زندگينامه سرلشکر خلبان آزاده "حسين لشگري" (قسمت سوم)

کد خبر: ۱۲۲۸۷۷
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۰۸:۳۵ - 04May 2009

فقط يک معجزه باعث حفظ راديو شد !
هر روز صبح ساعت 7 در سلول ها باز مي شد ولي آن روز به خصوص تا ساعت 5/8 در سلول ها باز نشد. هر چه اسيران نگهبانان را صدا مي زدند خبري نبود تا اين که ساعت 9 يکي از نگهبانان به نام عباس به تنهايي وارد بند شد. اسيران نيروي زميني قبلا راجع به تيزي و هوشياري عباس هشدار داده بودند. او به بند آمد و جناب محمودي (مسئول راديو) را به همراه رضا احمدي (براي ترجمه) با خود برد. حدود نيم ساعت بعد آنها برگشتند. محمودي در پاسخ به نگاه هاي منتظر همه گفت:
- عباس سراغ راديو را مي گرفت و با وعده و وعيد قول مي داد که اگر راديو را به او تحويل بدهيم او قضيه را خودش حل و فصل مي کند ولي من زير بار داشتن راديو نرفتم و او هم که دليل قابل قبولي نداشت عصباني شد و ما را به بند برگرداند.
راديو لو رفته بود و استفاده از آن تا اطلاع ثانوي ممنوع شد. البته خلبانان از بابت بند خود کاملا مطمئن بودند ولي احتمال مي دادند که تعدادي از اسيران نيروي زميني زير شکنجه مجبور به گفتن موضوع راديو شده اند. به هر حال براي آنها نوشتند که به علت لو رفتن راديو آن را خرد کرده و در توالت انداخته اند.
پس از بيست روز مجوز استفاده از راديو توسط ارشد آسايشگاه ( محمودي ) صادر شد البته اين بار غير از مسئول راديو ( بابا جاني ) يکي از بچه هاي هم سلولي اوهم مسئول شده بود تا در تمام مدتي که از راديو استفاده مي شد از سوراخ کليد کل محوطه را زير نظر داشته باشد. او ديده بود نگهبانان 10 دقيقه پس از اين که بند را ترک کرده بودند در حالي که پوتين هاي شان را درآورده بودند خود را به پشت در سلول شماره هفت رساندند. ارشد آسايشگاه، لشگري و سه نفر ديگر در اين سلول بودند و نگهبانان فکر مي کردند چون ارشد در آن سلول است همه وسايل ارتباطي و راديو هم آن جاست.
آن شب در سلول شماره هفت دو نفر خواب بودند. لشگري نيز به همراه دو نفر ديگر مشغول مطالعه روزنامه بودند اما چون سرشان پايين بود نگهبانان که از سوراخ کليد نگاه مي کردند اين طور برداشت کرده بودند که آنها روي نقشه يا راديو کار مي کنند. روز بعد در سلول ها طبق روال باز نشد. اعتراض زندانيان هم هيچ فايده اي نداشت تا اين که عباس در را باز کرد و گفت امروز بايد همه اتاق ها بازديد شود.
راديو در سلول شماره يک بود. سلولي که هيچ جايي براي پنهان کردن هيچ چيز نداشت. همه نگران بودند و حتم داشتند که اين بار ديگر راديو لو خواهد رفت. عباس همه افراد سلول شماره هفت را کامل و دقيق بازديد بدني کرد و به بيرون از بند فرستاد. وقتي آنها به سلول بازگشتند ديدند که همه چيز را به دقت گشته اند حتي کيسه هاي تايد را روي زمين خالي کرده و بالش هاي ابري را از وسط باز کرده بودند.فاصله بازرسي سلول شماره هفت تا سلول آخر که راديو در آن قرار داشت براي همه يک سال گذشت. سلول شماره يک دقيقا روبروي سلول شماره هفت قرار داشت. لشگري از سوراخ کليد آن جا را تا حدودي مي ديد. او در حالي که سعي مي کرد موقعيت را دقيقا زير نظر داشته باشد گفت:
- نگهبان ها بچه هاي سلول يک را بازديد بدني کردند و آنها در حالي که چهار نفري اسکندري را گرفته اند از سلول بيرون آمدند.
فرشيد اسکندري مدت ها بود که به دليل رماتيسم قادر به حرکت نبود و بچه ها او را روي پتو حمل و نقل مي کردند. اين آخرين سلول بود و عباس سعي داشت به هر طريقي که شده راديو را پيدا کند. آنها تمام وسايل را زيرو رو کردند اما در نهايت دست از پا درازترمجبور شدند آن جا را هم ترک کنند. به محض خروج نگهبانان همه خود را به باباجاني رساندند و جوياي راديو شدند او گفت:
- آن را وسط پاي اسکندري گذاشتيم چون او تنها کسي بود که نمي توانست راه برود.
فرشيد گفت:
- وقتي بچه ها دست و پاي مرا گرفتند که بيرون ببرند نگهبان دستور داد مرا هم بازديد بدني کنند ترس و دلهره تمام وجودم را گرفته بود نگهبان از بالاي بدنم شروع کرد به دست کشيدن اما از کمر به پايين بدنم را خيلي سطحي دست کشيد ومتوجه وجود راديو نشد !
لشگري با خود فکر مي کرد تنها لطف خداوند بوده که نخواسته ما در اين غربت از داشتن راديو محروم بمانيم لذا به پاس اين نعمت نماز شکر به جا آورد ولي وقتي به اطراف خود نگاه کرد ديد عده زيادي مثل او فکر کرده و مشغول به جا آوردن نماز شکر هستند.
در هر هواخوري بچه هاي نيروي زميني از پنجره جوياي اخبار ايران مي شدند ولي خلبانان هر بار مي گفتند که پس از لو رفتن راديو آن را شکسته و در توالت انداخته اند اما آنها اين قضيه را باور نداشتند. خلبانان از طرفي براي آنها که از اخبار ايران بي اطلاع بودند و روحيه شان پايين آمده بود ناراحت بودند ولي از طرف ديگر از جمع آنان مطمئن نبودند و نمي توانستند دوباره ريسک کنند. تا اين که در روز عيد قربان آنها هم توانستند راديوي يکي از نگهبانان را که روي ديوار جا گذاشته بود بردارند شايد اين هم عيدي آنها بوده ! به هر حال وجود راديو باعث شد که آنها هم دوباره روحيه شان را به دست بياورند.

کتابچه دستورالعمل
با گذشت چند سال از اسارت به تدريج حساسيت هايي در بين جمع بيست و پنج نفري خلبانان به وجود آمد که دوري از خانواده و سختي هاي اسارت علت اصلي اين حساسيت ها بود. براي رفع اين مشکل همه خلبانان به کمک هم قوانيني را تدوين نمودند که به صورت کتابچه دستورالعمل درآمد، اسم و امضاي تمام بيست و پنج خلبان زير آن بود و همه موظف به اجراي آن قوانين بودند. بر اساس اين دستورالعمل هر سه ماه يک بار گروه بندي و سلول ها تغيير مي کرد و افرادي که مايل بودند با هم باشند اسامي شان را به هيئت رئيسه مي دادند. اعضاي هيئت رئيسه چهار نفر بودند که آنها هم هر چند وقت يک بار عوض مي شدند. اين گونه مسايل باعث ايجاد شور و حال زيادي در جمع شده بود به خصوص زمان انتخابات هيئت رئيسه که بيشتر شبيه انتخاباتي بود که در شهرها براي احراز کرسي نمايندگي مجلس صورت مي گيرد. به هر حال اين کارها در آن شرايط بهترين دل مشغولي و سرگرمي براي اسيران بود و باعث کم شدن بد بيني ها و حساسيت ها شده بود.

موشک جواب موشک
مدتي بود اخبار موشک باران ايران از راديو شنيده مي شد که اين موضوع باعث ناراحتي و تضعيف روحيه خلبانان شده بود. همه به هم مي گفتند با اين وضعيت ايران حتما شکست خواهد خورد اما لشگري در اعماق قلب خود مطمئن بود پيروزي از آن ماست ! چند روزبعد ناگهان نيمه هاي شب صداي انفجار مهيبي در نزديکي زندان الرشيد شنيده شد. همه شوکه شده بودند و کسي نمي دانست که آن صداي انفجار چه بوده است ؟ شب بعد مسئول راديو اخبار را گرفت و ضمن قول گرفتن از همه مبني بر بازگو نکردن خبر با خوشحالي زياد گفت:
- صداي انفجاري که ديشب شنيديد مربوط به موشک هاي دوربرد ايران است که به ساختمان بانک رافدين بغداد اصابت کرده و آن را در هم کوبيده است.
اسرا با شنيدن اين خبر سر از پا نمي شناختند و زير لب زمزمه مي کردند "موشک جواب موشک."
عراق در روزنامه هايش هيچ اشاره اي به موشک ايران نکرده بود، در روزنامه ها فقط نوشته شده بود بانک رافدين توسط خرابکاران ايراني بمب گذاري شده است !

استفاده از سلاح شيميايي مرحله جديد جنگ
سرانجام جنگ موشک ها هم کاري از پيش نبرد و جنگ به مرحله جديدي که همان استفاده از بمب هاي شيميايي بود سوق داده شد. پس از مدتي حملات نيروها از سر گرفته شد و اين بار عراق بود که با استفاده از سلاح شيميايي زمين هاي از دست رفته اش را باز پس مي گرفت. عراق در روزنامه الثوره عکس يک سرباز عراقي را به صورت کاريکاتور کشيده بود که در دستش اسپري حشره کش قرار داشت، دود سياهي از اين اسپري خارج شده بود و تعداد زيادي از نيروهاي ايراني گيج و مبهوت روي زمين دراز کشيده بودند ! ديدن اين عکس براي اسرا بسيار دلخراش و ناراحت کننده بود و نشان دهنده اين بود که عراق از سلاح شيميايي استفاده مي کند و از افشاي آن هم هيچ واهمه اي ندارد.
لشگري و تعداد ديگري از جوانان که تجربه کافي نداشتند از اين واقعه به شدت آسيب ديده بودند به طوري که سرتيپ لشگري حتي حاضر نشد سر سفره تحويل سال بنشيند لذا خود را به رخت شستن مشغول کرد. پس از تحويل سال ارشد آسايشگاه به سراغش آمد، او را در آغوش گرفت و سال نو را به او تبريک گفت و ادامه داد هر جنگي هم شکست دارد و هم پيروزي با پيروزي نبايد زياد خوشحال شد و با شکست هم زياد ناراحت. اين جمله بارقه اي از اميد در دل لشگري روشن کرد. لباس هايش را پهن کرد و به اتاقي که مراسم در آن جا برگزار مي شد رفت. يکي از اسرا شيريني دست ساز تهيه کرده بود او خميرهاي وسط نان را بعد از خشک شدن با کمي شکر روي چراغ تفت داده بود با تعارف اين شيريني دست سازبه لشگري ذهن او از حصارهاي زندان بيرون رفت. امسال هم سال تحويل در زندان گذشت !

بازجويي پس از هفت سال اسارت !
زمستان سال 1366 بود اسرا در محوطه هواخوري مشغول نرمش بودند يک نگهبان عراقي خود را به جمع رساند و پرسيد:
- حسين لشگري کيست ؟ ملاقات کننده دارد.
بعد از معرفي لشگري توسط ارشد آسايشگاه چشم هاي او را بستند و او را به اتاقي خارج از محوطه زندان بردند. مدتي بعد اشخاصي وارد اتاق شدند و شخصي با لهجه فارسي پرسيد حالت چطور است ؟ لشگري جواب داد:
- اجازه بدهيد اول چشم هايم را باز کنم بعد با هم صحبت کنيم.
شخص ديگري که آن جا بود به عربي اجازه داد، لشگري چشم هايش را گشود، او يک سرهنگ خلبان و يک ستوانيار را ديد که روبرويش نشسته اند. ستوانيار گفت:
- براي پرسيدن چند سوال به اين جا آمده ايم و اميدواريم بتوانيم با هم همکاري کنيم.
لشگري با ناراحتي پاسخ داد بعد از هفت سال اسارت چرا دست از سرم برنمي داريد ؟ سرهنگ بدون اعتنا شروع کرد به پرسش کجا را زديد ؟ چگونه سقوط کردي ؟ آيا دوره توجيهي اسارت را ديده اي ؟ و.....
لشگري متوجه شد که آنها در پي پيدا کردن مدارکي هستند که بتوانند با استناد به آنها در جوامع بين المللي ثابت کنند ايران آغاز کننده جنگ بوده است. بنابراين در جواب آنها گفت:
- هيچ کس در ايران مرا توجيه نکرده بود ما اصلا خيال جنگ با شما را نداشتيم. ماموريتي که منجر به اسارت من شد يک ماموريت بسيار ساده بود دليل آن هم به همراه داشتن عکس زن و بچه ام، گواهي نامه رانندگي ايراني و خارجي و مبلغ 20 هزار تومان پول نقد است. اگر مي دانستم اسير مي شوم هيچ وقت اينها را با خودم نمي آوردم !
پس از پايان بازجويي لشگري را به سلولش بازگرداندند اما يک هفته بعد دوباره توسط يکي از سرگروه هاي استخبارات بازجويي شد او هم سعي داشت از لشگري اقرار بگيرد مبني بر اين که ايران شروع کننده جنگ بوده است ولي با ياري خدا او هم موفق نشد و سرتيپ لشگري از اين آزمون هم سربلند بيرون آمد.

پيروزي عمليات والفجر 10 موجي از شادي را به همراه داشت
در بهار سال 1367 اسرا از طريق راديو مطلع شدند رزمندگان اسلام عمليات والفجر 10 را آغاز نموده اند در اين عمليات شهر حلبچه در شمال عراق با همکاري نيروهاي مردمي عراق به تصرف ايران درآمد و تعداد زيادي از فرماندهان ارتش عراق به اسارت در آمدند. با شنيدن اين خبر موجي از شادي سراسر آسايشگاه را در بر گرفته بود و اسرا روحيه اي تازه يافته بودند، همه در دل آرزو مي کردند کاش اسير نبودند و در ايران اين پيروزي را جشن مي گرفتند، بعد از آن همه شکست و ناکامي اين پيروزي بسيار شيرين و گوارا بود. عراق هر چه تلاش کرد نتوانست حلبچه را پس بگيرد، صدام به منظور زهر چشم گرفتن از بقيه مردم عراق براي اين که بدانند همکاري با ايران چه عواقبي دارد به طور گسترده به بمباران شيميايي آن هم از نوع گاز خردل پرداخت به طوري که ظرف مدت يک ساعت 5000 کشته و 15000 زخمي به جاي ماند اين فاجعه دنيا را تکان داد ولي به علت همکاري قدرت هاي استکباري با صدام هيچ وقت دولت صدام محکوم نشد !
نيروهاي ايراني طي بيانيه اي رسما اعلام کردند قصد عقب نشيني از شهر حلبچه را دارند و سپس شهر بندري فاو را که در عمليات والفجر 8 تصرف شده بود به عراق واگذار کردند.

پذيرش قطعنامه
همه منتظر عاقبت کار بودند، اسرا روز به روز افسرده تر و دلتنگ تر مي شدند تا اينکه سرانجام شب سرنوشت ساز 27 تير سال 1367 از راه رسيد و خبر پايان جنگ و پذيرش قطعنامه از سوي امام از راديو پخش شد. صبح روز بعد مسئول راديو با صلاح ديد ارشد آسايشگاه خبر را به اطلاع همه رساند. اسرا نمي توانستند خبر را باور کنند. تا دقايقي همه بهت زده بودند عده اي از شنيدن خبر ناراحت بودند و گريه مي کردند عده اي ديگر فکر رهايي از بند و بودن در کنار خانواده را در ذهن مي پروراندند و خوشحال بودند.
حالا اين دولت عراق بود که در اجراي مواد قطعنامه تعلل مي ورزيد. صدام با توجه به عقب نشيني هاي اخير ايران در جبهه ها فکر مي کرد پذيرش قطعنامه ناشي از ضعف نيروهاي ايراني است لذا براي جبران شکست هاي خود و به دست آوردن امتيازات جديد با حمايت همه جانبه منافقين از زمين و هوا عده اي را با تجهيزات از منطقه غرب به طرف ايران گسيل داشت. صدام قول فتح سه روزه ايران را داده بود.
امام خميني با يک بسيج عمومي چندين هزار رزمنده از جان گذشته را در منطقه غرب حاضر کردند و عملياتي به نام مرصاد و با رمز يا علي آغاز شد. منافقان تا عمق 100 کيلومتر يا کمي بيشتر در خاک ايران پيشروي کرده بودند که نيروهاي ايراني در تنگه چهارزبر آنها را محاصره کرده و از زمين و هوا مورد حمله قرار دادند. منافقان شکست سختي خوردند و بيشتر نيروهاي شان کشته يا اسير شد. صدام بعد از چشيدن طعم اين شکست فهميد که ايران هنوز در اوج قدرت است و ناچار قطعنامه را پذيرفت.

هفدهم مرداد ماه سال 1367 ساعت 5/1 شب اسرا با صداي تيراندازي سربازان از خواب بيدار شدند کسي نمي دانست چه اتفاقي افتاده است ! ساعت 3 نيمه شب يک ستوانيار همراه يک سرباز عراقي وارد سلول سر تيپ لشگري شدند و به او گفتند فردا ساعت 12 ظهر به دنبالش آمده و او را به جايي مي برند اما نگفتند کجا ؟ بعد از رفتن آنها ارشد آسايشگاه اطلاع داد تيراندازي واکنش عراقي ها براي پذيرفتن قطعنامه از طرف صدام بوده است.

تغيير رفتار عراقي ها
همه اسرا فکر مي کردند چون لشگري اولين اسير بوده عراقي ها قصد دارند او را اولين نفر آزاد کنند به همين دليل هر کس سفارشي براي خانواده خود به او مي داد ولي در دل لشگري آشوبي بر پا بود تا اين که ساعت 12 ظهر به دنبالش آمدند و اين بار بدون اين که چشمانش را ببندند او را بيرون بردند. رفتار عراقي ها نسبت به او خيلي تغيير کرده بود و بسيار با احترام با او برخورد مي کردند. او را به سلماني بردند وحوله و وسايل حمام برايش آماده کردند و لباس تابستاني مخصوص نيروي هوايي عراق را بر تنش کردند. هر نگهباني که او را مي ديد سلام و احوالپرسي مي کرد انگار نه انگار که تا ديروز همه اينها دشمن بوده و برخورد خشک و خشني با اسرا داشته اند !
سرتيپ لشگري در ظاهر لبخندي بر لب داشت و از پذيرايي آنها خوشحال بود ولي در باطن دلشوره اي شديد سراسروجودش را فرا گرفته بود و با خود مي انديشيد اينها چه نقشه اي براي من دارند چرا مرا از دوستانم جدا کرده اند ؟ !

لحظات پر از اضطراب
سرتيپ لشگري غرق در افکار و انديشه هاي خود بود که نگهبان وارد شد و او را به اتاق افسر نگهبان برد. در آن جا سرگردي پشت ميز نشسته بود و يک سروان هم روي مبل لم داده بود. با ورود لشگري آنها بلند شدند و خوش آمد گفتند ! سروان که از کميته قربانيان جنگ آمده بود مي گفت:
- من مامورم سلام رئيس جمهور صدام حسين را به شما برسانم و شما از اين لحظه به بعد ميهمان ايشان هستيد.
سپس اضافه کرد ممکن است تا يکي دو هفته ديگر به ايران و نزد خانواده ات باز گردي. بارقه اي از اميد در دل لشگري جرقه زد و گفت:
- خدا بزرگ است هر چه او بخواهد همان مي شود.
و لحظاتي بعد به همراه سروان از اتاق خارج شده و به سمت خودرويي که جلوي اتاق افسر نگهبان پارک بود رفتند. در طول مسير همواره سروان به فاصله يک متر از سمت چپ او راه مي رفت و اين طرز حرکت در ارتش نشانه احترام به مافوق است.
پس از مدتي آنها به يک خانه ويلايي که در منطقه اي به نام "يرموک" قرار داشت رسيدند. پنج نفر از داخل خانه براي استقبال آمدند و با عزت و احترام آنها را به داخل ساختمان بردند و در آن جا يک اتاق تميز و راحت با امکانات فراوان مثل کولر گازي و تخت خواب و کمد ديواري در اختيار لشگري گذاشتند و به او گفتند هر وقت خواستي از اتاق بيرون بروي در مي زني نگهبانان در را باز مي کنند. صداي قفل کردن در سرتيپ لشگري را متوجه کرد که اين جا هم هميشه در به رويش بسته است !
رفتار نگهبانان با او بسيار خوب بود، براي غذا همه با هم پشت ميز ناهار خوري نشستند. لشگري که هشت سال بود چنين غذايي در بشقاب چيني با قاشق و چنگال نخورده بود. احساس مي کرد شخصيت ديگري پيدا کرده چرا که عراقي ها در تمام مدت و به هر نحوي سعي داشتند شخصيت اسرا را خرد کنند.
بعد از نماز مغرب و عشاء نگهباني آمد و گفت:
- ملاقات داري.
لشگري آماده شد و از اتاق بيرون آمد. داخل سالن يک سرتيپ مسئول اسيران ايراني منتظر بود و به محض ديدن او گفت:
- شما به دستور صدام حسين اين جا آورده شده ايد. وضعيت شما با بقيه اسيران فرق مي کند و ما منتظر هستيم ببينيم ايران در رابطه با پذيرش قطعنامه و آزادي اسرا چه مي کند ؟ شايد تو هم در مذاکرات طرفين قرار گرفته باشي و هر چه زودتر به ايران برگردي.
او درباره سياست داخلي ايران از لشگري سوالاتي پرسيد و و در نهايت به او گفت اين پنج نفر را که در اين جا هستند برادر خود بدان و هر چه نياز داشتي به آنها بگو.
صبح روز بعد ارشد نگهبان آمد وبه لشگري گفت:
- سروان ثابت مسئول کميته اسيران منتظر شما هستند.
و او را به اتاق پذيرايي برد. سروان ثابت با لباس سبز ارتش عراق روي مبل نشسته بود که با ورود لشگري بلند شد و سلام و احوالپرسي کرد و توضيح داد که او را مستقيما به دستور صدام حسين به اين جا آورده اند و قرار است تا زمان آزادي همين جا بماند سپس از وضعيت غذا و امکانات پرسيد و در نهايت هم گفت از اين به بعد هفته اي دو يا سه بار براي سر زدن به او خواهد آمد.
دو روز بعد يک نگهبان آمد و گفت سرتيپ پيغام فرستاده يک راديو در اختيارت بگذاريم به محض خروج نگهبان لشگري راديو را به برق زد و به جست و جوي موج راديو ايران پرداخت و پس از بيست دقيقه تلاش توانست ايستگاه اهواز را که تقويت کننده راديوي ايران بود بگيرد. با شنيدن صداي راديو اشک از چشمانش جاري شد به شدت احساساتي شده بود انگار خواب مي ديد استفاده مجاز از راديو آن هم در اسارت ! اولين چيزي را که شنيد داستان شب راديو بود تا ساعت 12 که اخبار سراسري پخش مي شد خيلي مانده بود روي تخت دراز کشيد و به صداي گوينده گوش سپرد تا اين که ساعت 12 شد سرود جمهوري اسلامي ايران نواخته شد و سپس گوينده شروع به گفتن اخبار کرد. براي اولين بار از راديو شنيد که مذاکرات صلح بين هيئت هاي ايراني و عراقي در ژنو برگزار مي شود. به نظر مي رسيد پس از پايان مذاکرات اسيران به ميهن خودشان باز مي گردند. شنيدن اين خبر روحيه او را صد چندان کرده بود. روي تخت دراز کشيد و به فکر فرو رفت. با خود مي انديشيد اگر زندگي من به همين ترتيب ادامه پيدا کند چه کنم ؟ بايد برنامه ريزي کنم تا وقتم تلف نشود و شروع کرد به تقسيم بندي زمان و کارهايي که مي توانست در يک اتاق در بسته انجام دهد و سرانجام براي تمام روز خود برنامه اي ترتيب داد بدين شرح: خواب و استراحت هفت ساعت، خواندن نماز قضا دو ساعت، صرف صبحانه ناهار و شام سه ساعت، مطالعه کتاب دو ساعت، ذکر خدا و صلوات يک ساعت، گوش دادن به اخبار ايران و جهان و تفسير آن از راديو هاي مختلف سه ساعت و......
با اين تقسيم بندي ديگر وقت اضافي نداشت که به چيزي فکر کند !

