گفتگو/اسارت، انسان را به خدا نزديک مي کند / سيد حسين هاشمي/بخش دوم و پاياني
- در چه زمينه اي در اردوگاه فعاليت مي کرديد ؟
من خودم تا موقعي که در رمادي بودم فقط در حد ياد گرفتن زبان عربي کار کردم ، البته من آنموقع چون فارغ التحصيل کانادا بودم زبان انگليسي را خوب بلد بودم . وقتي به اردوگاه موصل 4 آمديم کلاً فضاي اين اردوگاه با کل اسارت و يا حداقل با فضاي اردوگاه رمادي فرق مي کرد. در موصل حاج آقا ابوترابي بنيان پديده اي را گذاشتند که باعث شد اين اردوگاه چيزي مثل يک دانشگاه و يک مجموعه فرهنگي بشود و از شکل اسارت در بيايد . من به حاج آقا گفتم که مي توانم به بچه ها زبان انگليسي ياد بدهم . البته در رمادي اين کار را نکردم ، مي ترسيدم که شايد زبان انگليسي در آن جو خيلي کمک نکند و حتي فکر بچه ها را هم تا حدي منحرف کند اما حاج آقا ابوترابي گفتند که اينها سربازان امام زمان (عج ) هستند و هر چه که ياد بگيرند در جهت درست از آن استفاده مي کنند . بنابراين شروع کردم به تشکيل کلاسهاي انگليسي . روش تدريسمان به اين صورت بود که صليب سرخ مجموعه اي از کتابهاي درسي را مي آورد - کتابهاي انگليسي چاپ خارج - و اين کتابها از سطح مقدماتي شروع مي شد. ما براي يک عده اي مثلاً 5 يا 10 نفر ( بسته به ظرفيت ) کلاس مي گذاشتيم و بعد از حدود 6 ماه اين عده خودشان تعدادي را انتخاب ميکردند و همان درسهايي را که تا آن موقع خوانده بودند براي آن افراد جديد درس مي دادند . در آنجا چند نفر بوديم که درس مي داديم ، مثل آقاي سعيد اوحدي که ايشان هم فارغ التحصيل امريکا بود . ما به تعدادي درس مي داديم و آن تعداد به تعدادي ديگر که بصورت تصاعدي سريعاً همه ي اردوگاه شروع کردند به ياد گرفتن انگليسي. در مقطعي مي شود گفت که از 1200 نفر اسير موجود شايد حدود 800-700 نفر در حال ياد گرفتن انگليسي بودند . تا جايي که کسانيکه يک سال انگليسي خوانده بودند مي توانستند در حد ابتدايي صحبت کنند و نياز هايشان را با صليب سرخ در ميان بگذارند .
به جز تدريس زبان انگليسي و فرانسه که همانجا يادگرفته بودم، من چون رشته تحصيلي ام فيلمسازي بود و در تلويزيون هم فيلم ساخته بودم ، در اردوگاه شروع کردم به کار تئاتر و البته بيشتر نمايش نامه مي نوشتم و اجرا مي شد . در کار سرود هم با بچه هاي گروه سرود همکاري مي کردم و شعر مي سرودم و در برنامه هاي فرهنگي مختلف از قبيل طراحي برنامه هاي مناسبتي و مسابقات هنري کمکهايي مي کردم .
- فضاي علمي حاکم بر اردوگاه و انگيزه ي بچه ها براي يادگيري را بيان کنيد .
مطلبي که خيلي عجيب است اينست که چطور فضاي ياد گرفتن و آموختن در موصل 4 غالب شده بود . افراديکه آنجا بودند اکثريت بچه هاي بسيجي و سپاهي بودند که با انگيزه هاي بالا به جبهه آمده بودند. مي توان گفت مهمترين عامل در قضيه ي فراگيري انگيزه بود. تصور کنيد در اردوگاهي در عراق که کاملاً پرت و دور از دنياي آزاد و عاري از هر نوع چشم انداز دنيوي بود و همچنين دليلي هم نداشت که ما فکر کنيم که روزي آزاد مي شويم ، علي رغم همه اينها، اين چه انگيزه اي بود که بچه ها با اين علاقه نه تنها انگليسي بلکه عربي ، فرانسه و زبان هاي ديگر را ياد مي گرفتند ؟
اين خيلي عجيب بود که دليلش بر مي گشت به فضايي که در کل اردوگاه غالب شده بود . همه احساس مي کردند در ياد گرفتن ، در فکر کردن و فهميدن يک پيشرفت هست ، يک گسترش و توسعه اي هست و اين بود که اصل کار ما ياد گرفتن بود و کار خيلي مهمي هم براي ما بود . ببينيد در دنياي آزاد آدم ها چقدر کار مي کنند و علاوه بر آن چه انگيزه هايي دارند و چه مقدار از وقتشان را براي استراحت و چيزهاي ديگر مي گذارند. اگر اين کار را نکنند زندگيشان نمي گذرد. در آنجا اصلاً اين بحثها نبود ولي با اين همه اينقدر درس خواندن و فکر کردن و چيز ياد گرفتن مهم بود که انگيزه ي اصلي همه ي کارها بود. صبح که از خواب بلند مي شديم فکر اين بوديم که کلاسها را چطور برگزار کنيم . من خودم که درس مي دادم براي هر کلاسي مجبور بودم مدتي مطالعه کنم . آنهايي که کلاس مي آمدند با انگيزه درس مي خواندند . من خودم در مقطعي از همان دوره روزي شش ساعت کلاس داشتم و براي هرکدام از اين کلاسها مجبور بودم که مطلب آماده کنم . کسان ديگري هم بودند که به همين نسبت کلاس مي رفتند .
منظورم ازمطرح کردن اين مطالب و خاطرات بيان گوشه اي از انگيزه بالاي بچه ها است که اصلاً نمي گذاشت مسائلي مثل سختي اسارت ، سستي و نااميدي به ما خطور کند . اغراق نکرده ام اگر بگويم که آن چند سالي که در اسارت بوده ام با انگيزه ترين دوران زندگي من بود . تمام ساعات و روز هاي ما برنامه ريزي شده بود .
اين مفهوم توسعه انساني که در بحثهاي جامعه شناسي و دانشگاهي مطرح مي کنند در اردوگاه موصل 4 به معناي واقعي متحقق شد . از روز اولي که وارد موصل 4 شديم تا روز آخر ، از نظر فيزيکي چيزي به ما اضافه نشد . نه به ثروتمان چيزي اضافه شده بود ، نه مدرکي گرفته بوديم و .... ، اما خودمان مي دانستيم در اين چند سالي که در اردوگاه بوديم چقدر توسعه پيدا کرده بوديم . اين توسعه چه بود؟ يک توسعه معنوي بود . انگار در دنياي ديگري که اصلاً ارتباطي با دنياي مادي ندارد ، يک فضا به وجود آمد. دنياي جديدي از جنس ديگري خلق شد که مرتباً بزرگتر مي شد . به تعبير شاعرانه، خيمه اي از بهشت بر زمين گسترده شد. ميتوانيم بگوييم که تعبير آيه ي « ربِّ زِدني عِلماً » در بين بچه هاي موصل 4 بود و آموختن مايه ي اصلي حيات معنوي اين بچه ها بود .
- خاطره جالبي که به ذهنتان مي رسد لطفاً بيان کنيد :
چند بار اتفاق افتاد که عراقي ها خودکار و کاغذ را در مقاطع مختلف ممنوع کردند . يک موردش خيلي برجسته و يکي از تلخ ترين خاطراتمان بود . ما خيلي فعاليت هاي مکتوب داشتيم . از کلاس ها گرفته که بچه ها مطالب و تکاليفشان را مي نوشتند تا شعرها و نمايش نامه ها و حتي نقاشي هاي مختلفي که بمناسبت هاي مختلف ترسيم مي شد . يکي از کارهايي که خيلي در اردوگاه رايج بود تمرين خط و خطاطي بود . يکي از اين روزها نمي دانم به چه دليلي عراقي ها گفتند که کلاً کاغذ و قلم ممنوع وهمراه داشتن آن جرم است . اين خاطره از يک جهت شيرين است و از يک جهت هم تلخ . شيرين از اين جهت که بچه ها شروع کردند به مخفي و جاسازي کردن هرچيز نوشته اي که برايشان ارزش داشت . اين جاسازي ها انواع و اقسام مختلفي داشت . بيشترين جايي که استفاده مي شد خاک کف اردوگاه بود . يک بخش از اردوگاه ، خاک بود و حالت باغچه داشت . بچه ها شروع کردند به چال کردن اين مکتوبات . خودکار يا يک نوشته و يا دفتري را داخل کيسه هاي پلاستيکي مي پيچيدند يا داخل يک ظرف شيشه اي مي گذاشتند تا آب به آنها نفوذ نکند و اينها را داخل باغچه طوري که عراقي ها نبينند چال مي کردند . کف باغچه اردوگاه مثل سطح کره ماه سوراخ سوراخ شده بود. چيزهايي که متعلق تمام به اردوگاه بود ، مثل نقاشي ها، کتيبه ها و يا تزئيناتي که براي مراسم مذهبي استفاده مي شد را در سطح آسايشگاهي مخفي مي کردند . ارشدهاي آسايشگاه ها قوطي هاي شير خشک سه ليتري که حلبي بود را پيدا کرده و پر مي کردند از چيزهايي که مي خواستند جاسازي کنند . در مجموع همه چيز مخفي شد . ديدن آن صحنه ها برايم خيلي تلخ بود چرا که در واقع انگار سلاح را از ما مي گرفتند . تنها مايه دلخوشي و بزرگترين انگيزه مان براي تحمل ادامه اسارت را از ما مي گرفتند . البته بگذريم که بعد از آن باز راه هاي ديگري پيدا شد . مثلاً بچه ها براي تمرين خط از فيلم راديولوژي استفاده مي کردند. به اين صورت که روي آن مخلوطي از پودر لباسشويي و نمک مي ريختند و با ته مسواک يا چيز ديگري ، روي آن خطاطي مي کردند .
ادامه اين خاطره به روزي بر ميگردد که عراقي ها فهميدند چيزهائي در باغچه اردوگاه مخفي شده است . حالا نوبت آنها بود که بيفتند به جان باغچه ها . بيل آوردند و چند تا از بچه ها را به کار گرفتند . جاهايي از باغچه را که تشخيص مي دادند زمينش تازه جابجا شده مي کندند و يکي يکي حاصل کاري که بچه ها با آن زحمت مخفي کرده بودند پيدا مي شد . بچه ها هم با حسرت نگاه مي کردند و يکدفعه يکنفر ناله اش بالا مي رفت که « واي ، مال من هم پيدا شد » . به هر حال ، امثال اين اتفاقات باعث شد ما از اسارت خيلي کم چيز مکتوب بيرون آورده و به ايران بياوريم. ولي در نهايت انسان نبايد افسوس چيزهايي را که از دست داده است بخورد .
- در مورد رهبري معنوي در اردوگاه و ميزان نفوذ آنها روي بچه ها بگوييد و اينکه چقدر حضورشان در اردوگاه مؤثر بود :
رهبري اصلي اردوگاه آن ارتباط روحي اي بود که بچه ها با امام (ره) داشتند . و اين همان انگيزه اي بود که آنها را به جبهه کشانده بود و تا حد شهادت رفته بودند . وقتي که اسير مي شدند، اين انگيزه و ارتباط روحي را حفظ کرده مي کردند و رهبر اصلي شان در واقع همان حضرت امام بود . اما در مقاطع مختلف طلبه هائي بودند که بقيه آنها را نماينده هاي امام محسوب و از آنها اطاعت مي کردند .
مي توانيم بگوييم که همه آنها حقيقتاً در بحث رهبري الگوي حضرت امام را رعايت مي کردند . يعني سعي مي کردند خير همه را بخواهند و تصميماتي که مي گيرند براي رشد روحي بقيه باشد . اما در کنار همه ي اين دوستان طلبه که در مقاطع زماني و اردوگاه هاي مختلف حضور داشتند نقش حاج آقا ابوترابي غير قابل انکار است. ايشان حقيقتاً همه ي ابعاد يک رهبر معنوي در حد کمال را دارا بود . بارزترين خصيصه ايشان تربيت نفس بود . مي گويند کسي که مي خواهد معلم ديگران باشد بايد اول معلم نفس خودش باشد . حاج آقا يک انسان کاملاً خود ساخته بود و نفس خود را کاملا در اختيار داشت . ايشان به خاطر روح بزرگ و تسلط و رهبري که بر خود و برنفسش داشت توانست خيلي سريع اين مفهوم را به بقيه هم انتقال بدهد و بچه ها هم رهبري ايشان را قبول کردند . ايشان هيچ چيزي را براي خودش نمي خواست و فقط خير بقيه را مي خواست. خصيصه بارز ديگر ايشان صداقت بود . بچه ها باور کردند که او هرچه مي گويد راست مي گويد و اين براي يک رهبر خيلي مهم است . در تمام دوران رهبري اردوگاه هيچ کذب و دروغ و ترديدي از ايشان ساطع نشد . موصل 4 اوايل مشکلاتي داشت به اين دليل که بچه ها از اردوگاه هاي ديگر جمع شده بودند و در آن اردوگاه ها با هم اختلافاتي داشتند . تقريبا همان اوايل افتتاح اردوگاه حاج آقا ابوترابي هم آمدند و همه آنهايي که در بين خودشان با هم اختلاف داشتند ، رهبري ايشان را قبول کردند . حاج آقا شروع کرد به اصلاح بين آن ها و رفع اختلافاتشان . وآن ها هم به تبعيت از وي اختلافات قبلي شان را کنار گذاشتند . اگر کسي با حاج آقا ابوترابي کار داشت مي توانست به راحتي برود و کارش را به او بگويد . من خودم شاهد بودم که يک نفر در چند روز متوالي ، هر جلسه سه ساعت يا بيشتر براي حاج آقا صحبت کرد . حاج آقا اينگونه بود . به درد دل تمام افراد گوش مي داد. هيچ کس نبود که بخواهد او را ببيند و نتواند. خود بچه ها مي ديدند که اين آدم وقت شخصي براي هيچ کاري نمي گذارد . نه وقت غذا خوردن ، نه استراحت و نه ... . اين شد که يقين کردند او حقيقتاً يک پدر و رهبر روحي و ولي خداست .
مدتي که گذشت ديگر نيازي نبود که ايشان حضوري بيايند و با صحبت کردن و دستور دادن تصميم گيري و نظرات خود را اعمال کنند . بلکه به مرور خود بخود در تصميم گيري ها احساس مي کرديم که اگر حاج آقا بود چه کاري مي کرد . اين بود که به تدريج چيزي در اردوگاه بوجود آمد به نام "خط حاج آقا" . اين "خط حاج آقا" براي همه شناخته شده بود . در تمام مشکلات روز مره، از شکيات و ساير مسائل شرعي گرفته تا ارتباط با عراقي ها و غيره ، فورا در ذهنمان چيزي پيدا مي شد ، يک فرقان بين حق و باطل، و مي دانستيم که نظر حاج آقا در آن مورد خاص چيست . حاج آقا يک سال و نيم در موصل 4 بودند و بعد ايشان را انتقال دادند . فقدانشان خيلي براي ما سنگين بود ولي کسي که جانشين ايشان شد آقاي اصغر صالح آبادي بود و خيلي سريع اين اطمينان به وجود آمد که ايشان هم عين"خط حاج آقا" را دنبال مي کند. آن مفهوم براي تک تک بچه ها جا افتاده بود. اين روال رهبري که ايشان بنيان گذاشت تا آخر اسارت در موصل 4 زنده و معتبر بود و هيچ خدشه اي به آن وارد نشد. پس از او هيچ اختلافي بين بچه ها بوجود نيامد، چون هر کس براي خودش يک حاج آقا شده بود و از يک رهبر در ذهنش اطاعت مي کرد. او يک روح بود در چند صد بدن.
گفتگو از: محمدنيا
من خودم تا موقعي که در رمادي بودم فقط در حد ياد گرفتن زبان عربي کار کردم ، البته من آنموقع چون فارغ التحصيل کانادا بودم زبان انگليسي را خوب بلد بودم . وقتي به اردوگاه موصل 4 آمديم کلاً فضاي اين اردوگاه با کل اسارت و يا حداقل با فضاي اردوگاه رمادي فرق مي کرد. در موصل حاج آقا ابوترابي بنيان پديده اي را گذاشتند که باعث شد اين اردوگاه چيزي مثل يک دانشگاه و يک مجموعه فرهنگي بشود و از شکل اسارت در بيايد . من به حاج آقا گفتم که مي توانم به بچه ها زبان انگليسي ياد بدهم . البته در رمادي اين کار را نکردم ، مي ترسيدم که شايد زبان انگليسي در آن جو خيلي کمک نکند و حتي فکر بچه ها را هم تا حدي منحرف کند اما حاج آقا ابوترابي گفتند که اينها سربازان امام زمان (عج ) هستند و هر چه که ياد بگيرند در جهت درست از آن استفاده مي کنند . بنابراين شروع کردم به تشکيل کلاسهاي انگليسي . روش تدريسمان به اين صورت بود که صليب سرخ مجموعه اي از کتابهاي درسي را مي آورد - کتابهاي انگليسي چاپ خارج - و اين کتابها از سطح مقدماتي شروع مي شد. ما براي يک عده اي مثلاً 5 يا 10 نفر ( بسته به ظرفيت ) کلاس مي گذاشتيم و بعد از حدود 6 ماه اين عده خودشان تعدادي را انتخاب ميکردند و همان درسهايي را که تا آن موقع خوانده بودند براي آن افراد جديد درس مي دادند . در آنجا چند نفر بوديم که درس مي داديم ، مثل آقاي سعيد اوحدي که ايشان هم فارغ التحصيل امريکا بود . ما به تعدادي درس مي داديم و آن تعداد به تعدادي ديگر که بصورت تصاعدي سريعاً همه ي اردوگاه شروع کردند به ياد گرفتن انگليسي. در مقطعي مي شود گفت که از 1200 نفر اسير موجود شايد حدود 800-700 نفر در حال ياد گرفتن انگليسي بودند . تا جايي که کسانيکه يک سال انگليسي خوانده بودند مي توانستند در حد ابتدايي صحبت کنند و نياز هايشان را با صليب سرخ در ميان بگذارند .
به جز تدريس زبان انگليسي و فرانسه که همانجا يادگرفته بودم، من چون رشته تحصيلي ام فيلمسازي بود و در تلويزيون هم فيلم ساخته بودم ، در اردوگاه شروع کردم به کار تئاتر و البته بيشتر نمايش نامه مي نوشتم و اجرا مي شد . در کار سرود هم با بچه هاي گروه سرود همکاري مي کردم و شعر مي سرودم و در برنامه هاي فرهنگي مختلف از قبيل طراحي برنامه هاي مناسبتي و مسابقات هنري کمکهايي مي کردم .
- فضاي علمي حاکم بر اردوگاه و انگيزه ي بچه ها براي يادگيري را بيان کنيد .
مطلبي که خيلي عجيب است اينست که چطور فضاي ياد گرفتن و آموختن در موصل 4 غالب شده بود . افراديکه آنجا بودند اکثريت بچه هاي بسيجي و سپاهي بودند که با انگيزه هاي بالا به جبهه آمده بودند. مي توان گفت مهمترين عامل در قضيه ي فراگيري انگيزه بود. تصور کنيد در اردوگاهي در عراق که کاملاً پرت و دور از دنياي آزاد و عاري از هر نوع چشم انداز دنيوي بود و همچنين دليلي هم نداشت که ما فکر کنيم که روزي آزاد مي شويم ، علي رغم همه اينها، اين چه انگيزه اي بود که بچه ها با اين علاقه نه تنها انگليسي بلکه عربي ، فرانسه و زبان هاي ديگر را ياد مي گرفتند ؟
اين خيلي عجيب بود که دليلش بر مي گشت به فضايي که در کل اردوگاه غالب شده بود . همه احساس مي کردند در ياد گرفتن ، در فکر کردن و فهميدن يک پيشرفت هست ، يک گسترش و توسعه اي هست و اين بود که اصل کار ما ياد گرفتن بود و کار خيلي مهمي هم براي ما بود . ببينيد در دنياي آزاد آدم ها چقدر کار مي کنند و علاوه بر آن چه انگيزه هايي دارند و چه مقدار از وقتشان را براي استراحت و چيزهاي ديگر مي گذارند. اگر اين کار را نکنند زندگيشان نمي گذرد. در آنجا اصلاً اين بحثها نبود ولي با اين همه اينقدر درس خواندن و فکر کردن و چيز ياد گرفتن مهم بود که انگيزه ي اصلي همه ي کارها بود. صبح که از خواب بلند مي شديم فکر اين بوديم که کلاسها را چطور برگزار کنيم . من خودم که درس مي دادم براي هر کلاسي مجبور بودم مدتي مطالعه کنم . آنهايي که کلاس مي آمدند با انگيزه درس مي خواندند . من خودم در مقطعي از همان دوره روزي شش ساعت کلاس داشتم و براي هرکدام از اين کلاسها مجبور بودم که مطلب آماده کنم . کسان ديگري هم بودند که به همين نسبت کلاس مي رفتند .
منظورم ازمطرح کردن اين مطالب و خاطرات بيان گوشه اي از انگيزه بالاي بچه ها است که اصلاً نمي گذاشت مسائلي مثل سختي اسارت ، سستي و نااميدي به ما خطور کند . اغراق نکرده ام اگر بگويم که آن چند سالي که در اسارت بوده ام با انگيزه ترين دوران زندگي من بود . تمام ساعات و روز هاي ما برنامه ريزي شده بود .
اين مفهوم توسعه انساني که در بحثهاي جامعه شناسي و دانشگاهي مطرح مي کنند در اردوگاه موصل 4 به معناي واقعي متحقق شد . از روز اولي که وارد موصل 4 شديم تا روز آخر ، از نظر فيزيکي چيزي به ما اضافه نشد . نه به ثروتمان چيزي اضافه شده بود ، نه مدرکي گرفته بوديم و .... ، اما خودمان مي دانستيم در اين چند سالي که در اردوگاه بوديم چقدر توسعه پيدا کرده بوديم . اين توسعه چه بود؟ يک توسعه معنوي بود . انگار در دنياي ديگري که اصلاً ارتباطي با دنياي مادي ندارد ، يک فضا به وجود آمد. دنياي جديدي از جنس ديگري خلق شد که مرتباً بزرگتر مي شد . به تعبير شاعرانه، خيمه اي از بهشت بر زمين گسترده شد. ميتوانيم بگوييم که تعبير آيه ي « ربِّ زِدني عِلماً » در بين بچه هاي موصل 4 بود و آموختن مايه ي اصلي حيات معنوي اين بچه ها بود .
- خاطره جالبي که به ذهنتان مي رسد لطفاً بيان کنيد :
چند بار اتفاق افتاد که عراقي ها خودکار و کاغذ را در مقاطع مختلف ممنوع کردند . يک موردش خيلي برجسته و يکي از تلخ ترين خاطراتمان بود . ما خيلي فعاليت هاي مکتوب داشتيم . از کلاس ها گرفته که بچه ها مطالب و تکاليفشان را مي نوشتند تا شعرها و نمايش نامه ها و حتي نقاشي هاي مختلفي که بمناسبت هاي مختلف ترسيم مي شد . يکي از کارهايي که خيلي در اردوگاه رايج بود تمرين خط و خطاطي بود . يکي از اين روزها نمي دانم به چه دليلي عراقي ها گفتند که کلاً کاغذ و قلم ممنوع وهمراه داشتن آن جرم است . اين خاطره از يک جهت شيرين است و از يک جهت هم تلخ . شيرين از اين جهت که بچه ها شروع کردند به مخفي و جاسازي کردن هرچيز نوشته اي که برايشان ارزش داشت . اين جاسازي ها انواع و اقسام مختلفي داشت . بيشترين جايي که استفاده مي شد خاک کف اردوگاه بود . يک بخش از اردوگاه ، خاک بود و حالت باغچه داشت . بچه ها شروع کردند به چال کردن اين مکتوبات . خودکار يا يک نوشته و يا دفتري را داخل کيسه هاي پلاستيکي مي پيچيدند يا داخل يک ظرف شيشه اي مي گذاشتند تا آب به آنها نفوذ نکند و اينها را داخل باغچه طوري که عراقي ها نبينند چال مي کردند . کف باغچه اردوگاه مثل سطح کره ماه سوراخ سوراخ شده بود. چيزهايي که متعلق تمام به اردوگاه بود ، مثل نقاشي ها، کتيبه ها و يا تزئيناتي که براي مراسم مذهبي استفاده مي شد را در سطح آسايشگاهي مخفي مي کردند . ارشدهاي آسايشگاه ها قوطي هاي شير خشک سه ليتري که حلبي بود را پيدا کرده و پر مي کردند از چيزهايي که مي خواستند جاسازي کنند . در مجموع همه چيز مخفي شد . ديدن آن صحنه ها برايم خيلي تلخ بود چرا که در واقع انگار سلاح را از ما مي گرفتند . تنها مايه دلخوشي و بزرگترين انگيزه مان براي تحمل ادامه اسارت را از ما مي گرفتند . البته بگذريم که بعد از آن باز راه هاي ديگري پيدا شد . مثلاً بچه ها براي تمرين خط از فيلم راديولوژي استفاده مي کردند. به اين صورت که روي آن مخلوطي از پودر لباسشويي و نمک مي ريختند و با ته مسواک يا چيز ديگري ، روي آن خطاطي مي کردند .
ادامه اين خاطره به روزي بر ميگردد که عراقي ها فهميدند چيزهائي در باغچه اردوگاه مخفي شده است . حالا نوبت آنها بود که بيفتند به جان باغچه ها . بيل آوردند و چند تا از بچه ها را به کار گرفتند . جاهايي از باغچه را که تشخيص مي دادند زمينش تازه جابجا شده مي کندند و يکي يکي حاصل کاري که بچه ها با آن زحمت مخفي کرده بودند پيدا مي شد . بچه ها هم با حسرت نگاه مي کردند و يکدفعه يکنفر ناله اش بالا مي رفت که « واي ، مال من هم پيدا شد » . به هر حال ، امثال اين اتفاقات باعث شد ما از اسارت خيلي کم چيز مکتوب بيرون آورده و به ايران بياوريم. ولي در نهايت انسان نبايد افسوس چيزهايي را که از دست داده است بخورد .
- در مورد رهبري معنوي در اردوگاه و ميزان نفوذ آنها روي بچه ها بگوييد و اينکه چقدر حضورشان در اردوگاه مؤثر بود :
رهبري اصلي اردوگاه آن ارتباط روحي اي بود که بچه ها با امام (ره) داشتند . و اين همان انگيزه اي بود که آنها را به جبهه کشانده بود و تا حد شهادت رفته بودند . وقتي که اسير مي شدند، اين انگيزه و ارتباط روحي را حفظ کرده مي کردند و رهبر اصلي شان در واقع همان حضرت امام بود . اما در مقاطع مختلف طلبه هائي بودند که بقيه آنها را نماينده هاي امام محسوب و از آنها اطاعت مي کردند .
مي توانيم بگوييم که همه آنها حقيقتاً در بحث رهبري الگوي حضرت امام را رعايت مي کردند . يعني سعي مي کردند خير همه را بخواهند و تصميماتي که مي گيرند براي رشد روحي بقيه باشد . اما در کنار همه ي اين دوستان طلبه که در مقاطع زماني و اردوگاه هاي مختلف حضور داشتند نقش حاج آقا ابوترابي غير قابل انکار است. ايشان حقيقتاً همه ي ابعاد يک رهبر معنوي در حد کمال را دارا بود . بارزترين خصيصه ايشان تربيت نفس بود . مي گويند کسي که مي خواهد معلم ديگران باشد بايد اول معلم نفس خودش باشد . حاج آقا يک انسان کاملاً خود ساخته بود و نفس خود را کاملا در اختيار داشت . ايشان به خاطر روح بزرگ و تسلط و رهبري که بر خود و برنفسش داشت توانست خيلي سريع اين مفهوم را به بقيه هم انتقال بدهد و بچه ها هم رهبري ايشان را قبول کردند . ايشان هيچ چيزي را براي خودش نمي خواست و فقط خير بقيه را مي خواست. خصيصه بارز ديگر ايشان صداقت بود . بچه ها باور کردند که او هرچه مي گويد راست مي گويد و اين براي يک رهبر خيلي مهم است . در تمام دوران رهبري اردوگاه هيچ کذب و دروغ و ترديدي از ايشان ساطع نشد . موصل 4 اوايل مشکلاتي داشت به اين دليل که بچه ها از اردوگاه هاي ديگر جمع شده بودند و در آن اردوگاه ها با هم اختلافاتي داشتند . تقريبا همان اوايل افتتاح اردوگاه حاج آقا ابوترابي هم آمدند و همه آنهايي که در بين خودشان با هم اختلاف داشتند ، رهبري ايشان را قبول کردند . حاج آقا شروع کرد به اصلاح بين آن ها و رفع اختلافاتشان . وآن ها هم به تبعيت از وي اختلافات قبلي شان را کنار گذاشتند . اگر کسي با حاج آقا ابوترابي کار داشت مي توانست به راحتي برود و کارش را به او بگويد . من خودم شاهد بودم که يک نفر در چند روز متوالي ، هر جلسه سه ساعت يا بيشتر براي حاج آقا صحبت کرد . حاج آقا اينگونه بود . به درد دل تمام افراد گوش مي داد. هيچ کس نبود که بخواهد او را ببيند و نتواند. خود بچه ها مي ديدند که اين آدم وقت شخصي براي هيچ کاري نمي گذارد . نه وقت غذا خوردن ، نه استراحت و نه ... . اين شد که يقين کردند او حقيقتاً يک پدر و رهبر روحي و ولي خداست .
مدتي که گذشت ديگر نيازي نبود که ايشان حضوري بيايند و با صحبت کردن و دستور دادن تصميم گيري و نظرات خود را اعمال کنند . بلکه به مرور خود بخود در تصميم گيري ها احساس مي کرديم که اگر حاج آقا بود چه کاري مي کرد . اين بود که به تدريج چيزي در اردوگاه بوجود آمد به نام "خط حاج آقا" . اين "خط حاج آقا" براي همه شناخته شده بود . در تمام مشکلات روز مره، از شکيات و ساير مسائل شرعي گرفته تا ارتباط با عراقي ها و غيره ، فورا در ذهنمان چيزي پيدا مي شد ، يک فرقان بين حق و باطل، و مي دانستيم که نظر حاج آقا در آن مورد خاص چيست . حاج آقا يک سال و نيم در موصل 4 بودند و بعد ايشان را انتقال دادند . فقدانشان خيلي براي ما سنگين بود ولي کسي که جانشين ايشان شد آقاي اصغر صالح آبادي بود و خيلي سريع اين اطمينان به وجود آمد که ايشان هم عين"خط حاج آقا" را دنبال مي کند. آن مفهوم براي تک تک بچه ها جا افتاده بود. اين روال رهبري که ايشان بنيان گذاشت تا آخر اسارت در موصل 4 زنده و معتبر بود و هيچ خدشه اي به آن وارد نشد. پس از او هيچ اختلافي بين بچه ها بوجود نيامد، چون هر کس براي خودش يک حاج آقا شده بود و از يک رهبر در ذهنش اطاعت مي کرد. او يک روح بود در چند صد بدن.
گفتگو از: محمدنيا
لینک کپی شد
نظر شما
