هنوز زنده ايم!

کد خبر: ۱۲۴۷۳۹
تاریخ انتشار: ۱۴ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۶:۴۷ - 05September 2009
و همين يك جمله كافى بودكه مردان نبرد را با عزمى بى نظير به مبارزه و مقاومت بخواند، آن قدر مصمم تا آزادى آبادان را به ارمغان آورد. و امروز خود را براى سفر فردا آماده مى كنم.
شور و شوقى مقدس گروه شعر حوزه هنرى را در برگرفته است. بشارت ديدار از آبادان، مژده كمى نيست! زمان به سرعت مى گذرد. وقتى به خود مى آيم كه ساعت ۱۰ صبح است و با همراهان شعر در مينى بوس نشسته ام.
خيابان هاى تهران را سپرى مى كنيم. دقايقى بعد جاده هاى بيرون شهر به استقبالمان مى شتابند. سيد حسن حسينى توجهم را به خود جلب مى كند، مثل هميشه با تبسمى شاعرانه رو به قيصر امين پور صحبت مى كند. استاد اوستا، استاد سبزوارى و استاد شاهرخى و عده اى ديگر از دوستان نيز در اين سفر حضور دارند. خانم سپيده كاشانى به ويژه خانم وسمقى كه يك جوان مهربان و عفيف و باحيا و متفكر است مرا به حضور خويش در اين جمع دلگرم تر مى كنند.
ساعت ها از پى هم مى گذرند و ما جاده ها را با اشتياق ملاقات آبادان، در مى نورديم. اين كه چقدر اين سفر شاعرانه را دوست دارم فقط خدا مى داند. همين قدر مى فهمم كه چشم هايم افق دورى را جست وجو مى كند. درقسمتى از راه، جاده به دو شاخه تقسيم مى شود. درحالى كه هر دو به آبادان پيوند مى خورند. به راهى كه راننده انتخاب مى كند مى نگريم.
اتوبوس مى رود، بعضى ها سرگرم صحبتند و بعضى از ما همچنان غرق در انديشه هاى خود شده ايم كه ناگهان صداى انفجار ما را در درون مى لرزاند. همه نگاه ها به سمت انفجار بر مى گردد. خمپاره، مينى بوس را تهديد مى كند و حالا مى فهميم كه بايد از شاخه پايينى جاده عبور مى كرديم تا در ديد عراقى ها نباشيم. اما كار از كار گذشته و خطر جدى شده است. صداهاى عظيم انفجار در جاده مى پيچد. گويى دشمن تنها مينى بوس ما را نشانه مى گيرد. ميان اين وحشت ناگهانى، صداى مخملى حسام الدين سراج ما را به آرامشى آسمانى دعوت مى كند: «گلبرگ سرخ لاله ها در كوچه هاى شهر ما بوى شهادت مى دهد!» و به راستى چه زلال و عميق، بوى شهادت را استشمام مى كنيم.
همه خود را براى مرگى سرخ آماده كرده ايم. پلك هايم را بر هم مى گذارم و در اعماق دل شهادتين خود را مى گويم. اما تقدير چيز ديگرى را رقم زده است؛ با آنكه راننده سعى دارد راه فرارى را براى هدايت مينى بوس به جاده جديدكه از ديد دشمن مخفى است باز كند اما بايد اين كار با مهارت انجام و پس از پيمودن چندكيلومتر راه راننده مينى بوس را بى اختيار در شيب تند جاده  رها كرده و پس از چند تكان سخت، به پايين مى رسيم و بى هيچ آسيبى در زمين مسطح قرار مى گيريم و چه قرار گرفتنى! ديگر در ديد دشمن نيستيم. دست هاى خود را حركت مى دهم. باورم نمى شود. همه ما زنده هستيم!

سيمين دخت وحيدى
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین