اختصاصي/ناگفته هايي از زندگي شهيد رجايي از زبان همسرش (بخش اول)
گفت وگو از: حميد داودآبادي
اشاره:پيرامون زندگي خانم عاتقه صديقي و نحوه آشنايي و ازدواج با شهيد رجايي و همچنين نحوه مبارزه آن شهيد بزرگوار و زنداني شدن ايشان گفتگويي صورت گرفته است. در اين قسمت به نحوه زندگي مشترك و همچمنين خاطرات بعد از انقلاب و رياست جمهور شهيد رجايي مورد بررسي قرار مي گيرد.
* خانم رجايي، ما بيشتر ميخواهيم صحبتهايي را برايمان نقل کنيد که تا بهحال جايي تعريف نکردهايد. من بعضي ازسوالها را ميپرسم و شما اگرممکن است پيرامون همين سوالات مطالبي را که احساس ميکنيد گفتني است و تا بهحال جايي نگفتهايد، برايمان نقل کنيد.
* سوال اول من اين است که شما چطور با آقاي رجايي آشنا شديد؟
- بسماللهالرحمنالرحيم. اول بگويم که شهيد رجايي برادر زن عموي من هستند و ارتباط خانوادگي به صورت دور تقريبا داشتيم. من 9سالم بود آن موقع ما در«گذرقلي» سکونت داشتيم.
* همين تهران ديگر؟
- بله تهران، درگذرقلي «محله معير». خانواده عموي من ساکن قزوين بودند که آمده بودند تهران مقيم بشوند. دنبال مسکن بودند و تا شغلشان جا بيفتد، حدود يک سال منزل ما نشستند که در اين يک سال، شهيد رجايي و مادرشان آنجا رفت وآمد داشتند. من شهيد رجايي را آنجا در سن 9 سالگيام ديدم که ايشان به نظرم 19 سالشان بود، چون 10 سال اختلاف سني داشتيم. ايشان لباس نيرويهوايي تنشان بود که ميآمدند آنجا و ميرفتند. من بچه بودم وعروسک بازي ميکردم که لباس ايشان توجه من را جلب ميکرد. از لباس ايشان فهميدم که ايشان ميآيد اينجا و ميرود، حتي خيلي نميدانستم ايشان با زن عمويم چه نسبتي دارند، بعدا متوجه شدم. مثلا حرف ميزدند و اينها، ميفهميدم. معمولا قديميها روي اين مسائل توجه داشتند که ببينند مثلا دختر چه هنري دارد و چه کاري از او ساخته است. من همينطور که عروسکبازي ميکردم، مادرشان بالاي سر من ميايستادند و نگاه ميکردند و مرا تشويق ميکردند. مرا که من آن موقعها روحيهاي داشتم که هميشه دلم ميخواست يک چيز نابود را بود کنم. اينطور بود که ميرفتم و از آشناياني که تازه عروس بودند، ميخواستم که بقچهشان را باز کنند. اين خورده پارچههاي لباسشان را ميديدم و بعد ميگفتم اينها را به من بدهيد من ميخواهم با اينها براي عروسکم لباس بدوزم. عروسکش را هم خودم ميساختم. پارچهها را ميآوردم به هم ميدوختم و مثلا روي فکر خودم از آنها مدل در ميآوردم. مادر ايشان اينها را نگاه ميکرد و مرا تشويق ميکرد. کار من را دوست داشت و همينجوري دنبال ميکردند.
سنم به چهارده سالگي رسيده بود. چون آن زمان مدارس، مدارس سالمي نبودند و فرهنگ خانوادههاي مذهبي مثل ما نسبت به مسائل اخلاقي تعصب داشتند، پدرم ميگفت اگر مدرسه بروي فاسد ميشوي و چون خيلي علاقهمند به کارهاي هنري و خياطي بود، اين بود که ميگفت برو دنبال کارهنري و من را گذاشت خياطي.
* درچه مقطعي درس ميخوانديد؟
- ششم ابتدايي من خواندم، ولي کتاب ميخريد برايمان و مطالعه ميکرديم. من يادم است آن موقع اولين دفعه، يعني اوايلي که مجلات «مکتب اسلام» و«مکتب تشيع» منتشر شد، پدرم اينها را ميگرفتند و به خانه ميآوردند. خودشان اينها را مطالعه ميکردند و به ما هم ميگفتند مطالعه کنيد. پدرم اهل مطالعه بود. احاديث و روايات را خيلي مقيد بود و ميخواند. ما را هم تشويق ميکردند به مطالعه. البته من همزمان با آنها، ديگر مجلهها را هم ميخواندم. مثلا مجله «بانوان». اما آن را از پدرم پنهان ميکردم.
* راديو هم گوش ميکرديد؟
- نخيراجازه نميداد راديو گوش کنيم و يا موسيقي گوشکنيم.
* مجله بانوان را خودتان ميخريديد يا از کسي ميگرفتيد؟
- نخير، برادرم ميخريد. حالا خوب شد فرموديد، برادري داشتم که سه سال ازمن بزرگتر بود. او دوست داشت از اين کارها بکند. راديو ميخريد و يواشکي دور از چشم پدرم گوش ميکرد. مجله هم همينطور، مجله بانوان براي من ميخريد که بخوانم.
* برادرتان الآن هست؟
- بله، الآن مذهبي شديد است، از آن مذهبيهاي سفت و سخت.
* چکار ميکند و يا چه مسئوليتي دارد؟
- نه، الآن طفلک گرفتار بيماري افسردگي شده. زندگي او داستاني دارد. مدتي افتاد توي خط مطالعه و روحيه مذهبي؛ بعد از يک جريان کوتاهي، در بحران جواني که سنش هم کم بود، افتاد توي جريان مطالعه روي نهجالبلاغه و اشعار مذهبي و مطالعه آثار نويسندگان بزرگ. مثل اينکه سن و سالش کشش نداشت، نميدانم چه جوري بود، فشارهاي روحي بهش عارض شد و در سن 19 سالگي يک سال رفت توي اتاق و در را به روي خودش بست. اتاق جداگانه داشت. در را بست و نشست به مطالعه که آن هم داستاني دارد. اصلا نميدانم لازم هست اينها را اينجا بگويم يا نه؟
بهتر است به موضوع خودم برگردم.

* شغل پدرتان چه بود؟
- پدرم قماش فروش بود، طاقه فروش بودند.
* مغازه داشتند؟
- بله. به نظرم توي سه راه اميريه بودند که طاقه ميفروختند. يعني قماش فروش متري نبود که بزاز باشند يا کلي فروش هم نبودند. طاقه فروشي مي گفتند آن موقع. پدرم درسن شصت سالگي ورشکست شد.
* فاميلي پدرتان چه بود؟
- «سويري» هستيم اما توي بازارمعروف به «محمدزاده» بودند.
* اسم کامل پدرتان چه بود؟
- صادق، محمدصادق.
* محمد صادق سويري؟
- بله به محمدصادق معروفند توي شناسنامه.
* اسم شناسنامهاي شما چيست؟
- عاتقه، عاتقه با عين وت دونقطه.
* همان هست وعوض نکرديد؟
- نخير، اين اسم مثل اينکه نام دختر امام حسين (ع) بوده است. البته اين اسم براي همه خيلي ناآشناست.
* ازبرادرتان ميگفتيد که راديو ميآورد خانه.
- بله حالا چونکه شما سوال فرموديد، بله کليتش اين است که برادرم در دوران بحران سني بود و گرايش به مسائل اينجوري داشت که راديو گوش کند، موسيقي گوش کند. ورزش هم ميکرد. همه کارهاي دوران بحران. منتها به اين صورت بود. خب ميآورد خودش بخواند، من هم ميرفتم و يواشکي برميداشتم. اينجوري بود.
* پس يواشکي برميداشتيد؟
- بله اين طوري بود، يواشکي برميداشتم يا راديويش را يواشکي گوش ميکردم. پدرم اگر ميفهميد خيلي تنبيهمان ميکرد. خودم هم احساس گناه ميکردم. مثلا ميرفتم راديو گوش ميکردم، همينطور که دوست داشتم و گوش ميکردم، احساس گناه هم ميکردم، بعد که تموم ميشد ميگفتم خدايا معذرت ميخوام گناه کردم، توبه ميکردم و باز دوباره ... اين حالات را هم توي سن جواني داشتم .
* موسيقيهايش را هم گوش ميکرديد؟
- بله موسيقي گوش ميکردم.
* آن موقع چه ترانههايي را گوش ميداديد؟
- مرضيه را گوش ميکردم، خيلي ازصدايش خوشم ميآمد. اما خوشبختانه اين دوره خيلي کوتاه بود چون همانطور که گفتم، هميشه احساس گناه از جواني و کودکي در من بود. مثلا نمازم که قضا ميشد، خيلي احساس گناه ميکردم. صبح، پدرم خيلي مقيد بود، اصلا نميگذاشت نماز صبح ما قضا شود، يعني تا پا نميشديم ول نميکرد، کوتاه نميآمد.
* چندتا برادروخواهربوديد؟
- ما چهارتا خواهريم و پنج برادر.
* شما چندمين فرزند هستيد؟
- حالا خيلي طول ميکشد تا بگويم، چون رويش فکر نکرده بودم. فرزند آخر بودم. خيلي طول ميکشد اگر بخواهم همه را بگويم بگذاريد آخر مصاحبه ميگويم.
* باشد بگذاريم آخر مصاحبه و برويم سر صحبتهاي قبليتان.
- بله داشتم ميگفتم، هر وقت نمازم قضا ميشد يا موهايم بيرون ميرفت - ببخشيد اين جا جسارت ميشود- موهايم بيرون ميماند يا اتفاقي ميافتاد، حتي در سن کودکي که خيلي کمتر از 9سال بودم، احساس ميکردم که هر وقت رگبار و رعد و برق ميزد و طوفان و اينها ميشد، ميگفتم واي اين گناههاي من است که باعث شده اين جوري بشود. يک همچين روحيهاي از کودکي داشتم. يا وقتي غفلت ميکردم و موهايم کمي بيرون ميماند، احساس گناه ميکردم، توبه ميکردم. به هرحال چنين حالاتي در دوران کودکي داشتم و اين هم به جايي کشيد که ديگر خودم احساس گناه کردم تا آن جايي که حتي وقتي ازدواج کرديم، شهيد رجايي ميخواست براي خانهمان راديو بخرد، نگذاشتم، گفتم من هنوز به آنجا نرسيدهام که خودم را خيلي کنترل کنم و نگه دارم، ولي دلم ميخواهد که موسيقي گوش نکنم، اين است که شما راديو نگيريد تا اينکه من يک خورده روي خودم کارکنم. شهيد رجايي راديو را براي اخبار ميخواست بگيرد.
* حالا برويم توي دوران 14 - 15سالگي.
- خيلي ممنون که تذکر داديد. بله، چهارده سالگي رفتم خياطي. شش ماه دوره خياطي ديدم و گواهي گرفتم. بعد از آن باز پدرم گفت کارهنريات را ادامه بده، که رفتم «سينگل دوزي». يعني پدرم خيلي به کارهنري براي دخترها اصرار داشت. علاقهمند بود. آموزش سينگل دوزي دو تا توي بازار بود. البته از طرف]سفارت کشور [شوروي در اينجا شعبه داشتند که يکي خيابان سعدي بود و يکي هم در بازار که من رفتم آن دورهها راديدم و باز گواهي گرفتم.
* تنهايي به کلاسها ميرفتيد يا کسي همراهتان بود؟
- نخير، دختر همسايهاي داشتيم که پدرش روحاني بود به نام «آشتياني». دوستان خوبي داشتم. هيچ وقت با هرکسي دوست نميشدم. دختر متديني بود. با او رفيق شده بودم و ميرفتم سينگل دوزي. دوره آن يک ماه بيشتر نبود. آن موقع 17 سال داشتم.
* آيا آقاي رجايي به همراه خانوادهشان به خانه شما ميآمدند؟
- در اين زماني که گفتم، نه ديگر. عرض کردم که يک سال بود که با ما رفت و آمد خانوادگي داشتند ولي ديگر رفت و آمد نداشتند. اما دورادور با مادرشان در رفت و آمد و تماس بوديم. البته گاهي ميهمانيهاي خانوادگي بود که همديگر را ميديديم و آن هم خيلي کم بود.
* اولين بار که احساس خاصي با ديدن مرحوم رجايي در شما پيدا شد کي بود؟
- وقتي خانوادهشان خواستگاري کردند، مادر شهيد رجايي خيلي برايش مهم بود که من داراي چه روحيهاي هستم. بد نيست اينجا خدمت تان بگويم که شهيد رجايي قبل از خواستگاري از من، قرار بود با دختردايياش ازدواج کند و به اصطلاح شيريني هم خورده بودند.
حالا نميدانم اين حرفها براي شما ارزشي دارد يا نه؟
به نظر ميآيد اينجا شايد باز دست خدا توي کار بوده وگرنه آن دختر خصوصيات خيلي خوب و خانه داري داشت، با ما هم بسيار برخورد خوب داشت.
* ايشان الآن هستند؟
- بله هستند، متين و خوب. ولي يک چيز جزئي باعث شده بود شهيد رجايي بگويد نميخواهم، فقط در همين حد که بگويد نميخواهم. اما خب به هرحال مثل اينکه سرنوشت اينطور بوده. شهيد رجايي به مسائل اخلاقي خيلي بها ميداد و برايش مهم بود. اين بود که بعضي از آنهايي که مرا ديده بودند و گفته بودند مثلا فرض کنيد توي مجالس خانمها نشسته بودم، کم حرف ميزدم، اينها گزارش شده بود به شهيد رجايي که اين آدم مغرور و متکبري است. به خاطر آن کم حرفي من. ايشان تنها گفت من امتحانش ميکنم، دعوت ميکنم اينجا، اگرآمد معلوم ميشود که آدم متکبري نيست.
* يعني شما براي خواستگاري برويد خانه آنها؟
- نخير قبلا خانوادهشان خواستگاري کرده بودند اما شهيد رجايي خودش خانه ما نيامده بود.
* لطفا اولين باري را که مادر يا پدرشان آمدند براي خواستگاري تعريف کنيد.
- بله صحبت شد مثل اينکه چون من را ديده بودند، مادرشان صحبت را با خانواده کرده بودند.
* چه سالي بود؟
- سال 1340
* بعد مادرتان چگونه به شما گفت؟
- بايد بگويم که اين مسئله چون همزمان شده بود با آمدن يک خواستگار ديگر، هميشه توي ذهنم همزمان مي آيد. خانوادهاي آمده بودند و صحبت کرده بودند که مرد جواهر فروش بود. خانوادهشان رفته بودند کربلا و منتظر بودند که آنها بيايند. آمدند خواستگاري تا جريان را دنبال کنند؛ درهمين حين اينها هم آمده بودند که مادرم هردو را مطرح کرد و گفت اينها هم آمدهاند که تو ديدي، فعلا حرفها را زدند، آن طرف هم اينها آمدند.
خب سابق براين در خانوادههاي مذهبي متعصب اينطور نبود که حالا مستقيم به دختر همه چيز را بگويند. در لفافه مي گفتند. در يک حالتي که درعين حال رضايت دختر را ميگرفتند. اما آنطور نبود که خيلي مسئله را باز کنند. ولي به هرحال پدر و مادرم هر دو معتقد بودند نظر خود من بايد شرط باشد که گفتند و شهيد رجايي را مطرح کردند. خب من احساس ميکردم که درمجموع صحبتهايي که ميگويند، به شهيد رجايي تمايل دارند و خود من هم همينطور. ولي آزادي عمل ميدادند، يعني خودشان هم بينابين بودند و ميخواستند نظرشان را تحميل نکنند. حالا من توي ذهن خودم چيزي را که ميپردازم اين بود که اينطرف، اينها اينجوري هستند و شهيد رجايي آنطرف هيچي نداشت و اينها جواهر فروش بودند، معنويت شهيد رجايي برايم يک طرف بود. خب از نظر تحصيلات هم دربارهاش چيزهايي شنيده بودم.
* چه چيزهايي شنيده بوديد؟
- اخلاقش، رفتارش، معنويتش، البته کم و بيش در حد همان سن و سال خودم.
* شما چند سال تان بود؟
- آنموقع 18 سا لم بود و توي آن سن و سال، به علم و معنويات خيلي بها ميدادم واصلا خودم هم دنبال اين تحصيلات علم بودم. آنموقع فقط «مدرسه اماميه» بود. بعد از يکي دوسال ترک تحصيل، دنبال راه چاره بودم که يک جايي پيدا کنم که پدرم قبول کند که بروم درس بخوانم. اين بود تحصيلات برايم خيلي مهم بود. آنموقع من دنبال مدرک نبودم، دوست داشتم چيزي ياد بگيرم، اين بود که وقتي کتابهاي بچهها را که به دبيرستان ميرفتند ميديدم، کتابهاي اينها را يواشکي برميداشتم و درکنار همان چيزهايي که گفتم مکتب اسلام و تشيع، ميخواندم. چون خوش شان نميآمد که من کتابها و کيفشان را بهم بزنم، من هم آرام ميرفتم و کتابهايشان را همانطور که چيده بودند، نشان ميگذاشتم که ببينم چطوري چيدهاند که وقتي برداشتم و خواندم، همانطور بگذارم سر جايش که مبادا اينها از من ناراحت شوند و درخانه حرف در بيايد. شايد هم تا اين اندازه را هيچي نميگفتند، اما اين روحيه و حالت پيش آمده بود برايم که کتابهاي اينها را درست بگذارم سر جايش. حسرت و آرزوي درس خواندن و چيز فهميدن داشتم. اين بود که يکي از دلايلم علاوه بر معنويت، اين بود که شهيد رجايي معلومات دارد و من ميتوانم از معلوماتشان بهره بگيرم. اين بود که اصلا ديگر روي آنطرف را خط کشيده بودم. اولين ديدارمان هم اين بود که ما را دعوت کردند منزلشان خانهاي صد متري بود که کاملا ساخته نشده بود.
* کدام ناحيه تهران بود؟
- نارمک خيابان سمنگان نزديک به «مسجد جامع نارمک» که چهار طرف خانه خالي بود و بيابان و الآن هست.
* هنوز آن خانه هست يا نه؟
- البته آنجا تغييراتي پيدا کرده، من جديدا اطلاع ندارم.ما رفتيم آنجا. بله ايشان آنجا که دعوت کردند، ساختماني بود که ديوارش و آجرهايش همينطوري روکار نشده بود و دو تا اتاق داشت که يکياش را تازه ساخته بودند و هنوز نقاشي نکرده بودند - که بعدها خود شهيد رجايي با دست خودش آن را نقاشي کرد - ما رفتيم طبقه پايين و صاحبخانهاي که آنجا را به شهيد رجايي فروخته بود، بالا بود و هنوز نرفته بود. شهيد رجايي ما را به آن اطاق برد که يک زيلو کف آن پهن بود.
* خانه مال ايشان بود يا مال پدرو مادرشان؟
- نخير پدرکه نداشتند، ايشان 4 سالش بوده پدرشان از دنيا رفته بود مادرشان را هم پسربزرگ شان اداره ميکرد.
* آقاي رجايي چند تا خواهر و برادر داشتند؟
- 4 تا خواهرو دو برادر.
* شما با چه کساني به خانه آنها رفتيد؟
- من با مادرم و خواهرم.
* پدرتان نيامد؟
- نخير. من و مادرم و يکي از خواهرانم. بعد ايشان آنجا يک ميز فلزي مدل ارج داشت 6 تا صندلي ارج، يک زيلوي پنبهاي از آن پنبهاي هاي قديمي، نميدانم ديدهايد که نخهاي پنبهاي زيرش بود. زيلو فقط وسط اتاق بود و يک چراغ خوراکپزي والور زير ميز بود. يک تخت فنري يک نفره، تعدادي هم کتاب که روي طاقچه چيده بودند و يک راديو که گفت همه مال من و هستي من اينهاست، اين زيلو را هم که ميبينيد مال اين صاحبخانه است که اينجا را از او خريدهام. آنجا راهم 13هزارتومان خريده بود و75 تا يک توماني قسط ميداد و درهمان زمان در «مدرسه کمال» مشغول کار بودند.
* مدرسه کمال کجاي تهران بود؟
- در همان نارمک بود. بله نزديک منزل مان بود و زيرنظر آقاي سحا بي بود.
* آقاي «يدالله سحابي»؟
- بله يدالله پدر، آقاي عزتالله پسرشان آنجا کار ميکرد. بعد ديگر آنجا با همان حقوق مدتي زندگي کرديم. دقيقا تاريخهايش را يادم نيست. چون شهيد رجايي بهخاطر اينکه فکرميکردند حقوق دولت است و دولت اشکال شرعي دارد، قبلش در آموزش و پرورش رسمي نشده بود و وارد نشده بود. بعدا از بعضي مراجع سوال ميکنند ميبينند اشکالي ندارد، و ايشان وارد آموزش و پرورش ميشوند.
* داشتيد اولين دعوت آقاي رجايي را ميگفتيد.
- بله آنجا بعد نشستيم و شهيد رجايي سوالاتي را از من کردند.
* در حضور مادرتان يا تنها؟
- نخير خودمان نشستيم حرفهايمان را زديم. ايشان به خانواده من گفتند شما يک دقيقه بيرون تشريف ببريد و من از ايشان سوالاتي دارم. آنها رفتند بيرون و ايشان يک صيغه چند دقيقهاي خواندند، به من هم ياد دادند تو بگو قبلت. همان آداب صيغه را گفتند که حالا محرم بشويم که ميخواهيم حرف بزنيم که مثل اينکه نيم ساعتي مثلا صيغه نيم ساعته.
* با نظرمادرتان صيغه را خوانديد؟
- نخير. آنجا صيغه نيم ساعته خواندند که محرم بشويم و بتوانيم حرف بزنيم.
* پدرتان که نبودند رضايت بدهند؟
- بله خب ديگر. حالا من به نظرم ميآيد که هنوز اين مسئله را شايد ايشان نميدانستند، اما مقيد بودند به اينکه همان چند دقيقه که در اتاق نشستهايم همان مدت هم محرم باشيم. بله پيداست که نميدانستند، من هم نميدانستم بله.
* ايشان چه صحبتهايي کردند؟
- اول خودشان را صادقانه معرفي کردند از نظر وضع جسمي، از نظر اخلاقي و روحي مشخصات خودشان را براي من گفتند. من هم متقابلا صداقتي را که در ايشان ديدم، حرفهايم را گفتم و ديگر مسئله حل شد و ديگر بعدا رفتيم و آنها آمدند.
* شما آن لحظه که با ايشان تنها شديد، بهعنوان اينکه باهمديگر محرم شدهايد، چه احساسي نسبت به ايشان داشتيد؟
- معمولا احساس خاصي اولش به آدم دست نميدهد.
* احساس يک دختر معمولي مثلا به يک خواستگار را داشتيد، يا اينکه مثلا احساس علاقه و دوست داشتن داشتيد؟
- خوب نميتوانم بگويم که ...
* آن لحظه از ايشان خوش تان آمد يا نه؟
- ازصداقتش.
* همين را ميخواهم بگويم.
