سخنراني شهيد آويني در نمايشگاه بين المللي كتاب تهران:

کد خبر: ۱۲۲۵۱۵
تاریخ انتشار: ۲۴ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۸:۳۴ - 13April 2009
*مراد از تهاجم فرهنگي چيست؟ و چرا اين روزهاست كه اين تعبير بر سر زبان ها مي افتد؟ در شيوه ي پژوهش، رسم است كه در اين گونه موارد به ريشه ي لغات و سابقه ي تاريخي استعمال آن و موضوعاتي ديگر از اين قبيل رجوع مي كنند و مثلاً از «فرهنگ جهانگيري» نقل مي كنند كه فرهنگ و فرهنج با فتح اول شش معني دارد: دانش، ادب، عقل، كتاب لغت فارسي، نام مادر كيكاووس و نام شاخ درختي را گويند كه بخوابانند و روي آن خاك ريزند تا ريشه دهد! (2) از «برهان قاطع» كشف مي شود كه:

«فرهنگ… كاريز آب را نيز گفته اند چه «دهن فرهنگ» جايي را مي گويند از كاريز كه آب بر روي زمين آيد.» (3)

و بعد، از لغت نامه هاي ديگر پيدا مي شود كه «فرهيختن» و «فرهنگ» به يك معناست و هر دو به معناي «كشيدن» و يا «بركشيدن» است و تعليم و تربيت و ادب كردن؛ و به مثابه شاهد مثال اين شعر از خاقاني كه:

كشتي آرزو در اين دريا

نفكند هيچ صاحب فرهنگ

و بعد هم در ريشه ي «تهاجم» بحث مي شود و سخناني شبيه به آنچه گفته شد و بعد هم حرفهايي در نسبت اين دو كلمه با يكديگر و بالاخره اقتضا و شان صدور اين تعبير و تاريخچه ي آن.
نمي خواهم بگويم كه با اين شيوه ي پژوهش نمي توان راه به جايي برد. اگرچه باز هم كتمان نمي كنم كه چندان ايماني به اين شيوه از پژوهش ندارم. دست كم بايد اذعان داشت كه محصول اين جست و جوها چيزي نيست مگر گردآوري همه ي آنچه در اين باره گفته شده است ــ و البته اين هم چيز كمي نيست. اما بر اين گردآوري دو انتقاد وارد است:

يكي آنكه اين گردآوري به خودي خود حاصل هيچ تجربه ي نفساني و دروني نيست. كلمه ي «نفساني» را به معناي اخلاقي آن كه مذموم نيز هست به كار نبرده ام؛ مرادم اين است كه اين گردآوري محصول وصول به حقيقت نيست و شخصي كه اين فيش ها را گرد مي آورد، به مجرد اين گردآوري، به حقيقت فرهنگ ــ كه در اينجا موضوع مورد پژوهش ماست ــ راه نمي يابد. مفهوم اين دو كلمه ي «تحقيق» و «پژوهش» از اينجاست كه از يكديگر جدا مي شود كه اولي مقتضاي تحقق دروني و يا تجربه ي نفساني و وصول به حقيقت است و ديگري صرف گردآوري است و يا حصول مرتبه ي ديگري از علم كه با اين شيوه ي پژوهش ميسور است. اولي وصول است و دومي حصول، اگرچه حصول نيز بي وصول ممكن نيست.
اشكال دومي كه بر اين شيوه ي پژوهش وارد مي شود آن است كه اين شيوه ي پژوهش تنها در صورتي به نتيجه مي رسد كه در باب موضوع مورد پژوهش ما ديگران به كفايت بحث كرده باشند، يعني اين شيوه تنها در صورتي كارآيي داردكه موضوع مورد پژوهش ما بداهتاً پديد نيامده و داراي سابقه ي تاريخي باشد. اگر موضوعي بديع كه داراي بداهت است و ناگاه پديد آمده است مورد پژوهش باشد، اين شيوه كه بر گردآوري سخنان پيشينيان متكي است فايده اي نخواهد داشت، چرا كه هيچكس پيش از اين درباره ي آن سخني نگفته است.
موضوع مورد بحث ما، يعني تهاجم فرهنگي، چنين موضوعي است. لفظ «تهاجم فرهنگي» بي سابقه است ــ حتي اگر حقيقت آن بي سابقه نباشد ــ و حداكثر آن است كه ما مباحثي را كه در اين يكي دو سال اخير در اين باره نگارش يافته و يا بر زبانها رفته است گردآوري كنيم و رابطه اي بين آنها بيابيم.
تعبير «تهاجم فرهنگي» تعبيري است متعلق به سالهاي پس از قبول قطعنامه ي 598 و اتمام جنگ، و به عبارت روشن تر اين تعبير بديع كه بصورتي كاملاً خودبخودي ابداع شده، بر اين حكم منطقي استوار است كه «دشمن ما، هر كه هست، پس از اتمام جنگ در جبهه هاي نبرد نظامي، روي به حيله اي ديگر آورده و جبهه اي فرهنگي براي نبرد با انقلاب اسلامي گشوده است.» با صرف نظر از اينكه اين جبهه در كجا گشوده شده است و سلاح دشمن چيست و چگونه هجوم مي برد و سوالهاي ديگري كه دربرابر اين حكم پيش مي آيد ، اين حكم منطقي بر چند پيش فرض مبتني است:

