خاطره/« واي ! مال من هم پيدا شد ! »
ماجرا از اين قرار بود که يکي از اين روزها نمي دانم به چه دليلي عراقي ها گفته بودند که کلاً کاغذ و قلم ممنوع است . و آن روز بچه ها فهميده بودند که نگه داشتن اينها جرم است . براي همين بچه ها شروع کردند به مخفي کردن و جاسازي کردن هرچيز نوشته اي که برايشان ارزش داشت . اين جاسازي ها انواع و اقسام مختلفي داشت . بيشترين جايي که استفاده مي شد خاک کف اردوگاه بود . يک بخشي از اردوگاه ، خاک بود و حالت باغچه داشت . بچه ها شروع کردند به چال کردن اين مکتوبات . بچه ها خودکار ، يک نوشته و يا دفتري را داخل کيسه هاي پلاستيکي مي پيچيدند يا داخل يک ظرف شيشه اي مي گذاشتند تا آب به آنها نفوذ نکند .و اينها را داخل باغچه طوري که عراقي ها نبينند چال مي کردند . کف باغچه اردوگاه مثل سطح کره ماه که سوراخ سوراخ است شده بود . اين باغچه مثل آبله ، کنده کنده مي شد و بچه ها داخلش جاسازي مي کردند . يکسري چيزهايي هم که متعلق به کل اردوگاه بود ، مثلاً نقاشي و يا تزئيناتي که براي مراسم مذهبي استفاده مي شد مثل کتيبه و نوشته جات را در سطح آسايشگاه مخفي مي کردند . مثلاً ارشد آسايشگاه قوطي هاي شير خشک سه ليتري که حلبي بود را پيدا کرده و پر مي کردند از چيزهايي که مي خواستند جاسازي کنند . در مجموع همه چيز مخفي شد . اما من که آن صحنه ها را مي ديدم برايم خيلي تلخ بود چرا که در واقع انگار سلاح را از ما مي گرفتند . يعني تنها مايه دلخوشي و بزرگترين انگيزه مان براي تحمل ادامه اسارت را از ما مي گرفتند . البته بگذريم که بعد از آن باز راه هاي ديگري پيدا شد . مثلاً بچه ها براي تمرين خط از فيلم راديولوژي استفاده مي کردند به اين صورت که رويش را مخلوطي از پودر نمک و لباسشويي مي ريختند و با ته مسواک يا هر چيز ديگري ، روي آن خطاطي مي کردند .
ادامه اين خاطره به روزي بر ميگردد که عراقي ها فهميدند که يکسري چيزها در باغچه اردوگاه مخفي شده است . حالا نوبت آنها بود که افتادند به جان باغچه ها . بيل آوردند و يکسري از بچه ها را به کار گرفتند . جاهايي از باغچه را که تشخيص مي دادند زمينش تازه جابجا شده مي کندند و يکي يکي حاصل کاري که بچه ها با آن زحمت مخفي کرده بودند پيدا مي شد . بچه ها هم با حسرت نگاه مي کردند و يکدفعه يکنفر ناله اش بالا مي رفت که « واي ، مال من هم پيدا شد » . به هر حال ، اين اتفاقات افتاد که باعث شد ما از اسارت خيلي کم ، چيز مکتوب بيرون آورده و به ايران بياوريم .
خاطره از آزاده سيد حسين هاشمي
ادامه اين خاطره به روزي بر ميگردد که عراقي ها فهميدند که يکسري چيزها در باغچه اردوگاه مخفي شده است . حالا نوبت آنها بود که افتادند به جان باغچه ها . بيل آوردند و يکسري از بچه ها را به کار گرفتند . جاهايي از باغچه را که تشخيص مي دادند زمينش تازه جابجا شده مي کندند و يکي يکي حاصل کاري که بچه ها با آن زحمت مخفي کرده بودند پيدا مي شد . بچه ها هم با حسرت نگاه مي کردند و يکدفعه يکنفر ناله اش بالا مي رفت که « واي ، مال من هم پيدا شد » . به هر حال ، اين اتفاقات افتاد که باعث شد ما از اسارت خيلي کم ، چيز مکتوب بيرون آورده و به ايران بياوريم .
خاطره از آزاده سيد حسين هاشمي
لینک کپی شد
نظر شما
