مقالات/ زن در آينه دفاع مقدس
محتواي علمي سيستم آموزشي كنوني كه كاملاً بر مبناي تفكرات غربي بنا شده است به خود حق داده كه همة امور را بر محور همين نحوة تفكر خاص تحليل و تفسير كند و تا آنجا كه در سراسر جهان هيچ چيز نميتوان يافت، مگر اينكه مورد تعرض اين نظام فكري خاص قرار گرفته و دربارة آن فرضيه پردازي شده است؛ انسان و جهان، روح و جسم، اقتصاد، سياست، اجتماع، تاريخ، هنر و … بر همين مقياس حتي موجودات مجردي همچون فرشتگان، موجودات تاريخي و يا موجوداتي موهوم و خيالي مثل ديو و پري … نيز به مثابة موضوعي براي پژوهش در حيطةتعرض اين نظام فكري قرار گرفتهاند. اين موضوع في نفسه نبايد مورد اعتراض واقع شود، چرا كه از يك سو اگر اين علوم ميتوانست انكشاف از حقيقت عالم بنمايد،پرداختن آن به همة امور نه تنها مذموم نبود كه بسيار پسنديده بود، و از سوي ديگر،هر فرهنگ و تمدن حاكم اگر با ديگر فرهنگها و تمدنهايي كه در حيطةحكومت آن قرار ميگيرند هم اينچنين عمل كند كه فرهنگ و تمدن غرب كرده است، چندان دور از توقع و انتظار نيست؛ اگر چه فرهنگ و تمدن غرب به لحاظ ذات استكباري آن، از اين نظر با همة فرهنگها و تمدنهايي كه در طول تاريخ كرة زمين رخ نموده، متفاوت است.
علوم رسمي غرب نه تنها انكشاف از حقيقت عالم نميكند، بلكه همان گونه كه اكنون در جوامع غربي و غربزده ميبينيم، در اكثر موارد حجاب حقيقت نيز ميگردد و انسانها را در جهانبينيهاي عجيب و غريب و موهوم، و پوچي مطلق، سرگردان ميسازد؛ و ما اين بحث را در چند مقالة آينده، با تفصيل بيشتر،در ضمن بررسي ماهيت علوم غربي بار ديگر دنبال خواهيم كرد.
در هيچ يك از اعصار تاريخ سابقه نداشته است كه تمدني بتواند تا اين حد و در اين وسعت و عمق، تمدنهاي ديگر را در خود منحل سازد و اينچنين بر روح و جان ديگر امتها تسلط پيدا كند و همة آنچه را كه وجه مشخصة اقوام و ملتهاي مختلف در همة اعصار بوده است، يعني دين، زبان،فرهنگ، تاريخ، هنر، معماري، آداب و رسوم و غيره را به تبعيت از خود، تا آنجا تغيير دهند كه امروز در كوچكترين و دورهافتادهترين دهكورههاي ايران و تركيه و يونان نيز مردم لباس اروپايي ميپوشند، خانههاي خويش را به سبك اروپاييها ـ البته با تقليدي بسيار زشت و ناشيانه ـ ميسازند، آداب و رسوم تمدن غربي را تقليد ميكنند و حتي در زبانشان به تبعيت از غرب تغييرات اساس رخ نموده است.
امروز يك دانشجوي چيني در همة تفكرات خويش دقيقاً با همان معيارهايي به موضوعات مختلف ميانديشد كه يك دانشجوي كاليفرنيايي. نظريات اين دو دربارةتاريخ،تمدن،هنر،سياست،زندگي، تربيت فرزندان، همسرداري، طب، روح، جسم،آسمان، زمين … با كمي تفاوت يكسان است،و تفاوت ها نيز ـ اگر موجود باشد ـ در ريشهها و مباني نيست،بلكه در فرعيات و نتايج است. در مصر،جده، استانبول، مسكو،دهلي، پرو … و حتي دورافتادهترين دهكورههاي آفريقا و استراليا نيز ـ به شرط آنكه مدرسه و تلويزيون رفته باشد ـ وضعي غير از اين وجود ندارد. تفاوتهاي اندكي هم كه وجود دارد،در لباس، غذا،بعضي از آداب و رسوم، و … ـ آن همه كوچك است و ظاهري كه به راحتي قابل اغماض است.
حقير ميدانم كه براي اكثر كساني كه اين نوشته را ميخوانند اين پرسش همراه با تعجب طرح خواهد شد كه «خوب، چه اشكالي دارد؟! آيا اين از محسنات تمدن جديد نيست كه همةمردم جهان را از خرافات و فقر فرهنگي نجات داده و اختلافات و مناقشات بيهوده را از بين برده و اتحاد و وحدت ايجاد كرده است؟!»
حقير در جواب اين سؤال،بار ديگر عرض مي كنم كه اگر اكتشافات و يافتههاي علوم جديد مبتني بر حقيقت عالم باشد، همة آنچه كه ما در ردّ و ذمّ تمدن غربي و نظام آموزشي آن ميگوييم به حسن و مدح و تأييد تبديل خواهد شد و نه تنها ديگر جاي هيچ اعتراضي باقي نميماند،بلكه ميبايد شكرگزار غربيها هم باشيم كه راه ادراك حقايق را بر همة انسانهاي سراسر عالم گشودهاند. اما آيا به راستي انسان با اين علوم از خرافات و جهل نجات پيدا كرده و يا نه، در جهل و خرافاتي بسيار عميقتر فرو رفته است؟
لازم به تذكر است كه اگر انقلاب اسلامي ايران پيروز نشده و كار رجعت به مباني فرهنگي اسلام در همة زمينهها به اين حد از وسعت و اشاعه نرسيده بود، هرگز امكان سخن گفتن از اين مسائل با اين همه جرأت و جسارت به وجود نميآمد. اگر كسي بينگارد كه انقلاب اسلامي ايران، همچون ديگر انقلابهايي كه در قرون اخير اتفاق افتاده است، داراي وجههاي صرفاً سياسي است، سخت در اشتباه است. رودرويي انقلاب اسلامي ايران در اصل با «تفكر غربي» است و ما انشاء الله در آيندهاي نه چندان دور، شاهد يك رجعت همه جانبة فرهنگي به اصول و مباني اسلام خواهيم بود و خواهيم ديد كه چگونه تمدن اسلام مبتني بر همين رجعت وسيع فرهنگي، تحولات عظيمي را در اركان و ظواهر حيات اجتماعي انسان ايجاد خواهد كرد و نظامات تازهاي را در همة زمينههاي علمي،فرهنگي، سياسي و مدني برقرار خواهد داشت.
البته تاكنون اكثر افراد و حتي بسياري از علماي روحاني متأسفانه با خوشبيني و بدون تأمل عميق در مسائل، ميانگارند كه اسلام فيالجمله محتواي علمي سيستم آموزشي كنوني را تأييد ميكند و ما شاهد تلاشهايي هستيم كه با هدف انتقال اين سيستم آموزشي و محتواي علمي آن به حوزههاي علميه انجام ميپذيرد. يك برداشت سطحي از توصيههاي داهيانةحضرت امام امت در زمينة وحدت حوزه و دانشگاه، بدون تأمل ميتواند به اين نتيجه دست يابد كه بايد علوم دانشگاهي را با همين محتواي كنوني در حوزههاي علميه اشاعه داد و فيالجمله تعليمات سنتي را با علوم رسمي و يافتههاي علمي و تخصصي دانشگاهي مطابقت بخشيد. پايينترين نقطهاي كه اين تفكر ميتواند به آن منتهي شود اين است كه ما معارف اسلام و تعليمات سنتي حوزههاي علميه را با يافتههاي علوم دانشگاهي محك بزنيم و هر چه مورد تأييد قرار نميگيرد به دور بريزيم. اين تفكر هم اكنون، در ايران و ساير نقاط جهان، در ميان بسياري از مسلمانهايي كه گرايش هاي شديد ليبراليستي و غربگرايانه دارند اشاعه دارد و در واقع مبناي فكري بسياري از انحرافات سياسي ـ نظير آنچه در ميان مجاهدين خلق، نهضت آزادي و اصحاب بنيصدر شاهد آن بوديم ـ بر همين برداشتهاي ليبراليستي قرار دارد.
اگر به آنچه كه حضرت امام امت در هنگام بازگشايي دانشگاهها فرمودند مراجعه كنيم، خواهيم ديد كه اين برداشت هاي ليبراليستي با مفهوم حقيقي وحدت حوزه و دانشگاه ـ يعني آنچه مورد نظر حضرت امام بوده است ـ بسيار متفاوت و حتي متناقض است. ايشان صراحتاً فرمودهاند:
… دانشگاه را باز كنند، لكن علوم انسانياش را به تدريج از دانشمنداني كه در حوزههاي ايران هست و خصوصاً در حوزة علميه قم استمداد كنند.
آيا مقصود ايشان اين است كه علماي حوزه علوم انساني را با همان محتواي كنوني كتابهاي درسي تدريس كنند؟ اگر اينچنين باشد، ديگر چه نيازي است كه به سراغ دانشمندان حوزههاي علميه بروند؟ اگر علماي حوزههاي علميه وظيفة تدريس علوم انساني را در دانشگاهها بر عهده بگيرند، لاجرم به بازنگري محتواي كنوني علوم انساني خواهند پرداخت و اين محتو را با نظريات كامل اما غير مدون اسلا مدر زمينههاي مختلف علوم اساني مقايسه خواهند كرد و اين حركت به يك تحول عظيم علمي در مباني معرفتي علوم انساني مقايسه خواهند كرد. و اين حركت به يك تحول عظيم علمي در مباني معرفتي علوم انساني منجر خواهد شد و رفته رفته نظام آموزشي ديگري جانشين سيستم آموزشي كنوني خواهد گشت. و مقصود از وحدت حوزه و دانشگاه همين است.
اين تحول بدون ترديد تغييري در حد «افزودن چند واحد معارف اسلامي» به همان محتواي قبيلي دروس دانشگاهي نخواهد بود. افزودن چند واحد معارف اسلامي به مجموعة دروس دانشگاهي هيچ مشكلي را از پيش پاي برنميدارد. آنچه كه بادي انجام شود، يك بازنگري كلي و وسيع و عميق به محتواي كنوني علوم غربي و ارزيابي آن توسط علمايي است كه انديشة آنان بر مباني معرفتي اسلام بنا شده است. اگر حضرت امام دربارة علوم انساني تأكيد فرمودهاند بدين علت است كه اين بازنگري و ارزيابي بايد نخست از علوم انساني آغاز گردد و سپس به دامنة علوم تجربي نيز كشيده شود. اگر اين ارزيابي و تطبيق از علوم انساني آغاز گردد، لاجرم علوم تجربي را نيز در برخواهد گرفت، چرا كه اصولاً، برخلاف آنچه عموم ميپندارند، علوم تجربي، بنيان، جهت و حتي روش پژوهشي خويش را از فلسفة غربي اخذ كردهاند.
يكي از علماي معاصر در اين باره گفته است:
در ست است كه به علوم طبيعت صورت رياضي داده شده و اين علوم در مدارس و دانشكدهها با قطع نظر از نتايج علمي و فني آن تدريس ميشود و در ظاهر ميتواند صورت صرف نظر و علم نظري داشته باشد،اما در ذات و حقيقت خود علم نظري نيست، زيرا درستي و اتقان احكام آن اعتبار تكنيك و تكنولوژيك دارد و به عبارت ديگر درستي احكام علوم طبيعت در اين است كه ميتوان به مدد آن اشيا را تغيير داد و از آن به نفع بشر استفاده كرد. پس اين علم جديد را ميتوان به اصطلاح قدما علم اعتباري در مقابل علم حقيقي و علم نظري قرار داد.
چه نسبتي ميان علم حقيقي و علم اعتباري وجود دارد؟ علم حقيقي مبناي علم اعتباري است و اين حكم به طور كل در طي تاريخ فلسفه صادق است و چون علم جديد هم علم اعتباري است، يعني بدون آنكه به ذات و حقيقت اشياء نظر داشته باشد و موجودات نه چنانكه هستند بلكه در صورت رياضي و كمي اعتبار ميكند، مؤسس بر فلسفه است، اما احكام آن از احكام فلسفه استنتاج نميشود.
ما در اين كتاب رفته رفته در اين جهت سير كردهايم كه لاجرم بايد به بحث دربارة ماهيت علم و علوم جديد بپردازيم. محتواي علمي سيستم آموزشي كنوني در مدرسهها و دانشگاهها انباشته از فرضياتي است كه هر چند كاملاً به اثبات نرسيدهاند، اما به گونهاي تدريس ميشوند كه تو گويي علم مطلق هستند و هيچ ترديدي در آنها وجود ندارد.
پيش از بحث دربارة ماهيت علوم جديد،لازم است كه ما مواردي چند از اين مطلقگوييهاي بياساس را بررسي كنيم تا ضرورت بحث در ماهيت علوم جديد بيش از پيش مشخص شود.
يكي از مشهورترين مطالبي كه كتابهاي درسي مدارس و دانشگاهها را پر كرده است تحليلهاي داروينيستي بسيار شبههناكي است كه غربيها در باب تاريخ تمدن ميگويند. در اين تحليلها زنجيرة وراثتي انسان كنوني را به ميموننماهايي ميرسانند كه پيش از دوران چهارم زمينشناسي ميزيستهاند. سپس پيدايش اولين انسانها را به اواسط دوران چهارم زمين شناسي، به حدود نيم ميليون سال پيش ميرسانند. مشهور اين است كه نخستين جوامع انساني جامعههايي اشتراكي است از آدمهايي بوزينه سان كه در غارها ميزيستهاند و از ابزارهاي سنگي استفاده مي كردهاند، شكارچي بودهاند و لباسهايي از پوست حيوانات به تن ميكردهاند و با ايما و اشاره و از طريق اصواتي مقطّع و تكامل نايافته با يكديگر سخن ميگفتهاند.
از سوي ديگر، قرآن مجيد و روايات متقن، زنجيرةموروثي انسانهاي كنوني را به يك زوج انساني ميرساند كه از بهشت هبوط كردهاند: آدم و حوا (سلام الله عليها). آدم (ع) اولين پيامبر خدا و حجت او بر كرة زمين است و آنچنان كه از نصّ قرآن بر ميآيد متعلم به علم الاسماء ـ يعني حقايق عالم وجود ـ است. پرسش حقير اين است كه به راستي چگونه ميتوان بين اين مطالب و آنچه در كتابهاي تاريخ تمدن و كتب آموزشي مدرسهها و دانشگاهها دربارة انسانهاي اوليه يافت ميشود، جمع آورد؟
حقير در ميان مؤمنين از دوستان و آشنايان خويش و ديگر كساني كه به نوعي با آنان در ارتباط بودهام، كسي را نديدهام كه تفسير روشن و درستي از اين مطالب در ذهن داشته باشد. همة آنها حضرت آدم عليه السلام را ـ معاذالله ـ به صورت يكي از انسانهاي بدوي تصور ميكردهاند كه با لباسي از پوست حيوانات، گرز سنگي به دست به دنبال شكار ميدود و … چه بگويم؟
با انصاف ترين و آگاه ترين كساني كه ديدهام آنها هستند كه از هر نوع تصور و تصديقي در اين زمينه فرار ميكنند و با اين وسيله سعي ميكنند كه تقدس آيات و روايات مربوط به آفرينش انسان را براي خود محفوظ دارند. حالا تنظيم كنندگان كتابهاي درسي چگونه به درستي اين فرضيات شبههناك يقين پيدا كردهاند و كتابهاي دبستان و دبيرستان و دانشگاه را از اين مطالب مجعول دربارة تاريخ تمدن پر كردهاند، خدا ميداند. آيا آنها هرگز از خود نپرسيدهاند كه اگر به راستي زندگي انسانها از اين جوامع اشتراكي آدمهاي بوزينه سان آغاز شده باشد، آيات و روايات مربوط به آفرينش انسان را چگونه بايد تفسير و تحليل كرد؟ به راستي آنها هرگز به اين مسئله نينديشيدهاند كه اين سير تاريخي براي تكامل بشر در صورتي درست است كه ما مبناي داروينيستي تطور انواع را پذيرفته باشيم؟ يعني براي اعتقاد داشتن به اينكه زندگي انسان بر كرة زمين از جوامع بدوي و اشتراكي انسانهاي بوزينهسان آغاز شده است بايد نخست ايمان آورد كه انسان از نسل ميمون است؛ به عبارت روشنتر، بايد اين سير تكاملي را كه عرض خواهم كرد براي پيدايش انسان پذيرفت: پستانداران موش مانند ابتدايي، تارسير، ميمونهاي قارة جديد، ميمونهاي قاره قديم، ژيبون، اورانگاوتان، شمپانزه، گوريل، انساننماهاي جنوب آفريقا، انسان. آيا اين سير تكاملي براي آفرينش انسان با محتواي عملي قرآن و روايات مطابقت دارد؟
اگر كسي ميپندارد كه مبناي اين فرضيات بر واقعيات انكار ناپذير علمي بنا شده است و فيالمثل فسيلهاي پيدا شده از نسلهاي پيشين انسانها اين فرضيات را تأييد ميكند، بداند كه سخت در اشتباه است. اگر بخواهيم روشنتر و با استفاده از مثالهاي روشنگر سخن بگوييم بايد گفت كه اگر با حذف همة پيچيدگيهايي كه خود دانشمندان غربي به آن اذعان دارند و ما در ادامة همين فصل بدان اشاره خواهيم كرد، بر سبيل مسامحه فقط نمونههاي برگزيدهاي از فسيلهاي پيدا شده را ذكر كنيم كه در فرضيات انسانشناسي غربيها ميگنجد، باز هم هيچ دليلي وجود ندارد كه اين فرضيهها بر حقيقت استوار باشد. به عنوان مثال، اگر از ميان فسيلهاي پيدا شده ـ آنچنان كه در اكثر كتابهاي آنتروپولوژي و تاريخ تمدن آمده است ـ فقط انسان جاوه (پيتكانتروپ)، انسان پكن (سينانتروپ)، انسان نئاندرتال و هوموساپينس يا انسان امروزي را در نظر بگيريم، باز هم دو دانشمند بر مبناي دو ايدئولوژي مختلف فرضيات كاملاً متفاوت و متناقضي را بر همين نمونههاي ياد شده بار خواهند كرد. فرضيه اي كه يك فكر داروينيستي بر مبناي مجموعة نمونههاي مذكور ارائه خواهد داد اين است:
در ميان قديميترين فسيلها، اولين فسيل كشف شده، فسيل معروف به انسان جاوه است كه بوسيلة كاشف آن … پيتكانتروپ ناميده شد. اين نام، اولي به بقايائي داده شد كه عبارت بود از يك كاسة سر، يك استخوان ران، يك آرواره پائين و چند دندان. ازروي اين بقايا، وجود يك شكل انسان فوقالعاده ابتدائي [!] استنتاج شد كه اندازة مغزش حد وسط بين انسان و گوريل، دندانهايش از نظر ساخت، ميانه حال، اما بدنش راست (قائم) بود. اين استنتاج نه تنها به وسيلة كشفيات ديگر در جاوه تأييد شد، بلكه كشفيات بسيار گستردهتري نيز كه در نزديك پكن انجام پذيرفته، مؤيد آن بوده است. انسان پكن را سينانتروپ ناميدهاند … انسان جاوه داراي كمترين گنجايش مغزي و بزرگترين برجستگيهاي استخواني در بالاي چشم است … انسان نئاندرتال، داراي گنجايش مغزي بيشتر و برجستگيهاي استخواني كوچكتري از انسان جاوه است … انسان امروزي (هوموساپينس) داراي جمجمهاي راست از همه ظريفتر، بدون پوزه، ولي بيني و چانهاي كاملاً رشد كرده.
يك تفكر داروينيستي از آنجا معتقد به تطور انواع است فوراً نمونههاي ياد شده رابه يكديگر پيوند ميدهد و اين فرضيه را استنتاج ميكند كه: نسل انسان امروز به نئاندرتال و سپس به گوريل ميرسد. اما همين نمونهها اگر در اختيار يك انسان مسلمان قرار بگيرد نتيجهاي كاملاً متفاوت خواهد گرفت. البته كسي در اينكه يك چنين موجوداتي در كرةزمين بودهاند شكي ندارد. اما در اينكه بين آنها و نسل كنوني انسان در كرة زمين چه رابطهاي هست، سخن بسيار است. علامه طباطبائي (ره) در طي مباحث مفصلي در مجلدات مختلف «الميزان» حيوان ديگري متولد نشدهاند. از جمله، ايشان در ذيل آية اول از سورة «نساء» فرمودهاند:
… لكن دانشمندي ژئولوژي ـ علم طبقات زمين ـ گفتهاند كه عمر نوع انسان ازميليونها سال هم تجاوز ميكنمد و آثار و فسيلهايي هم كه مربوط به بيش از پانصد هزار سال قبل است به دست آوردهاند، ولي اين دانشمندان دليل قانع كنندهاي كه ثابت كند نسل موجود متصل و پيوسته به آن انسانهاست، در دست ندارند …. اما قرآن صريحاً بيان نكرده است كه آيا ظهور نوع انسان مختصر به همين دوره است يا اينكه قبلاً هم ادواري بر او گذشته كه ما آخرين آنها هستيم. گر چه بسا ميتوان از اين آية: وَ اِذْ قالَ رَبُّك لِلْمَلائِكهِ اِنّي جاعِلٌ فِي الأرْضِ خَليفَهً قَالوا اَتَجْعَلُ فيهَا مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَفْسِك الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِك وَ نُقَدِّسُ لَك قَالَ اِنّي اَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَموُنَ استشمام كرد كه قبل از دورة كنوني ادوار ديگري نيز بر نوع انسان گذشته باشد، همانطور كه در تفسير آية فوق بدان اشاره كرديم. اري، از بعضي روايات اهل بيت (ع) معلوم ميشود كه اين نوع،ادوار زيادي قبل از اين دوره به خود ديده است.
در تفسير عياشي از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «اگر ملائكه قبلاً كسي را نديده بودند كه در زمين فساد و خونريزي كند اطلاعي از اين مطلب كه گفتند آيا كسي را در زمين قرار ميدهي كه فساد و خونريزي كند، نداشتند.»
علامه طباطبائي (ره) ميفرمايد:
ممكن است اين روايات اشاره به دوراني باشد كه پيش از دورة بنيآدم بوده و در آن دوران افراد ديگري روي زمين زندگي مي كردهاند چنانكه روايات ديگري نيز بر اين امر دلالت دارد.
به راستي چه دليلي وجود دارد كه نمونههاي ياد شده از نظر وراثتي به زنجيرة واحدي تعلق دارند؟هيچ؛ گذشته از آنكه اصلاً دلايل بسياري نيز بر ردّ اين فرضيات موهوم وجود دارد. انسان همواره بر مبناي شناخت خويش از هيچ دليلي وجود ندارد كه اين تصورات و توهمات بر واقعيت و حقيقت عالم وجود منطبق باشد.
خودِ آنتوني بارنت، نويسندة كتاب «انسان به روايت … »، هنگام بحث از پيچيدگيهاي موجود ميگويد:
خيلي راحت بود اگر ميشد داستان تكامل انسان را به نحوي كه در بالا خلاصه كرديم، تمام شده دانست؛ اما قطعات ديگري يافت شدهاند كه بهيچوجه در يك چنين طرح سادهاي نميگنجند.
مشهورترين اينها، جمجمهاي است به نام سوانسكومب. اين جمجمه از روي دو تكه استخوان شناخته شده است كه عقب و قاعده و قسمتي از يك طرف كاسه سر را تشكيل مي دهند. اين دو تكه استخوان در يك حفرة شني در جنوب روخانةتمز، بين دارتفورد وگريوزند يافت شده است، ناحيهاي كه باستان شناسان آن را از لحاظ بقاياي انساني بسيار غني ميدانند. اين جمجمه متعلق به زني بود كه سن او در حدود بيست و چند سال بوده است. ضخامت استخواهاي جمجمة او از ضخامت مغزياش بين 1325 تا 1350 سانتيمر مكعب برآورد شده است. اهميت اين جمجمه از اين جهت است كه صاحب آن تقريباً بطور مسلم از معاصران نزديك انسان جاوه و پكن بوده است.
و اين خود دليل نسبتاً قانع كنندهاي است كه انسانهايي با هيئت انسان امروزي در دوره پلئيستوسن ميانه وجود داشتهاند.
واضح است كه تا وقتي نمونههاي بسيار ديگري از اينگونه به دست نيامده است، نميتوان توجيهي قطعي براي اين بقايا ارائه داد. قطعات ديگري نيز يافت شده كه گواه بر اين است كه در دورة پلئيستوسن ميانه و پاياني، يعني قبل از ظهور انسان نئاندرتال، انسانهايي به شكل انسان جديد (ساپينس) وجود داشتهاند.
گذشته از همه اينها، اگر ما فرضية داروينيستي تطور انواع را قبول نكنيم ـ كه قبول نميكنيم ـ ديگر بحث كردن در اطراف اين نمونهها در چگونگي ارتباط آنها با يكديگر ضرورتي ندارد، چرا كه اصولاً همة فرضيات مربوط به پيدايش انسان و تاريخ تمدن بر همين ركن اساسي،يعني نظرية داروين مبتني بر تطور انواع بنا شده است.
توضيحي كه بار ديگر تذكر آن در اينجا ضروري است اين است كه هرگز نميتوان همة وقايع و حوادث عالم خلقت را با استفاده از قانون عمومي علّيت و سببيّت به گونهاي تفسير كرد كه ديگر نيازي به «عالم امر» و «دخالت ارواح مجرد» نباشد. البته گرايش عامي كه به تبعيت از تفكر سيانتيستي و علم پرستانة غربي در سراسر جهان امروز اشاعه يافته،همواره سخت متعهد است كه همة امور را با استفاده از قوانين طبيعي و زنجيرة علّي و سببي حوادث به گونهاي توجيه و تفسير كند كه نيازي به خداوند و عالم امر پيدا نشود. اگر چه يك انسان عاقل و عارف در همة قانونمنديها و سنتهاي طبيعي و تاريخي عالم خلقت نيز خدا را مي بيند و اصلاً در نور وجود اوست كه همه چيز را موجود ميبيند، اما تفكر غالب امروز متأسفانه، متعمدانه و با اصرار در جهل، مايل است كه عالم خلقت را بينياز از عالم امر بداند و با اين حيلة جاهلانه و كبك مانند از مذهبي بودن بگريزد. هر چند كبكي كه سر خود را در برف فرو كرده است تنها خود را فريب ميدهد، لكن اين نحوة تفكر و اين خودفريبي در همة توجيهات علمي اين روزگار وجود دارد و مقبولتي عام يافته است.
توجيه مادّي عالم خلقت بر محور سببيت محض به بك دور باطل و تسلسل بيپايان منجر ميشود و اگر انسان خود را فريب ندهد و تغافل نكند، به راحتي درخواهد يافت كه زنجيرة سببي حوادث ناگزير بايد نهايتاً در آخرين نقطه، با اتكا به عالم امر يا عالم روح و دخالت ارواج مجرد توجيه و تفسير شود، اگر نه، هيچ واقعه و حادثهاي در عالم قابل ادراك نيست.
به طور كلي وجود كفر و عقل و حيات و حركت و قدرت و اراده در علام خلقت به هيچ صورت، جز با اتكا به عالم امر، قابل توجيه نيست. روح مجرد است كه منشأ عقل و حيات و اراده است و روح نيز موجودي است از عالم امر. اگر بخواهيم عالم خلقت را مستغني از روح مجرد توجيه كنيم،بايد بپذيريم كه در ميان مواد معدني ناگاه چيزي خودبهخود، بدون نياز به محرك خارجي به حركت بيفتد يا يك مادة معدني ناگهان به يك مادّة آلي تبديل شود يا يك مادة معدني شروع كند به خود و ديگران انديشيدن. آنها كه ميخواهند عالم خلق را اين گونه توجيه كنند ناچار بايد متوسل به خرافاتي از اين قبيل كه عرض شد بشوند و همانگونه كه در ماترياليسم ديالكتيك مي بينيم، اين نقاط را در محفوفهاي از خرافات و غفلتزدگيها بپيچند تا انسان درنيابد كه دچار اشتباه شده است.
فيالمثل مفهوم مكان خودبهخود انسان را بدين حقيقت ميرساند كه جهان نامحدود و بينهايت است و پذيرش اين امر، ايمان آوردن به خداوند و جهان لايتناهي آخرت است. تصور مكان خودبهخود انسان را بدين پرسش ميكشاند كه «پايان عالم كجاست؟» يا «آسمان به كجا منتهي ميشود؟». هر ديوارة انتهايي كه بخواهيم براي آسمان يا عالم خلقت قائل شويم، باز مواجه با اين سؤال ميشويم كه «آن ديوارة انتهايي در كجا قرار دارد؟» يا «بعد از آن چيست؟». اگر نخواهيم قبول كنيم كه عالم نامحدود و بينهايت است و آسمان تا هر كجا كه بروي آسمان است و به جايي ختم نميشود دچار يك دور تسلسل باطل ميشويم و مسئله همواره لاينحل باقي ميماند، مگر اينكه بپذيريم كه عالم نامحدود است و پذيرش اين امر في نفسه به معناي پذيرفتن «عالم امر» يا «عواملي فراتر از عالم ماده» است.
دربارة زمان نيز مسئله همين است. مفهوم زمان خودبهخود ما را به اين سؤال ميكشاند كه «زمان از كي آغاز شده است؟» يا «كي زمان به پايان ميرسد؟» هر نقطه نهايي كه بخواهيم براي آغاز يا پايان زمان قائل شويم به ناچار خود قطعهاي از زمان است و باز هم مسئله به همان صورت بر جاي خود باقي است. اگر نخواهيم مفاهيم «ازلي» و «ابدي» را قبول كنيم، اين دور باطل هرگز حل نخواهد شد، مگر آنكه مفاهيم ازل و ابد را بپذيريم و اين پذيرش فينفسه ايمان آوردن به خدايي است كه هُوَ الْاَوَّلُ وَ الاْخِرُ.
براي پرهيز از اطناب كلام بايد بگوييم كه در همة موارد ديگر نيز مشكل از همين قرار است. پرسش كردن از حركت اوليه (محرك اوليه)، علت اوليه (علت العلل)، ارادة اوليه … و بالأخره موجود اوليه يا واجبالوجود لاجرم به ايمان مذهبي منتهي ميشود، مگر اينكه انسان خود را به غفلت بزند و با پرسشهايي انحرافي،فكر خود را از پرسش اصل برگرداند.
فيالمثل ماترياليستها براي آنكه از مشكل لاينحلّ «محرك اوليه» خلاص شوند و ايمان به خدا نياورند، منشأ حركت را به تضاد دروني اشيا باز ميگردانند، در حالي كه اين كار فقط به تأخير انداختن همان پرسش اصلي است. حالا در جواب اينكه «منشأ تضاد دروني اشياء چيست؟» چه بايد گفت؟ گذشته از آنكه باز هم مشكل نياز حركت به محرك خارجي بر سر جاي خويش باقي است و اگر پاي فوتباليستها به توپ فوتبال نخورد، تا دنيا دنياست توپ خود به خود حركت نخواهد كرد.
پرسش از نخستين انسان نيز يكي از همين مشكلات اساسي است كه جز با اتكا به عالم امر و توجيه و تفسير مذهبي قابل حل نيست. هيچ نوعي خود به خود به نوع ديگر تبديل نخواهد شد. براي حقير بسيار شگفتآور است اينكه آدمهايي ظاهراً عاقل فرضية جهش را به مثابه يك حرف عاقلانه ميپذيرند. اگر كسي قدرت دارد كه خود را به نوعي ديگر تبديل كند جهش بيولوژيك نيز امكان وقوع دارد. كدام عاقلي اين تغيير خودبهخودي را ميپذيرد؟ جهش يك تغيير ماهوي است و قبول كردن اينكه تغيير در ماهيت اشياء خودبهخود روي دهد از اعتقاد داشتن به خلقالساعه خندهدارتر و احمقانهتر است.
چگونه ممكن است كه انسان از نسل ميمون باشد؟ اين يك خرافة علمي (!) است و متأسفانه علم امروز از اين خرافهها بسيار دارد. انسان بدوي با آن مشخصاتي كه در كتابهاي تاريخ تمدن نوشتهاند زاييده خيالات الكليستي غربيهاست. نه اينكه موجوداتي با اين مشخصات وجود نداشتهاند، خير؛ موجوداتي اينچنين در كرة زمين زيستهاند، اما بدون ترديد انسان امروز از نسل آنها نيست و آنها هم از نسل ميمون نبودهاند. امكان تبديل و تطور خودبهخودي انواع به يكديگر هرگز وجود ندارد. تغييراتي كه در يك نوع گياه يا حيوان به وجود ميآيد صرفاً در حد انقراض،اصلاح و تكامل است، نه استحاله به انواعي ديگر.
دربارة آغاز زندگي انسان بر كرةزمين و پايان كار او نظر قرآن و روايات بسيار صريح و روشن است. سير حيات بشر بر كرة زمين از يك زوج انساني به نام آدم و حوا (س) كه از بهشت برزحي هبوط كردهاند آغاز شده است. اولين جامعة انساني روي كرة زمين امت واحدة حضرت آدم (ع) است كه در محدودة كنوني مكه و اطراف آن در حدود هفت تا ده هزار سال پيش تشكيل شده است. بين اين انسانهاي اوليه و نسلهايي كه فسيلهاي آنها مورد مطالعة آنتروپولوژيستها قرار گرفته است، پيوند موروثي وجود ندارد. آنچنان كه از باطن كلام خدا و روايات برميآيد، نسل اين انسانها هزارها سال پيش از هبوط در كرة زمين انقراض پيدا كرده است.
قرآن مجيد و روايات جز در مواردي بسيار معدود، درباره مشخصات مادي و ظاهري زندگي اين امت واحده سكوت كردهاند و اصولاً نبايد هم توقع داشت كه قرآن و روايات اصالتاً به صورت ظاهري زندگي امتها و اينكه چه ميخوردهاند، چه ميپوشيدهاند يا با چه وسايلي كشاورزي و دامداري ميكردهاند نظر داشته باشد. اگر ميبينيم كه تفكر امروز غرب در سير تاريخي تمدن تنها به همين وجوه مادّي از زندگي جوامع انساني نظر دارد بدني علت است كه فرهنگ غرب و علوم رسمي، از تاريخ تحليلي صرفاً اقتصادي دارند و البته از لفظ «اقتصاد» نيز به مفهومي خاص توجه دارند كه در فصلهاي گذشته اجمالاً بدان پرداخته شد.
قرآن و روايات تاريخ زندگي بشر را بر محور حركت تكاملي انبيا بررسي كردهاند و حق هم همين است. به همين علت، فيالمثل اگر چه ما نميدانيم كه حضرت ابراهيم خليلالرحمان (ع) با چه وسايلي كشاورزي ميكردهاند، اما از جانب ديگر، جزئيات امتحانات الهي ايشان را در سير و سلوك طريق خدا به طور كامل ميداني.
در آيه مباركة 30 از سورة «بقره» هنگامي كه پروردگار متعال قصد خويش را از گماردن خليفهاي در كرة زمين ظاهر ميسازد، جواب فرشتگان به گونهاي است كه از گويا تاريخ نسلهاي منقرض شدة انسان هايي ديگر را در كرة زمين ميدانند و بر سفاكيت و فسادانگيزي آنان آگاهي دارند. همان طور كه در فصل گذشته در نقل فرمايش حضرت علامه طباطبائي (ره) بدان اشاره رفت، احتمالي قريب به يقين وجود دارد كه بتوان از آية مباركة مذكور برداشتي آنچنان داشت كه عرض شد. رواياتي هم كه بتوانند مؤيد اينچنين برداشتي باشند وجود دارند.
حضرت علامه طباطبائي (ره) در بيان اينكه «انسان نوعي مستقل و غير متحول از نوع ديگر است» در تفسير «الميزان» ذيل آية نخست از سورة«نساء» فرمودهاند:
… آياتي كه گذشت براي اين بحث هم كافي است. چون آيات قبل انسان موجود را كه با نطفه توالد ميكند منتهي به آدم و زنش ميداند و خلقت آن دو را نيز از خاك ميشناسيد. پس نوع انسان به آن دو باز ميگردد، بدون اينكه خود آن دو بچيزي همانند وي را همجنس منتهي شوند، بلكه آنها آفرينشي مستقل دارند.
اما آنچه كه امروز نزد علماء طبيعي و انسان شناسي معروف شده اينست كه ميگويند پيدايش انسان اولي در اثر تكامل بوده است.
اين فرضيه با جميع خصوصيات خود، گرچه مورد قبول همگاني نيست و هر دم دستخويش بحث و اشكال است اما اينكه اصل فرضيه يعني اينكه انسان حيواني بوده كه در نتيجة تحول انسان شده است، امري است كه همه آنرا پذيرفته و بحث از طبيعت انسان را بر آن مبتني كردهاند.
سپس حضرت علامه به تشريح فرضيه پرداخته و آنگاه در ادامة آن فرمودهاند:
اين فرضيه از آنجا بوجود آمده كه در ساختمان موجودات بطور منظم كمالي ديده ميشود كه در يك سلسله مراتب معيني از نقص رو به كمال پيش رفته است و نيز تجربههايي كه در زمينه تطورات جزئي بعمل آمده، همين نتيجه را تأييد ميكند ـ اين فرضيه اي است كه براي توجيه خصوصيات و آثار انواع مختلف فرض شده است بدون آنكه دليل مخصوصي آنرا اثبات نمايد و يا عقيدهاي مخالف آنرا رد كند. بنابراين ميتوان فرض كرد كه اين انواع بكلي از هم جدا و مستقل باشند بدون اينكه تطوري كه نوعي را به نوع ديگر مبدل سازد در كار بيايد. بلي صرفاً يك سلسله تطوراتي سطحي در زمينة حالات هر نوعي وجود دارد بدون اينكه ذات آنها دستخوش تحول شود. تجربههايي هم كه انجام گرفته بطور كلي در زمينة همين تطورات سطحي است كه در يك نوع انجام گرفته و هنوز تجربة تحول فردي را از يكنوع به نوع ديگر مشاهده ننموده، هرگز ديده نشد كه ميموني تبديل به انسان شود. بلكه صرفاً در مورد خواص و آثار و لوازم و اعراض بعضي از انواع است كه تجربه تطوراتي را نشان داده است.
شايد در وهلة اول قبول اين نظريه نسبت به فرضية تطور انواع مشكلتر جلوه كند، اما اگر درست بينديشيم اينچنين نيست. مشكل اينجاست كه قريب به اتفاق مردم جهان از همان آغاز كودكي كه از بيشترين استعداد روحي و جسمي براي آموزش بهرهمند هستند، در مدارسي كه براي آموزش علوم غربي پايه گذاري شدهاند رأي پذيرش فرضيه هاي علمي تمدن غرب آماده ميگردند. همانطور كه پيش از اين با نقل قول از كتاب «موج سوم» عرض شد، خواندن رياضيات و هندسه از همان اوان كودكي در مدارس عقلاً و منطقاً ما را براي ادراك و تفهم علوم جديد ـ كه صورتي رياضي دارند ـ آماده ميسازد. منطق علوم جديد، منطق رياضي است و بدين ترتيب، رياضيات مدخل ادراك و تعليم همة علوم ديگر، اعم از علوم تجربي و انساني است و اگر در مدارس به كودكان با روشهاي خاصي كه همة ما با آن آشنا هستيم رياضيات و هندسه ميآموزند براي آن است كه عقلاً و منطقاً آنان را براي آموختن علوم جديد آماده سازند.
مقصود اين است كه اگر پذيرش نظرية قرآن و روايات در باب هبوط بشر نسبت به فرضيةتطور انواع مشكلتر جلوه ميكند، بدين علت است كه ما با عبور از مراحل آموزشي خاصي كه در مدارس و دانشگاهها طي كردهايم، روحاً براي ادراك زبان علمي جديد به مراتب آمادگي بيشتري داريم؛ اگر نه، اعتقاد داشتن به تطور انواع از نظر غرابت و بيگانگي موضوع، با ايمان آوردن به خلقالساعه تفاوتي ندارد. كسي كه به فرضية تطور انواع و تبديل آنها به يكديگر ايمان مي آورد، لاجرم بايد نوعي خلقالساعه را بپذيرد. قبول كردن اينكه در مسير تكاملي انواع جهشي اتفاق ميافتند كه به يك تغيي ماهوي منجر ميشود. تا آنجا كه بتواند نوعي از حيوان را به نوعي ديگر تبديل كند، از نظر غرابت مثل ايمان آوردن به خلقالساعه است. جهش بيولوژيك هم نوعي خلقالساعه است و اگر ما امكان خلق الساعه را رد كنيم، به طريق اولي فرضية جهش را نيز نبايد بپذيريم. اما حالا چگونه است كه در منطق جديد انسانها، جهشهاي متوالي در مسير تكاملي انواع ـ يعني در واقع خلقالساعههاي مكرر ـ امري منطقي و عقلاني تلقي ميشود اما خلقالساعه خرافهاي بعيد و غريب جلوه ميكند، علت آن را بايد در همان طلبي جستوجو كرد كه عرض شد.
روحيةعلمي جديد برخلاف آنچه كه در قرون وسطي رواج داشت سعي دارد كه همة امور را بر مبناي قانون سببيت عام و بدون نياز به يك عامل يا فاعل خارجي توجيه و تفسير كند، حال آنكه اگر خود را به غفلت نزنيم هيچ امري را در جهان نميتوان بدين صورت توضيح داد. اگر ما نخواهيم قبول كنيم كه خالقي برتر عالم وجود را آفريده است، لاجرم بايد بپذيريم كه عالم خودبهخود به وجود آمده، يا مادّه قديم و ازلي است. تصور ازلي بودن و قدمت مادّه در جهاني كه هر روز و هر لحظه در معرض فنا و نابودي و مرگ و شكست است بسيار خندهآور است و از آن مسخرهتر اين است كه بپذيريم جهان خودبهخود خلق شده است، آن هم در شرايطي كه تجربة انسان در همة طول تاريخ مدوّن، هرگز گواهي نميدهد كه چيزي خودبهخود به وجود آمده باشد، بسيار شگفتآور است كه بشر عصر جديد خرافاتي اينچنين را به سادگي قبول ميكند، شگفتآور است كه بشر عصر جديد خرافاتي اينچنين را به سادگي قبول ميكند، اما فيالمثل بقاي روح را كه فطرت هر انساني بدان حكم ميكند نميپذيرد! چه رخ داده است؟
سيستم آموزشي كنوني در ايجاد اين روحية مادّي گرايانه داراي نقش اساسي و ركني است، و بعد از آن، رسانههاي گروهي خصوصاً راديو و تلويزيون وظيفة حفظ و استمرار اين روحيه را در ميان مردم بر عهده گرفتهاند. اين روحيه كه با لااباليگري، تفنن گرايي، عدم برخورد مالي با مسائل و … همراه است ناشي از اصالت دادن به وجوه مادّي و حيواني جود بشر است كه از عدم اعتقاد به «روح مجردّ» و «عالم امر» نتيجه ميشود. حقير در مقام دفاع از خلقالساعه نيستم و بي انصافي است اگر كسي بخواهد از آنچه عرض كردم نتيجهاي اينچنين اخذ كند. مقصود اين بود كه انسان امروز برخلاف آنچه وانمود ميكند، از همة آدمهايي كه در طول تاريخ زيستهاند خرافاتيتر است و بيشتر از همة اقوام، خرافههايي بعيد و غريب را به عنوان واقعيتهايي مسلّم و حقايقي مطلق پذيرفته است.
داستان پيدايش انسان در كرةزمين از طريق تطور انواع از آن خرافههاي بسيار عجيبي است كه امروز مقبوليت عام يافته است. همة آن معلوماتي نيز كه ما امروز با عنوان تاريخ تمدن جمعآوري كردهايم و در همة كتابهاي مرجع ثبت نمودهايم و در سراسر جهان، در همة مراكز آموزشي از دبستان گرفته تا دانشگاه تدريس ميكنيم، بر مبناي اعتقادي تطور انواع بنا شده است و همان طور كه عرض شد، اگر اين مبنا را نپذيريم، تمام اين بنايي را كه آن را تاريخ تمدن مي ناميم در هم ميريزد. سيري كه در اين تواريخ براي تكامل بشر ترسيم كردهاند از هفت هزار سال قبل از تاريخ آغاز ميشود. تمدن يونان و روم به عنوان مبدأ يا آغاز تارخي در نظر گرفته شده است و ما براي پرهيز از حاشيهروي، بحث در اطراف اين موضوع را كه چرا تاريخ يونان و روم به عنوان مبدأ تاريخ اعتبار ميشود به فصلهاي آينده وا ميگذاريم.
اولين دوران زندگي بشر را در اين تحليلها «دوران توحش» مينامند. تغيير بزرگ، يعني ابداع كشاورزي. حدود 8000 سال پيش به وقوع پيوسته است و از اين پس دوران «بربريت ابتدايي» آغاز ميشود. انسانهاي دوران بربريت نخستين، آنچنان كه در كتابهاي تاريخ تمدن ميخوانيم، در گروههاي كوچك خانوادگي اما غير شهر نشين ـ(غير متمدن) از طريق كشاورزي و دامداري زندگي كردهاند. دوران بربريت ابتدايي در حدود سه هزار سال به طول انجاميده تا بشر به شهرنشيني يا تمدن دست يافته است. سير تكامل اجتماعي بشر، از پنج هزار سال پيش كه اولين تمدنهاي مصر و بينالنهرين، تمدن درّة سند، تمدن باستان ـ برده داري (اروپاي جنوبي، آفريقاي شمالي، خاورميانه، هند، چين، آمريكاي مركزي و جنوبي)، تمدن يوانان و روم (مبدأ تاريخ، تاريخ صفر) فئوداليسم و سپس سرمايهداري يا مزدكاري .
در اين تحليل و تفسيرها بدون استثنا جوامع اوليه يا بدوي بشري را از نظر ديني به شرك و چندگانه پرستي منتسب ميدارند و براي دين، همراه با تكامل اجتماعي انسان، يك سير تكاملي از شرك به يگانهپرستي قائل مي شوند. كتابهاي تاريخ اديان در حقيقت نوعي تاريخ طبيعي است كه سعي ميكند ريشههاي پيدايش دين را در جهل و نقص و عجز انسان در برابر طبيعت و خوفي كه از اين جهل و نقص و عجز زاييده ميشود جستوجو كند و آن را در يك سير تكامل طبيعي از شرك و چندگانه پرستي به توحيد برساند. سير طبيعي اين تكامل لاجرم بايد به جهانبيني علمي منتهي شود و تاريخ به دو عصر دين و علم تقسيم شود. در اين تحليل، علم نهايتاً در برابر دين قرار ميگيرد، چرا كه علم علل نقص و عجز و جهل انسان را در برابر طبيعت از ميان برميدارد و ديگر جايي براي خوف باقي نميگذارد. اگر ريشة خداپرستي را در اين خوف بدانيم، بالتبع با جهانبيني علمي نياز به دين از بين م
لینک کپی شد
نظر شما
