ياداشتي از «نصرالله قادري»

کد خبر: ۱۲۲۵۷۳
تاریخ انتشار: ۲۶ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۹:۲۱ - 15April 2009
منتظر فرصت بوديم تا سينه «سيد» را بشكافيم

«چون در حركت و سكون چيزي نويسم، رنجور شوم از آن به غايت. و چون در معاملت راه خدا چيزي نويسم، هم رنجور شوم. چون احوال عاشقان نويسم نشايد ، چون احوال عاقلان نويسم هم نشايد، و هر چه نويسم هم نشايد، و اگر هيچ ننويسم هم نشايد و اگر خاموشي گردم هم نشايد. و اگر اين وا گويم نشايد و اگر وا نگويم هم نشايد و اگر خاموش شوم هم نشايد.»
*شيخ شهيد شهاب الدين سهروردي

سرداران بي مرگ را چه بسيار مي شناسم، ابرمردان هميشه زنده را و مردگان عمودي كه ايستاده مرده اند و زندگان افقي كه چون سرخ شط خروشان خون، در رودخانه حيات جاري اند.
روضه خوان مجلس هفتگي خانه مان، چه بسيار از مظلوميت حسين (ع) برايم گفته بود و من به تظاهر يا عادت چه اشكها كه ريختم با چه بي شرمي مظلوميت زينب (س) را نظاره كردند، و كردم! مولا را در محراب عبادت به سجاده شهادت نشاندند و او پرخروش توفيد كه فزت و رب اكعبه به خداوند كعبه رستگار شدم و هميشه بي شرمان در تحيرند كه مگر مولا نماز هم مي خواند؟
مظلوميت هاي سرخ و سبز را مي شناسم اما هرگز با ملومي سرخ سبز از تبار مولا هم سخن نبودم و چه بسيار مظلومان سرخ سبزي كه به پاكي زلال اروند در كنارم جاري بودند و حقد و حسد و نفس اماراه نو چشمانم را گرفته بود آنها در كنارم بودند و من باورشان نيم كردم و با پاي چوبين استدلال به تكفير شان نشستم.
مردم كوفه را مي شناسم و چه بسيار فرياد زده ام ما اهل كوفه نيستيم!! و بوده ام مگر كوفيان چگونه بودند؟ و مگر باور داشتد كه قرآن ناطق را تكفير مي كنند؟!
بلعم را مي شناسم و كعب الاحبار، بر صيصا، شريح قاضي و شبث را و بر همه شان چه بسيار لعنت فرستاده ام! و چه بسيار بر مظلوميت اولين مظلوم كه به خنجر شقاوت اولين طاغي به سجده شهادت نشست، گريستم و گريستند و هماندم قابيل وار با شمشير هايي پنبه اي و زبان سرخ مظلوم كشي، به مصاف هابيل رفتيم و با پاي چوبين استدلال كه آنها را تكيه گاهي مطمئن مي پنداشتيم اعمال سياهم را توجيه كردم و چنان بودم كه گويا در صراط مستقيم حق گام مي زنم و پيام دار شهادت مولايم! از چه بي شرم مردمي بودم!؟
سيد هر وقت كه به ميهماني مجلس مولا مي رفت سرخ مي گريست و سبز مي شد. او فرزند زهرا (س) و محب مولا بود و ما در برابرش بي باور به اينك او ياور حقيقي است. او سبز بود مثل سبزينه گل و سرخ بود مثل گلبرگ آلاله ها! او بستر عطوفت و مهر بود مثل آبي آسمان، و پاك و سپيد بود مثل رحمت حق! و ما اشقيا با ديدگان تار، رويش و باليدن سرخ و سبزش را سياه مي ديديم و او مي دانست ولي با لبخند سبزش به ما سلام مي كرد و هيچ نمي گفت و ما بي شرمان كمرها را تنگ تر مي بستيم و خنجرها را در دستهاي پليدمان محكم تر مي فشرديم و منتظر فرصت بوديم تا سينه اش را بشكافيم. او سردار ميدان قلم بود و ما قلم به مزدان شيطان بوديم كه در عرصه رنگين نامه ها براي رسوايي اش كمين كرده بوديم بي آنكه دريابيم كلمه به كلمه سياهمان، رسواگر ظلمت دل ماست. و سيد با لبخند سبزش خورده بودم و محبت نمي فهميدم، هرگز به خوان محبتش ننشتم، چرا كه اين شكم آلوده تحمل مائده آسماني را نداشت او چه مظلوم بود و چه سبز، و چه از چه بي شرم مردمي بودم!
ما آدم هاي تك ساحتي قالب فهم از هزار توي بي نهايت آدم هاي سرخ و سبز را نداشتيم و او به وسعت زلال آبي آسمان، و به ارتفاع ستيغ رفيع قله ها استوار و سرپا ايستاده بود. ما او را مي ديديم و منكرش بوديم و بوديم عطر راز گستر ياسهاي ناپيداي كه در فضاي كوچه باغ هاي خيال شاعري سودازده در وقت وصال معشوق منتشر است، به شوريدگي و هراس و بيم و اميد صبح قيامت، به سوزندگي آتش عذاب و شكنجه آور اقيانوس سوزان طبقات جهنم به پهناوري و سرسبزي و جاودانگي بهشت به صفا و بلندي و بيكراني آسمان ها به استحكام و استواري ايمان ابوذر، به خلوص شبنم اشكي بر گوشه چشم موذني در عصر اندوهبار بلا، به تفتيدگي كويرهاي داغ و سوزان شبه جزيره، به عفت و پارسايي نيالوده لبخند زيباي يك صبح معصوم به بيقراري شعله شمعي در رهگذر بادهاي وحشت زده‌اي كه از هراسي موهوم مي گريزند. به نجات لبهاي چاك خورده و تاول زده رهگذر تشنه نشسته در برابر چشمه زلال و سردي كه از دل سنگ در سينه تافته كوير مي جوشد به رقص سحر آميز و زيبايي امواج رود وقتي كرشمه رفتارش را بر پرده خيال رهگذران نقاشي مي‌كند و زمزمه جادويي آن را به سرود فرشتگان در معبد آرزوهاي بلندش مي ماند در دل انگيزترين ترانه ها مي سرايد و باز مي فرستد.
و آنك لبخند سبزش كه در سرخ گل واژه شهادت هزار باره رنگين شده باز مرا به ميهماني محبت فرا مي خواند و باز من حقيقت طلبي را در زير ماسكهاي تقدس مابي پنهان مي كردم، بي آنكه باور بدارم خلق را مي توان فريفت و خالق را نه! و من شادمان به مكرمندي، خود سر خوش بودم بي آنكه بدانم نزد او نمي توان نقاب زد و پنهان و پيداي من بر او آشكار است.
سيد از سلاله مظلومان تاريخ بود كه لبخند سبزش به تمام دنيا مي ارزيد و ما مفلسان، حتي تاب پذيرش اين هديت را نداشتيم

بيا و نوش كن جامي زدرد درد عشق او
حريف دردمندان شو كه درد دل دوا بيني

*

مگر آيينه گم كردي كه بي آيينه مي‌گردي
ببيني روي خود روشن اگر آيينه را بيني

دو بيگانه همدرد از دو خويش بي درد يا نا هم درد با هم خويشاوند ترند. ما مردم بي درد، و دغل كار و بي شرمي هستيم كه هميشه حقيقت را به هزار ترفند و بهانه به مسلخ مصلحت سپرده ايم ما هرگز تاب تحمل حقيقت را نداشته ايم ما خود را هميشه فريفتيم و با حلاوت دروغين شوكران زهر را نوشيديم بي آنكه چهره دژم كنيم. اما قلم بي پرده و گستاخ بايد رسوا گري و اگر مردي مانده است - فقط براي يك بار بياييم حقيقت را باور كنيم!
در خلوت و تنهايي خود گوش بسپاريد، صدايي محزون مي نالد:
من اكنون در زير فشار اندوه اين همه حرفها و پيغامها و دردها و نيازمندي هاي و گفتنها و فهميدنها و احساس كردنها، مرد ناتوان و بيماري را مي مانم كه كوهي بر سرش ريزش كرده باشد و خروارها تخته سنگ و سنگريزه بر سينه اش افتاده باشد و در زير سنگيني اين آوار، احساس مي كنم مرگ دردناكي كه شتابان به سويش مي دود، هم اينك در يك قدمي اوست و او كه تها سرش از زير اين توده سنگين بيرون است، شما را به خويش مي خواند اند: اي مردم! از ميان شما كيست كه مرا از زير اين آوار بيرون كشيد؟ كست كه اين صخره هاي عظيم و تخته سنگهاي بي رحم و سنگين را به با بازوان مهربان قلبش و با دستهاي نيرومند فهمش از سينه مجروح من بردارد؟ نمي گويم همه را، اندگي را؛ از ميان شما كيست كه مرا از زير اين آور بيرون كشد؟
ماسك ها و نقابها و پاهاي چوبين را وانهد و يك بار - فقط يك بار مردانه به سرخي سبز حقيقت سلام بگوييد نهراسيد چيزي را از كف نخواهيد نهاد. ما مرده خواران مرد پرست مظلوم كش كه با خنجر هاي كج فهمي به قتل عام شقايقهاي مهربان پرداخته ايم بي خجالت و به ريا همه همگام سيد بوده ايم.
چرا خلق را مي كوبيم كه قرار بود سيد در سفر آتي اش همسفر ما باشد؟
چرا خلق را مي گوييم كه هم سفر سيد بوده ايم؟ چرا خلق را مي گوييم كه شهادتش بازگشت به خويشتن خويشمان بود؟ چرا خلق را مي گوييم هم نفس چرا در مجلس عزايش به حراج خود نشته ايم و چوب حراج بر محبت هايي كه نداريم مي زنيم چرا راست نمي گوييم؟ چرا نمي گوييم كه فريم فريم خنجر و شقايق را سلاخي كرديم چرا نمي گوييم صفحه صفحه سوره را در جهنم بدگماني و حسادت به آتش كشيديم؟ چرا نمي گوييم كه يارانش را زنده زنده به خاك سپرديم؟ چرا نمي گوييم پيش از آنكه به ميهماني سرخ خدا برويم حلواي مجلس ختمش را هم پخته بوديم؟ چرا نمي گوييم مهرباني و عطوفتش را با بررحمي به ليبراليسم و وازدگي و در دامن غير غلطيدن ترجمه كرديم؟
چرا نمي گوييم ترجمان سياه ما از سبز ايثارش فريب بود؟ چرا نمي گوييم تنها بود. و مردانه و يكتا در ميان ايستاده بود و التماس دستي را به همراهي مي خواند؟ ما چه بي شرم مردمي هستيم!
اغيار چرا نمي گويند كه از صداقت و پاكي سادگي او سوء استفاده مي كردند و با كج فهمي احمقانه خود فكر ميكردند كه نمي فهمند و كلاه سرش گذاشته اند در حالي كه مي فهميد و مي گفت: خالقم ستار العيوب است، بگذار با يان فرصت هايي كه با آبرويم به ميدان آورده ام به آنان مجال نيوشش حقيقت را بدهم. من فرزند زهرايم و حراميم اگر به باور پشت كنم. بياييد در خلوتمان اعتراف كنيم كه بي شرم مردم بوديم ما نه بر شهادت او كه مي بايست بر شقاوت خود بگرييم - آيا مي بينيد كه او با لبخند سبزش به همه ما تمسخر مي زند كه اي مدعيان كجاييد؟ من به ميهماني خدايم شما چه مي كنيد؟ و ما چه بي شرم مردمي هستيم كه مي بينيم وحاشا مي كنيم!

زخود بيني نخواهي ديد آن ذوقي كه ما داريم
خدا بين شو كه غير او چه او بيني هوا بيني

*

جمال غير اگر داري خيلاي بس محالست آن
اگر تو غير او جويي ندانم تا كجا بيني
روحي كه پيام دارد نه مريد مي طلبد نه عاشق، در رهگذر عمر، چشم انتظارايستاده است و وجودش ندايي است كه آشنايي را ميخواند و حياتش نگاهي كه در انبوه اين صورتكهاي مكرر و بي مسئوليت و بي انتظار و بي اضطرابي كه بيهود مي گذرند، چهره مانوس و محرم خويشاوندي را مي يابد كه بر آن موجي از حيرت افتاده باشد و دونگاهش همچون دو كودك گم كرده مادر، در اين دنياي بي پناه آواره اند. آي نه مريد، نه عاشق، آشنا! ديدند و ديديم همه آنهايي كه زنده او را كشته بودند به بركت سرخ خونش با نقابهايي تازه آمدند و به ميراث خواري نشستند ديديم و ديدند كه همه آنهايي كه او را رانده بودند، جيره و مواجب اندكش را قطع كرده بودند، تنهايش گذاشته بودند، در برنامه هاي طاق و جفت شان او را تنها از خود مي دانستند و همكار حوزه فعاليت خود، تنها به بهانه نصيبي از اين خوان شهادت بردن! اما هيهات! همراهان او بسيجيان گمنامي هستند كه چون او به روايت فتح نشته اند بي آنكه در تيترهاي اول و آخر برنامه نامي از خود بنشانند. گمناماني كه مظلومانه و بي نام و بر شهادت سردارشان اشك ريختند و چون ما بي شرمان مرثيه ننوشتيد. آنهايي كه از شدت غم مرثيه را برخورد خواندند كه تنها مانده اند. لبخند سبز سيد ابدي شد. باور كنيد. يارانش به اندازه قطره هاي عرق شرم نريخته‌ ما افزون شدند و شط پر خروش تنهايي اش به گستردگي جهان پهناور شد و ما بي شرمان دغلكار، در بستر گسترده اين استوراي محو شديم سيد در عصمت ملكوتي سپيده در زمزمه جادوئي چشمه سازان در نسيم پيام آور سحر، در چشم خونپالاري غروب در نغمه آسماني شباهنگ در خلوت نيمه شبهاي روشن كوچه باغهاي خاموشي، در خم خسته چشمي از تب عشق، در هماغوشي پاك مه و مرداب، در لبنخند در نگاه در مهتاب، در بازي پنهان و پرغوغاي باد بر سر شاخه هاي بلند سپيدار هاي مغرب، در افق، در شفق، در سپيده در عاشوراي سرخ حسين، در شبهاي قدر، در گستره ميدان هاي رزم حق عليه باطلب، در كفه هويژه، حميديه، لبنان، فلسطين، سارايوو، سر بر ه نيتسا، در آفريقا، در آمريكا، در كلمه كلمه حلاوت استمرار سوره، در فريم فريم روايت فتح، در بلنداي مظلوميت خنجر و شقايق، بر قله‌ كيهان، در صدر سخن هر رهگذر ناهمراهي، در قطره قطره آب مطهر زمزم، بر گلبرگهاي سرخ و سپيد محبت، و در دستهاي پر توان هر رزمنده حق ، جاري و ابدي شد.
ما چه بي شرم مردمي هستيم كه هنوز هم به مرده خواري و مرده پرستي خود مفتخريم بي آنكه چشم حقيقت را باز كنيم و در ميعادي سبز، با خدا ميثاق ببنديم كه ديگر سيدي مظلومي را بي رحمانه به مسلخ نسپاريم بي آنكه بار وح مطهرش پيمان ببنديم كه ديگر خطا نخواهيم كرد و لبخند سبز تو را باور داريم.
بياييد نقابها را برداريم و صحنه دروغين و مجازي بازي را رها كنيم و در بستر زندگي با سيد جاري شويم. و قلم ديگر بيش از اين پيش نمي رود كه عظمت اهورايي شهادت مظلومانه سالار قلم سردار سخن عندليب روايت فتح را مرثيه سرايد اين مرده پرست مرده خوار نيز منتظر مي ماند تا ذهن سياهش پالوده و در چهلمين روز پرواز بلند سيد برگي ديگر از شقاوت خود و مظلوميت او را باز گويد. باشد كه حقيقت را باور كنيم.

اگر فاني شوي از خود تويي باقي جاويدان
سردار فنا بنشين كه تا دار بقا بيني....

ويژه نامه «سيد شهيدان اهل قلم»در خبرگزاري فارس
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین