معرفي سرداران شهيد استان خوزستان در مجموعه 10 جلدي "يادمان"
سال 1338 ه ش در شهرستان تبريز به دنيا آمد . پس از سپري كردن دوران دبستان ، راهي دبيرستان تربيت تبريز شد ، و ديپلم خود را در رشته رياضي گرفت . تجلايي در همين دوران ، توسط ساواك احضـار شد ، چرا كه از امضاء برگه عضويت حزب رستاخيز امتناع ورزيده بود . با آغاز حركت مردم عليه رژيم پهلوي در سال 1357 ، تجلايي نيز فعاليت خود را شروع كرد . او در تمامي تظاهرات و اجتماعـات مردمي عليه رژيم پهلـوي حضور فعـال داشت و به چـاپ و پخش اعلاميـه هـا مشغول بود .
پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، تجلايي در سال 1358 ، به عضويت سپاه پاسداران درآمد و يك دوره آموزشي نظامي پانزده روزه را زير نظر سعيد گلاب بخش - معروف به « محسن چـريك » - در سعد آباد تهران گذراند .
تجلايي كه در امر آموزش فنون رزمي مهارت زيادي كسب كرده بود ، پس از مدتي ، در پادگان سيدالشهداء به عنوان مربي آموزشي مشغول به كار شد . او در آموزش نظامي بسيار جدي و سخت گير بود و مي گفت :
من در عمر خود پانزده روز آموزش ديده ام و فردي به نام محسن چريك به من آموزش داده و گام از گام كه برداشته ام ، تيري زير پايم كاشته است . اكنون مي خواهم با پانزده روز آموزش ، شما را به جنگ ضد انقلاب در كردستان ، پاوه و گنبد آماده كنم و اگر در اثر ضعف آموزشي يك قطره از خون شما بريزد ، من مسئولم و فرداي قيامت بايد جوابگو باشم .
سختگيري وي در آموزش به حدي بود كه در ميان نيروها به « علي رگبار » معروف بود . نقل است كه روزي حاج مقصود تجلايي - پدر علي - در ميان داوطلبان آموزش نظامي بود و هر بار كه چشمان علي به پدر كه در خار و خاشاك سينه خيز مي رفت ، تلاقي مي كرد ، بدنش سست مي شد و بغض گلويش را مي فشرد .
علي تجلايي به كارش عشق مي ورزيد . وقتي به منطقه جنگي مي رفت ، شرايط را به دقت مي سنجيد و برحسب نياز و نوع منطقه عملياتي ، آموزش هاي لازم را ارائه مي كرد و طرح هاي نو در امر آموزش تدوين مي كرد . او مي گفت :
قصد دارم طي پانزده روز آموزش ، نيرويي تربيت كنم كه نه تنها جسارت روبرو شدن با خطرهاي بزرگ را داشته باشد ، بلكه بتواند در ميدان رزم با لشكر مجهز و دوره ديده دشمن حرف اول را بزند .
پس از مدتي به كردستان رفت و به مبارزه با ضد انقلاب منطقه پرداخت . بعد از آن ، مأموريت يافت به اتفاق چند تن راهي افغانستان شود ، تا عليه نيروهاي متجاوز شوروي ، مردم مسلمان آن كشور را ياري كند . او براي ورود به افغانستان كه مرزهايش تحت كنترل شديد ارتش سرخ بود ، از شناسنامه افغاني استفاده كرد . در پاكستان ، تجلايي براي تأسيس مركز آموزش فرماندهي براي مجاهدين افغاني ، حفاظت از نماينده امام در افغانستان ، و حمل وجه نقد براي مجاهدين ، برنامه دقيقي تهيه كرد . در افغانستان ، حدود سيصد نفر از مجاهدين افغاني كه اغلب سطح علمي بالايي داشتند ، زير نظر تجلايي آموزش ديدند . به ابتكار او ، در چندين نقطه افغانستان ، راهپيمايي هايي عليه آمريكا ترتيب داده شد . او اغلب اوقات به مناطق پدافندي مجاهدين مي رفت و چگونگي گسترش خط پدافندي ، آرايش سلاح و نيرو و حدود ارتش را براي آنها تشريح مي كرد . تجلايي و يارانش چهار ماه تمام به آموزش فرماندهان افغاني پرداختند و به ايران بازگشتند ، چرا كه جنگ ايران و عراق آغاز شده بود . تجلايي بلافاصله پس از ورود به ايران ، راهي جبهه هاي جنوب شد و در نبردهاي دهلاويه شركت جست و پس از آن در حماسه سوسنگرد ، حضور فعالي داشت . در همين زمان ، مرتضـي ياغچيـان و يارانش ، سه شبـانه روز در بستان با سلاح سبك در مقابل نيروهاي زرهي عراق مقاومت كردند . با نزديك شدن نيروهاي دشمن ، قرار شد شهر را تخليه كنند تا هواپيماهاي خودي شهر را بمباران كنند . چنين اتفاقي رخ نداد و شهر بستان به دست نيروهاي عراقي افتاد . رزمندگان پس از درگيري با تانكهاي عراقي و منهدم كردن عده اي از آنها ، پياده به سوي سوسنگرد عقب نشينـي كردند و عازم دهلاويـه ( يكي از روستاهاي نزديك سوسنگرد ) شدند تا در آنجا ، خط پدافندي ايجاد كنند تا دشمن نتواند از پل سابله عبور كند . با ورود علي تجلايي و يارانش ، نيروهاي رزمنده جانـي دوباره گرفتند .
ابتدا به ارزيابي موقعيت دشمن و نيروهاي خودي پرداخت و طرح هاي خود را ارائه كرد . ابتدا تصميم اين بود كه دشمن پيشروي كند و رزمندگان دفاع كنند ، اما علي تجلايي طرح ديگري داشت . بر طبق نظر او ، رزمندگان مي بايست نظم و سازمان دشمن را بر هم زنند . همان شب با فرماندهي تجلايي ، اولين شبيخون به دشمن انجام شد و اين كار تا چند شب ادامه يافت . عراقي ها با تمام ادوات سنگين خود ، دهلاويه را زير آتش گرفتند . تجلايي در فكر عقب نشيني نبود و مي خواست تا آخرين نفس بجنگد . عمليات عراقي ها به دهلاويه در تاريخ 23 آبان 1359 آغاز شد . در طي اين عمليات ، دشمن تا نزديكي پادگان حميديه پيش رفت و دهلاويه را در محاصره كامل قرار داد . در سوسنگرد هيچ نيروي كمكي وجود نداشت . هدف اصلي دشمن ، تصرف سوسنگرد بود . تجلايي پس از بررسي مجدد منطقه ، بر آن شد تا نيروها را به عقب برگرداند و به دستور او ، نيروها به سوسنگرد عقب نشيني كردند . توپهاي عراقي آتش سنگيني را روي شهر مي ريختند . مرتضي ياغچيان به شدت زخمي شده بود ، با اين حال او رزمندگان را به مقاومت تا پاي جان دعوت مي كرد و از آنها خواست اسلحه اي برايش فراهم كنند تا در لحظه ورود عراقي ها به شهر ، با تن زخمي دفاع كند ؛ و تجلايي درصدد بود تا در اولين فرصت ، زخمي ها را از سوسنگرد خارج كند . سرانجام تمامي مجروحان با قايق به آن سوي كرخه منتقل شدند . از حميديه فرمان رسيد شهر را تخليه كنند . از 1800 نيروي مسلحي كه تجلايي سازماندهي كرده بود ، حدود 150 نفر باقي مانده بودند . تجلايي به آنها گفت : « هر كس مي خواهد سوسنگرد را ترك كند ، همچون شب عاشورا مي تواند از تاريكي استفاده كند و از طريق رودخانه و جاده خاكي ، به اهواز برود . » دشمن هر لحظه پيشروي مي كرد و از بي سيم اعلام عقب نشيني مي شد . نيروهاي عراقي تا كنار كرخه رسيده بودند كه تجلايي در عرض رودخانه طنابي كشيد تا نيروها از رودخانه عبور كنند . فقط چند تن باقي مانده بودند . تجلايي براي شناسايي مسير رودخانه ، از بقيه جدا شد و در كنار رودخانه به تكاوران عراقي برخورد . آنها مي خواستند او را زنده دستگير كنند و براي گرفتن اطلاعات ، به آن طرف كرخـه ببرند . وي به سـوي آنها شليك كرد و يك نفـر را كشت و بقيـه فراري شدنـد . در اين زمان تجلايـي و نيروهـايش تصميم مي گيرند در سوسنگرد بمانند و به شهادت برسند . او با خونسردي و اطمينان به ساماندهي نيروها پرداخت . به دستور او نيروهايي كه در اطراف شهر پراكنـده بودند ، جمع شدنـد و در گروه هاي نه نفري ، در مناطق مختلف شهر مستقر شدند . تجلايي براي نيروهايي كه سي و پنج نفر بيش نبودند ، صحبت كرد و به آنها گفت : « آيا حاضريد امشب را بخريم ؟ بياييد بهشت را براي خود بخريـم . » رزمندگان از لحاظ آب در مضيقه بودند و به ناچار از آبهـاي كثيف گودالهـا استفـاده مي كردند و تانكهاي عراقي از سمت بستان و حميديه به طرف شهر در حال پيشروي بودند . از هر طرف باران خمپاره مي باريد . تجلايي دستور داد تا نيروها به حوالي دروازه اهواز بروند ، چرا كه دشمن وارد شهر شده بود . در يكي از كوچه ها ، با نيروهاي عراقي درگير شدند . پس از رهايي از اين درگيري ، نيروهاي باقيمانده از يكديگر حلاليت طلبيدند . عراق با چهار تيپ زرهي و پياده وارد شهر شده بود ، در حالي كه تعداد رزمندگان مدافع شهر ، به دويست نفر نمي رسيد . در اين حين ، تجلايي از ناحيه كتف زخمي شد ، ولي با بستن يك تكه پارچه سفيد روي زخم ، به فعاليت خود ادامه داد و عملاً فرماندهي عمليات شهر سوسنگرد را به عهده داشت . با ادامه درگيري ، موشكهاي آر.پي.چي و مهمات رزمندگان تمام شد ، به طوري كه رزمندگان روي زمين در جستجوي فشنگ بودند . تجلايي گفت : « شهر در آتش مي سوخت ... صداي ناله زخمي ها از مسجد و خانه ها در شهر مي پيچيد . » تانكهاي عراقي بسيار نزديك شده بودند . تجلايي سه راهي و كوكتل درست مي كرد . مقداري مهمات در ساختمان هاي سازماني وجود داشت و رسيدن به آنجا با توجه به آتش دشمن ، امري غير ممكن مي نمود . تجلايي ، تويوتايي را كه لاستيك نداشت و بسيار آهسته حركت مي كرد ، سوار شد و به وسط چهار راه رفت . سيل رگبار دوشكا به طرفش سرازير شد . نيروهـاي عراقي به داخل خانه هاي سازماني نفـوذ كـرده بودنـد . وي پس از رسيدن به آنجا چهل دقيقه يك تنـه با آنها جنگيد و مهمـات را برداشت و به سوي رزمندگان بازگشت . همرزمانش مي گويند :
با چشم خود عنايت و لطف خدا را ديديم . گويي حايلي نفوذناپذير از هر طرف ماشين را حفاظت مي كرد .
