خاطره از سرتيپ خلبان "جعفر عمادي"
حس پرواز
حس در پرواز مي تواند يکي از ارکان اصلي پرواز باشد به طوري که محيط زندگي ، خانواده ، کار و شرايط حاکم مي تواند روي اين حس تاثير مستقيم داشته باشد که آن روز خلبان روز خوبي داشته باشد يا روز خوبي نداشته باشد .
اسفند ماه سال 1359 بود که از يک پرواز برون مرزي موفق به پايگاه شکاري همدان بازگشتم و به محض فرود بخاطر موفقيت 100% در اين عمليات که نقش حياتي داشت من از سوي فرمانده پايگاه مورد تقدير قرار گرفتم . هنور ساعاتي از حضورم در پايگاه نگذشته بود که مقرر شد در يک فرميشن دو فروندي ماموريتي ديگر را انجام دهيم. کارهاي ابتدايي را انجام داديم و قرار بود من به عنوان شماره يک پرواز کنم که در آخرين لحظات اعلام شد بنا به دلايلي ماموريت کنسل شده و به فردا موکول شده است و به من اعلام شد که شما بايد فردا بعنوان شماره دو اين پرواز عمل کني .
دوفروند به پرواز درآمديم
به منزل رفتم و فردا صبح اول وقت به پست فرماندهي آمدم. طبق برنامه به اتاق بريفينگ رفتيم و بعد از گرفتن تجهيزات به سمت آشيانه ها رفتيم . دقايقي بعد دوفروند فانتوم هر کدام مجهز به 6 تير بمب در ابتداي باند پروازي آماده انجام ماموريت بوديم . کمک خلبان من در اين پرواز "باقر گردان" بودند که در اواخر سال 1387 در سانحه هواپيماي ايران 140 به درجه رفيع شهادت رسيد.
بعد از پرواز طبق برنامه پروازي خود را به ارتفاع 5000 پايي رسانديم و به سمت کرمانشاه ادامه داديم . در آسمان کرمانشاه با کاهش ارتفاع به 2000 پا تا حدود 15 مايلي مرز ادامه داديم و سپس با اشاره ليدر دسته، ارتفاع را به پايين ترين حد ممکن در حدود 50 پا رسانديم و از مرز عبور کرديم .
وجود اشکال در جنگنده
از نزديکي هاي مرز متوجه يک اشکال در هواپيمايم شده بودم. هواپيما خوب به فرامين جواب نمي داد. هرچه سعي مي کردم با ارتفاع پايين تر پرواز کنم نمي شد. متوجه شدم امروز روز من نيست چون در فکر اين بودم که اگر ارتفاع را کم کنم بطور حتم سقوط خواهم کرد . عرق سردي برروي پيشاني ام نقش بسته بود و هر آن فکر مي کردم در حال سقوط هستم. با اينکه از مرز گذشته بوديم و من بايد ارتفاع را کم مي کردم ولي نمي توانستم دسته استيک را به پايين فشار دهم . همين مساله باعث شده بود که در ديد رادارهاي دشمن قرار بگيرم . ليدر دسته که متوجه من شده بود مدام با حرکت دادن بالهاي هواپيمايش قصد داشت من را متوجه کند که ارتفاع را کم کنم. من هم بالهاي جنگنده را تکان مي دادم ولي ارتفاع را کم نمي کردم يعني نمي توانستم اين کار را انجام دهم . آنقدر در اين ارتفاع پرواز کردم که ليدر مجبور شد سکوت راديويي را بشکند و به من اعلام کند شماره 2 بالا هستي پايين تر پرواز کن من هم جواب دادم که هواپيما مشکل دارد و نمي توانم پايين تر پرواز کنم .
دو سه بار تصميم گرفتم برگردم ولي با خود گفتم اين همه مسير را آمده ام از اينجا به بعد هم خدا کمک مي کند و ادامه مي دهم .
هدف را با موفقيت بمباران کردم
تقريبا 3 و 4 دقيقه به هدف مانده بود و هوا به شدت غبار آلود بود به نحوي که زمين را نمي توانستيم ببينيم و هدف را پيدا کنيم . سرانجام ثانيه هايي بعد برروي هدف قرار گرفيتم . من حدود 1500 پا عقب تر از شماره 1 و با ارتفاع بيشتر پرواز مي کردم . ليدر به محض ديدن هدف بمب هايش را روي آن رها کرد ولي به علت ديد کم بمبها را مقداري زود رها کرده بود و به ابتداي هدف خورد و خسارت زيادي به همراه نداشت . پدافند دشمن که متوجه حضور ما شده بود به شدت به سمت ما شليک مي کرد . من با توجه به اينکه بالاتر پرواز مي کردم به خوبي هدف را مي ديدم و به محض رسيدن روي هدف دو به دو بمب هايم را روي آن پرتاب کردم . با برخورد بمب ها به هدف منطقه سراسر آتش شده بود که تمامي اين ماجرا توسط دوربين عقب هواپيمايم ضبط شده بود . با زدن هدف چند مايلي ادامه دادم چون اگر بلافاصله گردش مي کردم بطور حتم مورد اصابت پدافند قرار مي گرفتم. بعد از طي چند مايل به سمت مرز گردش کردم و به سلامت از مرز عبور کرديم .
بايد روز ، روز شما باشد
شايد اين حس پرواز در آن روز باعث شده بود که من بالاتر پرواز کنم و بتوانم در آن هواي غبار آلود هدف را به خوبي ببينم .
بعد از بازبيني فيلم هاي گرفته شده توسط جنگنده من، مشخص شده که پست فرماندهي دشمن و همچنين تجمع نيروهاي بعثي دقيقا مورد هدف قرار گرفته و منهدم شده است . در آن روز متوجه شدم که حس پرواز چقدر مهم است.
شايد يک روز بتواني يک ماموريت مشکل را به راحتي انجام دهي ولي روز ديگر نتواني ماموريتي به مراتب ساده تر را طبق برنامه انجام دهي!
