آويني سيستم تدريس هنر را در دانشگاه‌هاي كشور اصلا قبول نداشت

کد خبر: ۱۲۲۵۲۱
تاریخ انتشار: ۲۴ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۸:۵۰ - 13April 2009
سال 58 با ايشان اشنا شدم، تازه در كارهاي فيلم‌سازي يك دوره‌اي گذرانده بودم و به توصيه دوستان آمدم واحدجهاد تلويزيون. شهيد آويني و دوستان آن موقع در آنجا حضور داشتند و برنامه‌هايي به نام «حقيقت» تهيه مي‌كردند، با دوستاني نظير حاج آقا منزوي، سهيل نصيري و دوستان ديگر و قبل از آنكه ما بياييم آنجا من برنامه‌هاي ايشان را در تلويزيون مي‌ديدم يعني اواخر 58 يا اوايل 59 . برنامه‌هايي مربوط به خوانين به نام «خان گزيده‌ها». آقاي آويني بعد از اينكه متوجه شد ما دو سه نفر آموزش‌هاي فيلم‌سازي را ديديم به ما توصيه كرد در همين مسئله خوانين كار كنيم. آن موقع توجه زيادي به مسئله خوانين و ستم‌هايشان به روستائيان بود. با دوستان ديگر سفرهايي مي‌كرديم براي تهيه برنامه‌هايي. ضمن اين سفرها با نظريات شهيد آويني آشنا مي‌شديم. مسئله جنگ كه پيش آمد واحد جهاد تلويزيون به مهمترين مسئله، كه جنگ بود پرداخت، البته به توصيه شهيد آويني كه علمدار اين تلاش بود. قبلا وظيفه ما بيشتر اين بود كه در زمينه اقتصاد روستا برنامه‌ريزي كنيم اما بچه‌ها با علمداري و حمايتي كه شهيد آويني مي‌كرد كشيده شدند به سمت مسئله جنگ. در رابطه مسئله جنگ، خيلي از خصوصيات شهيد آويني مشخص مي‌شد: نظرات ايشان، منش ايشان، رفتار ايشان و آن طرز تلقي كه راجع به هنر داشتند.
ما با همان آشنايي ساده كه با مسئله فيلم‌سازي داشتيم به مسئله جنگ هم وارد شديم. شهيد نظرشان اين بود كه نبايد از كليشه‌هايي كه متداول هست، در زمينه گرفتن فيلم‌هاي جنگي تبعيت كنيم. كليشه‌هايي نظير مصاحبه‌هاي ظاهري كه شخص را از قبل آماده كنيم كه چي من مي‌خواهم بگيرم و تو چه بايد بگوئي،... وقتي كه مصاحبه‌اي در زمينه‌اي از تلويزيون پخش مي‌شود و دو سه بار تكرار مي‌شود خود به خود الگو مي‌شود و به صورت كليشه‌اي در مي‌آيد و اين خودش حجاب مي‌شود.
از همان ابتدا با راهنمايي شهيد آويني ما ياد گرفتيم سعي كنيم تو جبهه‌ها مثل خود بچه‌هاي جنگ باشيم يعني با آنها بلند شويم با آنها بنشينيم تا آنها هم ما را مثل خودشان بدانند. وقتي ما را مثل خودشان دانستند كار خاصي نبايد بكنيم و فقط دوربين ما مي‌شود يك آينه. دوربين ما هم مثل خود ما خودماني، ميان آنها حاضر مي‌شود و آنها حركات طبيعي خودشان را انجام بدهند ما هم به صورت طبيعي در ميانشان هستيم.
بعد مسئله «روايت فتح» پيش آمد. «روايت فتح» فرقش با فيلم‌هاي ديگر كه در گروه‌هاي ديگر توسط افراد ديگري ساخته مي‌شد اين بود كه بچه‌ها ابتدا بايد سعي مي‌كردند خودشان را شبيه كنند. نه شبيه ظاهري بلكه از عمق جان و‌ مانند خود بچه‌هاي بسيجي و بچه‌هاي جبهه بشوند تا آنها را حس كنند و وقتي توانستند بچه‌هاي بسيجي را حس كنند، آن بچه‌هاي بسيجي هم آنها را مي‌پذيرند و وقتي پذيرفتند، توي روابط عادي كه پيش مي‌آيد زيباترين صحنه‌هاي جبهه ثبت مي‌شود.
كار فيلمبردار، كارگردان با آن اكيپي كه مي‌رود تو جبهه در واقع فقط مانند يك آينه است يعني كار خاص هنري مدنظر نيست. من دانشكده صدا و سيما را در اين حين كه در گروه جهاد بودم طي مي‌كردم. دانشكده صدا و سيما سبك‌هاي مختلف فيلمبرداري به ما آموخته بود، ولي شايد اين حرف يك مقدار تعجب‌برانگيز باشد كه توي جبهه من اصلا كاري به اين سبك‌ها نداشتم. سعي مي‌كردم طبق همين توصيه‌اي كه شهيد آويني داشتند و توضيح دادم ،هرچه را كه ياد گرفتم، فراموش كنم و يك تجربه جديدي به دست بياورم. بر همين روال بود كه دوستان خوب ديگري كه در زمينه فيلمبرداري جبهه كار مي‌كردند و تحصيلات كلاسيك فيلم‌سازي در آن زمان نداشتند، با هدايت شهيد آويني كه توانستند ياران «روايت فتح» باشند و كمك كنند تا اين فيلم‌ها ضبط شود.
شهيد آويني به خاطر خصوصيت عبادي و مذهبي و دروني كه داشت خيلي علاقه‌مند بود در ماموريت‌ها حاضر شود، مخصوصا ماموريت‌‌هاي جبهه. يعني عجيب اين شوق را هر كسي يك مقدار با ايشان كار كرده بود حس مي‌كرد. منتها به توصيه دوستان و مدير گروه آقاي همايونفر از ايشان مصرانه مي‌خواستيم در گروه بمانند تا فيلم‌هايي كه ما مي‌گيريم، با هر مشكلي و با هر عيب يا حسني كه دارد بياوريم به دست ايشان بدهيم تا تدوين و كارگرداني‌اش بكند و خيالمان راحت باشد كه فيلم‌ها هدر نمي‌رود. اين حرف را چون منطقي بود شهيد آويني پذيرفت، البته علي‌رغم ميل باطني‌اش. از طرفي او ميل داشت در جبهه‌ها حضور پيدا كند از سوي ديگر اگر فيلم‌ها را بچه‌ها مي‌گرفتند،‌ كسي نبود كه تدوين كند. اگر شهيد آويني همه‌اش ماموريت مي‌بود فيلم‌ها به نتيجه نهايي نمي‌رسيد چون فيلمبرداري مثل عمليات نيست كه يك رزمنده مي‌رود عمليات تمام مي‌شود كه فيلم از آنتن پخش شده و مردم مي‌ديدند. سيكل كار بايد به وسيله ايشان كامل مي‌شد و كس ديگري را هم نداشتيم كه بتواند جاي ايشان را بگيرد. ايشان اين توصيه را كه سعي كنيد عين آينه باشيد خودشان هم حين تدوين رعايت مي‌كردند. اغلب كساني كه فيلم‌هاي جبهه را تدوين مي‌كردند سعي مي‌كردند خودشان و هنري را كه ياد گرفتند موقع تدوين اعمال كنند ولي شهيد آويني نظرشان اين بود كه موقع مونتاژ فيلم‌هاي جبهه نبايد كار خاصي كرد. بايد همان روال را ادامه داد مگر يكسري چيزهايي كه اشكال دوربين است، اشكال‌هايي كه پيش مي‌آيد. ايشان كار خاص هنري هنگام تدوين برنامه‌ها انجام نمي‌داد. سعي ايشان بيشتر همين بود كه همان سادگي را كه فيلمبردارها رعايت مي‌كردند و عين آينه عمل كردند تا آخرين مرحله حفظ كند. كار زيباي ايشان از اينجا به بعد شروع مي‌شد كه سعي مي كردند راهي پيدا كنند از ظاهر فيلم‌هاي جبهه به باطن و معنويت و آن در نريشن‌هايي بود كه مي‌نوشتند. يعني فيلم‌هاي جبهه را كه بچه‌هاي ما، دوستان مي‌گرفتند، اگر بگذاريد براي كسي نگاه كند مي‌گويد فيلم‌هاي قشنگي است ولي زيبايي برنامه‌هاي «روايت فتح» فقط همان فيلمبرداريش نبود. آن چيزي كه «روايت فتح» را «روايت فتح» مي‌كرد عمق و معنويتي بود كه به وسيله شهيد آويني از دل جبهه كشيده مي‌شد بيرون و به صورت معناي جبهه و به صورت باطن جبهه روي فيلم‌ها ثبت مي شد وبه وسيله نويسندگي و صداي خود ايشان بار ديگر روي فيلم‌ تدوين مي‌شد و اين بود كه كار زيباي «روايت فتح» در عين سادگي به وجود آمد. اين مقدار فيلمي كه گرفتم اگر كسي ديگري مي‌خواست فيلم‌هاي من را تدوين كند اصلا راضي نبودم بروم جبهه فيلمبردار كنم. شايد مي‌رفتم كار ديگري مي‌كردم. كارگردانان ديگري هم بودند ولي در فيلم‌هاي جبهه، به همان دليل كه خدمتتان عرض كردم مي‌خواستند هنر خودشان و آن نفسانيت خودشان را درون فيلم‌ها كنند كه اصلا صلاح نبود.اگر غير شهيد آويني مي‌خواست كارها را سامان و جهت دهد براي فيلمبرداري من خودم نمي‌رفتم، شايد براي كار ديگر.
يك چيزي را نمي‌دانم و آن اين است كه چرا وقتي رفيقي را از دست مي‌دهيم دير يا زود، به ياد اولين ديدار مي‌افتيم، و حالا هرچه سعي مي‌كنم نمي‌توانم به ياد بياورم سيد مرتضي را بار اول كجا و چطور ديده‌ام. مي‌دانم كه بايد در جام جم بوده باشد. توي ساختماني كه امروز فقط ما را به ياد چيزهايي مي‌اندازد كه از دست داده‌ايم. اما آن روزها همه چيز زيبا بود و حتي آن ساختمان خاكستري سيزده طبقه، نفرت‌انگيز به نظر نمي‌آمد. مي‌دانم كه سال پنجاه و نه بود و خيال مي‌كنم كه بهار يا تابستان بود، اما اولين ديدار را به ياد نمي‌آورم. يادم هست كه اولين فيلم او را كه برايش تدوين كردم،نامش «خان گزيده‌ها» بود و خيلي زود شروع كردم به اينكه دوستش داشته باشم.
يادم هست كه روي نيمكت راهروي ساختمان بخش و هنگام تدوين فيلم برايم شعر مي‌خواند و شعرش قشنگ بود و حتي قسمتي از آن را به ياد دارم:« باغ خنجر، خنجر»، يا «باغ دشنه، دشنه...» اما به ياد نمي‌آورم كه چند روز بعد،‌وقتي خواستم شعرش را يادداشت كنم و داشته باشم چه بهانه‌اي آورد. بعدها به من گفت تمام اشعار و قصه‌هاي پيش از انقلابش را سوزانده است، اما من اميدوار بودم آن شعر را بعد از انقلاب سروده باشد و نسوزانده باشد و در تمام اين ده پانزده سال (كه مثل ده پانزده روز گذشت) هميشه فكر مي‌كردم در يك فرصت مناسب از او خواهم خواست كه شعرش را دوباره بخواند تا يادداشت كنم. حالا كه ناگهان خيلي دير شده، بدون هيچ دليلي احساس مي‌كنم كه تنها شنونده آن شعر من بوده‌ام و از روي بي‌لياقتي فراموشش كرده‌ام...
در يك زمان به اين نتيجه رسيد كه شايد بتواند مثلا يك حركت جديدي را در «دانشگاه هنر» ايجاد كند. از اين رو موقعي كه يكي از دوستان پيشنهاد تدريس در دانشگاه را مطرح كرد پذيرفت. وقتي رفت پاي كار، ديد دانشگاه نه تنها سيستمش دچار اشكال است بلكه اين تفكرات و نظرات را نمي‌پذيرد و تنها تفكراتي را كه از غرب وارد شده،‌به شكل مزخرفي تحويل دانشجو مي‌دهند به عنوان هنر و مسائل اسلامي. كلاس‌هايي كه مرتضي مي‌گذاشت جنبه رسمي نداشت. او به طور كلي سيستم تدريس هنر را در دانشگاه‌هاي موجود كشور غلط مي‌دانست و اصلا قبول نداشت. مدت طولاني كه با دانشگاه رفتن و تحصيل دانشگاهي به شدت مخالف بود و يك نوع غربزدگي و عدول از طريق مستقيم مي‌دانست. نه تنها مي‌گفت نرو بلكه طردش مي‌كرد و مي‌گفت داري مي‌روي كفرستان. راه حق اينجاست، جبهه! دنبال چه مي‌خواهي بگردي و درست هم مي‌گفت يعني تعبيرش هم درست بود.

راوي:بهروز افخمي

ويژه نامه «سيد شهيدان اهل قلم» در خبرگزاري فارس
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین