از هشت شب تا چهار صبح توي آّب بودم

کد خبر: ۱۲۲۸۱۴
تاریخ انتشار: ۰۹ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۰۸:۱۸ - 29April 2009
اين کشتي ، شاخص بسيار مهمي در شناسايي و جهت بندي اروند بود . حتي در عکسهاي هوايي ، اين کشتي به وضوح مشحص بود .
اين کشتي موقع بارگيري به گل نشسته بود . و ضمنا اين کشتي روبروي نهر عقاب بود ، به کشتي نهر ابوعقاب هم معروف بود که فاصله اش تا ساحل عراق حدود 200 متر بود .
همه برو بچه هاي غواص از اين کشتي خاطره مشترک دارند . اولين شب داخل شدن به اروند ، عبور از اين اروند خروشان ، آن قدر دست نيافتني و مشکل بود که بچه ها همان شب اول بنا را بر عبور کامل از اروند نگذاشتند و قرار شد که بچه ها تا کشتي به گل نشسته بروند و برگردند .
بعد از چند ماه محاسبه و تمرين بچه ها بسم الله گفتند و براي اولين بار وارد اروند شدند . يکي از اعضا اولين اکيپ ، شهيد ديساوي بود که بعد ها در کربلاي پنج شهيد شد . بالا خره با هزار زحمت وقتي بچه ها وارد کشتي شده بودند ، آن شب را در کشتي جشن گرفته بودند و آنجا زيارت عاشورا خوانده بودند .
شب دوم که بچه ها وارد آب شدند ، شهيد عباس رضايي ، شهيد امير فرهاديان فرد و حاج احمد شيخ حسيني وارد اروند شدند که آنها هم تا کشتي رفته بودند و برکشته بودند .
شب بعد ، بچه هاي غواص اطلاعات عمليات بعد از رسيدن به کشتي وارد خاک دشمن شده بودند که در آن شب هم از شبهاي شيرين زندگي برو بچه هاي غواص بود .
شيريني آن شب ، البته براي همه نبود . بچه ها دوسال بود که آن طرف اروند را فقط با دوربين مي ديدند . همه آنها آرزو داشتند که آ« طرف اروند بروند و موانع را لمس کنند . سيم خاردارها ، هشت پرهاي ضد هاروکرافت و ...
خلاصه مثل اينکه طي طريق ، شب اول تا کشتي و شب بعد تا خاک دشمن آن قدر مرسوم شده بود ، که هر تازه وارد غواصي بايد اين کار را انجام مي داد .
طريقه رسيدن به آن طرف اروند هم به اين طريق محاسبه شده بود که اگر آب جزربود ، بچه ها بايد به طرف آبادان حرکت مي کردند و در محل مشخصي به آب مي زدند و خودشان را به جريان آب مي سپردند و با فين غواصي پا مي زدند تا اينکه ، دو کيلوکتر آ« طرف تر حوالي کشتي به گل نشسته به ساحل دشمن مي رسيدند و اگر دريا مد بود ، طرف دهانه خليج فارس مي رفتند و دو کيلومتر آن طرف تر به خاک دشمن مي رسيدند .
بعضي شبها هم خاطرات جالبي در اين بين پيش مي آمد . مثلا يک شب محسن رياضت از بچه هاي اطلاعات عمليات قرار بوده يک سري از بچه ها را براي توجيه منطقه اروند تا کشتي .... راهنمايي کند و با خود برگرداند . آن موقع آب جزر بوده ، بنا بر اکيپ به طرف آبادان حرکت مي کنند و به آب مي زنند 20 تا 30 متر که به کشتي مانده ، به آخر جزر که تخليه با سرعت هر چه تمام تر انجام مي گيرد ، بر مي خورند و متوجه مي شوند که با سرعت زيادي به کشتي کشتي نزديک مي شوند . بچه ها از هم متفرق مي شوند .
 خود رياضت مي گفت : همين که به کشتي نزديک شديم ، ديدم روي عرشه پر از ميله و لوله است . فقط آروم گفتم : بچه ها پاهاتون رو جمع کنيد تا ميله ها توي شکمتون فرو نره . همين که به کشتي رسيديم ، صداي دامب و دومب کشتي و آخ و  واخ بچه ها با لا گرفت . از يک طرف کشتي وارد شديم و از طرف ديگر خارج . آن شب قرار بود تا کشتي بريم ولي ديدم جريان داره با سرعت هر چه تمامتر ما را به طرف ساحل دشمن مي بره . گفتم حالا که اين طوره با يک تير دو نشون مي زنيم . اون شب بچه ها هم به کشتي رسيدند و هم به خاک دشمن .
يک بار ديگر هم « ناصر براتي» و حاج احمد شيخ حسيني و شهيد عباس رضايي براي شناسايي رفته بودند و قرار بود که در کشتي توقفي داشته باشندذ . وضعيت کشتي در آب طوري بوده که برخورد آّ به بدنه کشتي تشکيل گرداب قوي مي داده ، آن قدر که هر کسي را در خودش فرو مي برده . آن شب نوبت اين سه بنده خدا بوده که دقيقا حدود 20 الي 25 دقيقه در گرداب گير کنند و با آن مبارزه کنند .
به قول حاج احمد شيخ حسيني شده بوديم مثل هندوانه اي که در گرداب گير کرده و هي مي چرخه و زير آّب مي ره و به سنگ مي خوره و مي ياد با لا . هنوز صداي برخورد بدنم با بدنه کشتي توي گوشمه .
من و شهيد ناصر رضايي بعد از تقلاي فراوان خودمون رو به بالاي کشتي رسونديم و ناصر برايي غيبش زد . مقداري صبر کرديم ، خبري نشد . گفتيم شايد به ساحل دشمن رفته . زديم بهآب ، ولي ناصر برايي رو نديديم . توي راه برگشتن گفتم شايد توي کشتي باشه . توي کشتي هم نبود . برگشتيم  ساحل . نگران و منتظر بوديم و دلمون براي ناصر برايي که از برو بچه هاي خيلي حوب اطلاعات عمليات بود . شور مي زد ، تا اينکه بچه ها ، فردا ظهر آن بنده خدا رو خسته و کوفته توي نهر عليشير پيدا کرده بودن .
وقتي آوردنش واحد ، ريختيم دور و برش که چي شده ؟ بنده خدا جون حرف زدن نداشت . فقط تونست بريده بريده بگه :
اينقدر توي آب گرداب ، آب منودور خودم چرخوند و به کشتي کوفت که قيد توي کشتي رفتن رو زدم . وقتي مي تونستم خودم رو از گرداب خلاص کنم ، اينقدر چرخيده بودم که ديگه مشرق و مغرب رو نمي شناختم . ستاره ها هم معلوم نبودن . شروع کردن به پا زدن و شنا کردن تا به ساحل خودمون برسيم .
اينقدر شنا کردم تا حدود چهار صبح ، پام خورد به خشکي . دلم مي خواست همون جا بگيرم از خستگي بخوابم . از هشت شب تا چهار صبح توي آّب بودم . اومدم نشستم ، ديدم اي داد بيداد ، زمين پر از سيم خاداره . فهميدم توي خاک عراقيها هستم . همون جا دوباره زدم به آب و سر و ته کردم . داشت هوا روشن مي شد . وسطهاي اروند بودم . ديدم نمازم قضا مي شه . خلاصه نمازم رو روي آب خوندم . داشت هوا روشن مي شد . خدا خدا مي کردم منو نبينن . ساحل که رسيدم ديگه هوا روشن شده بود .
گفتم حالا ديگه حتما عراقيها بيدار شدن و منو مي بينند . جلوي روم هم حدود دو کيلومتر باتلاق و چولان بود . مجبور شدم همه دو کيلومتر رو هم سينه خيز بيام ...همه بچه ها براي سلامتي اش صلوات فرستادند . خيلي مي خواست يک نفر حدود يازده ساعت با اروند مبارزه کند و دست و پا بزند ، بعد هم از ساعت 6 تا 11 صبح هم توي اروند توي باطلاقها سينه خيز رود .
مجموع اين اعمال بود که ديگر اروند براي بچه هاي غواص حکم اسباب بازي پيدا کرده بود .
ديگر از لحاظ زمانبندي مي دانستيم که وقتي بچه ها به آب مي زنند . اگر بخواهند مسير را با سرعت طي کنند بيست دقيقه و اگر بخواهند بطور عادي شنا کنند ، بيست و پنج الي سي دقيقه بعد در خاک دشمن هستند و برگشت انها هم چيزي در حدود سيو پنج دقيقه طول مي کشد .
اوايل کار بچه ها براي داخل شدن به اروند ، تمرکز بسيار زيادي مي خواستند ولي اين اواخر وقت رفتن جيبهاي زيپي لباس هاي غواصي را از شکلات و جيره جنگي پر مي کردند و در ميان اروند پلاستيک آنها را باز مي کردند و در آّ آنها را مي خوردند .
جالب اينجاست ، يکي از مشکلاتي که با توجه به سردي بسيار زياد آب و مدت زمان هشت ساعته کار بچه ها در آب آنها را اذيت مي کرد ، دستشويي رفتن بچه ها بود که با ابتکار جالبي آن را حل کرذند . اين راهکار چيزي جز استفاده از دستشويي صحرايي عراقي ها نبود ؛ آن هم با زيپ يکسره و بلند لباسهاي غواصي ! !
ديگر شناسايي رفتن بچه هاي عواص آنقدر ادامه پيدا کرده بود که بچه ها حتي نگهبانها را هم مي شناختند . مثلا لشکر 19 فجر دو محور عملياتي داشت که يکي از اين معبرها نهر « الجويدي» عراق بود . اين نهر ، دو کمين داشت که يکي از آنها سمت چپ و ديگري سمت راست نهر بود . بچه ها از بين اين دو کمين وارد قلب عراقي ها مي شدند و از پشت سر عراقي ها که نخلستان بود ، سر در مي آوردند .
