شهيد علي رضا حسني
سرش را پايين انداخت و با ناراحتي گفت:
من و د و سيد ديگر در يک سنگر بود يم. من و سيد علي رضا رحمتي قالي بافان. وقتي کاتيوشاي دشمن به سنگر خورد، سيد علي رضا رحمتي را به بهشت برد. خونش را به صورتم ماليدم و عهد کردم که انتقامش را بگيرم. خون زيادي از حمل مجروحان و شهيدان بر لباس من به امانت مانده است. من جواب اين امانت ها را چگونهه بد هم؟
گفتم: خوب اول ازدواج کن، بعد برو جبهه.
گفت: نه ازدو.اج دلبستگي مي آورد. مي ترسم دلبستگي مرا از جبهه باز دارد.
مادر شهيد
من و د و سيد ديگر در يک سنگر بود يم. من و سيد علي رضا رحمتي قالي بافان. وقتي کاتيوشاي دشمن به سنگر خورد، سيد علي رضا رحمتي را به بهشت برد. خونش را به صورتم ماليدم و عهد کردم که انتقامش را بگيرم. خون زيادي از حمل مجروحان و شهيدان بر لباس من به امانت مانده است. من جواب اين امانت ها را چگونهه بد هم؟
گفتم: خوب اول ازدواج کن، بعد برو جبهه.
گفت: نه ازدو.اج دلبستگي مي آورد. مي ترسم دلبستگي مرا از جبهه باز دارد.
مادر شهيد
لینک کپی شد
نظر شما