- يكي آنكه جنگ پايان نگرفته، چرا كه صور ممكن جنگ ما با دشمن تنها منحصر در نبرد نظامي نيست.

- ديگر آنكه دشمن ماهم فقط همان نيست كه علي الظاهر در جبهه هاي نبرد نظامي رو در روي ما بود.

- و سوم آنكه غايت دشمنان ما از آغاز كردن جنگ، مبارزه با انقلاب اسلامي است و بنابر اين، صدام و ارتش بعث، در حقيقت امر، شمشيري بدست آمريكا بودند كه دشمن اصلي ماست.

ابداع تعبير «تهاجم فرهنگي» ، همانطور كه گفتم، بر اين سه پيش فرض مبتني است و بنابر اين، براي پژوهش و جستجو در صحت و سقم آن بايد به سراغ اين سه پيش فرض رفت و درباره ي آنها به بحث پرداخت.
پس باز هم تكرار مي كنم كه اين تعبير«تهاجم فرهنگي» تعبيري متعلق به سالهاي پس از اتمام جنگ است و كاملاً در ارتباط با تحليلهاي ما از جنگ هشت ساله معنا پيدا مي كند نه چيز ديگر، و بنابر اين ، خواه ناخواه اگر كسي معتقد است كه صدام حسين جنگ هشت ساله را براي كشور گشايي و سوء استفاده از عدم ثباتي كه ايران انقلابي در مرحله ي انتقال از نظام پيشين به يك وضع تازه به آن دچار است براي طرح ديگر باره ي اختلافات مرزي بين ايران و عراق آغاز كرده، بدون ترديد چنين كسي نمي تواند تعبير تهاجم فرهنگي را، آنهم دو سال بعد از اتمام جنگ، دريابد. يا اگر كسي معتقد است كه جنگ فقط مي تواند صورتي نظامي داشته باشد، چنين كسي نمي تواند اين تعبير را بپذيرد.
انقلاب اسلامي واقعه اي است بديع كه هيچ نظيري در دنياي جديد ندارد. هر واقعه اي خواه نا خواه منشاء و مبدئي دارد. و غاياتي كه بدون درك آنها هرگز نمي توان به حقيقت آن واقعه پي برد. منشاء و مبداء و مرجع اين انقلاب و همينطور غايت آن ، حكومت مدينه در صدر اول است و اگر اين حقيقت را قبول نكنيم، از درك ماهيت انقلاب اسلامي عاجز خواهيم ماند.
در اينكه دنياي جديد، مشخصاً با غايات ديني شكل نگرفته است ترديدي نيست. مولوي مي گويد:

گر نبودي ميل و اميد ثمر

كي نشاندي باغبان بيخ شجر؟

پس به معني آن شجر از ميوه زاد

گر به صورت از شجر بودش ولاد

و يا در جايي ديگر:

چون كه مقصود از شجر آمد ثمر

پس ثمر اول بود، آخر شجر

ميوه ي اين درخت نشان مي دهد كه اصل درخت با چه غايتي كاشته شده است. بشر امروز از اين تمدن چه برداشت كرده است؟ اگر اميد ثمر نبود، كي باغبان ريشه ي درخت را در خاك مي نشاند؟ پس در عالم معنا درخت از ميوه زاييده شده است. اگر چه در عالم صورت ميوه از درخت زندگي گرفته است.اگر نگوييم كه دنياي جديد در تضاد با دين و دينداري تطور و تكامل يافته است، اينقدر هست كه اتخاذ اين غايت، يعني تصرف در طبيعت به قصد تمتع هر چه بيشتر، مستلزم انصراف و روي گرداندن از غايات ديني است و اين واقعيتي است كه خواه نا خواه در ملازمه با دنياي جديد قرار دارد. ممكن است كه ما امروز به دشواري بسيار بتوانيم اين دو را با يكديگر جمع كنيم. در عالم نظر، دينداري با تصرف محدود در طبيعت به قصد برخورداري از نعمات آن منافاتي ندارد و هرچه در عالم نظر درست باشد لاجرم در عالم عمل نيز به واقعيت خواهد پيوست. اما در آنچه در غرب روي داده است اين نيست.
سر آنكه نماز را به سوي قبله اي خاص قرار داده اند، عليرغم آن كه فَاَينَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ (4) و عليرغم آنكه حقيقت دين كه مظهريت يافتن نسبت به وجه الله باشد جهت خاصي ندارد، آن است كه نفس توجه به سوي جهتي خاص لازمه ي انصراف وجه خاصي ندارد، آن است كه نفس توجه به سوي جهتي خاص لازمه ي انصراف وجه از جهات ديگر است. از ذاتيات اين عالم امكان يكي هم آن است كه روي آوردن به چيزي خاص مستلزم انصراف از جهات ديگر است. بايد ديد كه قبله ي تمدن امروز و به تبع آن قبله ي بشر امروز كجاست. دنياي جديد، يعني دنيايي كه بعد از قرون ميانه بنا شده، در تضاد مستقيم با دين و دينداري به اينجا نرسيده است. اومانيسم جز براي آنان كه با حقيقت فلسفه آشنا هستند در تضاد با دينداري قرار نمي گيرند، چنان كه بسياري از متفكران مسلمان ايراني نيز در قرن اخير به علت عدم آشنايي با حقيقت فلسفه تسليم چنين اشتباهي شده اند و اومانيسم را به « آدميت»، «انسان گرايي» و حتي «آداب داني» ترجمه كرده اند و اين معادل ها به خودي خود بر اين قضاوت نظري و هماهنگ بنا شده اند كه اومانيسم با دينداري قابل جمع است و حتي چه بسا درصدد اثبات اين معنا برمي آمدند كه انديشه ي اومانيسم پيش از آنكه در جهان غرب مطرح شود، از ضروريات تفكر اسلامي است.
چنين نيست. انسان قبله ي بشر جديد است و آن هم نه آن انساني كه ما مي شناسيم. اين انساني كه قبله ي دنياي جديد است تعريفي متناسب با همين تفكرنيز دارد. او حيواني است بسيار پيچيده، صاحب عقل معاش و ثمره ي خودروي سير تطور طبيعي انواع. اما انسان در تفكر ديني خليفة الله و در صورت كامل خويش وجه الله است. خداوند اگر فرشتگان را امر به سجده مي كند بر آدم، همين آدم است؛ آدم به مثابه خليفة الله و وجه الله، نه انساني كه علي الاصاله بوزينه اي است با مغزي پيچيده تر كه توان سخن گفتن نيز دارد. در ميان غربي ها كسي كه من ديده ام صراحتآً اين دو مفهوم را از يكديگر جدا مي كند آلدوس هاكسلي است در كتاب «بوزينه و ذات». او معتقد است كه غايات را در دنياي جديد، بوزينه ها، يعني همين انسانهاي مسخ شده، تعيين مي كنند و انسانها در خدمت اين بوزينه ها هستند. اين نگاه در معارف ديني ريشه دار است. حقيقت ذاتي بشر همان فطرت حنيف و حقيقت جويي است كه پيامبران براي تجديد ميثاق آن برگزيده مي شوند.
دنياي جديد بر مبناي ديگري تطور يافته است. انسان جديدي كه بعد از رنسانس پيدا آمده است در تقابل ميان عقل و جزوي و دل، جسم و روح، ماده و معنا، كم و كيف، زمين و آسمان، و خود و خدا،… جانب عقل جزوي، ماده، كميت، جسم، زمين و خود را گرفته است و اين توجه مستلزم انصراف وجه از روح و معنا و كيفيت و آسمان و خداست. مسئله اينجاست كه انسانهايي چنين، پيش از اين نيز بر كره ي زمين زيسته اند، اما اين بار بشر در حيثيت جمعي هبوط كرده است. شيطان و فرشته تعابيري صرفاً ادبي نيستند، اينها حقايقي هستند كه حدود سلبي و يا ثبوتي حقيقت ذاتي انسان يا ماهيت او را معين مي دارند. انسان حقيقي نه فرشته است، نه شيطان و نه حيوان…
داستان«دكتر فاوستوس» (5) فقط يك اثر زيباي ادبي نيست؛ فروختن روح به شيطان به معناي دور شدن از ذات انساني و هبوط بر زمين رذالت ها و شيطنتي است كه در تقابل و تضاد با آن ذات انساني تعين پيدا كرده است. حيوان نيز چنين است؛ حيوانات صورتهاي مسخ شده ي بشري هستند. فرشته نيز صورت ديگري از اين عدول از ذات حقيقي انساني است. اينكه در داستان آفرينش، شيطان پيش از اظهار شيطنت در صف فرشتگان جاي دارد، اشاره به همين حقيقت دارد. نمي خواهم واقعيت وجود شياطين و فرشتگان را انكار كنم، خير، بلكه مي خواهم دري به معناي تاويلي اين تعابير باز كنم تا معلوم شود كه وقتي سخن از هبوط بشر در حيثيت جمعي خويش به ميان مي آوريم مرادمان چيست.
همان طور كه عرض شد، دنياي جديد در تضاد مستقيم با دين و دينداري و في المثل با رويكرد به شيطان پرستي آغاز نشده است. آنچه كه تحليل اين وضع را دشوار مي سازد نيز اين است كه دنياي جديد با انصراف وجه از حقيقت، اما نه در تضاد مستقيم با آن، شكل گرفته است. دنياي جديد محصول فلسفه است. چنين به نظر مي آيد كه وقوع هر واقعه ي تاريخي با ظهور ايدئولوژي ها و يا نحله هاي فلسفي متناسبي همراه بوده است كه شرايط را براي وقوع وقايع تاريخي آماده مي ساخته اند. بسيار شگفت آور است كه في المثل ليبراليسم مي تواند صورتهاي مختلف فلسفي، اقتصادي، سياسي و غير آن داشته باشد و يا في المثل دموكراسي ــ اعم از صور ليبراليستي و يا سوسياليستي آن ــ اگر درست مورد تامل قرار گيرد همان اومانيسم است كه صورتي سياسي يافته است. توجه به يكايك اين مباحث از حوصله ي اين مقال بيرون است، اما آنچه از اين مقدمه منظور نظر داشتم آن است كه از ميوه ي درخت تمدن جديد مي توان به حقيقت آن و غايتش پي برد:

