گفتگو/معجزات در اسارت
عمليان رمضان و نحوه اسارت
مجيد فريزاد در گفتگو با سايت موصل4 با اشاره به نحوه اسارتش،اظهار داشت: در عمليات رمضان 400 نفر از رزمندگان مجروح شده بودند.به طوري که توان تحرک در آنها وجود نداشت. همه ي مجروحان و خود من به اسارت دشمن بعثي در آمده و پس از انتقال به عراق به بيمارستان انتقال داده شديم.تعدادي از نيروهاي رزمنده ]زخمي شده بودند در آنجا به شهادت رسيدند.و ما بقي را بعد از سه روز به اردوگاه انتقال دادند.
تولد دوباره در اردوگاه
در اردوگاه صبح ها همه ي مجروحان را داخل يک اتاق کوچک که نامش بهداري بود مي نشاندند و استواري که به عنوان بهيار در آنجا حضور داشت ( ظاهراً يهودي بود و به او يهودي مي گفتند ) ، مي آمد و يک استکان مواد ضد عفوني کننده خشک بود به بچه ها مي داد. بچه ها آفتابه ي دستشويي را مي شستند و داخلش آب و مواد ضد عفوني کننده مي ريختند و هر کس هر جايي از بدنش که زخمي بود را پانسمانش را باز کرده و با آفتابه کمي از آن آب را روي جراحت مي ريخت. سپس با همان باندهاي چرک و آلوده زخم ها را مي بستيم و به داخل اردوگاه باز مي گشتيم . اين را به هر کسي بگوييد مي خندد ، چون از لحاظ پزشکي صحيح نبود و ممکن بود عفونت و چرک به وجود آيد . يادم است که يکي از بچه ها تيرباران شده و پنج شش تا تير خورده بود ، آب که مي خورد از زير سينه اش خارج مي شد . بچه ها دستشان را جلوي سوراخ زير سينه اش مي گذاشتند تا آب وارد معده اش شود . با اين اوضاع من به ياد ندارم از بچه ها کسي عفونت کرده باشد يا حتي به خاطر عفونت پني سيلين زده باشد . هيچ کدام از ما پني سيلين نخورديم و زخم هايمان چرک نکرد . حتي هيچ کدام از بچه هاي ما به خاطر اين جراحت هايي که داشتند شهيد نشدند . ما اعتقاد داريم که " يُِِسبحُ الله ما في السماوات و ما في الارض " همه چيز تسبيح خدا را مي گويد . ميکروب هم يک موجود زنده است و تحت اراده ي خداست که مثلاً اينجا عمل کند يا نه . وقتي يک بيماري شفا پيدا مي کند و يا يک غده ي سرطاني که جواب شده ي پزشک است ، از بين مي رود ، اين غده چه مي شود ؟ همان کسي که به او گفته بود وجود داشته باشد حال مي گويد نباش . آنجا هم همينطور بود . حال که فکر مي کنم مي بينم هيچ کدام از بچه هاي ما به خاطر آن جراحت ها تب نکرده بودند . دراليکه بدترين جراح حت ها را داشتند . خيلي ها در تانک سوخته بودند ولي زنده ماندند .
معجزات و از خود گذشتگي در اسارت
زمان مجروحيت در بيمارستان بصره بودم ، ديدم بوي سوختگي مي آيد ، چشمانم را باز کردم ديدم يکي از بچه ها در تانک سوخته بود و به حدي شديد بود که روغن بدنش مي چکيد .اين فرد در حال حاضر زنده است . اين ها واقعاً معجزاتي است که آنجا اتفاق افتاده است . آنجا آدم ها علي رغم اينکه اکثراً درس حوزه نخوانده بودند و سر کلاس اساتيد اخلاق و ... نرفته بودند ، بسيار عجيب و غريب بودند . يکي از بچه ها شهيد شده بود ، متأسفانه عراقي ها کساني را که شهيد شده بودند را داخل زباله ها مي انداختند ، اين شهيد را هم داخل زباله ها انداخته بودند . شهيد رفيعي که از بچه هاي کاشان بود و کارگر کارخانه بود و بعد از اسارت به شهادت رسيد با کمال شهامت در ميان اين همه بعثي بلند شد و گفت : " اسم او را بخوانيم کيست تا همراه روزي که برگشتيم به خانواده اش اطلاع بدهيم که شهيد شده است . به خاطر اين کارش عراقي ها او را خيلي زدند . ايشان به حالت دو زانو نشسته بود و سوره ي والعصر را مي خواند در حاليکه بعثي ها با کابل او را مي زدند . از اين افراد زياد بودند که از خودگذشتگي مي کردند . به نظر من فقط مي شود در صدر اسلام اين از خودگذشتگي ها را ديد . روحيات بچه ها در آنجا يک روحيات استثنايي بود . نمي توانم بگويم که يک بار ديگر تکرار ناپذير است ، کسي نمي تواند آينده را پيش بيني کند ولي شايد بعد از صدر اسلام به اين سبک و سياق ها تکرار نشده بود . مثلاً وقتي بين مرگ و زندگي مطرح مي شود انسان همه چيزش را فراموش مي کند ولي وقتي که ما اسير شده بوديم ، عراقي ها به هر زخمي که نشسته بود و نمي توانست بدود تير خلاصي مي زدند ، يکي از بچه ها تير خورده بود و نشسته بود يک نفر ديگر برگشت و او را بلند کرد و ميگفت که " نشين ، بلند شو تير خلاصي مي زنند ." در حاليکه مي دانست اگر خودش هم بايستد به او تير خلاصي مي زنند ولي با اينکه آن مجروح را نمي شناخت ايستاد و او را از زمين بلند کرد . اين ها در هيچ جايي مطرح نيست . شايد بقيه بگويند که مگر مي شود يک سيب را بين 20 نفر تقسيم کرد بدون اينکه دعوايي بشود ! آنهم بعد از سه سال که به هر 10 نفر يک سيب رسيده بود ، ديگري بگويد سهم مرا به فلاني که مريض است بدهيد . اين ها به نظر من از معجزات است چون چنين روحياتي به جز عنايت خدا چيز ديگري نمي تواند باشد .
جمع هاي دوستانه و مباحث مختلف در اسارت
بايد بگويم که الآن هم از بهترين لحظات ما وقتي است که دوباره با بچه ها دور هم جمع مي شويم . وقتي که دور هم جمع مي شويم الحمدلله نه غيبت کسي را مي کنيم ، نه به کسي تهمت مي زنيم ، همه مي نشينيم و خاطراتمان را با هم مرور مي کنيم. به قدري لذت مي بريم که هيچ لذتي بالاتر از اين لذت براي ما نيست . ما با هم جلسات زيارت عاشورا ، جامعه و ... را ماهي يکبار داريم . يکي از بچه ها که در اسارت مداحي مي کرد اقاي مهدي علاقمندان بود که الآن هم مي خواند. با هم جمع مي شويم ، گريه مي کنيم ، عين همان دوران اسارت . يادم است که عراقي ها نماز جماعت را ممنوع کرده بودند . همه يک ربع قبل از نماز وضو مي گرفتند و مي نشستند و هر کس در حال خودش بود . نماز را فرادا مي خوانديم و تا نيم ساعت بعد از نماز آسليشگاه ساکت بود ، يکي گريه مي کرد ، يکي دعا مي خواند و خلاصه هر کس مشغول مناجاتي بود . سرباز عراقي مي آمد مي ديد که همه ساکتند . ينيم ساعت بعد از آن همه مي خنديدند که يکبار يکي از عراقي ها آمد گفت " انتم کلٌ مجنون " همه ي شما ديوانه ايد . من 6 سال است که در اين اردوگاه هستم . " عند الصلوهّ تبچي " شما وقت نماز گريه مي کنيد . " بعد الصلوه يضحک " بعد از نماز همه مي خنديد . شما چه موجوداتي هستيد ! متأسفانه در جامعه ي فعلي ما اينگونه فکر مي کنند که حزب اللهي بودن به اين است که تسبيح بدست باشيم و ذکر بگوييم و انسان عنقي باشيم و با همه خشک برخورد کنيم . بعضي از اين جوان ها اينطور فکر مي کنند لذا وقتي همين ادم ها در جمع ما وارد شدند ، آنقدر با ما انس گرفته اند که بقيه فکر مي کنند که اين ها هم آزاده اند . ما الآن هم که با هم به تفريح مي رويم اذان ظهر که مي شود با هم نماز جماعت مي خوانيم ، اگر جمعه باشد دعاي ندبه مي خوانيم . دعا و زيارت عاشورا و ... غير ممکن است که نباشد ، همه گريه مي کنند و بعد از آن شروع مي کنيم به خنديدن و شوخي کردن مانند دوران اسارت. ما ياد گرفتيم که زندگي کردن چگونه است . اسلام اين نيست که دائم در مسجد باشيم . اسارت هم اينطور بود. يادم است که صليب سرخ آمد و گفت : " ما از اردوگاه هايي که در آن اسرا بيش از دو سه سال هستند ديگر نمي توانيم بازديد کنيم چون اکثراً رواني مي شدند و از پشت سيم خاردارها آنها را نگاه مي کنيم . ولي براي ديدن اردوگاه هاي اسراي ايراني لحظه شماري مي کنيم . يادم است که يک بار 15 - 10 نفر از دکترهاي روانشناي و جامعه شناسي را به اردوگاه آورده بودند که ببينند دليل اين همه مقاومت و پايداري ما چيست ؟ و بفهمند که چگونه بين ما که از همه ي سنين آنجا بوديم ، يک عده بسيجي ، سپاهي ، ارتشي و شخصي و ... درگيري پيش نمي آيد . فرم هايي را آورده بودند که پر کنند و ببينند علت اين استقامت بچه ها چيست ؟ که آن موقع آقاي جمشيدي گفته بودند که اين فرم ها را نه مثبت و نه منفي پر نکنيد چرا که قصد بهره برداري را دارند . اسارت بچه ها خيلي مثال زدني است . روزنامه ي حوادث را مي خوانيم که مي نويسند به فلان دليل پدرش را کشته است ، مادرش را کشته است. اگر اينطوري بود ما آنجا بايد همديگر را هر روز مي کشتيم و حتي گوشت هم را مي خورديم چون آنجا مواد غذايي خيلي کم بود . ولي مي توان گفت که آنجا مدينه ي فاضله بود .
خاطرات اسارت
يک زماني تصميم گرفتيم که همه فرار کنيم . چند نفر کرد عراقي داشتيم که بچه هاي فرمانده گردان بودند ، قطب نما داشتيم و خلاصه وسايل خاصي داشتيم . يک معبري را هم شناسايي کرده بوديم که از آنجا فرار کنيم . رفتند با حاج آقا صحبت کردند و گفتند که ما مي توانيم از اردوگاه فرار کنيم . حاج اقا فرمودند که چقدر احتمال موفقيت است ؟ گفتند 50 درصد . حاج اقا مقداري سکوت کردند و گفتند ( البته اين را بايد بگويم که قبلاً دو نفر از اردوگاه موصل 2 فرار کرده بودند که بعد از آن عراقي ها خيلي بچه ها را اذيت کرده بودند . ) ما در اسارت مثل يک گرداني هستيم که شب به خط زده ايم و مسير را گم کرده ايم و همه به يک باتلاقي افتاده ايم و دور از مروت و مردانگي است که چون احتمال مي دهيم که ما نجات پيدا مي کنيم برادر ديگري را دست بزنيم و غرقش کنيم . ايشان تعبيرشان اين بود که ما بايد همه دست هم را بگيريم و قوي و ضعيف کمک کنيم تا اين تاريکي شب بگذرد و روشن شود تا مسير را بيابيم و همه با هم نجات پيدا کنيم . به نظر من دنيا هم همينطور است . دنيا مثل يک باتلاقي مي ماند و همه بايد کمک کنيم و دست هم را بگيريم تا بالاخره طلوع فجر که يا مرگمان است يا انشاء الله فرج صاحب الزمان (عج) ، بدمد و از اين منجلاب دنيا و مافي هايش نجات پيدا کنيم . بعد از صحبت هاي حاج آقا بچه ها منصرف شدند و اين از نکات اسارت است که مي توانست انسان براي خلاص شدن خوذش کاري کند ولي به خاطر ديگران گذشت مي کرد و مشقات و سختي ها را تحمل مي کرد .