وقتي از ماشين خارج شد ، غرق در خون بود . گلوله كاليبر 75 به رانش خورده بود . وي را به مسجد انتقال دادند و گلوله را از رانش بيرون آوردند . تجلايي با زخمي كه در بدن داشت ، دوباره به راه افتاد . تلفن سالمي پيدا كرد . به تبريز زنگ زد و با آيت الله سيداسدالله مدني صحبت كـرد و از كوتاهـي فرمانـده كل قـواي وقت ( بنـي صـدر ) و تنهـايي نيروهـا سخن گفت .آيت الله مدني كه پشت تلفن مي گريست ، بلافاصله خود را به امام رساند و به دنبال آن فرمان داد سوسنگرد هر چه سريعتر بايد آزاد شود و نيروهايي كه در آنجا هستند از محاصره خارج شوند . ارتش به دستور بني صدر وارد عمل نمي شد . نيروهاي رزمنده در حالي كه بسيار خسته بودند و در شرايط سختي به سـر مي بردند ، شش روز تمـام مقاومت كردند ، به گونـه اي كه عراقي ها را به شدت خسته و عصباني كرده بودند . از نيروهاي حاضر ، تنها سي نفر باقي مانده بودند . در 26 آبان 1359 ، توان رزمي رزمندگان به پايان رسيد ، تا اين كه نيروهاي سپاه وارد عمليات شدند و همراه هوانيروز و توپخانه ارتش ، به نيروهاي عراقي يورش بردند . نيروهاي خسته همپاي نيروهاي تازه نفس ، شهر را از عراقي ها پاكسازي كردند . بدين ترتيب ، سوسنگرد آزاد شد . زخمهاي تجلايي عفونت كرد و او را به تهران اعزام كردند .
در عمليات محور دهلاويه فرمانده و در عمليات سوسنگرد معاون عمليات سپاه بود .
تجلايي در سال 1360 ، با خانم انسیه عبدالعلي زاده ازدواج كرد ، اما این تحول در زندگي هم نتوانست او را از حضور در جبهه دور سازد .
بعد از آن به عنـوان فرمانـده گردان هـاي شهيـد آيت الله قاضي طباطبايـي و شهيد آيت الله مدنـي ( نيروهاي اعزامي آذربايجان ) به جبهه اعزام شد . ابتدا در جبهه هاي نبرد پيرانشهر ، مسئول عمليات بود . پس از آن در عمليات فتح المبين ، در فروردين 1361 ، با سمت فرماندهي گردانهاي آيت الله مدني و آيت الله قاضي طباطبايي شركت جست . تجلايي پيش از عمليات ، با نيروها بسيار صحبت مي كرد و از تشكيل محافل دعا و توسل غافل نمي شد . وي مدام نگران اين بود كه مبادا پيش از عمليات ، نيروها بمباران شوند . لذا به شدت مسئله استتار را براي همه رزمندگان توجيه مي كرد . گردان تجلايي در عمليات فتح المبين ، در ارتفاعات ميش داغ موضع گرفت تا هنگام درگيري ديگر گردانها ، نيروهاي احتياط دشمن را در هم بكوبند . اين طرح توسط تجلايي ريخته شده بود . نيروهاي دشمن با ديدن گردان تجلايي آتش سنگين را به روي آن ريخت . با اين حال دشمن نيروهاي تازه نفس خود را به منطقه اعزام كرد . تجلايي تصميم گرفت براي ايجاد رعب و به هم ريختن سازمان نيروهاي دشمن ، يك سري كارهاي ايذايي انجام دهد و براي اين منظور با دو دسته نيروها به خاكريز عراقي ها زد . اين كار تجلايي در آن روزها بسيار با اهميت بود . در يك عمليات ايذايي ، تجلايي مورد اصابت گلوله قرار گرفت و از ناحيه پا مجروح شد . ولي با آنكه زخمش كاري بود ، تا اتمام مدت مأموريت گردان در منطقه ماند . تجلايي و يارانش پس از بازگشت به تبريز مورد استقبال مردم قرار گرفتند . او مدتي بعد دوباره عازم جبهه شد و در عمليات بيت المقدس با سمت جانشين تيپ عاشورا شركت جست . در طي اين عمليات ، علي تجلايي ، خاكريزي طراحي كرد كه به هنگام يورش دشمن ، مانع از پيشروي آن مي شد . پس از عمليات بيت المقدس ، عمليات رمضان شروع شد . تيپ عاشورا مأموريت خود را به شايستگي در منطقه پاسگاه زيد به انجام رساند . بعد از آن ، در تيرماه 1361 ، مأموريت يافت كه در اجراي مرحله اي ديگر از اين عمليات در شلمچه وارد عمل شود . تجلايي به همراه برادر كوچكترش - مهدي - در بهمن ماه 1361 ، در عمليات والفجر مقدماتي شركت داشت و مهدي در منطقه عملياتـي در ميـدان مين به شهـادت رسيد . علي بر آن بود كه پيكر برادر را برگردانـد ، همانطـوري كه اجساد بسياري از شهدا را برگردانده بود . پس از شهـادت برادر ، به اصغر قصـاب عبداللهـي گفت : اين چه سري است كه برادران كوچكتر ، برادران بزرگ خود را اصلاً در شهـادت مراعـات نمي كنند ، سبقت مي گيرند و زودتر از برادر بزرگشان به مقصد مي رسند .
و اين در حالي بود كه اصغر قصاب عبداللهي نيز از پيشدستي برادر كوچكترش - مرتضي - گله مند بود . علي براي آوردن جنازه برادر كه در منطقه دشمن افتاده بود ، شبانه راهي شد . وقتي كه با زحمات و خطرات زياد جنازه شهيد را آورد ، متوجه شد نامش مهدي است و بسيار به برادرش مهدي شبيه است ، اما خود او نيست . با اين حال خوشحال شد و گفت : « او را كه آوردم انگار برادر خودم مهدي را آوردم . »
علي تجلايي در سال 1362 ، به سمت معاونت آموزشهاي تخصصي سپاه منصوب مي گردد و در تنظيم و تدوين دستاوردهاي عمليات كوشش بسيار مي كرد .
در سال 1362 ، در عمليات والفجر 2 شركت كرد و بعد از آن به تهران اعزام گرديد تا دوره دافوس را بگذراند . در همين زمان دخترش حنانه به دنيا آمد . با وجود كار بسيار و تحصيل و مباحث فشرده ، همه وظايف خانه را خود انجام مي داد .
در عمليات خيبر نيز شركت كرد . پس از آن مسئوليت طرح و عملیات قرارگاه خاتم الانبياء (ص) به او واگذار شد .
علي تجلايي ، صبحدم روز 29 بهمن 1363 ، عازم جبهه شد و قبل از حركت همسرش را به حضرت فاطمه (س) قسم داد و حلاليت طلبيد و گفت :مرا حلال كنيد . من پدر خوبي براي بچه ها و همسر خوبي براي شما نبوده ام . حالا پيش خدا مي روم ... . مطمئنم كه ديگر برنمي گردم .
هميشه مي گفت : « خدا كند جنازه من به دست شما نرسد . » گفتم : چرا ؟ گفت :
برادران ، بسيار به من لطف دارند و مي دانم كه وقتي به مزار شهيدان مي آيند ، اول به سراغ من خواهند آمد اما قهرمانان واقعي جنگ ، شهيدان بسيجي اند . دوست ندارم حتي به اندازه يك وجب از اين خاك مقدس را اشغال كنم . تازه اگر جنازه ام به دستتان برسد يك تكه سنگ جهت شناسايي خودتان روي مزارم بگذاريد و بس .
در اين عملیات ، تجلايي به سمت جانشين قرارگاه ظفر منصوب شد . قبل از عمليات بدر به يكي از همرزمانش گفت كه ديگر نمي خواهد پشت بي سيم بنشيند و مي خواهد همچون يك بسيجي گمنام در عمليات شركت كند . او همچون يك بسيجي گمنام همراه ساير بسيجيان راهي خط مقدم شد . تصور مي كردند وي به خاطر مسائل امنيتي با شكل و شمايل يك بسيجي ساده براي ارزيابي كيفيت نيروها يا به خاطر يك سري مسائل محرمانه در خط مقدم حضور يافته است ، غافل از اين كه او آمده بود تا مثل يك بسيجي در عمليات شركت كند .
تجلايي سوار بر پشت كمپرسي با گروهان 3 گردان امام حسين (ع) ، با فرماندهي گروهان شهيد خليلي نوبري ، عازم هورالعظيم شد . در جنگ از خود رشادت هاي بسيار نشان داد ، به گونـه اي كه آنهايـي كه او را نمي شناختند ، نام و نشـانش را از هم مي پرسيدنـد و آنهايـي كه مي شناختند ، از جرئت و جسارتش به شگفت آمده بودند . از قرارگاه خاتم الانبياء (ص) گروهي را فرستاده بودند تا هر طور شده او را پيدا كنند و برگردانند اما او را نيافتند .
نيروهاي اصغر قصاب عبداللهي ، فرماندة گردان امام حسين از لشكر عاشورا ، تصميم داشتند اتوبان بصره - العماره را تصرف نمايند . تجلايي با آنها به راه افتاد . اصغر قصاب براي بچه ها صحبت مي كرد و پس از او علي تجلايي به سخن آمد .
امشب مثل شبهاي گذشته نيست . امشب ، شب عاشورا را به ياد بياوريد كه حسين چگونه بود و يارانش چگونـه بودنـد ... امشب من هم با شمـا خواهـم رفت و پيشاپيش ستـون حركت خواهـم كرد .
اصغر قصاب تلاش بسيار كرد تا او را بازگرداند ، اما او رضايت نداد . همه با آب دجله وضو ساختند و از دجله گذشتند . اتوبان از دور نمايان شد . عده اي از رزمندگان و پيشاپيش همه علي تجلايي به خاكريز دشمن زدند و از آن گذشتند و به آن سوي اتوبان رفتند . يكي از نيروهاي گردان امام حسين (ع) مي گويد ، نيروهاي دشمن در كانال مستقر بودند . با فرمان تجلايي ، رزمندگان به جاي پنهان شدند به سوي آنها يورش بردند و همه را از پا درآوردند . تجلايي بي امان مي جنگيد و پيشاپيش همه بود . گردان سيدالشهداء قرار بود از طرف روستاي القرنه پيشروي كند ، اما خبري از آنها نبود . عده اي به سوي روستا روان شدند اما بازنگشتند و عده اي ديگر اعزام شدند كه از آنها هم خبري نشد . اصغر قصاب و علي تجلايي تصميم گرفتند به طرف روستا حركت كنند . تانكهاي دشمن از اتوبان مي آمدند و نيروهاي رزمنده عملاً در محاصره دشمن قرار گرفته بودند . به طرف روستاي القرنه حركت كرديم . خاكريزي بلند در نزديكي روستا بود ، در پشت آن پنهان شديم و مدتي بعد درگيري آغاز شد . روستا پر از نيروهاي عراقي بود كه در پشت بامها مستقر بوده و بر همه جا مسلط بودند . نيروهاي عمل كننده تمام شد . اصغر قصاب در شيب خاكريز تيري به دهانش اصابت كرده و از پشت سرش درآمده و به شهادت رسيد . تجلايي بسيار ناراحت بـود اما با اطمينـان كار مي كرد . بي سيم چـي گـردان سيدالشهـدا از راه رسيـد و گفت : « گردان نتوانست از روستا عبور كند و فقط من رد شدم . » صداي تانكهاي دشمن از طرف اتوبان هر لحظه شنيده مي شد . تعداد نفرات خودي تنها شش نفر بودند و با خاكريز بعدي حدود پانزده متر فاصله داشتند . تجلايي به سوي خاكريز بعدي رفت . او لحظه اي بلند شد تا اطراف را نگاه كند كه ناگهان تيري به قلبش اصابت كرد . خيلي آرام و آهسته دراز كشيد ، بي آنكه دردي از جراحت بر رخسارش هويدا باشد . با دست اشاره كرد كه آن اشارت را درنيافتيم . تجلايي پيش از حركت به همه گفته بود : « با قمقمه هاي خالي حركت كنيد چون ما به ديدار كسي مي رويم كه تشنه لب شهيد شده است . » آرام چشمانش را بست و صورتش گلگون شد .
مهدی تجلايي در بهمن 1361 ، در عمليات والفجرمقدماتی به شهادت رسيد و جنازه او در منطقه عملیاتی باقي ماند . در سال 1373 ، پیکرمطهرش كشف و به زادگاهش انتقال يافت ، اما پیکر علي ...
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384
وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
اي امام ، اي رهبر امت ، و اي پدر روحاني كه با بيان خود نفوس طاغوتي ما را تزكيه نمودي ، بدان ، تا آخرين قطره خوني كه در بدن دارم و تا آخرين دم حياتم ، مقلد و مأموم تو هستم . به خدا سوگند، يك لحظه از اين عهد و پيماني كه با تو بسته ام ، نظرم برنخواهد گشت و آخرين قطره خوني كه از بدنم بيرون ريزد ، نقش « خميني رهبر » خواهد بست . زيرا كه من اين وفاداري را از مكتب كربلا, از پرچمدار اباعبدالله (ع) آموخته ام و عينيت اين وفاداري را از سيدمان و مولايم شهيد آيت الله بهشتي آموخته ام ... .
پدر و مادر عزيزم كه غم و اندوه شهادت برادرم مهدي از دل شما بيرون نرفته ، مبادا از شهادت من و برادرم متأثر شويد و هر چه گريه مي كنيد ، گريه بر مصيبتهـاي سرور شهيـدان و اهل بيت او بكنيد ... .
خوشحال باشيد كه در سايه برنامه هاي تربيتي اسلام ، توانستيد فرزنداني را در خط ولايت و امامت بپرورانيد ... نه تنها براي مهدي و من و ديگر شهيدان گريه نكنيد ، بلكه گور و مزار ما را هم جستجو مكنيد . به اين بيانديشيد كه ما براي چه شهيد شديم و چه راهي را براي رسيدن به مقصود و معبود خود برگزيديم ... . دعا كنيد كه خداوند متعال از گناهانم درگذرد .
همسرم ! مي دانم پس از من بايستي مشكلات زيادي را در تربيت و بزرگ كردن فرزندان بدون پدر متحمل گردي ... بشارت بزرگي است براي شما كه خداوند رحمان - اگر توفيق شهادت نصيب اين بنده گناهكار بنمايد - آنچنان كه وعده فرموده ، سرپرست اصلي شما خواهد بود كه اين نعمت و رحمت ، شامل كمتر خانواده اي مي شود ... . شكرانه اين نعمت ، صبر و استقامت در برابر مشكلات و عبوديت كامل به درگاه خداوند متعال مي باشد . به جامعه نشان بده كه چگونه مي توان در عمل ، پيرو حضرت فاطمه زهرا (س) و دخترش زينب (س) بود و هم مادري خوب بود و هم پيام رساني آتشين كه پيامش تاريخ بشريت را تكان دهد .دخترم مي دانم كه حالا كوچكي و مرا به ياد نمي آوري وليكن دخترم ، وقتي كه بزرگ شوي حتماً جوياي حال پدرت و علت شهادت پدرت خواهي بود . بدان كه پدرت يك پاسدار بود و تو نيز بايد پاسدار خون پدرت باشي .
دخترم ! مي دانم يتيمانه زندگي كردن و بزرگ شدن در جامعه مشكل است وليكن بدان كه حسين و حسن و زينب يتيم بودند . حتي پيامبر اسلام نيز يتيم بزرگ شد . دخترم ! هر وقت دلت گرفت ، زيارت عاشورا را بخوان و مصيبتهاي سرور شهيدان تاريخ ، حسين (ع) را بنگر و انديشه كن ... . اميدوارم كه در آينده وارث شايسته اي براي پدرت باشي . پروردگارا مرا و فرزندانم را برپادارنده نماز قرار ده و دعايم را بپذير .
برادران پاسدار اميدوارم با بزرگواري خودتان اين بنده ذليل خدا را عفو وحلال كنيد. سفارشـي چنـد از مولايمـان علـي (ع) بـراي شمـا دارم ، باشـد كـه راهنمـاي شمـا باشـد در امـر پاسداريتـان .
- در همه حال پرهيزگار باشيد و خدا را ناظر بر اعمال خود بدانيد .
- ياور ستمديدگان و مستمندان جامعه و ياور تمامي مستضعفين باشيد . مبادا يتيمان و فرزندان شهدا را فراموش كنيد.
- در راه تحقق اهداف اين انقلاب آزادي بخش ، از جان و مال خود دريغ نكنيد .
- سلسله مراتب و اطاعت از مسئولان را با توجه به اصل ولايت رعايت كنيد .
- در هر زمان و هر مكان ، با دست و زبان و عمل ، امر به معروف و نهي از منكر كنيد .
برادران مسئـول اگر به طـور مستمـر در جهت پيشبـرد اهداف انقلاب ، شبـانه روز فعاليت مي كنيد ، عدالت در كارهايتان و تصميم گيريهايتان به عنوان يك مرز ايمان داشته باشيد. اگر اين مرز شكسته شـود و پاي انسان به آن طرف مرز برسد ، ديگر حـد و قانونـي را براي خـود نمي شناسد. عدالت را فداي مصلحت نكنيد . پرحوصله باشيد و در برآوردن حاجات و نيازهاي زيردستان بكوشيد . در قلب خود ، مهرباني و لطف به مردم را بيدار كنيد . طوري رفتار نكنيد كه از شما كراهت داشته باشند. موفقيت شما را در جهاد دروني و جهاد آزاديبخش از خداوند متعال خواهانم . رفتن به جبهه ها و دفاع از كيان اسلام و قرآن ، براي مردان خدا تكليف و امتحان بزرگي محسوب مي شود . زيرا جبهه آزمايشگاه مردان خداست ... براي اين آزمايش ، بايستي از تمام وابستگي مادي و غير خدا گسست و عاشقانه به سوي خدا شتافت .
از بدو انقلاب ، رسيدن به لقاءالله و ريخته شدن خونم در پاي درخت اسلام برايم اصل بوده و هست . جبهه آسان ترين و نزديك ترين صراط براي رسيدن به اين اهداف است . همه وقتي فهميده اند كه مي خواهم به عنوان تك تيرانداز در عمليات شركت كنم ، مرا نصيحت مي كنند و مشكلات زندگي و فرزندانم را به من گوشزد مي كنند و سعي مي كنند ، تجربه ام و مسئوليتم را برايم بزرگ جلوه بدهند و القا كنند كه براي سپاه و انقلاب و جنگ لازم تر هستم . ولي ، همه بايد بدانند كه حرف من چيز ديگري و هدفم ، هدف والايي است . زيرا توفيق شركت در مدرسه عشق و بسيج با ارزش و نتيجه بخش خواهد بود ، زيرا ارزشهايي كه از شركت در جنگ ، به دور از مسئوليت هاي دنيوي براي يك فرد رزمنده ساده نصيب مي شود ، خارج از بحث و فكر و عقل بشر خاكي است و بدانيد كه جبهه براي مردان خدا خيلي زيباست ، زيرا هر چه در آن بيني ، نور خداست و صحبت شهادت و ايثار . حرف ، حرف شهادت . و آنچه بيني چهره مردان مصمم و جوانان معصوم كه با تمام وجودشان براي انجام تكليف الهي ، در رفتن به خط مقدم ، سعي مي كنند بر يكديگر پيشي گيرند . حال ، قضاوت كنيد كه انسان چگونه مي تواند مصاحبت و برادري چنين انسانهايي را ناديده بگيرد ؟
و اما نهايت سخنم ، طلب رحمت از خداوند متعال براي شما ، خانواده ام ، همسرم و پدر و مادرم است و درخواست حلالي اين بنده گناهكار از تمام رزمندگان ، به خصوص برادران لشكر عاشورا و سپاه منطقه پنج و قرارگاه خاتم الانبياء (ص) مي خواهم كه مرا حلال كنند ، زيرا ديگر برايم قلباً الهام شده كه اين بار - اگر خداوند رحمان و رحيم بخواهد - به فيض شهادت نائل خواهم آمد . لذا ديگر منتظر من نباشيد چون من به ديدار معشوق خود و ديدار سرور آزادگان اباعبدالله (ع) و شهداي كربلا حسيني ايران شتافته ام .والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته.
علي تجلايي
خاطرات
انسیه عبدالعلي زاده ,همسر شهید :
به دستور فرمانده سپاه استان ، او را جهت رسيدگي به امور آموزش نيروها از جبهه بازگردانيده بودند ، اما علي كه طعم حضور در جبهه را چشيده بود ، حاضر به ماندن در شهر نبود ، به همين خاطر از نظر روحي معذب بود . يك روزي مي گريست ... . گريه اش از آن گريه هاي آسماني بود و به شدت مي لرزيد و آرام نمي گرفت و گفت : « خواب ديدم در خياباني كه مقر سپاه است با ماشين مي روم ولي برگ مأموريت ندارم . در اين حين ديدم ، حضرت سوار بر اسب سفيد آمدند و شال سبز بر كمر بسته بودند .به من اشاره كردند تا از ماشين پياده شوم . حضرت برگ كاغذي به دستم دادند و فرمودند : اين برگ مأموريت شماست ، مي توانيد برويد . » تا صبح نماز خواند و دعا كرد و صبح به سپاه رفت .
سردار غلامعلي رشيد :
علي تجلايي اگر چه خيلي جوان بود ، ولي هر چه را كه ياد گرفته بود و آموزش ديده بود ، مثل يك نظامي مسن و كاركشته و با تجربه به كار مي بست . با آن سن كم ، تخصص ، فهم و مباحث او در طرح ريزي عملياتها انسان را به شگفت وامي داشت . جلسه اي در دزفول بود كه فرماندهان و سرداران قرارگاه ها و لشكرها در آن حضور داشتند . آقاي هاشمي رفسنجاني به عنوان مسئول و فرمانده عالي جنگ و سردار رضائي هم حضور داشتند . درباره عملياتي بحث بود . همه حرف مي زدند و هر كس گوشه اي از عمليات را تفسير كرد ، ولي وقتي نوبت به علي تجلايي رسيد ، بعد از دو دقيقه كه حرف زد ، همه چشمها متوجه ايشان شد و به قدري جامع ، عمليات را تشريح كرد كه همه احسنت و آفرين گفتند . تجزيه و تحليل تجلايي در آن جلسه منجر به يك تصميم ملي شد و در آن جلسه بود كه ارزش نهفته ايشان براي ما آشكار شد . سردار رضايي و سردار صفوي و ساير فرماندهان لشكرها بسيار خوشحال شدند و در آنجا بود كه همه به ارزش تجلايي پي بردند .
امیر صفاري :
خداوند دختري به او عنايت كرده بود . براي نماز صبح كه بلند مي شديم ، مي ديديم لباسهايش را مي شويد . كهنه هاي نوزاد را مي شست و نمي گذاشت همسرش با وضع نقاهت بشويد . اغلب اوقات مدت خواب او را محاسبه مي كرديم و مي ديديم بيشتر از دو يا دو و نيم ساعت نمي خوابد .
امیر اميربيگي كرامت :
در دوره دافـوس ، دانشجوي نمونه بود . در مسـائل ، بسـيار تيـز بود و خيلـي سريع مطالب را مي گرفت . در منطقه هر چـه ديـده بـود در دانشكـده مطرح مي كـرد و مديريت خيلي خوبـي داشت .
همسرشهيد :
به او گفتم محال است شما را بگذارند به جلو برويد . گفت : « اين بار با اجازه بسيجي ها به عمليات مي روم . » گفتم : حالا چرا لباسهاي سوسنگرد را با خود مي بريد ؟ با لحن خاصي گفت : « مي خواهم حالا كه پيش خدا مي روم بگويم ، خدايا اينها جاي گلوله است . بالاخره ما هم در جبهه بوده ايم . »
برادر شهيد:
با صداي گريهاش بيدار شدم. نيمه شب بود و فضاي خانه لبريز از شميم آسماني گريههاي علي. باران اشك توانايي حرف زدن را از او گرفته بود. اندك اندك صداي گريهاش آرامتر شد و در حالي كه همچنان ميلرزيد، گفت: «خواب ديدم در خياباني كه مقر سپاه در آن است، با ماشين ميروم ،در حالي كه برگه مأموريت نداشتم و اين مسأله نگرانم كرده بود. ناراحت بودم كه چگونه اين ماشين را بدون برگه مأموريت برگردانم. همان موقع احساس كردم حضرت سوار بر اسب سفيدي آمدند در حالي كه، شال سبزي بر كمر بسته بودند و به من اشاره كردند كه از ماشين پياده شوم. از خوشحالي ديدار، متحير مانده بودم كه با اشاره دوباره حضرت پياده شدم. برگه كاغذي به دستم دادند و فرمودند: «اين برگه مأموريت شماست. ميتوانيد برويد.» من هم سوار ماشين شدم و به سمت جبهه به راه افتادم. علي صبح روز بعد راهي سپاه شد و وقتي از آنجا برگشت به او مأموريت داده بودند كه، به عنوان فرمانده گردانهاي شهيد قاضي و شهيد مدني به جبهه اعزام شود و او دوباره با همان برگه مأموريت به جبهه رفت.
مشغول نظاره تمرين برادران بوديم كه، از دور علي آقا را ديديم. همه بچهها از ديدن او، روحيهاي ديگر پيدا كرده بودند. آمده بود تا با بسيجيها در عمليات شركت كند. چند شب بعد، حدود ساعت 9 شب حركت كرديم. علي وارد خاكريز شد، بيامان ميجنگيد، مثل يك بسيجي ساده، قرار بود گردان سيد الشهدا (ع) به كمكمان بيايد، اما از آنها خبري نشد. پس از مدتي، بيسيمچي گردان سيدالشهدا از راه رسيد و گفت: «گردان نتوانست بيايد و تنها من توانستم از روستا عبور كنم.» خاكريز بعدي، حدود پانزده متر با ما فاصله داشت و ما از وضعيت پشت آن بياطلاع بوديم. تجلايي، براي بررسي موقعيت به آنجا رفت. وقتي به خاكريز رسيد، براي ديدن منطقه، لحظهاي برخاست. اما، همان دم، تيري به قلبش اصابت كرد و او بر زمين خاكريز آرام گرفت. با دست اشارهاي كرد كه هيچ يك از ما، معناي آن اشارت را درنيافتيم. شايد آب ميخواست، اما هيچكس آبي به همراه نداشت.خودش گفته بود: قمقمه هايتان را پر نكنيد، ما به ديدار كسي ميرويم كه تشنه لب، شهيد شده است.
علي، استوار بود و شجاع، روح خستگي ناپذير و مقاوم او، هيچگاه از پاي در نميآمد. آن روز شدت مبارزات بالا گرفته بود و نيروها، توانايي مقاومت و ايستادگي را از دست داده بودند. مشكلات فراواني نيز از جمله نبودن تجهيزات و مهمات بر آنها فشار ميآورد. تنها مقداري مهمات در خانههاي سازماني مانده بود كه نيروهاي پياده دشمن آنجا سنگر داشتند. در چنين شرايطي، علي پشت فرمان وانت نيسان نشست. نيسان، لاستيك نداشت و با رينگ رانده ميشد. چند دقيقه بعد، اثري از ماشين و تجلايي نبود. از بازگشتش نااميد بوديم كه ماشين با سرعت زياد، داخل خيابان پيچيد. در نيسان باز شد و او با جسمي غرق به خون، بر زمين غلتيد، در حاليكه با ماشين مهمات آمده بود. تجلايي در خانههاي سازماني، حدود 4 دقيقه به تنهايي، با نيروهاي دشمن جنگيده و گلولهاي به پاي او اصابت كرده بود. وي را به مسجد برديم و گلوله را بيرون آورديم. خونريزي قطع نميشد، اما او همچنان با كمك بچهها راه ميرفت. با استواري جنگ را هدايت ميكرد و ميگفت: اگر در اين لحظه، تير حتي به جمجمهام هم بخورد، ناراحت نميشوم.
همسر شهید:
بنام الله
بنده انسیه عبدوالعلی زاده هستم. در یکی از دبیرستانها مربی پرورشی و دبیر بینش اسلامی و قر آن می باشم .
در زمان حیاط علی آقا،دوست داشتم در منزل باشم و در خدمت ایشان باشم ،بعد از علی آقا هم به دلایلی ادامه تحصیل دادم .
اوقات فراغت من خیلی کم است، چون هم کارهای پدری بچه ها را انجام می دهم و هم سعی می کنم وظیفه مادری را درست انجام دهم. از طرفی به عنوان یک معلم انجام امور مربوط به مدرسه و شاگردان را هم به عهده دارم .اما به هر حال، هر وقت فرصتی پیدا کنم به مطالعه مشغول می شوم که، هم برای خودم مفید است و هم برای دانش آموزان .ضمن اینکه گاهی برای سخنرانی دعوت می شوم و یا در مجالسی که برای خود و فرزندانم مناسب باشد شرکت می کنم. اوقات فراغتم معمولا با این کارها سپری می شود .روز چهادهم تیر ماه سال 1360 خطبه عقد ما را آیت الله شهید مدنی خواندند ،معمولا تازه عقد کرده ها از آینده زندگی شان و مسائل دنیایی صحبت می کنند. ولی خدا شاهد است که در مورد ما وضع فرق می کرد و تمام حرفهایش در رابطه با شهادت و آن دنیا بود و این برای ما خیلی شیرین بود. شاید الان بعضی ها فکر کنند افراط بوده ،اما نه اصلا افراط نبوده بلکه برای ما بسیار لذت بخش بود . ایشان پیش از جاری کردن عقد گفت: شنیده ام عروس در مجلس عقد هر دعایی بکند اجابت می شود. اگر تو هم به من علاقه داری و خوشبختی مرا می خواهی ،دعا کن که شهید شوم !قبل از ازدواج به خاطر یک سری مشکلاتی که سر راهم بود . نمی خواستم ازدواج کنم و از طرفی پدرم مانع می شدند که ایشان ممکن است شهید شود و من طاقت دوری شان را نخواهم داشت. چندین بار که با خانواده شان برای خواستگاری آمده بودند. معمولا خانواده ام جواب رد می دادند که آخرین بار خود علی آقا می آیند و پدرم را راضی می کند و علت اینکه خودم راضی به ازدواج شدم این بود که در آن زمان روزنامه ای به نام پیام انقلاب چاپ می شد و قبل از اینکه علی آقا خودشان برای خواستگاری بیایند مصاحبه ای که با ایشان در جبهه کرده بودند در آن روزنامه دیدم که علی آقا در بین سخنانش فر موده بود ند :آیا حاضرید امشب بهشت را بخریم ؟
این جمله ایشان برایم خیلی مهم بود. من هم دنبال چنین فردی بودم که ارزش زندگی اش را با خدا معامله کند، تا در قیامت راه گشایی برای خانواده اش باشد و عرض کردم خدا شاهد است با این که می دانستم در آن وضعیت جنگ ایشان شهید ،جانباز یا اسیر خواهند شد، ولی می خواستم به او خدمت کنم و در آن سه و نیم سالی که با هم بودیم بنده خود را کنیز ایشان می دانستم، نه همسر ایشان و در طول این مدتی که ایشان نزد ما نیستند، هیچوقت شکست یا خدای ناکرده سستی احساس نکردم و خدا را شکر گزار بر این نعمت بوده ام .