- يعني اينکه ميبينيد من هميشه روي اين صداقت تاکيد دارم، چون از اول طالب صداقت بودم. آنچه که من را در آن وضع قرار داد، اصلا قيافه ايشان را خيلي نگاه نکردم. اصلا قيافه برايم خيلي مطرح نبود حتي توي زند گي.
* ايشان چي مدنظرشان بود؟
- ببينيد، ما اختلاف سنيمان ده سال بود. با خودم کلنجار رفتم که اين 10 سال را که توي ذهن من هميشه اين بود که مرد قيافهاش مهم نيست، شخصيتش مهم است. توي همان سن اين بود که اصلا به قيافه فکر نميکردم و نگاه هم اصلا نکردم. اما خب تحت تاثير صداقتشان قرار گرفتم که ايشان صادقانه اخلاقش و رفتارش را، حتي دندانهايش را براي من تشريح کرد که من وضع جسميام اينجوري است. از من هم پرسيد، و من هم ميگويم که تحت تاثير صداقت ايشان واقعيت را برايشان گفتم.
* ايشان چه چيزي را ملاک قرار داده بودند، چي به شما گفت مثلا گفت شيفته چه چيز شما شده؟
- آن ساعت چيزي نگفتند. نخير آن ساعت چيزي نگفتند به من، اصلا بعدها هم چيزي نگفتند که توي ذهنشا ن چي ساختند، نميدانم.
* بعد آنجا صحبت کرديد و شما قبول کرديد؟
- به خانهمان که برگشتيم، از من جواب خواستند. نميشد که بگوييم اين صحبت ابتدايي بود. بعد آنها ادامه دادند، حتي با اينکه فاميل بوديم، به اين اکتفا نکردند و از همسايهها درباره من تحقيق کرده بودند که اين چهجوري راه مي رود، چهطوري راه ميآيد، چهطوري حجاب دارد؟
* شما آنموقع با همان چادر بوديد، مثلا پوشيه نميزديد؟
- نخير، چادرمعمولي. اما مقيد بودم. از رفتن با چادر و دمپايي توي کوچه بدم ميآمد. چادر غير مشکي را سبک ميد انستم.
* خب قبول کرديد، بعد برنامه عقد وعروسي چي شد؟
- ديگر آمدند خواستگاري رسمي کردند و حرفهايشان را با پدرم و مادرم زدند و نشست داشتند. همان روال عادي.
* مهريه چقدربود؟
- هشت هزار تومان آنموقع.
* شيربها و اين چيزها هم بود؟
- اين نکته را که فرموديد، بد نيست بگويم که نخير، شيربها رسم نبود. يعني ما رسممان نيست. اينجا جالبه که شهيد رجايي بعدها به من ميگفت که روي اين مسائل پولي نظر بلندي داشت. با همه اينکه توي زندگي به خودش خيلي سخت ميگرفت، راه قناعت داشت، خيلي سخي بود. حتي در بخشش هم اصلا روي پول اصلا بدش مي آمد حرف بزند. اين بود که بعدها به من گفت اگر هر مقداري پيشنهاد کرده بوديد، من کم نميکردم.
* حالا شما فکر نميکنيد که اين به خاطر علاقهشان به شما بوده؟
- نخير، نخير به خاطر همين روحيه بود که ماديات برايش مطرح نبود. روحيهاي داشتند که نميخواستند زن روي پول معامله بشود. حالا نه اينکه پول برايشان مهم نباشد، که شخصيت زن نبايد با پول معامله بشود. روي زن چونه زده بشود، کم و زياد بشود، نسبت به اين کرامت انساني خيلي ديدگاه خاصي داشتند.
* چه زماني عقد رسمي ازدواج و عروسي داشتيد؟
- همان سال. ماه رمضان يک شب مثل اينکه قبل از عيد فطر بود که چون ميخواستند وارد ماه شوال نشده عقد صورت بگيرد، توي ماه رمضان عقد صورت گرفت که يک جشن مختصري بود.
* شخص خاصي عقد تان کرد؟
- عموي من روحاني هستند، عقدهاي آشنايان را معمولا ايشان ميآيند. اما کي بود، نمي دانم.
* مراسم عقد در خانه شما انجام شد؟
- بله چون عقد خصوصي بود، توي خانه بود.
* از اشخاصي که توي مراسم عروسيتان بودند چه کساني در خاطرتان هست؟
- چون اين عقد خصوصي بود، کسي نبود اما در جشن چرا، آقاي سحابي اينها عکس دارند.
* چه مدت بعد از عقد جشن گرفتيد؟
- حدودا 6 ماه طول کشيد.
* مراسم جشن کجا بود؟
- بد نيست راجع به جشن خدمتتان بگويم که هردوي ما مخالف بوديم که جشن بگيريم. شهيد رجايي هم ميخواست اين هزينه جشن نباشد، هم اين جشنها را به اين سبک سنتي قبول نداشت. خود من هم از ديد ديگري قبول نداشتم.
