيم تا آن بخش را كامل كند. بخش هايي از ماجراهاي فيلم شهري در آسمان را آقايان نوراني، بخشي و سيد صالح موسوي و بخشي ديگر را "رحمان پور " روايت مي‌كند. همين طور به مرور كار كامل شد اما قبل از اين گفت و گو ها سيد مرتضي مصاحبه هاي زيادي با آدم‌هاي معمولي انجام داد. اگر حالا همان مصاحبه‌ها را بينيد متوجه مي شويد كه آقا مرتضي مي‌خواهد به آنها حالي كند كه بگوييد در شهر چه اتفاقي رخ داده ولي آنها نمي‌توانند ما جرا راشرح دهند. مي‌گويد: "آن چيزي كه خودت ديدي را بگو، آن زمان كه بمباران كردند كجا بودي؟ " آنها كلي گويي مي‌كردند ولي سيد مرتضي مي‌خواست وارد جزئيات زندگي خود اين آدم‌ها شود، تا بگويند كه دقيقا در روز 31 شهريور چه اتفاقي افتاده است، ولي آنها مدام طفره مي‌رفتند يا نمي‌توانستند منظور را درك كنند و به همين دليل كار درست و مقبول نمي‌شد.

*سبك شهيد آويني در فيلم‌سازي جنگ منحصر به فرد ايت، يكي از ويژگي‌هاي كارهاي او در زمان جنگ نريشن بود. ولي در دوره‌هاي بعد يعني زماني كه خود او به همراه تيم به منطقه مي‌آمد، به نظرم علاوه بر نريشن يك ويژگي ديگر به كارهايش اضافه شده بود كه همين مصاحبه هاست، در اين موارد آقاي آويني سعي مي‌كند علاوه بر اين كه مصاحبه شونده داستان را روايت كند، آن اتفاقات ذهني، احساسات دروني و رابطه معنوي اين آدم با خدا را هم پيدا كند. كاري كه در روايت فتح با دوربين ونريشن انجام مي‌شد، اما دراين جا مي بينيم كه حجم نريشن را پايين آورده تا آن اتفاقي را كه به نظرش براي اين آدم افتاده از زبان خودشان بيرون بكشد. مي‌خواهم بپرسم كه چطور اين مصاحبه ها را انجام مي‌داد؟ در اين رابطه به غير از بحث روايت آن اتفاقات عاطفي، معنوي كه براي اين فرد افتاده بود را چطور جست‌وجو مي‌كرد؟

**مرتضي شعباني:وقتي ايشان در طول كار به بخش‌هايي مي‌رسيد كه بحث مقاومت مطرح بود، مي دانست كه اتفاقاتي عاشورايي در شهر افتاده و بلا فاصله تلنگر مي زد، مثلا اشاره مي‌كرد كه "جهان آرا " كسي را به زور اين جا نگه نداشته است. فكر مي كنم اين بخش ها را يادتان باشد. مثلا جايي كه سيد صالح موسوي در حال گفتن خاطره شبي است كه مقرهاي مختلف سپاه در شهر از بين رفته بودند و بچه‌ها شهيد شده بودند؛ آن شب "جهان آرا " همه را در اتاق جمع مي كند و مي‌گويد: "هر كس مي‌خواهد برود، برود و هر كس مي‌خواهد بماند، بماند، كسي مجبور به ماندن نيست ولي اگر بماند بداند كه شهيد خواهد شد. "
سيد صالح مي‌گويد: "وقتي چراغ ها را خاموش كرد همه محمد را بغل مي‌كردند و مي‌گفتند ما محمد را بو مي‌كرديم. " سيد مرتضي در نريشن قبل از اين صحنه مي‌گويد: "وقتي كار سخت شد، جهان آرا كاري عاشورايي كرد. مي‌توان گفت شهيد آويني از وقايع روز به روز خرمشهر مطلع بود و در جاهايي به آدم‌ها تلنگر مي زد ".

*مصاحبه شونده‌هاي شما آدم‌هاي حرفه‌اي و بازيگر نبودند و قطعا افرادي بودند كه جلوي دوربين با آنها مشكلاتي داشتيد، حتي يك جاهايي ديده مي‌شود كه آنها احساسات خود را مخفي مي كنند در صورتي كه شما واقعيت اين‌ها رامي‌خواهيد. سيد مرتضي در مصاحبه ها چگونه رفتار مي‌كرد تا اشك اين‌ها در مي‌آمد؟ يعني در اين جا اين قدر خودشان مي‌شدند كه گريه مي‌كردند و حتي با مكآنهاي خالي ارتباط برقرار مي‌كردند؟

*مرتضي شعباني:يك بخشي از آن به سابقه آقا مرتضي و بخشي ديگر به باور پذيري اين آدم‌ها بر مي‌گردد، مثلا آقا مرتضي پيراهن يا اوركت بسيجي مي پوشيد براي اين كه حتي از نظر شكل و شمايل هم به آنان نزديك شود، نه اينكه خداي ناكرده بخواهد تصنع به وجود بيايد. اول ارتباط مستقيم ايجاد مي‌شد، وقتي اين ارتباط به صورت كامل برقرار شد، دوربين فراموش مي‌شد و هيچ وقت فرد دوربين را نگاه نمي‌كرد، بلكه هميشه به آقا مرتضي نگاه مي‌كرد. او گاهي پشت دوربين يا جلو آن مي ايستاد، يعني لنز را به سر او نزديك مي كرديم تا خيلي در زاويه ديد فاصله ايجاد نكند. فكر مي كنم بخش زيادي از اين راحت بودن در جلوي دوربين اين طور بود كه اصلا دوربين براي اين آدم‌ها موضوعيت نداشته و ارتباطي كه خود آقا مرتضي با اين افراد برقرار مي‌كرد، خيلي مهم بود. آقا مرتضي از زماني كه با عنايت كار مي‌كرديم و تا پيش از پيدا كردن سيد صالح، خيلي مقيد به اين بود كه من با اشاره او دوربين را روشن كنم ، ايشان جلو بود و نمي ديد من چه كار مي كنم . خيلي اوقات آقا مرتضي مي‌گفت بگير ولي من از سه دقيقه قبل شروع كرده بودم، حتي اين علامت "حركت كن " را هم مي گرفتم و يعني در حال كار به نقطه اي رسيده بوديم كه احساس مي‌كردم بايد ضبط شود. به نوعي به تفاهم ذهني، يعني به جايي رسيده بوديم كه مي دانستم او اين بخش‌ها را مي‌خواهد. در زمان جنگ چون لوازم كار 16 ميلي متري و نگاتيو بود، مقداري صرفه جويي مي‌شد ولي وقتي ويديو آمد، بحث اسراف خيلي اهميت نداشت واگر از دو دقيقه قبل هم مي‌گرفتيم اتفاق خاصي نمي افتاد. در اين دوران ديگر سيد مرتضي هيچ وقت به ما نگفت كه چه بگيريم و چه نگيريم، كجا برويم و كجا بايستيم، يعني حتي كاست عوض كردن را هم اطلاع نمي‌داديم تا حس او به هم نخورد، خيلي سريع كاست عوض مي‌شد. شايد خود او هم جايي متوجه مي‌شد ولي احساس مي‌كرد كه اگر گفت و گو قطع نشود بهتر است. يكي از صحنه ها و در جايي در خرمشهر دوربين روي دست است، آن روز و در آتن صحنه سه كاست كامل پشت سر هم گرفتيم، صدابردار دستش خسته شده بود و يك لحظه كه مي‌خواستيم نوار را عوض كنيم دستش را پايين مي‌آورد تا خستگي اش از بين برود. هيچ وقت خستگي، كاست عوض كردن و يا هر موضوع ديگري باعث نشد مصاحبه اي را قطع كنيم، فكر مي كنم اين رفتار ما در كار خيلي موثر بود به اين معنا كه نمي گذاشتيم ارتباط قطع شود.
مستند سازي جنگ در دوران دفاع مقدس ويژگي خاص خود را داشت. وقتي مي‌خواهيم تاريخ سينماي مستند جنگي را بررسي كنيم بايد به تجربه ايران هم توجه كنيم كه يك تجربه كاملا منحصر به فرد است. در اين ميان تجربه مستند‌هاي شهيد آويني هم خاص تر است. سبك او اگر چه سواد آكادميك سينمايي نداشت، ولي سبك و زبان تصويري ويژه اي بود، به عنوان مثال دوربين ايشان در دوران جنگ هيچگاه روي سه پايه نرفت يا در اتاق فرماندهان جنگ مستقر نشد، دوربين ايشان در پي روايت حجم پيروزي‌ها، پيشرفت لجستيك، توانمندي نظامي و سطح جلو رفتن نيروها در خاك عراق نبود. بلكه دوربين آويني در خاك ريزها حركت مي‌كرد با بسيجي‌هاي ساده صحبت مي‌كرد. اصلا قرار نبود اين آدم‌ها يك شخصيت نظامي باشند. خيلي تفاوت نمي‌كرد كه طرف، فرمانده گردان است يا فرمانده لشكر و يا حتي يك رزمنده ساده كه در پشت خاك ريز تيراندازي مي‌كند.

*درك من اين است كه در جنگ يك اتفاق انساني و معنوي مي افتد و اين اتفاق به صورت فيزيكي در خاك ريز به صورت ايستادگي در برابر دشمن متجاوز جلوه مي‌كند. او در پي اين تعالي فردي بود. ولي در دوران بعد تفاوت هايي در سبك ايشان ديده مي‌شود. ايشان به دنبال اين است كه حتي آن اتفاقاتي كه براي فرماندهان افتاده را هم روايت كند، دوربينش گاهي روي سه پايه هم مي رود و ثابت مي‌شود، البته مي‌توانيم اين دليل را بياوريم كه اين ويژگي زمانه است. آن موقع واقعا امكان نداشت .چراكه فضا هميشه در تنش بود. ولي به هر حال تغييراتي در نگاه ايشان رخ داد حتي آويني دهه 60 با آويني دهه 70 متفاوت شده است. مي‌خواهم بپرسم در بخشي كه شما همراهش بوديد مي‌خواست چه چيزهايي را ارائه كند؟

**مرتضي شعباني:من خيلي قائل به اين كه بعد و قبل از جنگ تفاوت فاحشي در ديدگاه ايشان وجود داشته، نيستم.
چون جنگ ديگر استمرار ندارد و آدم‌ها مي‌توانند راحت بايستند و صحبت كنند، احساس مي‌كرد كه بايد دوربين را روي سه پايه بگذارد و به راحتي مصاحبه شونده مقابل دوربين بايستد وحرفش را بزند. اصلا سه پايه در كار آقا مرتضي نيامد شما كجاي كار ديديد كه سه پايه آمده باشد؟

*برخي از تصاوير "شهري در آسمان " خيلي استخوان دار‌تر از آن چيزي است كه با دست گرفته شده باشد؟

**مرتضي شعباني:در فيلم شهري در آسمان به ندرت پلان يا نمايي هست كه دوربين روي سه پايه باشد ،حتي مي‌خواهم بگويم اصلا نمايي كه در آن دروبين روي سه پايه باشد، وجود ندارد مگر درمواردي مثل غروب خورشيد. حركت دوربين در سراسر كار آهسته است مثلا وقتي فردي در جايي به آرامي قدم مي زند شما دليلي نمي بينيد كه با دوربين دنبالش بدويد. روزهاي اول كار شهري در آسمان دوربين روي سه پايه رفته بود درست همآن‌جا كه مصاحبه هايي با مردم عادي شهر مي گرفتيم دوربين روي سه پايه است و آقا مرتضي جلوي دوربين ايستاده يا كنار آن نشسته است. به مرور آرام ارام احساس كرد كه اين روش درست نيست و ناخودآگاه از جايي به بعد سه پايه را حذف كرديم، غير از چند نمايي كه از غروب خورشيد گرفتيم ديگر ضرورتي براي كاربرد سه پايه وجود نداشت.
به نظرم مي رسد اين‌جا سيد مرتضي بيشتر فرصت پيدا كرد كه راجع به اين مسائل حرف بزند. ما در ظاهر جنگ يك مقدار خرابه مي بينيم بعد آقا مرتضي مي‌گويد كه مثلا پرنده اي كه از قفس پريد آزاد شد، اين كوچه ها آدم را به ياد جايي مي اندازد كه از اين جا يك دروازه اي به بهشت باز مي‌شود. در اين طور صحنه ها بيشتر نريشن نقش دارد و آن اتفاق معنوي را توضيح مي دهد.
يعني آنها روايت را مي گويند و آقا مرتضي حكمت را مي‌گويد. هر آن چه كه در شهري در آسمان مي‌بينيد از زندگي بچه‌ها ، از خرابه ها و ازمردم گذشته همه را به حكمت جنگ برمي‌گرداند، نمي‌توانم چيزي بيشتر از اين توضيح دهم.

*ببينيد زماني است كه يك فيلم مستند در دل واقعه ساخته مي‌شود و زماني ديگر، بعد از واقعه يك مستند راجع به آن واقعه مي سازيم كه به آن بازسازي مستند مي‌گويند. از ديد شما، شهيد آويني در دوران بازسازي چگونه اصل داستان را مورد توجه قرار مي‌داد؟

**مرتضي شعباني:من خودم احساس نمي كنم كه كار هاي اخير سيد مرتضي بازسازي است، براي اين كه چيزي وجود ندارد كه ايشان بخواهد بازسازي كند، هر چه هست آدم‌ها خودشان آن را روايت مي كنند. ساختمآنها و ابنيه اي كه خراب شده، سنگر ها و خيابانها خودشان به حد كافي گويا هستند، يعني چيزي بازسازي نشده است. فقط ما در مقطعي بعد از جنگ و با يك فاصله زماني بعد از جنگ رفتيم و تصوير گرفتيم ، وگرنه چيزي عوض نشده است.

*لوكيشن‌ها را چطور پيدا مي‌كرديد؟

**مرتضي شعباني:خيلي چيزها فطري است، من خودم فيلم بردار حرفه اي نبودم و فقط همان آموزش هايي بود كه ديدم. در آن دوره ها كاملا فطري كار مي‌كردم، يعني احساس مي‌كردم كه در اين جا همان چيزي كه آقا مرتضي در دوره آموزشي اشاره مي‌كرد و مي‌گفت: "فيلم بردار بايد چشم بيننده ها باشد، اگر بيننده احساس نياز مي كند كه اين بخش را ببيند لزوما بايد آن قسمت‌ها را نشان دهد، شايد زوم باشد و يا شايد..... " را پيدا كردم. معمولا خيلي فطري اين اتفاق مي افتاد، يعني مثلا پيدا كردن دست نوشته‌هايي كه در روي ديوار است كاملا فطري بود.
گاهي رزمنده ها كارت هاي رزمندگي و كتابخانه شان را نشان مي دهند، سيد موسوي راجع به مسجد موسي بن جعفر و پيشينه بچه‌ها صحبت مي كند و مي‌گويد كه مثلا جهان آرا اسامي آن بچه‌هايي كه عضو كتابخانه بودند را يكي يكي نشان مي‌دهد، راجع به خيلي از آدم‌ها حرف مي زد كه عده‌اي از آنها زنده و عده اي ديگر شهيد شدند و تك تك راجع به اين‌ها توضيح مي‌دهد.

*اشاره كرديد كه سيد مرتضي اتفاقات دروني آن فرد را گفتار هاي روايت فيلم مي‌كرد. او براي اين كه ديالوگ خاصي را از مصاحبه شونده بگيرد چه سوالاتي مي پرسيد؟

**مرتضي شعباني:الان چون خيلي از اين موضوع گذشته و هيچ وقت هم فكر نمي‌كردم روزي مجبور شوم راجع به فيلم شهري در آسمان صحبت كنم. در آن زمان روي اين‌‌ها خيلي دقت نكردم. هيچ كس نمي دانست چند لحظه بعد چه اتفاقي مي افتد و همه چيز برايمان بكر بود. ما اصلا نمي دانستيم كه سيد صالح موسوي مي‌خواهد در چه رابطه اي صحبت كند، مثلا وقتي شروع به گفتن واقعه مدرسه مي‌كرد به داخل آن مدرسه مي‌رفتيم و مي‌ديديم كه يك زماني اين مدرسه مقر سپاه بوده، ستون پنجم به عراقي‌ها اطلاع داده و اين نقطه را زده‌اند. سيد صالح با جزئيات به توضيح اين اتفاقات مي‌پرداخت. طبيعتا وقتي ما براي اولين بار اين جريانات را مي شنيديم در جايي كنترلمان را از دست مي‌داديم، مثلا صداي هق هق گريه صدابردار يا سيد مرتضي بلند مي‌شد. همه چيز بكر بود؛ يعني اين طور نبود كه بدانيم چند لحظه بعد چه اتفاقي مي افتد، جزئيات سوال‌ها يادم نيست. سوال هايي كه آقا مرتضي از اقبال پور كه دو تا از برادرانش شهيد شدند، مي‌كرد راجع به اين دو برادر بود، ارتباطشان با مادر، يا مثلا وقتي كه اين دو شهيد شدند چطور مادرتان اجازه داد كه دوباره به جبهه بياييد، فقط راجع به اقبال پور به خاطرم هست. چون سيد مرتضي كاملا اين دو برادر را مي‌شناخت. قضيه بهنام محمدي و ارتباطش باسيد صالح را هم مي دانست و در جاهايي به سيد صالح مي‌گفت: "از بهنام بگو كه چطور شهيد شد. " در واقع كاملا اين ارتباطات را مي دانست و فقط كافي بود تا تلنگر بزند، كه مثلا سيد صالح، قضيه شهادت بهنام را بگو.

*ساخت مجموعه "شهري در آسمان " چند روز طول كشيد؟ آيا هر هفته به خرمشهر مي‌رفتيد و تصوير مي گرفتيد؟

*مرتضي شعباني:كل مجموعه "شهري در آسمان " از شروع تا پايان فيلم برداري، چيزي حدود 15 روز طول كشيد. يعني ما يك بار به سمت خرمشهر حركت كرديم و تقريبا 15 روز طول كشيد. آذر ماه فيلم‌ها را گرفتيم و به تهران آمديم .تدوين كار تا اسفند طول كشيد؛ مجموعا شروع تا پايان چهار ماه طول كشيد.

*شما فيلم‌سازي را با شهيد آويني آغاز كرديد، بعد از ايشان هم دوباره فيلم ساختيد و سبك خودتان را پيدا كرديد. طبيعتاً يك چيزي در شكل و شيوه سينماي شهيد آويني بود كه اطرافيانش را تحت تاثير قرار مي‌داد، آيا بعد از شهيد آويني، رگه هايي از تفكر و نگاه او به سينما را در كارهاي خودتان پيدا كرده‌ايد؟ يا شما نوع ديگري به سينما نگاه مي كنيد؟

**مرتضي شعباني:فيلم‌سازي به سبك آقا مرتضي خيلي سخت است، يعني اگر بخواهي مثل او فيلم بسازي اول بايد مثل خودش بشوي كه اين خيلي مشكل است. تنها فن و هنر نيست. بايد چيزهايي اضافه تر داشته باشيد كه آن ويژگي‌ها را به دست بياوريد. طبيعتا من آنها را ندارم و نمي‌توانم آن طوري باشم. تاثير سينماي من از او ممكن است يك جاهايي تقليد كوركورانه و يك جاهايي هم عميق تر باشد. ولي قاعدتاً رسيدن به آن نقطه مطلوب، خيلي كار سخت و مشكلي است. من مرتضي شعباني هستم با بضاعت هاي اندك خودم !

*شخص شما آن عنصر را چطور ديديد؟

**مرتضي شعباني:تعريفش سخت است.

*برگرديم به تاثيري كه همكاران اين شهيد بزرگوار از آقاي دالايي گرفته تا خود شما كه اكيپ آخري بوديد از ايشان پذيرفتيد. از نظر شما اين تاثيرها كجا بود؟

**مرتضي شعباني:ما خيلي به آن فكر نكرديم. ممكن است يك كسي از بيرون كه به اين كارها نگاه مي كند، ببيند كه مثلا اين كارها يك جاهايي رنگ و بوي آثار سيد مرتضي را گرفته است، ولي تا به حال خودم دقت و توجه چنداني نكردم كه نقطه اشتراك اين كارها كجاست.

*شهيد آويني در دوران اوج جنگ تمام عشق و علاقه‌اش به بسيجي‌ها و دفاع مقدس بود، ولي به اقتضاي روزگار، مجبور بود بنشيند و نوارها را نگاه كند. بچه‌ها تعريف مي‌كنند كه پاي راش ها گريه مي‌كرد و با آنها ارتباط برقرار مي‌كرد، در دوران پس از جنگ سيد مرتضي فرصتي پيدا كرد تا همراه شما با فضاها برخورد كند. مي‌توانيد كمي از حس و حال خودش در آن فضاها بگوييد؟

**مرتضي شعباني:اين اتفاقي كه مي گوييد در جاهاي مختلفي رخ داد، ولي به نظرم اوج آن در فكه بود و دو سفر به آنجا رفت. در آن‌جا خيلي ها شهيد شدند، مثلا ممكن است ما فقط جنازه اي كه بعد از سال‌ها پوسيده و تنها استخوان يا لباس‌هايش باقي مانده است را مي ديديم، ولي بدون ترديد، ديد او فراتر از اين‌ها بود. شايد بخشي از اين حرف ها شعاري است و حرف زدن راجع آنها خوب هم نباشد. شايد خيلي خوب هم نباشد كه بگوييم مثلا حضور ملائك را در آن فضا احساس مي‌كرد، اين چيزي كه مي گويم از روي نوشته هايش است. بعد از اين كه از فكه برگشت يك مقاله اي تحت عنوان انفجار اطلاعات نوشت كه توصيفي از آن فضا بود. حس و حالي نسبت به آن فضا پيدا كرده بود كه خيلي عجيب بود. مثلا روزهاي قبل از شهادتش، مثل زمان جنگ كه مي‌گفتند شما نور بالا مي زنيد پس شهيد مي شويد، به نقطه اي رسيده بود كه يك چنين شوخي هايي مي‌كرد. در اين فكر هم نبوديم كه آيا درست است كه به ميدان مين برويم، اين جا انواع و اقسام خطر وجود دارد ولي هيچ وقت احساس نمي‌كرديم كه ممكن است يك مين زير پاي ما منفجر شود. ولي به نظر من او كاملا آگاه بود كه ممكن است اين اتفاق بيافتد. مانند فردي بود كه موقعيت ها را خيلي خوب حفظ مي كند. مثلا براي اين لحظه با هم بودن ارزش قائل بود؛ برعكس ما كه كاملا غافل بوديم.

*داستان شهادت را جسته و گريخته از افراد مختلف شنيده ايم، آيا ممكن است كه آن دو سه روز آخر را به صورت كامل تعريف كنيد؟

**مرتضي شعباني:من از پنجشنبه شروع مي كنم. البته بگويم كه ما قبل از آن هم يك سفر براي ساخت مجموعه اي تحت عنوان ستاره هاي آسمان گمنامي به اين منطقه رفته بوديم كه قرار بود كاري راجع به شهداي قتلگاه ساخته شود؛ در منطقه فكه يك نقطه اي هست كه در سال 61 بعد از مقداري پيشروي عمليات والفجر مقدماتي در آن‌جا اتفاق عجيبي مي‌افتد. ماجرا اين گوشه است كه چون عمليات منجر به شكست مي‌شود نيروها عقب نشيني مي كنند. در حال عقب نشيني تعدادي از بچه‌ها كه مجروح و شهيد شده بودند در آن قتل گاه مي مانند؛ جايي بوده كه به قول نظامي‌ها كاسه‌اي شكل است، يعني يك مقدار پايين تر از سطح است. همه را آن‌جا مي‌گذارند و آنها به مرور كنار هم شهيد مي‌شدند و بقيه بر مي گردند. بعد ها كه فيلم شان را ديديم، مشاهده كرديم كه عراقي ها بالاي سر آنها مي‌آمدند، به بعضي ها تير خلاص مي‌زدند، بعضي ها را هم با خود بردند و بقيه هم كه ماندند شهيد شدند. تصميم گرفتيم كه به آن نقطه برويم و راجع به آن واقعه فيلم بسازيم. عيد سال 72 بود كه سفري به آنجا كرديم و دقيقا 13 فروردين به تهران برگشتيم. دو، سه روز در تهران مانديم. سيد مرتضي يك روز من را در نمازخانه ديد و گفت كه تصميم دارد دوباره به فكه برگرديم، چون مصاحبه ها ناقص است. ما چهار شنبه به اتفاق آقاي قاسمي، شهيد دهقان و تعدادي از دوستان ستاد عمليات و اكيپ فيلم برداري با هواپيما به سمت منطقه حركت كرديم، صبح پنج شنبه به منطقه فكه رسيديم. برخي بچه‌ها هم از راه زميني آمده بودند و همديگر را پيدا كرديم. بعد از ظهر پنچ شنبه به كانال معروف گردان كميل رفتيم. در آن كانال آقاي قاسمي و بچه‌هاي ديگر خاطراتشان را تعريف كردند، تا اين كه غروب شد. آن روز هم خاطرات خيلي عجيبي گفته شد؛ مثلا اين كه شهيد همت با بچه‌هايي كه در كانال مانده بودند تماس مي‌گرفت و بچه‌ها وصيت نامه شان را پشت بي سيم مي‌گفتند. آقا مرتضي آن‌جا خيلي گريه كرد. شب قرار بود برنامه ششم "شهري در آسمان " پخش شود، آن زمان يكي، دو سالي بود كه ساعت ها را جلو مي كشيدند، بنابراين برنامه زود پخش شد، يعني به جاي ساعت نه، ساعت هشت پخش شد و او نتوانست برنامه را ببيند. قرار شد صبح به قتل گاه برويم. وقتي حركت كرديم هوا گرگ و ميش بود صبحانه را هم بين راه در ماشين خورديم. آقا مرتضي جلو نشسته بود، آقاي بختياري پشت فرمان بود و من و آقاي صابري و رمضاني هم رديف عقب نشسته بوديم. به ابتداي منطقه طاووسيه كه رسيديم با يكي از بچه‌هاي اطلاعات مصاحبه اي گرفتيم كه بيست دقيقه طول كشيد. سيد مرتضي استارت مصاحبه را زد و من ديدم نگاهش به اين سمت و آن سمت است نوار كه تمام شد، او پنجاه متر آن طرف‌تر نشسته بود و كاري به مصاحبه نداشت. 200 متر بالاتر از آن ميدان مين بود كه يك تك رشته سيم خاردار كشيده بودند آنجا ابتداي ميدان مين بود. پا را روي اين سيم‌ها گذاشتيم و وارد ميدان مين شديم، چون قتل گاه درست وسط ميدان مين بود و براي رسيد ن به آن بايد از ميدان مين رد مي‌شديم.

*نيروهاي گردان كميل چطور از قتل گاه عقب آمده بودند؟

**مرتضي شعباني:از سمت خودمان عقب آمدند. ما دور زديم و از طرف عراق وارد شديم. راه ديگري نبود، بچه‌هاي تخريب چي و اطلاعات جلو مي‌رفتند.

*آيا منظورتان اين است كه در واقع يك معبري وجود داشت؟

**مرتضي شعباني:معبر نبود در حقيقت نگاه مي‌كرديم و پا در جا پاي همديگر مي گذاشتيم تا كسي روي مين نرود. اين مسير را ادامه داديم در آن فضا از مصاحبه هاي رسمي خبري نبود. جاهايي سيد مرتضي مي‌گفت از پشت پاهاي بچه‌ها فيلم بگير و يك سري دستور ها براي گرفتن فيلم مي‌داد. اين كه مي گوييد معبر، يك معبري را بعدا پيدا كرديم كه انتهايش كور مي‌شد، يعني از بين مي‌رفت. تجهيزات شهدا دو طرف ريخته بود و ديگر معبر پيدا نبود. يكي از بچه‌ها با اين تجهيزات ور مي‌رفت، آرپيچي ها و كوله پشتي ها را وارسي مي‌كرد، از اين‌ها فيلم گرفتيم.
سيد مرتضي تذكر داد كه برويم ، آقاي قاسمي مي‌گفت ميدان مين است بايد مقداري دقت كنيم. حركت مي‌كرديم يعني ديگر معبري وجود نداشت. يكي از بچه‌هاي تخريب چي جلو بود، آقاي قاسمي، شفيعيان و بعد من، صدابردارمان، نفر پنجم آقاي رمضاني، آقاي آويني، يزدان پرست، بختياري و صادقي هم بودند، اما آقاي بختياري و صادقي عقب مانده بودند و پنجاه متري با ما فاصله داشتند و از برخي از تجهيزات كه در همان نقطه مانده بود عكس مي گرفتند. همين طور كه پشت سر هم مي‌رفتيم يك صداي انفجار آمد و با صداي آن زمين خورديم. من برگشتم و ديدم كه آقا مرتضي وشهيد يزدان پرست روي زمين افتادند. دوربين فيلم نمي گرفت ولي روشن بود، دكمه ضبط دوربين را زدم كه فيلم بگيرم. شايد سه، چهار دقيقه اي همين طور زوم مي‌كردم بچه‌ها كمك كردند تا سيد مرتضي را به عقب منتقل كنيم و من داشتم فيلم مي گرفتم. وقتي مي‌خواستم دوربين را خاموش كنم ديدم دكمه ركورد كار نمي‌كند. به نوار نگاه كردم ديدم چراغ نشانه روشن است. وقتي دقت كردم متوجه شدم به دوربين تركش خورده و از كار افتاده است. آقاي بختياري خيلي سريع خودش را رساند و از صحنه عكس گرفت. ما ظاهر قضيه را مي ديديم چون مين هاي والمر حدود 1200-1300 تركش دارد، به خاطر حجم زياد مواد منفجره اش ايشان خون‌ريزي داخلي پيدا كرده بود، يعني مويرگ هاي بدن از داخل باز شده بود. اين طور نبود كه فقط پا قطع شده باشد .درست است پاي ايشان قطع نشده بود ولي يك بخش از پاي راستش نزديك به قطع شدن بود و شكاف هاي خيلي عميقي زير رانش برداشته بود. آقاي يزدان پرست هم پايش از زانو قطع شده بود. اضطراب سراسر وجود همه را گرفته بود ميدان مين خيلي جدي شده بود و هر لحظه احساس مي‌كرديم كه ممكن است يك قدم ديگر برداريم و مين ديگري منفجر شود. خيلي زود شهيد دهقان رسيد و دو تا از تيرك هايي كه سيم خاردار به آن وصل بود را درآورد و با اوركت بچه‌ها برانكارد درست كرد. پاي آقاي يزدان پرست و آويني را هم بسته بوديم و آنها را روي برانكارد گذاشتيم و آرام آرام از ميدان مين بيرون آمديم كه تقريبا 45 دقيقه طول كشيد. آقا مرتضي تا آخر ميدان مين به هوش بود و بعد از هوش رفت. در آن 45دقيقه آخر من تعدادي عكس گرفتم يك دوربين VHS داخل ماشين داشتيم كه بيمارستان و صحنه رفتن را با آن فيلم گرفتيم. ولي آن زمان او كاملا بيهوش بود، زماني كه آقا مرتضي هوش بود فقط تعدادي عكس گرفتيم. محل شهادت ايشان بيمارستان بود، چون ايشان در بيمارستان تمام كرد. آن روز وقتي به بيمارستان رسيديم تيم پزشكي شروع به تنفس مصنوعي و احيا كردند ولي جواب نداد. فكر نمي‌كرديم كه ايشان شهيد شود. آقاي بختياري مي‌گفت من فكر مي‌كردم كه ايشان دوباره با ويلچر به روايت مي‌آيد و فيلم تدوين مي كند. اين حس كه ممكن است شهيد شود اصلا نبود و در بيمارستان همه شوكه شديم.