دور اول مذاکرات ژنو
اخبار شب راديو ايران و راديو هاي بيگانه خبر از آغاز مذاکرات ژنو مي دادند همه اسيران منجمله سرتيپ لشگري نگران و مضطرب چشم به نتيجه مذاکرات دوخته بودند. دور اول مذاکرات بدون هيچ نتيجه اي پايان پذيرفت. عراق به تصور اين که ايران از روي ضعف قطعنامه را پذيرفته است قصد داشت امتيازاتي بگيرد ولي ايران همه چيز را منوط به اجراي مواد قطعنامه تصويبي شوراي امنيت سازمان ملل نموده بود لذا مذاکرات به شکست انجاميد و هيئت ها به کشورشان بازگشتند. پس از اين مذاکرات رفتار عراقي ها با لشگري تغيير کرد و ديگر کسي صحبت از صلح و باز گشت او به ايران نمي کرد، روحيه اش بسيار پايين آمده بود و کم مانده بود رشته امور از دستش خارج شود ديگر حوصله انجام برنامه هاي روزانه اش را نداشت نمي توانست زمان را کنترل کند و گويي زمان او را سوار بر پاندول عقربه هاي ثانيه شمار خود کرده بود.
آبان ماه بود و از دور بعدي مذاکرات خبري نبود کم کم هوا رو به سردي مي رفت روزها زمستان هم از پي هم آمدند و رفتند و يک بار ديگر عيد از راه رسيد و او در غربت و تنهايي کنج اتاق با دلي افسرده و ناراحت جشن گرفت و خدا را شکر کرد که لااقل سالم و سرپاست و جاي خوب و گرمي دارد.

رحلت امام خميني ( ره )
ظهر روز 11 خرداد سال 1368خبر بيماري امام و انتقال ايشان به بيمارستان از راديو پخش شد در اخبار عربي تلويزيون عراق هم تصوير ايشان در بيمارستان نشان داده شد. لشگري بسيار نگران و مغموم بود و مرتبا براي سلامتي ايشان دعا مي کرد.
صبح روز 14 خرداد با شنيدن آهنگ عزا از راديو زانوانش سست شد. نگهبانان با تعجب او را نگاه مي کردند و مي گفتند خميني مات، با شنيدن اين حرف او دگرگون شد توان ايستادن نداشت ولي به هر نحو که بود بايد خود را کنترل مي کرد بايد از لحاظ روحي پيش دشمن خودش و ملتش را حفظ مي کرد به اتاقش برگشت و در خلوت از ته دل اشک ريخت و پس از مدتي کم کم به خواب رفت صبح روز بعد يکي از نگهبانان به او اطلاع داد از راديو بي بي سي شنيده است که رهبري ايران به آيت الله خامنه اي واگذار شده. لشگري خوشحال شد و از او تشکر کرد و به شکرانه اين حسن انتخاب همان شب صد صلوات فرستاد.
زندگي روزمره در اسارت ادامه داشت. مذاکرات صلح بين دو کشور به بن بست رسيده بود و هيچ کس نمي دانست سرانجام کار به کجا ختم خواهد شد ؟ سروان ثابت مسئول کميته قربانيان جنگ هر سه ماه يک بار به ديدن او مي رفت، حقوق ماهيانه افسران جزء در اسارت چيزي حدود 5 الي 6 دلار بود و لشگري مي بايست با اين پول تمام لوازم مورد نياز خود را تهيه کند، گاهي براي خريد يک وسيله ماه ها صبر مي کرد تا پولش جمع شود. او با صبر و اتکا به خداوند سختي ها را تحمل مي کرد و اميدش را از دست نمي داد.
يک ستوانيار يکم به نام "حسن انصاري" که به جاي ارشد نگهبانان آمده بود براي لشگري تعريف مي کرد:
- من پنج سال از عمرم را در جبهه هاي جنگ گذراندم و در اين مدت يک ميليون فشنگ و صد آرپي جي زده ام ولي هيچ وقت ايراني ها را هدف نمي گرفتم تا بدين وسيله خودم هم کشته نشوم چون با خدا عهد کرده بودم و او هم دعاي مرا مستجاب کرد.
او تعريف مي کرد بارها خمپاره و گلوله آر پي جي در کنارش به زمين خورده و دوستانش در سنگر کشته شده اند ولي براي خودش هيچ اتفاقي نيفتاده. با شنيدن حرف هاي او لشگري به فکر فرو رفت با خود مي انديشيد چه مي شد اگر روزي مي رسيد که در هيچ کجاي دنيا جنگي اتفاق نيفتد ! ؟
پايان قسمت سوم

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین