خوش سيرت,مهدي
اين تنها سفري است که منفعت فراوان دارد، سفري است، تحليلي است. زيارتي و سياحتي هم هست. تازه مي توانم به خانه اي فکر کنم که مادري پير و گرفتار در آن نفس مي کشد، جسته و گريخته.
داستان ها دارد اين مادر نقال، از اين چرخ کجمدارد. مي گويد: پس چرا داستان ميرزا کوچک خان را نمي نويسي؟ و منتظر جوابم نمي ماند و مي گويد: جد مادري من هواخواه ميرزا بود. به او جا و مکان مي داد. اشرفي داشت کيسه کيسه. همه را داد به قزاق رضاخاني تا از او گذشتند. سوار، بهانه مي کرد و از رشت مي افتاد توي ولايات به قصد تاراج آدم هاي ميرزا مي آمدند و لنگر مي انداختند. جدم متواري بود. قشون بي اذان صاحب خانه وارد مي شد. کوچک تر ها مي شدند مهتر و تيمارچي اسب ها و بزرگ ترها مي شدند کلفت و نوکر قشون. مي زدند و مي خوردند و مي بردند تا وقت ديگر.
تلفن مي زنم به تهران که صحيح و سالم رسيده ام.
پسرم مي پرسد: براي چه رفته اي؟
ـ گفته بودم که
ـ موفقيت آميز بود؟
ـ دارم خودم را گرم مي کنم.
ـ شما بارها گفته اي که زندگي نامه آدم هاي مشهور را بخوانم و از آن ها چيزي ياد بگيرم. پس چرا زندگي نامه ي افراد مشهور را نمي نويسي؟
مي گويم: باز عجله؟
قول مي گيرد که دفعه ديگر همسفرم باشد. جزوه اي دارم که در باره ي زندگي مهدي خوش سيرت تهيه شده است. مي دانم چه نوشته اند، ولي دليلي نمي بينم آن را نخوانم. عنوان کار، سروش سبزپوش. يادواره سالگرد شهادت سردار دلير گيلان، فرمانده تيپ دو و معاون فرماندهي لشکر قدس گيلان، شهيد مهدي خوش سيرت.
وعکسي با زمينه آبي، يعني فتوکپي دو رنگ. نويسنده پس از مقدمه اي از جنس سخنراني، به اطلاع خوانندگان رسانده که به علت کمبود وقت و حجم زياد کار، بالاخص مسايل مددرساني به آسيب ديدگان زلزله (زلزله رود بار 69) اين جزوه با همه زحمات دست اندرکاران داراي نواقضي است و قول داده در آينده اي نزديک، ستاد برگزاري مراسم سالگرد شهيد، کتاب جامعي از زندگي وي چاپ خواهد کرد. در جزوه به چند نکته مي رسم: او سيزده بار زخمي شده بود. او مردي بي ادعا بود. متولد 1339 در روستاي چور کوچان بود. و سومين شهيد خانه. طومار بزرگي تهيه کرد و در يک سخنراني غرا رزمندگان را براي عمليات کربلاي پنج آماده کرد. آن ها با خون خودشان طومار را امضاء کردند و براي امام فرستادند که تا آخرين قطره خون شان به امام وفادار بمانند. و اين چنين بود که کربلاي پنج پس از عمليات ناموفق کربلاي چهار به وقوع پيوست. سردار خوش سيرت مبتکر اين کار بود.
و چندين جمله ديگر خواندم که سوال هاي متعددي را براي من ايجاد مي کرد.
باران يک سره باريده تا کله ي سحر. دمي خستگي در کرده و ستاره صبح دميده. و من پس از تماشاي نسيم به خواب رفته ام.
وقتي به شهرستان آستانه مي رسم، اول وارد صحن امامزاده سيد جلال الدين اشرف مي شوم و سلامي مي کنم و زيارت نامه مي خوانم و بعد، از پله هاي باريک بنياد بالا مي روم. شکي ندارم که مهدي بارها و بارها کار مرا انجام داده. مي پرسم: مهدي به اين جا مي آمد؟
مي گويند: براي کار مردم مي آمد. او برادر دو شهيد بود. حسين و رضا. رضا در عمليات والفجر هشت به شهادت رسيد. در همان روز هادي، يعني برادر کوچکترشان هم آن جا بود. وقتي خبر رضا را به آن ها دادند، گشتند دنبال يکديگر. مي خواستند بگويند رضا هم رفت. اين زماني بود که عراق منطقه را شيميايي کرده بود.
مي گويم: اگر خاطره اي داريد، بنشينيد و مفصل تعريف کنيد.
ساکت مي شوند. مي پرسم: نوبت کدام يک از شماست؟
مي گويند: به هادي خبر داده ايم، ولي اول مي رويم سراغ محمد گلباغي، مداح اهل بيت (ع)
مي گويم: اول پدر و مادر شهيد آن ها هستند که مي توانند از دوران کودکي مهدي حرف بزنند.
مي گويند: خدا رحمت شان کند.
به اين فکر مي کنم که چه کساني مي توانند جاي آن ها را پر کنند؟ خواهر بزرگتر، برادر بزرگتر، عمه و عمو و خاله. حتي همسايه اي.
مي گويند: علي برادر بزرگ مهدي است، اما در اطراف تهران زندگي مي کند. دست به قلم هم هست. از شهدا مي نويسد و در روزنامه کيهان چاچ مي کند.
زير لب مي گويم: علي خوش سيرت
مي گويند: معلم است. و هادي پاسدار است. جانباز است. ترکش خمپاره ريه اش را خراب کرده. مي خواهم قيافه اش را در ذهنم مجسم کنم، آدمي لاغر اندام و زرد گونه و شکسته. مرتب سرفه مي کند. کم حرف است. حتماً آسم هم گرفته.
همراه راهنماي خوش صحبتم، آقاي قصوري به روستاي چور کوچان مي رويم. او معلم است و دلش مي خواهد کتاب بنويسد. و فقط در باره ي شهداي جنگ. چندين صفحه نوشته، ولي نتوانسته چاپش کند. چون راه و چاه را نمي داند.
مي گويم: اگر خوب بنويسي، هم راه را پيدا مي کني و هم چاه را.
مي گويد: کسي براي شهداي آستانه کتاب ننوشته.
مي گويم: براي بسياري از شهدا ننوشته اند.
مي گويد: اين ها کارهايي کرده اند که آدم را به تعجب وادار مي کنند. من گاهي سر کلاس از آن ها حرف مي زنم. مي دانيد؟ بچه هاي دوره راهنمايي از خاطرات رزمندگان خوششان مي آيد.
چشمم به جاده ي باريک است و اطرافش. به سمت دريا مي رويم. هوا مه آلود است. شاليزارهاي پاييزي تماشايي هستند. هنوز برگ هاي درختان توسکا و بيد و آزاد سبز هستند و هنوز اسب ها مي توانند شب هاي مرطوب را تحمل کنند و به خانه ها برنگردند. جنگ بازي کره ها و گاو ها تماشايي است. و بچه هايي که دوست دارند زير چترهاي رنگارنگ راه بروند. مي پرسم: مهدي بچه داشت؟ مي گويد: بچه اش را نديده بود که شهيد شد. دختر است الان دوازده ـ سيزده ساله است.
به خانه هادي مي رسيم. راهنمايم مي گويد: مهدي توي آن خانه به دنيا آمده. يک خانه معمولي با ايواني کوچک. يک طبقه، با ستون هاي چوبي. مثل بسياري از خانه هاي شمال. چند تا اتاق در کنار يکديگر و يک ايوان. نه اين خانه هايي که از زير دست مهندسين در آمده اند.
هادي با خنده و سر و صدا در حياط را باز مي کند. سفيد رو است با چشماني درشت، خيلي درشت و علي قد کوتاه و کمي چاق. با من غريبه هم خوش و بش مي کند. به راهنما مي گويد: تو خجالت نمي کشي که پيدايت نيست؟ ديگر تکرار نشود ها.
از زير درخت نارنج مي گذريم. و از کنار گل کامليا. چشمم به پلکان فلزي خانه است، ولي هادي در فلزي طبقه اول را باز مي کند و داخل مي شود و مي گويد: خوش آمديد.
پيش از آن که وارد شويم، راهنما مي گويد: اين هم به مهدي رفته. همه شان خوش کلام هستند. مزاح مي کنند. خانه اين ها محل امن بچه هاي آستانه بود.
مي پرسم: اين جا؟
مي گويد: خانه پدرش. مردم به پدرش مي گفتند ارباب.
اولين چيزي که به چشمم مي افتد، چيزي نيست که در خانه ها يافت مي شود، قطار قطار عکس، عکس شهدا ريز و درشت. بعد فانسخه ها و قمقمه ها و چفيه ها و مچ بندها و پيشاني بندها و انواع پوکه ها و فشنگ ها حتي بي سيم هاي خاک گرفته. و خاک. نمونه اين خاک را در طلايه و شلمچه ديده ام. پس خاک اين موزه شخصي، از آن سرزمين است. زير لب چيزي مي گويم و چرخي مي زنم. يک جفت تخت خواب فنري و يک اجاق برقي و استکان و قوري و زيرسيگاري خالي.
پس هادي اگر توي خانه باشد، اين جاست. بيشتر اين جاست و سرگرم موزه اش. عکس هايي مي بينيم که جايي نديده ايم. حيف کيفيت مناسبي ندارند.
مي گويم: اگر بفمند همچنين چيزي داريد از شما مي گيرند.
مي خندد و مي گويد: مگر قرار است اين جا بيايند؟ اين جا پيدايشان نمي شود.
اول چاي مي خوريم و بعد کارمان را شروع مي کنيم. مي گويد: تعدادي از عکس ها را مهدي گرفته.
مي پرسم: عکاس که نبود؟
دلم مي خواهد تحريکش کنم تا همه چيز را بگويد، حتي رازهاي زندگي اش را. نگاهم مي کند و مي خندد و مي گويد: براي چه آمدي اين جا؟
منتظر جوابم نمي ماند و مي گويد: مگر قضيه تمام نشده؟ امثال مهدي از اول مال ما بودند، يک دوره شدند مال مردم و دوباره مال ما. فقط مال ما. مهدي برادر من است. رضا و حسين هم برادران من هستند مگر جنگ تمام نشده؟ مگر کنگره بزرگداشت شهدا برگزار نشده؟ مگر براي چندين هزارا شهيد در يک روز مراسم نگرفته اند؟ خوب، بنده ي خدا! آمدي چه کار کني؟
نمي دانم چرا سرفه نمي کند. چرا رنگ صورتش زرد نمي شود، چرا سينه اش را فشار نمي دهد. مگر نه اين که ترکش خمپاره ريه اش را خراب کرده؟ تازه مي خواهد سيگار بکشد!
مي گويم: برايت خوب نيست.
مي خندد و مي گويد: خوش آمدي، پس دم و دستگاهت کجاست؟
مي گويم: يک ضبط دارم که بايد داد بزني سرش تا گوشش باز شود.
مي خندد و مي گويد: اگر مهدي اين جا بود، مي گفت: همه چيزمان مثل خودمان است. توي جنگ هم اسلحه نداشتيم. پلو و خورش هم نداشتيم. سنگرهاي مان سنگر نبودند. وقتي باران مي آمد، بچه ها خيس آب مي شدند، ولي مي خنديدند.
راهنما مي گويد: همشهري ماست ها.
با تعجب نگاهم مي کند و مي گويد: پس برويم کانال دوم؟
مي گويم: کانال اول، ولي بعد از گفت و گو
مي گويد: گفت وگو چرا؟
منظورش را مي فهمم. گفت و گو به لهجه ي گيلکي يعني مرافعه و جر و بحث. يعني بوي دعوا به مشام مي رسد.
مي گويم: با هم گپ بزنيم.
مي گويد: مهدي هميشه تنها بود. مرد تنهاي شب. بين ما بود، ولي نبود در اصل. ما که اخلاق نداريم.
مهدي آن قدر بگو و بخند داشت که حساب نداشت، ولي تنها بود. مهدي توي کارخانه، عصاي دست پدرم بود. ارباب.... مردم به پدرم مي گفتند ارباب. براي اين که سر گذر، خانه داشت و براي همه کس سفره پهن مي کرد. اصلاً يقه طرف را مي گرفت و مي آورد بالا. من يادم نمي آيد يک روز را بدون مهمان گذرانده باشيم.