*الان كه از شهيد آويني فاصله گرفته ايد، جداي از بحث همكاري و فيلم‌سازي، خلق و خوي شخصي ايشان و آن شخصيت معنوي اش چگونه توصيف مي‌كنيد؟

**مرتضي شعباني:تاريخ مي‌گويد با انقلاب اسلامي ايشان هم دچار يك انقلاب دروني شد، به نوعي مي‌توان گفت كه آويني از انقلاب تاثير گرفت و تا آن‌جا كه توانست بر آن تاثير گذاشت.

*اكنون وقتي شما يك لحظه چشم‌هايتان را مي‌بنديد، اولين چيزي كه از وجود او به عنوان يك دوست به ذهن مي آوريد، چيست؟

**مرتضي شعباني:كسي كه تمام كارهايش را براي خدا انجام مي‌داد. فكر نمي كنم كاري كرده باشد كه رضاي خدا را در آن دخيل نكرده باشد، به نوعي همه كارهايش براي خدا بود. براي همين هم ماندگار شد. خيلي آدم‌هاي ديگر هستند ولي نمي‌خواهم خداي ناكرده بگويم ديگران اين طور نبودند، ولي فكر نمي كنم كه ايشان حداقل بعد از انقلاب و بعد از آن تحولي كه شما مي‌گوييد، كاري بدون رضايت خدا انجام داده باشد، يعني هر كاري كه مي‌كرد احساس تكليف بود و به نظرم همه چيزش را پاي ولايت گذاشت. در مقام يك دوست هم، ايشان كسي بودكه هر كاري مي‌توانست براي دوستانش انجام مي‌داد. خيلي عجيب است ،ممكن است يك فرد هيچ چيزي نداشته باشد، مثلا شما از من تقاضايي بكنيد و من خودم نتوانم آن را برآورده كنم، ولي به در و ديوار بزنم تا آن را براي شما فراهم كنم هر چيزي كه مي‌خواهد باشد و به نظر من همه چيزش را براي
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین