شهيد محمد سلطاني
من هم براي اين که بيشتر کتک نخورم، خودم را به غش زدم و روي زمين ولو شدم. معلم دست و پايش را گم کرد. يکي از بچه ها را صدا زد که آب بياورد. آب اثري نکرد و خودش هر کاري کرد که من به هوش بيايم، موفق نشد. او که سخت ترسيده بود. از کلاس رفت بيرون تا ناظم را خبر کند. بچه ها دويد ند که ببينند چه شده است. من چشمکي به آنها زدم. بچه ها موضوع را فهميدند و زد ند زير خنده. از آن به بعد معلم رياضي جرات نمي کرد مرا کتک بزند.
خواهر شهيد
خواهر شهيد
لینک کپی شد
نظر شما