چون كه مقصود از شجر آمد ثمر

پس ثمر اول بود، آخر شجر

انسان جديد در تقابل ميان عقل جزوي و دل، جانب عقل جزوي را گرفته است و اين او را به راسيوناليسم افراطي و انكار وحي كشانده است. بشر جديد به هر علت كه تعين پيدا كرده باشد، در تقابل ميان جسم و روح به جسم اصالت بخشيده و اين امر او را به انكار روح مجرد رسانده است. بشر جديد در مقابل ميان ماده و معنا جانب ماده را گرفته و اين او را به ماترياليسم و انكار عالم معنا و معنويت كشانده است. بشر جديد در تقابل ميان كميت و كيفيت به اصالت كميت باور آورده است و اين او را از عالم كيفيات و بواطن غفلت بخشيده است. بشر جديد در تقابل ميان زمين و آسمان جانب زمين را گرفته است و اين كار او را به انكار آسمان كشانده و اثبات زمين و هرچه زميني است. بشر جديد در تقابل ميان خود و خدا جانب خود را گرفته است و اين كار او را به پرستش انسان كشانده است و بالاخره مي بينيم كه اين گزينش، خواه نا خواه، كار او را به انكار دين و دينداري كشانده است، منتها اين انكار ازلحاظ نظري و علمي به گونه اي آنچنان نظام يافته و توجيه پذيرفته انجام مي شود كه از آن تضاد مستقيم با دينداري دريافت نمي شود، چرا كه بشر جديد ناگزير در تقابل ميان صداقت و ريا نيز جانب رياكاري را خواهد گرفت و تسري اين انتخاب در حيطه هاي مختلف حيات انساني كار را به ديپلماسي رياكارانه، سياست هاي رياكارانه ي اقتصادي، روابط رياكارانه ي اجتماعي، توجيه روانشناسانه ي رياكاري و مذهب زدايي رياكارانه خواهد كشيد. آنگاه كار جهان به آنجا مي كشد كه با پرهيز از صراحت، قلدران جهان منويات خود را در پس احكام پارادوكسيكال و متناقض مي پوشانند: به اسم صلح اقدام به جنگ مي كنند؛ به اسم آزادي و دموكراسي، استبداد پنهان بنا مي كنند؛ به اسم علم، جهل را گسترش مي دهند؛ به اسم عقل توصيه به جنون مي كنند؛ به اسم عدم تعلق مردم را به بردگي نفس اماره مي خوانند؛ به اسم عرفان سحر و جادو را توجيه مي كنند؛ به اسم هنر بي هنري را اشاعه مي دهند، و بالاخره به اسم مذهب با دينداري مبارزه مي كنند. اين حكم علي الظاهر منطقي كه در اعلاميه ي جهاني حقوق بشر گنجانده اند كه« بشر آزاد است هر ديني را اختيار كند.» يعني بشر آزاد است كه روي به بي ديني بياورد، و اين جزء دوم كه در درون ان حكم ظاهري پنهان است غايت و نتيجه ي مطلوبي است كه از آن مراد كرده اند، اما رياكاري نظام يافته، قانونمند و توجيه فلسفي پذيرفته چنين حكم مي كند كه از صراحت پرهيز شود.
غرب يك واقعيت است، واقعيتي كه وجود دارد. چه موجود كلي را حقيقي بدانيم و يا اعتباري، چه ميان اعتبارات و حقايق نسبتي ثابت قائل باشيم و يا خير... ماوراي همه ي اين مباحث نظري، غرب وجود دارد و واقعيت يافته است و هيچ تمدن ديگري در سراسر جهان وجود ندارد. همه ي تمدن هاي پيشين به نحوي و در مرتبه اي مستهلك و مستحيل در اين واقعيت شده اند. غرب وجود دارد و علي رغم همه ي اختلافاتي كه ميان آمريكا و اروپا وجود دارد، از موجوديت و كليتي واحد نيز برخوردار است. حتي كساني كه اين گونه مفاهيم كلي را اعتباري مي دانند از به كار بردن اين لفظ گريزي ندارند و خود به خود وضع اين لفظ دلالت برآن دارد كه در برابر آن مدلولي واقعي و عيني هست كه ما براي اشاره به آن ناگزير از وضع لفظ هستيم. غرب وجود و واقعيت دارد و داراي صفاتي ذاتي و عرضي نيز هست. تجاوزگري از صفات ذاتي اين موجود واقعي است، چرا كه بقاي خود را در نفي ديگران مي بيند.
تمدن غرب با نگاهي سوداگرانه و رياضي به عالم نظر مي كند و همين تحليل رياضي و هندسي عالم است كه قدرت تصرف در آن را به او بخشيده است. اگر بشر جديد خلاف نظر ارسطو كه اشرف علوم را بي غرض ترين و بي سود ترين علوم مي دانست، با اين غرض كه مالك عالم شود( آنچنان كه دكارت مي گفت با علم بايد آدمي مالك شود) و يا با اين غرض كه قدرت يابد ( آن سان كه فرانسيس بيكن (6) مي گفت علم بايد بشر را به قدرت برساند) پاي در راه علوم تجربي نمي گذاشت، تمدن جديد نيز بوجود نمي آمد. پس، از ثمر اين درخت به غايات و حقيقت ذاتي آن مي توان پي برد.
و اما رنسانس با رجوع به تمدن يونان و روم و تفكر متفكران يونان و روم و حتي با استمداد از رب النوع اساطيري آنان همچون زئوس (7) و پرومته (8) و اطلس (9) و... تطور و تكامل يافت. نظام هاي سياسي دنياي جديد نيز با رجوع به همين مرجع، يعني دموكراسي دولت-شهرهاي يونان و علي الخصوص دولت-شهر آتن شكل گرفت.
ولي انقلاب اسلامي با رجوع به اين مرجع ظهور نيافته است و با دنياي جديد، يعني دنياي پس از رنسانس، نسبتي ايجابي ندارد. اين انقلاب از تفكري سرچشمه گرفته است كه نه بر راسيوناليسم بلكه بر وحي مبتني است. از لحاظ تاريخي نيز مرجع اين انقلاب نه تمدن يونان و روم بلكه حكومت مدينه در آغاز هجرت پيامبر خدا از مكه به مدينه است.
آيا كسي هست كه اين احكام را انكار كند؟ آيا انقلاب اسلامي ثمره ي تلاش ها و مبارزات سياسي روشنفكران ماترياليست، ناسيوناليست و... است؟ خير، مسلماً خير. كسي نمي تواند انكار كند كه اين انقلاب اسلامي در رابطه ي بين مردم مسلمان و مرجع روحانيشان، يعني امام، شكل گرفته است. روشنفكران- با صرف نظر از اختلافاتي كه ميان ما در تفسير اين لفظ وجود دارد- در اين ميانه حضوري فعال نداشته اند و البته تلاش هاي فرهنگي بزرگاني چون شريعتي و جلال و بعضي ديگر در آماده كردن شرايط براي به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي بي تاثير نبوده است، اما همه ي اين تلاش ها و مبارزات در ذيل حضور بي بديل و بي نظير مرجعي روحاني كه وجود خود را در نسبت با سنت پيامبر و ائمه معصومين معنا مي كرد موثر واقع مي شود،‌نه در كنار آن.
انقلاب اسلامي اصولاً بيرون از عالم فرهنگي دنياي جديد وقوع يافته است و فارغ از معيارها،‌ ارزشها، نسبت ها و مفاهيم و اصول دنياي جديد. به همين علت است كه غربي ها انسانهايي چنين را «بنيادگرا» مي خوانند، چرا كه اصلاً اين انقلاب از لحاظ ايجابي در امتداد سير تطور تاريخي دنياي جديد قرار ندارد و اصولاً با رجوع به حكومت مدينه در هزار و چهارصد سال پيش شكل گرفته است. خواه نا خواه واقعيت وجودي اين انقلاب، چه ابراز شود و چه ابراز نشود، در تضاد با تمامي مباني نظري و عملي دنياي جديد، اعم از اومانيسم، راسيوناليسم، ليبراليسم، ماترياليسم، سكولاريسم، سيانتيسم، نظريه ي ترقي، ليبرال يا سوسيال دموكراسي و غيره... قرار دارد. اينكه مي گويم« در تضاد با دموكراسي»، نبايد كسي را به اين شبهه دچار كند كه اين سخن با سخنان بزرگان ما و از جمله حضرت آيت الله خامنه اي تفاوت دارد. دموكراسي حكومت مردم است و با صرف نظر از اينكه اصلاً چنين مفهومي واقعي است و يا موهوم، ولايت فقيه حكومت مردم نيست- اگرچه فقيه منتخب مردم است و با او بيعت كرده اند- بلكه ولايت فقيه، حاكميت فقيه و يا فقها هم نيست، چرا كه اصلاً اين وظيفه به فقيه تفويض مي شود تا او حكم خدا را اجرا كند و نه اراده و اختيار خودكامه ي خويش را.
بنده با توجه به كمي وقت قصد ندارم كه در اينجا اثبات كنم كه ولايت فقيه تنها صورت ممكن براي تاسيس حكومت اسلامي در دنياي جديد است، اما بايد اين نكته را ذكر كنم كه ولايت فقيه خود به خود بر اين احكام منطقي استوار است كه:

ــ حقيقت جهان ثابت و واحد است.

ــ اين حقيقت از طريق قرآن و آخرين پيامبر خدا نزول يافته است.

ــ امكان وصول و دستيابي به حقيقت از طريق تحقيق و تفقه وجود دارد.

ــ فقيه كسي است كه قدرت استدراك اين حقايق را از طريق تفقه و تحقيق در كتاب خدا و سنت پيامبر و معصومين و عقل و اجماع داراست.

... و اما حالا، بعد از اين مقدمات، مي توانيم يك بار ديگر به موضوع سخن كه تهاجم فرهنگي است باز گرديم:
با ظهور انقلاب اسلامي، دنياي غرب درصدد برآمد كه اين حادثه و واقعه ي بديع را از ميان بردارد. آمريكا مظهر تام همه ي آن صفاتي است كه مي توان آن را «امپراتوري اقتصاد» ناميد، تا هنگامي كه اين قدرت براي آمريكا پابرجاست كه سيطره ي دلار بر اقتصاد جهاني وجود دارد. اگر سيطره ي دلار از ميان برود و مثلاً ين جاي آن را بگيرد، قدرت آمريكا هم، به مثابه مظهر تام دنياي غرب، از دريافت حقيقت انقلاب اسلامي عاجز است و حتي در آغاز پيروزي انقلاب خطري كه از جانب آن نسبت به خويش متصور مي ديد بسيار كوچكتر از آن خطري بود كه امروز احساس مي كند. جنگ تحميلي به اين علت بود كه آغاز شد و باز هم به همين علت بود كه طولاني شد.
پس منظور از «تهاجم» في المثل هجوم غربي ها به سواحل آفريقا براي برده كردن سياهان و به كار گرفتن آنان در مزارع اروپا و آمريكا و يا سفر ويليام دارسي (10) به ايران نيست. تعبير «تهاجم» با صراحت تمام به واكنش دنياي غرب در برابر انقلاب اسلامي رجوع دارد و مراد از افزودن صفت«فرهنگي» به اين لفظ نيز همان است كه در آغاز اين مقال به آن اشاره كردم: اينكه بعد از اتمام جنگ و شكست غرب در دستيابي كامل به اهداف خويش، ناگزير صورت نبرد تغيير پيدا كرد و دنياي غرب به اين نتيجه رسيد كه تنها راه از بين بردن انقلاب اسلامي-كه وجهه جهاني يافته است و روز به روز توسعه ي بيشتري مي يابد- آن است كه موريانه ها از درون، به اساس فرهنگ انقلاب و اركان آن حمله ور شوند.
با صرف نظر از آنكه غرب اكنون گرگ پيري است كه مرگ خويش را نزديك مي بيند و قبل از همه، خود اوست كه به اين واقعيت رسيده و مساعي رياكارانه و سبعانه اش در اين سالها نيز اشاره به همين حقيقت دارد، همواره تجربه ي تاريخي در ايران و سراسر جهان نشان داده است كه دنياي غرب در عصر استعمار نو، اقوام ديگر را همواره از طريق روشنفكران آن اقوام و از درون تسخير كرده است و اين سخني است كه بسياري از روشنفكران ايراني و غير ايراني همچون شريعتي و جلال آل احمد، فانون (11) و غيره به آن توجه يافته اند. رسانه ي ويدئو، ماهواره، كتاب ها، و نشريات فارسي داخلي و خارجي و... عرصه اي بود كه اين تهاجم فرهنگي در آن شكل گرفت. بسيار ساده انگارانه است اگر همه ي تلاش هاي مزورانه اي را كه در اين سه چهار ساله ي بعد از اتمام جنگ در داخل و خارج از كشور انجام گرفته است به « تبادل فرهنگي » تعبير كنيم.
اين تهاجم فرهنگي اگرچه صورت توطئه دارد، اما بدون ترديد نه آنچنان است كه بتوان بر وابستگي مستقيم همه ي روشنفكراني كه مخالف انقلاب اسلامي هستند حكم كرد. چنين نيست. روشنفكري حقيقتي دارد كه در هيچ كجا جز دنياي غرب تعين نمي يابد. اما به هر تقدير، جامعه ي روشنفكري اصولاً‌غرب گراست و با تفكر غرب زده مي انديشد و حتي اگر روي به دينداري بياورد به شدت در معرض التقاط قرار دارد. روشنفكر به مفهوم « ولايت » اعتقادي ندارد، چرا كه به دموكراسي غربي ايمان آورده است. او مومن به شريعت علمي است و با احكام ساده و متعارف و عوام زده ي علوم تجربي و انساني مي انديشد و با پشتوانه ي چنين تفكري، دين و دينداري خرافه اي بيش نيست. بنا بر اين تفكر، عصر دين سپري شده و عصر علم فرا رسيده است و علما و متدولوژيست ها نه تنها جاي انبيا بلكه جاي فلاسفه را نيز گرفته اند... بنابر اين، چه بسا كه روشنفكران يك قوم با رويكرد به ظاهر رياكارانه ي دموكراسي غربي و شيفتگي مجنون وار نسبت به دستاوردهاي شگفت انگيز تكنولوژي، تبليغ تفكر غربي و اشاعه ي آن را نوعي مبارزه ي ارزشمند بينگارند و به اين اعتبار، به هويت و استقلال خود پشت كنند. اگر در مسئله ي تهاجم فرهنگي هم باز روشنفكران مورد اتهام هستند از همين جاست.
البته فرهنگ مردم ما فرهنگ مكتوب نيست و اين واقعيت را نبايد همچون يك ارزش و يا يك ضد ارزش-به قول امروزي ها-نگريست. اين واقعيتي است كه وجود دارد و به اين آساني ها قابل تغيير نيست. فرهنگ يك قوم نسبتي آنچنان عميق با تاريخ، اسطوره ها و خاطرات ازلي آن قوم دارد كه مگر از طريق تحولات تاريخي و بسيار بطيء و آن هم در جهاتي خاص، قابل تغيير نيست. بنابر اين، تلاش هايي كه از طريق كتاب ها و مطبوعات در جهت مبارزه با فرهنگ انقلاب انجام گرفته هباءً منثورا (12) ست. البته بسياري از مرزهاي اجتماعي بعد از انقلاب درهم شكسته است و نزديك شدن حوزه هاي علوم قديم و دانشگاه ها به يكديگر و راه يافتن جماعتي عظيم از مردمان به اصطلاح فرودست به دانشگاه ها، رفته رفته در طول يك نسل ظرايط فرهنگي تازه اي را براي كشور، حداقل در شهرهاي بزرگ، به ارمغان خواهد آورد. نفوذ از طريق فرهنگ ويدئو مي تواند كارآيي بيش تري داشته باشد كه آن هم به عللي كه محل بحث آنها در اينجا نيست نمي تواند جايگاه لازم را در ميان مردم پيدا كند.

و اما دو نكته باقي مي ماند كه ذكر آن ها در اينجا ضروري است:

يكي آنكه اين مباحث به هيچ وجه نبايد مستمسكي بشود براي سلب آزادي هاي مشروع و قانوني فرهنگي. نبايد هركسي به خود اين اجازه را بدهد كه اسلام را بنا بر عقل محدود خويش و اعتبارات آن تحليل و تفسير كند.

و ديگر اين كه اين تقابل كه ميان فرهنگ انقلاب اسلامي و فرهنگ غرب وجود دارد، در شرايط طبيعي مي تواند اسباب شكوفايي و كمال تفكر ديني را فراهم آورد و عرصه اي باشد براي يك تجربه ي تاريخي كه بعد از چهارده قرن يك بار ديگر ــ بعد از حكومت ده ساله ي مدينه ــ تكرار شود. مسلم است كه علوم جديد نمي توانند ايجاباً به كمال معرفت ديني مددي برسانند، اما اين تقابل كه از آن سخن رفت مي تواند زمينه اي براي فعليت يافتن و ظهور تام و تمام حقيقت دين فراهم آورد، آن سان كه شب در برابر ستارگان. اين تقابل ما را ورزيده مي كند و حقيقت دين را، چه در مقام نظر و چه در مقام عمل، به منصه ي ظهور و نزول در عالم تفصيل مي كشاند و نردبان تعالي فرهنگ اسلام واقع مي شود.

*پي نوشت ها:
1- بخشي از سخنراني شهيد در نمايشگاه بين المللي كتاب، 22 ارديبهشت سال 1371
2- رجوع شود به فرهنگ جهانگيري، حسين انجو شيرازي، ص 1088
3- برهان قاطع، ج3، ص1481
4- سوره بقره، آيه 115
5- شخصيت افسانه اي نمايشنامه معروف گوته،«فاوست»، كه پيش از آن در نمايشنامه اي از كريستوفر مارلو با نام «داستان تراژيك دكتر فاوستوس» ظاهر شده بود.
6- فيلسوف انگليسي(1626- 1561)
7- سركرده خدايان، حاكم آسمان ها و پدر ساير خدايان و قهرمان فاني يونان باستان
8- يك «تايتان» كه آتش را از اُلمپ ربود و بشر بخشيد.
9- يك «تايتان» كه زئوس او را محكوم كرد آسمان ها را بر دوش گيرد.يك «تايتان» كه آتش را از اُلمپ ربود و بشر بخشيد.
10- سرمايه دار استراليايي كه در سال 1319 ه.ق امتياز نفت ايران را به مدت شصت سال از دولت وقت گرفت.
11- روان شناس و متفكر اجتماعي فرانسوي، عضو نهضت آزادي بخش الجزاير.
12- تعبيري است قرآني به معناي «غبار پراكنده» برگرفته از آيه 23 سوره فرقان.

ويژه نامه «سيد شهيدان اهل قلم» در خبرگزاري فارس
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین