خاطرات/خاطرات خلبان آزاده سرهنگ "ابوالقاسم عبيري" (قسمت اول)

کد خبر: ۱۲۴۳۴۵
تاریخ انتشار: ۱۴ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۸:۵۰ - 02February 2009
با فرسايشي شدن جنگ، رفته رفته به مرحله ناگوار آن که زدن شهرها و مراکز غيرنظامي بود وارد مي شديم . البته عراق از همان آغازِ جنگ به اين شيوه دست زده بود ولي مسئولان ايران با الهام از تعاليم اسلامي، اجازه مقابله به مثل به خلبانان ما نمي دادند. حتي در زدن مراکز اقتصادي و نظامي توصيه مي شد که به مناطق مسکوني و يا اشخاص غيرنظامي که در جوار مراکز مهم و استراتزيک دشمن واقع شده اند، صدمه اي وارد نشود.
در تاريخ جنگ تحميلي عراق عليه ايران، سال هاي 1364 و 1365 اوج حمله هاي هوايي عراق به شهرهاي ايران بود. يک نمونه فجيع اين حمله ها، زدن مدرسه اي در شهرستان بروجرد بود که تعداد زيادي از کودکان معصوم و بي پناه درحالي که در حياط مدرسه تجمع کرده بودند، در خون خود غوطه ور شدند و ده ها مورد مشابه ديگر که بيان آن قلب هر شنونده اي را به درد مي آورد.
در چنين شرايطي، مسئولان براي اين که به دشمن بفهمانند که اگر مقابله به مثل نمي کنيم ناشي از ضعف نيست بلکه تاکنون به خاطر ملاحظات اسلامي و انساني دست به اين کار نزده ايم، و از طرفي چنانچه تصميم به مقابله به مثل نمي شد، دشمن روز به روز گستاخ تر مي شد و ممکن بود حتي بمب هاي شيميايي خود را در شهرهاي ما فرو ريزد، لذا دستور داده شد تا با احتياط کامل برخي از شهرهاي مهم عراق به تلافي شهرهاي ما، مورد حمله هوايي قرار گيرند.

سرهنگ عبيري عصر يکي از روزها، از گردان پروازي رهسپار منزل شد . هنوز وارد منزل نشده بود که صداي آژير هوايي بلند شد. همسرش که براي استقبال او آمده بود با دست به صورت خودش کوبيد و گفت:
- خداي من ... تا کي بايد اين وضع ادامه داشته باشد؟ مردم بي گناه چه کرده اند که اين گونه توسط اين وحشي ها بمباران مي شوند. کم مانده اين عراقي هاي از ديوار خانه مان هم بالا بيايند .
عبيري همسرش را کمي دلداري داد و به او گفت وضعيت اين گونه نخواهد ماند.

هدف، بغداد قصرصدام
يک هفته بعد عبيري در برنامه پروازي براي حمله به شهر بغداد قرار گرفت. در آن روز از پايگاه آنها 6 فروند براي زدن شهرهاي مختلف عراق عازم بودند . او و جناب "معنوي نژاد" براي زدن بغداد انتخاب شده بودند . البته نيمه هاي شب برنامه تغيير کرد و هدف شهر "بعقوبه" واقع در 40 کيلومتري بغداد تعيين شد. ماموريت با موفقيت به پايان رسيد و پس از بمباران شهر، سالم به پايگاه برگشتند.
عصر يکي از روزهاي ماه رمضان 1364 بود. چيزي به اذان نمانده بود که عبيري به پست فرماندهي احضار شد . تقريباً مي دانست به چه علت فرا خوانده شده است.
مدتي قبل بر اثر يک سانحه "ايجکت" کرده بود و پايش شکسته بود. تازه داشت خوب مي شد که مرتب به فرمانده عمليات اصرار مي کرد که او را براي ماموريت برون مرزي در برنامه قرار دهد. اما او به دليل آسيب ديدگي اين کار را به تعويق انداخته بود.
بلافاصله خود را به پست فرماندهي رساند. ديگر دوستان خلبانش (غفاري، دلخواه اکبري و اشکان) هم آمده بودند. فرمانده همه را در اتاقي جمع کرد و گفت:
- ماموريت زدن شهر بغداد توسط شما بايد انجام شود. بايد مواظب باشيد کسي از اين عمليات بويي نبرد. غفاري با عبيري پرواز خواهد کرد و دلخواه اکبري با اشکان. صبح فردا به صورت دسته دو فروندي طوري بايد پرواز کنيد که طلوع خورشيد بالاي بغداد باشيد . هدف زدن قصر صدام است. اگر نتوانستيد شهر بغداد را بمباران کنيد . هر گاه تهديد شديد سريع برگرديد . جناب بابايي تاکيد زيادي کرده اند که در صورت بروز خطر برگرديد. حالا روي نقشه کار کنيد. موفق باشيد...

عمليات طراحي شد
فرمانده اتاق را ترک کرد. آن چهار نفر به مرور نقشه و محاسبات پروازي که اصطلاحاً " بريف" يا توجيه پرواز نام گرفته مشغول شدند. ديوار دفاعي بغداد يکي از محکم ترين پدافند هوايي محسوب مي شد که گذر از آن دل شير مي خواست. اين ماموريت 90 درصد احتمال بازگشت نداشت؛ اما بچه ها خوشحال بودند زيرا براي زدن قصر صدام مي رفتند و اگر موفق مي شدند اين کاخ ستم را بر سر طاغوت بغداد خراب کند، ممکن بود سرنوشت جنگ به يکباره عوض شود.
با دقت زياد روي نقشه کار مي کردند و زمان از دستشان خارج شده بود . به طوري که زماني متوجه شدند ساعت 1 بامداد است . از پست فرماندهي بيرون آمدند و هر يک رهسپار منزل خود شد.
با صداي باز شدن در همسرش سراسيمه جلو آمد و درحالي که کمي عصباني بود گفت:
- قاسم! ما نصف عمر شديم... نمي داني وقتي آژير قرمز مي کشند و برق پايگاه را قطع مي کنند، اين بچه ها چه حال و روزي پيدا مي کنند؟!
خيلي عصباني بود اما او حتي نمي دانست که سرهنگ تا آن ساعت حتي افطار هم نکرده است. بعد از خوردن سحري هميشه عادت داشت نمازش را مي خواند و اگر فرصتي بود کمي مي خوابيد ولي آن روز دلش نمي خواست به همسرش بگويد که بايد برود. دلش نمي آمد موقع رفتن او را ببيند . خودش را به خواب زد و گفت:
- خسته ام بعداً نمازم را مي خوانم.
ساعتي بعد به خيال اين که همسرش خواب است، بلند شد، نمازش را خواند و لباس پروازش را پوشيد. غافل از اين که همسرش زير چشمي او را مي پايد . همين که کفش هايش را پوشيد صداي همسرش را شنيد که گفت :
- قاسم کجا؟
- گردان.
- صبحِ به اين زودي؟
چشمش به نقشه اي که در دست سرهنگ بود افتاد . از پايگاه تا بغداد خط قرمزي کشيده شده بود و او اين مفهوم را مي دانست که هدف زدن شهر بغداد است. به يکباره دلش فرو ريخت و گفت:
- قاسم ... بغداد؟
- خانم بغداد نمي رويم، براي يک گشت هوايي قرار است چند تا هواپيما را اسکورت کنيم.
- فکر مي کني من بچه ام؟ تو داري به بغداد مي روي. پس بگو چرا از امروز عصري دلم شور مي زد، قاسم من خيلي مي ترسم. مواظب خودت باش اگر خداي نکرده طوريت بشه من با اين دو تا بچه بيچاره مي شم..
- خانم کي گفته ما به بغداد مي رويم؟ اين فقط يک نقشه است. چرا مثل بچه ها رفتار مي کني؟
از هر دري که وارد مي شد بي فايده بود. او پي برده بود که سرهنگ عازم چه ماموريت خطرناکي ست. سرانجام کوتاه آمد و ظرف بزرگي را پر از آب کرد و قدري سبزي نيز داخلش انداخت . پشت سرش ريخت. تا آن روز ماموريت هاي زيادي رفته بود ولي تا آن روز همسرش را تا اين حد بي تاب نديده بود . درحالي که با چشمش بدرقه اش مي کرد سري برايش تکان داد و گفت:
- برمي گردم انشاء اللّه.
چند لحظه بعد تيمسار خسرو غفاري با ماشين خودش جلوي پايش سبز شد . قرار گذاشته بودند براي محرمانه بودن عمليات حتي از ماشين اداره استفاده نکنند . سوار شد و به طرف گردان پروازي به راه افتادند.

پرواز به سوي بغداد
نيم ساعت به طلوع آفتاب روز 17 خرداد ماه سال 1364 مانده بود. جثه بزرگ دو هواپيماي مجهز به انواع بمب در درون آشيانه ها که انتظار چهار خلبان را مي کشيد تا پا در رکاب آنها گذارد و خواب خوش صبحگاهي را بر اهالي بغداد به خصوص صدام سلب کنند.
آرام آرام روي " رمپ" پروازي خزيدند و بدون اين که با برج مراقبت تماس بگيرند، به ابتداي باند رفتند. ابتدا هواپيماي او و جناب غفاري که شماره يک بود از زمين برخاست و سپس هواپيماي شماره 2 بال در بال آنها قرار گرفت و به سمت غرب کشور به پرواز در آمدند.
کمي اوج گرفتند. ضمن اين که شماره 2 را مي پاييد، شش دانگ حواسش را به دستگاه جنگ الکترونيک دوخته بود تا چنان چه تهديدي مشاهده کرد، بتواند آن را خنثي کند.
تيمسار خسرو غفاري ليدر دسته پروازي و او کابين عقب او بود.
انتظار داشت با ورودشان به محدوده شهر بغداد رادارهاي دشمن آنها را بيابند، ولي برخلاف تصورش هيچ علامتي مبني بر اين که در بُرد رادار دشمن قرار گرفته اند مشاهده نکرد. اين مي توانست دو دليل داشته باشد:
1- ارتفاع آنها بيش از حد پايين بود و رادار در ارتفاع پست قادر به شناسايي نيست.
2- دشمن ممکن بود متوجه حضورشان شده باشد ولي رادارهايش را براي اغواي آنها خاموش کرده باشد.
درست به دوازده کيلومتري بغداد رسيده بودند. يک دقيقه ديگر لازم بود تا طبق برنامه روي هدف برسند.

مجبور به خروج از هواپيما شدند
در اين حال هواپيما تکاني خورد و يک پارچه آتش شد و موتورها خاموش شدند . بلافاصله صداي شماره 2 در راديو پيچيد:
- شماره يکً هواپيما آتش گرفته بيرون بپريد.
عبيري به غفاري گفت:
- هواپيما را زدند . سعي کن موتورها را روشن کني.
- دسته گاز جواب نمي دهد دارم سعي مي کنم.
- هواپيما داره سقوط مي کنه ارتفاع به 300 پا رسيده.
- موقعيت چيه؟
-12 کيلومتر به هدف بين بعقوبه و بغداد.
در اين حال شماره دو چرخي زد و گفت:
- شماره يک! اوضاع خيلي وخيمه هر چه سريع تر هواپيما را ترک کنيد .
در يک لحظه سرهنگ عبيري دستش را به دستگيره صندلي پران برد و آن را کشيد..
هواپيما به زمين اصابت کرد و به کوهي از آتش تبديل شد . کمي بالاتر، او و تيمسار خسرو غفاري چترشان به زحمت باز شده بود و به طرف زمين مي آمدند. سرهنگ احساس کرد غفاري روي آتش فرود مي آيد فرياد زد:
- خسرو ... يه کاري کن. داري توي آتش مي افتي..
خوشبختانه به خير گذشت و حدود 200 متر آن طرف تر به زمين خورد . هواپيما روي دهي به نام " کشکول" سقوط کرد و تعدادي از عراقي ها کشته شدند .

در پاسگاه
هنوز روي زمين خودشان را جمع و جور نکرده بودند که ديدند چند عراقي مسلح درحالي که اسلحه هاي خودشان را بالا گرفته بودند به طرف آنها مي آيند . همراه آنها تعدادي زن و بچه هم بودند. سرهنگ به سرعت نقشه و مدارکي را که داشتند زير خاک پنهان کرد.
عراقي ها درحالي که تيراندازي هوايي مي کردند به طرف آنها آمدند . پير مردي عراقي با وانت خودش را به آنها رساند و با زبان اشاره و عربي آنها را به درون ماشين فراخواند . بلافاصله داخل ماشين شدند . پيرمرد شيشه ها را بالا کشيد و درها را بست. چند لحظه بعد جمعيت دور ماشين حلقه زده بودند و به شيشه هاي ماشين چنگ مي انداختند . پيرمرد با آنها صحبت کرد اما آنها دست بردار نبودند و اجازه نمي دادند ماشين حرکت کند. سرانجام تعداد ازآنها سوار وانت شدند و اجازه دادند وانت حرکت کند.
مسيري را که نمي دانستند کجاست در پي گرفتند. ماشيني از نوع " بي- ام- و"سد راه وانت شد و سرنشينان آن سعي داشتند که آنها را از پيرمرد بگيرند. اما پيرمرد نپذيرفت . کمي جلوتر رفتند تا اين که به پاسگاهي در حومه بغداد رسيدند . چند نفر با لباس شخصي جلوي پاسگاه ايستاده بودند . معلوم شد پيرمرد از ابتدا قصد داشته آنها را به پاسگاه تحويل دهد.
يکي از آنها نزد غفاري رفت و گفت:
- چطور شد؟
منظورش اين بود که چگونه مورد هدف قرار گرفتيد؟ خسرو از روي تمسخر با دهان روي دستش کشيد و همانند ساز دهني صدايي در آورد و گفت:
- اين جوري...
در پاسگاه بودند تا اين که هلي کوپتر آمد و آنها را سوار کرد و چند دقيقه بعد هم در پايگاه الرشيد به زمين نشست. خلبان ها دورشان حلقه زدند و به آنها دست دادند. چون زبان انگليسي بلد بودند، راحت تر مي توانستند حرف هاي آنها را بفهمند. يکي از آنها جلوآمد و گفت:
- اين جا کشور دوم شماست. نگران نباشيد اين جا نرمال است. ما در هوا با هم دشمنيم ولي در زمين دوستيم.

شروع بازجويي ها
سرهنگ ترجيح مي داد در بازجويي ها ساکت باشد تا خسرو جواب دهد. زيرا او هم فرمانده دسته پروازي بود و هم ارشد او. فرمانده پايگاه پرسيد:
- چند خلبان داريد؟
خسرو پاسخ داد:
- به اندازه کافي.
- مثلاً چه تعداد؟
- راديو بي بي سي گفته ... نفر.
- از خودت بگو نه از راديو
- حتماً آنها بيشتر خبر دارند!
چشم هايشان را بستند و سوار ماشين کردند. حدود نيم ساعت آنها را اين طرف و آن طرف چرخاندند و سپس آنها را به وزارت دفاع برده اند. در وزارت دفاع او را به اتاقي بردند که تعداد زيادي از افسران نيروي زميني عراق آن جا بودند . هر يک سوالي از او مي پرسيد . وقتي با جواب هاي دو پهلو مواجه مي شدند مي گفتند:
- اين اطلاعات تو درست نيست.
- شما از کجا مي دانيد درست نيست؟ اگر درستش را مي دانيد چرا از من مي پرسيد؟
- خلباني که به بغداد مي آيد بايد خيلي بيشتر از اينها اطلاعات داشته باشد!
- من همين قدر اطلاعات دارم. نوبت پروازم بود آمدم. از چيز ديگري خبر ندارم.
يکي از آنها پرسيد:
- ايران ادعا کرده موشکي ساخته که هواپيماهاي ما را در ارتفاع 150 هزار پايي مي تواند بزند. آيا درست است؟
- من هم اين مطلب را از راديو شنيده ام.
عراقي ها وقتي ديدند نمي توانند، دست به حربه اي جديد زدند.
- ما اين جا وسايلي داريم که مي توانيم از تو حرف بکشيم.
- وقتي چيزي نمي دانم شما هر کاري کنيد جوابم همين است.
دستور داد چشمانش را بستند و از اتاق بيرون بردند.
اصرار زيادي داشتند که قاسم را براي مصاحبه تلويزيوني راغب کنند. هر بار به يک بهانه به سراغش مي رفتند. مي گفتند:
- اگر مصاحبه کني خانواده ات از وجودت با خبر مي شوند.
او مي دانست که اگر مجبور به مصاحبه شود حتماً از او خواهند خواست که به مملکتش بد بگويد. به همين دليل از اين کار سرباز مي زد.
پس از چند ماه که به اردوگاه رفت، تازه فهميد علت اصرار آنها براي مصاحبه چه بوده است. آنها به مردم عراق اعلام کرده بودند هواپيمايي در نزديکي عراق سرنگون شده و خلبانانش اسير شده اند و به زودي با آنها مصاحبه مي شود.
روز بعد تيمساري عراقي به سراغ قاسم رفت و گفت:
اين سلول مثل يک ليوان است. اگر مصاحبه نکني آن قدر اين جا مي ماني تا بپوسي!
غيرتش اجازه نمي داد مصاحبه کند.
ادامه دارد
نظر شما
پربیننده ها