خاطره اي از شهيد محمد رضا بهمن آبادي

کد خبر: ۱۲۲۸۱۹
تاریخ انتشار: ۰۹ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۰۹:۰۱ - 29April 2009
اما مدتي گذشت و از او خبري نشد. دو ماه و نيم در جستجوي او بوديم. اما او را پيدا نکرديم. تا اهواز هم رفتيم. فرماندهانش گفتند که رفته مرخصي. همرزمانش هم از او خبري نداشتند. بالاخره در گرگان يکي از دوستانش را پيدا کرد يم که در لحظه ي آخر همراه او بوده. او برايمان تعريف کرد:
صبح بود که بهمن آبادي سوار بر آمبولانس به نزديکي سنگر ما آمد و جلوي سنگر توقف کرد. به او گفتيم که بيايد با ما صبحانه بخورد،  ولي او قبول نکرد و گفت که  مي خواهد در ماشين قرآن بخواند. چيزي نگذشت که هواپيماهاي عراقي حمله کردند و يکي از آن آمبولانس ها را هدف گرفت و در يک چشم به هم زدني آمبولانس منفجر شد. از آن به بعد ديگر نفهميد يم چه اتفاقي افتاد.
بعد از کلي جستجو؛  بالاخره جسد سوخته ي محمد رضا را در تهران پيدا کرديم و آن را همراه خود به بيرجند برديم.

راوي : علي اکبر بهمن آبادي ( پدر شهيد )

منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین