شهيد سيد احمد حسيني باغستاني
من که حسابي ترسيده بودم، او را صدا کردم و گفتم:
سيد علي! بيا برويم. اين جا ديگر جاي ماندن نيست.
ولي او د ر جوابم گفت:
اين جا خط مقدم است. خون ما هم از خون بقيه رنگين ترنيست. مجروحان به من احتياج دارند.
وقتي ديدم که به حرفم توجهي نمي کند سوار ماشين شدم و به عقب رفتم. کمي بعد ديدم که آمبولانس ها پشت سر هم دارند از خط مي آيند. جلو رفتم و زخمي ها را نگاه کردم. سيد احمد هم در بين آنها بود. ترکش به قلبش خورده بود. او را به بيمارستان رساند ند. مدتي بعد او را عمل کردند ولي قلب او طاقت عمل جراحي را نداشت و در زير عمل جان به جان آفرين تسليم کرد.
پدر شهيد
سيد علي! بيا برويم. اين جا ديگر جاي ماندن نيست.
ولي او د ر جوابم گفت:
اين جا خط مقدم است. خون ما هم از خون بقيه رنگين ترنيست. مجروحان به من احتياج دارند.
وقتي ديدم که به حرفم توجهي نمي کند سوار ماشين شدم و به عقب رفتم. کمي بعد ديدم که آمبولانس ها پشت سر هم دارند از خط مي آيند. جلو رفتم و زخمي ها را نگاه کردم. سيد احمد هم در بين آنها بود. ترکش به قلبش خورده بود. او را به بيمارستان رساند ند. مدتي بعد او را عمل کردند ولي قلب او طاقت عمل جراحي را نداشت و در زير عمل جان به جان آفرين تسليم کرد.
پدر شهيد
لینک کپی شد
نظر شما