پدرم آدم سخت گيري بود. خيلي هم کاري بود. چند هکتار زمين زراعي بايد آماده مي شد. برنج تنها محصول ما نبود. باغ هم داشتيم. باغ توت براي نوغان، همان توليد کرم ابريشم. باغ بادام، البته بادام کار حرفه اي نبوديم. در حد خوراک سالانه بادام مي کاشتيم. گاو و گوساله هم داشتيم. اين کارها، نفر مي خواست. براي همين خانواده ي مفصلي بوديم. هفت پسر و سه دختر. ارباب به اندازه ده نفر کار مي کرد. از صبح سحر تا ساعت يازده. وقتي براي نماز بيدار مي شد، همه را بيدار مي کرد. چه به زبان خوش و چه با توپ و تشر و اردنگي.
بعضي از ما خوش داشتيم بخوابيم. تصور کن هواي بهار شمال و نم و رطوبت گول زننده و رختخوابي که روي ايوان پهن شده باشد. و هوا مه آلود هم باشد و همه چيز در ابر مخملي فرو رفته باشد. اگر سر و صداي مرغ و خروس و ماع ماع گوساله هاي سفيد و زرد و خالخالي نبود، سکوت بود. و قيافه ي مبهم مادر بود که سعي مي کرد مثل سايه از بالاي سرمان بگذرد و برود زير سايبان و گوساله ها را نوبت به نوبت بفرستد زير شکم داغ گاوها و ديگ و پارچ مسي را زير سينه هاي «ري» کرده آن ها بکارد و با آهنگ خاصي شيرشان را بدوشد.
ما مي توانستيم از لاي چادر شب و لحاف او را ببينيم. البته زماني که باد صبح ابرها را قدري کنار مي زد. مادر دستمال بلند سفيد گلدوزي شده روي سرش مي انداخت. هميشه نه، ولي تميزترين قيافه اش اين جوري بود. چادر شب ابريشمي قرمز را هم دور کمرش مي بست. جليقه ي مخملي هم مي پوشيد. اين قيافه، يعني او آماده است ده ـ پانزده گاو شيري را بدوشد و خسته نشود و خم به ابرو نياورد و حتي بزرگترين بچه اش را هم صدا نکند. تنها انتظاري که از ما داشت خواندن نماز صبح بود. نمي گفت: بخوانيد و بخوابيد، اما همه ما مي دانستيم که نظر مادر در همين مايه هاست.
اين پدر بود که امان نمي داد. با کسي رو در بايستي نداشت. با آن هيکل زمخت و ورزيده اش از اتاق مي آمد بيرون. صداي پاهايش را مي شنيديم. محکم قدم برمي داشت. آماده بود، آماده! مي رفت توي حياط وضو مي گرفت. صداي الله اکبرش را مي شنيديم. به اسم صدايمان مي کرد. علي، رضا، حسين، مهدي .... مي کوبيد به ستون چوبي خانه. از وسط ما مي گذشت. اگر دست و پاي مان زير پايش مي ماند و دادمان را در مي آورد. يک جوري به نفع او بود. براي اين که زحمتش را کم مي کرد. مي گفت: نماز، نماز.
الکي سرفه مي کرد. خلاصه خواب صبح امثال ما را به هم مي زد و به اتاق مي رفت و بلند بلند نمازش را مي خواند و با هيبت تمام مي پريد توي حياط. شال ابريشمي قرمزي دور کمرش مي بست. يا کمربند چرمي. بيشتر اوقات لباس گرم مي پوشيد. مي رفت به داد مادر مي رسيد. پيش از آن که مه صبح گاهي بساطش را جمع کند، گاوها را روانه شاليزار مي کرد. جاي آن ها را تميز مي کرد و پهن را به باغ مي برد......
کار، معمولي ترين موضوع خانه ما بود. وظايف هر کسي معلوم بود. آبياري، کندن علف هرز از باغ و اطراف شاليزار، شخم زدن، بريدن علف براي گاوها، تعمير پرچين و حصار و ....
پس ما يک کشاورز تمام عيار بوديم. عده اي از زير کار در مي رفتيم و عده اي کمک حال پدر و مادر بوديم. تنبل ترين ما به اندازه زرنگ ترين کشاورز معمولي کار مي کرديم. دايم اعتراض داشتيم. دلمان لک مي زد تا سر بازارچه برويم و هوايي تازه کنيم. روز باراني، روز جشن ما بود. فقط به اين دليل که کمتر از روز آفتابي کار مي کرديم. حالا فشار اصلي کار روي دوش بچه هايي بود که حرف شنو بودند. مهدي بيچاره اعتراض نمي کرد. وظيفه اش را مي دانست. زودتر دست به کار مي شد و ديرتر دست از کار مي شست. چه اميتازي مي گرفت؟ ناز و نوازش و دست مريزاد که در بين نبود. از پول تو جيبي آن چناني که خبري نبود، شلوار فلان و پيراهن چنان هم نبود. پس چه بود؟ اضافه کار. او جور بعضي ها را هم مي کشيد. علي الخصوص جور کوچک ترها را دو ـ سه سال از او کوچکتر بودم. پس، از وجود آقا مهدي استفاده ها کرده ام، من، هميشه، هميشه ....
مهدي با پشتوانه کار دايم، شد مثل سنگ. چيزي از خستگي نمي شناخت. با صبر و حوصله از اين طرف به آن طرف. از اين کار به آن کار ورزيده شد، ورزيده ماند تا زير پلي که در منطقه ماووت عراق بود. مگر گلوله مي توانست استخوان مهدي را خرد کند؟
دوران بچگي ما اين طور گذشت. بهترين بازي ما شنا بود. توي کانال، توي آب گل آلود، لابه لاي مارهاي آبي و خزه ها و قورباغه ها. زير سايه درختان توسکا، وسط روز، آن روزهايي که آفتاب و رطوبت به يک اندازه هجوم مي آورند. فصل رسيدن خوشه هاي برنج. فصل برنج. فصل برنج پزان. وقتي پوست سر آدم ها ورم مي کند و تاول مي زند. وقتي گاوها و اسب ها تا مرز ديوانگي پيش مي روند و حاضرند گرسنه بمانند، ولي از سايه ي کوتاهي جدا نشوند. همان موقع جاي ما توي کانال زرد بود. بچه که بوديم، دورتر از پسرهاي بزرگ تر دست و پا مي زديم و به يکديگر آب مي پاشيديم و روي شانه هاي يکديگر مي پريديم. غوطه شان مي داديم و غوطه مان مي دادند. آن وقت چشم هاي ما سرخ مي شدند. تن مان دانه مي زد. آب گل آلود را مي بلعيديم و سرفه مي کرديم و بالا مي آورديم. غوغا مي کرديم، غوغا. هر کسي مسئول جان خودش بود. کسي از کسي متنفر نبود، اما حامي ديگران هم نبود. يک جمله بگويم و خلاص کنم، نازدانه کسي نبوديم. مي افتاديم و بلند مي شديم. اگر به اين مي گويند ساخته شدن، ما اين جوري ساخته شده ايم. گاهي فکر مي کنم که دايم در حال مسابقه دادن بوديم. مسابقه کار، مسابقه بازي، مسابقه درس، عبادت، دوست داشتن، مستقل شدن، و ..... دايم در حال تغيير.
و البته زير نظر بزرگ ترها بوديم. براي اين که گاهي گوش مان گرفته مي شد. تاخير مي ديدي دست زمختي از پس کله مان پيش آمده و گوش را گرفته. طرف هر که بود ميل نداشت رها کند اين گوش بي نوا را.
من از روزهاي کودکي اين ها را مي شناسم. آن چه نصيب من شده، نصيب مهدي هم شده. آدميزاد نمي تواند همه چيز زندگيش را به ياد بياورد. فقط اتفاق هاي مهم در ذهن مي مانند. مثلاً وقتي ماه مبارک مي شد، صداي پدر تغيير مي کرد. هميشه قرآن مي خواند، اما سحر.... هوا، تاريک و سرد. خانه، گرم. صداي نفس هاي ما بچه ها، اتاق، خاموش، چراغ اتاق پدر، روشن. نور از شيشه بالاي در وارد اتاق ما مي شد. صداي ديگ و قابلمه مي آمد عطر و بوي شامي و پلويي که با روغن گاوي سرخ مي شد. و اين يعني مادر بيدار شده است و در تدارک سحري است. ديگر احتياج نبود کسي ما را صدا بزند. براي اين که پدر با صداي خاصي قرآن مي خواند. يعني نمي توانستيم بلند نشويم. آيا فلسفه روزه ما را بي خواب مي کرد؟ عبادت ، ترس از خدا، ضربت خوردن علي (ع)، شهادت مولا، ثواب کردن و بهشت خريدن، توبه کردن، الغوث و الغوث و زاري کردن و اين ها؟ من فکر نمي کنم اين ها بودند که بيدارمان مي کردند. اين ها مال آدم بزرگ هاست. براي اين که با شرط و شروط کار مي کنند. ما بچه ها بيدار مي شديم، براي اين که شيرين بود آن سحرهاي قشنگ.
مادر مي گفت: سرنوشت آدم ها را در اين ماه مي نويسند.
بسيار خوب، اين هم بود. ما هم دوست داشتيم سرنوشت خوبي براي ما بنويسند، اما اين هم دليل اصلي نبود. آخر چطور تعريف کنم تا رسا باشد. تعريف کردني نيست که ديدني است، بابا، ما با آن سحرها خوش بوديم. براي همين هم يادم مانده. و اين خاطره مشترک بچه هاي خانه ارباب است. حسين خوشش مي آمد، رضا خوشش مي آمد، مهدي و خواهرها و همه دوازده نفر اهل خانه خوش سيرت خوششان مي آمد.
من، مهدي را با همين حال و هوا در جبهه مي ديدم. لذت مي بردم. آدم بايد از زندگيش لذت ببرد. وگرنه درد مي کشد و رنج مي برد.
وقتي به گذشته ها نگاه مي کنم، مي بينم توي زندگي مان چيزهايي وجود داشتند. اين طوري بگويم، با ما متولد شده بودند. خانه ما سر راه مردم قرار داشت و دارد. اين خانه بايستي در همين جا ساخته مي شد و آدم هاي بسيار مي آمدند و مي رفتند و درد دل مي کردند و کمک مي گرفتند و ما را در غم و شادي شان شريک مي کردند.
و ما پيکر سه شهيد را در حياط همين خانه مان مي ديديم. اين تقدير ما بود، نبود؟
بچه هاي خانه با برنامه هاي آن چناني بزرگ نمي شدند. مريض مي شديم، ولي سخت مريض نمي شديم. درس مي خوانديم، اما چشم و چارمان را کور نمي کرديم. به کمک همسايه ها مي رفتيم، ولي معمولي ترين کار ما بود. مردم از ما کمک مي خواستند، اما مديون نمي شدند. راحت بوديم آقا، راحت. خوش بوديم. سالم بوديم. دوست داشتيم، آبرو داشتيم، روزي ما مي رسيد. در عروسي بوديم، در عزا بوديم. در اين خانه کوچک و پر سر و صدا چراغي روشن بود که با همه چراغ هاي عالم فرق داشت. ما جزء مردم بوديم، اين را همه مي دانستند.
همين بود تا اين که موضوع انقلاب پيش آمد. حسين و رضا پيش افتادند و مهدي و بقيه هم پشت سرشان. کسي به من نگفته بود که بايد همراه انقلاب باشم، مثل زندگي مان. احتياجي به آگاه کردن نبود. برادران بزرگ ترم رفتند، من هم رفتم. بدون کم ترين شک و ترديدي. انقلاب، کاري بود بر دوش ما. بايد انجامش مي داديم. اصلاً مي دانستيم که کار خطرناکي را در پيش داريم. يعني مي دانستيم که مامور شهرباني ما را دستگير خواهد کرد، زنداني مان خواهد کرد. چوب و فلک و اسيري در پيش خواهيم داشت، ولي براي ما بي اهميت بود. من وقتي پدرم را ديدم که با هيبت خاصي وارد صحنه شده، گفتم: جاي هيچ گونه شکي در کار نيست.
ارباب راه افتاده بود که برود توي تظاهرات شرکت کند. امروز تعجب نمي کنم، اما در آن روز حيرت کردم. البته تعجبي که مال يک تازه جوان است. داستان زندگي ارباب هماني است که تعريف کردم. او داشت چرخ يک زندگي پر مشغله را مي گرداند و فرصت سر خاراندن نداشت. اگر قرار بود به کار انقلاب برسد بايستي از خيلي چيزها چشم مي پوشيد. شرکت در تظاهرات برابر بود با خشک شدن زمين زراعي اش. مساوي بود با گرسنه ماندن دام و حشم اش.
خدايا! چه شده است؟
نوار سخنراني امام توسط حسين وارد خانه ما شد. همگي شنيديم.
پدر گفت: چرا معطليد؟
همان طور که در سراسر زندگي گفته بود و ما راه افتاده بوديم، اين بار هم حرکت کرديم.
وضعيت خانه ما تغييري نکرد. برعکس بعضي از خانه ها که دست خوش حوادث تلخي شده بود خيال کنيد خانه هايي را که آرام و بي دغدغه گذران مي کردند و ناگهان بحث انقلاب پيش آمد و يکي رفت براي همياري و ياوري، اما پدر خانه ناراضي بود. يا مي ترسيد يا هواخواه رژيم شاه بود. ديگر معمولي ترين عکس العمل افراد خانه جنگ و دعواي پنهاني بود. طرف در خانه اش را به روي پسرش مي بست يا .....
حالا خانه ي ما از روزي که بحث انقلاب سر زبان ها افتاد، اين خانه کوچک شد محل آمد و رفت طرفداران انقلاب. پايگاه، مرکز، محل قرار، ماواي فراري ها. دوستان چه غمي داشتند وقتي مي دانستند که در خانه خوش سيرت به رويشان باز مي شود.
ـ چنين خانه اي دور از چشم مامورها مي ماند؟
ـ مگر مانده بود؟
ـ چه کرديد؟
ـ مامورهاي آشنا از موقعيت پدرم با خبر بودند. نمي خواهم بگويم موقعيت آن چناني داشتيم و کسي جرات نداشت نگاه کج به اين جا بيندازد، ولي مامور جماعت به ما نزديک نمي شد. پيغام مي دادند. تهديد مي کردند، اما به اين در دست نمي زدند. کجا مي خواستند بيايند؟ توي خانه حداقل هفت تا پسر و يک مرد ورزيده نفس مي کشيد. بماند رفقايي که شب و روزشان را با ما مي گذراندند.
ما مخفيانه کار نمي کرديم. خودمان را از چشم ماموران دور نگه نمي داشتيم. آن ها مي دانستند که در همه تظاهرات آستان پسران خوش سيرت حضور دارند يک مامور باورش شد که مي تواند جلوي ما عرض اندام کند، گوش مالي اش داديم و او هم مدتي الدرم بلدرم کرد و رفت پي کارش.
من نمي خواهم راجع به انقلاب زياد حرف بزنم. اگر بيشتر از اين، اطلاعات مي خواهي، برو سراغ علي آقا.
ـ به نظرم تا اين جا نقش مهدي پررنگ نيست.
ـ واقعيت است.
ـ اين موضوع، کارم را مشکل مي کند اما نگران نيستم، چون هرم زندگي او هنوز ساخته نشده. بدون شک راويان ديگر، از زاويه هاي ديگر توضيح مي دهند ولي شما تا اين جا مهدي را چگونه آدمي ديده بوديد؟
مهدي ميان ما بود. در لحظه به لحظه زندگي ما ولي نقش تعيين کننده اي نداشت. براي اين که نقش ها را پدر و حسين و رضا داشتند. مهدي در غذا به سهم خود قانع بود. در لباس، در استفاده از امکانات زندگي مان. در تحصيل فرد متوسطي بود و معلمش را شرمنده نمي کرد. فردي ذاتاً مذهبي بود و در مراسم مختلف حضور داشت. آدمي افراطي نبود. در کارهاي خانه بيش از حد معمول و وظايفش فعال بود. يعني به راحتي جور يکي دو نفر را مي کشيد و خم به ابرو نمي آورد و حرفش را هم نمي زد. به نوعي اطمينان خاطري بود براي بقيه افراد. اگر بود، کارها را زمين نمي گذاشت.
در برخورد با مردم، دوستانش و افراد خانه او را آدمي سرزنده و شوخ و سرزبان دار مي ديديم.
درست وسط جمع بود، اما تنها بود. کمتر کسي مي توانست تنهايي مهدي را احساس کند. شايد کسي حرفم را تاييد نکند، ولي من او را تنها مي ديدم. تصور کنيد يک پارچ آب صاف و خنک را که ذره اي شربت عسل در آن ريخته باشند و برده باشند سر سفره و خورندگان آدم هايي تشنه باشند عجله هم داشته باشند و حالا همه ليوان خالي شان را پيش برده باشند. بدون شک بسياري از آن ها فکر خواهند کرد که فقط آب خواهند خورد. و مي خوردند و رفع تشنگي هم مي کنند. از آن جمع تشنه يکي دو نفرند که مزه واقعي حاوي ليوان را درک مي کنند.
مهدي در نگاه بسياري از افراد، جواني معمولي بود. بدون کوچک ترين رازي، ولي اگر با او زندگي مي کردي، متوجه مي شدي که رازي در دل دارد. و آن راز مهدي را تنها نشان مي داد. اين را بايستي در چشمانش پيدا مي کردي. بايستي در بعضي از حرف هايش، در گوشه اي از رفتارش، ..... مثلاً در شام غريبان مي شد ديد، بيشتر از وقت هاي ديگر. در نماز خواندن و زيارت رفتنش.
مهدي در اين مواقع هاي و هوي نداشت. اگر در عزاي امام حسين (ع) گريه مي کرد، خيلي خاموش و دور از چشم ديگران گريه مي کرد. زماني به زيارت مزار آسيد جلال الدين اشرف (ع) مي رفت که صحن شلوغ نبود. مي شد در اوج شلوغي هم او را ديد، ولي آن زيارت مهدي را راضي نمي کرد. شما مي دانيد که آخرين شب هاي دهه محرم، در آستانه چه خبر است. زوار از هر شهر و روستايي مي آيند اين جا. مهدي در آن شب ها کمر خدمت به زوار را مي بست، ولي مي گشت دنبال فرصتي که خودش مي خواست.
اين دستگاه نوار قلب را که ديده ايد. وصلش کنيد به آدم در حال مرگ و نگاهش کنيد. گاهي نمودار از حالت عادي خارج مي شود و مي رود بالا. يعني قلب طرف، اوج مي گيرد. مهدي نموداري بود که گاهي بالاتر از معمول نشان مي داد. من عاشق آن لحظه ي زندگي مهدي بودم. آن مهدي را مي خواستم. آن مهدي چشم هايي داشت که جور ديگري به آدم و عالم نگاه مي کرد. آن چشم ها تنها بود و انتظار مي کشيد. يعني روزهاي زيادي عادي بود و لحظه اي غير عادي. آن وقت غوغا مي کرد. اگر حرفي مي زد جواب رد نمي شنيد. اگر خواسته اي داشت، اجابت مي شد. اگر حرفي مي زد جواب رد نمي شنيد. اگر خواسته اي داشت، اجابت مي شد. اين جوري عده اي را سحر خود کرده بود. هرکس با مهدي دوستي کرد، تا آخرش ماند و البته همه آدم ها فقط جاذبه ندارند.
فعلاً والسلام.
ـ خسته شديد؟
ـ اين طور خيال کنيد.
ـ به ياد چيز خاصي افتاديد؟
ـ شما عجله داريد؟
ـ طبيعي نيست؟
ـ به ياد چشم هاي مهدي افتاده ام. آن سکوت و تنهايي اش، آن رفتنش، ..... مهدي روزها را براي خودش نمي خواست، شب ها را هم، ولي لحظه هايي را در اختيار مي گرفت تا همه ي چيزهاي معمولي را از خودش دور کند. در حال جستجو بود. نه فقير بود، نه فقيرزاده بود، نه مورد بي مهري ديگران بود، نه دنبال توجه ويژه بود، نه احتياجي به کمک ديگران داشت، نه حسرت کمک به ديگران را داشت، نه.... فعلاً مي خواهم به او فکر کنم.
ـ مي خواهيد تنها باشيد.
روزهاي توهم
بعيد مي دانم کسي از نخواندن روزنامه ها ضرر کند. چون اينجا هوا مه آلود است، اگر باراني نباشد. و آدم مي تواند طراوت شبنم عصر گاهي را حوالي باغ هاي طلايي تجربه کند. در اين سرزمين روزي دو نوبت روح آدم شسته مي شود: صبح سحر و غروب دل انگيز.
هنوز هم مي توان پا به پاي بچه هاي مدرسه دويد وعطر و بوي کتاب هاي پاييزي را حس کرد. بچه هايي که من حوالي آستانه مي بينم هم قدم مهدي خوش سيرت هستند در سال هاي 45 و46 مهدي در سال 1339 به دنيا آمده . و فرقي نمي کند سحرگاه به دنيا آمده باشد يا شامگاه. بهار يا زمستان. هادي نمي دانست؛ ولي حتما علي مي داند . يا خواهر بزرگتر مهدي. و من شايد آني را بنويسم که شاهد عيني بگويد؛ اما شکي ندارم که مهدي در خانه به دنيا آمده. زير دست قابله اي از همين دور و بر. او حتما زن جا افتاده اي بوده و عزيز و محترم و حتما همه زن ها و مردها احترام خاصي برايش قايل بودند و نام او را نمي بردند؛ بلکه صدايش مي کردند مادر بزرگ. فکر مي کنم که پدر مهدي صدايش مي کرد ننه يا ننه خانم. و ننه خانم هم درعروسي اهالي جا و جاه داشته و هم در عزاي آن ها. نمي دانم... فقط اين را نمي دانم که وقتي مهدي و حسين ورضا خون آلود بر مي گشتند، ننه خانم مي توانست کمر راست کند؟
و اين بچه ها ... و اين بچه ها که يکي شان دختر نوجوان مهدي است ودر اين هواي راز آلود از مدرسه بر مي گردد، درست مثل پدرش کيفي زير بغل دارد و چندين نمره به خانه مي برد و گرسنه است و روي نيمکت چوبي مدرسه يادگاري نوشته است و کلي مشق دارد. مشق، براي روزها و شب هاي دراز عمر، و او نيز مثل پدرش بزرگ مي شود. مثل عموها و عمه هايش. مثل بچه هاي امروزين. همه منتظرند. همه پر سر وصدا هستند. وهمه به دنبال فرصتي هستند تا خودشان را در يک لحظه تنها جستجوکنند. و همه شان در خانه کارهاي فراوان دارند.
حالا که سر راه بچه هاي مدرسه ايستاده ام، چرا فکر نکنم، که مهدي هم اين جوري از مدرسه بر مي گشته است؟ و چرا فکر نکنم که در جيب هاي مهدي بادام معروف آستانه يافت مي شده است؟ مگر صداي دندانهاي بچه ها را نمي شنوم؟ مگر عطر وبوي بادام مرا ديوانه نکرده است؟
قول و قرارم را با راهنمايم مي گذارم و خيلي زود تنها مي شوم. باران کار را طبق معمول از سر مي گيرد. و من از ته دل خوشحالم. براي اين که پشت سد منجيل آب زراعت سال 80 جمع مي شود و همه زمين ها و باغ ها محصول مي دهند و روزنامه ها خبر نمي دهند که خشکسالي کمر زارعان را تا کرده است. کنار دکه اي مي ايستم و روزنامه روز قبل را مي خرم . اين آفتي است که از درون آپارتمان هاي تهران به جان ما افتاده . تا سرکي نکشيم و تيترکي نخوانيم، آب نا خوش از گلوي مان پايين نمي رود.
خبر دادند از جشنواره ي ادب پايداري، که عنقريب در تالار وحدت برگزار خواهد شد. نمي دانم اين چه غمي است که بردل ما نشسته از روزي که عده اي زمزمه کردند اين کنگره ها و جشنواره ها که برگزار مي شوند، در واقع همان غزلي است که به خداحافظي مشهور است.
در اين سالها ي کوتاه بارها شنيده ام که جنگ تمام شد و بايد ادبيات جنگ نيز تمام شود. شنيده ام: ادبيات جنگ همان ترويج خشونت است.
و...
چه بايد مي کردم پس از شنيدن اين حرفها؟ وچه بايد بکنم حالا که تازه آمده ام يکي از آرزوهايم را برآورده کنم؟ اگر برگردم ، چه کنم با اين همه ياد ويادواره؟ تازه چه کنم با اولين سئوال پسر نوجوانم؟
او هم خواهد شنيد که ادبيات جنگ يعني ترويج خشونت. و حتما خواهد گفت که اين شعار از زبان نسل شما جوشيده. آن ها همسالان شما هستند نه ما. آن ها چندين هزار مهدي را به چشم ديده اند، چطور مي توانم با اين احساس متناقص کنار بيايم؟
وقتي به خانه ام برمي گردم، مادرم چراغ روي ايوان را روشن مي کند مي گويد: خدا قوت. جوابش را مي دهم و مي گويم: امشب مي روم آستانه.
شام مي خوريم. در اين فصل سال ترب، حتما سر هر سفره اي يافت مي شود. و زيتون. اين را هادي هم گفته بود وقتي مي خواستم سوار ماشين شوم. اگر هم نمي گفت، فرقي نمي کرد. چون قرن هاست که ترب و زيتون سفر ه هاي ما را تزيين مي کند.
از هادي پسيدم : مهدي چه غذايي را دوست داشت؟
خنديد وگفت: خوش خوراک تر از او خودش بود. هر چه که سر سفره مي آمد، باب دل مهدي بود. و هرگز تا خر خره نمي خورد، مهدي را زير چادر ديدم که داشت قوطي کنسرو بادمجان را باز مي کرد. جلو اش نان خشک هم بود. کجا؟ اطراف هور . بهار بود. سال 62 هوا گرم بود. تکليف ما معلوم نبود. چون عمليات رمضان انجام شده و منطقه قفل شده بود. دلم مي خواست بروم مرخصي . چند نفر بوديم اين ها من را فرستادند پيش مهدي تا خبر بگيرم. وقتي او را سرگرم باز کردن قوطي بادمجان ديدم، گفتم: بابا، اين آدم خودش را آماده کرده براي جويدن نان کپک زده ، بنابراين ما برويم سري به شمال بزنيم.
پرسيدم: بالاخره در آن سال ها کنسرو بادمجان خوردي يا نه؟
خنديد و گفت: اختيار داري! هرکسي روي آب هاي جزاير مجنون خوابيده، حتماً از اين خورشت مطبوع مستفيض شده، و با چه ملوچي هم!
مادرم نگران است. مي گويد: فردا هم روز خداست.
مي گويم: بايد سر قرارم بروم. مردم منتظرند.
مي گويد: شب است. راه امنيت ندارد. گاه و بيگاه خبرهاي ناگوار مي شنوم.
مي پرسم: از کجا؟
مي گويد: يعني تو نمي داني؟
ساعت هفت همراه خواهر زاده ام... که درس و مشق دوره دبيرستان را رها کرده و روز شماري مي کند تا شب عيد برود سربازي ـ به آستانه مي روم. آقاي قصوري را روبروي حرم آقا سيد جلال الدين اشرف مي بينم.
يک بغل ورقه امتحاني با خود آورده مي گويد: يادش بخير. يک شب همين جا ماندم تا مهدي آمد. بايد مي رفتيم ماسوله، خانه پدر شهيدي که تازه پسرش را تحويلش داده بودند.
مي گويم: آستانه کجا و ماسوله کجا؟
مي گويد: رد پاي مهدي از ماسوله ديده مي شد تا چالوس. وقتي از جبهه برمي گشت، کارش همين بود از بيمارستان ها به خانه ها و مساجد و محله ها. مي گفت: برويم پيش خانواده هاي شهدا تا شايد دل پدران و مادران آرام بگيرد، آن شب خدا به ما رحم کرد. چون داشتيم تصادف مي کرديم. اين ماشين سپاه تعريفي نداشت. گاهي فرمانش قفل مي شد. من يک زمان با خبر شدم، ديدم کاميون دارد مي آيد توي سينه ما و مهدي هم تقلا مي کند سر ماشين را برگرداند به سمت شانه خاکي جاده. خيلي آرام بود. معمولي و بدون هول و ولا.
به خانه آقاي محمد گلباغي مي رويم. او پاسدار است. مداح هم هست. مي داند براي چه آمده ام، ولي در تعجب است، تعجبي تمام نشدني! لبخندي بر لب دارد و خوشروست. وقت چنداني ندارد. اما قول مي دهد همکاري کند. چون پاي خاطرات مهدي در ميان است. يکي ـ دو روزنامه در خانه اش يافت مي شود. در تلاش است تا از ما پذيرايي کند. و من سعي مي کنم او را کنارم بنشانم و زبانش را باز کنم. مي گويد: براي بچه هاي شمال کاري انجام نداده اند. منظورش شهداي گيلات هستند. مي گويد: فکر مي کردم که ديگر کسي سراغ شان را نخواهد گرفت.
اين عبارات، پر از بغض و دلتنگي هستند. و آدمي که دل گلباغي را داشته باشد، حرف ها دارد براي گفتن.
ضبط صوتم وادارش مي کند با مقدمه اي نه چندان کوتاه شروع کند. مثل کساني که پشت بلندگو قرار مي گيرند و رو در روي صدها رقم چشم و گوش. از اين مي ترسم که مبادا دست به تعبير و تفسيري بزند که عده اي خوششان مي آيد. من خاطره مي خواهم تا از درونش زندگي نامه اي به در آيد.
بالاخره مي گويد: من از سال شصت با مهدي آشنا شدم. جفت مان سرباز بوديم. او در جنوب و من در غرب. آن چه ما را به يکديگر وصل مي کرد، در درجه اول همين سربازي بود. شايد هم همشهري بودن، ولي اين ها نبودند چون کافي نبود. چون همشهري هاي ديگر من هم سرباز بودند. ما با زمينه اي جدي تر به يکديگر وصل بوديم. نام مهدي خوش سيرت را شنيده بودم. در شهر مشکلاتي وجود داشت که مال ما بود، بدون اين که کسي آن ها را به ما محول کرده باشد. انقلاب باعث آشنايي ما بود. در آن سال ها پايگاهي مثل کميته و بعد بسيج. محل تجمع کساني بود که يک جور فکر مي کردند. و در اطراف، عده اي بودند که نمي خواستند چنين مراکزي وجود داشته باشد. آن ها حتي با ساختمان ما مساله داشتند، چه رسد با افراد ما. نمي خواهم از حوادث اطراف صحبت کنيم.
ـ سال شصت.
ـ بهارش. بهار مريوان دير شروع مي شود. شهري در درون کوه ها و صخره هاي جان سخت، محصور.
و پادگان ما در دل کوهي، که نقطه ي ضعف ما به حساب مي آمد. هر نقطه اش وحشت انگيز بود. پشت هر تخته سنگي يک جفت چشم پنهان بود. مي توانست اين طور باشد. تک تيراندازها پشت دوربين هاي مدرج نشسته بودند. با مرگ فاصله اي نداشتيم. آدم در سخت ترين شرايط احساسي پيدا مي کند که نمي توان به درستي تعريفش کرد. يکي اش اين است که هر لحظه مرگ ر مي بيند، اما با آن زندگي مي کند. ما با مرگ کنار نمي آمديم. يعني قبولش نمي کرديم، بلکه دست رد به سينه اش مي زديم. بايد زنده مي مانديم. راه ها به شدت ناامن بودند. وقتي هوا روشن مي شد، جنب و جوش ما هم آغاز مي شد. غروب هاي خاصي داشتيم. سوت فرماندهان، هشدارها، نگهباني هاي ويژه. استتار و سکوت و خاموشي. پرده هاي آسايشگاه را طوري مي کشيديم که نور فانوس ها از درز آن ها بيرون نزند. و پتوهاي سربازي، پرده هاي پنجره هاي کوچک آسايشگاه ما را تشکيل مي دادند. بايد قبل از تاريکي هوا وضو مي گرفتيم. نمي توانستيم به دلخواه بيرون برويم. باد کوهستان زوزه مي کشيد. قيافه ها تغيير مي کردند. در چشم ها چيزي دو دو مي زد که فقط براي بچه هاي پادگان تعريف شده بود. سکوت وحشت انگيزي حاکم مي شد. تانکر آب .... آيا کسي آب پادگان را مسموم نخواهد کرد؟ همين تانکري که تا غروب کاملاً معمولي بود.
از آن زمان مي شد دغدغه همه ما. آيا امشب هجوم نمي آورند؟ پشت آن صخره هاي سرد چند نفر کمين زده اند؟ از کدام طرف حمله مي کنند؟ براي تسخير پادگان مي آيند يا با خمپاره ها ما را زمين گير مي کنند و بعد يکي ـ دو نفر با کاردهاي سلاخي مي آيند سراغ زخمي ها و گوني هاي شان را پر مي کنند و سرهاي ما را سر جاده مي کارند تا عبرت باشد براي تازه واردها!!؟
مهم ترين نقطه ضعف پادگان، قله اي بود به نام قله ي شمالي. اگر آن را مي گرفتيم، ابتکار عمل را به دست مي گرفتيم، وگرنه هميشه در معرض خطر بوديم. پيش از آن که من وارد پادگان شوم، قله ي شمالي دو ـ سه بار دست به دست گشته بود. پس دير يا زود نوبت ما مي رسيد. راهي که نفرات را به نوک قله مي رساند، پيچ در پيچ بود. و مال رو. وقتي آفتاب به شيارها و ديوارهايش مي تابيد، هيبت خاصي پيدا مي کرد، مي ديديمش، اما نمي ديديمش. توده اي سنگ و سايه مي ديديم. شکلش را مي ديديم. و اين کافي نبود. بايستي همه نقاطش را مي ديديم. و همه تحرکات دشمن را. پس چاره اي نداشتيم، مگر اين که در حال آماده باش زندگي کنيم.
صداي فرمانده پادگان به ما دلگرمي خاصي مي داد. و تنها صدايش نبود. تذکراتش هم بود. تحرکش هم بود. قدم زدن و دستور دادن امر و نهي کردن و هشدار دادن و ياد دادن و .... او اگر نبود، کسي نبود.
من مثل همه تازه واردها به خارج از پادگان فکر مي کردم. و فکرم به دو دسته تقسيم شده بود، مردمي که در شهر زندگي مي کردند و امنيت مي خواستند تا لقمه ناني در بياورند و آسوده بخوابند و کساني که سايه وار از لابه لاي صخره ها عبور مي کردند. گاهي از خودم مي پرسيدم: مردم چه گناهي کرده اند که بايستي اين جوري ادامه بدهند؟!
و بعد زادگاه خودم را پيش چشمم مجسم مي کردم، خانه ها را، کوچه ها را، بازارچه و شاليزارها را. و مردم را. معمولي ترين حقوق مردم آرامش و آزادي است. آن ها بايد آسوده باشند. راحت کار کنند. و اميدوار باشند. به مسجد بروند، عروسي کنند، مسافرت کنند. مدرسه ... بچه ها بايد درس بخوانند.
ما، همه ي اين ها را در گيلان داشتيم، ولي مردم مريوان همه اين ها را نداشتند. آن ها شب هايشان را با يک تهاجم شروع مي کردند. اگر کشاورزي، به موقع از سر زمين زراعي اش حرکت نمي کرد، با راهي بسته رو برو مي شد. و يا اگر ميني بوس در راه خراب مي شد، مسافرانش از ترس مي لرزيدند. آن وقت ده ها چشم نگران به گردنه ها و سنگ ها و درختچه ها خيره مي شد. چه کسي مي توانست آن ها را آرام کند؟ يا به خانه ها برگرداند؟ ما، يا آدم هايي که صورتشان را مي پوشاندند و لوله تفنگ شان را بيرون مي آوردند و به راحتي شليک مي کردند؟ آيا مي توانستيم با مدرن ترين وسايل به دادشان برسيم و دل شان را شاد کنيم؟ بدون شک نه. آذوقه و دارو و نامه به وسيله هلي کوپتر آورده مي شد. آيا هلي کوپتر مي توانست در هر زماني پرواز کند؟ به هيچ وجه. راهه
لینک کپی شد
نظر شما