* شما چه سبکي قبول داشتيد؟
- ما ميگفتيم، اصل زندگي و توافق و تفاهم است که ما بايد توي زندگي با هم رفيق بشويم و همديگر را درک کنيم. اينها را بازي ميدانستيم. به نظر خود من هم يک بازي ميآمد که يعني چي مثلا اين کارها را ميکنند؟ درعين حال بين دو راهي بودم. حالا مثلا اين نبود که قاطع به اين مسئله رسيده باشم. توي ذهنم اين چيزها ميآمد ولي بدم هم نميآمد. مثلا درعين حالي که ميگفتم يعني چه اين چيزها، دوستم داشتم که طبق رسم و رسومات و آداب عمل بشود. ولي همهاش توي ذهنم سوال بود به راستي ما اين کارها را ميکنيم که چي بشود؟ که چه کار بکنيم؟ مثلا چي به دست بياوريم؟ مثلا آن موقع معمول بود عروس را با ماشين ميبردند و بوق ميزدند. شهيد رجايي شديدا مخالف بود و نگذاشت. يک عده جوانها هم بحثشان گرفته بود که چرا نميگذارند، چرا چنين، چرا چنان.
* کجا مراسم گرفتين؟
- مراسم توي خانه خود شهيد رجايي بود.
* ايشان ماشين داشت ؟
- نخير ماشين نداشت. وسايل ديگر بود. ماشين هم يک ماشين پيکان عادي بود.
* چه کساني توي عروسي بودند؟
- از فاميل ما بودند. اقوام ايشان هم و همکارانشان بودند، همکارهاي دبير.
* همان آقاي سحابي فقط يادتان مانده؟
- بله از آقاي سحابي عکس داريم.
* عکسهايش را داريد ؟
- بله عکس آقاي سحابي هست. اينها را بهعنوان همکار که در مدرسه کمال بودند، دعوت کرده بودند.
* مراسم عروسي کجا بود؟
- منزل برادرشان در محله «کوچه دردار».
* بعد از ازدواج در کجا زندگي ميکرديد؟
- در منزل خودمان در نارمک.
* درمدت زندگيتان با آقاي رجايي، آيا خود شما در بيرون از منزل کارهم ميکرديد؟
- نخير.
* ايشان اجازه نميداد يا خودتان نميرفتند؟
- نخير، من با وجود اينکه مدرک تحصيليام ششم ابتدايي بود، به مطالعه علاقه داشتم، منتها در مطالعات که مدرک نميدادند تا ما را جايي قبول کنند، ضمن اينکه من اصلا دنبال شغل بيرون نبودم. از ابتداي کودکي دنبال يادگيري بودم. هميشه ميخواستم چيزي را ياد بگيرم، بفهمم تا ببينم چه جوري بايد زندگي کنم. هيچ وقت به فکرمدرک گرفتن نبودم. به همين دليل از هر فرصتي که پيش ميآمد و از هرکسي که بود، چيز ياد ميگرفتم. يک دوره کوتاه هم پيش مادر آقاي حجتالاسلام حسيني - نماينده سابق تهران در مجلس شوراي اسلامي - که زن فاضله اي بود، دوره مقدمات عربي را ياد گرفتم و به پايان رساندم. يا کلاسهاي تفسير موضوعي ميرفتم. يا نوارهاي سخنراني شهيد آيتالله بهشتي، دکتر علي شريعتي را گوش ميدادم، و کتابهاي شهيد مطهري را مطالعه ميکردم. اما اينکه بگويم خودم هم کلاس ميرفتم يا دوره ديدم، اينها اصلا برايم مطرح نبود. اينها را به نظر ميرسد قابل ذکر نيست. اين بود که دوران نمايندگي مجلس مدرک تحصيليام را مينوشتم ششم ابتدايي تا اينکه در دوره سوم گفتند نه، شما بنويس مقدمات. من هم در دوره مجلس سوم نوشتم مقدمات. مينوشتم: «ششم ابتدايي مطالعه آ زاد».
* آن ايام شما هم با دکتر شريعتي هم ارتباط داشتيد؟
- نه، فقط پاي سخنرانيهايش ميرفتم.
* آقاي رجايي شما را هم ميبرد؟
- نخير، خودم علاقه داشتم. چون روحيه يادگيري داشتم.
* در حسينيه ارشاد ميرفتيد؟
- بله حسينيه ارشاد.
*چطور با آثار و افکار دکتر شريعتي آشنا شديد؟
- فکر کنم سال 1352 يا 1349 به بعد، از سالي بود که اوج تبليغات دکتر بود که در حسينيه ارشاد صحبت ميکردند. درآن اوج، يک جاذبهاي ايجاد شده بود که هر کس ميخواست برود سردربياورد و ببيند چه خبر است؟ من با اين روحيه و با اين تمايلات، به مسائل سياسي اجتماعي خيلي گرايش داشتم. يادم است کوچک بودم که يک روز ديدم با ذغال روي ديوارهاي سفيد نوشتهاند «يا مرگ يا مصدق» آن موقع 9 سالم بود. از همان کوچکي علاقه داشتم که ببينم در جامعه چه خبر است.
* آقاي رجايي چه ديدي نسبت به شريعتي داشت و اصلا پاي سخنرانيهاي ايشان ميآمد يا نه؟
- نه ايشان در مجالس سخنراني دکتر شريعتي شرکت نميکردند. من احساس ميکردم سطح شهيد رجايي بالاتر از آن است که به اينگونه مجالس بيايد.
* اينکه شما به سخنرانيهاي شريعتي ميرفتيد، آقاي رجايي عکسالعملي نشان نميداد يا چيزي نميگفت؟
- نخير، من ميگفتم من ميخواهم بروم پاي سخنراني دکتر شريعتي مثلا چرا نبايد بتوانم بروم؟ دلم ميخواهد بروم پاي سخنراني افرادي که آن روزها حرف ميزدند .
* مگر ايشان اجازه نميداد يا ميگفت نرويد؟
- نخير ايشان نميگفت نرو يا برو. ميگفت تو آزادي ميتواني بروي. ولي من گلهام اين بود چرا بايد دستهايم بسته باشد. همهاش بچه داري، خانه داري اينطوري نميتوانم بروم. ايشان ميگفت: نه چرا نميتواني بروي؟ ميگفتم: خب شما بايد من را ببريد، من که خودم نميتوانم اين موقع شب تنها بروم و برگردم. ايشان ميگفت: خب بچهها را بگذار پهلوي من و برو. ميگفتم: آخه تنها ميترسم بروم. ميگفت: نه نترس، برو. هستند کساني که تو را برگردانند اينجا. اين بود که به من آزادي عمل ميداد که بروم دنبال سخنراني، هرنوع سخنراني. فقط آزادي اينگونه نبود، مثلا من ميگفتم: چراهمهاش بايد بچه داري کنم، ميخواهم بروم کلاس، چرا نبايد امکانش را داشته باشم؟ به من گفت: تو آزادي، برو يک نفر را پيدا کن، من حاضرم در ماه هر چقدر خواست به او پول بدهم تا تو به کلاس بروي.
* آن زمان شغل آقاي رجايي معلمي بود؟
- بله.
* درآمدشان چقدر بود؟
- يادم نيست چون من در اين مورد زياد نميپرسيدم.
* آيا هنگام رفتن به سر کار، براي شما خرجي و پول ميگذاشت؟
- بله از اين بابت خوب شد سوال کرديد، مسائل اينجوري براي ما خيلي کم اهميت بود و من اصلا زشت ميدانستم که مثلا سوال کنم شما ماهي چقدر حقوق ميگيريد. ميخواهم بگويم روحيهام اينگونه بود که يعني چه؟ يعني من به پول ايشان بيشتر از خودشان توجه دارم؟ وقتي ايشان رفتند زندان، براساس يک هدفي حقوق ايشان را قطع کردند. من از همان روز اول ميخواستم بروم دنبال حقوق ايشان. بلکه بتوانم اين را از چنگ اينها بيرون بکشم. ميدانستم حالا حالاها نميشود، ولي دنبال ميکردم که اولا ردپا و يا از ساواک اطلاعاتي در مورد وضعيت ايشان کسب کنم و ببينم چه وضعيتي دارند. ضمن اينکه وانمود کنم که من يک همسر عادي و وابسته به حقوق شوهرم هستم. چون من هم مبارزه ميکردم، يک خورده آنها را گيج کنم که ذهنشان نرود به اينکه ممکن است زنش هم توي کارسياسي باشد. دنبال اين بودم که بگويم من وابسته به دنيا و ماديات هستم وحقوقش را ميخواهم بگيرم تا زندگيام را اداره کنم. در همان پيگيريها، وقتي از من پرسيدند که شوهرت ماهي چقدر حقوق ميگرفت؟ مانده بودم که چه بگويم. حدودش را ميدانستم، مثلا حدود هفت هزارتومان ميگرفت، اما دقيق نميدانستم. اين بود که وقتي به ملاقات ايشان در زندان رفتم، گفتم شما ماهي چقدر حقوق ميگيريد که دقيقا بتوانم به اينها بگويم؟
* چقدر بود؟
- حالا تعجب ميکنيد اگر بگويم که خود ايشان هم بعد از چهارسال، ديگر يادش رفته بود که چقدر حقوق ميگرفته. به من گفت نميدانم به نظرم حدود هفت هزار تومان و خوردهاي بود.