خدای متعال شاهد است که شهدا چقدر به خانواده هایشان علاقمند بودند. ایشان هم خیلی به فکر ما بودند .یادم هست آن زمان سه هزارو صد و پنجاه تومان حقوق می گرفتند که، از این مقدار سه هزار تومان را برای ما می گذاشتند و فقط صد و پنجاه تومان برای خودشان بر می داشتند و می گفتند با اینکه که می دانم بعد از رفتن من به منطقه شما در منزل مادرتان هستید، ولی دلم می خواهد راحت زندگی کنید و هر وقت چیزی خواستید نگویید که نیست و کمبود مرا زیاد احساس نکنید. اگر خدای ناکرده بچه مریض شد یا خواستید جایی بروید چیزی کم و کسر نداشته باشید ،من خودم به این مقدار اکتفا می کنم .
شاید افرادی که علی را فقط در جبهه دیده بودند او را فردی خشن می پنداشتند. علت آن هم این بود که علی واقعا در آموزش سخت می گرفت و می گفت :هر چه در آموزش بیشتر سختی بکشیم، در شب عملیات در میدان جنگ راحت تریم .اما در منزل طور دیگری بودند و یادم هست روزی به من سفارش کردن که در نبود ایشان غیر از منزل خاله ام و عمی ایشان جایی نمانم .بدبختانه یک روز به منزل دوستم ( که آقای ایشان نیز در جبهه بودند ) رفتم از قضا آن روز علی آقا زنگ زده بودند و من خیلی شرمنده شدم .فردای آن روز دو بار زنگ زدند، من گفتم: علی آقا شر منده ام از اینکه بد قولی کرده و به منزل دوستم رفتم .اما ایشان گفتند هیچ عیبی ندارد ،حالا بگو ببینم خوش گذشت یا نه ؟یعنی، نه تنها از من ناراحت نشدند، بلکه فقط گفتند: خوش گذشت ؟
یک مورد دیگر هم بود که، شاید کمتر کسی باور کند .روزی در جاده قم حرکت می کردیم که وسط راه بحثی در باره آیت الله بهشتی پیش آمد در آن زمان در مورد آقای بهشتی خیلی حرفها می زدند. وسط حرف علی من گفتم: بله خیلی پشت سر آقای بهشتی حرف می زنند و به شوخی گفت: نکته شما هم جز آن روشنفکرانی هستید که پشت سر آقای بهشتی حر ف می زنند ؟
این حرف ایشان خیلی به من برخورد، به طوری که ناراحت شدم و تا قم هیچ حرفی نزدم .وقتی به قم رسیدیم به دعای کمیل رفتیم .بعد از اتمام دعا همدیگر را دیدیم، گریه کرده بودیم ولی گریه کردن او با من خیلی فرق داشت. هر کس ایشان را در آن لحظه می دید باور نمی کرد آن علی خشن توی جبهه ،این اشکها از چشم او جاری شده باشد. بالا خره وقتی می خواست بچه را به من بدهد،بی اختیار گریه کردم چون احساس می کردم حق با علی بود و از اینکه از حرف او ناراحت شدن بودم احساس شرمندگی می کردم .
در آن زمان خیلی از قشر های روشنفکر کار می کردند و به آقای بهشتی شک می کردند. البته این را هم عرض کنم که علی به راستی زودتر از زمانش به دنیا آمده بود چون خیلی از مسائل را قبل از وقوعش می دید و نمونه بارزش همین ماجرا در مورد آقای بهشتی بود که، خیلی ایشان را دوست داشت و از ایشان دفاع می کرد ،بعد از شهادت شهید مظلوم دکتر بهشتی ،هر وقت علی سر مزار ایشان می رفت خیلی گریه می کرد .
به هر حال، شب وقتی می خواست بچه را به من بدهد، بلا فاصله با هم گفتیم ،ببخشید. این واقعا برایمان جالب بود که هر دو در یک زمان کلمه را بر زبان آوردیم .علی گفت :بگذار اول من بگویم. ببخشید از این که لفظ روشنفکر را به شما اطلاق کردم و من جواب دادم: تو ببخش که من از حرف تو ناراحت شدم .و حرف نزدم با این که خدا شاهد است، او فقط شوخی کرده بود و حرفی که زده بود نه زشت بودو نه توهین ،اما با این حال او معذرت خواهی کرد. بعد گفت: حالا صبر کنیم، ببینیم حضرت معصومه، حاجت شما را خواهد داد یا حاجت مرا. من گفتم : چون آن حضرت خانم هست حاجت مرا بر آورده خواهد کرد .او شهادتش را خواسته بود در حا لی که می دانست من سلامتی اش را خواسته ام .گفت :پس هر چه زود تر مشرف می شویم مشهد. تا زمانی که ایشان در دافوس درس می خواندند ما ،در جایی زندگی می کردیم که واقعا شرایط مناسبی نداشت. از طرفی با وجود آن همه سر باز و با وجود یک دستشویی و حمام مشترک ،کار کردن برایم واقعا سخت بود و از طرف دیگر سردار صفوی به علی آقا گفته بود: باید سعی کنید بهترین نمره را بیاورید. علی آقا که می دیدند در چنین موقعیتی من خیلی سختی می کشم، بر نامه ریزی کرده بودند و می گفتند: من تا ساعت 9 از بچه ها مواظبت می کنم. شما به کارهایتان برسید و چون قول و عمل ایشان یکی بود دقیقا تا ساعت
