بهروز پورشريفى
یکی دو روز پس از ولادت بهروز همسر اکبر آقا متوجه موضوع مسرت بخشی شده، با خوشحالی آن را به اکبر آقا خبر داد.
« اکبر آقا ! باور می کنی که سینه هایم پر از شیر شده است. خواست خدا، این بچه با خودش برکت آورده است. حالا آنقدر شیر دارم که حتی به سعید هم می رسد.» اکبر آقا با ناباوری به نوزاد نگریست: « بهروز با خودش بهروزی آورده است باید به فامیل ولیمه بدهیم.»
چشمهایش از اشک پر شد ؛ ولی آن را از همسرش که هنوز از بستر برنخاسته بود پنهان کرد. رفت تا سور و سات قربانی و ولیمه را فراهم کند. هیچ کس روز ولادت فرزند را فراموش نمی کند, حتی اگر روز ازدواجش را فراموش کند. به خود می گفت نظر خدا با ماست. این شیر علامت نعمت و برکت است که به ما رو کرده است. شیری که بیشتر از نیاز بهروز است. حتی سعید هم از آن استفاده می کند. وقایع آنچنان امیدوار کننده بودند که اکبر آقا علاوه بر مشاهده شادمانی و بهبودی همسر رنجورش با امیدواری شور و هیجان کار می کرد. و گاهی از خودش متعجب می شد. یک دستگاه جوراب بافی تهیه کرده بود و پس از بازگشت از اداره، با آن کار می کرد و به لطف خداوند و نظر او امیدوار بود.
دو سالگی بهروز با یک بیماری سخت همراه شد. اکبر آقا، شبانه سراسیمه و نگران کودک بی رمق را به آغوش گرفت و به مطب چندین دکتر سرکشید. روزهای تعطیلی، شبهای سوت و کوری دارند. جز چراغ های مطب دکتر بزمی چراغی را روشن نیافت. همسرش که با چهره ای برافروخته و مضطرب به دنبال او کفش می کشید و می دوید. دلی به گذرگاه هفتم بست: « یا فاطمه زهرا ! خودت نظر کن»
دکتر بزمی استقبال شایانی از بیمارش کرد و با مهربانی تمام به معاینه و معالجه اش پرداخت.
خدا با شما بود که زود متوجه مریضی بچه شدید. دیفتری قابل معالجه ولی کشنده است . آن شب نه بیمار خوابید و نه دکتر چشم بر هم نهاد. پدر و مادر هم دست به دعا بودند و گوشه چشم عنایت ملکوت را می طلبیدند.
صبح روز بعد که مداوای دکتر موثر افتاد، بهروز در آرامشی شفا بخش به خواب رفت و در آغوش مادر به خانه بازگشت.
زن پرسید: « چرا با دکتر حساب نکردی؟»
می خواستم حساب کنم ولی هر چه اسرار کردم نپذیرفت. ولی تعهد اخلاقی از من گرفت که هر از گاهی با بهروز به مطبش سر بزنم.
اکبر آقا چندین سال درخواست دکتر را اجابت می کرد. او از روی قدرشناسی و سپاس، هر از چندگاه، دست بهروز خردسال را می گرفت و به سلام دکتر بزمی می رفت. تا اینکه یک روز متوجه شد که دکتر هجرت کرده است. این رفت و آمدها، روحیه سپاسگزاری و قدردانی بهروز را تقویت می کرد و به او – که هنوز عملا وارد اجتماع نشده بود 0 راه و رسم زندگی در بین مردم را می آموخت.
بعد از 4-5 سال، حالا دیگر به او لقب بچه آرام و سر به زیر داده اند و چون مطیع پدر و مادرش بود و به بچه های دبستان هم سفارش می کرد که حرف پدر و مادرشان را گوش کنند، در بین بچه ها و اولیاءشان به « ملای دبستان» مشهور شده بود. بابای دبستان، صبح ها با دوچـــرخـــه به دنبالش می آمد و ظهر با دوچرخه، او را از دبستان باز می گرداند و تحت مغناطیس معصومیت و مهر کودکانه بهروز، از این کار لذت می برد.
سالها گذشت وحالا بهروز مرد شده بود ,یک مرد بزرگ.
پس از اخذ دانشنامه مهندسی راه و ساختمان به خدمت سربازی رفت. دوره آموزش او و برخی از دوستان هم دوره اش در شهر بروجرد گذشت. یک بار اکبر آقا برای دیدن پسرش به بروجرد رفت. به هنگام بازگشت، بچه ها مرخصی گرفتند و به همراه او، به راه افتادند. برف سختی می بارید و سرمای کشنده ای، استخوان آدمی را می آزرد. شب بود و جاده ها برف آلود. چرخ اتومبیل اکبر آقا پنچر شد، مجبور به تعویض چرخ شدند. سرما آنقدر سوزناک بود که هر کس بیشتر از چند دقیقه نمی توانست بیرون اتومبیل بماند.
اکبر آقا به هنگام برداشتن چرخ یدک متوجه بسته ای که در شکاف بین چرخ و بدنه اتومبیل پنهان شده بود، گردید. پوشش بسته پاره شده و تعدادی ورق کاغذ از آن بیرون آمده بود. با خود گفت: « این بچه ها در سربازی هم دست از خواندن بر نمی دارند.» چرخ را برداشت و باز اندیشید، « ولی انگار عکس یک روحانی روی آنها بود.» برگشت و یکی از ورقه ها را نگاه کرد. آنچه که دید، چنان حیرت زده اش کرد که سوز سرما را از یاد برد. این بار با صدای بلند از خود پرسید: « اینها اعلامیه آیت الله خمینی است؟» و به خود جواب داد: « بچه ها دست به کارهای بزرگی زده اند. این کارهای بزرگ بی خطر نیستند.»
حتی وقتی فرزندان پدری پیر می شوند، پدر کهنسال مثل بچه ای نگران آنها می شود. هیچ پدری، وقتی فرزندش دست به کار خطرناکی می زند، نمی تواند به توانایی او اعتماد کند. اکبر آقا خود را در همین شرایط می دید. ولی کار انجام شده بود و می بایست سرانجام لازم را می یافت که البته یافت. پس از دوره آموزش برای ادامه خدمت به سراب منتقل شد.اولین روزهای خدمت در سراب. !
سرهنگ... با خود گفت: « این روزها، همه چیر علیه شاه است. اگر غفلت کنم، ممکن است سربازان کار دستم بدهند» چشم بر مجسمه شاه در خود فرو رفت: « اگر بــــلایـــی که بر سر مجسمه های شاه در تهران آمد اینجا هم تکرار شود...؟» وحشت زده و هراسان یکی از افسران وظیفه را احضار کرد و آمرانه گفت: « چند سرباز بردار و دور مجسمه اعلیحضرت را سیم خاردار بکش». باید تمام ساعات شبانه روز هم نگهبان مسلحی کنارش بایستد.»
افسر وظیفه پایی کوبید و عقب گرد کرد و رفت.
دو سه روز بعد، سرهنگ... به یاد دستوری که داده بود افتاد. از اینکه هنوز سیم خارداری کشیده نشده بود و کسی هم پای مجسمه کشیک نمی داد، برافروخته و خشمگین شد و باز هم همان افسر وظیفه را احضار کرد.
« پورشريفي ! مگر دستور نداده بودم که دور مجسمه سیم خاردار بکشی و شبانه روز برایش نگهبان بگذاری؟»
مهندس پورشريفي خبردار ایستاد و گفت: « قربان ! من هم می خواستم همین کار را بکنم: ولی دیدم که پادشاهان فقط در پناه عدل و اعمال حسنه خود می توانند حکومت کنند و کاری از سیم خاردار بر نمی آید ! این بود که دیگر لازم ندیدم سیم خاردار به دور مجسمه بکشم.»
گفتن این سخن مهندس را راهی حصار آهنین زندان کرد.
اکبر آقا، برای آزادی بهروز به هر دری زد، ولی حتی همسایه قدیمیشان که در پادگان سراب خدمت می کرد هم کاری برایش نکرد. بنابراین بهروز تا پایان محکومیت خود در زندان ماند.
چند ماه بعد جدیدترین اعلامیه های حضرت امام رسید و آخرین پیام رهبر دهان به دهان در پادگان ها منتشر شد: « سربازان باید از پادگان ها فرار کنند.»
هنوز چندی از انتشار این پیام نگذشته بود که شبی، افسری به همراه چند نظامی دیگر، پشت در خانه آقای پورشريفي توقف کرد و زنگ در خانه را به شدت نواخت. اکبر آقا سراسیمه از خواب برخاست و خود را به در رساند. با خود گفت: « این وقت شب چه کسی در می زند؟»
« کیه؟!»
منم پدر در را باز کن.
اکبر آقا در را گشود: « چی شده؟ تو که تازه به مرخصی آمده بودی؟!»
دیدن نظامیان دیگر نگرانی او را بیشتر کرد.
« فعلا اجازه بده وارد شویم.»
خود را به داخل خانه انداختند و صدای بسته شدن در به گوش همسر اکبر آقا رسید:
« کی بود اکبر آقا؟»
« بهروز.»
« بهروز؟!»
مهندس توضیح داد که طبق فرمان امام از پادگان فرار کرده اند و دیگر به آنجا باز نخواهند گشت. برای همراهان بهروز لباس تهیه شد. صبح روز بعد، آقای پورشريفي به مقصد چند شهر مختلف بلیط تهیه کرد و دوستان بهروز به سوی ولایت خود رهسپار شدند.
تا چند روز، مهندس پورشريفي به طور نیمه مخفی در تبریز ماند ؛ ولی یک روز ناگهان به خانه آمد و لباس سربازی را دوباره بر تن کرد و گفت:
« من به پادگان بر می گردم !»
گفتند: یعنی چه؟ پس برای چه آمدی؟ دستور امام چه می شود؟ ولی او تصمیم خود را گرفته بود. به پادگان برگشت. سرهنگ... که بهروز را از روی سخن حکیمانه اش می شناخت، از او استقبال کرد. 15 روز انفرادی به علت فرار از پادگان نصیب بهروز گردید تا افکار خود را به نفع شاه تغییر دهد !
سرهنگ... نمی دانست برای مردانی از جنس پورشريفي سختی زندان موجب سختی ایـــمـــانشان می شود و دل مردان مومن در سیاهی زندان و تاریکی شب، روشن می گردد.
بهروز در زندان و مادر نگران و چشم بر در و پدر همچون بزرگ قبیله ای تارج رفته، غمزده اما مصممم و معتقد به درستی راهی که بهروز انتخاب کرده بود.
باز هم شبی – از نیمه گذشته – در خانه اکبر آقا را زدند. مادر از جا جست، خواهران نمی خواب در حال چشم ساییدن و پدر، فکورانه و نگران، به سمت در روان شدند. در را که گشودند، با چند نظامی رو به رو شدند. مادر پشت در پنهان شد. پدر خشکش زده بود.
« آقایان کاری دارند.»
یکی از نظامیها، نامه ای از جیب خود در آورد و آن را به سمت اکبر آقا گرفت. اکبر آقا نامه را که باز کرد. چشمش به دست خط پسرش روشن شد. رو به همسرش کرد و گفت:
« نگران نباش دستخط بهروز است و آقایان هم دوستان او هستند و بلافاصله تعارف کرد که نظامیان داخل شوند.»
مادر هنوز حیرت زده و مضطرب گاه به میهمانان ناخوانده و گاه به چهره فـــکـــور اکــــبـــــر آقــــا می نگریست. ولی از این نگاهها، هیچ چیز خوانده نمی شد.
نظامی ها وارد خانه شدند. اکبر آقا همسرش را به گوشه ای کشید و دستخط پسرش را برای اوشرح داد.
« اینها عده ای افسر و سرباز هستند که از پادگان فرار کرده اند. بهروز آنها را به اینجا فرستاده که پس از تغییر لباس، به شهرهای خودشان بروند.»
مادر به میان حرف اکبر آقا پرید:
« این چه کاریست؟ این بچه نمی گوید که ممکن است اینها قصد شناسایی ما را داشته باشند. فردا اگر...»
اکبر آقا به همسرش سفارش کرد که صبور باشد. او به پسرش ایمان داشت. با این حال، شبانه از همسایگان و اقوام، برای سربازان لباس تهیه کرد و پس از خرید بلیط، آنها را از ترمینال، به سمت دیار خودشان بدرقه نمود.
برای مدتی، این کار، یکی از اموری بود که فکر اکبر آقا را مشغول می داشت. او که خود مدتها در شهربانی خدمت کرده بود، اکنون رو در روی همکاران قدیمی خود به سربازان فراری از خدمت کمک می کرد. این کار را با احساس رضایت انجام می داد واز این که پسرش پس از فرار از سربازی دوباره با جسارت و شجاعت – برای تحریک دیگر سربازان – به پادگان مراجعه کرده بود، به خود بالید.
خوشبختانه این کار خطرناک، هیچ خطری برایشان ایجاد نکرد. تا زمانی که باز هم شبی در خانه به صدا درآمد. دیگر – مثل سابق – مادر از زده شدن در، آنقدر که قبلا وحشت زده می شد. نگران نبود. اکبر آقا در را گشود. باز هم نظامیان بودند که در تاریکی شب انتظار می کشیدند. تعارف کرد که داخل شوند. افسری هم از بیرون، نظامیان را به خانه راهنمایی می کرد. همه وارد شدند. اکبر آقا در را بست. وقتی بازگشت، بهت زده افسری را دید که در فاصله کمی از او ایستاده و با نگاهی پر معنی می گوید: « سلام، شبتان به خیر!.»
اکبر آقا با ناباوری نگاهی چرخاند: « بهروز بالاخره آمدی...»
و بعد آهی از سر راحتی خیال و شادمانی کشید و بی توجه به این که شب از نیمه گذشته است داد زد: « ای خانوم، پسرت بازگشته است، کجایی؟!»
مهندس پس از چاق سلامتی با اهل منزل، شرح داد که چون دیگر امیدی به فرار دیگر سربازان نداشت، خودش هم پادگان را رها کرده است.
بهروز پس از فرار از پادگان، لحظه ای از فعالیت های انقلابی و ضد رژیم غافل نبود. ارتباط خود را با شهید مهندس مهدی باکری و شهید آل اسحاق حفظ کرده بود و به کمک هم برنامه های مفیدی برای پیشبرد انقلاب اجرا می کردند.
نتیجه این فعالیت ها چیزی جز پیروزی انقلاب اسلامی نبود و این پیروزی تنها حق الزحمه و قابل قبول برای تلاشهای جانانه و بی شائبه دینی مجاهدان را ه خدا بود.
انقلاب اسلامی پیروز شده بود وبهروز هرجا که احساس می کرد به حضورش نیاز است بی تکلف وصادقان مشغول خدمت می شد: مسؤول شهرداري جلفا،مسؤول واحد عمليات مهندسي جنگ ستاد مركزي وزارت جهاد سازندگي(سابق)،مشاور فني و عمراني استاندار آذربايجان شرقي ، رئيس هيات مدير عامل شركت سازه پردازايران،عضو هيات مديره شركت پناه ساز و رئيس هيات مديره شركت انصارآذر تبريز .
علاوه بر اينها نقش موثري در راه اندازي و تشكيل كميته انقلاب اسلامي(سابق) استان آذربايجان شرقي وجهاد سازندگي شهرستان جلفا داشت .شهيد پور شريفي بزرگ مردي بود كه در دشوار ترين و سخت ترين شرايط جنگي و وجود موانع طبيعي در منطقه ، سعي مي كرد با خلاقيت خود و دوستانش به بهترين و سريع ترين طراحي براي عبور و مرور رزمندگان اسلام دست پيدا كند ابتكارات و نوآوري ها و خلاقيت هاي مهندسي رزمي از كوههاي سر به فلك كشيده شمال غربي كشور تا دشت هاي گلگون خوزستان و جزاير خليج فارس ، طراحي پل خيبر در عمليات خيبر ، احداث پل بعثت براي تثبيت عمليات والفجر ۸ بر روي اروند رود و پل هاي قادري در عمليات هاي كوهستاني و ده ها طرح ديگر ، همه با نام مهندس پور شريفي عجين شده است .
حاج بهروز با لبخندهايش پلي به مراتب خيبري تر از پل خيبر بر دلهايمان زد و در سی امین روز فروردين 1374 بر اثر سانحه رانندگي، عارفانه عروج كرد.
گوشه اي از فعاليت هاي مهندس حاج بهروز پورشريفي، به نقل از نشريه پيام سازندگي، شماره 8 خرداد 1374:
پل شناور خيبر1
پل هاي قادري در مناطق كوهستاني غرب.
پل عظيم بعثت بر روي اروندرود.
پل سريع النصب نصر در مناطق كوهستاني غرب با دهانه 51 متر.
پل شناور فجر.
پلهاي کابلي نفر رو تا دهانه 120 متر.
سنگرهاي پيش ساخته فلزي و بتني وسنگرهاي ويژه.
طرح سيني خمپاره انداز در مناطق باتلاقي،
زرهي کردن ماشين آلات سنگين وسبک که در کربلاي 5 از آنها بهره کافي برده شد؛ تخليه کمپرسي با سيستم جاروبي براي مناطق در ديد دشمن،
سطحه شناور براي نصب بيل مکانيکي 912 جهت کار در هور،
شناور حامل خمپاره انداز 120 ميلي متري معروف به رعد،
پناهگاههاي شهري و پناهگاههاي طرح v i p.
طراحي دکل به ارتفاع 300 متر جهت تاسيسات مهم کشور،
طراحي سازه « فانوس دريايي» رفلکتورهاي حفاظ کشتي ها در جنگ خليج فارس.
اين سازه ها و طرح مشابه آن،« شناور خضر» براي ايجاد تردد مجازي در آبها ساخته شدند، تا دشمن از شناسايي کشتي ها و تردد هاي حقيقي عاجز شود.
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران تبریز,مصاحبه با خانواده ودوستان شهیدوپایگاه kheibar.org
خاطرات
سردار محسن رضايي , فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در زمان دفاع مقدس :
ايشان برادر بسيار مخلصي بود. در اوج سختي ها، در جلسات زيادي که با ايشان داشتم، صحبتها را گوش مي کرد، بعد بسيار خونسرد، دو سه جمله با آن صداي مظلومانه و پر محبتش بيان مي کرد، همين، دو سه جمله، خودش راهگشا براي ما بود.
بخشي از سخنراني جناب آقاي عبدالعلي زاده استاندار وقت آذربايجان شرقي:
خيلي کارهاي بزرگ انجام داد و خيلي خدمت هاي بزرگ کرد، اما در هيچکدام حاضر نشد، که شناخته شود.
بيا عاشقي را، رعايت كنيم
زياران عاشق، حكايت كنيم
از آنانكه، خورشيد فريادشان
دميد از گلوي سحرزارشان
از آنانكه پيمان لا زدند
دل عاشقي را به دريا زدند
دلم هواي درياچه ماهي را کرده است.
دلم شکسته است، دلم هواي پل بعثت را کرده است.
دلم هواي پورشريفي را کرده است.
چون نخستين باری بود که ايشان را می دیدم، نتوانستم وي را بشناسم و آن بزرگوار آنقدر مخلصانه با چهره اي غبار گرفته، دوشادوش برادران ديگر در حال بتن ريزي و تخليه آبهاي روان پل بود، که ما در ابتدا تصور کرديم ايشان يک کارگر ساده بيش نيستند و اصلا به نظر نمي آمد، که ايشان از طرف قرارگاه مهندسي، ناظر بر پروژه باشند....
بر گرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید
چنین به نظر می رسد که مهندس پورشريفي در آغاز، خطر جنگ را چندان جدی نمی گرفته است. چرا که پس از ورود به جنگ رغبت به دوری از آن را در خود نمی یافت. در هر حال آقای مهندس پورشريفي در تیرماه سال شصت وارد جنگ شد.
ورود او به جنگ، از طریق جهاد سازندگی آذربایجان شرقی بود. پس از آن مدتی با قرارگاه مهندسی، نجف اشرف همکاری کرد . گرچه در مصاحبه های خود هیچ گاه به اینکه مسئول قرارگاه بود ، اشاره ای نمی کرد. تا اینکه قبل از اجرای عملیات عظیم خیبر، در مهندسی ،ستاد مرکزی پشتیبانی جهادسازندگی مشغول گردید.
از او سوال شد: آقای مهندس به نظر من جهاد یعنی محل تجمع یک عده مثل شما. به نظر شما جهاد و جهادگر یعنی چه؟!
در جواب مثل اینکه حرف کفرآمیزی شنیده باشد، گفت: اصلا اینطور نیست و مساله عمیق تر از این حرفهاست. جهادگر فردی معتقد به جمهوری اسلامی و مدافع اسلام تا سرحد شهادت است. فردی است که برای سازندگی و از بین بردن آثار ظلم و جور تلاش می کند. امتی که بزرگترین انقلاب را در طول تاریخ به ثمر رسانده اند، از جهادگران انتظار دارند، که به مسئولیت خودشان درباره امانت گرانی که بر دوش دارند، عمل کنند.
اولین سفر جنگی او به گیلان غرب بود و مدتی در این منطقه خدمت کردو طرحهای دفاعی و تهاجمی او در این منطقه بسیار مفید و چشمگیر بود، چنانکه، همه طرح های مهندس پورشريفي، یک ویژگی عجیب داشتند و اغلب این طرحها را کارشناسان و فرماندهان جنگ باور نمی کردند و غیر عملی می دانستند. روزهای اول کار در جنگ برای مهندس، روزهای سختی بود. سخت از این نظر که پس از تفکر و تامل در مسائل مربوط به دفاع یا تهاجم، طرحی را به فرماندگان جنگ ارائه می داد. ولی بلافاصله جواب می شنید که این غیرممکن است. مهندس از طرحش دفـــاع می کرد: « می دانم، سخت و باور نکردنی است ولی ایمان دارم که غیرممکن نیست.»
به او می گفتند:« روشهای شما، روشهای تجربه شده و مطمئنی نیست ودر جایی که اعتماد به طرحی وجود ندارد، نمي توانیم نیروهارا، به خطر اندازیم.»
می گفتند:« اگر فکر می کنید که می توانیداز راههای تجربه شده دشمن را شکست دهید، اشتباه می کنید. صدام با این همه مستشار و کارشناس نظامی بعید به نظر می رسد که راههای شناخته شده و مطمئن را کنترل نکند.»
در انتهای این مبحث، برخی از فرماندگان او را به حال خود رها می کردند و در دل خود به سادگی او ریشخند می زدند. برخی دیگر برای این که از دستش خلاص شوند، می گفتند: چه مانعی دارد، بروید و طرح را پیاده کنید.
شهید صیاد شیرازی در این باره می گفت: « حدود دو یا سه هفته پیش از عملیات طریق القدس، عده ای از جهادگران به ما مراجعه کردند و گفتند: اگر اجازه دهید، برای اینکه کارها سریعتر پیش برود، از میان این تپه های رملی، جاده ای احداث کنیم. بنده که مسئول منطقه بودم طرحشان را قبول نکردم. کار بی فایده ای به نظر می رسید. گفتم: این امکان ندارد ؛ چون منطقه در معرض خطر است و این کار فقط موجب اتلاف وقت و نیرو می شود. اصرار کردند که شما اجازه بدهید، ما کار را به انجام می رسانیم. باز هم موافقت نکردم و گفتم: حتی اگر بتوانید این کار را بکنید، جاده شما پس از چند روز در زیر طوفانهای شنی که گاه و بیگاه به پا می خیزد، محو خواهد شد. آنها باز هم اصرار کردند و آنقدر سماجت به خرج دادند که مجبور شدم، بگویم: بروید وطرح را پیاده کنید.و با این جمله آنها را از سر خود وا کردم.بچه های جهادی رفتند و من تا مدتی از آنها خبر نداشتم ؛ تا اینکه، پس از پانزده روز افسری خبر داد که عده ای جهادگر با شما کار دارند.
من موضوع جاده را کاملا فراموش کرده بودم و در واقع اصلا باور نمی کردم، که چنین طرحی قابل اجرا باشد. وقتی با آنها روبرو شدم باز هم موضوع را به خاطر نیاوردم. یکی از آنها گفت که جاده حاضر است. پرسیدم: « کدام جاده؟» گفت: جاده ای که پانزده روز پیش اجازه ساختنش را دادید.ماجرا را به خاطر آوردم ؛ ولی چون به اصل طرح اعتقادی نداشتم، اهمیتی به آن ندادم. جهادگران با اصرار زیاد مرا برای بازدید از جاده بردند. پس از دیدن جاده، تازه متوجه عظمت کار آنها شدم.
اساس طرح، استفاده از شفته آهک بود. البته زحمات زیاد دیگری هم کشیده بودند. مثلا در طول 9 کیلومتری جاده، دو سوی آن را با حصیر و درختچه پوشانده بودند که از طوفانهای شن درامان بماند.
جهادگران به شکرانه اتمام موفقیت آمیز جاده و من به خاطر ایمانی که به کار جهادگران آوردم، نماز ظهر و عصر را، به همراه هم روی جاده خواندیم. در سایه وجود همین جاده بود، که در شب عملیات طریق القدس ،هجده کیلومتر در مناطق تحت نفوذ عراق پیشروی کردیم و خود را به تنگه چزابه و شهر بستان نزدیک کردیم.»
هجده ماه از اشغال تنگه حاجیان، بازی دراز و چرمیان می گذشت. اغلب ارتفاعات مهم منطقه تحت تسلط و نفوذ رژیم عراق بود. بدین ترتیب تنگه حاجیان که گذرگاه مهمی بین گیلان غرب و سر پل ذهاب محسوب می شد، دور از دسترس نیروهای اسلام بود و این در حالی بود، که دشمن با استفاده از این سلطه با توپخانه خود شهرهای گیلان غرب و اسلام آباد غرب را می کوبید.
در پی اطلاع، مهندس بهروز پورشريفي از شرایط حاکم در منطقه، وی در سفری به شناسایی موقعیت منطقه پرداخت و در نهایت طرحی را برای باز پس گرفتن تنگه ارائه داد.
می بایست در استتار کامل، در نقاط مشخصی از ارتفاعات، سکوهای تانک ایجاد می کردند. ولی کیفیت اجرای کار، مورد تایید قرار نمی گرفت. مهندس، بی توجه به آیه های یاس، بسم الله کار را گفت. شبهای متمادی بر ارتفاعات گذشت ؛ ولی دشمن از دیدن بلدوزرها و لودرها کور شده بود. سکوهای تانک آماده شد، فرستاده مهندس خبر آورد، که هنگ زرهی تقاضای ارسال تانک آنها را رد کرده است و گفته بودند، که طرح شما قابل اجرا نیست و با این روش، این تنگه بسیار حساس را نمی توان از دشمن باز پس گرفت.
پورشريفي مایوس نشد و درخواست خود را از هنگ زرهی دیگری تامین کرد و بالاخره قرار شد، که پس از استقرار مخفیانه تانک ها در محل سکوها عملیات آغاز شود. فرمانده هنگ نگاهی به نقشه منطقه انداخت و با تعجب پرسید: « واقعا حیرت انگیز است، که دستگاههای راهسازی تا چنین ارتفاعاتی بالا رفته اند. اما در عین حال دیده نشده اند. چطوری این کار را توانستید انجام دهید؟»
گفتند:« به کمک خدا، ما فقط مجری برنامه بودیم و مدیریت طرح در دست اولیاء خدا بود. ما فقط قطعات بلدوزر را با هلی کوپتر تا ارتفاعات بردیم و پس ازآن، اتصال قطعات کار را شروع کردیم. اما حالا با توجه به اینکه، جایگاه هر تانک و مسیرش مشخص است. کار خیلی راحت تر است.» قرار شد که نیروهای پیاده نظام، ضمن حرکت به طرف تنگه حاجیان ،از طریق تانک های مستقر در ارتفاعات پشتیبانی شوند.
نیروها در حال آماده شدن بودند. در آخرین روز کار دستگاهها، وقتی که مهندس و راننده لودر در حال تکمیل یکی از سکوها بودند، به علت تیرگی شدید هوا و دید ناکافی راننده، ناگهان لودر واژگون شد ، راننده از مهلکه گریخت ، ولی بهروز در زیر لودر به دام افتاد.اما معجزه ای رخ داد و تمام سنگینی لودر را صندلی متحمل شد. راننده وحشت زده و درمانده در تاریکی شب کمک می خواست و توجهی به مهندس ، که به آرامی صدایش می کرد نداشت. بهروز از او خواست که نترسد و سعی کند، که زیر کمرش را از خاک خالی کند.
- « مهندس ! یعنی طوری نشدی؟»
- « خیر ! شما محبت کن زیر کمرم را خالی کن و مرا بیرون بکش. البته خوبست کمی عجله کنی !»
راننده به سرعت مشغول کندن خاک شد. صندلی زیر فشار سنگینی لودر به صدا در آمده بود و بهروز ضمن این که انتظار سفری را می کشید، با خود می اندیشید که اگر بمیرد آیا این طرح سرانجام خواهد یافت؟
بالاخره راننده، مهندس را از زیر لودر خارج کرد، هنوز بهروز در زیر لودر بود، که ناگهان صندلی لودر درهم پیچید و لودر با صدایی مهیب فرو نشست. حاصل این حادثه چند دنده شکسته و چهره ای سوخته برای بهروز بود.
سرانجام، نیروها آماده عملیات شدند و طرح آزاد سازی تنگه حاجیان از وجود صدامیان به اجرا درآمد. آتش بی امان تانک ها ( که حضور باور نکردنی آنها در ارتفاعات اطراف تنگه موجب حیرت صدامیان شده بود) مجال دفاع به نیروهای دشمن نمی داد. بدین ترتیب، نیروهای پیاده توانستند به کمک آتش تامین تانک ها، منطقه را آزاد کنند.
در یکی از جلسات که با فرماندهان سپاه، آقایان محسن رضایی و شمخانی داشتیم، کار دشواری را در مدت زمان بسیار کوتاهی به ما سپردند و انتظار داشتند ،که ما در قبول این کار بحث و مجادله کنیم. ولی وقتی استقبال ما را دیدند، با تعجب پرسیدند :چگونه است که هـــیـــچگاه نه نمی گویید و هر ماموریت سخت و دشواری را جهت انجام کار، سریعا می پذیرید؟ گفتم : ما عقبه نیرومندی داریم. و این عقبه ای کسی جز مهندس پورشريفي و دوستانش نبود . من خدا را گواه و شاهد می گیرم که اگر هر ماموریت سختی را بر عهده می گرفتیم، بخاطر این بود، که ، حاج بهروز قوت قلبمان بود و این بهروز بود،که همیشه در جای، جای جنگ، خود را پای کار می رساند و حل مشکل می کرد، خلاصه کلام اینکه اگر بخواهم مهندسی جهاد را تبیین کنم، بدون وجود او، این مهندسی معنی نداشت.
قبل از عملیات فتح المبین در گیلان غرب ، وقتی متوجه شد ،که شمیم خوش عملیات از سوی جنوب می آید، گیلان غرب را رها کرد. پرسیدند: اینجا چه می کنید؟ گفت: دیدم که فعلا در گیلان غرب،خبری نیست، گفتم، که سری هم به این منطقه بزنم. اتفاقا حضورش بسیار مفید بود، چرا که حاج بهروز، از معدود کسانی بود، که همه ابعاد یک طرح را به یکباره می دید و این ویژگی دیدن تمام زوایای کار، قبل از اجراء، برای ما که همه طراح هایمان، باشتاب اجراء می شد، بسیار مفید بود. او در بررسی طرح ها، از نوع مصالح گرفته تا شخصیت سازندگان و کارگزاران را ، بررسی می کرد و جواب مناسب آن را می یافت.
برخی از افراد مدیر و یا طراح هستند و برخی دیگر مجری و کارگزار. اما بهروز هر جا که لازم می دید، از خودش مایه می گذاشت و خودش را ، فدا می کرد. اینکه من طراح این طرح هستم و یا ناظر اجرایی، وجودش را آلوده نمي کرد و در حال عمل، مثل یک کارگر ساده وارد کار می شد. چه بسیار هنگام، که او را زمان کار دیدند و کارگری ساده انگاشتند. این مرد افلاکی، واقعا، خاکی و فروتن بود.
چه آن زمان که مسئول موقت شهرداری جلفا، او را کارگری گستاخ پنداشت. و چه آن زمان ،که استاندار وقت او را به جای آبدارچی شهرداری گرفت. چه آن زمان که « آقای کلهر» فرمانده گردان مهندسی رزمی جهاد استان تهران،در اوایل تابستان سال شصت و دو، در محور « میمک» روی پل بزرگ رودخانه « گذار خوش» او را دید، که با چهره ای خاک آلوده و غبار گرفته، دوشادوش دیگر جهادگران در حال بتن ریزی و یا تخلیه آب روی پل است و اصلا متوجه نشد که او همان مهندس پورشريفي است که از طرف قرارگاه مهندسی ناظر طرح می باشد ؛ هیچ گاه فریب عنوان مهندسی و یا فرماندهی خود را نخورد. هر گاه که فکر می کرد ممکن است پُست دنیوی او را به پَستی بکشاند خود را تا حد خاک پایین می آورد. از یادها نخواهد رفت، روزی که قبل از احداث جاده سیدالشهدا،فرمانده بزرگوار لشگر 31 عاشورا، شهید مهندس مهدی باکری، بچه های مهندسی لشگر را جمع کرد و گفت: همگی با آقای پورشريفي کار کنید. حاج بهروز با لبخند و فروتنی و حجب و حیای توصیف ناپذیر از عنوان فرماندهی طفره رفت. ولی آقا باکری کسی نبود که کوتاه بیاید. مهندس پورشريفي گفت: « آخر آقا مهدی ! کجای قیافه من به فرماندهی می خورد. من پادویی می کنم. یکی از بچه ها، فرماندهی را به عهده بگیرد، من هم با ایشان کار می کنم !» ولی مهندس باکری به هر ترتیبی بود، این مسئولیت را به ایشان سپرد.
ماهها طول كشيد تا مقدمات عمليات والفجر 8 فراهم گردد. مشكلات بسياري در اين راه بود. از جمله شناسايي منطقه، جريان نامنظم آب و سرعت آن گل و لاي ساحل رودخانه، جزر و مد، موانعي كه دشمن ايجاد كرده بود و... . نيروهاي شناسايي در حال تمرين و نيز شناسايي موانع منطقه بودند. نيروهاي مهندسي در اين مدت كارها را آرام آرام به پيش ميبردند تا دشمن متوجه قضيه نشود. غواصان در منطقههاي جداگانه، سخت مشغول تمرين بودند و همه اين كارها چندين ماه به طول انجاميد، تا اينكه شب عمليات فرا رسيد.
شب بيستم بهمن 1364 يكي از شبهاي تاريخي دفاع مقدس و حتي جنگهاي كلاسيك دنيا است. هنگام وداع فرا رسيده است. بچه ها همديگر را در آغوش ميگیرند و پيشانيبند يازهرا(س) را بر سر هم ميبندند. تا ساعتي ديگر عدهاي از اينان با خدايشان ملاقات دارند! با غروب آفتاب به آب ميزنند تا خود را به آن سوي رودخانه برسانند. هيچ كسي از دشمن، نبايد خبردار شود. كسي تا ساعت 22 حق تيراندازي ندارد. ساعت 22 و 10 دقيقه است، فرمان حمله ميرسد: «بسماللهالرحمن الرحيم. و لا حول ولا قوه الا بالله العلي العظيم. و قاتلوهم حتي لا تكون الفتنه. يا فاطمه الزهرا، يا فاطمه الزهرا، يا فاطمه الزهرا...» و ناگهان اروند پرخروش در برابر ايمان و اراده يا زهراگويان بچهها تسليم ميشود.
9 صبح روز 21 بهمن. محور عمليات تا شهر فاو به دست رزمندگان اسلام درآمده است. دشمن همچنان بهتزده است! چنان حيرت زده كه حتي از انجام هر پاتكي فلج شده است. هيچ كس فكرش را هم نميكرد! شب دوم عمليات، منطقه در انتظار جهادگران مهندسي بود. يكي تفنگ به دست مي¬گيرد و يكي فرمان بولدوزر. جهاد، جهاد في سبيل الله است و چنين جهادي پست و مقام و درجهاي نميشناسد.
پاتك عراقيها ساعت 3 بامداد روز 22 بهمن آغاز شد. آتشي كه بين طرفين رد و بدل ميشد، شب به روز تبديل كرد. جنگ به حالت تن به تن درآمد. كماندوهاي عراقي هر گاه هوس حمله به خاكريزها را ميكردند، با جواب صفشكن بسيجيان مواجه ميشدند! درگيري ادامه داشت. تا صبح روز 22 بهمن، لشكر گارد عراقي با تانك¬ها و خودروهاي نظامي خود در محور جاده البحار سعي ميكرد خود را به خاكريزهاي رزمندگان اسلام برساند. در اين هنگام بالگردهاي هوانيروز، چون عقابهاي تيزبال سررسيدند و سپاه دشمن، از هم فروپاشيد و به عقب نشست.
جنگ و گريزها 75 روز ادامه يافت است. تا آنكه نيروهاي ايراني جاي خويش را تثبيت كردند. اين يك آبروريزي بزرگ نه تنها، براي عراق بلكه براي همة دنيايي بود كه با تمام توان خود از نيروهاي بعثي به دفاع پرداخته بودند.
غلامرضا طرق، از بچههاي با صفاي ارتش و فرمانده گردان شهادت لشكر 92 زرهي اهواز. وقتي كه داشت به خط دشمن ميزد، گفت: «من شهيد ميشوم، مفقود ميشوم، دنبالم نگرديد، پيدايم نخواهيد كرد.» ديگر جنازهاش پيدا نشد. چرا كه با اروند رفيق شده بود.
نام اروند با نام غواص عجين گشته است. شهادت غواص مظلومانهترين شهادتهاست. و شايد رمز اينكه اجر شهيد دريا بالاتر از شهيد خشكي است در همين است. كه مجاهد اين عرصه نه راه پيش دارد و نه راه پس و نه حتي راه دفاع كردن از خويش.
پس از عمليات والفجر هشت، بايد يك راه ارتباطي بين خاك خودمان و شهر فاو كه تازه به دست رزمندگان اسلام افتاده بود، ايجاد ميشد. رزمندگاني كه در فاو بودند، بايد پشتيباني ميشدند. امكانات و نيرو ميخواستند. قبل از والفجر هشت، پلهايي روي اروند زده بودند، اما اروند هيچ كدام را تحمل نكرده بود و همه را بلعيده بود. يك پل ساخته بودند به نام پل فجر، كه شبها آن را نصب ميكردند و روزها جمعش ميكردند. اين پل نيز توان انتقال حجم نيروها و امكانات را نداشت و كارآمد نبود. بايد پلي ساخته ميشد محكم و مطمئن تا بتواند در شبانهروز تجهيزات و تداركات و مهمات را به آساني به آن سوي آب برسانند. پل بعثت، به طول نهصد متر و عرض دوازده متر روي اروند زده شد تا چشم جهانيان را خيره كند.
پنج هزار لوله 12 متري، به قطر 142 سانتيمتر و ضخامت 16 ميليمتر از جنس فولاد، در عمق دوازده متري رودخانهاي خروشان كه ارتفاع جزر و مدش از پنج متر هم بالاتر ميرفت، شش ماه از جهادگران اسلام وقت گرفت. دشمن در طول جنگ از هر سلاحي استفاده كرد كه پل را از بين ببرد، اما نتوانست.
بچهها دو طرف لولهها را بسته بودند كه لولهها در آب غرق نشوند. بعد از اينكه كار اتصال لولهها انجام ميشد، در لولهها را باز ميكردند تا آب با فشار از لولهها عبور كند و لولهها به زير اب بروند و غرق شوند. بعد روي لولهها را زير سازي و آسفالت ميكردند.
طراح اين شاهكار بزرگ، مهندس بهروز پورشريفي فرمانده مهندسی رزمی جنگ جهاد سازندگي (سابق )بود.
پل بعثت، شاهكار مهندسي ـ رزمي تاريخ دفاع مقدس است و امروز با همين عنوان در دانشگاه مهندسي دافوس، تدريس ميشود. برخي از قطعات اين پل، امروز در گلزار شهداي خرمشهر است و برخي ديگر، همانجا كنار اروند، به تماشا نشسته است. تماشاي همت شيرمرداني كه او را خلق كردند و از روي او گذشتند و سندي بر هنر و اراده جوانان اين مرز و بوم افزودند.
پل خيبر
با توجه به اهمیت عملیات خیبر و تصرف جزایر مجنون توسط رزمندگان اسلام و تاکید شدیدی که امام خمینی (ره) نسبت به حفظ جزایر مجنون و مناطق آزاد شده داشتند، برادران جهاد سازندگی دست به کار شدند و طرح احداث جاده سیدالشهدا را ریختند. حاج بهروز در این طرح، سمت فرماندهی اجرایی را ( به اصرار مهندس شهید، فرمانده لشکر 31 عاشورا، مهدی باکری ) عهده دار بود.
حاج بهروز از همان هنگام، که قطعات پل خیبر در زیر آتش سنگین دشمن در محل آن نصب می شد، متوجه شد که پل خیبر با اینکه از نظر ایمنی در مقابل صدمات ناشی از انفجار و ترکش از طرح های معمول دنیا، بسیار بهتر است، ولی به صرفه نیست، که تا مدت زیادی در محل باقی بماند. چرا که تعمیر آن هزینه بالایی را طلب می کرد. بنابراین فکر احداث جاده ای در هور، د ر اندیشه اش شکوفا شد ؛ اما این کار با توجه به وضعیت خاص جغرافیایی هور، چندان هم آسان نبود. مگر اینکه از روش خاص مهندسان مومن جهادگر استفاده می شد. استفاده از عنصر فوم و فایبر گلاس در خیبر و خاک در جاده سیدالشهدا ضروری بود.
در هر صورت احداث جاده به تصویب رسید و ده روز پس از نصب پل خیبر، عملیات احداث جاده آغاز شد. کار کوچکی نبود، نزدیک به 15 کیلومتر جاده در میان هور، جاده ای به عرض هفده متر!
آزمایشهای لازم از آب و خاک و گل ولای هور قبلا انجام شده بود و اکنون، چند جهادگر در کنار هور نشسته بودند و بی توجه به انفجار خمپاره ها ، روی کاغذی نقشه جاده را می کشیدند و راههای حفظ و استحکام آن را بررسی می کردند. باید آنقدر خاک در هور می ریختند ،که جاده سر از آب در بیاورد و از میان گل و لای نمایان شود. ظاهر کار ساده به نظر می رسد. خاک در هور ریختن ! ولی آنان که این امر را ساده می انگارند، هیچ اطلاعی از شرایط جغرافیایی و اثرات تخریبی هور بر خاک ندارند. انتخاب خاک مورد نظر، خودش مساله ای بود و حرکت آب در هور و مسیر انتخابی و باتلاقهای سر راه و عمق هور مساله ای دیگر ! و شرایط کار در هور، کارشکنی و حملات دشمن در حین انجام کار، امکانات و وقت بسیار محدود هم، هر یک مشکلی بود ،که فقط در عمل می توان متوجه عظمت آن شد. بسیاری از کارشناسان، امیدی به دوام کار نداشتند ؛ ولی حاج بهروز دوام کار را به خدا سپرده بود.
کار احداث جاده شروع شد. وقتی که اولین کامیون، خاک خود را در هور خالی کرد. دلها به اتمام کار امیدوارتر شد. شهید مهندس باکری که به کار سرکشی می کرد، پرسید: « کی تمام می شود؟» حاج بهروز زیرکانه جواب داد: « کاری که شروع شده ، مثل این است که تمام شده است.» بیش از 1000 کامیون کمپرسی، نزدیک به دو ماه ونیم در حمل خاک به کار گرفته شد.
گزارش کارشناسان حاکی از این بود، که در طول زمان احداث جاده، بیش از 12000 گلوله توپ، روی جاده و اطراف آن منفجر شده است و علاوه بر این گلوله ها، دشمن به کمک هلی کوپتر به نیروهای فعال در جاده حمله می کرد و دستگاههای راهسازی را مورد هدف موشک قرار می داد. برای ایجاد، سرعت در کار احداث جاده، از سوی جزایر هم، ساخت و ساز آغاز شد، که تا پایان اجرای طرح، نزدیک به 2200 متر جاده از سمت جزایر مجنون احداث گردید. قابل ذکر است که برای حفظ جان افراد، خاکریزی در حاشیه سمت دشمن احداث شده بود، که جاده را از دید دشمن می پوشاند. چیزی به اتمام کار باقی نمانده بود، شهید باکری برای بازدید آمده بود. جاده در حال اتمام را دید و با خوشحالی گفت: بهروز جان مثل اینکه کار تمام شده است. دست شما درد نکند. مهندس لبخندی زد و زیرکانه گفت: کاری که تمام نشده، انگار که شروع نشده است.
وقتی که جاده از دو سو به هم نزدیک شد، جهادگران به وجد آمده، قبل از اینکه جاده به هم وصل شود، به آب می زدند و یکدیگر را در آغوش گرفته، تبریک می گفتند. روز سوم شعبان، در جشن میلاد امام حسین، جاده کامل شد و نام « سید الشهدا» را به خود گرفت.
کار و تلاش راننندگان کمپرسی برای حاج بهروز مثل اسوه شده بود. در این باره آقای « مهندس بابازاده» که مدتی مدیر عامل شرکت سازه پردازی بود، می گوید: حاجی رانندگان کمپرسی را جهادی تر از همه می دانست. علت آن هم این بود، که می گفت: رزمندگانی که به جبهه می آیند، جان بر کف آمده اند ، ولی رانندگان کمپرسی هم جان بر کف گرفته اند و هم مال. پس از احداث جاده سید الشهدا، دیگر نیازی به پل خیبر نبود. قطعات آن را از هم جدا و پل را جمع آوری کردند. ش
« اکبر آقا ! باور می کنی که سینه هایم پر از شیر شده است. خواست خدا، این بچه با خودش برکت آورده است. حالا آنقدر شیر دارم که حتی به سعید هم می رسد.» اکبر آقا با ناباوری به نوزاد نگریست: « بهروز با خودش بهروزی آورده است باید به فامیل ولیمه بدهیم.»
چشمهایش از اشک پر شد ؛ ولی آن را از همسرش که هنوز از بستر برنخاسته بود پنهان کرد. رفت تا سور و سات قربانی و ولیمه را فراهم کند. هیچ کس روز ولادت فرزند را فراموش نمی کند, حتی اگر روز ازدواجش را فراموش کند. به خود می گفت نظر خدا با ماست. این شیر علامت نعمت و برکت است که به ما رو کرده است. شیری که بیشتر از نیاز بهروز است. حتی سعید هم از آن استفاده می کند. وقایع آنچنان امیدوار کننده بودند که اکبر آقا علاوه بر مشاهده شادمانی و بهبودی همسر رنجورش با امیدواری شور و هیجان کار می کرد. و گاهی از خودش متعجب می شد. یک دستگاه جوراب بافی تهیه کرده بود و پس از بازگشت از اداره، با آن کار می کرد و به لطف خداوند و نظر او امیدوار بود.
دو سالگی بهروز با یک بیماری سخت همراه شد. اکبر آقا، شبانه سراسیمه و نگران کودک بی رمق را به آغوش گرفت و به مطب چندین دکتر سرکشید. روزهای تعطیلی، شبهای سوت و کوری دارند. جز چراغ های مطب دکتر بزمی چراغی را روشن نیافت. همسرش که با چهره ای برافروخته و مضطرب به دنبال او کفش می کشید و می دوید. دلی به گذرگاه هفتم بست: « یا فاطمه زهرا ! خودت نظر کن»
دکتر بزمی استقبال شایانی از بیمارش کرد و با مهربانی تمام به معاینه و معالجه اش پرداخت.
خدا با شما بود که زود متوجه مریضی بچه شدید. دیفتری قابل معالجه ولی کشنده است . آن شب نه بیمار خوابید و نه دکتر چشم بر هم نهاد. پدر و مادر هم دست به دعا بودند و گوشه چشم عنایت ملکوت را می طلبیدند.
صبح روز بعد که مداوای دکتر موثر افتاد، بهروز در آرامشی شفا بخش به خواب رفت و در آغوش مادر به خانه بازگشت.
زن پرسید: « چرا با دکتر حساب نکردی؟»
می خواستم حساب کنم ولی هر چه اسرار کردم نپذیرفت. ولی تعهد اخلاقی از من گرفت که هر از گاهی با بهروز به مطبش سر بزنم.
اکبر آقا چندین سال درخواست دکتر را اجابت می کرد. او از روی قدرشناسی و سپاس، هر از چندگاه، دست بهروز خردسال را می گرفت و به سلام دکتر بزمی می رفت. تا اینکه یک روز متوجه شد که دکتر هجرت کرده است. این رفت و آمدها، روحیه سپاسگزاری و قدردانی بهروز را تقویت می کرد و به او – که هنوز عملا وارد اجتماع نشده بود 0 راه و رسم زندگی در بین مردم را می آموخت.
بعد از 4-5 سال، حالا دیگر به او لقب بچه آرام و سر به زیر داده اند و چون مطیع پدر و مادرش بود و به بچه های دبستان هم سفارش می کرد که حرف پدر و مادرشان را گوش کنند، در بین بچه ها و اولیاءشان به « ملای دبستان» مشهور شده بود. بابای دبستان، صبح ها با دوچـــرخـــه به دنبالش می آمد و ظهر با دوچرخه، او را از دبستان باز می گرداند و تحت مغناطیس معصومیت و مهر کودکانه بهروز، از این کار لذت می برد.
سالها گذشت وحالا بهروز مرد شده بود ,یک مرد بزرگ.
پس از اخذ دانشنامه مهندسی راه و ساختمان به خدمت سربازی رفت. دوره آموزش او و برخی از دوستان هم دوره اش در شهر بروجرد گذشت. یک بار اکبر آقا برای دیدن پسرش به بروجرد رفت. به هنگام بازگشت، بچه ها مرخصی گرفتند و به همراه او، به راه افتادند. برف سختی می بارید و سرمای کشنده ای، استخوان آدمی را می آزرد. شب بود و جاده ها برف آلود. چرخ اتومبیل اکبر آقا پنچر شد، مجبور به تعویض چرخ شدند. سرما آنقدر سوزناک بود که هر کس بیشتر از چند دقیقه نمی توانست بیرون اتومبیل بماند.
اکبر آقا به هنگام برداشتن چرخ یدک متوجه بسته ای که در شکاف بین چرخ و بدنه اتومبیل پنهان شده بود، گردید. پوشش بسته پاره شده و تعدادی ورق کاغذ از آن بیرون آمده بود. با خود گفت: « این بچه ها در سربازی هم دست از خواندن بر نمی دارند.» چرخ را برداشت و باز اندیشید، « ولی انگار عکس یک روحانی روی آنها بود.» برگشت و یکی از ورقه ها را نگاه کرد. آنچه که دید، چنان حیرت زده اش کرد که سوز سرما را از یاد برد. این بار با صدای بلند از خود پرسید: « اینها اعلامیه آیت الله خمینی است؟» و به خود جواب داد: « بچه ها دست به کارهای بزرگی زده اند. این کارهای بزرگ بی خطر نیستند.»
حتی وقتی فرزندان پدری پیر می شوند، پدر کهنسال مثل بچه ای نگران آنها می شود. هیچ پدری، وقتی فرزندش دست به کار خطرناکی می زند، نمی تواند به توانایی او اعتماد کند. اکبر آقا خود را در همین شرایط می دید. ولی کار انجام شده بود و می بایست سرانجام لازم را می یافت که البته یافت. پس از دوره آموزش برای ادامه خدمت به سراب منتقل شد.اولین روزهای خدمت در سراب. !
سرهنگ... با خود گفت: « این روزها، همه چیر علیه شاه است. اگر غفلت کنم، ممکن است سربازان کار دستم بدهند» چشم بر مجسمه شاه در خود فرو رفت: « اگر بــــلایـــی که بر سر مجسمه های شاه در تهران آمد اینجا هم تکرار شود...؟» وحشت زده و هراسان یکی از افسران وظیفه را احضار کرد و آمرانه گفت: « چند سرباز بردار و دور مجسمه اعلیحضرت را سیم خاردار بکش». باید تمام ساعات شبانه روز هم نگهبان مسلحی کنارش بایستد.»
افسر وظیفه پایی کوبید و عقب گرد کرد و رفت.
دو سه روز بعد، سرهنگ... به یاد دستوری که داده بود افتاد. از اینکه هنوز سیم خارداری کشیده نشده بود و کسی هم پای مجسمه کشیک نمی داد، برافروخته و خشمگین شد و باز هم همان افسر وظیفه را احضار کرد.
« پورشريفي ! مگر دستور نداده بودم که دور مجسمه سیم خاردار بکشی و شبانه روز برایش نگهبان بگذاری؟»
مهندس پورشريفي خبردار ایستاد و گفت: « قربان ! من هم می خواستم همین کار را بکنم: ولی دیدم که پادشاهان فقط در پناه عدل و اعمال حسنه خود می توانند حکومت کنند و کاری از سیم خاردار بر نمی آید ! این بود که دیگر لازم ندیدم سیم خاردار به دور مجسمه بکشم.»
گفتن این سخن مهندس را راهی حصار آهنین زندان کرد.
اکبر آقا، برای آزادی بهروز به هر دری زد، ولی حتی همسایه قدیمیشان که در پادگان سراب خدمت می کرد هم کاری برایش نکرد. بنابراین بهروز تا پایان محکومیت خود در زندان ماند.
چند ماه بعد جدیدترین اعلامیه های حضرت امام رسید و آخرین پیام رهبر دهان به دهان در پادگان ها منتشر شد: « سربازان باید از پادگان ها فرار کنند.»
هنوز چندی از انتشار این پیام نگذشته بود که شبی، افسری به همراه چند نظامی دیگر، پشت در خانه آقای پورشريفي توقف کرد و زنگ در خانه را به شدت نواخت. اکبر آقا سراسیمه از خواب برخاست و خود را به در رساند. با خود گفت: « این وقت شب چه کسی در می زند؟»
« کیه؟!»
منم پدر در را باز کن.
اکبر آقا در را گشود: « چی شده؟ تو که تازه به مرخصی آمده بودی؟!»
دیدن نظامیان دیگر نگرانی او را بیشتر کرد.
« فعلا اجازه بده وارد شویم.»
خود را به داخل خانه انداختند و صدای بسته شدن در به گوش همسر اکبر آقا رسید:
« کی بود اکبر آقا؟»
« بهروز.»
« بهروز؟!»
مهندس توضیح داد که طبق فرمان امام از پادگان فرار کرده اند و دیگر به آنجا باز نخواهند گشت. برای همراهان بهروز لباس تهیه شد. صبح روز بعد، آقای پورشريفي به مقصد چند شهر مختلف بلیط تهیه کرد و دوستان بهروز به سوی ولایت خود رهسپار شدند.
تا چند روز، مهندس پورشريفي به طور نیمه مخفی در تبریز ماند ؛ ولی یک روز ناگهان به خانه آمد و لباس سربازی را دوباره بر تن کرد و گفت:
« من به پادگان بر می گردم !»
گفتند: یعنی چه؟ پس برای چه آمدی؟ دستور امام چه می شود؟ ولی او تصمیم خود را گرفته بود. به پادگان برگشت. سرهنگ... که بهروز را از روی سخن حکیمانه اش می شناخت، از او استقبال کرد. 15 روز انفرادی به علت فرار از پادگان نصیب بهروز گردید تا افکار خود را به نفع شاه تغییر دهد !
سرهنگ... نمی دانست برای مردانی از جنس پورشريفي سختی زندان موجب سختی ایـــمـــانشان می شود و دل مردان مومن در سیاهی زندان و تاریکی شب، روشن می گردد.
بهروز در زندان و مادر نگران و چشم بر در و پدر همچون بزرگ قبیله ای تارج رفته، غمزده اما مصممم و معتقد به درستی راهی که بهروز انتخاب کرده بود.
باز هم شبی – از نیمه گذشته – در خانه اکبر آقا را زدند. مادر از جا جست، خواهران نمی خواب در حال چشم ساییدن و پدر، فکورانه و نگران، به سمت در روان شدند. در را که گشودند، با چند نظامی رو به رو شدند. مادر پشت در پنهان شد. پدر خشکش زده بود.
« آقایان کاری دارند.»
یکی از نظامیها، نامه ای از جیب خود در آورد و آن را به سمت اکبر آقا گرفت. اکبر آقا نامه را که باز کرد. چشمش به دست خط پسرش روشن شد. رو به همسرش کرد و گفت:
« نگران نباش دستخط بهروز است و آقایان هم دوستان او هستند و بلافاصله تعارف کرد که نظامیان داخل شوند.»
مادر هنوز حیرت زده و مضطرب گاه به میهمانان ناخوانده و گاه به چهره فـــکـــور اکــــبـــــر آقــــا می نگریست. ولی از این نگاهها، هیچ چیز خوانده نمی شد.
نظامی ها وارد خانه شدند. اکبر آقا همسرش را به گوشه ای کشید و دستخط پسرش را برای اوشرح داد.
« اینها عده ای افسر و سرباز هستند که از پادگان فرار کرده اند. بهروز آنها را به اینجا فرستاده که پس از تغییر لباس، به شهرهای خودشان بروند.»
مادر به میان حرف اکبر آقا پرید:
« این چه کاریست؟ این بچه نمی گوید که ممکن است اینها قصد شناسایی ما را داشته باشند. فردا اگر...»
اکبر آقا به همسرش سفارش کرد که صبور باشد. او به پسرش ایمان داشت. با این حال، شبانه از همسایگان و اقوام، برای سربازان لباس تهیه کرد و پس از خرید بلیط، آنها را از ترمینال، به سمت دیار خودشان بدرقه نمود.
برای مدتی، این کار، یکی از اموری بود که فکر اکبر آقا را مشغول می داشت. او که خود مدتها در شهربانی خدمت کرده بود، اکنون رو در روی همکاران قدیمی خود به سربازان فراری از خدمت کمک می کرد. این کار را با احساس رضایت انجام می داد واز این که پسرش پس از فرار از سربازی دوباره با جسارت و شجاعت – برای تحریک دیگر سربازان – به پادگان مراجعه کرده بود، به خود بالید.
خوشبختانه این کار خطرناک، هیچ خطری برایشان ایجاد نکرد. تا زمانی که باز هم شبی در خانه به صدا درآمد. دیگر – مثل سابق – مادر از زده شدن در، آنقدر که قبلا وحشت زده می شد. نگران نبود. اکبر آقا در را گشود. باز هم نظامیان بودند که در تاریکی شب انتظار می کشیدند. تعارف کرد که داخل شوند. افسری هم از بیرون، نظامیان را به خانه راهنمایی می کرد. همه وارد شدند. اکبر آقا در را بست. وقتی بازگشت، بهت زده افسری را دید که در فاصله کمی از او ایستاده و با نگاهی پر معنی می گوید: « سلام، شبتان به خیر!.»
اکبر آقا با ناباوری نگاهی چرخاند: « بهروز بالاخره آمدی...»
و بعد آهی از سر راحتی خیال و شادمانی کشید و بی توجه به این که شب از نیمه گذشته است داد زد: « ای خانوم، پسرت بازگشته است، کجایی؟!»
مهندس پس از چاق سلامتی با اهل منزل، شرح داد که چون دیگر امیدی به فرار دیگر سربازان نداشت، خودش هم پادگان را رها کرده است.
بهروز پس از فرار از پادگان، لحظه ای از فعالیت های انقلابی و ضد رژیم غافل نبود. ارتباط خود را با شهید مهندس مهدی باکری و شهید آل اسحاق حفظ کرده بود و به کمک هم برنامه های مفیدی برای پیشبرد انقلاب اجرا می کردند.
نتیجه این فعالیت ها چیزی جز پیروزی انقلاب اسلامی نبود و این پیروزی تنها حق الزحمه و قابل قبول برای تلاشهای جانانه و بی شائبه دینی مجاهدان را ه خدا بود.
انقلاب اسلامی پیروز شده بود وبهروز هرجا که احساس می کرد به حضورش نیاز است بی تکلف وصادقان مشغول خدمت می شد: مسؤول شهرداري جلفا،مسؤول واحد عمليات مهندسي جنگ ستاد مركزي وزارت جهاد سازندگي(سابق)،مشاور فني و عمراني استاندار آذربايجان شرقي ، رئيس هيات مدير عامل شركت سازه پردازايران،عضو هيات مديره شركت پناه ساز و رئيس هيات مديره شركت انصارآذر تبريز .
علاوه بر اينها نقش موثري در راه اندازي و تشكيل كميته انقلاب اسلامي(سابق) استان آذربايجان شرقي وجهاد سازندگي شهرستان جلفا داشت .شهيد پور شريفي بزرگ مردي بود كه در دشوار ترين و سخت ترين شرايط جنگي و وجود موانع طبيعي در منطقه ، سعي مي كرد با خلاقيت خود و دوستانش به بهترين و سريع ترين طراحي براي عبور و مرور رزمندگان اسلام دست پيدا كند ابتكارات و نوآوري ها و خلاقيت هاي مهندسي رزمي از كوههاي سر به فلك كشيده شمال غربي كشور تا دشت هاي گلگون خوزستان و جزاير خليج فارس ، طراحي پل خيبر در عمليات خيبر ، احداث پل بعثت براي تثبيت عمليات والفجر ۸ بر روي اروند رود و پل هاي قادري در عمليات هاي كوهستاني و ده ها طرح ديگر ، همه با نام مهندس پور شريفي عجين شده است .
حاج بهروز با لبخندهايش پلي به مراتب خيبري تر از پل خيبر بر دلهايمان زد و در سی امین روز فروردين 1374 بر اثر سانحه رانندگي، عارفانه عروج كرد.
گوشه اي از فعاليت هاي مهندس حاج بهروز پورشريفي، به نقل از نشريه پيام سازندگي، شماره 8 خرداد 1374:
پل شناور خيبر1
پل هاي قادري در مناطق كوهستاني غرب.
پل عظيم بعثت بر روي اروندرود.
پل سريع النصب نصر در مناطق كوهستاني غرب با دهانه 51 متر.
پل شناور فجر.
پلهاي کابلي نفر رو تا دهانه 120 متر.
سنگرهاي پيش ساخته فلزي و بتني وسنگرهاي ويژه.
طرح سيني خمپاره انداز در مناطق باتلاقي،
زرهي کردن ماشين آلات سنگين وسبک که در کربلاي 5 از آنها بهره کافي برده شد؛ تخليه کمپرسي با سيستم جاروبي براي مناطق در ديد دشمن،
سطحه شناور براي نصب بيل مکانيکي 912 جهت کار در هور،
شناور حامل خمپاره انداز 120 ميلي متري معروف به رعد،
پناهگاههاي شهري و پناهگاههاي طرح v i p.
طراحي دکل به ارتفاع 300 متر جهت تاسيسات مهم کشور،
طراحي سازه « فانوس دريايي» رفلکتورهاي حفاظ کشتي ها در جنگ خليج فارس.
اين سازه ها و طرح مشابه آن،« شناور خضر» براي ايجاد تردد مجازي در آبها ساخته شدند، تا دشمن از شناسايي کشتي ها و تردد هاي حقيقي عاجز شود.
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران تبریز,مصاحبه با خانواده ودوستان شهیدوپایگاه kheibar.org
خاطرات
سردار محسن رضايي , فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در زمان دفاع مقدس :
ايشان برادر بسيار مخلصي بود. در اوج سختي ها، در جلسات زيادي که با ايشان داشتم، صحبتها را گوش مي کرد، بعد بسيار خونسرد، دو سه جمله با آن صداي مظلومانه و پر محبتش بيان مي کرد، همين، دو سه جمله، خودش راهگشا براي ما بود.
بخشي از سخنراني جناب آقاي عبدالعلي زاده استاندار وقت آذربايجان شرقي:
خيلي کارهاي بزرگ انجام داد و خيلي خدمت هاي بزرگ کرد، اما در هيچکدام حاضر نشد، که شناخته شود.
بيا عاشقي را، رعايت كنيم
زياران عاشق، حكايت كنيم
از آنانكه، خورشيد فريادشان
دميد از گلوي سحرزارشان
از آنانكه پيمان لا زدند
دل عاشقي را به دريا زدند
دلم هواي درياچه ماهي را کرده است.
دلم شکسته است، دلم هواي پل بعثت را کرده است.
دلم هواي پورشريفي را کرده است.
چون نخستين باری بود که ايشان را می دیدم، نتوانستم وي را بشناسم و آن بزرگوار آنقدر مخلصانه با چهره اي غبار گرفته، دوشادوش برادران ديگر در حال بتن ريزي و تخليه آبهاي روان پل بود، که ما در ابتدا تصور کرديم ايشان يک کارگر ساده بيش نيستند و اصلا به نظر نمي آمد، که ايشان از طرف قرارگاه مهندسي، ناظر بر پروژه باشند....
بر گرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید
چنین به نظر می رسد که مهندس پورشريفي در آغاز، خطر جنگ را چندان جدی نمی گرفته است. چرا که پس از ورود به جنگ رغبت به دوری از آن را در خود نمی یافت. در هر حال آقای مهندس پورشريفي در تیرماه سال شصت وارد جنگ شد.
ورود او به جنگ، از طریق جهاد سازندگی آذربایجان شرقی بود. پس از آن مدتی با قرارگاه مهندسی، نجف اشرف همکاری کرد . گرچه در مصاحبه های خود هیچ گاه به اینکه مسئول قرارگاه بود ، اشاره ای نمی کرد. تا اینکه قبل از اجرای عملیات عظیم خیبر، در مهندسی ،ستاد مرکزی پشتیبانی جهادسازندگی مشغول گردید.
از او سوال شد: آقای مهندس به نظر من جهاد یعنی محل تجمع یک عده مثل شما. به نظر شما جهاد و جهادگر یعنی چه؟!
در جواب مثل اینکه حرف کفرآمیزی شنیده باشد، گفت: اصلا اینطور نیست و مساله عمیق تر از این حرفهاست. جهادگر فردی معتقد به جمهوری اسلامی و مدافع اسلام تا سرحد شهادت است. فردی است که برای سازندگی و از بین بردن آثار ظلم و جور تلاش می کند. امتی که بزرگترین انقلاب را در طول تاریخ به ثمر رسانده اند، از جهادگران انتظار دارند، که به مسئولیت خودشان درباره امانت گرانی که بر دوش دارند، عمل کنند.
اولین سفر جنگی او به گیلان غرب بود و مدتی در این منطقه خدمت کردو طرحهای دفاعی و تهاجمی او در این منطقه بسیار مفید و چشمگیر بود، چنانکه، همه طرح های مهندس پورشريفي، یک ویژگی عجیب داشتند و اغلب این طرحها را کارشناسان و فرماندهان جنگ باور نمی کردند و غیر عملی می دانستند. روزهای اول کار در جنگ برای مهندس، روزهای سختی بود. سخت از این نظر که پس از تفکر و تامل در مسائل مربوط به دفاع یا تهاجم، طرحی را به فرماندگان جنگ ارائه می داد. ولی بلافاصله جواب می شنید که این غیرممکن است. مهندس از طرحش دفـــاع می کرد: « می دانم، سخت و باور نکردنی است ولی ایمان دارم که غیرممکن نیست.»
به او می گفتند:« روشهای شما، روشهای تجربه شده و مطمئنی نیست ودر جایی که اعتماد به طرحی وجود ندارد، نمي توانیم نیروهارا، به خطر اندازیم.»
می گفتند:« اگر فکر می کنید که می توانیداز راههای تجربه شده دشمن را شکست دهید، اشتباه می کنید. صدام با این همه مستشار و کارشناس نظامی بعید به نظر می رسد که راههای شناخته شده و مطمئن را کنترل نکند.»
در انتهای این مبحث، برخی از فرماندگان او را به حال خود رها می کردند و در دل خود به سادگی او ریشخند می زدند. برخی دیگر برای این که از دستش خلاص شوند، می گفتند: چه مانعی دارد، بروید و طرح را پیاده کنید.
شهید صیاد شیرازی در این باره می گفت: « حدود دو یا سه هفته پیش از عملیات طریق القدس، عده ای از جهادگران به ما مراجعه کردند و گفتند: اگر اجازه دهید، برای اینکه کارها سریعتر پیش برود، از میان این تپه های رملی، جاده ای احداث کنیم. بنده که مسئول منطقه بودم طرحشان را قبول نکردم. کار بی فایده ای به نظر می رسید. گفتم: این امکان ندارد ؛ چون منطقه در معرض خطر است و این کار فقط موجب اتلاف وقت و نیرو می شود. اصرار کردند که شما اجازه بدهید، ما کار را به انجام می رسانیم. باز هم موافقت نکردم و گفتم: حتی اگر بتوانید این کار را بکنید، جاده شما پس از چند روز در زیر طوفانهای شنی که گاه و بیگاه به پا می خیزد، محو خواهد شد. آنها باز هم اصرار کردند و آنقدر سماجت به خرج دادند که مجبور شدم، بگویم: بروید وطرح را پیاده کنید.و با این جمله آنها را از سر خود وا کردم.بچه های جهادی رفتند و من تا مدتی از آنها خبر نداشتم ؛ تا اینکه، پس از پانزده روز افسری خبر داد که عده ای جهادگر با شما کار دارند.
من موضوع جاده را کاملا فراموش کرده بودم و در واقع اصلا باور نمی کردم، که چنین طرحی قابل اجرا باشد. وقتی با آنها روبرو شدم باز هم موضوع را به خاطر نیاوردم. یکی از آنها گفت که جاده حاضر است. پرسیدم: « کدام جاده؟» گفت: جاده ای که پانزده روز پیش اجازه ساختنش را دادید.ماجرا را به خاطر آوردم ؛ ولی چون به اصل طرح اعتقادی نداشتم، اهمیتی به آن ندادم. جهادگران با اصرار زیاد مرا برای بازدید از جاده بردند. پس از دیدن جاده، تازه متوجه عظمت کار آنها شدم.
اساس طرح، استفاده از شفته آهک بود. البته زحمات زیاد دیگری هم کشیده بودند. مثلا در طول 9 کیلومتری جاده، دو سوی آن را با حصیر و درختچه پوشانده بودند که از طوفانهای شن درامان بماند.
جهادگران به شکرانه اتمام موفقیت آمیز جاده و من به خاطر ایمانی که به کار جهادگران آوردم، نماز ظهر و عصر را، به همراه هم روی جاده خواندیم. در سایه وجود همین جاده بود، که در شب عملیات طریق القدس ،هجده کیلومتر در مناطق تحت نفوذ عراق پیشروی کردیم و خود را به تنگه چزابه و شهر بستان نزدیک کردیم.»
هجده ماه از اشغال تنگه حاجیان، بازی دراز و چرمیان می گذشت. اغلب ارتفاعات مهم منطقه تحت تسلط و نفوذ رژیم عراق بود. بدین ترتیب تنگه حاجیان که گذرگاه مهمی بین گیلان غرب و سر پل ذهاب محسوب می شد، دور از دسترس نیروهای اسلام بود و این در حالی بود، که دشمن با استفاده از این سلطه با توپخانه خود شهرهای گیلان غرب و اسلام آباد غرب را می کوبید.
در پی اطلاع، مهندس بهروز پورشريفي از شرایط حاکم در منطقه، وی در سفری به شناسایی موقعیت منطقه پرداخت و در نهایت طرحی را برای باز پس گرفتن تنگه ارائه داد.
می بایست در استتار کامل، در نقاط مشخصی از ارتفاعات، سکوهای تانک ایجاد می کردند. ولی کیفیت اجرای کار، مورد تایید قرار نمی گرفت. مهندس، بی توجه به آیه های یاس، بسم الله کار را گفت. شبهای متمادی بر ارتفاعات گذشت ؛ ولی دشمن از دیدن بلدوزرها و لودرها کور شده بود. سکوهای تانک آماده شد، فرستاده مهندس خبر آورد، که هنگ زرهی تقاضای ارسال تانک آنها را رد کرده است و گفته بودند، که طرح شما قابل اجرا نیست و با این روش، این تنگه بسیار حساس را نمی توان از دشمن باز پس گرفت.
پورشريفي مایوس نشد و درخواست خود را از هنگ زرهی دیگری تامین کرد و بالاخره قرار شد، که پس از استقرار مخفیانه تانک ها در محل سکوها عملیات آغاز شود. فرمانده هنگ نگاهی به نقشه منطقه انداخت و با تعجب پرسید: « واقعا حیرت انگیز است، که دستگاههای راهسازی تا چنین ارتفاعاتی بالا رفته اند. اما در عین حال دیده نشده اند. چطوری این کار را توانستید انجام دهید؟»
گفتند:« به کمک خدا، ما فقط مجری برنامه بودیم و مدیریت طرح در دست اولیاء خدا بود. ما فقط قطعات بلدوزر را با هلی کوپتر تا ارتفاعات بردیم و پس ازآن، اتصال قطعات کار را شروع کردیم. اما حالا با توجه به اینکه، جایگاه هر تانک و مسیرش مشخص است. کار خیلی راحت تر است.» قرار شد که نیروهای پیاده نظام، ضمن حرکت به طرف تنگه حاجیان ،از طریق تانک های مستقر در ارتفاعات پشتیبانی شوند.
نیروها در حال آماده شدن بودند. در آخرین روز کار دستگاهها، وقتی که مهندس و راننده لودر در حال تکمیل یکی از سکوها بودند، به علت تیرگی شدید هوا و دید ناکافی راننده، ناگهان لودر واژگون شد ، راننده از مهلکه گریخت ، ولی بهروز در زیر لودر به دام افتاد.اما معجزه ای رخ داد و تمام سنگینی لودر را صندلی متحمل شد. راننده وحشت زده و درمانده در تاریکی شب کمک می خواست و توجهی به مهندس ، که به آرامی صدایش می کرد نداشت. بهروز از او خواست که نترسد و سعی کند، که زیر کمرش را از خاک خالی کند.
- « مهندس ! یعنی طوری نشدی؟»
- « خیر ! شما محبت کن زیر کمرم را خالی کن و مرا بیرون بکش. البته خوبست کمی عجله کنی !»
راننده به سرعت مشغول کندن خاک شد. صندلی زیر فشار سنگینی لودر به صدا در آمده بود و بهروز ضمن این که انتظار سفری را می کشید، با خود می اندیشید که اگر بمیرد آیا این طرح سرانجام خواهد یافت؟
بالاخره راننده، مهندس را از زیر لودر خارج کرد، هنوز بهروز در زیر لودر بود، که ناگهان صندلی لودر درهم پیچید و لودر با صدایی مهیب فرو نشست. حاصل این حادثه چند دنده شکسته و چهره ای سوخته برای بهروز بود.
سرانجام، نیروها آماده عملیات شدند و طرح آزاد سازی تنگه حاجیان از وجود صدامیان به اجرا درآمد. آتش بی امان تانک ها ( که حضور باور نکردنی آنها در ارتفاعات اطراف تنگه موجب حیرت صدامیان شده بود) مجال دفاع به نیروهای دشمن نمی داد. بدین ترتیب، نیروهای پیاده توانستند به کمک آتش تامین تانک ها، منطقه را آزاد کنند.
در یکی از جلسات که با فرماندهان سپاه، آقایان محسن رضایی و شمخانی داشتیم، کار دشواری را در مدت زمان بسیار کوتاهی به ما سپردند و انتظار داشتند ،که ما در قبول این کار بحث و مجادله کنیم. ولی وقتی استقبال ما را دیدند، با تعجب پرسیدند :چگونه است که هـــیـــچگاه نه نمی گویید و هر ماموریت سخت و دشواری را جهت انجام کار، سریعا می پذیرید؟ گفتم : ما عقبه نیرومندی داریم. و این عقبه ای کسی جز مهندس پورشريفي و دوستانش نبود . من خدا را گواه و شاهد می گیرم که اگر هر ماموریت سختی را بر عهده می گرفتیم، بخاطر این بود، که ، حاج بهروز قوت قلبمان بود و این بهروز بود،که همیشه در جای، جای جنگ، خود را پای کار می رساند و حل مشکل می کرد، خلاصه کلام اینکه اگر بخواهم مهندسی جهاد را تبیین کنم، بدون وجود او، این مهندسی معنی نداشت.
قبل از عملیات فتح المبین در گیلان غرب ، وقتی متوجه شد ،که شمیم خوش عملیات از سوی جنوب می آید، گیلان غرب را رها کرد. پرسیدند: اینجا چه می کنید؟ گفت: دیدم که فعلا در گیلان غرب،خبری نیست، گفتم، که سری هم به این منطقه بزنم. اتفاقا حضورش بسیار مفید بود، چرا که حاج بهروز، از معدود کسانی بود، که همه ابعاد یک طرح را به یکباره می دید و این ویژگی دیدن تمام زوایای کار، قبل از اجراء، برای ما که همه طراح هایمان، باشتاب اجراء می شد، بسیار مفید بود. او در بررسی طرح ها، از نوع مصالح گرفته تا شخصیت سازندگان و کارگزاران را ، بررسی می کرد و جواب مناسب آن را می یافت.
برخی از افراد مدیر و یا طراح هستند و برخی دیگر مجری و کارگزار. اما بهروز هر جا که لازم می دید، از خودش مایه می گذاشت و خودش را ، فدا می کرد. اینکه من طراح این طرح هستم و یا ناظر اجرایی، وجودش را آلوده نمي کرد و در حال عمل، مثل یک کارگر ساده وارد کار می شد. چه بسیار هنگام، که او را زمان کار دیدند و کارگری ساده انگاشتند. این مرد افلاکی، واقعا، خاکی و فروتن بود.
چه آن زمان که مسئول موقت شهرداری جلفا، او را کارگری گستاخ پنداشت. و چه آن زمان ،که استاندار وقت او را به جای آبدارچی شهرداری گرفت. چه آن زمان که « آقای کلهر» فرمانده گردان مهندسی رزمی جهاد استان تهران،در اوایل تابستان سال شصت و دو، در محور « میمک» روی پل بزرگ رودخانه « گذار خوش» او را دید، که با چهره ای خاک آلوده و غبار گرفته، دوشادوش دیگر جهادگران در حال بتن ریزی و یا تخلیه آب روی پل است و اصلا متوجه نشد که او همان مهندس پورشريفي است که از طرف قرارگاه مهندسی ناظر طرح می باشد ؛ هیچ گاه فریب عنوان مهندسی و یا فرماندهی خود را نخورد. هر گاه که فکر می کرد ممکن است پُست دنیوی او را به پَستی بکشاند خود را تا حد خاک پایین می آورد. از یادها نخواهد رفت، روزی که قبل از احداث جاده سیدالشهدا،فرمانده بزرگوار لشگر 31 عاشورا، شهید مهندس مهدی باکری، بچه های مهندسی لشگر را جمع کرد و گفت: همگی با آقای پورشريفي کار کنید. حاج بهروز با لبخند و فروتنی و حجب و حیای توصیف ناپذیر از عنوان فرماندهی طفره رفت. ولی آقا باکری کسی نبود که کوتاه بیاید. مهندس پورشريفي گفت: « آخر آقا مهدی ! کجای قیافه من به فرماندهی می خورد. من پادویی می کنم. یکی از بچه ها، فرماندهی را به عهده بگیرد، من هم با ایشان کار می کنم !» ولی مهندس باکری به هر ترتیبی بود، این مسئولیت را به ایشان سپرد.
ماهها طول كشيد تا مقدمات عمليات والفجر 8 فراهم گردد. مشكلات بسياري در اين راه بود. از جمله شناسايي منطقه، جريان نامنظم آب و سرعت آن گل و لاي ساحل رودخانه، جزر و مد، موانعي كه دشمن ايجاد كرده بود و... . نيروهاي شناسايي در حال تمرين و نيز شناسايي موانع منطقه بودند. نيروهاي مهندسي در اين مدت كارها را آرام آرام به پيش ميبردند تا دشمن متوجه قضيه نشود. غواصان در منطقههاي جداگانه، سخت مشغول تمرين بودند و همه اين كارها چندين ماه به طول انجاميد، تا اينكه شب عمليات فرا رسيد.
شب بيستم بهمن 1364 يكي از شبهاي تاريخي دفاع مقدس و حتي جنگهاي كلاسيك دنيا است. هنگام وداع فرا رسيده است. بچه ها همديگر را در آغوش ميگیرند و پيشانيبند يازهرا(س) را بر سر هم ميبندند. تا ساعتي ديگر عدهاي از اينان با خدايشان ملاقات دارند! با غروب آفتاب به آب ميزنند تا خود را به آن سوي رودخانه برسانند. هيچ كسي از دشمن، نبايد خبردار شود. كسي تا ساعت 22 حق تيراندازي ندارد. ساعت 22 و 10 دقيقه است، فرمان حمله ميرسد: «بسماللهالرحمن الرحيم. و لا حول ولا قوه الا بالله العلي العظيم. و قاتلوهم حتي لا تكون الفتنه. يا فاطمه الزهرا، يا فاطمه الزهرا، يا فاطمه الزهرا...» و ناگهان اروند پرخروش در برابر ايمان و اراده يا زهراگويان بچهها تسليم ميشود.
9 صبح روز 21 بهمن. محور عمليات تا شهر فاو به دست رزمندگان اسلام درآمده است. دشمن همچنان بهتزده است! چنان حيرت زده كه حتي از انجام هر پاتكي فلج شده است. هيچ كس فكرش را هم نميكرد! شب دوم عمليات، منطقه در انتظار جهادگران مهندسي بود. يكي تفنگ به دست مي¬گيرد و يكي فرمان بولدوزر. جهاد، جهاد في سبيل الله است و چنين جهادي پست و مقام و درجهاي نميشناسد.
پاتك عراقيها ساعت 3 بامداد روز 22 بهمن آغاز شد. آتشي كه بين طرفين رد و بدل ميشد، شب به روز تبديل كرد. جنگ به حالت تن به تن درآمد. كماندوهاي عراقي هر گاه هوس حمله به خاكريزها را ميكردند، با جواب صفشكن بسيجيان مواجه ميشدند! درگيري ادامه داشت. تا صبح روز 22 بهمن، لشكر گارد عراقي با تانك¬ها و خودروهاي نظامي خود در محور جاده البحار سعي ميكرد خود را به خاكريزهاي رزمندگان اسلام برساند. در اين هنگام بالگردهاي هوانيروز، چون عقابهاي تيزبال سررسيدند و سپاه دشمن، از هم فروپاشيد و به عقب نشست.
جنگ و گريزها 75 روز ادامه يافت است. تا آنكه نيروهاي ايراني جاي خويش را تثبيت كردند. اين يك آبروريزي بزرگ نه تنها، براي عراق بلكه براي همة دنيايي بود كه با تمام توان خود از نيروهاي بعثي به دفاع پرداخته بودند.
غلامرضا طرق، از بچههاي با صفاي ارتش و فرمانده گردان شهادت لشكر 92 زرهي اهواز. وقتي كه داشت به خط دشمن ميزد، گفت: «من شهيد ميشوم، مفقود ميشوم، دنبالم نگرديد، پيدايم نخواهيد كرد.» ديگر جنازهاش پيدا نشد. چرا كه با اروند رفيق شده بود.
نام اروند با نام غواص عجين گشته است. شهادت غواص مظلومانهترين شهادتهاست. و شايد رمز اينكه اجر شهيد دريا بالاتر از شهيد خشكي است در همين است. كه مجاهد اين عرصه نه راه پيش دارد و نه راه پس و نه حتي راه دفاع كردن از خويش.
پس از عمليات والفجر هشت، بايد يك راه ارتباطي بين خاك خودمان و شهر فاو كه تازه به دست رزمندگان اسلام افتاده بود، ايجاد ميشد. رزمندگاني كه در فاو بودند، بايد پشتيباني ميشدند. امكانات و نيرو ميخواستند. قبل از والفجر هشت، پلهايي روي اروند زده بودند، اما اروند هيچ كدام را تحمل نكرده بود و همه را بلعيده بود. يك پل ساخته بودند به نام پل فجر، كه شبها آن را نصب ميكردند و روزها جمعش ميكردند. اين پل نيز توان انتقال حجم نيروها و امكانات را نداشت و كارآمد نبود. بايد پلي ساخته ميشد محكم و مطمئن تا بتواند در شبانهروز تجهيزات و تداركات و مهمات را به آساني به آن سوي آب برسانند. پل بعثت، به طول نهصد متر و عرض دوازده متر روي اروند زده شد تا چشم جهانيان را خيره كند.
پنج هزار لوله 12 متري، به قطر 142 سانتيمتر و ضخامت 16 ميليمتر از جنس فولاد، در عمق دوازده متري رودخانهاي خروشان كه ارتفاع جزر و مدش از پنج متر هم بالاتر ميرفت، شش ماه از جهادگران اسلام وقت گرفت. دشمن در طول جنگ از هر سلاحي استفاده كرد كه پل را از بين ببرد، اما نتوانست.
بچهها دو طرف لولهها را بسته بودند كه لولهها در آب غرق نشوند. بعد از اينكه كار اتصال لولهها انجام ميشد، در لولهها را باز ميكردند تا آب با فشار از لولهها عبور كند و لولهها به زير اب بروند و غرق شوند. بعد روي لولهها را زير سازي و آسفالت ميكردند.
طراح اين شاهكار بزرگ، مهندس بهروز پورشريفي فرمانده مهندسی رزمی جنگ جهاد سازندگي (سابق )بود.
پل بعثت، شاهكار مهندسي ـ رزمي تاريخ دفاع مقدس است و امروز با همين عنوان در دانشگاه مهندسي دافوس، تدريس ميشود. برخي از قطعات اين پل، امروز در گلزار شهداي خرمشهر است و برخي ديگر، همانجا كنار اروند، به تماشا نشسته است. تماشاي همت شيرمرداني كه او را خلق كردند و از روي او گذشتند و سندي بر هنر و اراده جوانان اين مرز و بوم افزودند.
پل خيبر
با توجه به اهمیت عملیات خیبر و تصرف جزایر مجنون توسط رزمندگان اسلام و تاکید شدیدی که امام خمینی (ره) نسبت به حفظ جزایر مجنون و مناطق آزاد شده داشتند، برادران جهاد سازندگی دست به کار شدند و طرح احداث جاده سیدالشهدا را ریختند. حاج بهروز در این طرح، سمت فرماندهی اجرایی را ( به اصرار مهندس شهید، فرمانده لشکر 31 عاشورا، مهدی باکری ) عهده دار بود.
حاج بهروز از همان هنگام، که قطعات پل خیبر در زیر آتش سنگین دشمن در محل آن نصب می شد، متوجه شد که پل خیبر با اینکه از نظر ایمنی در مقابل صدمات ناشی از انفجار و ترکش از طرح های معمول دنیا، بسیار بهتر است، ولی به صرفه نیست، که تا مدت زیادی در محل باقی بماند. چرا که تعمیر آن هزینه بالایی را طلب می کرد. بنابراین فکر احداث جاده ای در هور، د ر اندیشه اش شکوفا شد ؛ اما این کار با توجه به وضعیت خاص جغرافیایی هور، چندان هم آسان نبود. مگر اینکه از روش خاص مهندسان مومن جهادگر استفاده می شد. استفاده از عنصر فوم و فایبر گلاس در خیبر و خاک در جاده سیدالشهدا ضروری بود.
در هر صورت احداث جاده به تصویب رسید و ده روز پس از نصب پل خیبر، عملیات احداث جاده آغاز شد. کار کوچکی نبود، نزدیک به 15 کیلومتر جاده در میان هور، جاده ای به عرض هفده متر!
آزمایشهای لازم از آب و خاک و گل ولای هور قبلا انجام شده بود و اکنون، چند جهادگر در کنار هور نشسته بودند و بی توجه به انفجار خمپاره ها ، روی کاغذی نقشه جاده را می کشیدند و راههای حفظ و استحکام آن را بررسی می کردند. باید آنقدر خاک در هور می ریختند ،که جاده سر از آب در بیاورد و از میان گل و لای نمایان شود. ظاهر کار ساده به نظر می رسد. خاک در هور ریختن ! ولی آنان که این امر را ساده می انگارند، هیچ اطلاعی از شرایط جغرافیایی و اثرات تخریبی هور بر خاک ندارند. انتخاب خاک مورد نظر، خودش مساله ای بود و حرکت آب در هور و مسیر انتخابی و باتلاقهای سر راه و عمق هور مساله ای دیگر ! و شرایط کار در هور، کارشکنی و حملات دشمن در حین انجام کار، امکانات و وقت بسیار محدود هم، هر یک مشکلی بود ،که فقط در عمل می توان متوجه عظمت آن شد. بسیاری از کارشناسان، امیدی به دوام کار نداشتند ؛ ولی حاج بهروز دوام کار را به خدا سپرده بود.
کار احداث جاده شروع شد. وقتی که اولین کامیون، خاک خود را در هور خالی کرد. دلها به اتمام کار امیدوارتر شد. شهید مهندس باکری که به کار سرکشی می کرد، پرسید: « کی تمام می شود؟» حاج بهروز زیرکانه جواب داد: « کاری که شروع شده ، مثل این است که تمام شده است.» بیش از 1000 کامیون کمپرسی، نزدیک به دو ماه ونیم در حمل خاک به کار گرفته شد.
گزارش کارشناسان حاکی از این بود، که در طول زمان احداث جاده، بیش از 12000 گلوله توپ، روی جاده و اطراف آن منفجر شده است و علاوه بر این گلوله ها، دشمن به کمک هلی کوپتر به نیروهای فعال در جاده حمله می کرد و دستگاههای راهسازی را مورد هدف موشک قرار می داد. برای ایجاد، سرعت در کار احداث جاده، از سوی جزایر هم، ساخت و ساز آغاز شد، که تا پایان اجرای طرح، نزدیک به 2200 متر جاده از سمت جزایر مجنون احداث گردید. قابل ذکر است که برای حفظ جان افراد، خاکریزی در حاشیه سمت دشمن احداث شده بود، که جاده را از دید دشمن می پوشاند. چیزی به اتمام کار باقی نمانده بود، شهید باکری برای بازدید آمده بود. جاده در حال اتمام را دید و با خوشحالی گفت: بهروز جان مثل اینکه کار تمام شده است. دست شما درد نکند. مهندس لبخندی زد و زیرکانه گفت: کاری که تمام نشده، انگار که شروع نشده است.
وقتی که جاده از دو سو به هم نزدیک شد، جهادگران به وجد آمده، قبل از اینکه جاده به هم وصل شود، به آب می زدند و یکدیگر را در آغوش گرفته، تبریک می گفتند. روز سوم شعبان، در جشن میلاد امام حسین، جاده کامل شد و نام « سید الشهدا» را به خود گرفت.
کار و تلاش راننندگان کمپرسی برای حاج بهروز مثل اسوه شده بود. در این باره آقای « مهندس بابازاده» که مدتی مدیر عامل شرکت سازه پردازی بود، می گوید: حاجی رانندگان کمپرسی را جهادی تر از همه می دانست. علت آن هم این بود، که می گفت: رزمندگانی که به جبهه می آیند، جان بر کف آمده اند ، ولی رانندگان کمپرسی هم جان بر کف گرفته اند و هم مال. پس از احداث جاده سید الشهدا، دیگر نیازی به پل خیبر نبود. قطعات آن را از هم جدا و پل را جمع آوری کردند. ش
لینک کپی شد
نظر شما
