اختصاصي/ناگفته هايي از زندگي شهيد رجايي از زبان همسرش (بخش دوم و پاياني)
گفت وگو از: حميد داودآبادي
اشاره:در قسمت اول پيرامون زندگي خانم عاتقه صديقي و نحوه آشنايي و ازدواج با شهيد رجايي و همچنين نحوه مبارزه آن شهيد بزرگوار و زنداني شدن ايشان پرداختيم. در اين به نحوه زندگي مشترك و همچمنين خاطرات بعد از انقلاب و رياست جمهور شهيد رجايي مورد بررسي قرار گرفته که با هم مي خوانيم:.
* شما هم درطي دوران مبارزه به زندان افتاديد؟
- من توانسته بودم سالها فعاليتهايم را از چشم ساواک پنهان نگه دارم که بويي نبرند. خوشبختانه من به زندان نيفتادم. چون در شب دستگيري آقاي رجايي، من خودم را به ديوانگي و خلي زدم. البته کار خدا بود. اصلا از قبل به فکرم نرسيده بود که چنين نقشي بازي کنم. توي عمل يک دفعه به فکرم آمد چه بکنم چه نکنم، که خود بهخود کشيده شد به اينکه من نقش آدم خلها را بازي کردم. خل به معني زني ساده و از همه جا بيخبر و هوچيگر. يعني اطلاع داشتيم. حالا اين را ميگويم تا ببينيد. رفتيم بازار ما را گرفتند ديگر کاري نداشتند. مرحله به مرحله چون پيش رفتيم، آنجا ديگر انداختنمان زندان. همان شب در سال 53 که آمدند شهيدرجايي را ببرند، ديگر بهعنوان همسر يک زنداني که عقده و از عقده آمده توي اين تظاهرات شرکت کرده، نقش بازي کرديم.
* در خانهتان ريختند؟
- بله ريختند در خانه. آن زمان برنامه ساواک اينگونه بود که سعي ميکردند بي سرو صدا بريزند و افراد را ببرند تا کسي متوجه نشود. گاهي از ديوار آرام ميآمدند بالا، در را باز ميکردند و بعضي وقتها هم در ميزدند. فکر کنم ماجراي کتابها و دستگيري پسر عمويم را تعريف کرده باشم.
* نه تعريف نکرديد، پس لطفا بگوييد:
- کتابهايي را که نگه داريشان جرم بزرگي حساب ميشد که کتابهاي سازماني بود، اينها را شهيد رجايي ميآورد خانه. به من گفته بود که ببرم زير زمين خانه عمويم که نزديک ما بود. خانه ما خيابان ايران بود، خانه عمويم ـ که خواهر شهيد رجايي زن عمويم است ـ چهارراه خورشيد بود. پياده هفت دقيقه راه بود که من ميرفتم آنجا و کتابها را برده بودم در زير زمين آنها که يک جاي متروکهاي بود، جاسازي کرده بودم. يک روز که بارندگي شديدي بود و آب به اين زير زمين جاري شده بود، حدود 70 سانتيمتر آب افتاده بود توي زير زمين خانه عمويم. وقتي زن عمويم اين وضع را مي بيند، يک دفعه ياد کتابها ميافتد که ميگويد اي واي کتابهاي محمد. پسر عمويم که آنجا بوده، کنجکاو ميشود که اين کتابها چيست؟ وقتي آبها از جوي ميافتد و وقتي آبها را از زير زمين تخليه ميکنند و کتابها را جابهجا ميکنند، ميرود کتابها را ميبيند که بله، کتابهاي مخفي و خيلي مثلا مهمي است. روي همان حس کنجکاوي چند تا از کتابها را برميدارد و مطالعه ميکند. بعد به عنوان اينکه مثلا دايي من توي کارهاي مهم مبارزات سياسي اينجوري هست، کتابها را ميدهد به رفقايش. هيچي، همينطوري اين به آن و آن به ديگري تا به دست 18 نفر اين کتابها ميرسد که بعد کتابها لو ميرود و ساواک از هجدهمين نفر شروع ميکند به گرفتن اين کتابها تا ميرسد به محسن پسر عموي من، همان خواهرزاده شهيد رجايي که ديگر ميآيند سراغ ايشان و درعرض سه ساعت ميريزند توي منزل. دو تا شلاق ميزنندش که او همه چيز را ميگويد.
* پسرعمويتان الان هست؟
- بله.
* الان چهکار ميکند؟
- نمي دانم مشغول چه کاري است. به هرحال او مسئلهاش جداست. منظور من نقش خودم هست که مي خواهم بگويم زندان رفتن من اينجوري بود که ساواک چند ساعتي من را بازداشت موقت کرد. کتابها را آمدند ريختند و گرفتند و به دنبالش آمدند ريختند منزل. اينجوري بگويم که من رفته بودم خريد، آمدم خانه. زن عمويم دو سه دفعه فرستاده بود تا به من اطلاع بدهند که به شهيد رجايي ماجرا را بگويم تا حواسش جمع باشد. شهيد رجايي ساعت 5/11 شب با آقاي شهيد بهشتي، آقاي هاشمي رفسنجاني و شهيد باهنر و اينها جلسه داشتند. يک جلسه خاصي هم بود که بايد محرمانه ميماند. از اين طرف هم اينها آمدند که من به ايشان دسترسي نداشتم تا اطلاع بدهم و ميدانستم که تلفنمان تحت کنترل است. تلفن ما مدتها تحت کنترل بود چون شهيد رجايي تحت تعقيب بود.
آنها ريختند منزل ما که ديگر من هم خودم را آماده کرده بودم. توي خانه يک سري نوار، پول قابل توجه، اسناد جعلي و نشريات بود که آنها را فوري توي نايلون کرديم. حياط باغچه لو رفته بود چون هر طرحي که لو ميرفت ساواک سريع کشف ميکرد، سعي ميکردم آن موارد را تکرار نکنم. اما هر چي فکر کردم راه ديگري جز آن نداشتم. خيلي فکر کردم که اينها را چکار کنم. ديدم تنها راهش اين است که باز دوباره همين کار را بکنم. اينکه ميگويم بقيهاش واقعا کار خدا بود، اينجاست. وگرنه آن باغچه را اگر اول شب ميديدند حالا ميگويم ببينيد چقدر دست خدا توي کار بود. رفتم باغچه را کندم و اسناد و مدارک را توي باغچه دفن کردم. ما در خانهمان قلمه شمعداني داشتيم که سريع آنها را توي باغچه کاشتم و آب دادم. اينها اگر ميآمدند و اين شيوه را ميديدند سريع کشف ميکردند.
اينها اول شب وارد شدند که تلفن توي راهرو زنگ زد. من تلفن را برداشتم که ديدم معلم دخترم بود و راجع به وضع درسي دخترم حرف ميزد. همين طور که مشغول صحبت با تلفن بودم، متوجه شدم کسي بالاي سر من ايستاده. من براي اينکه او شک نکند که مثلا من هم توي کار سياسي هستم، يکدفعه از همان جا به فکرم رسيد و گفتم: خانم کريمي ببخشيد من الآن آمادگي ندارم ادامه بدهم. اسم بردم که خيال نکند مخفيانه گفتم. گفتم و خداحافظي کردم. گوشي را که گذاشتم آن مامور ساواک با مشت زد روي تلفن که خيال کرد صحبتهاي من با رمز بود که مثلا اين رمزي بود که من گفتم تا به آقايرجايي اطلاع بدهند که نيايد خانه. اين وضع را که ديدم، سريع رفتم توي بالکن ـ از اين جايش ديگر ساختگي بود ـ داد زدم دزد... دزد. خانم تقويان همسايهمان بود. داد زدم کمک کمک ... دزد آمده بياييد کمک. با داد و فرياد من، همسايهها ريختند بيرون که کار آنها سخت شد و مجبور شدند بهجاي اينکه بي سرو صدا بيايند توي خانه و همه جا را بگردند لو برود. اين واقعا کار خدا بود. اگر از قبل مينشستم و فکر ميکردم، به ذهنم نميرسيد چنين کاري بکنم. اگر آنها فرصت داشتند و با همان آرامي خانه را ميگشتند، باغچه و خيلي از چيزها لو ميرفت. اما آنها مجبور شدند بهجاي اينکه خانه را کامل بازرسي کنند، تماس گرفتند و نيرو خواستند تا سر هر چهارراه و کوچه پس کوچهها يک مامور گذاشتند تا همسايهها از خانههايشان بيرون نيايند. به همين خاطر ديگر نتوانستند بيايند و توي خانه را بازرسي کنند. از همان روز اول هم من را آدم خل و ناداني حساب کردند. مثلا ميگفتند: خانم، ما تو را ديديم و به شما گفتيم که پليس مخفي هستيم، پس چرا داد زدي دزد دزد؟ گفتم: کو لباستان؟
خلاصه خودم را زدم به ناداني که پليس لباس دارد. گفت: ما اسلحه را که نشان داديم. گفتم: بله من هم از اسلحهتان ترسيدم. اين شلوغ بازيها چي بود؟ همينطوري مثل آدمهاي نادان حرف ميزدم. گفتم: خب من هم همين را ديدم و ترسيدم چون همسايهمان تعريف ميکرد يک نفر با اسلحه آمده خانهشان دزدي زنش را هم کشته و رفته. کم کم باورشان شد که من اصلا اينجوري هستم. به همين خاطر ديگر زياد من را بازجويي و کنترل نکردند.
يکي از آنها گفت: شوهرت کجاست؟ گفتم: نميدانم. گفت: چطور نميداني؟ سعي کردند من را بترسانند که باز گفتم: نميدانم. گفت: مدرسه رفاهه؟ اينها همسايه بغليمان همان تقوي را گرفته بودند که آن بيچاره هم گفته بود آقايرجايي در مدرسه رفاه است. رفتند مدرسه رفاه در زده بودند آن خانم سرايدار آنها راه نداده بود و گفته بود: اينجا اصلا مدرسه نيست. البته به او هم آموزش داده بودند که اگر مامورها آمدند چه بگويد. مدرسه رفاه واقعا جايي سياسي بود. گفته بود نه اينجا مدرسه نيست. مدتي بود که تابلوي شرکت سهامي خاص را سردر آنجا زده بودند. خانم سرايدار هم گفته بود اينجا فقط يک شرکت تعاوني است که تابلويش هم نشان ميدهد. بله ببينيد اصلا آقاي رجايي کاري با اينجا ندارد. تازه، شب هم هست و دليلي هم ندارد که من در را باز کنم. و سرانجام در را باز نکرده بود. اينها هم که باورشان شده بود، رفته بودند. حالا يا باورشان شده بود يا نه، بههرحال به شهيد رجايي دسترسي پيدا نکردند. اگر ساواکيها ميرفتند توي مدرسه و آنجا را ميگشتند، شايد چيزهاي مهمي گيرشان ميآمد. تازه، آقاي رجايي و شهيد بهشتي و ديگران قبلش آنجا جلسه داشتند. اگر آنجا ميرفتند خيلي چيزها لو ميرفت و خيلي مسئله عوض ميشد.
ساعت 5/11 شب بود که شهيد رجايي به خانه آمد. ساواکيها که احساسشان اين بود که يک چريک را ميخواهند دستگير کنند، سر چهارراه و کوچهها مسلح کمين کرده بودند و تا ايشان به خانه آمد سريع دستگيرش کردند. از همان اولين لحظاتي که ايشان به خانه وارد شد، متوجه شد موضوع از چه قرار است. از همان ابتدا شروع کرديم پيغامهايي را که قرار بود به من بدهد تا به ديگران بدهم و چه کارهايي بايد بکنم. از فرصتهاي کوتاهي که پيش آمده بود و آنها سرشان گرم بازرسي خانه بود، و چون من را هم آدم نادان و ساده لوحي فرض کرده بودند، ديگر حساسيت نشان نميدادند. به همين دليل راحت حرفهايمان رد و بدل ميشد. وقتي که شهيد رجايي به خانه برگشت، من مثل زني که ترسيده و به شوهرش پناه ميبرد، اينجوري درکنار شهيد رجايي قرار گرفتم که يعني ديگر از اينها ميترسم. شهيد رجايي توي اين فاصله حرفهايش را به من ميگفت که پيغامهايي داشت و شماره تلفن. تعدادي شماره تلفن و نوشتههايي بود که انداخت زمين و من سريع پايم را گذاشتم روي آنها که بعد برداشتم.
بعد از آن خانه ما چهار - پنج ماه زيرنظر بود. يعني آنهايي که خانه را کنترل ميکردند خيلي ناشي بودند و ما ميفهميديم که زير نظر هستيم. من اين چيزها را که توي خانه دفن کرده بودم، يک خورده جايشان را تغيير دادم که از آن مشکوکي در بيايد. چهار - پنج ماه بود که من بايد مدارک را ميبردم و به خانم «افراز» تحويل ميدادم. من رابط بين خانم افراز و شهيد رجايي بودم که با او از روي رمزهاي قرآني و رمزهايي ديگر که به ما ياد داده بودند که اگر مثلا زندان افتاديم نتوانيم لو بديم و اينها را چه کار بايد بکنيم.
* خانم افراز کي بود و چه نقشي در مبارزه داشت؟
- ايشان با شهيد رجايي همکاري ميکرد. او مثل شهيد رجايي با سازمان مجاهدين همکاري داشت ولي عضو سازمان نبود. سرنوشتش هم هيچ معلوم نشد هنگامي که درون سازمان مجاهدين بر سر مارکسيست شدن برخي سرانشان درگيريهاي داخلي پيش آمد که مجيد شريف واقفي و صمديه لباف کشته شدند. او هم که با عقايد مارکسيستي مخالف بود، گرفتار همان درگيريها شد. من از مجموعه رفتار و صحبتهايش ميفهميدم که ميخواهند براي او هم صحنه تصادف بسازند.
بعداز يک سال که شهيد رجايي را بازداشت کردند، من با اينها قطع ارتباط کردم؛ اما توي اين مدت مي آمدند و کتاب هايي پشت در خانه مان مي گذاشتند و مي رفتند. من آن کتاب ها را مطالعه مي کردم مي ديدم همه اعتقادات اينها کمونيستي است و از تويش بي ديني در مي آيد. توي شک و ترديد بودم که خدايا من که با اينها ارتباط نداشتم، با کمونيست ها کاري ندارم، چه جوري اين کتاب ها را اين جا مي آورند؟ از کجا مي دانند خانه ما کجاست؟
توي همين کارها بودم، توي اين فکرها بودم که تغيير موضوع اينها مشخص شد. فهميدم که از اينها بوده. تغيير موضع که دادند، من بو برده بودم. درصدد بودم که جدا بشوم. نقشه مي کشيدم و اينها با اطلاعي که از مخالفت "صمديه لباف" و"شريف واقفي" در مقابل مواضع کمونيستي شان داشتند، اين بلا را سر آنها آوردند که کشتندشان. من دنبال اين بودم که خودم را در حد بريده و وابسته به بچه هاي مذهبي نشان بدهم تا بلايي که سر آن دو نفر آوردند، سر من نياورند و جان سالم بدر ببرم. توي اين فکرها بودم که اتفاق ميدان منيريه پيش آمد که خود "بهرام آرام" از عوامل تغيير ايدئولوژي مجاهدين خلق، در درگيري منيريه کشته شد. صديقه رضايي هم تحت تعقيب ساواک بود که قرص سيانور خورد و خودش را کشت.
اصلا تغيير مواضع دادند و کمونيست شدند. طوري بود که هر کدام اينها مي رفتند توي زندان، اعتقاداتش عوض مي شد. صديقه رضايي وضعش خيلي خراب بود با بهرام آرام. ديگر يک طوري شده بود که وقتي راجع به علي (ع) با آنها بحث مي کردم، نمي توانستند بپذيرند. اصلا اسلام را ديگر قبول نداشتند چه برسد به مرجعيت. البته آن موقع که ولي فقيه مطرح نبود، راجع به مرجعيت حرف مي زديم که ما بايد مقلد باشيم يا مرجع باشيم؛ اصلا اينها به نظرشان ما عفب افتاده بوديم وارتجاعي فکر مي کنرديم. توي ذهن شان اين بود. برخوردشان اين جوري نشان مي داد.
بله حالا بايد اين را هم بگويم که من متوجه موضوع بودم که اينها اگر از افکار وعقايد ما مطلع بشوند، خلاصه سر ما را زير آب ميکنند. اين هم باز کار خدا بود. منظورم اين است که حوادث ختم شد به اوج گيري و انقلاب و من هم رابطه ام با آنها قطع شد و آنها از بين رفتند.
* آقاي رجايي چه زماني از زندان آزاد شد؟
- سال 1357 چند ماه قبل از پيروزي انقلاب که همه زندانيان سياسي را آزاد کردند.
* چه حکمي براي ايشان بريده بودند؟
- به نظرم حکم اول پنج 5 سال بود که چهار سال در زندان بودند که انقلاب پيروز شد و آمدند بيرون. ولي آن زمان اينگونه معمول بود که هر کسي را که ميبردند دادگاه، بعد شکنجه تمام مي شد. اين جوري بود که مي بردند دادگاه، دو ماه طول مي کشيد دادگاه اول تا دادگاه دوم؛ محکوميت مشخص مي شد مي بردند زندان قصر ملاقات مي دادند. ما دادگاه اول که شد ديديم طول کشيد. طبق روال عادي براي همه نيست نگران شديم چيه؟ چرا ايشان دادگاهش تشکيل نمي شود. رفتيم وکيل شان را که البته تسخيري بود، ديديم و باهاش صحبت کرديم. آن هم بعضي وقت ها يک سري جواب هاي سر بالا مي داد و گاهي هم يک خورده دلگرمي مي داد. خلاصه ما بلا تکليف بوديم نمي دانستيم چه اتفاقي اين وسط افتاده که اين دادگاه دوم تشکيل نشده. من حدس مي زدم که شايد يک جرياني رو شده، اما نمي دانستم چيه که اين دادگاه دوم ايشان چرا تشکيل نشده. بعدا فهميدم که موضوعش اين بود که منيره اشرف زاده که اينها در بيرون مسلمان بودند، رفته بودند زندان کمونيست شده بودند. اين جوري بود آن روزها. کساني که مي رفتند زندان يا اين جوري مي آمدند. بر اساس همان چشم وهم چشمي بود. هيچ اعتقادي نداشتند. اصلا يک دفعه براي اين که بگويند ما هم بزرگ شده ايم، مهم شديم، مثلا يک چيزي مي نوشتند م يزدند به ديوار که ما از امروز به محتوا رسيديمف ديگر نماز نمي خوانيم و به شريک احتياج نداريم.
مرسوم بود اين جوري هر کس مي خواست بزرگ بشود، روي چشم و هم چشمي اين کارها را مي کرد. به هر حال اين اشرف زاده هم رفت زندان و کمونيست شده بود. چون آقاي رجايي در بيرون با کمونيست ها ارتباطي نداشت و کار نمي کرد، به اشرف زاده گفته بودند:
تو اگر راجع به رجايي اطلاعاتي داشته باشي و بگويي، ما در حکم تو تخفيف مي دهيم.
چون محکوم به اعدام بود، تخفيف تبديل به حبس ابد مي شد که او هم هر چي درباره رجايي مي دانست گفته بود. به همين دليل شهيد رجايي را دوباره بردند زندان زير شکنجه. بعد از دوسا ل که بگو ببينيم چي شده، تو يک چيزهايي مي دانستي و نگفتي، اگر آن موقع گفته بودي چنين مي شد، چنان مي شد؛ و خلاصه مدتي هم باز ايشان را مي برند زير شکنجه.
* آقاي رجايي اسلحه هم داشت؟
- نه خودش با اسلحه کار نميکرد ولي براي ديگران نگه داري ميکرد.
* بعد از انقلاب چي، اسلحه حمل ميکرد؟
- نخير.
*سال 1360 که ترورها زياد شده بود چهطور؟
- خب آن موقع ديگر لازم بود که داشته باشد.
* اسلحه را همراه داشت، يعني هميشه در کمرش بود؟
- من کنجکاوي نميکردم چون کمتر ميديدمش. البته محافظ هم داشت. خودش خيلي دنبال اسلحه نبود اما دوست داشت و خودش هم آموزش اسلحه ديده بود و به ما هم آموزش داده بود. ايشان مقيد بود که ما بايد آموزش نظامي ببينيم، چه زن و چه مرد. تا بتوانيم به دفاع از خودمان بپردازيم.
* از همان قبل از انقلاب تا شهادت ايشان، خانه تان خيابان ايران بود؟
- تا حدود سال 1375 آن جا بود.
* موقعي که ايشان رئيس جمهور شد، مشکلي نبود برايتان که مثلا به خاطر مسائل حفاظتي، خانه تان راعوض کنيد؟
- چرا همان اوايل رياست جمهوري يا نخست وزيري ايشان، آمدند منزل ما را گفتند عوض کنيد. خب شهيد رجايي موافق نبود اصلا خونه را تغيير بديم. گفتند که حالا شما در خطر قرار گرفتين در وضعيت خطر هستيد و بايد امنيت داشته باشه اينجا و اون پنجره ها را اگر بريد ببينيد همين الآن هم دست نخورده باقي مانده و جالبه آمدند اين توري هاي سيم هاي معمولي خريدند با ميخ ساده ميخ کردند به ديوار ظاهرش هم مثلا بله فني باشه بعد چشمي روي در کار گذاشتن.
* محافظ ها داخل خانه مي ماندند ؟
- بله هر وقت شهيد رجايي مي آمد خونه محافظيني بودند که مي آمدند.
* شبها محافظها کجا ميخوابيدند؟
- در زير زمين خانه. در خانهمان زير زمين متروکهاي بود که بيچارهها، تخت گذاشته بودند که رطوبت زمين اذيتشان نکند و آنجا ميخوابيدند.
* حاج خانم، شما موقعي که شهيد رجايي نخست وزير و مخصوصا رئيس جمهور شد، چه احساسي پيدا کرديد؟
- بار سنگيني روي دوشمون احساس کرديم که حالا وظيفه خودمون مي ديديم تا مي تونيم انتظارات مون رو از ايشان به حداقل برسونيم که ايشان بتونه به کارش برسه. خوشحال بودم که الحمدلله انقلاب پيروز شده. اصلا من بيشتر به انقلاب فکر مي کردم تا زندگي شخصي. بله فقط انتظاري که از ايشان داشتم اين بود که بعد از چهار سال که از زندان اومده بيرون، دلم مي خواست بشينم کنار هم حرف بزنيم. وقتي هم به من داده بشه که راجع به تربيت بچه ها و مخصوصا پسرم بگم. ببينن اين چهار سال چه گذشته چي نگذشته، حالا بايد چيکار بکنم. هيچ فرصت نشد. يک روز که ايشان همين جوري از در مي رفت بيرون، همان طور عادي گفتم: آخه اينم شد زندگي؟ من مي خوام راجع به اين بچه ها با شما حرف بزنم صحبت دارم ... خنديد و شوخي کرد و گفت که اصلا ما زندگي نمي کنيم. واقعا نشد. هيچ نپرسيد. هيچ اصلا فرصت نشد ما با هم حرف بزنيم. حتي ايشان از همکاري من با آقاي ابوترابي خبر نداشت . آقاي "علي اکبر ابوترابي" که در جنگ اسير شد و فعلا نماينده مجلس است. يک بار فقط وقتي به ديدار ايشان در زندان رفتم، از من سوال کرد تو الآن با کي کار مي کني؟ چه جوريه وضعتت؟ گفتم با يک گروه جديدي همکاري مي کنم. آن جا که نميشد آشکارا حرف زد. همان طور رمزي و دست و پا شکسته گفت که حالا فعلا دست نگه دار. خيال کرد با يک گروه جديد مثلا مشکوک دارم مبارزه مي کنم. گفت دست نگه دار. اصلا ارتباطت را قطع کن ديگه. آن جا فرصت نبود بگم کي هست، گفتم: نه اون گروه غير از اينها هستند، که بعد از شهادت "سيد علي اندرزگو" بود که آقاي ابوترابي يک گروه جديد تشکيل داده بود که با ايشان فعاليت مي کرد. منظورم اين بود که توي آن چهار سال از کجا آورديد خورديد، چکار کرديد، با کي همکاري کرديد؟
اينها لطف خداست. واقعا من از طرف مدرسه رفاه دعوت به همکاري در کار فرهنگي شدم که قرآن وديني تدريس مي کردم براي بچه ها. با اين که مدرکش را نداشتم. ديگه دنبال اين بودم که خودم يک کار شخصي درست کنم تا از اون طريق زندگي مان را اداره کنيم. و البته خب بودند کساني هم که شهيد رجايي به آنها پول قرض الحسنه داده بود که اينها مي آوردند پس بدهند. فکر مي کردم هديه است، مي خواهند ببخشند. ولي گفتن نه، اين پولي است که ايشان داده. بعد معلوم شد که قرض الحسنه داده بوده. البته خب حالا اين تا چهار سال کفاف نمي کرد، اما يک مبلغي هم در ماه در حد رفع نياز، شهيد باهنر مي اوردند به ما مي دادند. اما بيشتر که وارد اين کار شدم، همه را مي دادم به برادر شهيد رجايي. آن جا سرمايه گذاري مي کرد يک مبلغي که از در آمد آن براي زندگي ما تامين مي شد.
اين جوري بگم گهگاهي که شهيد باهنر دادن مبلغي که شهيد رجايي طلب داشت اينها را به من داده بودند حدود 80000 تومان شد تا شهيد رجايي از زندان در آمد بيرون، من اينها را مي دادم به برادر شهيد رجايي ايشان کار مي کردند و از درآمد آن ماهانه به ما يک مبلغي مي دادند ويک مبلغي هم که هر چي کار مي کردم با آن زندگي مان را اداره مي کرديم. بد نيست اينجا بگم همان مبلغ هم که برادر شهيد رجايي به صورت ماهانه به ما داده بود، بعد از شهادت شهيد رجايي ديدم که 30000 تومانش را داده بودند وجوهات، ده هزار تومان هم به جنگ کمک کرده بود، بقيه اش هم خرج مراسم شهيد رجايي شد.
* کي اين پول را به جنگ کمک کرده بود؟ اخوي شهيد رجايي؟
- برادر شهيد رجايي به اجازه شهيد رجايي بله به اجازه شهيد رجايي داده بود؛ منتها بعد از شهادتش وقتي آمدند به ما تحويل بدهند، اين جوري صورت به ما دادند.
* شهيد رجايي شما را توي خانه چي صدا مي کرد، چه لفظي بکار مي برد؟
- تنها که بوديم اسم شخصيم را بکار مي برد، اما توي جمع ميهمان ها با عنوان و اضافه صدا مي کرد. خانواده ام اسمم همين جوري گذاشته بودند پوران. اسم شناسنامه ام رو بايد دقت کنيد. ازدواج که کردم، اسم يکي از خواهرهاي شهيد رجايي عاتقه بود؛ يک خواهرش هم حاجيه. من روز عيد قربان به دنيا آمدم توي خانه به من مي گفتند حاجيه ولي توي شناسنامه ام عاتقه است؛ اين باعث شده بود که شهيد رجايي گفت هر وقت به هر کدام از اين اسم ها صدايت بکنند، چون چون خواهرهاي من از اين اسم ها دارند، ممکنه اشتباه بشه، پس اسم فلاني را بگذاريم پوران.
* کي اين اسم را گذاشت روي شما؟
- والله به نظرم مادرشان. اين اواخر ديگه نمي دانم اين جزئيات اصلا خوبه بگم يا نه؟ من يک دختر عمويي دارم که همسن و سال خودم و همبازي خودم بود. نمي دانم حالا بگم چقدر خاصيت داره گفتنش. ايشان اسمش توران بود؛ بر وزن آن گفتند اين هم پوران باشد. ما همزمان با فاصله کم ازدواج کرديم ايشان هم عروس زن عمويم شده بود. يعني ارتباط خيلي نزديک بود. همه جا با هم بوديم. بر وزن اسم او، من هم گذاشتند توران. من هم مخالفت نکردم.
براي همين در جمع، من را پوران خانم صدا مي کرد.
* شما چطور ايشان را صدا مي کرديد مثلا ايشان را حاجي صدا مي زديد؟
نخير با احترام صدا مي زدم. هميشه مي گفتم آقاي رجايي .
مکه نرفته ايشان نه ؟
نخير عرض کردم اون موقع چهار هزار تومن بود مکه ايشان واجب الحج شده بودن که امام وقتي تحريف کردن چيز تحريم کردن ايشان نرفتن مکه تا زمانيکه وصيت کرده بودن برادرشون حج ايشان رو انجام دادن.
* آقاي رجايي به حج رفته بود؟
- آن موقع هزينه حج 4 هزار تومان بود و ايشان واجب الحج شده بود ولي چون مقلد امام بود وقتي سازمان اوقاف افتاد دست شاه، امام تحريم کرده بودند حج را و ايشان حجش را تعطيل کرد. اين جور مقلد حضرت امام بود. نرفت و وصيت کرده بود که برادرش حج ايشان را بجا آورد.
اسم فرزندانتان چيه؟
اولي جميله ، دومي حميده ، سومي کمال الدين.
جميله بر اساس صفت خدا که جميله، و "جميله بوپاشا" که دختر مبارزه الجزايري بود. چون سالي بود که اين به دنيا آمد، مبارزه الجزاير به پيروزي رسيده بود که ايشان کتاب هاي آن را مي آورد مي خواندم. خدا رحمتش کند واقعا اينها همه براي من ارزش بود. من را حتي به ملاقات زنداني هايي مي برد که من اصلا هنوز هيچي نمي دونستم. يادمه آقاي طالقاني زندان بود و مهندس بازرگان و سحابي.
اينها زندان بودند شهيد رجايي من را براي ديدار اينها زندان مي برد. ملاقات مي کرديم مي خواست با جو زندان آشنا کند که اگر خودش افتاد زندان، براي من سخت نباشد.
* داشتيد مي گفتيد اسم بچه هايتان را به چه مناسبتي گذاشتيد؟
حميده را هم به خاطر صفت خدا باز هم خيلي از صفات خدا دوست داشت. کمال راهم باز براساس صفات خدا.
* لطفا يک مقدار از وضعيت ساده زيستي ايشان تعريف کنيد، مخصوصا موقعي که رئيس جمهور بود تا شهادتش. چيزهايي که فکر مي کنيد تا حالا گفته نشده مثلا ايشان به خورد وخوراک وغذاي متنوع اهميت مي داد؟
- اصلا، نخير اصلا؛ اتفاقا يکي از ملاک هاي ارز شي ما اين بود که از اوايل زندگي تا اون موقع که ايشان به شهادت رسيد، وزن ايشان همان وزن اون موقع بود. اين قدر محاسبه شده غذا مي خورد. فقط اوايل زندگي مان ايرادش اين بود که چون دندان هاي سالمي نداشت، اگر مثلا غذا خشک بود راحت نمي توانست بخورد يا اگر يک وقت شني چيزي توي غذا در مي آمد، خيلي بهش سخت مي گذشت؛ اما عجيب اين جا بود که با اين روحيه ايشان و سخت گيري اش، به خانواده سخت گيري نمي کرد. البته ما حساب دست مان آمده بود. ديگر به اين مسائل هم توجه نمي کرد تا اين که حتي رئيس جمهور که بود، غذاي سپاه را مي خورد. غذاي سپاه هم مي دانيد که تويش چقدر آشغال و نمي دانم از اين شن ها پيدا مي شد؛ ولي ايشان براي اين که همه يک جور غذا بخورند و يعني همسطح باشند، با آنها غذا مي خورد. در طول زندگي مان هم باز ميگم اوايل نوع غذا که حالا بالاخره بعضي غذاها به ذائقه آدم نمي خورد، بعضي ها مي خورند ولي ايشان به تدريج مي رفت به سمتي که آن غذايي هم که به ذائقه اش نمي خورد خودش را وفق مي داد با شرايط غذا. ولي خب مسلما هر کسي به يک سري غذاها علاقه بيشتري دارد، ايشان هم داشت نسبت به بعضي غذاها علاقه داشت اما پر خوري هيچ وقت نمي کرد. هيچ وقت. بعد به يک مرحله اي رسيديم از خودسازي و تهذيب نفس که ايشان ديگر مصمم بود شب ها غذاي ساده مي خورد. به هيچ عنوان غذاي سنگين نمي خورد.
* ميهماني هم مي داديد؟
- اوه، چه قدر عجيب. خوب شد سوال کرديد. اصلا اين را هيچ جا نگفتم. من اولين دفعه اي است که مي خواهم بگم ايشان مقيد بود به اين که فاميل را دور هم جمع کند. سالي يک مرتبه را حتما ما ميهماني داشتيم. اگر دو مرتبه سه مرتبه نبود؛ به بهانه هاي مختلف از جمله شب 27 ماه رمضان چون سالگرد پدر ايشان بود، به احترام پدرشان ما افطاري مي داديم . بله.
* افطاري مفصل بود يا ساده بود؟
- نه، هميشه سعي مي کرديم که بر اساس همان رسم و رسوماتي که در جامعه بود عمل کنيم. ولي ايشان به يک جايي رسيد اين اواخر پيش از اين که زندان بره، ميهماني هاي عمومي را آن جوري مي داد اما يک ميهماني خاص هم در مقابل که جلسه با يد اسمش را بگم، در مقابل آن ميهماني اصلي که سالانه مي داديم و از آن چيزي کم و کسر نمي کرديم، قرار داد که اين ميهماني آموزشي باشد. که به جوان هاي فاميل بفهمانيم که اولا جوان هاي فاميل را دور هم جمع کنيم چون همه پراکنده بودند. مثلا رويشان نمي شد بروند همديگر را ببينند يا همراه پدر و مادر اين ور و آن ور نمي رفتند. ايشان جلسه را ترتيب داد که به اينها آموزش ساده زيستي بدهد و اين که دور هم جمع شوند و ديدار داشته باشند. صله ارحام بجا بياورند ضمن اين که اين طوري هست، با هم تبادل نظرهايي هم صورت بگيرد. کم کم اين را به طرف مقدم ترين هدفي که داشت کشيد. به سمت اين که در آن جلسه قرآن هم خوانده مي شد، حرف هاي فرهنگي سياسي اجتماعي هم گفته مي شد. داشت مي رفت که شکل بگيرد. خيلي جالب بود. آن وقت شام توي آن جلسه اولين دفعه از خانه خود ما شروع شد. مثلا لوبيا پخته مي داديم که غذاي ساده اي بود و تهيه اش آسان بود؛ يا يک ساندويچ مي گذاشتيم سر سفره فقط مثلا يا حالا مثلا شربتي، دوغي که از گلويشان بره پايين. ديگر بيشتر از اين هيچي نبود. مي گفت اين جوري بکنيد که مادرها به زحمت نيفتند يا همسران به زحمت نيفتند که اين جلسات بتواند ادامه پيدا کند. اما متاسفانه ايشان افتاد زندان و اين جلسه هم کم کم به صورت يک ميهماني در آمد و تشريفات. به يک اوجي رسيد از تشريفات. به چشم وهم چشمي که ديگر تعطيل شد.
* جلسه توي خانه شما برگزار مي شد؟
- نخير، سيار بود.
* موقعي که ايشان نخست وزير يا رئيس جمهور شدند چه تفاوتي توي توقعاتشان، برخوردها شان يا خواسته هايشان پيش آمد؟
- توقعات ايشان از ما يا توقعات ما از ايشان؟
* ايشان ازشما، از مردم و از شما؟
- ايشان هيچ انتظاري از ما نداشت بلکه احساس وظيفه و کار مي کرد؛ به طوري که يک شب، چون کم همديگر را مي ديديم، يک شب ايشان آمد خانه، يک شب که تازه حالا بعد از مدت ها مي آمد خانه، به اندازه نمي دونم قطر 30 و 40 سانتي متر بيشتر شايد گاهي پرونده همراهش مي آورد خانه بررسي کند. حالا مثلا ساعت 11و 12 شب بود. اصلا ديگر يک وقت ها چرت مي زد. زماني که وزير آموزش و پرورش بود، يک شب همين طوري که اينها را بررسي مي کرد، چرت مي زد، بچه ها آمدند و خوشحال بودند از اين که بابايشان آمده خانه. حالا دورش نشسته بودند حرف مي زدند؛ من دلم سوخت، هم براي بچه ها، هم براي ايشان که توي اين حالت دارد ورقه صحيح مي کند. بچه هاهم انتظار دارند که مثلا بابايشان به آنها توجه کند.
* وزير آموزش پرورش بود ورقه صحيح مي کرد؟
- ورقه نخير، رسيدگي به پرونده هاي اداري گزينشي بود. مي گفت نيروهاي حذفي که ضد انقلاب بودند نبايد توي فرهنگ بمانند. به طوري که من يک شبي وايسادم نگاه مي کردم ديدم اينها را آقاي رجايي برايشان 5 سا ل ارفاق و6 سا ل مي زد که مثلا بازنشست کند. بعد من مي گفتم آقاي رجايي چيکار مي کني اين همه مثلا ارفاق؟ مي گفت: بعضي ها را بايد تخليه کرد، بهشان پول بدهيم ازشان هم خواهش کنيم تمنا کنيم نباشند توي آموزش و پرورش. يک همچين وضعيتي بود.
بچه ها نشسته بودند با ايشان حرف مي زدند، من ديدم ايشان چرت زد. همچين در حال بررسي پرونده ها چرتش برده بود که دلم سوخت. به بچه ها گفتم، اشاره کردم بچه ها بگذاريد باباتون بخوابد، خسته اس بخوابه. ايشان حس کرد بچه ها حرفشان قطع شده، حس کرد، گفت: نه بگذار بچه ها حرفشان را بزنند ... کاملا احساس مي کردم هم مي خواهد به کار و مسئوليتش برسد، هم بچه ها را جواب گو باش. خلاصه احساس کرد که بچه به او نياز دارند. بلند شد رفت دست و صورتش را اب زد و آمد نشست به بچه ها گفت بگيد بچه ها حرف هايتان را بزنيد.
* چه صحبت هايي رد و بدل شد؟
- ديگه حالا دقيقا يادم نيست چي گفتند. من چون رفتم دنبال کارم. کار داشتم توي آشپزخانه. بله رفتم دنبال کار خودم.
* اين دوراني که رئيس جمهور بودند، در رفت و آمدشان و يا خصوصيات اخلاقي شان هيچ تغييري حاصل نشد؟
- اصلا. نخير. خوب سوالي بود. اتفاقا ايشان عجيبه مثلا اين حرف شايد کم تر جايي گفته شده باشد که ايشان با همان بجا آوردن صله ارحام که خيلي اهميت مي داد، در همه طول زندگي مان هميشه به همان روال خانه خواهران شان سر مي زدند؛ بدون تشريفات. با يه يه ماشين فقط مي رفتند. همان طور معمولي. دم در هيچ کس نمي فهميد. به همين شکل قزوين رفتند صله ارحامشان. به فاميل ها در قزوين سر زدند هيچ کس نفهميد.
* مدل ماشين چي بود؟
- معمولي، ماشين معمولي. حالا ديگر من همراه ايشان يک دفعه رفته بودم هميشه که نبودم.
* چرا شما همراهشان نمي رفتيد؟
ايشان از فرصت هايي که پيش مي آمد، برنامه ريزي هايي مي کردند. چون ارحام، مي خواستند صله ارحام بجا بياورند ديگر خواهران شان، دختر دايي، دختر خاله، پسر دايي، از اين حرف هايي که اگر مي خواستند با من هماهنگ کنند موفق نمي شدند.
* شما در دوران رياست جمهوري با ايشان مسافرت نرفتيد؟
- نخير.
* ايشان بچه ها را نمي برد تفريح و گردش؟
- خير. قبل از انقلاب چرا. ايشان معتقد بود بايد بچه ها را ببرد گردش. ماها را هم ببرد. من خيلي اهل گردش نبودم وگرنه ايشان معتقد بودند و وقتي مي ديد من کوتاهي مي کنم، خودش بچه ها را بر مي داشت مي برد.
* بعداز انقلاب به بچه ها رو پارک مي برد؟
نه. ديگه اصلا بعد از انقلا ب ايشان وقت نداشت سرش را بخاراند. بعد از انقلا ب با قبل از انقلاب خيلي فرق داشت. ايشان آن موقع به نظرش مي آمد بايد تمام همتش را براي انقلاب بگذارد. يعني واقعا اين طوري کرد. که ديگر الآن انقلا ب شده و همه فداکاري مي کنند ما هم يکي از آنها، و بايد با تمام وجود براي انقلا ب باشيم. يادم است اوائل هنوز انقلاب به پيروزي نرسيده بود يا بعد از پيروزي بودف خانم "اعظم طالقاني" به ايشان پيشنهاد داد و گفت: آقا، شما از بهترين افرادي هستيد که در زندان با منافقين درگير بوديدف بيايد در رابطه با منافقين يک جزوه اي منتشر کنيد.
حالا اينجا مي گويم خانم طالقاني اين را گفت، بعدش که اين جوري نبود؛ حالا بايد اسم ايشان را اينجا بياورم تا سوءاستفاده نشود که بگويند بله من از اول با اينها مخالف بودم. توي آخرين نطق قبل از دستوري که ايشان در مجلس کرد، حمايت کرد از آن.
آمد گفت که شما يک جزوه اي بدهيد بيرون. شهيد رجايي گفت: الآن وقت اين حرف ها نيست. آنها بايد خودشان خودشان را بشناسانند به مردم. يا شناخته مي شوند. الآن وقت اين است که کار کنيم. تمام هم و غم مان اين باشد که براي اين مردمي که خون دادند وهستي شان را گذاشتند، کار کنيم.
اين بود که پرداخت به اين مسئله. يعني به نظرش آن کار، کار عبث مي آمد.
* ايشان چند دست لباس داشت توي خانه؟
- در طول زندگي ايشان، زندگي مان تو اين بيست سال، سه دست يا چهار دست لباس دوختند که توي نوع پوشيدن اين کفش و لباس، مو را از ماست مي کشيد. بيرون مي آمدند، چنان مقيد بودند پيش لباس رسمي بپوشند. هي چوقت با لباس زير توي خانه پيش ميهمان نمي آمد. لباس هايي را که کهنه مي شد يک درجه دو درجه کهنه مي شد، بيرون نمي توانست استفاده کند، مي گذاشت براي ميهماني که توي خانه مي آمد لباس هاي رسمي بپوشد. کفش مثلا براي کوه مي خواست برود، يه جفت کفش قبلي ها که کهنه شده بود وارفته بود پاره پوره ها را مي گذاشت تخت مي انداخت براي کوه. کفش نو را فقط براي محل کارش مي گذاشت. اين باعث شده بود که ايشان در حداقل لباس هزينه کند. اين جوري بگم در طول سال حداقل هزينه را براي لباس مي کرد يا پوشاک يا کفش هر چيزي.
* براي خانواده چطور؟
- براي ما سخت نمي گرفت. اما خب من هم آدمي بودم که راهي نمي رفتم که خيلي لازم باشد که سخت بگيرد. مثلا طوري بود که ديگر توي يک سيري افتاده بوديم که حالا من به آن شدت نبودم، اما در حد مهم ضرورت ها پيش مي رفتم. نيازهاي حالا سخت، البته حالا اذيت مي کرديم ايشان را. ايشان هم خيلي واقعا بزرگواري مي کرد. هنوز من به آن جا نرسيده بودم که از قيد خارج بشوم. گاهي ايشان را مي بردم بازار. يکي دو دفعه البته مي گم زود همه اينها مدتش کوتاه بوده، براي لباس خريدن. سخت يک چيزي را انتخاب مي کردم. روي آن سليقه خاصي که داشتم، مي بردم ايشان را مي گرداندم تا لباس براي خودم و بچه ها بخريم. اوايل جواني ام بود ايشان نمي گذاشت من تنها بروم خريد. همراهم براي خريد مي آمد. اين بود