يکي از اين معبر ها معمولا دو نگهبان داشت که يکي از آنها پسر لاغر سياهي بود که خيلي فرز و هوشيار بود و با کوچکترين صدايي ، اسلحه اش را ضامن خارج مي کرد و شروع به گشت زدن مي کرد . بچه ها اسم اين نگهبان را جاسن گذاشته بودند .
نگهبان ديگر ، پيرمردي پنجاه شصت ساله بود که آنقدر سيگار مي کشيد که بچه ها حتي اسم سيگارش را که « بغداد» بود ، از ته سيگارهايش شناسايي کرده بودند . اين نگهبان هر وقت که سيگار نمي کشيد ؛ يا چرت مي زد و يا به عربيي زمزمه مي کرد و اغلب اين شعر را مي خواند که ترجمه فارسي اش همچه مضموني داشت : چه مي خواهي از دل من که مي پرسي رنگ من ؟
بچه ها اسم اين نگهبان را « عبود » گذاشته بودند . شبي که جاسم نگهبان بود ، بچه ها سعي مي کردند . خيلي با احتياط عمل کنند يا ساعت شناسايي را طوري تغيير دهند که به نگهباني جاسم نخورند . چون اغلب جاسم از ساعت 3 تا 5 نگهباني مي داد و عبود از ساعت 1 تا سه .
اگر زمان نگهبالني عبود بود . بچه ها کاملا راحت بودند ، حتي بعضي يک متري او رد مي شدند و چون مطمئن ترين جا کنار خود او بود ، زماني که احتياج به وقت گذراني يبود ، همان جا در چند متري او مي نشستند تا وقت سپري شود . ديگر بچه ها وقتي به هم مي گفتند امشب کريم ، نعيم ، جاسم يا عبود نگهبان است . سن ، قيافه و مشخصات رفتاري هر کدام از آنها مشخص بود و بچه ها حساب کار خودشان را مي کردند .
يک شب ، بچه ها با اين گمان که عبود مشغول نگهباني است ، براي شناسايي رفته بودند و زماني فهميده بودند اشتباه کرده اند که جاسم متوجه صداشده بوده و دنبال بچه ها مي گشته ...
آن شب ، شهيد امير فرهاديان فرد ف شهيد عباس رضايي و حاج احمد شيخ حسيني براي شناسايي رفته بودند . حاج احمد مي گفت : تا جاسم را ديديم در گل فرو رفتيم و به بد شانسي مان لعنت فرستاديم . تا گردن در گل فرو رفتيم . حدس مي زدم ، فکر کرد صدا ، صداي گراز بود ، چون بعد از مدتي جستجو ، بي خيال آمد و روي ديوار روبه روي ما که کنار اروند بود نشست . من نيم متري سمت راست پايش بودم . شهيد عباس رضايي نيم متري سمت چپ پايش بود و شهيد امير فرهاديان فرد يک متري روبرويش بود . ما او را روبرويمان در افق مي ديديم و منتظر بوديم تا اگر متوجه ما شود ، زود دست به کار شويم .
جاسم داشت از با لا ، پايين را نگاه مي کرد و ما را که در تاريکي بوديم ، نمي ديد ، شروع کرد به آواز خواندن و پايش را تکان دادن . پايش از يک وجبي سر من رد مي شد و هر لحظه ممکن بود محکم بخورد توي سرم . منتظر بوديم که آنجا را ترک کند . جاسم هم که تازه فکش از آواز خواندن گرم شده بود ، دست به جيب بود و مشتش را پر از تخمه کرد و شروع کرد به تخمه خوردن و آواز خواندن و پوست تخمه هارا    روي سر ما ريختن .
هيچ کاري نمي توانستيم بکنيم جز تحمل . اين وضعيت 45 دقيقه طول کشيد . وقتي بلند شد و ايستاد ، انگار دنيا را به ما دادند . فکر کرئديم مي خواهد برود ، ولي دقتي دست برد و زيپ شلوارش را پايين کشيد ، فهميديم که حسابي اشتباه کرده ايم و ...
در آن موقعيت ما در حالي که خيس مي شديم ، هيچ راهي نداشتيم جز اينکه صبر کنيم تا بعد از عمليات ، پدرشان را در بياوريم .
بعد از اينکه جاسم کارش تمام شد دوباره بالاي سرمان نشست . حدود 40 دقيقه بعد که پاسبخش جاسم را صدا کرد ، جاسم بلند شد و دنيال صدا رفت و ما هم از فرصت استفاده کرديم و فرار کرديم ...

منبع:" آسمان زير آب" , نوشته ي عليرضا فخرايي,نشرکنگره ي سرداران وچهارده هزار شهيداستان فارس,شيراز-1380
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین